هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی و عاشقانه است که به بیان سفر روحانی و عشق الهی میپردازد. در آن، شاعر از تجربههای عرفانی، وصال با معشوق الهی، و رهایی از قیدوبندهای دنیوی سخن میگوید. همچنین، مفاهیمی مانند عشق، فنا در حق، و رسیدن به حقیقت وجودی مورد تأکید قرار میگیرد.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، برخی از مضامین مانند مستی عرفانی و رهایی از قیود دنیوی ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده یا نامفهوم باشد.
بخش ۱۴۴ - رجوع به باقی داستان حضرت خلیل الرحمن
حق تعالی گفت با روح الامین
هین برو اخلاص ابراهیم بین ۱
هین برو او را بفرما امتحان
امتحانش کن به پیدا و نهان ۲
داده بود او را خداوند احد
گوسفند و گاو بی حد و عدد ۳
چارصد سگ با قلاده زرنگار
گوسفندش را شبان و راهیار ۴
چیزهای دیگرش بر این قیاس
آنچه افزون بود از حد و شناس ۵
بود روزی آن خلیل تاجدار
در کنار دشت و طرف کوهسار ۶
گله اش پهن اندران پهنا رمه
هر طرف صد ساربان و صد رمه ۷
در کناری او به صد عجز و نیاز
گاه در تسبیح و گاهی در نماز ۸
نی سخن از گوسفندی نی گله
عالم از تسبیح او پر غلغله ۹
آسمان سرگشته ی سودای او
قدسیان پرشور از غوغای او ۱۰
لب خموش و جان پر از هیهای داشت
هی هئی بر یاد آن یکتای داشت ۱۱
بی سخن عالم پر از فریاد او
های و هوی او همه بر یاد او ۱۲
دیدهایش محو راه کوی دوست
تا که می آید مگر از سوی دوست ۱۳
گوش بر ره تاکه گوید نام او
دل بهرسو تاکه نوشد جام او ۱۴
کامد آن طوطی هندستان قدس
بلبل خوش نغمه ی بستان قدس ۱۵
آن همایون پرهمای اوج باز
عندلیب گلشن اسرار ناز ۱۶
آن مبارک طایر عرشی نگر
آن برید خوش لقای خوش خبر ۱۷
آن گرامی هدهد شهر صبا
آن نسیم روضه ی صدق و صفا ۱۸
آن حمام کنگر بام حرم
جبرئیل آن پیک کروبی قدم ۱۹
بر تلی چون نوجوانی ایستاد
لب به نام پاک یزدان برگشاد ۲۰
نغمه ای سرکرد بر یاد حبیب
برد از جان خلیل الله شکیب ۲۱
ناله ای بر یاد او از دل کشید
دل از آن در سینه ی عالم تپید ۲۲
پس به آواز خوش و بانگ طرب
بهر تسبیح خدا بگشاد لب ۲۳
لب به تسبیح و به تقدیسش گشاد
غلغل تسبیح در گردون فتاد ۲۴
گفت سبوح اله العالمین
ربنا رب الملایک اجمعین ۲۵
غلغلی افتاد از تسبیح آن
در میان حلقه ی سبوحیان ۲۶
شد بلند از لامکان و از مکان
نغمه ی سبوح و قدوس آنچنان ۲۷
که مکان و لامکان شد موج زن
اهرمن درید بر خود پیرهن ۲۸
نغمه ی او حلقه بر لاهوت زد
لطمه پس لاهوت بر ناسوت زد ۲۹
عرشیان در عرش دست افشان شدند
بلبلان قدس در طیران شدند ۳۰
چرخ در وجد آمد و رقاص شد
دشت و صحرا بزم خاص الخاص شد ۳۱
کوه سرخوش آمد و چالاک شد
خاک هم سرگشته چون افلاک شد ۳۲
شعله اندر جان ابراهیم زد
آتش اندر قلزم تکریم زد ۳۳
برقی اندر خرمن صبرش فتاد
صبر و آرامش، سراسر شد بباد ۳۴
ساغر شوقش دگر لبریز شد
آتش عشقش شررانگیز شد ۳۵
هرچه بینی و نبینی در جهان
هرچه هست از آشکارا و نهان ۳۶
ذره ذره از ثریا تا ثری
حبه حبه از سمک هم تا سما ۳۷
آتشی از عشق یار مهربان
در سویدا جمله باشد در نهان ۳۸
گر دل هر ذره بشکافی در آن
آتشی از عشق می بینی عیان ۳۹
گر هیولی جفت آمد با صور
عشق صورتگر همی دارد بسر ۴۰
راه پیماید بسوی کوه دوست
بندر صورت ره عمان اوست ۴۱
در بسیط آمد مرکب ای رفیق
مرکبی جوید پی قطع طریق ۴۲
ور به اقلیم نبات آمد جماد
ره بسوی کشور هستی گشاد ۴۳
جانب حیوان گر آید یا نبات
راه جوید سوی او بحر حیات ۴۴
ور همی حیوان ز حیوانی جهد
رو به شهرستان انسانی نهد ۴۵
عشق دیدار میهنش اندر سر است
کاندر انسان پرتوی زان مضمر است ۴۶
جمله اینها طالب یک مطلبند
بهر این مطلب ز خود در مهربند ۴۷
می گریزد هریک از خود سوی دوست
جملگی را مطلب و مهرب هم اوست ۴۸
آنچه می بینی در اقلیم شهود
جمله رو دارند در ملک وجود ۴۹
لنگ لنگان از عدم بربسته بار
