هوش مصنوعی:
این متن یک شعر بلند و توصیفی است که به زیباییهای طبیعت، به ویژه کوهها و مناظر طبیعی کشمیر میپردازد. همچنین، در بخشهایی از شعر به ستایش شاه جهانگیر و فضایل او اشاره شده است. شعر پر از تصاویر شاعرانه و استعارههای زیبا است که طبیعت و انسان را در هم میآمیزد.
رده سنی:
16+
این شعر به دلیل استفاده از زبان پیچیده و استعارههای عمیق، برای مخاطبان نوجوان و بزرگسال مناسب است. درک کامل آن نیاز به دانش ادبی و تجربهی بیشتری دارد.
شمارهٔ ۱ - در تعریف کشمیر و توصیف راه آن
سخن هرجا ز صنع کردگار است
گواه پای برجا کوهسار است ۱
خصوصا کوه گردون قدر کشمیر
که تیغش می زند بر ابر شمشیر ۲
نگویم کوه، ابدالی تنومند
هزاران کوچک ابدالش چو الوند ۳
سپهر سرفرازش کرده تقدیر
درو تابان نجوم از چشم نخجیر ۴
زمین طفلی به دامن دایه وارش
فلک نیلوفری از چشمه سارش ۵
عجب گر آفتاب از سرفرازی
تواند کرد با او تیغ بازی ۶
ز رفعت سبزه ی او چرخ اخضر
درو بادام گویی چشم اختر ۷
سر تیغش به ناف آسمان است
شکم دزدیدن افلاک ازان است ۸
به تیغ او نهد گر برق انگشت
ز انگشتش چو غنچه پر شود مشت ۹
بود بختی مست کوه کوهان
شده از ابر بر هر سو کف افشان ۱۰
به فرقش مهر و مه در چشم انصاف
ز آب زر، دو نقطه بر سر قاف ۱۱
در اقلیم عدم از ملک دنیا
ز تیغ او بریده پای عنقا ۱۲
هلال او را نمایان نیست بر فرق
درو افتاده نعل ابرش برق ۱۳
شکسته شیشه ی افلاک، سنگش
ستاره پنبه ی داغ پلنگش ۱۴
شهید او چه پرویز و چه فرهاد
به خونریزی ست تیغش تیغ جلاد ۱۵
درو از گرم رفتاری ست نومید
سوار شیر برفین است خورشید ۱۶
پی خدمت به پیشش چرخ دوار
به یک پا ایستاده همچو پرگار ۱۷
ز عشقش قاف دایم می زند لاف
بساط عشق بین از قاف تا قاف ۱۸
درو گردیده از سنگ آشکارا
رهی باریک همچون تار خارا ۱۹
همانا کافر است این کوه خونخوار
که دارد بر کمر زین راه زنار ۲۰
بتی لوح سرین از لخت سنگش
شده موی کمر از راه تنگش ۲۱
چو رویین تن کمندی کرده پرچین
وزان هر گاه خالی کرده صد زین ۲۲
رهی بر این چنین کوه درشتی
به هم پیچیده مار و سنگ پشتی ۲۳
رهی پیچیده همچون قفل وسواس
مشقت خیز چون ایام افلاس ۲۴
رهی بر پای دل زنجیر اندوه
رهی همچون صدا پیچیده در کوه ۲۵
رهی از زلف خوبان پیچش افزون
ازین ره گشته کج رفتار گردون ۲۶
رهی در سنگ همچون موج خارا
درو رهرو چو مرغ رشته بر پا ۲۷
ز بس رهرو درو سنگین خرامد
ز پایش رشته پنداری برآمد ۲۸
ز پیچ و تاب، ماری گشته ظاهر
به قصد آشیان نسر طایر ۲۹
بود در قید پیچ و خم گرفتار
درو خورشید همچون مهره ی مار ۳۰
براق برق در معراج او لنگ
ز باریکی و سختی چون رگ سنگ ۳۱
وقوفی دارم از باریک بینی
رگ سنگش نگویم، موی چینی ۳۲
چنان معلوم می گردد که این راه
ره موران بود در خرمن ماه ۳۳
ز پیچ و تاب این راه کج آهنگ
طلسمی چون نگین بینی به هر سنگ ۳۴
صدای کوه زین ره شد به دل یار
که بی آهنگ باشد ساز یک تار ۳۵
فلک از قید این ره نیست آزاد
که بی رشته نباشد کاغذ باد ۳۶
چه آید از شهاب سست آهنگ؟
درو آید چو تیر برق بر سنگ ۳۷
کشد زحمت چو آید در تکاپو
درین ره سنگ دارد کفش آهو ۳۸
ز پیچ و تاب گردد رشته کوتاه
دراز از پیچ و خم گردیده این راه ۳۹
بسا کس را جهان زین تنگ جاده
ز راه کوه رفتن توبه داده ۴۰
درین ره چون تواند کس دویدن؟
که باشد مرغ را بیم از پریدن ۴۱
به برهان نیست دیگر عقل محتاج
ازین ره رفته پیغمبر به معراج ۴۲
درین ره گر کند سرعت نمایی
هوا گز می کند تیر هوایی ۴۳
دریغ از همدم افسانه خوانی
که می باید درین ره نردبانی ۴۴
درین ره می کند هرکس تک و تاز
خرها باشدش چون ریسمان باز ۴۵
مغلتان سنگ ازو تا می توانی
که بد باشد بلای آسمانی ۴۶
اگر مرغی به این تنگی رسیده
ز جاده تا برون رفته، پریده ۴۷
درین ره خوش بود معشوق دلخواه
که نتواند کس او را برد از راه! ۴۸
درو هر چارفصل این گلستان
بود چون کوچه ی زاهد، زمستان ۴۹
شهید سردی اش گرمی دوزخ
ز برفش در نمد آیینه ی یخ ۵۰
بود فصل تموز این راه جانکاه
ز سردی همچو موج آب دی ماه ۵۱
هوا از برف نسرینش سرشته
برات لاله را بر یخ نوشته ۵۲
شد از لغزیدنش خورشید خسته
چو طفلان می رود ره را نشسته ۵۳
ز برف و یخ نینگیزد لگد گرد
کسی تا چند کوبد آهن سرد ۵۴
سوی کشمیر در این تنگ جاده
رود با آن نزاکت، گل پیاده ۵۵
به سامان رهروانش را چه کار است
مژه بر دیده در این راه بار است ۵۶
درین ره، ابر گوهرهای شهوار
ز دامن ریخت تا گردد سبکبار ۵۷
عجب دارم که نخوت پیشه اینجا
دماغش را تواند برد بالا ۵۸
خضر خواهد برد گر جان ازین ره
برو از دور خندد کبک قهقه ۵۹
درین ره از جفا افتاده بر خاک
زحل چون نافه از آهوی افلاک ۶۰
کشد دایم جفا عاشق، همانا
ازین ره می رود عمرش به بالا ۶۱
درین ره بار مردم بیش یا کم
چو بار غم رود بر دوش آدم ۶۲
منال ای دل ز رنج راه بسیار
تو بلبل مشربی، این راه گلزار ۶۳
به سامان رفتن این راه زشت است
مجرد شو، که این راه بهشت است ۶۴
جمال هند گلزار تجلی ست
برو کشمیر، خال سبز لیلی ست ۶۵
تعالی الله ز خاک پاک کشمیر
که گل را کرد صاحب زر چو اکسیر ۶۶
درو دل ها همیشه فارغ از غم
گل سوری به فرق اهل ماتم ۶۷
ز بس خاکش به مردم مهربان است
گلش گل های بوی مادران است ۶۸
هوایش معتدل چون باد شبگیر
برنده آب او چون آب شمشیر ۶۹
بود در فصل گل همچون زمستان
به بزم می کشان این گلستان، ۷۰
میان برف و یخ در غوطه خواری
بط می همچو کبک کوهساری ۷۱
شب او را به صبحش نیست تأثیر
چو مویی در میان کاسه ی شیر ۷۲
به صبحش صبح دیگر هم پیاله
درو تاریکی شب داغ لاله ۷۳
چمن خواهد کند از شوخی و ناز
چو گلزار پر طاووس پرواز ۷۴
چنان شد دلنشین این روضه ی پاک
که نخل موم دارد ریشه در خاک ۷۵
فضایش چون بساط نیک بختان
پر طوطی درو برگ درختان ۷۶
به پای گل ز موج سبزه زنجیر
نگویم سبزه، خواب شال کشمیر ۷۷
ز شبنم بس که سرسبز است و شاداب
ز موج سبزه باشد بیم سیلاب ۷۸
چو بیزی خاک او را، آب در حال
روان گردد ز چشمه سار غربال ۷۹
نهد هرگه قدم بر سبزه ی او
ز پای خود برآرد کفش، آهو! ۸۰
به صحرایش گل و لاله هم آغوش
به باغش سرو و سبزه دوش بر دوش ۸۱
نزاکت نخل بند هر گلستان
رطوبت آبیار باغ و بستان ۸۲
کند تا لاله زارش را نظاره
فلک شد سر به سر چشم از ستاره ۸۳
به نزدیک ار نیاید هست معذور
چراغان می نماید خوشتر از دور ۸۴
فلک افکند چوگان تحکم
که شد گوی زمین در سبزه اش گم ۸۵
قدم تا خضر با این خاک پیوست
چو نرگس شد عصایش سبز دردست ۸۶
همه فصلی درو چون اهل تزویر
ز شبنم صبح دارد آب در شیر ۸۷
چو گلچین دامن صحراش پرگل
به جای جغد در ویرانه بلبل ۸۸
ز لاله هر چمن در جان فزایی
چراغ روز و چندین روشنایی؟ ۸۹
شقایق غنچه گر باشد، مگو هیچ
که تریاکی کند در صبح سرپیچ ۹۰
خروشان هرطرف رودی ز کهسار
بود سازنده در کشمیر بسیار ۹۱
ز موج سبزه زاهد در غدیر است
گمان می برد کاین موج حصیر است ۹۲
نهان در موج سنبل، کوه ماران
چو در گیسو سرین گلعذاران ۹۳
چه گویی کدخدای شهر کشمیر
نکرده در بزرگی هیچ تقصیر ۹۴
بتی از حسن سبز، آشوب دهری
به گردش حلقه در نظاره شهری ۹۵
فلک را کرده تیغش زینهاری
چرا در شهر شد یارب حصاری ۹۶
بود کشمیر پای تخت شاهان
