هوش مصنوعی:
این شعر بلند بهاری و حماسی، توصیف زیباییهای طبیعت در فصل بهار و همچنین نبرد و پیروزی سپاهیان را در بر میگیرد. شاعر با استفاده از تصاویر زنده و استعارههای غنی، صحنههای جنگ و صلح را به تصویر میکشد و در نهایت به ستایش پیروزی و عدالت میپردازد.
رده سنی:
16+
این شعر به دلیل استفاده از زبان پیچیده، استعارههای عمیق و موضوعات حماسی و عرفانی، برای مخاطبان نوجوان و بزرگسال مناسب است. همچنین، توصیفهای دقیق از نبردها ممکن است برای کودکان خیلی سنگین باشد.
شمارهٔ ۵ - جنگ ها جو
بیا بلبل که ایام بهار است
گلستان خوش تر از آغوش یار است ۱
صف آرا شد چمن از بید و شمشاد
علمدار سپاهش سرو آزاد ۲
بهار از جنگ دی برگشت فیروز
نوید فتح آورده ست نوروز ۳
شد از فتحش در اطراف زمانه
صدای رعد، کوس شادیانه ۴
به خوشخوانی درآمد مرغ گستاخ
مؤذن وار بر گلدسته ی شاخ ۵
جهان چون روی خوبان گشت پرگل
به سر ابر سیاهش چتر کاکل ۶
به باغ از باد، بوی می شنیدند
کدوها هرطرف گردن کشیدند ۷
چمن شد بس که تنگ از گل، پیاله
ستاده بر سر یک پا چو لاله ۸
چو آهوی ختن، در باغ گردید
ز سایه نافه افکن گربه ی بید ۹
ز موج ابر شد بر روی گرداب
نمایان جوهر آیینه ی آب ۱۰
زده خیمه به طرف جویباران
کدو همچون سپاه سربداران ۱۱
چمن می خواهد از شوخی کند ساز
چو گلزار پر طاووس، پرواز ۱۲
چنان سرسبزی از دورش پدید است
که گویی شعله شاخ سرخ بید است ۱۳
برون آورده دست از آب عریان
ز شوق آستین لاله مرجان ۱۴
زد از ذوق عروسی زمانه
دم ماهی به زلف موج شانه ۱۵
فضای دشت چون دامان گلچین
زبس کز لاله و گل گشت رنگین، ۱۶
چنان آهو شد از حیرت زمین گیر
که گویی پایش از سم رفته در قیر ۱۷
کشیده چادر از ابر بهاران
گلستان از برای آب باران ۱۸
ز بس گل بست آیین زمانه
به طوطی شد قفس آیینه خانه ۱۹
چمن از آتش گل در گرفته ست
کدو گردن کشی از سر گرفته ست ۲۰
اگر داری سر و برگ تماشا
نگاه خویش را سرده به صحرا ۲۱
غزالان را سم از شوخی شکسته
ندارد تاب جستن، کفش جسته ۲۲
گلستان را همه شب پاسبان است
به خواب روز نیلوفر ازان است ۲۳
ز کیفیت جهان لبریز چون جام
چمن از ابر چون طاووس در دام ۲۴
نموده پنجه ی خود غنچه لاله
که می باید درین موسم پیاله ۲۵
چو مجنون، لیلی از شوق تماشا
به جای پا نهاده سر به صحرا ۲۶
به خاک از موج گل هرگوشه صد دام
تذروی خفته پنداری به هرگام ۲۷
چنان گلبن ز گل رنگین نگار است
که گویی چتر طاووس بهار است ۲۸
چراغان گل است و در گلستان
بود ابر سیه، دود چراغان ۲۹
مگو خورشید در ابر سیاه است
که فیل نوربخت پادشاه است ۳۰
شهنشاهی که در صاحبقرانی
بود ثانی و او را نیست ثانی ۳۱
جهان زیر نگین چون آفتابش
ازان شاه جهان آمد خطابش ۳۲
فروغ جبهه اش در چشم بینش
چراغ بارگاه آفرینش ۳۳
شکست هر دلی را مومیایی
چراغ نیک و بد را روشنایی ۳۴
نشیند همچو ارکان چون مربع
بود مهر فلک، تخت مرصع ۳۵
کند در انجمن چون چهره تابان
شود روشن دل نیکان و پاکان ۳۶
بلی آید چو شمعی در میانه
چراغان می شود آیینه خانه ۳۷
دلش نوشیروانی کز سعادت
نفس را کرده زنجیر عدالت ۳۸
به زیر چرخ، آن ذات همایون
بود چون در درون خم فلاطون ۳۹
ز حکمت می تواند لطف او کرد
علاج شیر برفین از تب سرد ۴۰
ظفر را تخته ی تعلیم تیغش
کلید فتح هفت اقلیم تیغش ۴۱
فکنده قدرتش شیر افکنان را
شکسته گردن گردن کشان را ۴۲
برآرد آتش، ار ورزد به او کین
چنارآسا ز خود بهرام چوبین ۴۳
زد از کینش اگر خاقان چین دم
ز دستش رفت چین آستین هم! ۴۴
ز عدلش تابد ار نوشیروان رو
سر زنجیر او در گردن او ۴۵
ز دلش جوهر شمشیر خونخوار
شده از بیم همچون کاه دیوار ۴۶
ز جودش مفلسان گشته توانگر
گدایان را چو ماهی خرقه پر زر ۴۷
فلک بر آستانش کرده تسلیم
ز ماه نو، کلید هفت اقلیم ۴۸
ز روی قهر، هرجا ماجرا کرد
نیارد کوه از بیمش صدا کرد ۴۹
نویسم وصف جودش چون به نامه
رود آب طلا از جوی خامه ۵۰
به عهدش رفته از روی تنعم
ز بانگ آسیا در خواب، گندم ۵۱
زند هرجا ز عاجزپروری دم
گریزد آفتاب از موج شبنم ۵۲
بود تا در کف دستش همیشه
درو گوهر چو دندان کرده ریشه ۵۳
شهان را چشم بر دست گدایش
ستون دولت ایشان عصایش ۵۴
ز لطف او دل آزادگان شاد
بود در سایه ی او سرو آزاد ۵۵
چنان کوه شکوهش را گرانی ست
که رنگ خاک راهش آسمانی ست ۵۶
ز خونریزی تیغش چون زنم حرف
سیاهی می شود در خامه شنجرف ۵۷
ز منعش یاد اگر آرد پیاله
بسوزد می درو چون داغ لاله ۵۸
بود سجاده ی دین تختگاهش
طریق شرع باشد شاهراهش ۵۹
درآید چون به طاعت در صف دین
فلک تسبیح می آرد ز پروین ۶۰
چو ابر افکنده گر سجاده بر آب
شده قبله نما ماهی به گرداب ۶۱
سر اسلام ازو بر آسمان است
گواه این سخن اسلام خان است ۶۲
جوان بختی که از تأثیر اقبال
خدا و خلق ازو باشند خوشحال ۶۳
خلایق در حریم پرده ی راز
چو موسیقار در وصفش هم آواز ۶۴
فلک قدری که چون خورشید تابان
به خار و گل رساند فیض یکسان ۶۵
به باغ لطف عامش از تجمل
چراغ خار دارد روغن گل ۶۶
بود کلکش کلید رزق مردم
به محتاجان صریرش در تکلم ۶۷
کفش دریا و ابر فیض خامه ست
برات بخشش او گنج نامه ست ۶۸
غلط در جمع و خرج باغ کم دید
که شست غنچه ی زنبق نبرید ۶۹
ز بس دزدی به عهد او برافتاد
نمی دزدد هنر شاگرد از استاد ۷۰
شده خورشید فرش درگه او
کند چون خشت، خواب چارپهلو ۷۱
سر خصمش نمی خواهد مددکار
رود همچون کدو خود بر سر دار ۷۲
ز بس شد عجب، خوار از مشرب او
سبک شد از منی سنگ ترازو ۷۳
زبون اوست خصم تیره کوکب
که باشد روز را پا بر سر شب ۷۴
به هر سینه که سازد راست انگشت
جهاند چون کمانش تیر از پشت ۷۵
نگهبان خفته است و پاسبان مست
که عالم را چو حفظش شحنه ای هست ۷۶
رسیده کار عدل او به جایی
که در هنگام مستی از بنایی، ۷۷
کند خشتی چو فیل شورش اندیش
کند خاک و فشاند بر سر خویش ۷۸
همیشه گرچه دزد غارت اندیش
بریدی خانه ی مردم ازین پیش، ۷۹
کنون آن رسم از بس برفتاده
کمان را کس نمی سازد کباده ۸۰
به هر کشور که صاحب صوبه گردید
درو هر ده به شهر مصر خندید ۸۱
چو در بنگاله عدل او علم شد
ستم را دست از تیغش قلم شد ۸۲
به عهدش همچو صبح صدق اندیش
به یک جا آب خوردی گرگ با میش ۸۳
ز روی عدل، داد خلق می داد
ولی دریا ز دستش داشت فریاد ۸۴
نشسته بود روزی عدل گستر
به مسند همچو در آیینه جوهر ۸۵
که پیدا قاصدی با این خبر گشت
که روی اهل کوچ از قبله برگشت ۸۶
شدند آن فرقه ی شوریده ایام
طلبکار مدد از اهل آشام ۸۷
سپاهی آمد از آنجا سوی کوچ
که شد مغز سپهر از شورشان پوچ ۸۸