بار امکانشان به دوش افتقار ۵۰
جانب اقلیم هستی ره سپر
سوی آن صقع مقدسشان نظر ۵۱
چونکه آید اندرین ره بیشتر
هم نشان هستی آنجا بیشتر ۵۲
آن جمادی سوی او پوید همی
قرب هستی را از آن جوید همی ۵۳
هم به حیوان چون نشان افزونتر است
وان حیات آن هستی آن را زیور است ۵۴
پویه دارد جانب او آن نبات
تا بخود یابد نشانی زان حیات ۵۵
هست انسان اندر اقلیم شهود
آخرین منزل گه راه وجود ۵۶
اندر این آثار هستی بیحد است
هرچه بشمارم از آن یک درصد است ۵۷
رو به او دارند اهل این سفر
سوی او هستند جمله پی سپر ۵۸
چون ندید انسان به سلطان وجود
از خود اقرب اندرین ملک شهود ۵۹
هم بر آب خویش نقشی تازه زد
غیب را پس حلقه بر دروازه زد ۶۰
ابلق همت به زیر ران کشید
از شهادت جانب غیبت دوید ۶۱
از شهادت مرد و زنده شد به غیب
رخش راند از روم تا یثرب صهیب ۶۲
عشق سلطان ازل گشتش دلیل
تا گذشت از مصر جسم و رود نیل ۶۳
بار خود بگشاد در بطحای جان
خیمه زد در یثرب روحانیان ۶۴
ای بسا منزل کزین مردن برید
از قفس مرغی سوی گلشن پرید ۶۵
عشق او را برد تا اقلیم جان
شد نهان از جسم و در جان شد عیان ۶۶
بیضه بشکست و برآمد زان خروس
ده خروسی خوشتر از سیصد عروس ۶۷
از فضای لامکان پرواز آن
طایران عرش هم آواز آن ۶۸
آشیانش کنگر ایوان غیب
جلوه گاهش ساحت میدان غیب ۶۹
بار دیگر هم ز جان پران شود
داخل گلزار جان جان شود ۷۰
بار دیگر هم از آنجا پر زند
خیمه اش را عشق بالاتر زند ۷۱
عشق سرکش می کشد بازش عنان
تا بجایی کان نیاید در بیان ۷۲
اینقدر دانم که عشق ای مرتجا
راندش لیکن ندانم تا کجا ۷۳
می برد او را ولیکن زین سپس
می نیاید در بیان هیچکس ۷۴
عقل را ادراک آن میسور نیست
ور بود هم شرح آن مستور نیست ۷۵
بینهایت راه تا مصر وجود
تا به عمان بقا و بحر جود ۷۶
رخش عشق سرکشش در زیر پا
می برد او را خداوندا کجا ۷۷
خاک بود و عشق او را خوار کرد
در بهاران خار را گلزار کرد ۷۸
باد فروردین در آن گلبن وزید
صد هزاران لاله و گل زان دمید ۷۹
غنچه در غنچه دمیدش از نهان
غنچه نی بل رشک گلزار جهان ۸۰
پس صبا با غنچه پیغامی بگفت
کش ز هر غنچه هزاران گل شکفت ۸۱
گل شد و دست عنایت زد بسر
بر سر کروبیان با کروفر ۸۲
غنچه گل شد گف شکفت و شد گلاب
عطر آن رشک جهان مشک ناب ۸۳
وان گلاب آمد طراز زلف یار
عطرپاش آن دو زلف مشکبار ۸۴
عشق از این بسیار کرده است ای عمو
عشق عاشق را هزار احسنت گو ۸۵
ای سفید از نور رحمت روی عشق
آفرین بر دست و بر بازوی عشق ۸۶
آفرین بر دست این استاد باد
بخت آن بیدار و جانش شاد باد ۸۷
عشق نبود کیمیای جان بود
درد عالم را همه درمان بود ۸۸
مرحبا ای عشق شیرین کار من
از شرارت گرمی بازار من ۸۹
مرحبا ای مایه ی سودای من
عشق شورانگیز روح افزای من ۹۰
ای دو عالم جملگی هست نام تو
رند و زاهد هر دو مست جام تو ۹۱
ای فزون از عرش و کرسی پایه ات
کم مبادا از سرکس سایه ات ۹۲
مدتی شد کاتشم افسرده است
شمع خلوتگاه جانم مرده است ۹۳
خشک شد از خون دل مژگان من
گل نرست از گلبن دامان من ۹۴
از تف اهم فلک آسوده است
اشک چشمم را قدم فرسوده است ۹۵
وه وه ای عشق خلافت دستگاه
ای سپاه درد و غم را پادشاه ۹۶
ای تورا شاهان فرمانده غلام
ای تو هم دنیا و هم دین را امام ۹۷
رحمتی فرما دلم را شاد کن
از قدومت این خراب آباد کن ۹۸
با سپاه درد افزون از حساب
خیمه زن بر کشور جان خراب ۹۹
عقل را از ملک دل آواره کن
رشته ی عقل و خرد را پاره کن ۱۰۰
آتشی در مجمر دل برفروز
هرچه از من اندر آن بینی بسوز ۱۰۱
من چه گویم در دلم جز یار نیست
غیر یاد یار شیرین کار نیست ۱۰۲
مدتی شد من ز خود بگریختم
آبروی خودپرستان ریختم ۱۰۳
خودپرستی هست بر عاشق حرام
می نجوید غیر دلبر والسلام ۱۰۴
سالها شد می زنم من لاف عشق
آشیان کردم به کوه قاف عشق ۱۰۵
از غم و دردم وجود آراستند
این چنینم ساختند و خواستند ۱۰۶
سینه ای از عشق دارم چاک چاک
