هوش مصنوعی:
این متن یک شعر عرفانی و عاشقانه است که به بررسی رابطهی عشق، زن و مرد، و مسائل اخلاقی و اجتماعی مرتبط با آن میپردازد. شعر با نگاهی انتقادی به برخی دیدگاههای رایج دربارهی زنان و مردان، به بیان تجربیات عاشقانه و عرفانی میپردازد و در نهایت به مفاهیم عمیق عشق و رنجهای آن اشاره میکند.
رده سنی:
18+
متن شامل مضامین عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از بخشهای شعر به مسائل جنسی و روابط پیچیدهی انسانی اشاره دارد که مناسب سنین بالاتر است.
شماره ۱۱ - گفت: خود قابلی بحمدالله
گفت: خود قابلی بحمدالله
که زند حسن هر که بینی راه ۱
عشق، شاه و گدا نمیداند؛
مرد و زن را جدا نمیداند ۲
چکنم، کز درازی چادر؛
که بطفلیش دیدم از مادر ۳
کو تهی قبا، فتاد خوشم؛
جز ازین ذوق، دل مبادخوشم ۴
در سر افتاد عشق کج کلهان
که بملک دلند پادشهان ۵
کوته آمد کمند زلف بلند
مرغ دل را بدام خط افگند ۶
از خط عنبرین و، روی چو ماه
چون رود دل ز کف، مرا چه گناه؟! ۷
عاشقی، خود باختیار دل است
چون کنم چون؟ که کار کار دل است! ۸
شکر کن، کاختیار دل داری
اختیاری ز کار دل داری ۹
چون بفرمان تو بود دل تو
ساحت راحت است منزل تو ۱۰
من اسیرم بدرد بیدرمان
که ز دل برد بایدم فرمان ۱۱
دست از کار برده کار دلم
نیست در دست اختیار دلم ۱۲
ورنه من نیز آدمیزادم
بعبث دل بکس نمیدادم ۱۳
تو غم من خوری و من نخورم
من غم خود بگوی چون نخورم؟! ۱۴
گفتمش: الحذر ز حیله ی تو
که بچشم تو و قبیله ی تو ۱۵
از زنان جهان، زنی ناید
که ز دیدار او دل آساید ۱۶
با زن آمیز، تا رهی از ننگ
شیشه را هان نگاهدار از سنگ ۱۷
نکنی گر نصیحت من یاد
دین و دنیا ببادخواهی داد! ۱۸
پسران را، به از زنان مشمار
ور شماری، دلیل گو پیش آر؟! ۱۹
وجه رجحانش، از کجاست بگو؟!
راستی پیشه ساز و، راست بگو؟! ۲۰
---
گفت: آخر نرفته از یادم ۲۱
که ز حوا چها کشید آدم؟!
راه حوا نخست زد ابلیس ۲۲
کرد بر آدم آنگهی تلبیس
آنچه آدم کشید و اولادش ۲۳
کار حواست، کآفرین بادش!
--- ۲۴
گفتم: استغفرالله ای نادان
دل ازین شبهه ها مکن شادان ۲۵
هر که را بهره یی ز معرفت است
داند اینجا هزار مصلحت است ۲۶
آفریننده خواست آیینه
که ببینید جمال دیرینه ۲۷
ز آتش حسن، گرم سازد عشق؛
ما باو، او بخویش بازد عشق ۲۸
دید چون نور عشق در دل ما
ساخت آیینه خانه از گل ما ۲۹
اول از خاک، قالبی انگیخت
قطره یی ز ابر جود بر روی ریخت ۳۰
گل آدم سرشت و حوا نیز
زان دو تن خاست نطفه ی ما نیز ۳۱
خلقت ما، بنطفه بازگذاشت
نطفه را از قضا بصلب گماشت ۳۲
گر نمیخوردی آن دو تن گندم
کی شدی بسته نطفه ی مردم؟! ۳۳
گر نکردندی آن دو آمیزش
نطفه کی کردی از کمر ریزش؟! ۳۴
چون بهشت برین، ز لوث بری است
بری از لوث شهوت بشری است ۳۵
گندم آدم اگر نکردی نوش
حرف حوا اگر نکردی گوش ۳۶
نامدی از جنان، اگر بجهان
ای بسا رازها که ماند نهان ۳۷
نسل انسان کی آشکار شدی؟!
آدمی کی یکی هزار شدی؟! ۳۸
نه تو بودی، نه من نه این سخنان؛
صنمی بود و بس، نه برهمنان! ۳۹
نتوان گفت عاصی است آدم
غرق بحر معاصی است آدم ۴۰
اگر آن گندمش وظیفه نبود
هیچ کس از زمین خلیفه نبود ۴۱
حجت انبیاست عصمتشان
ورنه شد چون من و تو خلقتشان ۴۲
گفت بر مطلبی که داشت دلیل
ظلم قابیل و کشتن هابیل ۴۳
کان فضیحت ز شومی زن خاست
کرد دعوی، شهادت از من خواست ۴۴
---
گفتم: ای حیله ی تو شیطانی ۴۵
به ز دانایی تو نادانی
آنچه گفتی، هم از نکویی اوست ۴۶
که طلب گار دارد آنچه نکوست
در جهان، چون نفیس شد کالا ۴۷
پایه ی نرخ او بود بالا
گردش آیند بس طلبگاران ۴۸
جا شود تنگ بر خریداران
هر دو کس، هر دو کس دو دیده پر اشک ۴۹
دشمن جان هم شوند از رشک
دو برادر بهم برند حسد ۵۰
تا به بیگانه زان میان چه رسد؟!
فتنه ها در میان عیان آید ۵۱
پای خون نیز در میان آید
ورنه نغز این گرانبهای متاع؟ ۵۲
نبود در میانه هیچ نزاع!
