هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی است که در آن شاعر از عشق و فراق سخن میگوید. او از درد دل و غمهایش میگوید و بیان میکند که عقل و دلش در راه عشق به سرحد نهایی رسیدهاند. شاعر از گریههایش و از دست دادن آرامش در غیبت معشوق میگوید و در نهایت، عشق را به عنوان نیرویی مطلق و فراتر از هر چیز توصیف میکند.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان شعری و استعارههای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی ادبی دارد.
غزل ۳۸۰ - عقل را در رهت قدم برسید
عقل را در رهت قدم برسید
هر چه بودش ز بیش و کم برسید ۱
قصهٔ تو همی نبشت دلم
چون به سر مینشد قلم برسید ۲
دلم از بس که خورن بخورد از او
در همه کاینات غم برسید ۳
بیتو از بس که چشم من بگریست
در دو چشمم ز گریه نم برسید ۴
جان همی خواند عهدنامهٔ تو
چون به نامت رسید دم برسید ۵
دل چو بنواخت ارغنون وصال
زود بگسست و زیر و بم برسید ۶
در دم دل ز نقش سکهٔ عشق
نقش مطلق شد و درم برسید ۷
عقل عطار چون ره تو گرفت
ره به سر مینشد قلم برسید ۸
هر چه بودش ز بیش و کم برسید ۱
قصهٔ تو همی نبشت دلم
چون به سر مینشد قلم برسید ۲
دلم از بس که خورن بخورد از او
در همه کاینات غم برسید ۳
بیتو از بس که چشم من بگریست
در دو چشمم ز گریه نم برسید ۴
جان همی خواند عهدنامهٔ تو
چون به نامت رسید دم برسید ۵
دل چو بنواخت ارغنون وصال
زود بگسست و زیر و بم برسید ۶
در دم دل ز نقش سکهٔ عشق
نقش مطلق شد و درم برسید ۷
عقل عطار چون ره تو گرفت
ره به سر مینشد قلم برسید ۸
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۸
۴۸۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۷۹ - درد کو تا دردوا خواهم رسید
گوهر بعدی:غزل ۳۸۱ - دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.