هوش مصنوعی:
نامهای از یک پادشاه به دیگری نوشته شده است که در آن پادشاه اول از نبردها و رنجهای پادشاه دوم سخن میگوید و قول میدهد که زیانهای او را جبران کند. او از پادشاه دوم میخواهد که پایدار بماند و در صورت نیاز، لشکری برای حمایت او میفرستد. پادشاه دوم در پاسخ ابراز خوشحالی میکند و از دور شدن خطر از مرزهایش سپاسگزاری میکند. او همچنین از اشتباهات گذشته خود یاد میکند و آمادگی خود را برای دیدار با پادشاه اول اعلام میکند.
رده سنی:
15+
این متن دارای مفاهیم پیچیدهای مانند روابط سیاسی، جنگها و رنجهای ناشی از آن است که برای درک کامل آنها، مخاطب نیاز به بلوغ فکری و تجربه بیشتری دارد. همچنین، زبان استفادهشده در متن قدیمی و ادبی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال دشوار باشد.
بخش ۱۲۸ - نامه نوشتن کوش به سوی بهک و پاسخ وی
همان گه یکی نامه فرمود، گفت
به نام خداوند بی یار و جفت ۱
که چندان مرا داد گنج و سپاه
که بدخواه بگریخت از گرد راه ۲
شنیدم کزآن بر تن ایرانیان
چه مایه کشیدی تو رنج و زیان ۳
زیان تو را من بجای آورم
بخوبی به کار تو رای آورم ۴
تو باید که پاینده باشی بجای
وگرنه زیان باز دارد خدای ۵
چو من پیش دریا کنار آمدم
همی آرزو، کارزار آمدم ۶
گریزان شد از پیش، دشمن چه سود
که گرگ رباینده رفت و ربود ۷
تو چون نامه بر خوانی ایدر بسیچ
برآرای لشکر، میآرام هیچ ۸
که ما گرد کشور بخواهیم گشت
همی تا نیایی تو، نتوان گذشت ۹
چو ایدر رسی، چین و دریا کنار
سپارم به تو تا شوی کامگار ۱۰
کنم با تو پیمان و گیرم گوا
که گر دشمن آید نداری روا ۱۱
بکوشی به جان و به تن، خواسته
سپاهی کنم با تو آراسته ۱۲
چو زین گونه پیمان ببندی به دست
دل من ز تیمار دشمن برست ۱۳
بهک چون شد آگاه از او، هرچه داشت
نهان کرد، خاک از برش برگماشت ۱۴
چو نامه بدید و سخنها شنود
دژم گشت و بر روی شادی نمود ۱۵
فرستاده را اسب داد و ستام
خورش خواست، پیشش می آورد و جام ۱۶
همان گاه یک پاسخ نامه کرد
که دارای چین باد بی رنج و درد ۱۷
بدین آمدن شادمانم چنان
که گویی به من داد گردون عنان ۱۸
ز یزدان بجای آوریدم سپاس
که از مرز چین دور گشت آن هراس ۱۹
شد آواره دشمن ز شمشیر شاه
درست آمد و برنشست او به گاه ۲۰
سخنها ز رنج رهی کرد یاد
چو شاه آمد، آن رنجها گشت باد ۲۱
سرِ شاه باید که باشد بجای
همه رنج بردارد از دل خدای ۲۲
همه خوار و دشوار کایدر گذشت
چو باد بزان کآن کجا برگذشت ۲۳
همه رنج، ما را ز دیهیم بود
که در رای و در رزم سستی نمود ۲۴
سپه را ز دریا پراگنده کرد
ز تاراج گنج خود آگنده کرد ۲۵
نه اندیشه بودش ز دشمن نه باک
در افگند لشکر به دام هلاک ۲۶
سر خویشتن نیز بر سر نهاد
بداد آن همه گنج و لشکر به باد ۲۷
چو از دشمن ایمن شود مرد هوش
چنان دان که خون وی آمد به جوش ۲۸
ز دشمن بپرهیز باشد کسی
که مغزش خردمایه دارد بسی ۲۹
دگر مر مرا خواند دارای چین
بیایم، ز پیشش ببوسم زمین ۳۰
ولیکن پراگنده بودم سپاه
بخوانم، برآرایم از بهر راه ۳۱
بجای آورم هرچه فرمایدم