ز بس برخاست گردد فتنه، از جوش
زمین با آسمان شد دوش بر دوش ۸۹
بیان شد ز موج فیل کهسار
نشان پایشان بر هرطرف غار ۹۰
بساط دهر از فیل و پیاده
نشان از عرصه ی شطرنج داده ۹۱
برآمد موج از دریا که ایام
ازان تردامنان شد همچو حمام ۹۲
گروهی سر به سر مجنون و مجهول
بیابانی و صحراگرد چون غول ۹۳
برای رونمای شهر و منزل
همه مرغ سیاه آورده از دل ۹۴
گران دیدارشان بر دل چو زنجیر
خنک تر رویشان از روی شمشیر ۹۵
بود سوراخ گوش از گوششان بیش
غلط گفتم، که از بدخویی خویش، ۹۶
ز بس بر گوششان سیلی رسیده
شده همچون دف مستان دریده ۹۷
ز خونخواری بر ایشان خون به از می
کمان و تیر ایشان هردو از نی ۹۸
زره بینی چو ایشان را بر اندام
بدانی چیست معنی دد و دام ۹۹
چو بشنید این خبر آن کوه تمکین
وقارش کرد رسم صبر آیین ۱۰۰
نشد طبعش ازین اندیشه در تاب
چه غم دارد ز سنگ آیینه ی آب ۱۰۱
پس از یک ماه فرمان داد تا فوج
شود دریانشین چون لشکر موج ۱۰۲
ضروریات لشکر چون رقم کرد
برادر را به سرداری علم کرد ۱۰۳
بود بر سر سپه را فرض، سردار
چو بسم الله در آغاز هر کار ۱۰۴
برادر را چو کار افتاد بر سر
که را سوزد برو دل جز برادر؟ ۱۰۵
به هرکاری برادر باشد انباز
کسی نشنیده از یک دست آواز ۱۰۶
فروغ جبهه ی بخت و سعادت
گل اقبال و زین دین و دولت ۱۰۷
سیادت خان، چراغ خانه ی زین
ولیکن برق سوزان در صف کین ۱۰۸
سوار اسب شد از روی تعجیل
نهنگ آری کجا و حوضه ی فیل ۱۰۹
ازو زین، خانه ی اقبال گردید
سر دشمن به ره پامال گردید ۱۱۰
فلک در خدمتش از جای برجست
به سان شیشه ی ساعت کمر بست ۱۱۱
روان شد با سپاه نصرت آیین
دعا می رفت و از پی فوج آمین ۱۱۲
سوی آن ملک، لشکر گشت راهی
ز خشکی و تری چون مرغ و ماهی ۱۱۳
روان گردید از دریا نواره
چو در بحر فلک، فوج ستاره ۱۱۴
ز دریا خاست آشوبی که طوفان
ز حیرت خشک شد چون موج سوهان ۱۱۵
صف امواج آن دریا ز تنگی
به هم پیچید همچون موی زنگی ۱۱۶
ز موج از بیم آن خیل خجسته
طناب لنگر دریا گسسته ۱۱۷
نهان شد ابر چون دید آن سیاهی
به زیر آب همچون دام ماهی ۱۱۸
شد از دریا صدف بر روی هامون
پریشان همچو نقش پای مجنون ۱۱۹
گریزان شد صف امواج دریا
چو خیل آهوان بر روی صحرا ۱۲۰
صدف می گفت کز تاراج لشکر
یتیم من کجا بیرون برد سر ۱۲۱
به ساحل کردی از بیم سپاهی
زر خود را نهان در خاک ماهی ۱۲۲
ز تنگی سوده گشت از بس به گرداب
گهر شد در صدف همچون سفیداب ۱۲۳
ز خشکی نیز فوجی شد روانه
کزان آمد به لرزیدن زمانه ۱۲۴
علم در صف به پوشش های زرین
مزین گشت چون بهرام چوبین ۱۲۵
مرصع شد به جوهرهای خوش لون
قطاس فیل همچون ریش فرعون ۱۲۶
ز هر سو خود زرین می درخشید
به فرق تیغ بندان همچو خورشید ۱۲۷
کمان می شد ز زرپوشان لشکر
که شد کان طلا سد سکندر ۱۲۸
ز فوج فیل و اسب دشت پیما
پر از کوه کتل شد روی صحرا ۱۲۹
ز جولان سمند بادرفتار
ره خوابیده شد چون موج بیدار ۱۳۰
علم بود آن سپه را بر چپ و راست
الف هایی که در انا فتحناست ۱۳۱
شدند از گرد رفت از بس به تاراج
زمین داران به مشتی خاک محتاج ۱۳۲
به سوی آسمان از شهر و پوره
به سان دیو زد آتش تنوره ۱۳۳
پس از چندی که منزل می بریدند
به نزدیکی آن سرحد رسیدند ۱۳۴
چو آن جمع پریشان را خبر شد
که از لشکر جهان زیر و زبر شد ۱۳۵
هزیمت دادشان بر باد چون خاک
ازان ناپاک [چهران] عرصه شد پاک ۱۳۶
سراسر قلعه های آن حوالی
دل خود را ازیشان کرد خالی ۱۳۷
چه دید آیا اجل زان خیل کافر
که مهلت دادشان تا سال دیگر ۱۳۸
سپاه نصرت آیین چون رسیدند
ز مقهوران اثر برجا ندیدند ۱۳۹
چو از بهر امور ملک یا چند
نشست آنجا سپهدار خردمند، ۱۴۰
برآمد ابرهای برشکالی
جهان را همچو کهسار از حوالی ۱۴۱
شد ابر تیره از اطراف آفاق
فلک پیما چو دود آه عشاق ۱۴۲
برای دست طوفان شد ز گرداب
گشاده آستین دریا چو اعراب ۱۴۳
جهان از جوش باران گشت پنهان
به زیر آب همچون ملک یونان ۱۴۴
چنان ابری از پی هم قطره می ریخت
که گویی زاهدی را سبحه بگسیخت ۱۴۵
ز جوش ابر نیسانی به گرداب
نهان شد در نمد آیینه ی آب ۱۴۶
ز بس سیلی روان از هر طرف شد
زمین در آب پنهان چون صدف شد ۱۴۷
ز گل گفتی که موج دجله و رود
بود چین جبین صندل آلود ۱۴۸
خلایق را در آن طوفان پرجوش
رسیدی از لب هر موج در گوش ۱۴۹
که دور آدم خاکی سر آمد
زمان آدم آبی در آمد ۱۵۰
برآن سر بود ابر برشکالی
که دریا را کند از آب خالی ۱۵۱
جهان شد سبز ازان طوفان پرقهر
که گردد رنگ سبز از خوردن زهر ۱۵۲
درین طوفان، سپاه نصرت آثار
تهی گردید از آلات پیکار ۱۵۳
ز نم افتاد دیگ توپ از جوش
تفک شد همچو شمع کشته خاموش ۱۵۴
یلان را خنجر بنیادافکن
شد از زنگار همچون برگ سوسن ۱۵۵
نهان آیینه ی تیغ گهرتاب
به زیر سبزه ی زنگار چون آب ۱۵۶
ز سبزی شد دلیران را به جرگه
چهار آیینه همچون چاربرگه ۱۵۷
ز نم آمد کمان خشک اعضا
به پیچ و تاب همچون موج دریا ۱۵۸
عقاب تیر را شد آشیان تر
چو شاهین ترازو گشت بی پر ۱۵۹
تفک را از نم ابر جهان تاب
خزینه گشت چون حمام پرآب ۱۶۰
ز برق اندازی ابر پرآشوب
نفس از بیم دزدیده به خود توب ۱۶۱
ولی از جانب خان فلک شان
چنان می شد همه اسباب سامان، ۱۶۲
که شد یک سال منزلگاه آنجا
نخوردند آن سپه آبی ز دریا ۱۶۳
روان می کرد اسباب و خزینه
شده مجموعه ی آنها سفینه ۱۶۴
سخن کوتاه، چون آن ابر پرشور
پس از نه ماه شد از آسمان دور ۱۶۵
ز دریا داد بیرون تاب خشکی
پدید آمد به روی آب خشکی ۱۶۶
بساط سبزه دید و گفت گردون
که خوب آمد زمین از آب بیرون ۱۶۷
زمین زد غوطه همچون بط به گرداب
برون آمد به رنگ طوطی از آب ۱۶۸
به جنبیدن درآمد باز لشکر
زمین و آسمان را رفت لنگر ۱۶۹
روان گشتند از دنبال دشمن
همه فولادپوش از خود و جوشن ۱۷۰
به خیل کافران هم بهر پیکار
کمرها بسته شد، اما ز زنار ۱۷۱
چنان آمد صف کفار در جوش
که بت چون سنگ سودا شد زره پوش ۱۷۲
به یکدیگر چو گردیدند نزدیک
جهان از گرد لشکر گشت تاریک ۱۷۳
به دریا جنگ را شد جمع اسباب
چو جنگ می کشان در عالم آب ۱۷۴
کمانداران چو مهرویان دلکش
زدند از هر طرف دستی به ترکش ۱۷۵
در آغوش آمدن شد بی بهانه
کمان چون شاهدان نرم شانه ۱۷۶
به سوی دست ها تیر جگردوز
پریدی همچو مرغ دست آموز ۱۷۷
یلان را خنجر فولاد می جست
به قصد خصم، همچون ماهی از دست ۱۷۸
ز دو جانب دو فوج شورش انگیز
به هم چون موج دریا شد جلوریز ۱۷۹
دو لشکر، یعنی آن خلق دو عالم
چو ابر و دود پیچیدند بر هم ۱۸۰
ترحم کشته شد اول در آن حرب
ز خون او علم چون شمع شد چرب ۱۸۱
مروت همچو عنقا گشت مستور