از سمک دانند این را تا سماک ۱۰۷
یکسره بدرود کردم نام و ننگ
تا سپردم دل به این شوخان شنگ ۱۰۸
تا دو چشم آن سیه چشمان بدید
دل برید از هر سیاه و هر سفید ۱۰۹
آه و صد آه از نگاه گرمشان
از دل سخت و زبان نرمشان ۱۱۰
دام ایمان زلف عنبر بارشان
رهزن دین چهره ی گلنارشان ۱۱۱
قبله ی جان ابروی پیوستشان
آهوی چین چشمهای مستشان ۱۱۲
کرده است مژگان آن ابروکمان
در بن هر موی من تیری نهان ۱۱۳
لیک تیر او ز جان خوشتر بود
تیغ او بر فرق من افسر بود ۱۱۴
جان فدای تیغ او و تیر او
گردن من بسته ی زنجیر او ۱۱۵
تیری افکند و مرا نخجیر کرد
زلف بگشود و مرا زنجیر کرد ۱۱۶
در برم یکشب ز رخ برقع گشود
کافرم گردیده بی یادش غنود ۱۱۷
از درم یک شب درآمد بیخبر
نی شبم را صبح ماند و نی سحر ۱۱۸
آن نگار شوخ و پرتمکین من
یک شب آمد بر سر بالین من ۱۱۹
خنده بر لبها دو چشمش مست خواب
پیرهن پاک و ز شور می خراب ۱۲۰
زلفها آشفته و ساغر بدست
بر سر بالین من آمد نشست ۱۲۱
گفت برخیز و بگیر این جام را
درکش و بگذار ننگ و نام را ۱۲۲
گفتمش یا مهجتی روحی فداک
یا حبیبی ذاب قلبی فی هواک ۱۲۳
یا حبیبی لاتکلفنی الشراب
اننی قد انقضی عهد الشباب ۱۲۴
لاتکلفنی شرابا فی السحر
ما افل شعری و ما غاب القمر ۱۲۵
گفت من تازی ندانم ای فتی
ترک یغمایی کجا تازی کجا ۱۲۶
جام می بستان و لب خاموش کن
از برای خاطر من نوش کن ۱۲۷
این صراحی را بگیر از دست من
نوش کن بر یاد چشم مست من ۱۲۸
گرچه می خوردن بر زاهد خطاست
لیک اگر از دست من باشد رواست ۱۲۹
باده نی این آنچه می دانی بود
باده نی صهبای روحانی بود ۱۳۰
باده ای زالایش اجرام پاک
گفته روح قدسیش روحی فداک ۱۳۱
خلوت شبها و هنگام سحر
باده ی جان پرور اندر جام زر ۱۳۲
در کف زیبانگاری همچو من
نیست جای انتظار ای ممتحن ۱۳۳
ساغر از دستش گرفتم بیدرنگ
پس شکستم شیشه ی تقوی به سنگ ۱۳۴
چون کشیدم مست لایعقل شدم
از خود و از این جهان غافل شدم ۱۳۵
عالمی دیدم برون از این حواس
عالمی بیرون ز تحدید و قیاس ۱۳۶
عالمی دیدم برون زین تنگنای
عالمی دهلیز آن صد این سرای ۱۳۷
عالمی دیدم ورای آب و خاک
عالمی دیدم سراسر نور پاک ۱۳۸
عالمی دیدم ورای جسم و جان
لامکان در لامکان در لامکان ۱۳۹
عالمی دور از نفاد عنصری
از هیولی پاک و از صورت بری ۱۴۰
عالمی سکان آن روحانیان
جمله را در قاف قرب آشیان ۱۴۱
گل در آن عالم همه بی زخم خار
باده های صاف بی رنج خمار ۱۴۲
نوعروسان فارغ از رنگ و نگار
صدهزار اندر هزار اندر هزار ۱۴۳
هرچه اینجا درد آنجا صاف بود
آنچه تیره اندر آن شفاف بود ۱۴۴
آنچه اینجا جسم آنجا جان همه
آنچه اینجا لفظ آن معنی همه ۱۴۵
کز نسیم صبح و آواز خروس
از اذان مسجد و ناقوس و کوس ۱۴۶
نشئه ی آن می برون رفتم ز سر
خویش را دیدم در این عالم دگر ۱۴۷
پای بند جسم و صورت جان من
رفته از بالین من جانان من ۱۴۸
رفت و با خود برد عقل و هوش من
وان دل سرگشته ی پرجوش من ۱۴۹
نی اثر زان دلبر پیمان گسل
وان دل ای وای دل ای وای دل ۱۵۰
یارب آن ترک بلا بالا کجاست
سرو ناز کوه استغنا کجاست ۱۵۱
یا رب آن شوخ طرب انگیز کو
خانه سوز تقوی و پرهیز کو ۱۵۲
ای خدا هجران یارم می کشد
می کشد هجران و زارم می کشد ۱۵۳
ای دریغا آن شراب صاف کو
آن عقیق باده ی شفاف کو ۱۵۴
ای حریفان طاقت و هوشم نماند
عقل دیروز و دل دوشم نماند ۱۵۵
ای رفیق از من نصیحت دور دار
ور کنم بد مستئی معذور دار ۱۵۶
ای رفیقان چون دلم هشیار نیست
هرچه گویم جای گیرودار نیست ۱۵۷
طرح بزمی نو به این طور افکنید
ساغری بر یاد او دور افکنید ۱۵۸
ساقیا بهر خدا آبی بده
ساغر آبی به بیتابی بده ۱۵۹
آب نی بل آتشی ده آبناک
آتشی از نور عرفان تابناک ۱۶۰
آتشی ده کز سراپای وجود
هیچ نگذارد نه خاکستر نه دود ۱۶۱
آتشی در من زن از صهبای دوش
تا که دیگ سینه زان آید بجوش ۱۶۲
آتشی در من زن ای ساقی که من
سوختم از اشتیاق سوختن ۱۶۳
