این متن شعری است که درد عشق بیسر و بیپا را توصیف میکند. شاعر از درد بیدرمان خود میگوید که نه آغاز دارد و نه پایان، و هیچکس نمیتواند آن را درک کند مگر کسی که خود چنین دردی را تجربه کرده باشد. او از معشوق بیپروا و رازآلود خود مینالد و بیان میکند که درمان دردش تنها در دستان معشوق است. شاعر همچنین به فریبندگی دنیا و ناتوانی در رهایی از عشق اشاره میکند و از بیقراری و ناپایداری آرامش درونی خود سخن میگوید. در نهایت، او به ایمان آوردن به کفر زلف معشوق و پاکی دل خود اشاره میکند.
متن دارای مفاهیم عمیق عاطفی و عرفانی است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۲ - مرا دردی است بی درمان که نی سر دارد و نی پا
نه عرضش طول را ماند نه طولش عرض را همتا ۱
کسی از درد من واقف تواند شد سر مویی
که چون مویی شود در فکر درد بی سر و بی پا ۲
دوای درد من درد است در دستی است درمانش
که هرگز دست کس نگرفته الا همچو بودردا ۳
نه جورش ظاهر و نی لطف پیدا نه عرض ظاهر
نمی دانم چه در دل دارد این معشوق بی پروا؟ ۴
فریب جنت از تعریف زاهد کی خورد عاشق؟
که از جان کی توان بردن به هر افسون دل ما را؟ ۵
خطا ره رفتگان را نقش پا آسیب جان باشد
که رسوایی است گر گل می کند امروز ما فردا ۶
ز بس با بی قراری کرده خو آرام جان من
خیالش هم نماند نیم ساعت خوب در دل ها ۷
به کفر زلف او ایمان بدل کردم صفا کردم
که بوی مشک می آید سعیدا از چنین سودا ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.