حیا چون خضر شد از دیده ها دور ۱۸۲
چنان برخاست شور از هر کناره
که از آشفتگی مرغ نظاره، ۱۸۳
پر خود را ز بس رم کرد ازان جوش
ز مژگان کرد در خانه فراموش ۱۸۴
ز یک جانب برآمد ناله ی کوس
ز یک سوی دگر افغان ناقوس ۱۸۵
فلک را از دم خود، کرنا داد
به رنگ لاجورد سوده بر باد ۱۸۶
نهنگ از بیم آن گردید بیهوش
صدف را گشت گوهر پنبه ی گوش ۱۸۷
نفیر از تنگی جا، داد می کرد
ز راه آستین فریاد می کرد ۱۸۸
برآمد از تفنگ و توپ جانکاه
زمین و آسمان در ناله و آه ۱۸۹
به خیل فتنه جویان توپ رویین
همی کرد از ته دل آه و نفرین ۱۹۰
به چرخ افراشت دود تیره خرگاه
تفک را شعله شد شمع نظرگاه ۱۹۱
شد آن دریا ز دود کینه خواهی
نهان چون آب حیوان در سیاهی ۱۹۲
ز تاریکی به کار خود شده مات
سپه چون خیل اسکندر به ظلمات ۱۹۳
نشد ظلمت به نوعی سایه افکن
که بشناسد کسی از دوست، دشمن ۱۹۴
متاع نیک و بد می رفت در کار
به یک قیمت در آن تاریک بازار ۱۹۵
ز دود تیره شد خورشید نایاب
چو مژگان گشت تیغ او سیه تاب ۱۹۶
ز بس می تاخت کشتی از چپ و راست
غبار از کوچه های موج برخاست ۱۹۷
عقاب تیر پران، پر به هم زد
خروس عرش، بانگی بر قدم زد ۱۹۸
گمان بردی به دریا زان زد و گیر
شترمرغی ست هر موج از پر تیر ۱۹۹
تفک را گشت آتش، دزد خانه
تهی کرد آنچه بودش در خزانه ۲۰۰
صدای توپ، ماهی را در آن جوش
حباب آسا دریده پرده ی گوش ۲۰۱
گهر شد بس که آب از تاب شمشیر
صدف را گشت ازان پستان پر از شیر ۲۰۲
ز عکس خنجر اندیشه فرسا
به دریا تنگ شد بر ماهیان جا ۲۰۳
ز بس تنگی به دریا دید طوفان
پناه آورد سوی آب پیکان ۲۰۴
صف امواج دریا زان زد و گیر
چو موج بوریا شد از نی تیر ۲۰۵
به پشتش عکس گرز از بس که زدمشت
صدف را شد شکم پرمهره ی پشت ۲۰۶
ز بس مرگ نهنگان دید، بی تاب
گریبان می درید از موج، گرداب ۲۰۷
صدف گردید از آمد شد تیر
به دیگ شوربای بحر کفگیر ۲۰۸
چنان افراخت تیغ فتنه قامت
به خونریزی، که تا روز قیامت، ۲۰۹
عجب کز دامن دریا رود خون
زند آن را صدف هرچند صابون ۲۱۰
ز هرسو ریخت از بس کشته در آب
چو خم می پر از خون گشت گرداب ۲۱۱
نهنگان در میان خون شناور
به خون آلوده ماهی همچو خنجر ۲۱۲
ز خون سرپنجه ی مرغان آبی
نشان می داد از دست کبابی ۲۱۳
صدف را شد ز زخم تیغ کینه
چو پشت گوش ماهی، روی سینه ۲۱۴
صف امواج از خون دلیران
قطار اشتران سرخ کوهان ۲۱۵
تن ماهی ز زخم تیر چون دام
صدف بادام و گوهر مغز بادام ۲۱۶
ازان سرها که از شمشیر بیداد
حباب آسا به روی آب افتاد، ۲۱۷
برد تا موج ازان ورطه برون سر
کدوها بسته بر خود چون شناور ۲۱۸
فکنده پنجه ها تیغ گران سنگ
وزان گردیده دریا پر ز خرچنگ ۲۱۹
ز بس انگشت کز دریا پدید است
صدف گفتی که طاس چل کلید است ۲۲۰
ز ساق و ساعد از آن کینه خواهی
شده گرداب طشتی پر ز ماهی ۲۲۱
شد آخر [از] نسیم لطف یزدان
چو آتش خیل دشمن روی گردان ۲۲۲
صف جمعیت ایشان در آن آب
پریشان شد چو بر آیینه سیماب ۲۲۳
هزیمت بودشان از بس عنان کش
به زیر پایشان شد آب آتش ۲۲۴
روان گشتند بهر کینه خواهی
نهنگان از قفای فوج ماهی ۲۲۵
به ساحل بیشه ای پر خار و خس بود
که باد از شاخسارش در قفس بود ۲۲۶
درختان چو خیل دیو گستاخ
فکنده از خصومت شاخ بر شاخ ۲۲۷
به هم پیچیده بر شاخ درختان
ز تنگی برگ ها چون بیره ی پان ۲۲۸
درو از سبزه فرش خاک مخمل
ستون خیمه ی افلاک صندل ۲۲۹
درخت عود او آن گونه سرکش
که گردیدی ز بیمش آب آتش ۲۳۰
نهال آبنوس آن زنگی مست
که برگش داشت ساق عرش در دست ۲۳۱
ز بس دیده فشار از تنگی جا
سیه گردیده اندامش سراپا ۲۳۲
فتاده از درختان سایه بر خاک
که می گوید ندارد سایه افلاک؟ ۲۳۳
به تسخیر فک بر خیل اشجار
درخت جوز هندی گشته سردار ۲۳۴
زده چون نوجوانان قبیله
ز برگ خود اتاقه نخل کیله ۲۳۵
درخت بر به ریشه داده آغوش
کشد زنجیر خود چون فیل بر دوش ۲۳۶
ز نخل انبه ی آن کهنه بیشه
زمین چون انبه گشته پر ز ریشه ۲۳۷
ز نخل گدهلش- آن سفله آیین-
چه گویم من، که بر وی باد نفرین ۲۳۸
که اوضاعش چو اهل روزگار است
شم پروردن او را کار و بار است ۲۳۹
به عزم بیشه آن خیل جگرتاب
برون جستند همچون ماهی از آب ۲۴۰
صف ایشان به روی دشت و هامون
پریشان گشت همچون موی مجنون ۲۴۱
دلیران دست خونریزی گشادند
چو آتش اندر آن بیشه فتادند ۲۴۲
چو در آن حشرگاه شورش آباد
نفیر و کرنا آمد به فریاد، ۲۴۳
به صحرا شد پراکنده به یکبار
چو خیل اشتر رم کرده، کهسار ۲۴۴
زمین چون آسمان از جای برجست
فلک را سر ازان گردید و بنشست ۲۴۵
چنان شد زرد، رنگ اهل پیکار
که تیغ از جوهر خود گشت زرکار ۲۴۶
ز ضرب چوب رفته پوست از کوس
وزان در ناله اندامش چو ناقوس ۲۴۷
ز برق تیغ رخشان شد زمین گیر
به سان ریشه ی نی، پنجه ی شیر ۲۴۸
برآمد زآتش تیغ درخشان
چو موسیقار، فریاد از نیستان ۲۴۹
پلنگ از بیم گشته موش سالوس
ز طعنه در صدای گربه طاووس ۲۵۰
ز بس سوراخ شد اندامش از تیر
پلنگی بود سایه همره شیر ۲۵۱
گریزان فیل از پیش سواره
گنه بود و به دنبالش کفاره ۲۵۲
شتابان کرگدن از هر کرانه
دم خود کرده بر خود تازیانه ۲۵۳
همی انگیخت ضرب گرز سرکش
ز پشت شیر همچون گربه آتش ۲۵۴
ز حیرت مانده آهو از رمیدن
فرامش گشته مرغان را پریدن ۲۵۵
گراز از بیم جان گردیده حیران
ز لرزیدن زدی دندان به دندان ۲۵۶
دویده بس که هرسو مضطرب وار
گسسته کرگدن را بند شلوار ۲۵۷
گریزان فوج فیل از برق شمشیر
شده خرطومشان قندیل پرتیر ۲۵۸
اجل شد بر سر پرخاش هرکس
به دیگ توپ بختی آش هرکس ۲۵۹
یلان را رفت در اندیشه ی خون
عنان اختیار از دست بیرون ۲۶۰
سخن نشنیدن او را بود مطلب
که گوش خویش را خواباند مرکب ۲۶۱
ز بس آواز کوس و نای رویین
شده صحرای محشر عرصه ی کین ۲۶۲
فلک چون صید وحشی در رمیدن
زمین چون مرغ بسمل در تپیدن ۲۶۳
تفک را هر نفس از نقد کینه
تهی می گشت و پر می شد خزینه ۲۶۴
یلان را کرنا می کرد آواز
نفیر از پیش رو شد نغمه پرداز ۲۶۵
ز جوش گرد در اطراف میدان
شده زنبور خاک آلوده پیکان ۲۶۶
زره دام اجل زان شور گشته
ز پیکان، خانه ی زنبور گشته ۲۶۷
به هرکس روی کردی تیغ فولاد
زره چون موج دریا کوچه می داد ۲۶۸
چو دیوانه ز بس جست از کمان تیر
کمانچه تیر خود را کرد زنجیر ۲۶۹
نشسته تیر از بس بر سپرها
نمودی خارپشت اندر نظرها ۲۷۰
ز ناوک سینه ها گردیده مجمر
درو از تاب کینه، دل چو اخگر ۲۷۱
ز خمیازه کمان یک دم نیاسود
که مخمور شراب عافیت بود ۲۷۲
تفک کو در جهانسوزی به نام است
ز جوش عطسه گفتی در زکام است ۲۷۳
ز مغز سر عدو را گرز خودکام
شکسته در کلاهش بیضه ی خام ۲۷۴