گواه این سخن، تخت سلیمان ۹۷
چه تختی، کرسی او عرش پایه
فلک افتاده بر پایش چو سایه ۹۸
سلیمان را همان گل بر درخت است
سپهرش پهلوان پای تخت است ۹۹
گل و لاله ز رخ افکنده برقع
که دیده این چنین تخت مرصع؟ ۱۰۰
گل از بستان کشیده سوی او رخت
شقایق را درو تریاک بر تخت ۱۰۱
ز کیفیت به گلزار «فرح بخش»
بود هر لاله مستان را قدح بخش ۱۰۲
فضایش همچو طبع نیک خویان
گشاده چون جبین خنده رویان ۱۰۳
ز گل هر گوشه اش فردوس محسوس
درختان صف زده چون چتر طاووس ۱۰۴
شکوفه کرده هر نخلش چو پروین
درو خورشید همچون مرغ زرین ۱۰۵
ز لاله روز و شب روشن چراغش
فلک یک نخل زردآلوی باغش ۱۰۶
فراز شاخسارش سیب خوشبوی
ز لذت برده از سیب ذقن، گوی ۱۰۷
چمن چون حسن شفتالو دهد تاب
دهان غنچه گردد چشمه ی آب ۱۰۸
درو از بس حلاوت می شود فاش
بود پر شهد چون انجیر، خشخاش ۱۰۹
مپرس از لذت انجیر نغزش
ز بادام دو مغز و چارمغزش ۱۱۰
به بیشه میوه ی اشجار خودرو
رعیت زاده های شاه آلو ۱۱۱
ز رعنایی چنار او به شمشاد
اگر سیلی زند، دستش مریزاد! ۱۱۲
چناری خورده آب از جوی همت
قوی تر ساقش از بازوی همت ۱۱۳
فلک را رفعت او کرده پامال
ز ماه نو به ساق افکنده خلخال ۱۱۴
پریشان شاخه ها بر چرخ خضرا
چو موج رود، کو ریزد به دریا ۱۱۵
برون رفته ز سرحد زمانه
به شاخش بسته عنقا آشیانه ۱۱۶
مسیحا از نسیمش جسته یاری
خضر در سایه ی او پاچناری ۱۱۷
به ساقش باغبان از ذوق ناظر
چو بازرگان به صندوق جواهر ۱۱۸
به پیش اوست سرو عشوه آلود
ایازی بر سر پا پیش محمود ۱۱۹
چه سرو، از حسن اوطوبی در افسوس
ستاده بر سر یک پای، طاووس ۱۲۰
ز بارش عقل در حیرت فتاده
که یک طاووس چندین بیضه داده ۱۲۱
چو خضرش جا به طرف جویباران
ستون خیمه ی ابر بهاران ۱۲۲
ز مرطوبی به طوبی دوش بر دوش
خیابان را ازو معمور، آغوش ۱۲۳
چو خضرش پرورد از مهربانی
چو فرزندان به آب زندگانی، ۱۲۴
ندانم از برای چیست دلگیر
که قد همچو یتیمان می کشد دیر ۱۲۵
گهی خم می شود، گه راست از باد
چو سایه در کمین ز انداز صیاد ۱۲۶
کشیده قمری از شوقش فغان را
نهاده بر سر او خانمان را ۱۲۷
نشان از قامت بلقیس داده
ولی کی داشت او این ساق ساده ۱۲۸
به تکلیفش چو در رقص آورد باد
کند قمری درون بیضه فریاد ۱۲۹
ز برگش دام در راه نظاره
صنوبر را ازو دل پاره پاره ۱۳۰
صنوبر نه، یکی شوریده ی مست
که در رقص است با افلاک همدست ۱۳۱
زده بر کاکل او شانه خورشید
دل او را به دست آورده ناهید ۱۳۲
ز بس بارش فلک را کرده مایل
برو پیچیده همچون پرده ی دل ۱۳۳
ندارد حاصلی جز دل ز ایام
چو من مشتی گره را کرده دل نام ۱۳۴
روایت می کنند ارباب معنی
که از این دیر نتوانست عیسی، ۱۳۵
ز یک سوزن به سوی آسمان رفت
به چندین سوزن او یارب چه سان رفت ۱۳۶
خزان گر می کشد بر باغ لشکر
چه باک او را، جوان است و دلاور ۱۳۷
چو اهل دل درین باغ پرآشوب
ز دل روبد غبار غم به جاروب ۱۳۸
شنیدم باغبان از وی شنفته
که گفته این حدیث و راست گفته ۱۳۹
مگو نتوان به راه آسمان رفت
عصا گر راستی باشد توان رفت ۱۴۰
به پیمان جهان دل سخت بسته
ازان باشد همیشه دلشکسته ۱۴۱
پریشان روزگار دلربایان
نواپرداز بزم بینوایان ۱۴۲
بود هر برگ او چون رشته ی ساز
پی رقصیدن او نغمه پرداز ۱۴۳
به وقت رقصش آید از سر و دوش
صدای خوش چو خوبان قصب پوش ۱۴۴
صدای دلکش او می دهد یاد
ازان سازی که باشد در ره باد ۱۴۵
غلط گفتم، درین دیرینه دوحه
کند بر اهل دل همواره نوحه ۱۴۶
چو مجنون پیکر او خشک و عریان
کلاهش بر سر از موی پریشان ۱۴۷
چو لیلی عشوه پردازی پرافسون
یکی از عاشقانش بیدمجنون ۱۴۸
نگویم بید، مجنون زمانه
گرفته بر سرش مرغ آشیانه ۱۴۹
ز شورش جامه چاک و مو فتیله
درختان گرد او اهل قبیله ۱۵۰
به وقت رقص او را در بر و دوش
ز بیهوشی بود زنجیر خاموش ۱۵۱
ز بندی خانه ی چشم که جسته؟
که زنجیرش سراپا، زنگ بسته ۱۵۲
شده از شاخسارش آشیانه
به مرغان چمن زنجیرخانه ۱۵۳
ز مستی کرده کج، آهنگ خود را
بریده تارهای جنگ خود را ۱۵۴
فتاده شاخ ها بر پا ز بالا
چو چین دامن سبزان رعنا ۱۵۵
به گل آن کس که برگ دلبری داد
گلستان را ازو بال و پری داد ۱۵۶
ز بس در باغ و بستان از سر ناز
گشوده بال از شوخی به پرواز ۱۵۷
زمین او را به بند از ریشه دارد
سپهرش چون پری در شیشه دارد ۱۵۸
ز بس مستانه رقصد در چمن رز
ز جای خود جهد از ذوق، گز گز ۱۵۹
چه رز، هر برگ چتری بر سر او
مهین بانو و شیرین دختر او ۱۶۰
به دستش خوشه از خرم سرشتی
چو سبحه در کف حور بهشتی ۱۶۱
ببوسد پشت دستش را چو خورشید
برو خنجر کشد چون عاشقان بید ۱۶۲
ندارد تاب دوری از بر او
بر اندامش ازان چسبیده گیسو ۱۶۳
زده خرمن چو در صحن گلستان
هوای خوشه چینی کرده رضوان ۱۶۴
برآید تا چو برگ او ز کوره
ز خاکستر کشد آیینه نوره ۱۶۵
روان چون کارهای نیک بختان
دوان چون مار بر شاخ درختان ۱۶۶
رود از چشم خورشید آب چون جو
ز شوق توتیای غوره ی او ۱۶۷
ز برگش خواسته آیینه خورشید
به دست اوست چشم جام جمشید ۱۶۸
چه شد شاخش اگر پر پیچ و تاب است
کمند سرخ عیار شراب است ۱۶۹
دهد شاخش نشان از مار ضحاک
که بیرون کرده سر از دوش افلاک ۱۷۰
کند چون خیره بر مستان نظاره
فشارد غوره در چشم ستاره ۱۷۱
سلیم از کف زمانی خامه بگذار
که سازم نکته ای پیش تو اظهار ۱۷۲
چنار و سرو و بید آزادگانند
تهیدستان باغ و بوستانند ۱۷۳
صنوبر نیز از صاحبدلان است
علمدار صف بی حاصلان است ۱۷۴
چو دارم نسبتی من هم به ایشان
نمودم یاد آن جمع پریشان ۱۷۵
چه شد در وصفشان گوهر چو سفتم
اگر اوصاف رز را نیز گفتم ۱۷۶
که دارد دختری در پرده پنهان
که باشد آن مرا شیرین تر از جان ۱۷۷
سزد گر عارفان کز اهل کارند
درین معنی مرا معذور دارند ۱۷۸
تعالی الله ازین باغ خدایی
که گردد دست از خاکش حنایی ۱۷۹
بهار از سبزه های دلگشایش
چو طوطی ریخته پر در فضایش ۱۸۰
به روی گل درین گلزار خرم
خوی پیشانی خورشید، شبنم ۱۸۱
نسیمش خوش تر از انفاس معشوق
تماشا خوش درو چون پاس معشوق ۱۸۲
درو قمری نواآموز بلبل
چراغ لاله دارد روغن گل ۱۸۳
تذروان را ز مستی چشم رنگین
شراب لاله گون در جام زرین ۱۸۴
به جوش از جوش گل، بلبل دماغان
چو پروانه به شب های چراغان ۱۸۵
به سرمه چشم خوبان شکرخند
به خاک پای نرگس خورده سوگند ۱۸۶
ز شوخی کرده در اطراف بستان
بنفشه ریشخند خط خوبان ۱۸۷
گلش از بس ز شادابی ست رنگین
شود گلبند ازو دامان گلچین ۱۸۸
خزان را تا نباشد دست بر گل
شده پرچین گلشن، بال بلبل ۱۸۹
بیاض برگ نسرین، گلشن راز
ز سطر موج عنبر، سینه ی باز ۱۹۰
چراغ غنچه چون چشم غزاله
شده روشن ز آتش برگ لاله ۱۹۱
چمن، آشفتگی بسیار دیده
ز رقص آهوان دم بریده! ۱۹۲
شده از باد، سنبل پایکوبان
چو سایه پایمالش زلف خوبان ۱۹۳
فراوان دیده ابرنوبهاری
درین گلشن نسیم پاچناری ۱۹۴
هوای خود گلش را در دماغ است
ز عشق خویش، لاله سنگداغ است ۱۹۵
درو یک شاخ سنبل هرکه چیده
به معنی زلف حوری را بریده ۱۹۶
درو نهری روان چون بحر سیماب
خوش آوازان ز شرم آب او، آب ۱۹۷
گهر می خواهد از لطف الهی
پی آواز آبش گوش ماهی ۱۹۸
صدای آب او از دور و نزدیک
برد چون موج از دل، رنج باریک ۱۹۹
حبابش را سفینه پر لآلی
سواد موجش ابیات «زلالی» ۲۰۰
به روی لاله و گل بس که غلتید