--- ۵۳
گفت: ار زن مرا بود رهزن
آنچه دیدند نوح و لوط از زن ۵۴
کان دو پیغمبر جلیل القدر
چه جفا دیده زان دو مایه ی غدر؟! ۵۵
گفتم: ای سست رای تنگ نظر
همه کس را، بیک نظر منگر ۵۶
سرکه و باده، هر دو زاده ی تاک
این یکی پاک و آن دگر ناپاک! ۵۷
بیش و جدوار هر دو از یک شهر
این یکی زهر و آن دگر پازهر ۵۸
نیک و بد در جهان فراوان، لیک،
به بدی شهره بد، به نیکی نیک! ۵۹
زن فرعون هم، ز نوع زن است
که ز نیکی بمرد طعنه زن است ۶۰
من نگفتم که: هر زنی خوب است
هر که نامش زن است، مطلوب است ۶۱
همچو مردان که راد و رد دارند
صنف زن نیز نیک و بد دارند ۶۲
قصه یی یاد دارم از مردی
نیک و بد دیده یی، جهان گردی ۶۳
که درین گفتگو مراست گواه
گوش کن، گوش؛ تا بجویی راه ۶۴
بود از این پیشتر به نیشابور
شاهی، از عدل و جهان معمور ۶۵
بر سر افسر، بدست خاتم داشت
عدل کسری و جود حاتم داشت ۶۶
هم رساندی بتاجداران تاج
هم گرفتی ز باج گیران باج ۶۷
پسری داشت چارده ساله
چون مه چارده خطش هاله ۶۸
نوجوانی بناز پرورده
از مهش آفتاب در پرده ۶۹
نارون قدی، ارغوان خدی؛
که نبودی صفاش را حدی ۷۰
روز و شب، آن زجام عیش خراب
بود گرم شکار و مست شراب ۷۱
چون بنخجیر روی آوردی
تا نشستی به پشت زین، کردی ۷۲
از نی تیز و آهن شمشیر
دشت ز آهو تهی و بیشه ز شیر ۷۳
چون نشستی بعیش خانه ی کی
از کف ساقیان گرفتی می ۷۴
کندی از باده چون شدی خندان
شیر را پنجه، پیل را دندان ۷۵
همدمش کس نه، غیر همسالان
همه در خدمتش نکوفالان ۷۶
بود روزی نهاده کج کلهی
چتر بر سر، روان بصید گهی ۷۷
چترداران، زهر کناره دوان
آفتابی بزیر سایه روان ۷۸
ناگه از دور خرقه پوشی دید
خرقه پوش، تمام هوشی دید ۷۹
که باو میکند نگاه از دور
می کشد گاه گاه آه از دور ۸۰
دل ز داغش، چو شمع بریان است
گاه خندان و گاه گریان است ۸۱
گاه چون عندلیب، گرم خروش؛
گه چو پروانه از فغان خاموش ۸۲
بود آشفته مرد آزاده
از وی آشفته تر ملک زاده ۸۳
کاین سیه روز روزگار زده
از چه نالان بود چو مار زده؟! ۸۴
گفت: گوهر بره فشاندندش
برده در بارگه نشاندندش ۸۵
تا خود از صیدگاه باز آید
سوی آن انجمن فراز آید ۸۶
باز آمد چو خسرو چالاک
باز در دست و صید در فتراک ۸۷
دید چون شاهزاده را درویش
در دم از جای خاست بی تشویش ۸۸
برهش تحفه ی دعا آورد
راه و رسم دعا بجا آورد ۸۹
گفت: شاها شهان غلامانت
دستگیر زمانه دامانت ۹۰
تاجداران، که زیبشان تاج است
تخت گیران، که تختشان عاج است ۹۱
سایه ی تاج تست بر سرشان
پایه ی تخت تست در برشان ۹۲
هرگز از تو، تهی مباد سریر
باد بختت جوان و رایت پیر ۹۳
هوشیاری، می ایاغ تو باد
روشنی، مایه ی چراغ تو با د ۹۴
بنهندت بپا سر تسلیم
شه و شهزادگان هفت اقلیم ۹۵
خم مبیناد، تازه شمشادت
غم مبیناد، خاطر شادت ۹۶
دید شهزاده چون در اخلاصش
برد با خود بخلوت خاصش ۹۷
یافت زو چون نشان آگاهی
داد جایش بمسند شاهی ۹۸
کار از قصه و فسانه گذشت
سخنی چند در میانه گذشت ۹۹
تا ملک زاده ی همایون فال
کرد از حال خرقه پوش سؤال ۱۰۰
گفت: آشفتگی حال تو چیست؟!
سبب گریه و ملال تو چیست؟! ۱۰۱
گاهت این گریه، گاهت این خنده؛
از چه راه است ای منت بنده؟! ۱۰۲
پاسخش داد آن شکسته ی عشق
که دل کس مباد خسته ی عشق! ۱۰۳
عاشقم، عشق را قرار این است؛
عاشقان را قرار کار این است ۱۰۴
گاه گریند بر امید وصال
گاه خندند بر خیال محال ۱۰۵
گفت شهزاده، کیست دلدارت
که باینجا رسید ازو کارت؟! ۱۰۶
بازگو، از طبیب درد مپوش؛
در نهانی درد خویش مکوش ۱۰۷
چاره یی تا بزاری تو کنم
بزر و زور یاری تو کنم ۱۰۸
خرقه پوش، آهکی بدرد کشید
که ملک چاشنی درد چشید ۱۰۹
دست از جیب خرقه بیرون کرد
صورتی از بغل برون آورد ۱۱۰
بملک زاده داد و اشک فشاند
همنشین را بروز خویش نشاند ۱۱۱
دید شهزاده صورتی چون ماه
بیخود از دل کشید آه و چه آه ۱۱۲
رفت از هوش، چون بهوش آمد
چون نی از ناله در خروش آمد! ۱۱۳
گفت: این ماه سرو قامت کیست؟!
جلوه گاهش کجا و نامش چیست؟! ۱۱۴
گفت درویش کای ملک زاده
جام خالی مبادت از باده ۱۱۵
این مه سرو قد که رشک پری است
دختر پادشاه شهر هری است ۱۱۶
گذرم چون بآن دیار افتاد
کار در دست روزگار افتاد ۱۱۷
برد دل این نگار از دستم
کرد بیخود مز نرگس مستم ۱۱۸
چون بطاووس نیست همسر زاغ
نه هما را هم آشیانه کلاغ ۱۱۹
شد باین پیر عقل راهنمون
که کشم صورتش به پرده کنون! ۱۲۰
عاشق روی این پری نازم
لیک در پرده عشق میبازم ۱۲۱
دوستانی که مست دانندم
میر صورت پرست خوانندم ۱۲۲
زان جهان دیده مرد آزاده
چون شنید این سخن ملک زاده ۱۲۳
از می عشق، جرعه یی نوشید
خرقه یی چون قلندران پوشید ۱۲۴
نه پدر را ز حال کرد آگاه
نه کسی برد از کسان همراه ۱۲۵
شد پیاده روان بشهر هری
رسد آنجا مگر بوصل پری ۱۲۶
چند روزی که رفت بی توشه
خواست گیرد ز خرمنی خوشه ۱۲۷
رهش افتاد در دهی ناگاه
بدر خانه یی رسید از راه ۱۲۸
دست بر حلقه زد غریبانه
کاید از خانه صاحب خانه ۱۲۹
ناگه آمد زنی برون ز سرا
کای گدا، در زنی بسنگ چرا؟! ۱۳۰
گفت شهزاده : مرد خانه کجاست؟!
