هوش مصنوعی:
شاعر در این متن از درد فراق و نرسیدن به معشوق میگوید و از غفلت عشق از خود شکایت میکند. او احساس میکند که مانند کودکی با خاک خود بازی میکند و در نهایت عشق را به حسرت دادن جان تشبیه میکند. شاعر همچنین از سوختن برای دیگران و بیفایده بودن این ایثار مینالد و در پایان، خود را مانند غنچهای میداند که سر در کنار خود دارد.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عاشقانه عمیق و احساسات پیچیده است که درک آنها به بلوغ عاطفی و فکری نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات ادبی ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۸۷۰ - خاطر من نشکفد از وصل یار خویشتن
خاطر من نشکفد از وصل یار خویشتن
این چمن رنگی ندارد از بهار خویشتن ۱
عشق از بس غافلم کرده ست از خود، می کنم
همچو طفلان خاکبازی با غبار خویشتن ۲
آخر کار محبت، جان به حسرت دادن است
می تراشد کوهکن سنگ مزار خویشتن ۳
در تمام عمر می سوزم برای دیگران
آتشم، آتش نمی آید به کار خویشتن ۴
سهل باشد گر سوار توسن گردون شوی
جهد کن تا چون صبا گردی سوار خویشتن ۵
هرکسی سر در کنار یار دارد، من سلیم
می نهم چون غنچه شب سر در کنار خویشتن ۶
این چمن رنگی ندارد از بهار خویشتن ۱
عشق از بس غافلم کرده ست از خود، می کنم
همچو طفلان خاکبازی با غبار خویشتن ۲
آخر کار محبت، جان به حسرت دادن است
می تراشد کوهکن سنگ مزار خویشتن ۳
در تمام عمر می سوزم برای دیگران
آتشم، آتش نمی آید به کار خویشتن ۴
سهل باشد گر سوار توسن گردون شوی
جهد کن تا چون صبا گردی سوار خویشتن ۵
هرکسی سر در کنار یار دارد، من سلیم
می نهم چون غنچه شب سر در کنار خویشتن ۶
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۶
۲۸۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۸۶۹ - زهی ز نرگس تو آهوی ختن مجنون
گوهر بعدی:شماره ۸۷۱ - صفای گلشن کشمیر را تماشا کن
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.