دلیران هریکی در آن زد و گیر
نمودی جوهر خود را چو شمشیر ۲۷۵
ز ضرب گرز کین از هر کرانه
شده بالابلندان چارشانه ۲۷۶
تفک از هر طرف افتاده بر خاک
جدا از دوش گشته مار ضحاک ۲۷۷
ز دست لشکر فیروزی آهنگ
به خیل دشمن از بس عرصه شد تنگ، ۲۷۸
گذر می کرد از شست کمانگیر
ز صد دل همچو تار سبحه یک تیر ۲۷۹
به خوان رزق مردان سپاهی
نهاده تیر و خنجر مرغ و ماهی ۲۸۰
جدا گردیده از تیغ هنرمند
چو خامه تیر نی را بند از بند ۲۸۱
شکست از ضرب گرز آهنین مشت
کمان را قبضه، یعنی مهره ی پشت ۲۸۲
به دست پردلان از تیر فرسود
چو نارنج هدف، گرز زراندود ۲۸۳
خدنگ از جوشن هر دلشکسته
پریدی همچو مرغ دام جسته ۲۸۴
چنان زد نیش، پیکان سبکدست
که خون مرده یک نیزه ز جا هست ۲۸۵
زره بر تن چنان واجب در آن حال
که آب از بیم نگذشتی ز غربال ۲۸۶
ز برق خویشتن تیغ پراعراض
دو تیغه باز گشته همچو مقراض ۲۸۷
ترازو تیز در سنجیدن جان
زر پای ترازو بود پیکان ۲۸۸
سراپا گشته رخنه از زد و گیر
دم شمشیر همچون شین شمشیر ۲۸۹
تفک می خواست هردم مرد میدان
کمان را بود روز عید قربان ۲۹۰
زدی بر پشت چون گرز گران، مشت
برون از ناف جستی مهره ی پشت ۲۹۱
ازان آتش که تیغ کین برافروخت
به بیشه عود و صندل را به هم سوخت ۲۹۲
درخت آبنوسش هندویی بود
که دوران سوختش با صندل و عود ۲۹۳
شدند افتاده بر خاک آن سیاهان
فزون از سایه ی برگ درختان ۲۹۴
ز خون گردیده سبزه مخمل سرخ
درخت عود او شد صندل سرخ ۲۹۵
کمان از ماندگی شد سست بازو
تفک چون خستگان می خورد دارو ۲۹۶
ازان پرخاشجویان دلاور
که افتادند بر خاک از دو لشکر، ۲۹۷
شده پر دامن صحرا و پشته
ز خون مرده و سیماب کشته ۲۹۸
صف دشمن ز کوشش گشت دلگیر
سپر انداختند از بیم شمشیر ۲۹۹
یکی از عجز پیش قاتل از تن
برون می کرد همچون مار جوشن ۳۰۰
نهاده دست آن یک بر سر دست
شکوه شحنه دست مست می بست ۳۰۱
یکی دیده چو خصم بی امان را
به جای تیر، افکنده کمان را ۳۰۲
به پیش خصم خود آن یک به زنهار
گرفته کاه بر لب کهرباوار ۳۰۳
یکی رفته ز پا، تاب و توانش
گرفته خصم بر پشت کمانش ۳۰۴
گریزان دیگری رفتی ز میدان
سر از پا پیشتر چون گوی چوگان ۳۰۵
به چشم هریکی از بیم شمشیر
به هم چسبیده مژگان چون پر تیر ۳۰۶
کمان افتاد از بس زان روا رو
زمین شد آسمانی پر مه نو ۳۰۷
ز تیر ریخته، صحرا نیستان
ز گل های سپر عالم گلستان ۳۰۸
چنان افتاد تیغ از هر کرانه
که تیغ کوه گم شد در میانه ۳۰۹
ز بس خنجرفشان بودند راهی
شد آن صحرا چو دریا پر ز ماهی ۳۱۰
کمند تابدار افتاده بر خاک
تماشا کن چه دامی ساخت افلاک ۳۱۱
تفک افتاده در هرسو فسرده
مهیب اما همان چون مار مرده ۳۱۲
به پیش مرکبان برق تعجیل
سپر انداخته از نقش پا فیل ۳۱۳
حصاری داشتند آن قوم مکروه
چو برج آسمان بر قله ی کوه ۳۱۴
حصاری بر فلک آوازه ی او
مه نو حلقه ی دروازه ی او ۳۱۵
اساسش چون اساس عشق یعقوب
بنایش چون بنای صبر ایوب ۳۱۶
سپهر از عرصه ی او یک سپروار
مه نو رفعتش را کاه دیوار ۳۱۷
به پیرامون او چرخ پرافسوس
بود پروانه ای بیرون فانوس ۳۱۸
بود کهسار، برج بی شمارش
خروس عرش، کبک کوهسارش ۳۱۹
به پیش رفعت او چرخ دوار
کمان حلقه ای بر روی دیوار ۳۲۰
جهانش آنچنان سنگین برافراشت
که کوه از سایه اش درد کمر داشت ۳۲۱
پرنده بر فرازش کس ندیده
مگر گاهی کزو خشتی پریده ۳۲۲
به این گونه حصاری آهنین پی
که بردی هوش از سر دیدن وی، ۳۲۳
شد از زور عقابان بناموس
زجا برداشته چون تخت کاوس ۳۲۴
ز سنگ تفرقه آن شیشه بشکست
هزاران دیو ازو بر هر طرف جست ۳۲۵
بر اسب دیو پیکر، دیوبندان
شتابان از پی آن خودپسندان ۳۲۶
یلان را تا فرس گردد ازان تیز
دمیده چون خروس از ساق، مهمیز ۳۲۷
توانایی ز پای دشمنان رفت
گریزان تا به کی هم می توان رفت ۳۲۸
کمند پردلان از پی گلوگیر
ز نقش پای خود، پاها به زنجیر ۳۲۹
سوار بادپا را چون غبار است
پیاده گر همه سام سوار است ۳۳۰
به خونریزی دلیران کف گشادند
مروت را عنان از دست دادند ۳۳۱
قضا گردید ازان شورش معطل
اجل خود کشته شد در جنگ اول ۳۳۲
ز بس کز پشته پر شد روی صحرا
زمین پنداشتی پوشیده دیبا ۳۳۳
به دست آنان که زنده اوفتادند
به طوق بندگی گردن نهادند ۳۳۴
ز ننگ گردن آن فرقه، شمشیر
ز پیچ و تاب خوردن گشت زنجیر ۳۳۵
به هر بتخانه ای، فوجی ازان خیل
به ویرانی روان گشتند چون سیل ۳۳۶
ز بس بت پایمال یک به یک شد
سیاه اندام چون سنگ محک شد ۳۳۷
ز رسوایی نماندش نام و ناموس
ز بام افتاد طشت بت ز ناقوس ۳۳۸
ز بس بتخانه ها ویرانه گردید
دل عشاق ازان بر خویش لرزید ۳۳۹
بتان را چهره های ارغوانی
شده چون بت پرستان زعفرانی ۳۴۰
بهرمن شد ز کار خود معطل
رخ او ضعف دین را قرص صندل ۳۴۱
ز شرم کرده های خویش، زنار
کشیده سر به خود چون حلقه ی مار ۳۴۲
به بتخانه مؤذن رفته بر بام
رسانده بر فلک گلبانگ اسلام ۳۴۳
ز فیل و کشتی و توپ جهانگیر
به دست آمد فزون از حد تقریر ۳۴۴
تفک خود بر سر هم تل هزاران
جهان کشمیر و آن تل، کوه ماران ۳۴۵
شد از سرهای آن قوم تبه رای
مناری بر سر هر راه بر پای ۳۴۶
صفاهان منفعل شد کز چپ و راست
منارکله را سرکوب برخاست ۳۴۷
شد از آسیبشان آسوده عالم
نهادند این زمان سر بر سر هم ۳۴۸
نمودی شکلی از هر عضو او رو
منارکله را چون دیو جادو ۳۴۹
فرستادی به سوی ملک آشام
نهفته همره هر باد، پیغام ۳۵۰
که چون من گر سراپا سر شدی کس
نیاوردی ازین کشور یکی پس ۳۵۱
بلی از زندگانی چون شود سیر
زند صیاد خود را شاخ، نخجیر ۳۵۲
چو تب فصاد را از مغز خیزد
به دست خویش، خون خویش ریزد ۳۵۳
نهد هرکس برون از حد خود پا
عجب دانم که ماند پای برجا ۳۵۴
خم شمشیر شاهان است محراب
اطاعت طاعت آن در همه باب ۳۵۵
اطاعت جوهر شمشیر عقل است
اطاعت بهترین تدبیر عقل است ۳۵۶
بود مغرور را کارش همه شوم
که دارد در دماغش آشیان بوم ۳۵۷
جزای کار هرکس در کنار است
جهان در کار مستان هوشیار است ۳۵۸
خورد بدمست همچون فیل پرجوش
ز گوش خویش سیلی بر بناگوش ۳۵۹
ستوده سرورا! گردون جنابا!
فلک توسن خدیوا! مه رکابا! ۳۶۰
بحمدالله که از الطاف بیچون
ترا رو داد این فتح همایون ۳۶۱
شدی آرایش هنگامه ی فتح
مبارک باد بر تو جامه ی فتح ۳۶۲
جهان را سایه ی تیغ تو آراست
هما از بیضه ی فولاد برخاست ۳۶۳
ز بیم آتش قهر تو از تیر
نیستان می گریزد همره شیر ۳۶۴
نخواهد در سفر خصم تو اسباب
که زادش خاک ره باشد چو سیلاب ۳۶۵
هما با طایر قدر تو در اوج
شکسته بال چون مرغابی موج ۳۶۶
ندارد ز آستان تو جدایی
هما باشد ترا مرغ سرایی ۳۶۷
گرانمایه کریما! سرفرازا!