نیست بلبل در آشیانه، کجاست؟! ۱۳۱
گفت زن: رو که مرد من مرده است
یا سگش در خرابه یی خورده است! ۱۳۲
یا به یخچال از پی یخ شد
یا زهیزم کشان دوزخ شد ۱۳۳
غرض امروز بلکه فردا نیز
ناید آن گنده پیر، از اینجا خیز ۱۳۴
گفت این و ز بخل در بر بست
رفت و بر روی میهمان در بست ۱۳۵
ز آمدن بود شاهزاده خجل
از خوی شرم مانده پای بگل ۱۳۶
ناگه آمد ز یک طرف مردی
پشت خم، موسفید و رو زردی ۱۳۷
چشم و گوش و زبان فتاده ز کار
بعصا داده پای را رفتار ۱۳۸
سلک دندانش، از کهنسالی
ریخته؛ درجش از گهر خالی ۱۳۹
شد ملک زاده و سلامش کرد
دید چون پیرش، احترامش کرد ۱۴۰
جست از وی سراغ راه نخست
نابلد بود، راه از وی جست ۱۴۱
گفت: من خود ز راه بیخبرم
لیک در نیم فرسخی پدرم ۱۴۲
چون روی، گویدت که راه کجاست
پس ملک زاده، عذر از وی خواست ۱۴۳
رفت گامی که تا عیان شد ره
دهی از مرغزار جنت به ۱۴۴
ساحت ده چو گشت جلوه گهش
بدر خانه یی فتاد رهش ۱۴۵
دست بر حلقه آشنا چون کرد
هم زنی سر ز خانه بیرون کرد ۱۴۶
کای برادر بگوی کارت چیست؟
بر در خانه انتظارت چیست؟! ۱۴۷
گفت شهزاده : صاحب خانه
هست در خانه، راست گو یا نه؟! ۱۴۸
پاسخش داد زن، که: شوهر من
رفته از خانه، ای برادر من ۱۴۹
لیک بنشین، که میرسد از راه
بود شهزاده در سخن، ناگاه ۱۵۰
مردی از ره رسید چل ساله
گل رویش شکفته چون لاله ۱۵۱
آمد از راه و میزبانی کرد
با ملک زاده همزبانی کرد ۱۵۲
گفت با او که آشنای تو کیست؟!
بر در خانه مدعای تو چیست؟! ۱۵۳
گفت شهزاده: راه رو پریم
از نشابور، قاصد هریم ۱۵۴
راه گم کرده ام ز نادانی
ورنه کاریم نیست تا دانی ۱۵۵
جست ازو راه و گفت گفته ی پیر
مرد گفتا که :عذر من بپذیر ۱۵۶
در جوانی، بآن خجسته دیار
رفته بودم بحاجتی یک بار ۱۵۷
نیست در خاطرم کنون آن راه
خود ازین راه نیستم آگاه ۱۵۸
لیک، فرسنگکی ازینجا دور
هست جایی خوش و دهی معمور ۱۵۹
پدر من، که عمرش افزون باد
دشمنش را دل از فلک خون باد ۱۶۰
سرو سالار آن خجسته ده است
روزش از روز در زمانه به است ۱۶۱
نیست از دوری رهش تشویش
رفته هر راه را ز صد ره بیش ۱۶۲
گر روی سوی او ز آگاهی
خضر ره اوست هر کجا خواهی ۱۶۳
رفت چون شاهزاده گامی چند
خود بهر گام یافت کامی چند ۱۶۴
ساحتی یافت، چون سواد بهشت
طرف جو، پای گلبن و لب کشت ۱۶۵
شد سواد دهی بدیده ی عیان
سبزه از هر کناره، ده بمیان ۱۶۶
خانه یی دید رفته آب زده
طاق آن راه آفتاب زده ۱۶۷
در آن همچو چشم عاشق باز
کاید از راه یار یار نواز ۱۶۸
گرسنه، تشنه، پادشه زاده؛
در کناری بحیرت استاده ۱۶۹
ناگه آمد برون ز خانه زنی
بمه و آفتاب طعنه زنی ۱۷۰
زلف، مشکین کمند گوهر کش
بسته بر رو عصابه ی زرکش ۱۷۱
گفتش: ای میهمان فرخ فال
مرحبا مرحبا، تعال تعال ۱۷۲
خانه ی تست، نیست خانه ی غیر
خیر مقدم بیا، قدمت بخیر ۱۷۳
بر رهش، از دو زلف مشک افشاند
میهمان را بصدر صفه نشاند ۱۷۴
عذر ازو خواست، با هزار زبان
لیک دور از طریق بی ادبان ۱۷۵
کرد از گفتگوی نرمش گرم
لیک بیرون نشد ز پرده ی شرم ۱۷۶
نان گرم، آب سرد پیش آورد؛
ز آنچه شهزاده خواست، بیش آورد ۱۷۷
دست و پایش، بآب گرم بشست
بستر افگندش از کرم که نخست ۱۷۸
بر سریر حریر پا ساید
شاید از رنج راه آساید ۱۷۹
گفت شهزاده اش که: راست بگو
صاحب خانه در کجاست بگو؟! ۱۸۰
گفت: اینک رسید هر جا بود
خاطرت شاد باد و دل خشنود ۱۸۱
ناگه آمد جوان زیبایی
کرده در بر قبای دیبایی ۱۸۲
چهره گلرنگ همچو لاله ی باغ
قد چو شمشاد و موی چون پر زاغ ۱۸۳
سوی شهزاده آمد از ره راست
معذرتها که خواست باید، خواست ۱۸۴
گفتش : اهلا و سهلا ای ز کرم
کرده بر من خرابه باغ ارم ۱۸۵
چون هما سایه بر سر افگندی
خار را گل ببستر افگندی ۱۸۶
بنده ی خویش را شدی دمساز
من تو را بنده و تو بنده نواز ۱۸۷
خدمتی گوی تا بجا آرم
جان چو خواهی، نگفته بسپارم ۱۸۸
کیستی ای نهال باغ دلم؟!