چو می از آب او گل می توان چید ۲۰۱
زلالش همچو خوبان سمن بو
پریشان چون کند از موج گیسو، ۲۰۲
کند آب حیات از سستی پای
ز فواره عصا تا خیزد از جای ۲۰۳
درو با یکدگر گشته موافق
دو حوض آب چون چشمان عاشق ۲۰۴
چه حوض، از پرتوش در باغ مهتاب
لطافت شسته آبش را به صد آب ۲۰۵
چه حوض، آیینه ی خورشیدپرداز
چو نی فواره ی آبش خوش آواز ۲۰۶
در آبش پای ننهد سایه ی بید
درو لرزد ز سردی عکس خورشید ۲۰۷
مگر ذوق سخن دارد به سینه؟
که دارد در میان خود سفینه ۲۰۸
زلالش روشنی بخش نظاره
چکیده گویی از چشم ستاره ۲۰۹
ز رشکش آب حیوان در سیاهی
زده کوثر به خود خنجر ز ماهی ۲۱۰
شده فواره، مار گنج خورشید
به رقص از جوش او نارنج خورشید ۲۱۱
شب افروزی کند چشمت چومهتاب
اگر یک بار ازو چشمی دهی آب ۲۱۲
ز قرب کوه، این باغ همایون
سر لیلی ست در دامان مجنون ۲۱۳
چه کوهی، طور کرده قبله گاهش
نوشته آسمان رفعت پناهش ۲۱۴
کشیده از جهان دامن چو افلاک
بود خوش از بزرگان دامن پاک ۲۱۵
ز سبزه سنگ را تاب زمرد
ز هر چشمه روان آب زمرد ۲۱۶
ز لاله سنگ او چون لعل رخشان
به کشمیر آمده کوه بدخشان ۲۱۷
ز خوبی پیش سنگ او همیشه
کند چون بت پرستان سجده شیشه ۲۱۸
ز رشک هر کمر در دور و نزدیک
کمرهای بتان را رنج باریک ۲۱۹
بود از بس که هر سنگش مصفا
درو آتش بود چون می به مینا ۲۲۰
زند قهقه درین کهسار گلرنگ
بط می همچو کبک از خوردن سنگ ۲۲۱
بود از سبزه، ابدالی نمدپوش
ز ماه نو کشیده حلقه در گوش ۲۲۲
به سر از لاله داغش در سیاهی
سحاب او را کلاه گاه گاهی ۲۲۳
کشیده پای خود در دامن خاک
کمند وحدت او دور افلاک ۲۲۴
بسی گردد کسی در هر دیاری
که بیند چشمه ای در کوهساری ۲۲۵
بود هر پاره سنگی را درین جا
هزاران چشمه همچون سنگ سودا ۲۲۶
ز هر چشمه دوان نهری خروشان
به این سردی که دیده آب جوشان؟ ۲۲۷
یکی تالاب در دامان کوهش
که لرزد بحر چون بیند شکوهش ۲۲۸
به هرسو موج زن چون بحر سیماب
سراسر فیض همچون عالم آب ۲۲۹
حبابش از شفق چون چشم مخمور
سواد موج او چون طره ی حور ۲۳۰
چنان تنگی درو از جوش ماهی
که نبود جای در در گوش ماهی ۲۳۱
جبابش از زر ماهی خزینه
چو خوبان در کف موجش سفینه ۲۳۲
چراغان روی آبش دایم از گل
درو هر بط به مستی همچو بلبل ۲۳۳
درو عیش «کول» صورت پذیر است
همه ایام او عید غدیر است ۲۳۴
به عکس خلق، این صوفی پرجوش
شود، هرگه بهار آید، کول پوش ۲۳۵
سپهرش خوانده دریای بهشتی
ازان سویش کشدیه تیر کشتی ۲۳۶
چه کشتی، بادپای خوش عنانی
نمانده در ره از پایش نشانی ۲۳۷
سوار او نهد چون رو به میدان
حباب و موج باشد گوی و چوگان ۲۳۸
دود چون کرد آهنگ مکانی
که دیده این چنین تخت روانی ۲۳۹
به هر کشتی ست با حسن صریحی
نمک پرورده ملاح ملیحی ۲۴۰
ز هریک، کشتی صد دل به گرداب
اسیران را فراوان رانده در آب ۲۴۱
تماشا دارد این دریای جوشان
خصوص اکنون که کردندش چراغان ۲۴۲
شده کشمیر را زین جشن پرجوش
چراغان گل و لاله فراموش ۲۴۳
شده دریا ازین جشن نظرتاب
نشاط انگیز همچون عالم آب ۲۴۴
صف مرغابیان در آب رقاص
صدف ها کف زنان، گرداب رقاص ۲۴۵
برای رقص عیش زهره در اوج
دف خود را بر آتش داشته موج ۲۴۶
به خاک از رشک گوید باد بی تاب
که آتش خوب بیرون آمد از آب ۲۴۷
ز بس عکس چراغ کوکب افروز
شده دریا پر از در شب افروز ۲۴۸
در آب آتش ز بس شد عکس گستر
به دریا گشت مرغابی سمندر ۲۴۹
ز بس افروخت دریا از تب و تاب
برای ماهیان شد تابه، گرداب ۲۵۰
گشاید هردم از تأثیر گرما
گریبان بر نسیم از موج، دریا ۲۵۱
شد از آتش زر ماهی، زر سرخ
گهر افروخت همچون اخگر سرخ ۲۵۲
حباب افروخت همچون جام جمشید
فروزان شد صدف چون عکس خورشید ۲۵۳
ازین کز تاب حسن نورافشان
شده منظور عالم این چراغان، ۲۵۴
ز رشک از بس دل خود خورد اختر
نماید در نظر چون حلقه ی زر ۲۵۵
ز بس آمیخت با هم آتش و آب
طناب سیم و زر شد موج گرداب ۲۵۶
شد از عکس چراغ عالم آرا
چو عقد کهربا هر موج دریا ۲۵۷
در آب از شمع انجم فوج در فوج
وزان چون کهکشان هرکوچه ی موج ۲۵۸
پی تعداد آن انجم به گرداب
صدف شد موج را در کف سطرلاب ۲۵۹
چراغ و عکس او نگذاشت مستور
ز دل ها معنی نور علی نور ۲۶۰
ز بس عکس چراغ مجلس آرا
به چشم مردمان وقت تماشا ۲۶۱
به دریا عکس انجم شد سیه تاب
به رنگ اخگری کافتاده در آب ۲۶۲
تماشا کن مه نو را به دریا
که با عکس چراغان است پیدا ۲۶۳
که گویی زین عروس سبز مقنع
در آب افتاده خلخال مرصع ۲۶۴
شده شمع و چراغ از موج در آب
پریشان همچو بر آیینه سیماب ۲۶۵
غلط کردم که دریا را به دامان
گسسته رشته ی تسبیح مرجان ۲۶۶
چراغان نیست کشتی را به معنی
که کوه طور از برق تجلی، ۲۶۷
گرفته آتش و خود را مشوش
در آب انداخته از تاب آتش ۲۶۸
فلک کشتی چنین رنگین ندیده
کس آتشخانه ی چوبین ندیده ۲۶۹
چراغ و شمع از اطراف و گوشه
عیان زان خرمن آتش چو خوشه ۲۷۰
چو ماه نو ز تاب شعله رخشان
ز لعل آتشین، کوه بدخشان ۲۷۱
خرامان هرطرف از روی تمکین
مرصع پوش چون بهرام چوبین ۲۷۲
نهاده پیش مستان نظاره
فلک خوانی پر از نقل ستاره ۲۷۳
درین مجلس فلک از بهر خورشید
گرفته کاسه در دست از مه عید ۲۷۴
به دریوزه ز هر زرین ایاغی
به عشق شاه می خواهد چراغی ۲۷۵
شنیدم شاه روشندل، جهانگیر
ز عشرت شد چو رونق بخش کشمیر، ۲۷۶
چنان معشوق او شد این ارم زاد
که آخر جان خود در راه او داد ۲۷۷
صباحی دلگشا چون روی احباب
گل صبح از سحاب فیض سیراب ۲۷۸
ز تأثیر فروغ او به گلشن
شده هر برگ چون آیینه روشن ۲۷۹
شفق ابر بهاری را هم آهنگ
فلک چون کاغذ ابری به صد رنگ ۲۸۰
هوا روشن چو نور جیب فانوس
زمین پر گل به رنگ بال طاووس ۲۸۱
میان لاله و گل در در و دشت
غزال شیرمست صبح درگشت ۲۸۲
جهان خرم تر از طبع خردمند
غم از عالم نهان چون عیب فرزند ۲۸۳
برون آورد شوق جلوه گستاخ
ز خلوت شاه را همچون گل از شاخ ۲۸۴
شکفته خاطرش همچون گل صبح
ز شادی در فغان چون بلبل صبح ۲۸۵
سرش خوش همچو جام باده نوشان
دماغش چون دکان گلفروشان ۲۸۶
فروغ صبح گشته روح پرور
دلش را همچو طفل از شیر مادر ۲۸۷
چو شد دامان دریا جلوه گاهش
به سوی شاله مار افتاد راهش ۲۸۸
فضایی دید چون روی عروسان
سزاوار عمارات و گلستان ۲۸۹
بگفت این دشت رنگین، روی حور است
ز ما سر منزلی اینجا ضرور است ۲۹۰
در آن ایام، شاه هفت اقلیم
که بر سر دارد از خورشید دیهیم، ۲۹۱
سر و سرکرده ی شهزادگان بود
در آن شهزادگی شاه جهان بود ۲۹۲
پی اتمام این منزل قد افراخت
برای خویش، کاری پیش انداخت ۲۹۳
ازان چندین صفا در کار او شد
که شاهی این چنین، معمار او شد ۲۹۴
کنون آمد ز لطف خاک و آبش
فرح بخش از شه عالم خطابش ۲۹۵
چراغ دودمان گورکانی
که بر وی ختم شد صاحبقرانی ۲۹۶
شهاب الدین محمدشاه غازی
گهرافروز تاج سرفرازی ۲۹۷
مهین دارای هفت اورنگ عالم
گزین مسندنشین صلب آدم ۲۹۸
ز شاهان کرده ایزد انتخابش
ازان شاه جهان آمد خطابش ۲۹۹
دلش آیینه ی سیمای شاهی
جبینش مشرق نور الهی ۳۰۰
وجودش باعث ایجاد عالم
غبار آستانش خاک آدم ۳۰۱
به شاهی تا بلندآوازه گردید
شکست طاق کسری تازه گردید ۳۰۲
سلیمان را نگین از دست افتاد
خط فرمان او شد کاغذ باد ۳۰۳
فرستد سوی او قیصر چو نامه
کند از پرده ی دل موم جامه ۳۰۴
ز چین فغفور همچون بندگانش
فرستد تحفه چون بر آستانش ۳۰۵
ز شوق بزم او از پیش بینی
