هوش مصنوعی:
پس از بازگشت از نبرد، شخصی به نام آتبین به نماز میایستد و با فردی به نام آتبین که از او تعریف میکند، گفتوگو میکند. آتبین از نبرد با دشمنان چینی میگوید و اینکه چگونه با یک سوارکار شجاع جنگید اما نتوانست او را شکست دهد. سپس آتبین از او تعریف کرده و او را ستون دلیران و پناه سپاه میخواند. در ادامه، گفتوگویی بین یک مرد و پادشاه صورت میگیرد که در آن مرد از پادشاه میخواهد به عدالت رفتار کند و پیمانی میبندد که تا زنده است، به پادشاه خیانت نکند. پادشاه نیز او را میستاید و وعدههای خوبی به او میدهد.
رده سنی:
12+
متن دارای مفاهیم حماسی و اخلاقی است که برای نوجوانان و بزرگسالان قابل درک و الهامبخش است. همچنین، استفاده از زبان کهن و ساختار شعری ممکن است برای کودکان کمسنوسال دشوار باشد.
بخش ۶۵ - در لشکرگاه ایرانیان و چینیان
از آوردگه کوش چون گشت باز
سوی آتبین رفت و بردش نماز ۱
بدو آتبین زود بر پای خاست
بر آورد و بنشاند بر دست راست ۲
بدو گفت کامروز با چینیان
چه کردی تو ای زنده پیل دمان ۳
چنین پاسخ آورد کآن شیر مرد
که با من برابر همی رزم کرد ۴
دگر باره آمد به آوردگاه
مرا خواست زین بیکرانه سپاه ۵
همه روزه با او بر آویختم
خوی و خاک و خون بر هم آمیختم ۶
نه کردن توانستم او را زکار
نه برگاشت روی آن نبرده سوار ۷
تن پیل دارد دل شیر نر
همی بارد از وی تو گویی هنر ۸
همی بانگ زد بر پیم کای سوار
به ناورد فردا بر آرای کار ۹
چو روز آید، آید چو شیر دژم
بگردیم تا بر که آید ستم ۱۰
بر او آتبین آفرین کرد و گفت
که با دشمن تو غمان باد جفت ۱۱
تو پشتِ منی و پناهِ سپاه
ستون دلیران و خورشیدِ گاه ۱۲
به تو دیده و کام من روشن است
امیدم ز تیغ تو در جوشن است ۱۳
بدان رنج کامروز بر تن نهی
سپاسی بی اندازه بر من نهی ۱۴
به هر دشمنی کاندر آری ز پای
ز من خواه پاداش و مزد از خدای ۱۵
وز آن روی به مرد با شهریار
چنین گفت شاها به کام است کار ۱۶
که فرزند توست این یل نامجوی
دگر گرد بیداد و کژّی مپوی ۱۷
یکی سخت سوگند خواهد همی
ز کین و ز کژّی بکاهد همی ۱۸
مرا او یکی سخت سوگند داد
که از شاه پیمان ستانی به داد ۱۹
گرفت آن زمان دست سالار چین
گوا شد بر او آسمان و زمین ۲۰
که تا زنده ام هیچ نگزایمش
نه بد خواهمش خود، نه فرمایمش ۲۱
چو جان گرامیش دارم مدام
شب و روز با شادکامی و کام ۲۲
سپارم بدو لشکر و گنج و ساز
به رویش نیارم گنه هیچ باز ۲۳
سوی آتبین رفت و بردش نماز ۱
بدو آتبین زود بر پای خاست
بر آورد و بنشاند بر دست راست ۲
بدو گفت کامروز با چینیان
چه کردی تو ای زنده پیل دمان ۳
چنین پاسخ آورد کآن شیر مرد
که با من برابر همی رزم کرد ۴
دگر باره آمد به آوردگاه
مرا خواست زین بیکرانه سپاه ۵
همه روزه با او بر آویختم
خوی و خاک و خون بر هم آمیختم ۶
نه کردن توانستم او را زکار
نه برگاشت روی آن نبرده سوار ۷
تن پیل دارد دل شیر نر
همی بارد از وی تو گویی هنر ۸
همی بانگ زد بر پیم کای سوار
به ناورد فردا بر آرای کار ۹
چو روز آید، آید چو شیر دژم
بگردیم تا بر که آید ستم ۱۰
بر او آتبین آفرین کرد و گفت
که با دشمن تو غمان باد جفت ۱۱
تو پشتِ منی و پناهِ سپاه
ستون دلیران و خورشیدِ گاه ۱۲
به تو دیده و کام من روشن است
امیدم ز تیغ تو در جوشن است ۱۳
بدان رنج کامروز بر تن نهی
سپاسی بی اندازه بر من نهی ۱۴
به هر دشمنی کاندر آری ز پای
ز من خواه پاداش و مزد از خدای ۱۵
وز آن روی به مرد با شهریار
چنین گفت شاها به کام است کار ۱۶
که فرزند توست این یل نامجوی
دگر گرد بیداد و کژّی مپوی ۱۷
یکی سخت سوگند خواهد همی
ز کین و ز کژّی بکاهد همی ۱۸
مرا او یکی سخت سوگند داد
که از شاه پیمان ستانی به داد ۱۹
گرفت آن زمان دست سالار چین
گوا شد بر او آسمان و زمین ۲۰
که تا زنده ام هیچ نگزایمش
نه بد خواهمش خود، نه فرمایمش ۲۱
چو جان گرامیش دارم مدام
شب و روز با شادکامی و کام ۲۲
سپارم بدو لشکر و گنج و ساز
به رویش نیارم گنه هیچ باز ۲۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۳
۳۴۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۶۴ - پاسخ کوش درباره ی پیوستن به شاه چین
گوهر بعدی:بخش ۶۶ - پیوستن کوش به سپاه پدر
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.