کز تو روشن بود چراغ دلم ۱۸۹
از کدامین دیار آمده ای؟!
از چه گلبن ببار آمده ای؟! ۱۹۰
گر چه با بنده راز نتوان گفت
باز گو آنچه باز نتوان گفت! ۱۹۱
گفت: مهمانیم رسیده ز راه
بتو آورده از زمانه پناه ۱۹۲
دید مهمان، چو میزبان را دوست
سر خود گفت سر بسر با دوست ۱۹۳
میزبانش نمود راه هرات
خضر گفتش کجاست آب حیات! ۱۹۴
رهنمایی کوی یارش کرد
دادمی چاره ی خمارش کرد ۱۹۵
چون ملک زاده یافت راه از وی
شد پس از شکر، عذر خواه از وی ۱۹۶
بعد از آن گفتش: ای تو رهبر من
سایه ی منت تو بر سر من ۱۹۷
خوش ز کار تو مانده در عجبم
گر بپرسم مگوی بی ادبم ۱۹۸
مشکلی دارم، ار تو،مشکل من
حل کنی، وارهد ز غم دل من ۱۹۹
از چه راه است ای گزیده جوان
آب جوی جوانی تو روان؟! ۲۰۰
هست چون روی دشمنت، مویت؛
نیست موی سفید در رویت ۲۰۱
پسرت، چین برویش افتاده
هم سفیدی بمویش افتاده ۲۰۲
گفت: آری پدر جوان عجب است
کش ز پیری پسر عصا طلب است! ۲۰۳
لیک دارد بسی حیا زن من
سازگار است و پارسا زن من ۲۰۴
خوی او داردم همیشه جوان
همچو سرو و سمن ز آب روان ۲۰۵
پسر من، که پیرتر ز من است
دلش آزرده از سلوک زن است ۲۰۶
پسر او، که پیرتر ز پدر؛
گشته، خون زن وی است هدر! ۲۰۷
زن، چو در خانه نیست کدبانو
مرد، سر بر ندارد از زانو ۲۰۸
خانه ی هر سه را چو دیدستی
سخن هر سه زن شنیدستی ۲۰۹
عجب است اینکه خود نیافته ای
زیرکی، بوریا نبافته ای! ۲۱۰
شد چو آن نیک مرد آزاده
از کرم خضر راه شهزاده ۲۱۱
به هری رفت و همعنان پری
به نشابور شد روان ز هری ۲۱۲
غرض این قصه بهر آن گفتم
از برای تو این گهر سفتم ۲۱۳
که زن نیک و بد بود بسیار
گوش کن پند من، بهانه میار ۲۱۴
رو، زن نیک در نکاح آونر
کآنچه من گفتم آیدت باور ۲۱۵
نوع زن را، مگو بدند تمام
مادر خویش را مکن بدنام ۲۱۶
گفت سلطان عاشقان محمود
کز ازل بود طالعش مسعود ۲۱۷
روز و شب بود در حریم وصال
با پری پیکران حور مثال ۲۱۸
عشرت اندوز، چون ز سرو تذرو؛
محفل افروز، چون تذرو از سرو! ۲۱۹
آستانش، ز دختران گلشن؛
آسمانش، ز اختران روشن! ۲۲۰
همه بودندش از وفاکیشان
لیک سلطان غزنوی زیشان ۲۲۱
مایل هیچ دلنواز نبود
دلنوازیش جز ایاز نبود ۲۲۲
بودش از دست یار روحانی
راحت روح راح ریحانی ۲۲۳
از ملوک آمد، این طریق سلوک
نتوان تافت سر ز دین ملوک ۲۲۴
گفتم: ای یادگار میمندی
ای نظر بسته از خردمندی ۲۲۵
باز شهنامه خوانی از محمود
روح فردوسی از تو ناخشنود ۲۲۶
همه شهنامه دیده ایم آخر
گر ندیده شنیده ایم آخر ۲۲۷
از زمان کیومرث تا حال
که بود ماجرا بدین منوال ۲۲۸
از خدیوان و خسروان و شهان
که بسر برده اند عیش جهان ۲۲۹
نبود کس باین صفت مذکور
در بدی در جهان شدی مشهور ۲۳۰
خسرون زمین، شهان زمن
که نبودند آگه از تو و من ۲۳۱
همه وصل زنان طلب کردند
با زنان عشرتی عجب کردند ۲۳۲
خوانده باشی، چه کرده از شنگی
با سکندر کنیزک چنگی ۲۳۳
این سخن راست شاهد دیرین
عشقبازی خسرو و شیرین ۲۳۴
عشقبازی مرد و زن نه همین
بود اندر میان اهل زمین ۲۳۵
در فلک نیز حسن زن شهره است
مشتری نیز مایل زهره است ۲۳۶
شده این قصه ها فراموشت؟!
نقل محمود مانده در گوشت؟! ۲۳۷
ای سرت خیزه تر ز خیره سران
شاه محمود نیز چون دگران ۲۳۸
دامنش گر بود ز شهوت پاک
ز آنچه من گفتمت ندارد باک ۲۳۹
ور بدرد تو مبتلا باشد
چون تو، در قید این بلا باشد ۲۴۰
سخره ی مرد و زن بود چون تو
مورد بحث من، بود چون تو ۲۴۱
عشقبازی ندارد این عیار
بگدایی و پادشاهی کار ۲۴۲
---
گفت: این قطعه ز اوحدی پند است ۲۴۳
کادمی را نکاح زن بند است
پسری با پدر بزاری گفت: ۲۴۴
که مرا یار شو بهمسر و جفت؛
گفت: بابا، زنا کن و زن نه! ۲۴۵
پند گیر از خلایق، از من نه!
بزنا گر بگیردت عسسی ۲۴۶
بهلد، کو گرفت چون تو بسی
زن بخواهی، تو را رها نکند! ۲۴۷
ور تو بگذاریش، چها نکند!
آن رها کن که آب و هیمه نماند ۲۴۸
ریش بابا نگر که نیمه نماند!