ساقیا جامی که جان نو دهد
خانه ی دل را ز نو پرتو دهد ۱۶۴
هین بیا ساقی که بزم آراستم
از سر جان و جهان برخاستم ۱۶۵
صبر دیگر از من شیدا مجو
بعد از این صبر از من رسوا مجو ۱۶۶
ساقیا برخیز و ساغر نه بکف
فاش و بی پرده بده می لاتخف ۱۶۷
می بده در منبر و محراب ده
خرقه ی ناموس من برآب ده ۱۶۸
جامه ی تقوای ما را چاک کن
گرد زهد از چهره ی ما پاک کن ۱۶۹
کن ز محرابم هم از منبر رها
کن مرا زین خودستاییها رها ۱۷۰
ساغری از آن شراب ناب ده
دفتر زهد مرا برآب ده ۱۷۱
دل ملول از جبه و دستار شد
سر از این عمامه ها بیزار شد ۱۷۲
آتش افکن جبه و دستار را
پاره کن این خرقه ی پندار را ۱۷۳
ای خوشا بوقی کلاهی از نمد
پشت پایی بر تمام نیک و بد ۱۷۴
دامن کوهی و طرف لاله زار
ناله های زار زار از هجر یار ۱۷۵
ساقیا آن جام جان افروز ده
شربتی زان آب عالم سوز ده ۱۷۶
می توان یک خاطری را شاد کرد
دلفکاری را ز غم آزاد کرد ۱۷۷
ساقیا بنگر چسان دل مرده ام
آتشی در من فکن کافسرده ام ۱۷۸
ساقیا برخیز و مجلس ساز کن
باز رسم تازه ای آغاز کن ۱۷۹
زین سپس دل را هوای دیگر است
عندلیبم را نوای دیگر است ۱۸۰
دل گرفت از این حریفان کهن
ساقیا ز ایشان تهی کن انجمن ۱۸۱
محفل ما را قلندر وار کن
هر قلندر هر کجا بیدار کن ۱۸۲
طرحی از نو ساز کن بزمی بخوان
یک دو روزی فارغ از قید جهان ۱۸۳
آستین افشانده بر کون و مکان
دست شسته هم ز جسم و هم ز جان ۱۸۴
پا زده بر تخت شاه و تاج سر
قاه قاه خنده و برنس ببر ۱۸۵
گرد هستیها ز دامن روفته
پای همت بر دو عالم کوفته ۱۸۶
کرده دنیا را و عقبی را وداع
کلها بالعشق والمعشوق باغ ۱۸۷
ساقیا برخیز و ده جام صبوح
این صباحم را ز صهبا کن فتوح ۱۸۸
بزم عشرت را بیارا بی سخن
شیشه ی ناموس ما را سنگ زن ۱۸۹
در رخم بگشا و پس ساغر بده
نقل و بادام و می و شکر بده ۱۹۰
عود بر مجمر فکن گل برفشان
هم به مجلس مشک و هم عنبرفشان ۱۹۱
اندر آن محفل به دور انداز جام
ای منت صد همچو من کمتر غلام ۱۹۲
جام پی در پی به یاد یار ده
یاد آن گیسوی عنبر بار ده ۱۹۳
باده ده اما به یاد آن نگار
آن نگار شوخ چشم زرنگار ۱۹۴
جرعه ای ده زان شراب تابناک
تا کند دل از غم ایام پاک ۱۹۵
بهر حق ما را زمانی یاد کن
جانم از جام لبالب شاد کن ۱۹۶
تا گذارم پا به فرق فرقدان
تا بپیچم دفتر هفت آسمان ۱۹۷
سقف این دیر کهن سازم خراب
دور سازم از نظر این نه حجاب ۱۹۸
هم زمین و هم زمان بر هم زنم
هم به خاک این چرخ گردون افکنم ۱۹۹
ساغری ده زان شراب ارغوان
تا شوم فارغ ز جور آسمان ۲۰۰
دور گردونم ز جان دلگیر کرد
روزگارم در جوانی پیر کرد ۲۰۱
ساقیا جامی از آن صهبای ناب
تا ز سر گیرم همه عهد شباب ۲۰۲
باده از خمخانه اندر جام کن
فارغم از قید ننگ و نام کن ۲۰۳
دل بتنگ آمد مرا از نام و ننگ
دل ز بند نام و ننگ آمد بتنگ ۲۰۴
باده ده نام مرا بر باد ده
حق پرستی را به یاران یاد ده ۲۰۵
باده ده اما نه زان آب حرام
لعنة الله علیه بالدوام ۲۰۶
باده ده اما نه زان ناپاک آب
کش همی خوانند ناپاکان شراب ۲۰۷
بلکه زان آبی که باشد قوت روح
روح را هردم از آن باشد فتوح ۲۰۸
بلکه از آن باده بی شر و شور
ساقی آن ربهم وصفش طهور ۲۰۹
چشمه ی آن سلسبیل کوثر است
ساقیش هم مصطفی و حیدر است ۲۱۰
نشئه ی زان شوق دیدار حبیب
خانه سوز صبر و آرام و شکیب ۲۱۱
ساقیا از این شراب روح بخش
یک قدم بر نغمه ی سبوح بخش ۲۱۲
تا بود گر نغمه های دلفریب
جان بیفشانیم بر یاد حبیب ۲۱۳
ای دو عالم را اشاره سوی تو
عقل را سررشته گم در کوی تو ۲۱۴
ساحت جان عرصه ی میدان تو
گوی دلها در خم چوگان تو ۲۱۵
این دل من در خم چوگان فکن
وین تنم در ساحت میدان فکن ۲۱۶
از پس پرده سحرگاهی برا
یک اشارت کن بسوی خود مرا ۲۱۷
تا گریزم از خود و هستی خود
تا برآرم سر به بدمستی خود ۲۱۸
تا جنون کهنه را گویم صلا
تا زنم عقل و خرد را پشت پا ۲۱۹
فتنه ها دارد سپهر پر ستیز