محبان پرورا! دشمن گدازا! ۳۶۸
خموشی گرچه از مدح تو ننگ است
ولیکن چون دل من وقت تنگ است ۳۶۹
اگر یابم امان از عمر چندی
ز آزادی نهم بر خویش بندی ۳۷۰
ز مدحت چون کهن اوراق افلاک
گذارم نسخه ای در عالم خاک ۳۷۱
که صد طوفان اگر از جای خیزد
ز هم شیرازه ی آن را نریزد ۳۷۲
سلیم این رشته را از کف رها کن
ثنا گفتی، کنون فکر دعا کن ۳۷۳
دعا گر خیزد از دل، دیر کرده ست
که تا بر لب رسد تأثیر کرده ست ۳۷۴
همیشه تا بهار فتح و نصرت
بود مشاطه ی گلزار دولت ۳۷۵
ترا هر روز فتحی این چنین باد
سر دشمن به پیشت برزمین باد ۳۷۶
گلستان خوش تر از آغوش یار است ۱
صف آرا شد چمن از بید و شمشاد
علمدار سپاهش سرو آزاد ۲
بهار از جنگ دی برگشت فیروز
نوید فتح آورده ست نوروز ۳
شد از فتحش در اطراف زمانه
صدای رعد، کوس شادیانه ۴
به خوشخوانی درآمد مرغ گستاخ
مؤذن وار بر گلدسته ی شاخ ۵
جهان چون روی خوبان گشت پرگل
به سر ابر سیاهش چتر کاکل ۶
به باغ از باد، بوی می شنیدند
کدوها هرطرف گردن کشیدند ۷
چمن شد بس که تنگ از گل، پیاله
ستاده بر سر یک پا چو لاله ۸
چو آهوی ختن، در باغ گردید
ز سایه نافه افکن گربه ی بید ۹
ز موج ابر شد بر روی گرداب
نمایان جوهر آیینه ی آب ۱۰
زده خیمه به طرف جویباران
کدو همچون سپاه سربداران ۱۱
چمن می خواهد از شوخی کند ساز
چو گلزار پر طاووس، پرواز ۱۲
چنان سرسبزی از دورش پدید است
که گویی شعله شاخ سرخ بید است ۱۳
برون آورده دست از آب عریان
ز شوق آستین لاله مرجان ۱۴
زد از ذوق عروسی زمانه
دم ماهی به زلف موج شانه ۱۵
فضای دشت چون دامان گلچین
زبس کز لاله و گل گشت رنگین، ۱۶
چنان آهو شد از حیرت زمین گیر
که گویی پایش از سم رفته در قیر ۱۷
کشیده چادر از ابر بهاران
گلستان از برای آب باران ۱۸
ز بس گل بست آیین زمانه
به طوطی شد قفس آیینه خانه ۱۹
چمن از آتش گل در گرفته ست
کدو گردن کشی از سر گرفته ست ۲۰
اگر داری سر و برگ تماشا
نگاه خویش را سرده به صحرا ۲۱
غزالان را سم از شوخی شکسته
ندارد تاب جستن، کفش جسته ۲۲
گلستان را همه شب پاسبان است
به خواب روز نیلوفر ازان است ۲۳
ز کیفیت جهان لبریز چون جام
چمن از ابر چون طاووس در دام ۲۴
نموده پنجه ی خود غنچه لاله
که می باید درین موسم پیاله ۲۵
چو مجنون، لیلی از شوق تماشا
به جای پا نهاده سر به صحرا ۲۶
به خاک از موج گل هرگوشه صد دام
تذروی خفته پنداری به هرگام ۲۷
چنان گلبن ز گل رنگین نگار است
که گویی چتر طاووس بهار است ۲۸
چراغان گل است و در گلستان
بود ابر سیه، دود چراغان ۲۹
مگو خورشید در ابر سیاه است
که فیل نوربخت پادشاه است ۳۰
شهنشاهی که در صاحبقرانی
بود ثانی و او را نیست ثانی ۳۱
جهان زیر نگین چون آفتابش
ازان شاه جهان آمد خطابش ۳۲
فروغ جبهه اش در چشم بینش
چراغ بارگاه آفرینش ۳۳
شکست هر دلی را مومیایی
چراغ نیک و بد را روشنایی ۳۴
نشیند همچو ارکان چون مربع
بود مهر فلک، تخت مرصع ۳۵
کند در انجمن چون چهره تابان
شود روشن دل نیکان و پاکان ۳۶
بلی آید چو شمعی در میانه
چراغان می شود آیینه خانه ۳۷
دلش نوشیروانی کز سعادت
نفس را کرده زنجیر عدالت ۳۸
به زیر چرخ، آن ذات همایون
بود چون در درون خم فلاطون ۳۹
ز حکمت می تواند لطف او کرد
علاج شیر برفین از تب سرد ۴۰
ظفر را تخته ی تعلیم تیغش
کلید فتح هفت اقلیم تیغش ۴۱
فکنده قدرتش شیر افکنان را
شکسته گردن گردن کشان را ۴۲
برآرد آتش، ار ورزد به او کین
چنارآسا ز خود بهرام چوبین ۴۳
زد از کینش اگر خاقان چین دم
ز دستش رفت چین آستین هم! ۴۴
ز عدلش تابد ار نوشیروان رو
سر زنجیر او در گردن او ۴۵
ز دلش جوهر شمشیر خونخوار
شده از بیم همچون کاه دیوار ۴۶
ز جودش مفلسان گشته توانگر
گدایان را چو ماهی خرقه پر زر ۴۷
فلک بر آستانش کرده تسلیم
ز ماه نو، کلید هفت اقلیم ۴۸
ز روی قهر، هرجا ماجرا کرد
نیارد کوه از بیمش صدا کرد ۴۹
نویسم وصف جودش چون به نامه
رود آب طلا از جوی خامه ۵۰
به عهدش رفته از روی تنعم
ز بانگ آسیا در خواب، گندم ۵۱
زند هرجا ز عاجزپروری دم
گریزد آفتاب از موج شبنم ۵۲
بود تا در کف دستش همیشه
درو گوهر چو دندان کرده ریشه ۵۳
شهان را چشم بر دست گدایش
ستون دولت ایشان عصایش ۵۴
ز لطف او دل آزادگان شاد
بود در سایه ی او سرو آزاد ۵۵
چنان کوه شکوهش را گرانی ست
که رنگ خاک راهش آسمانی ست ۵۶
ز خونریزی تیغش چون زنم حرف
سیاهی می شود در خامه شنجرف ۵۷
ز منعش یاد اگر آرد پیاله
بسوزد می درو چون داغ لاله ۵۸
بود سجاده ی دین تختگاهش
طریق شرع باشد شاهراهش ۵۹
درآید چون به طاعت در صف دین
فلک تسبیح می آرد ز پروین ۶۰
چو ابر افکنده گر سجاده بر آب
شده قبله نما ماهی به گرداب ۶۱
سر اسلام ازو بر آسمان است
گواه این سخن اسلام خان است ۶۲
جوان بختی که از تأثیر اقبال
خدا و خلق ازو باشند خوشحال ۶۳
خلایق در حریم پرده ی راز
چو موسیقار در وصفش هم آواز ۶۴
فلک قدری که چون خورشید تابان
به خار و گل رساند فیض یکسان ۶۵
به باغ لطف عامش از تجمل
چراغ خار دارد روغن گل ۶۶
بود کلکش کلید رزق مردم
به محتاجان صریرش در تکلم ۶۷
کفش دریا و ابر فیض خامه ست
برات بخشش او گنج نامه ست ۶۸
غلط در جمع و خرج باغ کم دید
که شست غنچه ی زنبق نبرید ۶۹
ز بس دزدی به عهد او برافتاد
نمی دزدد هنر شاگرد از استاد ۷۰
شده خورشید فرش درگه او
کند چون خشت، خواب چارپهلو ۷۱
سر خصمش نمی خواهد مددکار
رود همچون کدو خود بر سر دار ۷۲
ز بس شد عجب، خوار از مشرب او
سبک شد از منی سنگ ترازو ۷۳
زبون اوست خصم تیره کوکب
که باشد روز را پا بر سر شب ۷۴
به هر سینه که سازد راست انگشت
جهاند چون کمانش تیر از پشت ۷۵
نگهبان خفته است و پاسبان مست
که عالم را چو حفظش شحنه ای هست ۷۶
رسیده کار عدل او به جایی
که در هنگام مستی از بنایی، ۷۷
کند خشتی چو فیل شورش اندیش
کند خاک و فشاند بر سر خویش ۷۸
همیشه گرچه دزد غارت اندیش
بریدی خانه ی مردم ازین پیش، ۷۹
کنون آن رسم از بس برفتاده
کمان را کس نمی سازد کباده ۸۰
به هر کشور که صاحب صوبه گردید
درو هر ده به شهر مصر خندید ۸۱
چو در بنگاله عدل او علم شد
ستم را دست از تیغش قلم شد ۸۲
به عهدش همچو صبح صدق اندیش
به یک جا آب خوردی گرگ با میش ۸۳
ز روی عدل، داد خلق می داد
ولی دریا ز دستش داشت فریاد ۸۴
نشسته بود روزی عدل گستر
به مسند همچو در آیینه جوهر ۸۵
که پیدا قاصدی با این خبر گشت
که روی اهل کوچ از قبله برگشت ۸۶
شدند آن فرقه ی شوریده ایام
طلبکار مدد از اهل آشام ۸۷
سپاهی آمد از آنجا سوی کوچ
که شد مغز سپهر از شورشان پوچ ۸۸
ز بس برخاست گردد فتنه، از جوش
زمین با آسمان شد دوش بر دوش ۸۹
بیان شد ز موج فیل کهسار
نشان پایشان بر هرطرف غار ۹۰
بساط دهر از فیل و پیاده
نشان از عرصه ی شطرنج داده ۹۱