گفتم: ای شاعر حکیم ندیم؛ ۲۴۹
شیخ نجدیت آشنای قدیم
اوحدی، شاه ملک فقر و فناست؛ ۲۵۰
در خور صد هزار مدح و ثناست
پسر خویش را، نصیحت کرد ۲۵۱
از کرم منعش از فضیحت کرد
گفت این قطعه نیز اگر با پور ۲۵۲
بود قطع علایقش منظور
ترک زن، ترک شهوت است وغرض ۲۵۳
شهوت آرد هزارگونه مرض
خواست آزاد سازدش از بند ۲۵۴
بند مردان بود زن و فرزند
آنکه منع پسر کند ز نکاح ۲۵۵
کان بفتوای شرع گشته مباح
منع او از لواطه گر نکند ۲۵۶
به که دعوی دین دگر نکند
خلف خویش را چو خواست حضور ۲۵۷
که مبادش رسد بزهد قصور
کی شود پیشوای امت لوط ۲۵۸
تارک نان خورد چگونه بلوط
--- ۲۵۹
گفت: ایزد بمصحف عربی
وصف ولدان کند بقول نبی ۲۶۰
عشق ولدان، طریق عاقل دان؛
که خوش آید بهشت از ولدان ۲۶۱
گفتمش : ای مفسر آگاه!
ای همه پیروان تو گمراه! ۲۶۲
حور و غلمان بوستان بهشت
همه پاکیزه اند و پاک سرشت ۲۶۳
نیستند آن گروه آسوده
چون من و چون تو دامن آلوده ۲۶۴
زهر آلایشند، پاک همه
پاک ز آلودگی خاک همه ۲۶۵
کارهایی که در نظر داری
نیست آنجا اگر خبر داری ۲۶۶
گر نداری خبر، خبر دهمت؛
خبر از کار خیر و شر دهمت ۲۶۷
دیگر ار حسن باشدت منظور
نه ز غلمان کم است جلوه ی حور! ۲۶۸
جلوه ی حسنت، ار غرض باشد
میل حورت نه این مرض باشد ۲۶۹
گفت: یک نوع نیست با ما زن
مرد با مرد یار و زن با زن! ۲۷۰
گفتم: این بحث نیست، سفسطه است
غرضت زین حدیث مغلطه است ۲۷۱
صنف زن، صنف مرد یک نوع است
صحبت آن دو صنف بالطوع است ۲۷۲
جفت خواهد همه سفید و سیاه
وحده لا اله الا الله ۲۷۳
نر و ماده ز جنس هر حیوان
کآفریدش عنایت یزدان ۲۷۴
بهم آمیزشی عجب دارند
از خدا وصل هم طلب دارند ۲۷۵
این هم از حکمت خداوندی است
گل حکمت بسش برومندی است ۲۷۶
گرنه این شوق بودی از دو طرف
نطفه ضایع شدی و نسل تلف ۲۷۷
کس نر و ماده را جدا نکند
تو مکن، ور کنی خدا نکند ۲۷۸
گفت: چون ناقص است عقل زنان
عاقلان نشنوند نقل زنان ۲۷۹
مرد، سرگرم صحبت مرد است
ز اختلاط زنان، دلش سرد است ۲۸۰
گفتمش: آری، ای رفیق آری؛
هر کسی راست در جهان کاری ۲۸۱
پری از آدمی رمیده خوش است
آدمی زاد آرمیده خوش است ۲۸۲
صحبتی کان بدانش افزاید
خاصه ی مرد دان، ز زن ناید ۲۸۳
شهوت انگیز صحبت ار خواهی
خاص زن دان، وگرنه گمراهی ۲۸۴
نگه زن چو بینی و خنده
گر همه مرده یی، شوی زنده! ۲۸۵
گفت: با نوع مرد، از آنم دوست
که چو مغز است و نوع زن چون پوست ۲۸۶
نوع زن را، سرشت از جهل است
کار جهل زنان مگو سهل است ۲۸۷
---
گفتم: ای نور دیده ی خناس ۲۸۸
وز تو خناس را بدل وسواس
بخدا میبرم پناه از تو ۲۸۹
که شد آیینه ام سیاه از تو
نیست افسانه ی تو بی غرضی ۲۹۰
مرضی داری وعجب مرضی!
زن نگفتم که غیر بوس و کنار ۲۹۱
بدگر کارها ندارد کار
زن که شد شمع خلوت خوبی ۲۹۲
آگه است از رموز محبوبی
حکم دارد ز ماه تا ماهی ۲۹۳
گو مبادش ز حکمت آگاهی
در اشارات هست چون بینا ۲۹۴
گو مدان نام بو علی سینا
درد صد دل دوا کند بدو بوس ۲۹۵
گو مخوان نسخه های جالینوس
چون بود نوگل ریاض جمال ۲۹۶
گو ریاضی نباشدش بکمال
گرش آگاهی از طبیعت نیست ۲۹۷
خارج از شارع شریعت نیست
آنکه مانی ندیده مانندش ۲۹۸
مانده حیران ز نقش دلبندش!
گو به پرده مباش چهره نگار ۲۹۹
نکشد تا به بت پرستی کار!
آنکه چون سرو شد قدش موزون ۳۰۰
سرو را دل ازو چو فاخته خون!
--- ۳۰۱
گو: نگوید چو من ز نادانی
شعر و آخر کشد پشیمانی ۳۰۲
گفت: زن نیست جز رفیق فراش
نتوان گفتن این سخنها فاش ۳۰۳
نه سقنقور خورده ام که مدام
کنم از بهر جفت عمر حرام ۳۰۴
بهر یک شب، نه بهر یک ساعت
روزها جفت را کنم طاعت ۳۰۵
از زنانم، بجز زیان نبود؛
در دلم ذوق ماکیان نبود ۳۰۶
منکه رنج فریسموسم نیست
تیزی شهوت خروسم نیست ۳۰۷
صحبت مرد، مایه ی هنر است
نخل دانش، ز مرد بارور است ۳۰۸
مرد، از مرد کرد کسب کمال
پیش مردان، کمال به ز جمال ۳۰۹
---
گفتم: ای روشن از تو شمع دروغ ۳۱۰
در چراغت، کسی ندیده فروغ
اگر این راه راست می پویی ۳۱۱
اگر این حرف راست میگویی
چون ز دانشوران چل ساله ۳۱۲
میری چون ز شیر گوساله؟!
وز سه ده ساله عارفان تمام ۳۱۳
میگریزی چو از عقاب حمام!
تو که قطع نظر ز زن کردی ۳۱۴
مرده را شمع انجمن کردی
نیست جز امردت، ز مرد مراد ۳۱۵
پرده ی هیچ کس، چنین مدراد!