ای صفایی هست هنگام گریز ۲۲۰
خیز و بگریز از جهان عقل و هوش
بر نوای ابلهی انداز گوش ۲۲۱
باش ابله تا گریزی زین خران
رو بصحرا کوره و آهوچران ۲۲۲
هین برو اخلاص ابراهیم بین ۱
هین برو او را بفرما امتحان
امتحانش کن به پیدا و نهان ۲
داده بود او را خداوند احد
گوسفند و گاو بی حد و عدد ۳
چارصد سگ با قلاده زرنگار
گوسفندش را شبان و راهیار ۴
چیزهای دیگرش بر این قیاس
آنچه افزون بود از حد و شناس ۵
بود روزی آن خلیل تاجدار
در کنار دشت و طرف کوهسار ۶
گله اش پهن اندران پهنا رمه
هر طرف صد ساربان و صد رمه ۷
در کناری او به صد عجز و نیاز
گاه در تسبیح و گاهی در نماز ۸
نی سخن از گوسفندی نی گله
عالم از تسبیح او پر غلغله ۹
آسمان سرگشته ی سودای او
قدسیان پرشور از غوغای او ۱۰
لب خموش و جان پر از هیهای داشت
هی هئی بر یاد آن یکتای داشت ۱۱
بی سخن عالم پر از فریاد او
های و هوی او همه بر یاد او ۱۲
دیدهایش محو راه کوی دوست
تا که می آید مگر از سوی دوست ۱۳
گوش بر ره تاکه گوید نام او
دل بهرسو تاکه نوشد جام او ۱۴
کامد آن طوطی هندستان قدس
بلبل خوش نغمه ی بستان قدس ۱۵
آن همایون پرهمای اوج باز
عندلیب گلشن اسرار ناز ۱۶
آن مبارک طایر عرشی نگر
آن برید خوش لقای خوش خبر ۱۷
آن گرامی هدهد شهر صبا
آن نسیم روضه ی صدق و صفا ۱۸
آن حمام کنگر بام حرم
جبرئیل آن پیک کروبی قدم ۱۹
بر تلی چون نوجوانی ایستاد
لب به نام پاک یزدان برگشاد ۲۰
نغمه ای سرکرد بر یاد حبیب
برد از جان خلیل الله شکیب ۲۱
ناله ای بر یاد او از دل کشید
دل از آن در سینه ی عالم تپید ۲۲
پس به آواز خوش و بانگ طرب
بهر تسبیح خدا بگشاد لب ۲۳
لب به تسبیح و به تقدیسش گشاد
غلغل تسبیح در گردون فتاد ۲۴
گفت سبوح اله العالمین
ربنا رب الملایک اجمعین ۲۵
غلغلی افتاد از تسبیح آن
در میان حلقه ی سبوحیان ۲۶
شد بلند از لامکان و از مکان
نغمه ی سبوح و قدوس آنچنان ۲۷
که مکان و لامکان شد موج زن
اهرمن درید بر خود پیرهن ۲۸
نغمه ی او حلقه بر لاهوت زد
لطمه پس لاهوت بر ناسوت زد ۲۹
عرشیان در عرش دست افشان شدند
بلبلان قدس در طیران شدند ۳۰
چرخ در وجد آمد و رقاص شد
دشت و صحرا بزم خاص الخاص شد ۳۱
کوه سرخوش آمد و چالاک شد
خاک هم سرگشته چون افلاک شد ۳۲
شعله اندر جان ابراهیم زد
آتش اندر قلزم تکریم زد ۳۳
برقی اندر خرمن صبرش فتاد
صبر و آرامش، سراسر شد بباد ۳۴
ساغر شوقش دگر لبریز شد
آتش عشقش شررانگیز شد ۳۵
هرچه بینی و نبینی در جهان
هرچه هست از آشکارا و نهان ۳۶
ذره ذره از ثریا تا ثری
حبه حبه از سمک هم تا سما ۳۷
آتشی از عشق یار مهربان
در سویدا جمله باشد در نهان ۳۸
گر دل هر ذره بشکافی در آن
آتشی از عشق می بینی عیان ۳۹
گر هیولی جفت آمد با صور
عشق صورتگر همی دارد بسر ۴۰
راه پیماید بسوی کوه دوست
بندر صورت ره عمان اوست ۴۱
در بسیط آمد مرکب ای رفیق
مرکبی جوید پی قطع طریق ۴۲
ور به اقلیم نبات آمد جماد
ره بسوی کشور هستی گشاد ۴۳
جانب حیوان گر آید یا نبات
راه جوید سوی او بحر حیات ۴۴
ور همی حیوان ز حیوانی جهد
رو به شهرستان انسانی نهد ۴۵
عشق دیدار میهنش اندر سر است
کاندر انسان پرتوی زان مضمر است ۴۶
جمله اینها طالب یک مطلبند
بهر این مطلب ز خود در مهربند ۴۷
می گریزد هریک از خود سوی دوست
جملگی را مطلب و مهرب هم اوست ۴۸
آنچه می بینی در اقلیم شهود
جمله رو دارند در ملک وجود ۴۹
لنگ لنگان از عدم بربسته بار
بار امکانشان به دوش افتقار ۵۰
جانب اقلیم هستی ره سپر
سوی آن صقع مقدسشان نظر ۵۱
چونکه آید اندرین ره بیشتر
هم نشان هستی آنجا بیشتر ۵۲
آن جمادی سوی او پوید همی
قرب هستی را از آن جوید همی ۵۳
هم به حیوان چون نشان افزونتر است
وان حیات آن هستی آن را زیور است ۵۴
پویه دارد جانب او آن نبات
تا بخود یابد نشانی زان حیات ۵۵
هست انسان اندر اقلیم شهود
آخرین منزل گه راه وجود ۵۶
اندر این آثار هستی بیحد است