برآمد موج از دریا که ایام
ازان تردامنان شد همچو حمام ۹۲
گروهی سر به سر مجنون و مجهول
بیابانی و صحراگرد چون غول ۹۳
برای رونمای شهر و منزل
همه مرغ سیاه آورده از دل ۹۴
گران دیدارشان بر دل چو زنجیر
خنک تر رویشان از روی شمشیر ۹۵
بود سوراخ گوش از گوششان بیش
غلط گفتم، که از بدخویی خویش، ۹۶
ز بس بر گوششان سیلی رسیده
شده همچون دف مستان دریده ۹۷
ز خونخواری بر ایشان خون به از می
کمان و تیر ایشان هردو از نی ۹۸
زره بینی چو ایشان را بر اندام
بدانی چیست معنی دد و دام ۹۹
چو بشنید این خبر آن کوه تمکین
وقارش کرد رسم صبر آیین ۱۰۰
نشد طبعش ازین اندیشه در تاب
چه غم دارد ز سنگ آیینه ی آب ۱۰۱
پس از یک ماه فرمان داد تا فوج
شود دریانشین چون لشکر موج ۱۰۲
ضروریات لشکر چون رقم کرد
برادر را به سرداری علم کرد ۱۰۳
بود بر سر سپه را فرض، سردار
چو بسم الله در آغاز هر کار ۱۰۴
برادر را چو کار افتاد بر سر
که را سوزد برو دل جز برادر؟ ۱۰۵
به هرکاری برادر باشد انباز
کسی نشنیده از یک دست آواز ۱۰۶
فروغ جبهه ی بخت و سعادت
گل اقبال و زین دین و دولت ۱۰۷
سیادت خان، چراغ خانه ی زین
ولیکن برق سوزان در صف کین ۱۰۸
سوار اسب شد از روی تعجیل
نهنگ آری کجا و حوضه ی فیل ۱۰۹
ازو زین، خانه ی اقبال گردید
سر دشمن به ره پامال گردید ۱۱۰
فلک در خدمتش از جای برجست
به سان شیشه ی ساعت کمر بست ۱۱۱
روان شد با سپاه نصرت آیین
دعا می رفت و از پی فوج آمین ۱۱۲
سوی آن ملک، لشکر گشت راهی
ز خشکی و تری چون مرغ و ماهی ۱۱۳
روان گردید از دریا نواره
چو در بحر فلک، فوج ستاره ۱۱۴
ز دریا خاست آشوبی که طوفان
ز حیرت خشک شد چون موج سوهان ۱۱۵
صف امواج آن دریا ز تنگی
به هم پیچید همچون موی زنگی ۱۱۶
ز موج از بیم آن خیل خجسته
طناب لنگر دریا گسسته ۱۱۷
نهان شد ابر چون دید آن سیاهی
به زیر آب همچون دام ماهی ۱۱۸
شد از دریا صدف بر روی هامون
پریشان همچو نقش پای مجنون ۱۱۹
گریزان شد صف امواج دریا
چو خیل آهوان بر روی صحرا ۱۲۰
صدف می گفت کز تاراج لشکر
یتیم من کجا بیرون برد سر ۱۲۱
به ساحل کردی از بیم سپاهی
زر خود را نهان در خاک ماهی ۱۲۲
ز تنگی سوده گشت از بس به گرداب
گهر شد در صدف همچون سفیداب ۱۲۳
ز خشکی نیز فوجی شد روانه
کزان آمد به لرزیدن زمانه ۱۲۴
علم در صف به پوشش های زرین
مزین گشت چون بهرام چوبین ۱۲۵
مرصع شد به جوهرهای خوش لون
قطاس فیل همچون ریش فرعون ۱۲۶
ز هر سو خود زرین می درخشید
به فرق تیغ بندان همچو خورشید ۱۲۷
کمان می شد ز زرپوشان لشکر
که شد کان طلا سد سکندر ۱۲۸
ز فوج فیل و اسب دشت پیما
پر از کوه کتل شد روی صحرا ۱۲۹
ز جولان سمند بادرفتار
ره خوابیده شد چون موج بیدار ۱۳۰
علم بود آن سپه را بر چپ و راست
الف هایی که در انا فتحناست ۱۳۱
شدند از گرد رفت از بس به تاراج
زمین داران به مشتی خاک محتاج ۱۳۲
به سوی آسمان از شهر و پوره
به سان دیو زد آتش تنوره ۱۳۳
پس از چندی که منزل می بریدند
به نزدیکی آن سرحد رسیدند ۱۳۴
چو آن جمع پریشان را خبر شد
که از لشکر جهان زیر و زبر شد ۱۳۵
هزیمت دادشان بر باد چون خاک
ازان ناپاک [چهران] عرصه شد پاک ۱۳۶
سراسر قلعه های آن حوالی
دل خود را ازیشان کرد خالی ۱۳۷
چه دید آیا اجل زان خیل کافر
که مهلت دادشان تا سال دیگر ۱۳۸
سپاه نصرت آیین چون رسیدند
ز مقهوران اثر برجا ندیدند ۱۳۹
چو از بهر امور ملک یا چند
نشست آنجا سپهدار خردمند، ۱۴۰
برآمد ابرهای برشکالی
جهان را همچو کهسار از حوالی ۱۴۱
شد ابر تیره از اطراف آفاق
فلک پیما چو دود آه عشاق ۱۴۲
برای دست طوفان شد ز گرداب
گشاده آستین دریا چو اعراب ۱۴۳
جهان از جوش باران گشت پنهان
به زیر آب همچون ملک یونان ۱۴۴
چنان ابری از پی هم قطره می ریخت
که گویی زاهدی را سبحه بگسیخت ۱۴۵
ز جوش ابر نیسانی به گرداب
نهان شد در نمد آیینه ی آب ۱۴۶
ز بس سیلی روان از هر طرف شد
زمین در آب پنهان چون صدف شد ۱۴۷
ز گل گفتی که موج دجله و رود
بود چین جبین صندل آلود ۱۴۸
خلایق را در آن طوفان پرجوش
رسیدی از لب هر موج در گوش ۱۴۹
که دور آدم خاکی سر آمد
زمان آدم آبی در آمد ۱۵۰
برآن سر بود ابر برشکالی
که دریا را کند از آب خالی ۱۵۱
جهان شد سبز ازان طوفان پرقهر
که گردد رنگ سبز از خوردن زهر ۱۵۲
درین طوفان، سپاه نصرت آثار
تهی گردید از آلات پیکار ۱۵۳
ز نم افتاد دیگ توپ از جوش
تفک شد همچو شمع کشته خاموش ۱۵۴
یلان را خنجر بنیادافکن
شد از زنگار همچون برگ سوسن ۱۵۵
نهان آیینه ی تیغ گهرتاب
به زیر سبزه ی زنگار چون آب ۱۵۶
ز سبزی شد دلیران را به جرگه
چهار آیینه همچون چاربرگه ۱۵۷
ز نم آمد کمان خشک اعضا
به پیچ و تاب همچون موج دریا ۱۵۸
عقاب تیر را شد آشیان تر
چو شاهین ترازو گشت بی پر ۱۵۹
تفک را از نم ابر جهان تاب
خزینه گشت چون حمام پرآب ۱۶۰
ز برق اندازی ابر پرآشوب
نفس از بیم دزدیده به خود توب ۱۶۱
ولی از جانب خان فلک شان
چنان می شد همه اسباب سامان، ۱۶۲
که شد یک سال منزلگاه آنجا
نخوردند آن سپه آبی ز دریا ۱۶۳
روان می کرد اسباب و خزینه
شده مجموعه ی آنها سفینه ۱۶۴
سخن کوتاه، چون آن ابر پرشور
پس از نه ماه شد از آسمان دور ۱۶۵
ز دریا داد بیرون تاب خشکی
پدید آمد به روی آب خشکی ۱۶۶
بساط سبزه دید و گفت گردون
که خوب آمد زمین از آب بیرون ۱۶۷
زمین زد غوطه همچون بط به گرداب
برون آمد به رنگ طوطی از آب ۱۶۸
به جنبیدن درآمد باز لشکر
زمین و آسمان را رفت لنگر ۱۶۹
روان گشتند از دنبال دشمن
همه فولادپوش از خود و جوشن ۱۷۰
به خیل کافران هم بهر پیکار
کمرها بسته شد، اما ز زنار ۱۷۱
چنان آمد صف کفار در جوش
که بت چون سنگ سودا شد زره پوش ۱۷۲
به یکدیگر چو گردیدند نزدیک
جهان از گرد لشکر گشت تاریک ۱۷۳
به دریا جنگ را شد جمع اسباب
چو جنگ می کشان در عالم آب ۱۷۴
کمانداران چو مهرویان دلکش
زدند از هر طرف دستی به ترکش ۱۷۵
در آغوش آمدن شد بی بهانه
کمان چون شاهدان نرم شانه ۱۷۶
به سوی دست ها تیر جگردوز
پریدی همچو مرغ دست آموز ۱۷۷
یلان را خنجر فولاد می جست
به قصد خصم، همچون ماهی از دست ۱۷۸
ز دو جانب دو فوج شورش انگیز
به هم چون موج دریا شد جلوریز ۱۷۹
دو لشکر، یعنی آن خلق دو عالم
چو ابر و دود پیچیدند بر هم ۱۸۰
ترحم کشته شد اول در آن حرب
ز خون او علم چون شمع شد چرب ۱۸۱
مروت همچو عنقا گشت مستور
حیا چون خضر شد از دیده ها دور ۱۸۲
چنان برخاست شور از هر کناره
که از آشفتگی مرغ نظاره، ۱۸۳
پر خود را ز بس رم کرد ازان جوش
ز مژگان کرد در خانه فراموش ۱۸۴
ز یک جانب برآمد ناله ی کوس
ز یک سوی دگر افغان ناقوس ۱۸۵
فلک را از دم خود، کرنا داد
به رنگ لاجورد سوده بر باد ۱۸۶
نهنگ از بیم آن گردید بیهوش
صدف را گشت گوهر پنبه ی گوش ۱۸۷
نفیر از تنگی جا، داد می کرد