کند مژگان خود را موی چینی ۳۰۶
خرد کم دیده با چشم جهان بین
چنین شاهی به دولتخانه ی زین ۳۰۷
ز نقش پای او تا سرفراز است
زمین افلاک را مهر نماز است ۳۰۸
دمی از یاد حق نگسسته پیوند
خدا را بنده، عالم را خداوند ۳۰۹
دلش سبحه شمار از ریگ صحرا
حصیر طاعت او موج دریا ۳۱۰
بهار عید او تا در میان است
حنای دست خوبان بی خزان است ۳۱۱
نگردد ظلم را کس بر حوالی
تخلص گشته شیران را «غزالی»! ۳۱۲
به شوخی بره های رغبت انگیز
به گرد گرگ، چون اطفال تبریز ۳۱۳
ضعیفان را قوی گشت آنچنان چنگ
که شیشه رنده شد بر تخته ی سنگ ۳۱۴
پی صفرای خس می ریزد ایام
ز خون شعله، آب نار در جام ۳۱۵
به دشت از عدل او بر گردن شیر
پی پای غزالان است زنجیر ۳۱۶
به زور پنجه، حکم او ز گوهر
فشارد آب را چون پنبه ی تر ۳۱۷
بود از جوهر ذاتی اگر خویش
امور سلطنت را می برد پیش ۳۱۸
نمی افتد خلل در کار ناموس
که باشد چتردار خویش، طاووس ۳۱۹
ز فیضش ذره کرده آفتابی
ز خوان او مه نو یک رکابی ۳۲۰
گشوده در جهانگیری چو بازو
سکندر ساخته چون آینه رو ۳۲۱
ز دانش رفته هرگه در تکلم
فلاطون چون صدا پیچیده در خم ۳۲۲
خرد او را چو در گفت و شنید است
زبان در زیر دندان چون کلید است ۳۲۳
به عهد آن بهار هوشمندی
پدید آمد سخن را سربلندی ۳۲۴
نهاد از گوشه ی لب های خاموش
سخن پا در رکاب حلقه ی گوش ۳۲۵
سخن در عهدش از بس یافت معراج
چو هدهد گشت طوطی صاحب تاج ۳۲۶
ترازو طفل می سازد ز نارنج
که در ایام او گردد هنرسنج ۳۲۷
ز عدلش رونقی در روزگار است
که نخل موم را آتش بهار است ۳۲۸
عروس دهر بگشاده جبین است
گره در زلف و چین در آستین است ۳۲۹
ز زلف موج تا بیرون برد تاب
دم ماهی نهاده شانه در آب ۳۳۰
جهاناز بس گرفت از فتنه آرام
به عهد او کبوترخانه شد دام ۳۳۱
چنان عالم ازو شد ایمن آباد
که ظرف توتیا شد کاغذ باد ۳۳۲
به دورش بره در صحرا بزرگ است
دو مشعل هر شبش از چشم گرگ است ۳۳۳
زدندی رهزنان ره گاه و بیگاه
به عهدش رهزنان را می زند راه ۳۳۴
نهیب او به کوه آرد اگر رو
چو دریا آب گردد زهره ی او ۳۳۵
به دریا باد قهرش گر ستیزد
غبار از کوچه های موج خیزد ۳۳۶
کشد شمشیر چون برخصم خودکام
زره ریزد عرق وارش ز اندام ۳۳۷
ز باد حمله اش گردد به صحرا
روان کهسار همچون موج دریا ۳۳۸
به کوه آرد نهیب او گر آهنگ
ناستد سنگ آنجا بر سر سنگ ۳۳۹
عدو شد خاک از گرز گرانش
همان باقی ست درد استخوانش ۳۴۰
نهنگ از تیغ او در بحر خسته
پلنگ از بیم او بر کوه جسته ۳۴۱
ز بیم تیغ او در دیده ی شیر
به هم چسبیده مژگان چون پر تیر ۳۴۲
به گرز انتقام از خاک شاهان
دهد سرمه به خورد دادخواهان ۳۴۳
چو او بهرام نبود در صف کین
چه خواهد بود کار تیغ چوبین ۳۴۴
چو بیند عکس تیغش موج در آب
رود از بیم پس پس چون رسن تاب ۳۴۵
به عهد او ز منع کینه خواهی
کند رم توسن برق از سیاهی ۳۴۶
برای جستجوی خون بلبل
صبا را گر فرستد از پی گل، ۳۴۷
چو خون گرم آید گل دودیده
چو شمع کشته، رنگ از رو پریده ۳۴۸
در آن کشور که حفظ او پناه است
به خرمن برق آب زیر کاه است ۳۴۹
چو نقش پای آهو شد دل شیر
دو نیم، آنجاکه او افراخت شمشیر ۳۵۰
برافتاد از جهان در عهدش آزار
چو سبحه پای تا سر مهره شد مار ۳۵۱
چو خواهد کبک را سنجد به تیهو
کند شاهین ز بال خود ترازو ۳۵۲
به عهدش از خزان گردیده گلشن
چو گلزار پر طاووس ایمن ۳۵۳
علم سازد به هرجا پنجه چون شیر
به نخل موم ماند شاخ نخجیر ۳۵۴
چو شعله تیغ او تا گشت عریان
به دفع فتنه ی بی اعتدالان، ۳۵۵
بود در خاکساری عشق مغرور
جنون از چوب گل بر دار منصور ۳۵۶
چراغ دولتش را دل ز خود جمع
بود چون لاله، هم فانوس و هم شمع ۳۵۷
هما را ز آستانش نیست پرواز
که در اینجا گشوده چشم چون باز ۳۵۸
به دست لطف تا از روی تمکین
اشارت کرد طوفان را که بنشین، ۳۵۹
نشد دریا همین پر در و گوهر
ازو ماهی برد با پشت خود زر ۳۶۰
کف جودش که باشد ابر احسان
درو لعل و گهر برف است و باران ۳۶۱
به دستش آشنا تا گشت گوهر
به دریا پشت پا زد چون شناور ۳۶۲
گشادی در کف خود چون پسندید
جهان شد زیر دستش همچو خورشید ۳۶۳
وگر سرپنجه را غنچه هوس کرد
چو طوطی آسمان را در قفس کرد ۳۶۴
دمی کز بزم عیش عالم آرا
به عزم کینه خواهی خیزد از جا، ۳۶۵
زمین از بیم زیر پاش لرزد
ز هفت اقلیم، هفت اعضاش لرزد ۳۶۶
بساط مجلسش را کی کسی دید
که مژگانش نشد زرین چو خورشید ۳۶۷
به وصف مجلس او گر نهد پی
نواپرداز گردد خامه چون نی ۳۶۸
چه مجلس، دل ازو محو تجلی
چون مجنون در تماشاگاه لیلی ۳۶۹
زمین آیینه از روشن نمایی
درو عکس بساط کبریایی ۳۷۰
به هم دوشی درو انجام و آغاز
ز روز و شب بساطش سینه ی باز ۳۷۱
قوی مایه ز عشرت روزگارش
بود نوروز یک تحویلدارش ۳۷۲
ز گلریزی شمع پرتوافکن
چراغ بلبل و پروانه روشن ۳۷۳
ز شرم نکهت گل های دیبا
فکنده نافه را آهو به صحرا ۳۷۴
ز باده چشم ها چون لاله رنگین
ز نغمه گوش ها دامان گلچین ۳۷۵
به سلک نغمه پردازانش از دور
کند چینی نوازی روح فغفور ۳۷۶
پی شمعش به هند اسکندر از روم
فرستاده به پشت آیینه ی موم ۳۷۷
فروزان شمعش از آغوش فانوس
ز زیر بال پیدا چشم طاووس ۳۷۸
ز بس شمع و چراغ مجلس افروز
درو پروانه را شب، روز نوروز ۳۷۹
گدایش تا شده، از نعمت سور
بود پر، کاسه ی چوبین طنبور ۳۸۰
نوای چنگ و عود آوازه دارد
کمانچه فکر تیر تازه دارد ۳۸۱
چه گویم من ازان آیینه خانه
که روشن شد ازو چشم زمانه ۳۸۲
ز حسن این نشیمن، چشم بد دور
که چون مشرق بود سرچشمه ی نور ۳۸۳
مه نو نیست این، کز عالم خاک
رسیده موج نور او به افلاک ۳۸۴
ز آیینه درو نقاش تقدیر
نموده شبنم گل های تصویر ۳۸۵
ز نقاشان معجزکار او، گل
نمی آساید از فریاد بلبل ۳۸۶
طراوت بس که افشاند درو آب
شود بیدار، نقش قالی از خواب ۳۸۷
نکرد آیینه چندین از جهان کسب
که اندامش چو خوبان است دلچسب ۳۸۸
ز شوقش داد صبح آیینه را تاب
به رویش گشت خاکستر سفیداب ۳۸۹
فروغ آیینه هایش را چنان است
که گویی خرقه ی روشندلان است ۳۹۰
گر اینجا، جم به می خوردن نشیند
در و دیوار را پر جام بیند ۳۹۱
وگر تنها درو آید سکندر
ز عکس خویش بیند عرض لشکر ۳۹۲
تماشایش گشاید در چو بر چشم
چو نرگسدان شود دل سر به سر چشم ۳۹۳
ز هر سویش به تکلیف نظاره
زند آیینه چشمک چون ستاره ۳۹۴
سلیم این رشته را از دست بگذار
ملال انگیز باشد طول گفتار ۳۹۵
زبان را گرم چون شمع از دعا کن
دو کف را چون پر پروانه واکن ۳۹۶
خداوندا به شام زلف خوبان
که افشاند به صبح عید دامان ۳۹۷
به شمع حسن، یعنی برق محفل
که فانوس خیال او بود دل ۳۹۸
به طاووسی که بزمش جلوه گاه است
به آهویی که نام او نگاه است ۳۹۹
به آن مطرب که شد از دلگشایی
چو شمع انگشتش از آتش حنایی ۴۰۰
به آن صوتی کزان در سینه ها دل
بود در رقص همچون مرغ بسمل ۴۰۱
به آهنگی که چون برلب کشد صف
فغان برخیزد از هر گوش چون دف ۴۰۲
به آن آهی که از دل های بی تاب
کشد سر هر نفس چون دود سیماب ۴۰۳
به بزم افروزی رنگین چراغی
که از گل انجمن را کرد باغی ۴۰۴
به فانوسی که دادش بخت فیروز
ستون دولت از شمع شب افروز ۴۰۵
که بر اورنگ شاهی، جاودانی
دهی شاه جهان را کامرانی ۴۰۶
درین مجلس فروزان باد جاوید
چراغ عمر او چون ماه و خورشید ۴۰۷
بود تا سایه ی ابر بهاری