--- ۳۱۶
گفت: معشوق بی نقاب خوش است،
مهر تابان، نه در سحاب خوش است! ۳۱۷
می نبینی که طلعت پسران
بی نقاب است و نیست عیب در آن ۳۱۸
ور بود عیبشان ز رخ پیدا
نشود کس ز عشقشان شیدا ۳۱۹
نه زنان، کز فریب می کوشند
پرده یی تا بعیب خود پوشند ۳۲۰
مردی، از ره مرو بحیله ی زن
حیله ورزند بس قبیله ی زن ۳۲۱
با کسی بایدت معامله کرد
که نباید تو را مجادله کرد ۳۲۲
نه که گندم نموده، جو دهدت
خرمن کاه را گرو دهدت ۳۲۳
بست بر من ره از لعل و لیت
از هلالی گواه خواست این بیت ۳۲۴
«کس چه داند که در پس چادر
طلعت دختر است یا مادر»؟! ۳۲۵
---
گفتم: ای پیر مکتب تلبیس ۳۲۶
ای تو را گفته عبده ابلیس!
با تذرو ریاض روحانی ۳۲۷
نرسد زاغ را نوا خوانی
گوش کن، ای هم آشیانه ی من ۳۲۸
چو نوا خیزد از ترانه ی من
آنکه در پرده نیست رخسارش ۳۲۹
می نشاید نهفت ز اغیارش
همه کس، گل ز باغ او چیند ۳۳۰
سوی او رفته روی او بیند
و آنکه پرده برخ کشیدستش ۳۳۱
چشم نامحرمان ندیدستش
نیست پیراهن حیا چاکش ۳۳۲
نیست آلوده دامن پاکش
بی حجاب است اگر رخ چو مهش ۳۳۳
کس ندارد ز چشم بد نگهش
اگر آید برون ز ستر عفاف ۳۳۴
نیک و بد میکنند میل زفاف
دیگران هم، بجز تو دل دارند؛ ۳۳۵
وز نم اشک، پا بگل دارند
بتو تنها کجا گذارندش؟! ۳۳۶
رفته رفته بدام آرندش!
میزنی لاف عشق، رشکت کو؟! ۳۳۷
بلب آه و بدیده اشکت کو؟!
چهره ی دوست، بی نقاب مباد ۳۳۸
هیچ معشوق، بی حجاب مباد
چهره ی آفتاب عالمتاب ۳۳۹
گر نقابی نباشدش ز سحاب
دیده را، دیدنش کند بی نور ۳۴۰
چه ز نزدیک بنگری، چه ز دور
ماه را گر بکف نقاب بود ۳۴۱
دیده را به ز آفتاب بود
می نبینی که گل که بی پرده است ۳۴۲
سر به بی پردگی برآورده است
تا بباغ است صاحب سامان ۳۴۳
زندش خار چنگ بر دامان
دامنش، هر نفس بدست خسی است ۳۴۴
هر خسی را بوصل او هوسی است
چون کند جلوه بر سر بازار ۳۴۵
ز اهل بازار میکشد آزار
هر که او برگ عیش ساز کند ۳۴۶
دست بر دامنش دراز کند
دانه ی در کز ابر نیسان زاد ۳۴۷
پا بخلوتسرای بحر نهاد
تا بدریا نهفته در صدف است ۳۴۸
صدفش را بمهر و مه شرف است
آبرویش، بجاست پیوسته ۳۴۹
در بنامحرمان فرو بسته
چون بدریا برآردش غواص ۳۵۰
از صدف جا کند بمخزن خاص
هر تنک مایه، نیست دسترسش ۳۵۱
که خریدار گردد از هوسش
گاه بر تاج شهریاران است ۳۵۲
گاه در گوش گلعذاران است!
گفت: زن دستیار ابلیس است ۳۵۳
شیوه ی زن تمام تلبیس است
بلکه ابلیس هم، گریزد ازو ۳۵۴
ای بسا فتنه ها که خیزد ازو!
گفتم: اینهم ز پارسایی او ۳۵۵
که رمد دیو از آشنایی او
کس ز زن،غیر دیو نگریزد ۳۵۶
کس بزن غیر دیو نستیزد
دیو اگر نیستی، ز زن مگریز ۳۵۷
دیو اگر نیستی، بزن مستیز!
گفت: گوشی ز زن وفا نشنید ۳۵۸
زن وفادار، هیچ دیده ندید!
--- ۳۵۹
گفتم: از عمر بیوفاتر نیست
کیست کش چشم ازین جفاتر نیست؟! ۳۶۰
لیک نشنیده ام جوان یا پیر
که بگوید ز عمر گشتم سیر ۳۶۱
تو چه نالی ز بیوفایی زن
گشته یی سیر ز آشنایی زن ۳۶۲
---
گفت: زن هیچکس بمن ندهد ۳۶۳
چکنم کس بمن چو زن ندهد؟!
--- ۳۶۴
گفتم: این عذرها، موجه نیست
اینقدر هم حریفت ابله نیست ۳۶۵
دختر هر که خواهی از که و مه
پدرش نفگند بکار گره ۳۶۶
تو خریدار و، او فروشنده
نیست محتاج سعی کوشنده ۳۶۷
یا ز رحمت به تشنه آب دهد
یا بطرزی خوشت جواب دهد ۳۶۸
با دو سه کس، چو این سخن گویی
بیقین کام از یکی جویی ۳۶۹
کس در آن کارت ار نگردد یار
نکند منع هم تو را زان کار ۳۷۰
دوستی خود اگر عیان نبود
دشمنی هم در آن میان نبود ۳۷۱
پسری کو بود زنخ ساده
بودش قد چو سرو آزاده ۳۷۲
بد برویش اگر نگاه کنی
گر غیور است، جان تباه کنی ۳۷۳
ور ز بیعزتی شود رامت
فتد از حرص دانه در دامت ۳۷۴
پدرش جیب رحم چاک کند
بیکی خنجرت هلاک کند ۳۷۵
هر که این بشنود ز دشمن و دوست
همه گویند : حق بجانب اوست! ۳۷۶
هم جگر خواریت ز طعن کنند
هم دل آزاریت ز لعن کنند ۳۷۷
پسر ودختری اگر داری
ز آنچه من گفتمت خبر داری! ۳۷۸
---
گفت: زن میدهند، لیک بمال ۳۷۹
کس نگیرد بجای مال کمال
ور بگیرم زن ای رفیق بقرض ۳۸۰
نفقه، کسوه، گردد آن دم فرض
در دیار شما کسی صدقه ۳۸۱
ندهد تا بزن دهم نفقه
--- ۳۸۲
گفتم: از قرض احتزازت چیست؟!