ز راه آستین فریاد می کرد ۱۸۸
برآمد از تفنگ و توپ جانکاه
زمین و آسمان در ناله و آه ۱۸۹
به خیل فتنه جویان توپ رویین
همی کرد از ته دل آه و نفرین ۱۹۰
به چرخ افراشت دود تیره خرگاه
تفک را شعله شد شمع نظرگاه ۱۹۱
شد آن دریا ز دود کینه خواهی
نهان چون آب حیوان در سیاهی ۱۹۲
ز تاریکی به کار خود شده مات
سپه چون خیل اسکندر به ظلمات ۱۹۳
نشد ظلمت به نوعی سایه افکن
که بشناسد کسی از دوست، دشمن ۱۹۴
متاع نیک و بد می رفت در کار
به یک قیمت در آن تاریک بازار ۱۹۵
ز دود تیره شد خورشید نایاب
چو مژگان گشت تیغ او سیه تاب ۱۹۶
ز بس می تاخت کشتی از چپ و راست
غبار از کوچه های موج برخاست ۱۹۷
عقاب تیر پران، پر به هم زد
خروس عرش، بانگی بر قدم زد ۱۹۸
گمان بردی به دریا زان زد و گیر
شترمرغی ست هر موج از پر تیر ۱۹۹
تفک را گشت آتش، دزد خانه
تهی کرد آنچه بودش در خزانه ۲۰۰
صدای توپ، ماهی را در آن جوش
حباب آسا دریده پرده ی گوش ۲۰۱
گهر شد بس که آب از تاب شمشیر
صدف را گشت ازان پستان پر از شیر ۲۰۲
ز عکس خنجر اندیشه فرسا
به دریا تنگ شد بر ماهیان جا ۲۰۳
ز بس تنگی به دریا دید طوفان
پناه آورد سوی آب پیکان ۲۰۴
صف امواج دریا زان زد و گیر
چو موج بوریا شد از نی تیر ۲۰۵
به پشتش عکس گرز از بس که زدمشت
صدف را شد شکم پرمهره ی پشت ۲۰۶
ز بس مرگ نهنگان دید، بی تاب
گریبان می درید از موج، گرداب ۲۰۷
صدف گردید از آمد شد تیر
به دیگ شوربای بحر کفگیر ۲۰۸
چنان افراخت تیغ فتنه قامت
به خونریزی، که تا روز قیامت، ۲۰۹
عجب کز دامن دریا رود خون
زند آن را صدف هرچند صابون ۲۱۰
ز هرسو ریخت از بس کشته در آب
چو خم می پر از خون گشت گرداب ۲۱۱
نهنگان در میان خون شناور
به خون آلوده ماهی همچو خنجر ۲۱۲
ز خون سرپنجه ی مرغان آبی
نشان می داد از دست کبابی ۲۱۳
صدف را شد ز زخم تیغ کینه
چو پشت گوش ماهی، روی سینه ۲۱۴
صف امواج از خون دلیران
قطار اشتران سرخ کوهان ۲۱۵
تن ماهی ز زخم تیر چون دام
صدف بادام و گوهر مغز بادام ۲۱۶
ازان سرها که از شمشیر بیداد
حباب آسا به روی آب افتاد، ۲۱۷
برد تا موج ازان ورطه برون سر
کدوها بسته بر خود چون شناور ۲۱۸
فکنده پنجه ها تیغ گران سنگ
وزان گردیده دریا پر ز خرچنگ ۲۱۹
ز بس انگشت کز دریا پدید است
صدف گفتی که طاس چل کلید است ۲۲۰
ز ساق و ساعد از آن کینه خواهی
شده گرداب طشتی پر ز ماهی ۲۲۱
شد آخر [از] نسیم لطف یزدان
چو آتش خیل دشمن روی گردان ۲۲۲
صف جمعیت ایشان در آن آب
پریشان شد چو بر آیینه سیماب ۲۲۳
هزیمت بودشان از بس عنان کش
به زیر پایشان شد آب آتش ۲۲۴
روان گشتند بهر کینه خواهی
نهنگان از قفای فوج ماهی ۲۲۵
به ساحل بیشه ای پر خار و خس بود
که باد از شاخسارش در قفس بود ۲۲۶
درختان چو خیل دیو گستاخ
فکنده از خصومت شاخ بر شاخ ۲۲۷
به هم پیچیده بر شاخ درختان
ز تنگی برگ ها چون بیره ی پان ۲۲۸
درو از سبزه فرش خاک مخمل
ستون خیمه ی افلاک صندل ۲۲۹
درخت عود او آن گونه سرکش
که گردیدی ز بیمش آب آتش ۲۳۰
نهال آبنوس آن زنگی مست
که برگش داشت ساق عرش در دست ۲۳۱
ز بس دیده فشار از تنگی جا
سیه گردیده اندامش سراپا ۲۳۲
فتاده از درختان سایه بر خاک
که می گوید ندارد سایه افلاک؟ ۲۳۳
به تسخیر فک بر خیل اشجار
درخت جوز هندی گشته سردار ۲۳۴
زده چون نوجوانان قبیله
ز برگ خود اتاقه نخل کیله ۲۳۵
درخت بر به ریشه داده آغوش
کشد زنجیر خود چون فیل بر دوش ۲۳۶
ز نخل انبه ی آن کهنه بیشه
زمین چون انبه گشته پر ز ریشه ۲۳۷
ز نخل گدهلش- آن سفله آیین-
چه گویم من، که بر وی باد نفرین ۲۳۸
که اوضاعش چو اهل روزگار است
شم پروردن او را کار و بار است ۲۳۹
به عزم بیشه آن خیل جگرتاب
برون جستند همچون ماهی از آب ۲۴۰
صف ایشان به روی دشت و هامون
پریشان گشت همچون موی مجنون ۲۴۱
دلیران دست خونریزی گشادند
چو آتش اندر آن بیشه فتادند ۲۴۲
چو در آن حشرگاه شورش آباد
نفیر و کرنا آمد به فریاد، ۲۴۳
به صحرا شد پراکنده به یکبار
چو خیل اشتر رم کرده، کهسار ۲۴۴
زمین چون آسمان از جای برجست
فلک را سر ازان گردید و بنشست ۲۴۵
چنان شد زرد، رنگ اهل پیکار
که تیغ از جوهر خود گشت زرکار ۲۴۶
ز ضرب چوب رفته پوست از کوس
وزان در ناله اندامش چو ناقوس ۲۴۷
ز برق تیغ رخشان شد زمین گیر
به سان ریشه ی نی، پنجه ی شیر ۲۴۸
برآمد زآتش تیغ درخشان
چو موسیقار، فریاد از نیستان ۲۴۹
پلنگ از بیم گشته موش سالوس
ز طعنه در صدای گربه طاووس ۲۵۰
ز بس سوراخ شد اندامش از تیر
پلنگی بود سایه همره شیر ۲۵۱
گریزان فیل از پیش سواره
گنه بود و به دنبالش کفاره ۲۵۲
شتابان کرگدن از هر کرانه
دم خود کرده بر خود تازیانه ۲۵۳
همی انگیخت ضرب گرز سرکش
ز پشت شیر همچون گربه آتش ۲۵۴
ز حیرت مانده آهو از رمیدن
فرامش گشته مرغان را پریدن ۲۵۵
گراز از بیم جان گردیده حیران
ز لرزیدن زدی دندان به دندان ۲۵۶
دویده بس که هرسو مضطرب وار
گسسته کرگدن را بند شلوار ۲۵۷
گریزان فوج فیل از برق شمشیر
شده خرطومشان قندیل پرتیر ۲۵۸
اجل شد بر سر پرخاش هرکس
به دیگ توپ بختی آش هرکس ۲۵۹
یلان را رفت در اندیشه ی خون
عنان اختیار از دست بیرون ۲۶۰
سخن نشنیدن او را بود مطلب
که گوش خویش را خواباند مرکب ۲۶۱
ز بس آواز کوس و نای رویین
شده صحرای محشر عرصه ی کین ۲۶۲
فلک چون صید وحشی در رمیدن
زمین چون مرغ بسمل در تپیدن ۲۶۳
تفک را هر نفس از نقد کینه
تهی می گشت و پر می شد خزینه ۲۶۴
یلان را کرنا می کرد آواز
نفیر از پیش رو شد نغمه پرداز ۲۶۵
ز جوش گرد در اطراف میدان
شده زنبور خاک آلوده پیکان ۲۶۶
زره دام اجل زان شور گشته
ز پیکان، خانه ی زنبور گشته ۲۶۷
به هرکس روی کردی تیغ فولاد
زره چون موج دریا کوچه می داد ۲۶۸
چو دیوانه ز بس جست از کمان تیر
کمانچه تیر خود را کرد زنجیر ۲۶۹
نشسته تیر از بس بر سپرها
نمودی خارپشت اندر نظرها ۲۷۰
ز ناوک سینه ها گردیده مجمر
درو از تاب کینه، دل چو اخگر ۲۷۱
ز خمیازه کمان یک دم نیاسود
که مخمور شراب عافیت بود ۲۷۲
تفک کو در جهانسوزی به نام است
ز جوش عطسه گفتی در زکام است ۲۷۳
ز مغز سر عدو را گرز خودکام
شکسته در کلاهش بیضه ی خام ۲۷۴
دلیران هریکی در آن زد و گیر
نمودی جوهر خود را چو شمشیر ۲۷۵
ز ضرب گرز کین از هر کرانه
شده بالابلندان چارشانه ۲۷۶
تفک از هر طرف افتاده بر خاک
جدا از دوش گشته مار ضحاک ۲۷۷
ز دست لشکر فیروزی آهنگ
به خیل دشمن از بس عرصه شد تنگ، ۲۷۸
گذر می کرد از شست کمانگیر
ز صد دل همچو تار سبحه یک تیر ۲۷۹
به خوان رزق مردان سپاهی
نهاده تیر و خنجر مرغ و ماهی ۲۸۰
جدا گردیده از تیغ هنرمند
چو خامه تیر نی را بند از بند ۲۸۱
شکست از ضرب گرز آهنین مشت
کمان را قبضه، یعنی مهره ی پشت ۲۸۲
به دست پردلان از تیر فرسود
چو نارنج هدف، گرز زراندود ۲۸۳
خدنگ از جوشن هر دلشکسته
