۱۴۶ بار خوانده شده

شمارهٔ ۵۵۵

وه که مطرب بود امشب بسر رای دگر
پرده عشق کند ساز و زند جای دگر

در ره کعبه عشق تو بپا نتوان رفت
باید از سر کنم اندر طلبت پای دگر

گر رضای تو بود خوردن خون عشاق
جز رضای تو نداریم تمنای دگر

لاجرم همرهشان وامق و مجنونی هست
گر بیارند زنو لیلی وعذرای دگر

دشت امکان ببر خازن عشقش تنگست
خیمه زن ای دل عاشق تو بصحرای دگر

بتماشای تو آیند عروسان چمن
که گل روی تو را هست تماشای دگر

شادی ار رفت و غم آمد بدر دل چه غمست
که زدل برد غم عشق تو غمهای دگر

نوبت خوشدلی امشب بزن ای مطرب بزم
تا که نوروز کنم عید بفردای دگر

غاصت حق علی میرود آشفته بنار
زانکه جز دوزخ او را نبود جای دگر
اگر سوالی داری، اینجا بپرس.
این گوهر را بشنوید

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۵۵۴
گوهر بعدی:شمارهٔ ۵۵۶
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.