دست کوته، زبان درازت چیست؟! ۳۸۳
پیش ازین قرض عیب بود و کنون
خردم شد بقرض راهنمون ۳۸۴
نیست در عهد ما کسی امروز
کآتش قرض نبودش جانسوز ۳۸۵
مگر آسودگان سیم آور
ور بگویند نایدم باور ۳۸۶
قرض کن، ز آنکه بر خداست روا
قرض از تو، ادای آن ز خدا ۳۸۷
دگر آن کودک زنخ ساده
مفت هرگز نگرددت گاده ۳۸۸
از کفت تا برون نیارد سیم
کان سیمت، کجا کند تسلیم ۳۸۹
آنچه کار پسر از آن شد راست
زن از آن بیشتر نخواهد خواست ۳۹۰
پسری، ناکسی اگر یابی
که بیک حبه پنجه اش تابی ۳۹۱
دختری نیز میتوانی جست
که کمانش ز فاقه باشد سست ۳۹۲
اگر آن قدر زر که هر روزه
باید آری بکف بدریوزه ۳۹۳
پسران را دهی نهان بمرور
از تو عجز و از آن گروه غرور ۳۹۴
مدتی گر دهی بیکبارش
همه ی عمر تا کنی یارش ۳۹۵
ضامنش من، که بنده ی تو شود
بنده ی سرفگنده تو شود ۳۹۶
---
گفت: چون زن کنم ز نسیه و نقد ۳۹۷
افگنند اخترم بعقده ی عقد
حجله ی خود دهم بعاریه زیب ۳۹۸
که عزیز است میهمان غریب
زین غمم، دل مدام خون باشد ۳۹۹
که جمال عروس، چون باشد؟!
خیزد از جان، دمی هزار غریو ۴۰۰
کاید از در درون پری یا دیو؟!
تا چه باشد نصیب من ز قضا ۴۰۱
بقضا زیرکان دهند رضا
غرض، آید چو وقت بانگ خروس ۴۰۲
آورندم زنان بخانه عروس
یا بود شمع حجله ی اقبال ۴۰۳
یا بود برق خرمن آمال
چون مرا دید مفلس و قلاش ۴۰۴
کیسه از زر تهی و، کاسه ز آش
گر بود سازگار آن مهوش ۴۰۵
زند از خجلتم بجان آتش
ورنه کاری کند که جان سوزد ۴۰۶
ز آتش فتنه ام جهان سوزد
چون ز بدخوییش شوم دلتنگ ۴۰۷
رسد اندر میانه کار بجنگ
من دهم پند و، او دهد دشنام؛ ۴۰۸
پیش همسایگان شوم بدنام
گر برخ سیلیش زنم ناچار ۴۰۹
که ببندم زبانش از گفتار
سر کند شیون و خروش و فغان ۴۱۰
چون ز غازی ستم رسیده مغان
ز فغان او نبسته لب، ناگاه ۴۱۱
پدر و مادرش شوند آگاه
خواهران و برادرانش نیز ۴۱۲
کرده چنگال تیز و دندان تیز
یک طرف عمه، یک طرف خاله ۴۱۳
خال وعم، هر یکی نود ساله
زن و مرد عشیره، پیر و جوان ۴۱۴
ز پی یکدگر رسند دوان
عالم از دود آه کرده سیاه ۴۱۵
همه در ذکر آه و واویلا
همه مو کنده، رو خراشیده ۴۱۶
همه بر فرق خاک پاشیده
همه در دامن من آویزند ۴۱۷
در پی اینکه خون من ریزند
کشدم آن بخانه ی قاضی ۴۱۸
کندم این بمرگ خود راضی
آنچه با کس زبان تیغ نکرد ۴۱۹
تند تیغ زبان دریغ نکرد
ظلم از آن قوم و الأمان از من ۴۲۰
خلق در عبرت آن زمان از من
تو کجایی که از تو شرم کنند؛ ۴۲۱
دل سخت از دم تو نرم کنند!
تو کجایی که آیمت به پناه؟ ۴۲۲
تا کنی دستشان ز من کوتاه!
تو کجایی که گیرمت دامن؟! ۴۲۳
تا رهم زان میان غوغا من!
گفت: گیرم که حیله یی بازم ۴۲۴
روز او را ز خود رضا سازم
تو بگو: شد چو روز شب چکنم؟! ۴۲۵
............................
پی دلجوییش چو برخیزم ۴۲۶
همچو برقش بخرمن آویزم
فتنه های نهان، عیان آید؛ ۴۲۷
پای فرزند در میان آید
آن زمان بهر آن ستمگاره ۴۲۸
بایدم کرد فکر گهواره
چند میگویی از جگر گوشه ۴۲۹
نه جگر گوشه میخورد توشه؟!
نیست در خانه مکنت و مایه ۴۳۰
افگنم چند رو بهمسایه
این جگر گوشه نیست، داغ دل است؛ ۴۳۱
داغ دل را مگوی باغ دل است
راستی، منکه ملک و مالم نیست؛ ۴۳۲
طاقت خجلت عیالم نیست
گرسنه مادر و برهنه پسر ۴۳۳
در میان من فشانده خاک بسر
چه عجب گر نحوست اختر ۴۳۴
من پسر خواهم او دهد دختر
آن زمان، اول جگر خواری است ۴۳۵
یعنی آغاز محنت و زاری است
گر رهاند ایزدم ز رسوائی ۴۳۶
که نشد آن غزاله صحرائی
بایدم گلشن از پی شوهر ۴۳۷
که رسانم بمشتری گوهر
غرض، آن روز، روز تشویش است؛ ۴۳۸
من چگویم، چه فتنه ها پیش است؟!