خرام آموز کبک کوهساری ۴۰۸
درین باغش ثناخوان باد بلبل
مبادا سایه اش کم از سر گل ۴۰۹
به روزش باد در کف جام خورشید
شبش خوش باد همچون سایه ی بید ۴۱۰
گواه پای برجا کوهسار است ۱
خصوصا کوه گردون قدر کشمیر
که تیغش می زند بر ابر شمشیر ۲
نگویم کوه، ابدالی تنومند
هزاران کوچک ابدالش چو الوند ۳
سپهر سرفرازش کرده تقدیر
درو تابان نجوم از چشم نخجیر ۴
زمین طفلی به دامن دایه وارش
فلک نیلوفری از چشمه سارش ۵
عجب گر آفتاب از سرفرازی
تواند کرد با او تیغ بازی ۶
ز رفعت سبزه ی او چرخ اخضر
درو بادام گویی چشم اختر ۷
سر تیغش به ناف آسمان است
شکم دزدیدن افلاک ازان است ۸
به تیغ او نهد گر برق انگشت
ز انگشتش چو غنچه پر شود مشت ۹
بود بختی مست کوه کوهان
شده از ابر بر هر سو کف افشان ۱۰
به فرقش مهر و مه در چشم انصاف
ز آب زر، دو نقطه بر سر قاف ۱۱
در اقلیم عدم از ملک دنیا
ز تیغ او بریده پای عنقا ۱۲
هلال او را نمایان نیست بر فرق
درو افتاده نعل ابرش برق ۱۳
شکسته شیشه ی افلاک، سنگش
ستاره پنبه ی داغ پلنگش ۱۴
شهید او چه پرویز و چه فرهاد
به خونریزی ست تیغش تیغ جلاد ۱۵
درو از گرم رفتاری ست نومید
سوار شیر برفین است خورشید ۱۶
پی خدمت به پیشش چرخ دوار
به یک پا ایستاده همچو پرگار ۱۷
ز عشقش قاف دایم می زند لاف
بساط عشق بین از قاف تا قاف ۱۸
درو گردیده از سنگ آشکارا
رهی باریک همچون تار خارا ۱۹
همانا کافر است این کوه خونخوار
که دارد بر کمر زین راه زنار ۲۰
بتی لوح سرین از لخت سنگش
شده موی کمر از راه تنگش ۲۱
چو رویین تن کمندی کرده پرچین
وزان هر گاه خالی کرده صد زین ۲۲
رهی بر این چنین کوه درشتی
به هم پیچیده مار و سنگ پشتی ۲۳
رهی پیچیده همچون قفل وسواس
مشقت خیز چون ایام افلاس ۲۴
رهی بر پای دل زنجیر اندوه
رهی همچون صدا پیچیده در کوه ۲۵
رهی از زلف خوبان پیچش افزون
ازین ره گشته کج رفتار گردون ۲۶
رهی در سنگ همچون موج خارا
درو رهرو چو مرغ رشته بر پا ۲۷
ز بس رهرو درو سنگین خرامد
ز پایش رشته پنداری برآمد ۲۸
ز پیچ و تاب، ماری گشته ظاهر
به قصد آشیان نسر طایر ۲۹
بود در قید پیچ و خم گرفتار
درو خورشید همچون مهره ی مار ۳۰
براق برق در معراج او لنگ
ز باریکی و سختی چون رگ سنگ ۳۱
وقوفی دارم از باریک بینی
رگ سنگش نگویم، موی چینی ۳۲
چنان معلوم می گردد که این راه
ره موران بود در خرمن ماه ۳۳
ز پیچ و تاب این راه کج آهنگ
طلسمی چون نگین بینی به هر سنگ ۳۴
صدای کوه زین ره شد به دل یار
که بی آهنگ باشد ساز یک تار ۳۵
فلک از قید این ره نیست آزاد
که بی رشته نباشد کاغذ باد ۳۶
چه آید از شهاب سست آهنگ؟
درو آید چو تیر برق بر سنگ ۳۷
کشد زحمت چو آید در تکاپو
درین ره سنگ دارد کفش آهو ۳۸
ز پیچ و تاب گردد رشته کوتاه
دراز از پیچ و خم گردیده این راه ۳۹
بسا کس را جهان زین تنگ جاده
ز راه کوه رفتن توبه داده ۴۰
درین ره چون تواند کس دویدن؟
که باشد مرغ را بیم از پریدن ۴۱
به برهان نیست دیگر عقل محتاج
ازین ره رفته پیغمبر به معراج ۴۲
درین ره گر کند سرعت نمایی
هوا گز می کند تیر هوایی ۴۳
دریغ از همدم افسانه خوانی
که می باید درین ره نردبانی ۴۴
درین ره می کند هرکس تک و تاز
خرها باشدش چون ریسمان باز ۴۵
مغلتان سنگ ازو تا می توانی
که بد باشد بلای آسمانی ۴۶
اگر مرغی به این تنگی رسیده
ز جاده تا برون رفته، پریده ۴۷
درین ره خوش بود معشوق دلخواه
که نتواند کس او را برد از راه! ۴۸
درو هر چارفصل این گلستان
بود چون کوچه ی زاهد، زمستان ۴۹
شهید سردی اش گرمی دوزخ
ز برفش در نمد آیینه ی یخ ۵۰
بود فصل تموز این راه جانکاه
ز سردی همچو موج آب دی ماه ۵۱
هوا از برف نسرینش سرشته
برات لاله را بر یخ نوشته ۵۲
شد از لغزیدنش خورشید خسته
چو طفلان می رود ره را نشسته ۵۳
ز برف و یخ نینگیزد لگد گرد
کسی تا چند کوبد آهن سرد ۵۴
سوی کشمیر در این تنگ جاده
رود با آن نزاکت، گل پیاده ۵۵
به سامان رهروانش را چه کار است
مژه بر دیده در این راه بار است ۵۶
درین ره، ابر گوهرهای شهوار
ز دامن ریخت تا گردد سبکبار ۵۷
عجب دارم که نخوت پیشه اینجا
دماغش را تواند برد بالا ۵۸
خضر خواهد برد گر جان ازین ره
برو از دور خندد کبک قهقه ۵۹
درین ره از جفا افتاده بر خاک
زحل چون نافه از آهوی افلاک ۶۰
کشد دایم جفا عاشق، همانا
ازین ره می رود عمرش به بالا ۶۱
درین ره بار مردم بیش یا کم
چو بار غم رود بر دوش آدم ۶۲
منال ای دل ز رنج راه بسیار
تو بلبل مشربی، این راه گلزار ۶۳
به سامان رفتن این راه زشت است
مجرد شو، که این راه بهشت است ۶۴
جمال هند گلزار تجلی ست
برو کشمیر، خال سبز لیلی ست ۶۵
تعالی الله ز خاک پاک کشمیر
که گل را کرد صاحب زر چو اکسیر ۶۶
درو دل ها همیشه فارغ از غم
گل سوری به فرق اهل ماتم ۶۷
ز بس خاکش به مردم مهربان است
گلش گل های بوی مادران است ۶۸
هوایش معتدل چون باد شبگیر
برنده آب او چون آب شمشیر ۶۹
بود در فصل گل همچون زمستان
به بزم می کشان این گلستان، ۷۰
میان برف و یخ در غوطه خواری
بط می همچو کبک کوهساری ۷۱
شب او را به صبحش نیست تأثیر
چو مویی در میان کاسه ی شیر ۷۲
به صبحش صبح دیگر هم پیاله
درو تاریکی شب داغ لاله ۷۳
چمن خواهد کند از شوخی و ناز
چو گلزار پر طاووس پرواز ۷۴
چنان شد دلنشین این روضه ی پاک
که نخل موم دارد ریشه در خاک ۷۵
فضایش چون بساط نیک بختان
پر طوطی درو برگ درختان ۷۶
به پای گل ز موج سبزه زنجیر
نگویم سبزه، خواب شال کشمیر ۷۷
ز شبنم بس که سرسبز است و شاداب
ز موج سبزه باشد بیم سیلاب ۷۸
چو بیزی خاک او را، آب در حال
روان گردد ز چشمه سار غربال ۷۹
نهد هرگه قدم بر سبزه ی او
ز پای خود برآرد کفش، آهو! ۸۰
به صحرایش گل و لاله هم آغوش
به باغش سرو و سبزه دوش بر دوش ۸۱
نزاکت نخل بند هر گلستان
رطوبت آبیار باغ و بستان ۸۲
کند تا لاله زارش را نظاره
فلک شد سر به سر چشم از ستاره ۸۳
به نزدیک ار نیاید هست معذور
چراغان می نماید خوشتر از دور ۸۴
فلک افکند چوگان تحکم
که شد گوی زمین در سبزه اش گم ۸۵
قدم تا خضر با این خاک پیوست
چو نرگس شد عصایش سبز دردست ۸۶
همه فصلی درو چون اهل تزویر
ز شبنم صبح دارد آب در شیر ۸۷
چو گلچین دامن صحراش پرگل
به جای جغد در ویرانه بلبل ۸۸
ز لاله هر چمن در جان فزایی
چراغ روز و چندین روشنایی؟ ۸۹
شقایق غنچه گر باشد، مگو هیچ
که تریاکی کند در صبح سرپیچ ۹۰
خروشان هرطرف رودی ز کهسار
بود سازنده در کشمیر بسیار ۹۱
ز موج سبزه زاهد در غدیر است
گمان می برد کاین موج حصیر است ۹۲
نهان در موج سنبل، کوه ماران
چو در گیسو سرین گلعذاران ۹۳
چه گویی کدخدای شهر کشمیر
نکرده در بزرگی هیچ تقصیر ۹۴
بتی از حسن سبز، آشوب دهری
به گردش حلقه در نظاره شهری ۹۵
فلک را کرده تیغش زینهاری
چرا در شهر شد یارب حصاری ۹۶
بود کشمیر پای تخت شاهان
گواه این سخن، تخت سلیمان ۹۷
چه تختی، کرسی او عرش پایه
فلک افتاده بر پایش چو سایه ۹۸
سلیمان را همان گل بر درخت است
سپهرش پهلوان پای تخت است ۹۹
گل و لاله ز رخ افکنده برقع
که دیده این چنین تخت مرصع؟ ۱۰۰
گل از بستان کشیده سوی او رخت
شقایق را درو تریاک بر تخت ۱۰۱
ز کیفیت به گلزار «فرح بخش»
بود هر لاله مستان را قدح بخش ۱۰۲
فضایش همچو طبع نیک خویان
گشاده چون جبین خنده رویان ۱۰۳