هرچه بشمارم از آن یک درصد است ۵۷
رو به او دارند اهل این سفر
سوی او هستند جمله پی سپر ۵۸
چون ندید انسان به سلطان وجود
از خود اقرب اندرین ملک شهود ۵۹
هم بر آب خویش نقشی تازه زد
غیب را پس حلقه بر دروازه زد ۶۰
ابلق همت به زیر ران کشید
از شهادت جانب غیبت دوید ۶۱
از شهادت مرد و زنده شد به غیب
رخش راند از روم تا یثرب صهیب ۶۲
عشق سلطان ازل گشتش دلیل
تا گذشت از مصر جسم و رود نیل ۶۳
بار خود بگشاد در بطحای جان
خیمه زد در یثرب روحانیان ۶۴
ای بسا منزل کزین مردن برید
از قفس مرغی سوی گلشن پرید ۶۵
عشق او را برد تا اقلیم جان
شد نهان از جسم و در جان شد عیان ۶۶
بیضه بشکست و برآمد زان خروس
ده خروسی خوشتر از سیصد عروس ۶۷
از فضای لامکان پرواز آن
طایران عرش هم آواز آن ۶۸
آشیانش کنگر ایوان غیب
جلوه گاهش ساحت میدان غیب ۶۹
بار دیگر هم ز جان پران شود
داخل گلزار جان جان شود ۷۰
بار دیگر هم از آنجا پر زند
خیمه اش را عشق بالاتر زند ۷۱
عشق سرکش می کشد بازش عنان
تا بجایی کان نیاید در بیان ۷۲
اینقدر دانم که عشق ای مرتجا
راندش لیکن ندانم تا کجا ۷۳
می برد او را ولیکن زین سپس
می نیاید در بیان هیچکس ۷۴
عقل را ادراک آن میسور نیست
ور بود هم شرح آن مستور نیست ۷۵
بینهایت راه تا مصر وجود
تا به عمان بقا و بحر جود ۷۶
رخش عشق سرکشش در زیر پا
می برد او را خداوندا کجا ۷۷
خاک بود و عشق او را خوار کرد
در بهاران خار را گلزار کرد ۷۸
باد فروردین در آن گلبن وزید
صد هزاران لاله و گل زان دمید ۷۹
غنچه در غنچه دمیدش از نهان
غنچه نی بل رشک گلزار جهان ۸۰
پس صبا با غنچه پیغامی بگفت
کش ز هر غنچه هزاران گل شکفت ۸۱
گل شد و دست عنایت زد بسر
بر سر کروبیان با کروفر ۸۲
غنچه گل شد گف شکفت و شد گلاب
عطر آن رشک جهان مشک ناب ۸۳
وان گلاب آمد طراز زلف یار
عطرپاش آن دو زلف مشکبار ۸۴
عشق از این بسیار کرده است ای عمو
عشق عاشق را هزار احسنت گو ۸۵
ای سفید از نور رحمت روی عشق
آفرین بر دست و بر بازوی عشق ۸۶
آفرین بر دست این استاد باد
بخت آن بیدار و جانش شاد باد ۸۷
عشق نبود کیمیای جان بود
درد عالم را همه درمان بود ۸۸
مرحبا ای عشق شیرین کار من
از شرارت گرمی بازار من ۸۹
مرحبا ای مایه ی سودای من
عشق شورانگیز روح افزای من ۹۰
ای دو عالم جملگی هست نام تو
رند و زاهد هر دو مست جام تو ۹۱
ای فزون از عرش و کرسی پایه ات
کم مبادا از سرکس سایه ات ۹۲
مدتی شد کاتشم افسرده است
شمع خلوتگاه جانم مرده است ۹۳
خشک شد از خون دل مژگان من
گل نرست از گلبن دامان من ۹۴
از تف اهم فلک آسوده است
اشک چشمم را قدم فرسوده است ۹۵
وه وه ای عشق خلافت دستگاه
ای سپاه درد و غم را پادشاه ۹۶
ای تورا شاهان فرمانده غلام
ای تو هم دنیا و هم دین را امام ۹۷
رحمتی فرما دلم را شاد کن
از قدومت این خراب آباد کن ۹۸
با سپاه درد افزون از حساب
خیمه زن بر کشور جان خراب ۹۹
عقل را از ملک دل آواره کن
رشته ی عقل و خرد را پاره کن ۱۰۰
آتشی در مجمر دل برفروز
هرچه از من اندر آن بینی بسوز ۱۰۱
من چه گویم در دلم جز یار نیست
غیر یاد یار شیرین کار نیست ۱۰۲
مدتی شد من ز خود بگریختم
آبروی خودپرستان ریختم ۱۰۳
خودپرستی هست بر عاشق حرام
می نجوید غیر دلبر والسلام ۱۰۴
سالها شد می زنم من لاف عشق
آشیان کردم به کوه قاف عشق ۱۰۵
از غم و دردم وجود آراستند
این چنینم ساختند و خواستند ۱۰۶
سینه ای از عشق دارم چاک چاک
از سمک دانند این را تا سماک ۱۰۷
یکسره بدرود کردم نام و ننگ
تا سپردم دل به این شوخان شنگ ۱۰۸
تا دو چشم آن سیه چشمان بدید
دل برید از هر سیاه و هر سفید ۱۰۹
آه و صد آه از نگاه گرمشان
از دل سخت و زبان نرمشان ۱۱۰
دام ایمان زلف عنبر بارشان
رهزن دین چهره ی گلنارشان ۱۱۱
قبله ی جان ابروی پیوستشان
آهوی چین چشمهای مستشان ۱۱۲
کرده است مژگان آن ابروکمان
در بن هر موی من تیری نهان ۱۱۳
لیک تیر او ز جان خوشتر بود