پریدی همچو مرغ دام جسته ۲۸۴
چنان زد نیش، پیکان سبکدست
که خون مرده یک نیزه ز جا هست ۲۸۵
زره بر تن چنان واجب در آن حال
که آب از بیم نگذشتی ز غربال ۲۸۶
ز برق خویشتن تیغ پراعراض
دو تیغه باز گشته همچو مقراض ۲۸۷
ترازو تیز در سنجیدن جان
زر پای ترازو بود پیکان ۲۸۸
سراپا گشته رخنه از زد و گیر
دم شمشیر همچون شین شمشیر ۲۸۹
تفک می خواست هردم مرد میدان
کمان را بود روز عید قربان ۲۹۰
زدی بر پشت چون گرز گران، مشت
برون از ناف جستی مهره ی پشت ۲۹۱
ازان آتش که تیغ کین برافروخت
به بیشه عود و صندل را به هم سوخت ۲۹۲
درخت آبنوسش هندویی بود
که دوران سوختش با صندل و عود ۲۹۳
شدند افتاده بر خاک آن سیاهان
فزون از سایه ی برگ درختان ۲۹۴
ز خون گردیده سبزه مخمل سرخ
درخت عود او شد صندل سرخ ۲۹۵
کمان از ماندگی شد سست بازو
تفک چون خستگان می خورد دارو ۲۹۶
ازان پرخاشجویان دلاور
که افتادند بر خاک از دو لشکر، ۲۹۷
شده پر دامن صحرا و پشته
ز خون مرده و سیماب کشته ۲۹۸
صف دشمن ز کوشش گشت دلگیر
سپر انداختند از بیم شمشیر ۲۹۹
یکی از عجز پیش قاتل از تن
برون می کرد همچون مار جوشن ۳۰۰
نهاده دست آن یک بر سر دست
شکوه شحنه دست مست می بست ۳۰۱
یکی دیده چو خصم بی امان را
به جای تیر، افکنده کمان را ۳۰۲
به پیش خصم خود آن یک به زنهار
گرفته کاه بر لب کهرباوار ۳۰۳
یکی رفته ز پا، تاب و توانش
گرفته خصم بر پشت کمانش ۳۰۴
گریزان دیگری رفتی ز میدان
سر از پا پیشتر چون گوی چوگان ۳۰۵
به چشم هریکی از بیم شمشیر
به هم چسبیده مژگان چون پر تیر ۳۰۶
کمان افتاد از بس زان روا رو
زمین شد آسمانی پر مه نو ۳۰۷
ز تیر ریخته، صحرا نیستان
ز گل های سپر عالم گلستان ۳۰۸
چنان افتاد تیغ از هر کرانه
که تیغ کوه گم شد در میانه ۳۰۹
ز بس خنجرفشان بودند راهی
شد آن صحرا چو دریا پر ز ماهی ۳۱۰
کمند تابدار افتاده بر خاک
تماشا کن چه دامی ساخت افلاک ۳۱۱
تفک افتاده در هرسو فسرده
مهیب اما همان چون مار مرده ۳۱۲
به پیش مرکبان برق تعجیل
سپر انداخته از نقش پا فیل ۳۱۳
حصاری داشتند آن قوم مکروه
چو برج آسمان بر قله ی کوه ۳۱۴
حصاری بر فلک آوازه ی او
مه نو حلقه ی دروازه ی او ۳۱۵
اساسش چون اساس عشق یعقوب
بنایش چون بنای صبر ایوب ۳۱۶
سپهر از عرصه ی او یک سپروار
مه نو رفعتش را کاه دیوار ۳۱۷
به پیرامون او چرخ پرافسوس
بود پروانه ای بیرون فانوس ۳۱۸
بود کهسار، برج بی شمارش
خروس عرش، کبک کوهسارش ۳۱۹
به پیش رفعت او چرخ دوار
کمان حلقه ای بر روی دیوار ۳۲۰
جهانش آنچنان سنگین برافراشت
که کوه از سایه اش درد کمر داشت ۳۲۱
پرنده بر فرازش کس ندیده
مگر گاهی کزو خشتی پریده ۳۲۲
به این گونه حصاری آهنین پی
که بردی هوش از سر دیدن وی، ۳۲۳
شد از زور عقابان بناموس
زجا برداشته چون تخت کاوس ۳۲۴
ز سنگ تفرقه آن شیشه بشکست
هزاران دیو ازو بر هر طرف جست ۳۲۵
بر اسب دیو پیکر، دیوبندان
شتابان از پی آن خودپسندان ۳۲۶
یلان را تا فرس گردد ازان تیز
دمیده چون خروس از ساق، مهمیز ۳۲۷
توانایی ز پای دشمنان رفت
گریزان تا به کی هم می توان رفت ۳۲۸
کمند پردلان از پی گلوگیر
ز نقش پای خود، پاها به زنجیر ۳۲۹
سوار بادپا را چون غبار است
پیاده گر همه سام سوار است ۳۳۰
به خونریزی دلیران کف گشادند
مروت را عنان از دست دادند ۳۳۱
قضا گردید ازان شورش معطل
اجل خود کشته شد در جنگ اول ۳۳۲
ز بس کز پشته پر شد روی صحرا
زمین پنداشتی پوشیده دیبا ۳۳۳
به دست آنان که زنده اوفتادند
به طوق بندگی گردن نهادند ۳۳۴
ز ننگ گردن آن فرقه، شمشیر
ز پیچ و تاب خوردن گشت زنجیر ۳۳۵
به هر بتخانه ای، فوجی ازان خیل
به ویرانی روان گشتند چون سیل ۳۳۶
ز بس بت پایمال یک به یک شد
سیاه اندام چون سنگ محک شد ۳۳۷
ز رسوایی نماندش نام و ناموس
ز بام افتاد طشت بت ز ناقوس ۳۳۸
ز بس بتخانه ها ویرانه گردید
دل عشاق ازان بر خویش لرزید ۳۳۹
بتان را چهره های ارغوانی
شده چون بت پرستان زعفرانی ۳۴۰
بهرمن شد ز کار خود معطل
رخ او ضعف دین را قرص صندل ۳۴۱
ز شرم کرده های خویش، زنار
کشیده سر به خود چون حلقه ی مار ۳۴۲
به بتخانه مؤذن رفته بر بام
رسانده بر فلک گلبانگ اسلام ۳۴۳
ز فیل و کشتی و توپ جهانگیر
به دست آمد فزون از حد تقریر ۳۴۴
تفک خود بر سر هم تل هزاران
جهان کشمیر و آن تل، کوه ماران ۳۴۵
شد از سرهای آن قوم تبه رای
مناری بر سر هر راه بر پای ۳۴۶
صفاهان منفعل شد کز چپ و راست
منارکله را سرکوب برخاست ۳۴۷
شد از آسیبشان آسوده عالم
نهادند این زمان سر بر سر هم ۳۴۸
نمودی شکلی از هر عضو او رو
منارکله را چون دیو جادو ۳۴۹
فرستادی به سوی ملک آشام
نهفته همره هر باد، پیغام ۳۵۰
که چون من گر سراپا سر شدی کس
نیاوردی ازین کشور یکی پس ۳۵۱
بلی از زندگانی چون شود سیر
زند صیاد خود را شاخ، نخجیر ۳۵۲
چو تب فصاد را از مغز خیزد
به دست خویش، خون خویش ریزد ۳۵۳
نهد هرکس برون از حد خود پا
عجب دانم که ماند پای برجا ۳۵۴
خم شمشیر شاهان است محراب
اطاعت طاعت آن در همه باب ۳۵۵
اطاعت جوهر شمشیر عقل است
اطاعت بهترین تدبیر عقل است ۳۵۶
بود مغرور را کارش همه شوم
که دارد در دماغش آشیان بوم ۳۵۷
جزای کار هرکس در کنار است
جهان در کار مستان هوشیار است ۳۵۸
خورد بدمست همچون فیل پرجوش
ز گوش خویش سیلی بر بناگوش ۳۵۹
ستوده سرورا! گردون جنابا!
فلک توسن خدیوا! مه رکابا! ۳۶۰
بحمدالله که از الطاف بیچون
ترا رو داد این فتح همایون ۳۶۱
شدی آرایش هنگامه ی فتح
مبارک باد بر تو جامه ی فتح ۳۶۲
جهان را سایه ی تیغ تو آراست
هما از بیضه ی فولاد برخاست ۳۶۳
ز بیم آتش قهر تو از تیر
نیستان می گریزد همره شیر ۳۶۴
نخواهد در سفر خصم تو اسباب
که زادش خاک ره باشد چو سیلاب ۳۶۵
هما با طایر قدر تو در اوج
شکسته بال چون مرغابی موج ۳۶۶
ندارد ز آستان تو جدایی
هما باشد ترا مرغ سرایی ۳۶۷
گرانمایه کریما! سرفرازا!
محبان پرورا! دشمن گدازا! ۳۶۸
خموشی گرچه از مدح تو ننگ است
ولیکن چون دل من وقت تنگ است ۳۶۹
اگر یابم امان از عمر چندی
ز آزادی نهم بر خویش بندی ۳۷۰
ز مدحت چون کهن اوراق افلاک
گذارم نسخه ای در عالم خاک ۳۷۱
که صد طوفان اگر از جای خیزد
ز هم شیرازه ی آن را نریزد ۳۷۲
سلیم این رشته را از کف رها کن
ثنا گفتی، کنون فکر دعا کن ۳۷۳
دعا گر خیزد از دل، دیر کرده ست
که تا بر لب رسد تأثیر کرده ست ۳۷۴
همیشه تا بهار فتح و نصرت
بود مشاطه ی گلزار دولت ۳۷۵
ترا هر روز فتحی این چنین باد
سر دشمن به پیشت برزمین باد ۳۷۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۷۶
۲۸۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۴ - در قحط سال
گوهر بعدی:شمارهٔ ۶ - وصف و ذم فرس
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.