ز گل هر گوشه اش فردوس محسوس
درختان صف زده چون چتر طاووس ۱۰۴
شکوفه کرده هر نخلش چو پروین
درو خورشید همچون مرغ زرین ۱۰۵
ز لاله روز و شب روشن چراغش
فلک یک نخل زردآلوی باغش ۱۰۶
فراز شاخسارش سیب خوشبوی
ز لذت برده از سیب ذقن، گوی ۱۰۷
چمن چون حسن شفتالو دهد تاب
دهان غنچه گردد چشمه ی آب ۱۰۸
درو از بس حلاوت می شود فاش
بود پر شهد چون انجیر، خشخاش ۱۰۹
مپرس از لذت انجیر نغزش
ز بادام دو مغز و چارمغزش ۱۱۰
به بیشه میوه ی اشجار خودرو
رعیت زاده های شاه آلو ۱۱۱
ز رعنایی چنار او به شمشاد
اگر سیلی زند، دستش مریزاد! ۱۱۲
چناری خورده آب از جوی همت
قوی تر ساقش از بازوی همت ۱۱۳
فلک را رفعت او کرده پامال
ز ماه نو به ساق افکنده خلخال ۱۱۴
پریشان شاخه ها بر چرخ خضرا
چو موج رود، کو ریزد به دریا ۱۱۵
برون رفته ز سرحد زمانه
به شاخش بسته عنقا آشیانه ۱۱۶
مسیحا از نسیمش جسته یاری
خضر در سایه ی او پاچناری ۱۱۷
به ساقش باغبان از ذوق ناظر
چو بازرگان به صندوق جواهر ۱۱۸
به پیش اوست سرو عشوه آلود
ایازی بر سر پا پیش محمود ۱۱۹
چه سرو، از حسن اوطوبی در افسوس
ستاده بر سر یک پای، طاووس ۱۲۰
ز بارش عقل در حیرت فتاده
که یک طاووس چندین بیضه داده ۱۲۱
چو خضرش جا به طرف جویباران
ستون خیمه ی ابر بهاران ۱۲۲
ز مرطوبی به طوبی دوش بر دوش
خیابان را ازو معمور، آغوش ۱۲۳
چو خضرش پرورد از مهربانی
چو فرزندان به آب زندگانی، ۱۲۴
ندانم از برای چیست دلگیر
که قد همچو یتیمان می کشد دیر ۱۲۵
گهی خم می شود، گه راست از باد
چو سایه در کمین ز انداز صیاد ۱۲۶
کشیده قمری از شوقش فغان را
نهاده بر سر او خانمان را ۱۲۷
نشان از قامت بلقیس داده
ولی کی داشت او این ساق ساده ۱۲۸
به تکلیفش چو در رقص آورد باد
کند قمری درون بیضه فریاد ۱۲۹
ز برگش دام در راه نظاره
صنوبر را ازو دل پاره پاره ۱۳۰
صنوبر نه، یکی شوریده ی مست
که در رقص است با افلاک همدست ۱۳۱
زده بر کاکل او شانه خورشید
دل او را به دست آورده ناهید ۱۳۲
ز بس بارش فلک را کرده مایل
برو پیچیده همچون پرده ی دل ۱۳۳
ندارد حاصلی جز دل ز ایام
چو من مشتی گره را کرده دل نام ۱۳۴
روایت می کنند ارباب معنی
که از این دیر نتوانست عیسی، ۱۳۵
ز یک سوزن به سوی آسمان رفت
به چندین سوزن او یارب چه سان رفت ۱۳۶
خزان گر می کشد بر باغ لشکر
چه باک او را، جوان است و دلاور ۱۳۷
چو اهل دل درین باغ پرآشوب
ز دل روبد غبار غم به جاروب ۱۳۸
شنیدم باغبان از وی شنفته
که گفته این حدیث و راست گفته ۱۳۹
مگو نتوان به راه آسمان رفت
عصا گر راستی باشد توان رفت ۱۴۰
به پیمان جهان دل سخت بسته
ازان باشد همیشه دلشکسته ۱۴۱
پریشان روزگار دلربایان
نواپرداز بزم بینوایان ۱۴۲
بود هر برگ او چون رشته ی ساز
پی رقصیدن او نغمه پرداز ۱۴۳
به وقت رقصش آید از سر و دوش
صدای خوش چو خوبان قصب پوش ۱۴۴
صدای دلکش او می دهد یاد
ازان سازی که باشد در ره باد ۱۴۵
غلط گفتم، درین دیرینه دوحه
کند بر اهل دل همواره نوحه ۱۴۶
چو مجنون پیکر او خشک و عریان
کلاهش بر سر از موی پریشان ۱۴۷
چو لیلی عشوه پردازی پرافسون
یکی از عاشقانش بیدمجنون ۱۴۸
نگویم بید، مجنون زمانه
گرفته بر سرش مرغ آشیانه ۱۴۹
ز شورش جامه چاک و مو فتیله
درختان گرد او اهل قبیله ۱۵۰
به وقت رقص او را در بر و دوش
ز بیهوشی بود زنجیر خاموش ۱۵۱
ز بندی خانه ی چشم که جسته؟
که زنجیرش سراپا، زنگ بسته ۱۵۲
شده از شاخسارش آشیانه
به مرغان چمن زنجیرخانه ۱۵۳
ز مستی کرده کج، آهنگ خود را
بریده تارهای جنگ خود را ۱۵۴
فتاده شاخ ها بر پا ز بالا
چو چین دامن سبزان رعنا ۱۵۵
به گل آن کس که برگ دلبری داد
گلستان را ازو بال و پری داد ۱۵۶
ز بس در باغ و بستان از سر ناز
گشوده بال از شوخی به پرواز ۱۵۷
زمین او را به بند از ریشه دارد
سپهرش چون پری در شیشه دارد ۱۵۸
ز بس مستانه رقصد در چمن رز
ز جای خود جهد از ذوق، گز گز ۱۵۹
چه رز، هر برگ چتری بر سر او
مهین بانو و شیرین دختر او ۱۶۰
به دستش خوشه از خرم سرشتی
چو سبحه در کف حور بهشتی ۱۶۱
ببوسد پشت دستش را چو خورشید
برو خنجر کشد چون عاشقان بید ۱۶۲
ندارد تاب دوری از بر او
بر اندامش ازان چسبیده گیسو ۱۶۳
زده خرمن چو در صحن گلستان
هوای خوشه چینی کرده رضوان ۱۶۴
برآید تا چو برگ او ز کوره
ز خاکستر کشد آیینه نوره ۱۶۵
روان چون کارهای نیک بختان
دوان چون مار بر شاخ درختان ۱۶۶
رود از چشم خورشید آب چون جو
ز شوق توتیای غوره ی او ۱۶۷
ز برگش خواسته آیینه خورشید
به دست اوست چشم جام جمشید ۱۶۸
چه شد شاخش اگر پر پیچ و تاب است
کمند سرخ عیار شراب است ۱۶۹
دهد شاخش نشان از مار ضحاک
که بیرون کرده سر از دوش افلاک ۱۷۰
کند چون خیره بر مستان نظاره
فشارد غوره در چشم ستاره ۱۷۱
سلیم از کف زمانی خامه بگذار
که سازم نکته ای پیش تو اظهار ۱۷۲
چنار و سرو و بید آزادگانند
تهیدستان باغ و بوستانند ۱۷۳
صنوبر نیز از صاحبدلان است
علمدار صف بی حاصلان است ۱۷۴
چو دارم نسبتی من هم به ایشان
نمودم یاد آن جمع پریشان ۱۷۵
چه شد در وصفشان گوهر چو سفتم
اگر اوصاف رز را نیز گفتم ۱۷۶
که دارد دختری در پرده پنهان
که باشد آن مرا شیرین تر از جان ۱۷۷
سزد گر عارفان کز اهل کارند
درین معنی مرا معذور دارند ۱۷۸
تعالی الله ازین باغ خدایی
که گردد دست از خاکش حنایی ۱۷۹
بهار از سبزه های دلگشایش
چو طوطی ریخته پر در فضایش ۱۸۰
به روی گل درین گلزار خرم
خوی پیشانی خورشید، شبنم ۱۸۱
نسیمش خوش تر از انفاس معشوق
تماشا خوش درو چون پاس معشوق ۱۸۲
درو قمری نواآموز بلبل
چراغ لاله دارد روغن گل ۱۸۳
تذروان را ز مستی چشم رنگین
شراب لاله گون در جام زرین ۱۸۴
به جوش از جوش گل، بلبل دماغان
چو پروانه به شب های چراغان ۱۸۵
به سرمه چشم خوبان شکرخند
به خاک پای نرگس خورده سوگند ۱۸۶
ز شوخی کرده در اطراف بستان
بنفشه ریشخند خط خوبان ۱۸۷
گلش از بس ز شادابی ست رنگین
شود گلبند ازو دامان گلچین ۱۸۸
خزان را تا نباشد دست بر گل
شده پرچین گلشن، بال بلبل ۱۸۹
بیاض برگ نسرین، گلشن راز
ز سطر موج عنبر، سینه ی باز ۱۹۰
چراغ غنچه چون چشم غزاله
شده روشن ز آتش برگ لاله ۱۹۱
چمن، آشفتگی بسیار دیده
ز رقص آهوان دم بریده! ۱۹۲
شده از باد، سنبل پایکوبان
چو سایه پایمالش زلف خوبان ۱۹۳
فراوان دیده ابرنوبهاری
درین گلشن نسیم پاچناری ۱۹۴
هوای خود گلش را در دماغ است
ز عشق خویش، لاله سنگداغ است ۱۹۵
درو یک شاخ سنبل هرکه چیده
به معنی زلف حوری را بریده ۱۹۶
درو نهری روان چون بحر سیماب
خوش آوازان ز شرم آب او، آب ۱۹۷
گهر می خواهد از لطف الهی
پی آواز آبش گوش ماهی ۱۹۸
صدای آب او از دور و نزدیک
برد چون موج از دل، رنج باریک ۱۹۹
حبابش را سفینه پر لآلی
سواد موجش ابیات «زلالی» ۲۰۰
به روی لاله و گل بس که غلتید
چو می از آب او گل می توان چید ۲۰۱
زلالش همچو خوبان سمن بو
پریشان چون کند از موج گیسو، ۲۰۲
کند آب حیات از سستی پای
ز فواره عصا تا خیزد از جای ۲۰۳
درو با یکدگر گشته موافق
دو حوض آب چون چشمان عاشق ۲۰۴
چه حوض، از پرتوش در باغ مهتاب
لطافت شسته آبش را به صد آب ۲۰۵
چه حوض، آیینه ی خورشیدپرداز
چو نی فواره ی آبش خوش آواز ۲۰۶
در آبش پای ننهد سایه ی بید
درو لرزد ز سردی عکس خورشید ۲۰۷
