هوش مصنوعی: شاعر در این متن از عشق و فراق سخن می‌گوید. او از درد دوری معشوق و بی‌تابی خود می‌نالد، وعده‌های وصل را بی‌ثمر می‌داند و از غم و بیماری ناشی از این هجران شکوه می‌کند. همچنین، او به دلدادگی و بندگی خود اشاره کرده و از تأثیر نگاه و زلف معشوق بر آشفتگی حال خود می‌گوید.
رده سنی: 16+ متن دارای مضامین عاشقانه‌ای است که درک آن نیاز به بلوغ عاطفی دارد. همچنین، استفاده از استعاره‌ها و تشبیه‌های ادبی ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر پیچیده باشد.

شماره ۲۴۰ - دلم چون چشم سرمستش کنون در عین خمّاریست

دلم چون چشم سرمستش کنون در عین خمّاریست
نشسته در غم رویش جهان در کوی غمخواریست ۱

به وصلم وعده ای دادی که از صبرت ندارم کام
اگر صبری کنم جانا ز تو از روی ناچاریست ۲

ز جانت بنده ام جانا گرانجانی نمی ارزم
در آن حضرت چو می دانم که نوعی از سبکباریست ۳

به خوابت هم نمی بینم که یابد خاطرم تسکین
که هر شب تا سحر چشمم ز غم در عین بیماریست ۴

دلم دزدید چشم تو به زنّار دو زلفت بست
پریشان می کند ما را چو در بند سیه کاریست ۵

به وصلت کی رسم جانا ولیکن این قدر دانم
که در هجرانت خون دل ز دیده بر رخم جاریست ۶
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۶
کانال گوهرین در ایتا
۳۳۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شماره ۲۳۹ - تو مپندار که بی لعل توأم کامی هست
گوهر بعدی:شماره ۲۴۱ - باز دل را به غم عشق تو خوش بازاریست
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.