تیغ او بر فرق من افسر بود ۱۱۴
جان فدای تیغ او و تیر او
گردن من بسته ی زنجیر او ۱۱۵
تیری افکند و مرا نخجیر کرد
زلف بگشود و مرا زنجیر کرد ۱۱۶
در برم یکشب ز رخ برقع گشود
کافرم گردیده بی یادش غنود ۱۱۷
از درم یک شب درآمد بیخبر
نی شبم را صبح ماند و نی سحر ۱۱۸
آن نگار شوخ و پرتمکین من
یک شب آمد بر سر بالین من ۱۱۹
خنده بر لبها دو چشمش مست خواب
پیرهن پاک و ز شور می خراب ۱۲۰
زلفها آشفته و ساغر بدست
بر سر بالین من آمد نشست ۱۲۱
گفت برخیز و بگیر این جام را
درکش و بگذار ننگ و نام را ۱۲۲
گفتمش یا مهجتی روحی فداک
یا حبیبی ذاب قلبی فی هواک ۱۲۳
یا حبیبی لاتکلفنی الشراب
اننی قد انقضی عهد الشباب ۱۲۴
لاتکلفنی شرابا فی السحر
ما افل شعری و ما غاب القمر ۱۲۵
گفت من تازی ندانم ای فتی
ترک یغمایی کجا تازی کجا ۱۲۶
جام می بستان و لب خاموش کن
از برای خاطر من نوش کن ۱۲۷
این صراحی را بگیر از دست من
نوش کن بر یاد چشم مست من ۱۲۸
گرچه می خوردن بر زاهد خطاست
لیک اگر از دست من باشد رواست ۱۲۹
باده نی این آنچه می دانی بود
باده نی صهبای روحانی بود ۱۳۰
باده ای زالایش اجرام پاک
گفته روح قدسیش روحی فداک ۱۳۱
خلوت شبها و هنگام سحر
باده ی جان پرور اندر جام زر ۱۳۲
در کف زیبانگاری همچو من
نیست جای انتظار ای ممتحن ۱۳۳
ساغر از دستش گرفتم بیدرنگ
پس شکستم شیشه ی تقوی به سنگ ۱۳۴
چون کشیدم مست لایعقل شدم
از خود و از این جهان غافل شدم ۱۳۵
عالمی دیدم برون از این حواس
عالمی بیرون ز تحدید و قیاس ۱۳۶
عالمی دیدم برون زین تنگنای
عالمی دهلیز آن صد این سرای ۱۳۷
عالمی دیدم ورای آب و خاک
عالمی دیدم سراسر نور پاک ۱۳۸
عالمی دیدم ورای جسم و جان
لامکان در لامکان در لامکان ۱۳۹
عالمی دور از نفاد عنصری
از هیولی پاک و از صورت بری ۱۴۰
عالمی سکان آن روحانیان
جمله را در قاف قرب آشیان ۱۴۱
گل در آن عالم همه بی زخم خار
باده های صاف بی رنج خمار ۱۴۲
نوعروسان فارغ از رنگ و نگار
صدهزار اندر هزار اندر هزار ۱۴۳
هرچه اینجا درد آنجا صاف بود
آنچه تیره اندر آن شفاف بود ۱۴۴
آنچه اینجا جسم آنجا جان همه
آنچه اینجا لفظ آن معنی همه ۱۴۵
کز نسیم صبح و آواز خروس
از اذان مسجد و ناقوس و کوس ۱۴۶
نشئه ی آن می برون رفتم ز سر
خویش را دیدم در این عالم دگر ۱۴۷
پای بند جسم و صورت جان من
رفته از بالین من جانان من ۱۴۸
رفت و با خود برد عقل و هوش من
وان دل سرگشته ی پرجوش من ۱۴۹
نی اثر زان دلبر پیمان گسل
وان دل ای وای دل ای وای دل ۱۵۰
یارب آن ترک بلا بالا کجاست
سرو ناز کوه استغنا کجاست ۱۵۱
یا رب آن شوخ طرب انگیز کو
خانه سوز تقوی و پرهیز کو ۱۵۲
ای خدا هجران یارم می کشد
می کشد هجران و زارم می کشد ۱۵۳
ای دریغا آن شراب صاف کو
آن عقیق باده ی شفاف کو ۱۵۴
ای حریفان طاقت و هوشم نماند
عقل دیروز و دل دوشم نماند ۱۵۵
ای رفیق از من نصیحت دور دار
ور کنم بد مستئی معذور دار ۱۵۶
ای رفیقان چون دلم هشیار نیست
هرچه گویم جای گیرودار نیست ۱۵۷
طرح بزمی نو به این طور افکنید
ساغری بر یاد او دور افکنید ۱۵۸
ساقیا بهر خدا آبی بده
ساغر آبی به بیتابی بده ۱۵۹
آب نی بل آتشی ده آبناک
آتشی از نور عرفان تابناک ۱۶۰
آتشی ده کز سراپای وجود
هیچ نگذارد نه خاکستر نه دود ۱۶۱
آتشی در من زن از صهبای دوش
تا که دیگ سینه زان آید بجوش ۱۶۲
آتشی در من زن ای ساقی که من
سوختم از اشتیاق سوختن ۱۶۳
ساقیا جامی که جان نو دهد
خانه ی دل را ز نو پرتو دهد ۱۶۴
هین بیا ساقی که بزم آراستم
از سر جان و جهان برخاستم ۱۶۵
صبر دیگر از من شیدا مجو
بعد از این صبر از من رسوا مجو ۱۶۶
ساقیا برخیز و ساغر نه بکف
فاش و بی پرده بده می لاتخف ۱۶۷
می بده در منبر و محراب ده
خرقه ی ناموس من برآب ده ۱۶۸
جامه ی تقوای ما را چاک کن
گرد زهد از چهره ی ما پاک کن ۱۶۹
کن ز محرابم هم از منبر رها
کن مرا زین خودستاییها رها ۱۷۰