مگر ذوق سخن دارد به سینه؟
که دارد در میان خود سفینه ۲۰۸
زلالش روشنی بخش نظاره
چکیده گویی از چشم ستاره ۲۰۹
ز رشکش آب حیوان در سیاهی
زده کوثر به خود خنجر ز ماهی ۲۱۰
شده فواره، مار گنج خورشید
به رقص از جوش او نارنج خورشید ۲۱۱
شب افروزی کند چشمت چومهتاب
اگر یک بار ازو چشمی دهی آب ۲۱۲
ز قرب کوه، این باغ همایون
سر لیلی ست در دامان مجنون ۲۱۳
چه کوهی، طور کرده قبله گاهش
نوشته آسمان رفعت پناهش ۲۱۴
کشیده از جهان دامن چو افلاک
بود خوش از بزرگان دامن پاک ۲۱۵
ز سبزه سنگ را تاب زمرد
ز هر چشمه روان آب زمرد ۲۱۶
ز لاله سنگ او چون لعل رخشان
به کشمیر آمده کوه بدخشان ۲۱۷
ز خوبی پیش سنگ او همیشه
کند چون بت پرستان سجده شیشه ۲۱۸
ز رشک هر کمر در دور و نزدیک
کمرهای بتان را رنج باریک ۲۱۹
بود از بس که هر سنگش مصفا
درو آتش بود چون می به مینا ۲۲۰
زند قهقه درین کهسار گلرنگ
بط می همچو کبک از خوردن سنگ ۲۲۱
بود از سبزه، ابدالی نمدپوش
ز ماه نو کشیده حلقه در گوش ۲۲۲
به سر از لاله داغش در سیاهی
سحاب او را کلاه گاه گاهی ۲۲۳
کشیده پای خود در دامن خاک
کمند وحدت او دور افلاک ۲۲۴
بسی گردد کسی در هر دیاری
که بیند چشمه ای در کوهساری ۲۲۵
بود هر پاره سنگی را درین جا
هزاران چشمه همچون سنگ سودا ۲۲۶
ز هر چشمه دوان نهری خروشان
به این سردی که دیده آب جوشان؟ ۲۲۷
یکی تالاب در دامان کوهش
که لرزد بحر چون بیند شکوهش ۲۲۸
به هرسو موج زن چون بحر سیماب
سراسر فیض همچون عالم آب ۲۲۹
حبابش از شفق چون چشم مخمور
سواد موج او چون طره ی حور ۲۳۰
چنان تنگی درو از جوش ماهی
که نبود جای در در گوش ماهی ۲۳۱
جبابش از زر ماهی خزینه
چو خوبان در کف موجش سفینه ۲۳۲
چراغان روی آبش دایم از گل
درو هر بط به مستی همچو بلبل ۲۳۳
درو عیش «کول» صورت پذیر است
همه ایام او عید غدیر است ۲۳۴
به عکس خلق، این صوفی پرجوش
شود، هرگه بهار آید، کول پوش ۲۳۵
سپهرش خوانده دریای بهشتی
ازان سویش کشدیه تیر کشتی ۲۳۶
چه کشتی، بادپای خوش عنانی
نمانده در ره از پایش نشانی ۲۳۷
سوار او نهد چون رو به میدان
حباب و موج باشد گوی و چوگان ۲۳۸
دود چون کرد آهنگ مکانی
که دیده این چنین تخت روانی ۲۳۹
به هر کشتی ست با حسن صریحی
نمک پرورده ملاح ملیحی ۲۴۰
ز هریک، کشتی صد دل به گرداب
اسیران را فراوان رانده در آب ۲۴۱
تماشا دارد این دریای جوشان
خصوص اکنون که کردندش چراغان ۲۴۲
شده کشمیر را زین جشن پرجوش
چراغان گل و لاله فراموش ۲۴۳
شده دریا ازین جشن نظرتاب
نشاط انگیز همچون عالم آب ۲۴۴
صف مرغابیان در آب رقاص
صدف ها کف زنان، گرداب رقاص ۲۴۵
برای رقص عیش زهره در اوج
دف خود را بر آتش داشته موج ۲۴۶
به خاک از رشک گوید باد بی تاب
که آتش خوب بیرون آمد از آب ۲۴۷
ز بس عکس چراغ کوکب افروز
شده دریا پر از در شب افروز ۲۴۸
در آب آتش ز بس شد عکس گستر
به دریا گشت مرغابی سمندر ۲۴۹
ز بس افروخت دریا از تب و تاب
برای ماهیان شد تابه، گرداب ۲۵۰
گشاید هردم از تأثیر گرما
گریبان بر نسیم از موج، دریا ۲۵۱
شد از آتش زر ماهی، زر سرخ
گهر افروخت همچون اخگر سرخ ۲۵۲
حباب افروخت همچون جام جمشید
فروزان شد صدف چون عکس خورشید ۲۵۳
ازین کز تاب حسن نورافشان
شده منظور عالم این چراغان، ۲۵۴
ز رشک از بس دل خود خورد اختر
نماید در نظر چون حلقه ی زر ۲۵۵
ز بس آمیخت با هم آتش و آب
طناب سیم و زر شد موج گرداب ۲۵۶
شد از عکس چراغ عالم آرا
چو عقد کهربا هر موج دریا ۲۵۷
در آب از شمع انجم فوج در فوج
وزان چون کهکشان هرکوچه ی موج ۲۵۸
پی تعداد آن انجم به گرداب
صدف شد موج را در کف سطرلاب ۲۵۹
چراغ و عکس او نگذاشت مستور
ز دل ها معنی نور علی نور ۲۶۰
ز بس عکس چراغ مجلس آرا
به چشم مردمان وقت تماشا ۲۶۱
به دریا عکس انجم شد سیه تاب
به رنگ اخگری کافتاده در آب ۲۶۲
تماشا کن مه نو را به دریا
که با عکس چراغان است پیدا ۲۶۳
که گویی زین عروس سبز مقنع
در آب افتاده خلخال مرصع ۲۶۴
شده شمع و چراغ از موج در آب
پریشان همچو بر آیینه سیماب ۲۶۵
غلط کردم که دریا را به دامان
گسسته رشته ی تسبیح مرجان ۲۶۶
چراغان نیست کشتی را به معنی
که کوه طور از برق تجلی، ۲۶۷
گرفته آتش و خود را مشوش
در آب انداخته از تاب آتش ۲۶۸
فلک کشتی چنین رنگین ندیده
کس آتشخانه ی چوبین ندیده ۲۶۹
چراغ و شمع از اطراف و گوشه
عیان زان خرمن آتش چو خوشه ۲۷۰
چو ماه نو ز تاب شعله رخشان
ز لعل آتشین، کوه بدخشان ۲۷۱
خرامان هرطرف از روی تمکین
مرصع پوش چون بهرام چوبین ۲۷۲
نهاده پیش مستان نظاره
فلک خوانی پر از نقل ستاره ۲۷۳
درین مجلس فلک از بهر خورشید
گرفته کاسه در دست از مه عید ۲۷۴
به دریوزه ز هر زرین ایاغی
به عشق شاه می خواهد چراغی ۲۷۵
شنیدم شاه روشندل، جهانگیر
ز عشرت شد چو رونق بخش کشمیر، ۲۷۶
چنان معشوق او شد این ارم زاد
که آخر جان خود در راه او داد ۲۷۷
صباحی دلگشا چون روی احباب
گل صبح از سحاب فیض سیراب ۲۷۸
ز تأثیر فروغ او به گلشن
شده هر برگ چون آیینه روشن ۲۷۹
شفق ابر بهاری را هم آهنگ
فلک چون کاغذ ابری به صد رنگ ۲۸۰
هوا روشن چو نور جیب فانوس
زمین پر گل به رنگ بال طاووس ۲۸۱
میان لاله و گل در در و دشت
غزال شیرمست صبح درگشت ۲۸۲
جهان خرم تر از طبع خردمند
غم از عالم نهان چون عیب فرزند ۲۸۳
برون آورد شوق جلوه گستاخ
ز خلوت شاه را همچون گل از شاخ ۲۸۴
شکفته خاطرش همچون گل صبح
ز شادی در فغان چون بلبل صبح ۲۸۵
سرش خوش همچو جام باده نوشان
دماغش چون دکان گلفروشان ۲۸۶
فروغ صبح گشته روح پرور
دلش را همچو طفل از شیر مادر ۲۸۷
چو شد دامان دریا جلوه گاهش
به سوی شاله مار افتاد راهش ۲۸۸
فضایی دید چون روی عروسان
سزاوار عمارات و گلستان ۲۸۹
بگفت این دشت رنگین، روی حور است
ز ما سر منزلی اینجا ضرور است ۲۹۰
در آن ایام، شاه هفت اقلیم
که بر سر دارد از خورشید دیهیم، ۲۹۱
سر و سرکرده ی شهزادگان بود
در آن شهزادگی شاه جهان بود ۲۹۲
پی اتمام این منزل قد افراخت
برای خویش، کاری پیش انداخت ۲۹۳
ازان چندین صفا در کار او شد
که شاهی این چنین، معمار او شد ۲۹۴
کنون آمد ز لطف خاک و آبش
فرح بخش از شه عالم خطابش ۲۹۵
چراغ دودمان گورکانی
که بر وی ختم شد صاحبقرانی ۲۹۶
شهاب الدین محمدشاه غازی
گهرافروز تاج سرفرازی ۲۹۷
مهین دارای هفت اورنگ عالم
گزین مسندنشین صلب آدم ۲۹۸
ز شاهان کرده ایزد انتخابش
ازان شاه جهان آمد خطابش ۲۹۹
دلش آیینه ی سیمای شاهی
جبینش مشرق نور الهی ۳۰۰
وجودش باعث ایجاد عالم
غبار آستانش خاک آدم ۳۰۱
به شاهی تا بلندآوازه گردید
شکست طاق کسری تازه گردید ۳۰۲
سلیمان را نگین از دست افتاد
خط فرمان او شد کاغذ باد ۳۰۳
فرستد سوی او قیصر چو نامه
کند از پرده ی دل موم جامه ۳۰۴
ز چین فغفور همچون بندگانش
فرستد تحفه چون بر آستانش ۳۰۵
ز شوق بزم او از پیش بینی
کند مژگان خود را موی چینی ۳۰۶
خرد کم دیده با چشم جهان بین
چنین شاهی به دولتخانه ی زین ۳۰۷
ز نقش پای او تا سرفراز است
زمین افلاک را مهر نماز است ۳۰۸
دمی از یاد حق نگسسته پیوند
خدا را بنده، عالم را خداوند ۳۰۹
دلش سبحه شمار از ریگ صحرا
حصیر طاعت او موج دریا ۳۱۰
بهار عید او تا در میان است
حنای دست خوبان بی خزان است ۳۱۱
نگردد ظلم را کس بر حوالی
