هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی و عاشقانه است که به مضامینی مانند عشق، رنج، جستجوی معنوی، و ناامیدی از دنیای مادی میپردازد. شاعر از موانع عشق، زیباییهای معنوی، و ناتوانی در رسیدن به معشوق حقیقی سخن میگوید. همچنین، اشاراتی به اسطورهها و شخصیتهای نمادین مانند خضر، مسیحا، و زلیخا دارد.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر دشوار خواهد بود. همچنین، برخی اشارات اساطیری و نمادین نیاز به دانش ادبی و فرهنگی دارد که معمولاً در سنین بالاتر کسب میشود.
شماره ۶۵۳ - خرم آنان که به دل راه تمنا بستند
خرم آنان که به دل راه تمنا بستند
چشم از هر دو جهان چون لب دانا بستند ۱
مانع جلوه ی معنی بود این نقش و نگار
در میان من و او پرده ی دیبا بستند ۲
نتوان شب به سر کوی تو پنهان آمد
دل نالان جرسی بود که بر ما بستند ۳
از پی عشرت دیوانه بساط افکندند
دامن کوه چو بر دامن صحرا بستند ۴
زندگی نیست متاعی که بر آن دل بندند
تهمتی بود که بر خضر و مسیحا بستند ۵
دختر تاک حلال آمده در خانه ی ما
این نکاحی ست که در عالم بالا بستند ۶
حسن را زیوری از عشق نباشد خوشتر
این حنا بود که بر دست زلیخا بستند ۷
هیچ کس راه ندارد به سراپرده ی قرب
بر تو ای دل در این بزم نه تنها بستند ۸
رشته هرگز نبود سخت چنین، پنداری
پای مرغ دل من با رگ خارا بستند ۹
ساقیان دختر پیری که به جا مانده ز تاک
خوب کردند که بر گردن مینا بستند! ۱۰
ابر با سبزه ی لب تشنه ی ما کم لطف است
باغبان را چه گنه، آب ز بالا بستند ۱۱
عندلیبان چمن از ستم باد خزان
عهد و پیمان همه بر بیضه ی عنقا بستند ۱۲
خویش را تا به بیابان طلب گم نکنند
بی قراران جرس از آبله بر پا بستند ۱۳
هیچ کس معرکه ی شهرت مجنون نشکست
این طلسمی ست که بر نام سلیما بستند ۱۴
چشم از هر دو جهان چون لب دانا بستند ۱
مانع جلوه ی معنی بود این نقش و نگار
در میان من و او پرده ی دیبا بستند ۲
نتوان شب به سر کوی تو پنهان آمد
دل نالان جرسی بود که بر ما بستند ۳
از پی عشرت دیوانه بساط افکندند
دامن کوه چو بر دامن صحرا بستند ۴
زندگی نیست متاعی که بر آن دل بندند
تهمتی بود که بر خضر و مسیحا بستند ۵
دختر تاک حلال آمده در خانه ی ما
این نکاحی ست که در عالم بالا بستند ۶
حسن را زیوری از عشق نباشد خوشتر
این حنا بود که بر دست زلیخا بستند ۷
هیچ کس راه ندارد به سراپرده ی قرب
بر تو ای دل در این بزم نه تنها بستند ۸
رشته هرگز نبود سخت چنین، پنداری
پای مرغ دل من با رگ خارا بستند ۹
ساقیان دختر پیری که به جا مانده ز تاک
خوب کردند که بر گردن مینا بستند! ۱۰
ابر با سبزه ی لب تشنه ی ما کم لطف است
باغبان را چه گنه، آب ز بالا بستند ۱۱
عندلیبان چمن از ستم باد خزان
عهد و پیمان همه بر بیضه ی عنقا بستند ۱۲
خویش را تا به بیابان طلب گم نکنند
بی قراران جرس از آبله بر پا بستند ۱۳
هیچ کس معرکه ی شهرت مجنون نشکست
این طلسمی ست که بر نام سلیما بستند ۱۴
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۴
۲۸۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۶۵۲ - سر کن سخنی تا دل بدحال گشاید
گوهر بعدی:شماره ۶۵۴ - آنچه در پرده ی گل بود نهان، روی تو بود
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.