ساغری از آن شراب ناب ده
دفتر زهد مرا برآب ده ۱۷۱
دل ملول از جبه و دستار شد
سر از این عمامه ها بیزار شد ۱۷۲
آتش افکن جبه و دستار را
پاره کن این خرقه ی پندار را ۱۷۳
ای خوشا بوقی کلاهی از نمد
پشت پایی بر تمام نیک و بد ۱۷۴
دامن کوهی و طرف لاله زار
ناله های زار زار از هجر یار ۱۷۵
ساقیا آن جام جان افروز ده
شربتی زان آب عالم سوز ده ۱۷۶
می توان یک خاطری را شاد کرد
دلفکاری را ز غم آزاد کرد ۱۷۷
ساقیا بنگر چسان دل مرده ام
آتشی در من فکن کافسرده ام ۱۷۸
ساقیا برخیز و مجلس ساز کن
باز رسم تازه ای آغاز کن ۱۷۹
زین سپس دل را هوای دیگر است
عندلیبم را نوای دیگر است ۱۸۰
دل گرفت از این حریفان کهن
ساقیا ز ایشان تهی کن انجمن ۱۸۱
محفل ما را قلندر وار کن
هر قلندر هر کجا بیدار کن ۱۸۲
طرحی از نو ساز کن بزمی بخوان
یک دو روزی فارغ از قید جهان ۱۸۳
آستین افشانده بر کون و مکان
دست شسته هم ز جسم و هم ز جان ۱۸۴
پا زده بر تخت شاه و تاج سر
قاه قاه خنده و برنس ببر ۱۸۵
گرد هستیها ز دامن روفته
پای همت بر دو عالم کوفته ۱۸۶
کرده دنیا را و عقبی را وداع
کلها بالعشق والمعشوق باغ ۱۸۷
ساقیا برخیز و ده جام صبوح
این صباحم را ز صهبا کن فتوح ۱۸۸
بزم عشرت را بیارا بی سخن
شیشه ی ناموس ما را سنگ زن ۱۸۹
در رخم بگشا و پس ساغر بده
نقل و بادام و می و شکر بده ۱۹۰
عود بر مجمر فکن گل برفشان
هم به مجلس مشک و هم عنبرفشان ۱۹۱
اندر آن محفل به دور انداز جام
ای منت صد همچو من کمتر غلام ۱۹۲
جام پی در پی به یاد یار ده
یاد آن گیسوی عنبر بار ده ۱۹۳
باده ده اما به یاد آن نگار
آن نگار شوخ چشم زرنگار ۱۹۴
جرعه ای ده زان شراب تابناک
تا کند دل از غم ایام پاک ۱۹۵
بهر حق ما را زمانی یاد کن
جانم از جام لبالب شاد کن ۱۹۶
تا گذارم پا به فرق فرقدان
تا بپیچم دفتر هفت آسمان ۱۹۷
سقف این دیر کهن سازم خراب
دور سازم از نظر این نه حجاب ۱۹۸
هم زمین و هم زمان بر هم زنم
هم به خاک این چرخ گردون افکنم ۱۹۹
ساغری ده زان شراب ارغوان
تا شوم فارغ ز جور آسمان ۲۰۰
دور گردونم ز جان دلگیر کرد
روزگارم در جوانی پیر کرد ۲۰۱
ساقیا جامی از آن صهبای ناب
تا ز سر گیرم همه عهد شباب ۲۰۲
باده از خمخانه اندر جام کن
فارغم از قید ننگ و نام کن ۲۰۳
دل بتنگ آمد مرا از نام و ننگ
دل ز بند نام و ننگ آمد بتنگ ۲۰۴
باده ده نام مرا بر باد ده
حق پرستی را به یاران یاد ده ۲۰۵
باده ده اما نه زان آب حرام
لعنة الله علیه بالدوام ۲۰۶
باده ده اما نه زان ناپاک آب
کش همی خوانند ناپاکان شراب ۲۰۷
بلکه زان آبی که باشد قوت روح
روح را هردم از آن باشد فتوح ۲۰۸
بلکه از آن باده بی شر و شور
ساقی آن ربهم وصفش طهور ۲۰۹
چشمه ی آن سلسبیل کوثر است
ساقیش هم مصطفی و حیدر است ۲۱۰
نشئه ی زان شوق دیدار حبیب
خانه سوز صبر و آرام و شکیب ۲۱۱
ساقیا از این شراب روح بخش
یک قدم بر نغمه ی سبوح بخش ۲۱۲
تا بود گر نغمه های دلفریب
جان بیفشانیم بر یاد حبیب ۲۱۳
ای دو عالم را اشاره سوی تو
عقل را سررشته گم در کوی تو ۲۱۴
ساحت جان عرصه ی میدان تو
گوی دلها در خم چوگان تو ۲۱۵
این دل من در خم چوگان فکن
وین تنم در ساحت میدان فکن ۲۱۶
از پس پرده سحرگاهی برا
یک اشارت کن بسوی خود مرا ۲۱۷
تا گریزم از خود و هستی خود
تا برآرم سر به بدمستی خود ۲۱۸
تا جنون کهنه را گویم صلا
تا زنم عقل و خرد را پشت پا ۲۱۹
فتنه ها دارد سپهر پر ستیز
ای صفایی هست هنگام گریز ۲۲۰
خیز و بگریز از جهان عقل و هوش
بر نوای ابلهی انداز گوش ۲۲۱
باش ابله تا گریزی زین خران
رو بصحرا کوره و آهوچران ۲۲۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۲۲
۳۰۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱۴۳ - در بیان حسنات الابرار سیئات المقربین
گوهر بعدی:بخش ۱۴۵ - بیان حدیث اکثر اهل الجنة البلها
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.