تخلص گشته شیران را «غزالی»! ۳۱۲
به شوخی بره های رغبت انگیز
به گرد گرگ، چون اطفال تبریز ۳۱۳
ضعیفان را قوی گشت آنچنان چنگ
که شیشه رنده شد بر تخته ی سنگ ۳۱۴
پی صفرای خس می ریزد ایام
ز خون شعله، آب نار در جام ۳۱۵
به دشت از عدل او بر گردن شیر
پی پای غزالان است زنجیر ۳۱۶
به زور پنجه، حکم او ز گوهر
فشارد آب را چون پنبه ی تر ۳۱۷
بود از جوهر ذاتی اگر خویش
امور سلطنت را می برد پیش ۳۱۸
نمی افتد خلل در کار ناموس
که باشد چتردار خویش، طاووس ۳۱۹
ز فیضش ذره کرده آفتابی
ز خوان او مه نو یک رکابی ۳۲۰
گشوده در جهانگیری چو بازو
سکندر ساخته چون آینه رو ۳۲۱
ز دانش رفته هرگه در تکلم
فلاطون چون صدا پیچیده در خم ۳۲۲
خرد او را چو در گفت و شنید است
زبان در زیر دندان چون کلید است ۳۲۳
به عهد آن بهار هوشمندی
پدید آمد سخن را سربلندی ۳۲۴
نهاد از گوشه ی لب های خاموش
سخن پا در رکاب حلقه ی گوش ۳۲۵
سخن در عهدش از بس یافت معراج
چو هدهد گشت طوطی صاحب تاج ۳۲۶
ترازو طفل می سازد ز نارنج
که در ایام او گردد هنرسنج ۳۲۷
ز عدلش رونقی در روزگار است
که نخل موم را آتش بهار است ۳۲۸
عروس دهر بگشاده جبین است
گره در زلف و چین در آستین است ۳۲۹
ز زلف موج تا بیرون برد تاب
دم ماهی نهاده شانه در آب ۳۳۰
جهاناز بس گرفت از فتنه آرام
به عهد او کبوترخانه شد دام ۳۳۱
چنان عالم ازو شد ایمن آباد
که ظرف توتیا شد کاغذ باد ۳۳۲
به دورش بره در صحرا بزرگ است
دو مشعل هر شبش از چشم گرگ است ۳۳۳
زدندی رهزنان ره گاه و بیگاه
به عهدش رهزنان را می زند راه ۳۳۴
نهیب او به کوه آرد اگر رو
چو دریا آب گردد زهره ی او ۳۳۵
به دریا باد قهرش گر ستیزد
غبار از کوچه های موج خیزد ۳۳۶
کشد شمشیر چون برخصم خودکام
زره ریزد عرق وارش ز اندام ۳۳۷
ز باد حمله اش گردد به صحرا
روان کهسار همچون موج دریا ۳۳۸
به کوه آرد نهیب او گر آهنگ
ناستد سنگ آنجا بر سر سنگ ۳۳۹
عدو شد خاک از گرز گرانش
همان باقی ست درد استخوانش ۳۴۰
نهنگ از تیغ او در بحر خسته
پلنگ از بیم او بر کوه جسته ۳۴۱
ز بیم تیغ او در دیده ی شیر
به هم چسبیده مژگان چون پر تیر ۳۴۲
به گرز انتقام از خاک شاهان
دهد سرمه به خورد دادخواهان ۳۴۳
چو او بهرام نبود در صف کین
چه خواهد بود کار تیغ چوبین ۳۴۴
چو بیند عکس تیغش موج در آب
رود از بیم پس پس چون رسن تاب ۳۴۵
به عهد او ز منع کینه خواهی
کند رم توسن برق از سیاهی ۳۴۶
برای جستجوی خون بلبل
صبا را گر فرستد از پی گل، ۳۴۷
چو خون گرم آید گل دودیده
چو شمع کشته، رنگ از رو پریده ۳۴۸
در آن کشور که حفظ او پناه است
به خرمن برق آب زیر کاه است ۳۴۹
چو نقش پای آهو شد دل شیر
دو نیم، آنجاکه او افراخت شمشیر ۳۵۰
برافتاد از جهان در عهدش آزار
چو سبحه پای تا سر مهره شد مار ۳۵۱
چو خواهد کبک را سنجد به تیهو
کند شاهین ز بال خود ترازو ۳۵۲
به عهدش از خزان گردیده گلشن
چو گلزار پر طاووس ایمن ۳۵۳
علم سازد به هرجا پنجه چون شیر
به نخل موم ماند شاخ نخجیر ۳۵۴
چو شعله تیغ او تا گشت عریان
به دفع فتنه ی بی اعتدالان، ۳۵۵
بود در خاکساری عشق مغرور
جنون از چوب گل بر دار منصور ۳۵۶
چراغ دولتش را دل ز خود جمع
بود چون لاله، هم فانوس و هم شمع ۳۵۷
هما را ز آستانش نیست پرواز
که در اینجا گشوده چشم چون باز ۳۵۸
به دست لطف تا از روی تمکین
اشارت کرد طوفان را که بنشین، ۳۵۹
نشد دریا همین پر در و گوهر
ازو ماهی برد با پشت خود زر ۳۶۰
کف جودش که باشد ابر احسان
درو لعل و گهر برف است و باران ۳۶۱
به دستش آشنا تا گشت گوهر
به دریا پشت پا زد چون شناور ۳۶۲
گشادی در کف خود چون پسندید
جهان شد زیر دستش همچو خورشید ۳۶۳
وگر سرپنجه را غنچه هوس کرد
چو طوطی آسمان را در قفس کرد ۳۶۴
دمی کز بزم عیش عالم آرا
به عزم کینه خواهی خیزد از جا، ۳۶۵
زمین از بیم زیر پاش لرزد
ز هفت اقلیم، هفت اعضاش لرزد ۳۶۶
بساط مجلسش را کی کسی دید
که مژگانش نشد زرین چو خورشید ۳۶۷
به وصف مجلس او گر نهد پی
نواپرداز گردد خامه چون نی ۳۶۸
چه مجلس، دل ازو محو تجلی
چون مجنون در تماشاگاه لیلی ۳۶۹
زمین آیینه از روشن نمایی
درو عکس بساط کبریایی ۳۷۰
به هم دوشی درو انجام و آغاز
ز روز و شب بساطش سینه ی باز ۳۷۱
قوی مایه ز عشرت روزگارش
بود نوروز یک تحویلدارش ۳۷۲
ز گلریزی شمع پرتوافکن
چراغ بلبل و پروانه روشن ۳۷۳
ز شرم نکهت گل های دیبا
فکنده نافه را آهو به صحرا ۳۷۴
ز باده چشم ها چون لاله رنگین
ز نغمه گوش ها دامان گلچین ۳۷۵
به سلک نغمه پردازانش از دور
کند چینی نوازی روح فغفور ۳۷۶
پی شمعش به هند اسکندر از روم
فرستاده به پشت آیینه ی موم ۳۷۷
فروزان شمعش از آغوش فانوس
ز زیر بال پیدا چشم طاووس ۳۷۸
ز بس شمع و چراغ مجلس افروز
درو پروانه را شب، روز نوروز ۳۷۹
گدایش تا شده، از نعمت سور
بود پر، کاسه ی چوبین طنبور ۳۸۰
نوای چنگ و عود آوازه دارد
کمانچه فکر تیر تازه دارد ۳۸۱
چه گویم من ازان آیینه خانه
که روشن شد ازو چشم زمانه ۳۸۲
ز حسن این نشیمن، چشم بد دور
که چون مشرق بود سرچشمه ی نور ۳۸۳
مه نو نیست این، کز عالم خاک
رسیده موج نور او به افلاک ۳۸۴
ز آیینه درو نقاش تقدیر
نموده شبنم گل های تصویر ۳۸۵
ز نقاشان معجزکار او، گل
نمی آساید از فریاد بلبل ۳۸۶
طراوت بس که افشاند درو آب
شود بیدار، نقش قالی از خواب ۳۸۷
نکرد آیینه چندین از جهان کسب
که اندامش چو خوبان است دلچسب ۳۸۸
ز شوقش داد صبح آیینه را تاب
به رویش گشت خاکستر سفیداب ۳۸۹
فروغ آیینه هایش را چنان است
که گویی خرقه ی روشندلان است ۳۹۰
گر اینجا، جم به می خوردن نشیند
در و دیوار را پر جام بیند ۳۹۱
وگر تنها درو آید سکندر
ز عکس خویش بیند عرض لشکر ۳۹۲
تماشایش گشاید در چو بر چشم
چو نرگسدان شود دل سر به سر چشم ۳۹۳
ز هر سویش به تکلیف نظاره
زند آیینه چشمک چون ستاره ۳۹۴
سلیم این رشته را از دست بگذار
ملال انگیز باشد طول گفتار ۳۹۵
زبان را گرم چون شمع از دعا کن
دو کف را چون پر پروانه واکن ۳۹۶
خداوندا به شام زلف خوبان
که افشاند به صبح عید دامان ۳۹۷
به شمع حسن، یعنی برق محفل
که فانوس خیال او بود دل ۳۹۸
به طاووسی که بزمش جلوه گاه است
به آهویی که نام او نگاه است ۳۹۹
به آن مطرب که شد از دلگشایی
چو شمع انگشتش از آتش حنایی ۴۰۰
به آن صوتی کزان در سینه ها دل
بود در رقص همچون مرغ بسمل ۴۰۱
به آهنگی که چون برلب کشد صف
فغان برخیزد از هر گوش چون دف ۴۰۲
به آن آهی که از دل های بی تاب
کشد سر هر نفس چون دود سیماب ۴۰۳
به بزم افروزی رنگین چراغی
که از گل انجمن را کرد باغی ۴۰۴
به فانوسی که دادش بخت فیروز
ستون دولت از شمع شب افروز ۴۰۵
که بر اورنگ شاهی، جاودانی
دهی شاه جهان را کامرانی ۴۰۶
درین مجلس فروزان باد جاوید
چراغ عمر او چون ماه و خورشید ۴۰۷
بود تا سایه ی ابر بهاری
خرام آموز کبک کوهساری ۴۰۸
درین باغش ثناخوان باد بلبل
مبادا سایه اش کم از سر گل ۴۰۹
به روزش باد در کف جام خورشید
شبش خوش باد همچون سایه ی بید ۴۱۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۴۱۰
۳۰۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:قطعات
گوهر بعدی:شمارهٔ ۲ - مثنوی در باب نابسامانی اوضاع زمان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.