وگر نیز جان خواهدم، شایدم ۳۲
ز ما چین فرستاده ای تیز هوش
شتابان همی رفت تا پیش کوش ۳۳
ز کار بهک باز گفت آنچه بود
کز آن نامه چون شادمانی فزود ۳۴
سپه را همی خواند خواهد به در
که آید بر شاه پیروزگر ۳۵
به آرایش و ساز راه اندر است
به تدبیر دیدار شاه اندر است ۳۶
به نام خداوند بی یار و جفت ۱
که چندان مرا داد گنج و سپاه
که بدخواه بگریخت از گرد راه ۲
شنیدم کزآن بر تن ایرانیان
چه مایه کشیدی تو رنج و زیان ۳
زیان تو را من بجای آورم
بخوبی به کار تو رای آورم ۴
تو باید که پاینده باشی بجای
وگرنه زیان باز دارد خدای ۵
چو من پیش دریا کنار آمدم
همی آرزو، کارزار آمدم ۶
گریزان شد از پیش، دشمن چه سود
که گرگ رباینده رفت و ربود ۷
تو چون نامه بر خوانی ایدر بسیچ
برآرای لشکر، میآرام هیچ ۸
که ما گرد کشور بخواهیم گشت
همی تا نیایی تو، نتوان گذشت ۹
چو ایدر رسی، چین و دریا کنار
سپارم به تو تا شوی کامگار ۱۰
کنم با تو پیمان و گیرم گوا
که گر دشمن آید نداری روا ۱۱
بکوشی به جان و به تن، خواسته
سپاهی کنم با تو آراسته ۱۲
چو زین گونه پیمان ببندی به دست
دل من ز تیمار دشمن برست ۱۳
بهک چون شد آگاه از او، هرچه داشت
نهان کرد، خاک از برش برگماشت ۱۴
چو نامه بدید و سخنها شنود
دژم گشت و بر روی شادی نمود ۱۵
فرستاده را اسب داد و ستام
خورش خواست، پیشش می آورد و جام ۱۶
همان گاه یک پاسخ نامه کرد
که دارای چین باد بی رنج و درد ۱۷
بدین آمدن شادمانم چنان
که گویی به من داد گردون عنان ۱۸
ز یزدان بجای آوریدم سپاس
که از مرز چین دور گشت آن هراس ۱۹
شد آواره دشمن ز شمشیر شاه
درست آمد و برنشست او به گاه ۲۰
سخنها ز رنج رهی کرد یاد
چو شاه آمد، آن رنجها گشت باد ۲۱
سرِ شاه باید که باشد بجای
همه رنج بردارد از دل خدای ۲۲
همه خوار و دشوار کایدر گذشت
چو باد بزان کآن کجا برگذشت ۲۳
همه رنج، ما را ز دیهیم بود
که در رای و در رزم سستی نمود ۲۴
سپه را ز دریا پراگنده کرد
ز تاراج گنج خود آگنده کرد ۲۵
نه اندیشه بودش ز دشمن نه باک
در افگند لشکر به دام هلاک ۲۶
سر خویشتن نیز بر سر نهاد
بداد آن همه گنج و لشکر به باد ۲۷
چو از دشمن ایمن شود مرد هوش
چنان دان که خون وی آمد به جوش ۲۸
ز دشمن بپرهیز باشد کسی
که مغزش خردمایه دارد بسی ۲۹
دگر مر مرا خواند دارای چین
بیایم، ز پیشش ببوسم زمین ۳۰
ولیکن پراگنده بودم سپاه
بخوانم، برآرایم از بهر راه ۳۱
بجای آورم هرچه فرمایدم
وگر نیز جان خواهدم، شایدم ۳۲
ز ما چین فرستاده ای تیز هوش
شتابان همی رفت تا پیش کوش ۳۳
ز کار بهک باز گفت آنچه بود
کز آن نامه چون شادمانی فزود ۳۴
سپه را همی خواند خواهد به در
که آید بر شاه پیروزگر ۳۵
به آرایش و ساز راه اندر است
به تدبیر دیدار شاه اندر است ۳۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۶
۲۸۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱۲۷ - گفتگوی کوش با نوشان
گوهر بعدی:بخش ۱۲۹ - بد گمان شدن و گریختن بهک و کشته شدنش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.