بالله، این دردهای پنهانی ۴۳۹
همه کس داند و تو هم دانی
عیب زن، از شماره بیرون است؛ ۴۴۰
از شمار ستاره افزون است
آنچه دارم کنون بیاد این است ۴۴۱
آنکه خاکم بباد داد این است
پس ازین، یک بیک بیان سازم ۴۴۲
گر نهان باشدت، عیان سازم
--- ۴۴۳
گفتم: این شبهه، شبهه یی است قوی؛
گوش کن، حل یک بیک شنوی ۴۴۴
حل این شبهه، بر من آسان است
گر تو را عقل ازو هراسان است ۴۴۵
گفتم: این کار کار آسان است
بی سبب زان دلت هراسان است ۴۴۶
سعی کن کز فسون دلاله
بینی آن ماه چارده ساله ۴۴۷
گر پسند آیدت، چه بهتر از آن
از ندامت مباش دست گزان ۴۴۸
ورنه جای دگر بگیر سراغ
تا شود جمله روشنت ز چراغ ۴۴۹
از زنانت زنی پسند افتد
نو غزالیت در کمند افتد ۴۵۰
تا نسازی ز غم پریشانش
مکن اندیشه یی ز خویشانش ۴۵۱
گر زن از تو، تو از زنی خشنود؛
فتنه یی در میان نخواهد بود ۴۵۲
ساعتی کز تو باشدش دل شاد
نکند از پدر ز مادر یاد ۴۵۳
نه بکار برادرانش کار
نه دل از هجر خواهرانش زار ۴۵۴
نه ز عم یاد آورد، نه ز خال
نه ز عمه، ز خاله، پرسد حال ۴۵۵
---
گر برنجند ازو، غمش نبود ۴۵۶
ور بمیرند، ماتمش نبود!
گفتم: ای بیخبر خوری تا چند ۴۵۷
غصه ی روزی زن و فرزند؟!
مرد و زن، هر که در جهان آید ۴۵۸
روزیش پیشتر ز جان آید
روزی خود خورند از که و مه ۴۵۹
گر شوی در میان تو واسطه به
نام نیک از تو، روزی از ایزد ۴۶۰
عاقل از نام نیک نگریزد
وگر، از دخترت دل است دو نیم ۴۶۱
از خیالات دور داری بیم
پند من بشنو و مکن دیگر ۴۶۲
شکوه از دختر، آرزوی پسر
از خدا، چون طلب کنی فرزند ۴۶۳
گو: الهی بود سعادتمند
زاده گر شد پسر و گر دختر ۴۶۴
گر بود هوشمند و نیک اختر
پدرش دایم از جهان شاد است ۴۶۵
از جفای زمانه آزاد است
ورنه، روز پدر ازوست سیاه ۴۶۶
ریزد از دیده خون، ز دل کشد آه
نیست بالله در میان فرقی ۴۶۷
که ببحر غم، این چنین غرقی
ز چه از اختران حذر داری؟! ۴۶۸
خود ز کار پسر خبر داری!
تو که سینه زنان و جامه دران ۴۶۹
عمری افتاده از پی پسران
پسری کز تو در وجود آید ۴۷۰
رفته رفته، بحسنش افزاید
تا شود قامتش چو سرو بلند ۴۷۱
افگند کاکلش بدوش کمند
هوس شاهد و شراب کند ۴۷۲
خانمان پدر خراب کند
چون تو قومی سیاه دل هستند ۴۷۳
که ز نقد حیا تهی دستند
دانه ریزند، کش بدام کشند؛ ۴۷۴
تو کنی، از وی انتقام کشند!
دختر زشت، باز در پرده است ۴۷۵
نشود فاش اگر بدی کرده است
پسرت گر غلط رود گامی ۴۷۶
غافل از وی مشو، که بدنامی!
پسر و دختر، ای رفیق یکی است ۴۷۷
فرقشان در میان نبوده و نیست
هر دو، گر نیک ماه وخورشیدند ۴۷۸
قابل تختگاه جمشیدند
هر دو گر بد، عدوی بی باکند؛ ۴۷۹
در خور ماردوش ضحاکند
هر دو گر نیک، جان جانانند، ۴۸۰
پور یعقوب و دخت عمرانند
هر دو گر بد، کشنده عفریتند ۴۸۱
در خور چوب و نفظ و کبریتند
هر دو گر نیک، سرو و شمشادند ۴۸۲
پدران از جمالشان شادند
هر دو گر بد، گزنده جانورند ۴۸۳
دشمن جان مادر و پدرند
ای بسا بوده، ناخلف پسران ۴۸۴
در خلافت مخالف پدران
ای بسا دختران، کز آگاهی، ۴۸۵
پدران را کنند همراهی
گفتگوی مرا گواه آمد ۴۸۶
پسر نوح و دختر احمد
--- ۴۸۷
گفت: چون مرد پا بشصت نهاد
ساقیش را قدح ز دست فتاد ۴۸۸
ضعف قوه، ز دست کارش برد؛
قوه ضعف، اختیارش برد ۴۸۹
جوی صلبش، ز آب خالی شد
مخزنش، خالی از لآلی شد ۴۹۰
خفت از ضعف، قائم اللیلش
ریخت بر کشتزار تن، سیلش ۴۹۱
هم کمر سست گشت، هم زانو
کدخدا منفعل ز کدبانو ۴۹۲
با زن، ار نرد دوستی بازد
باید او را ز خود رضا سازد ۴۹۳
زن نه شایق بود بحسن و کمال
زن نه عاشق بود بجاه و جلال ۴۹۴
زن نه قایل شود بنام و نسب
زن نه مایل شود بخلق و ادب ۴۹۵
زن نه وجد و سماع میخواهد
قصه کوته، جماع میخواهد! ۴۹۶
ناید آن بینوا چو از دستش
که کند از می منی مستش ۴۹۷
تو بگو: آن زمان چه چاره کند؟!
پرده ی خود چگونه پاره کند؟! ۴۹۸
گر دهد دل بنازنین پسری
نکشد هیچگونه دردسری ۴۹۹
با چنان نازنین که میدانی
عشق بازد بپاک دامانی ۵۰۰
شب نگیرد اگر ببر او را
نشود روز خون جگر او را ۵۰۱
روز نارد اگر در آغوشش
شب نبیند ز غم سیه پوشش ۵۰۲
اگر او را نخسبد اندر مهد
نگسلد از میانه رشته ی عهد ۵۰۳
باز هم نغمه، هم زبان باشند؛
عندلیب یک آشیان باشند ۵۰۴
نه برنجش بهانه ساز کند
نه بغوغا زبان دراز کند ۵۰۵
نه بدر لعل را تراش دهد
نه بفندق سمن خراش دهد ۵۰۶
نزند از غضب برخ سیلی
نکند برگ لاله را نیلی ۵۰۷
نبرد شکوه پیش همزادان
نکند گریه همچو شیادان ۵۰۸
نه ز سر معجر افگند بر خاک
نه بتن پیرهن کند صد چاک ۵۰۹
نه سپارد طریق خود رایی
نه برآرد سری برسوایی ۵۱۰
نه بمفتی برد شکایت او
نه بقاضی کند حکایت او ۵۱۱
گر باین کوچه جسته ای راهی
زین سخنها که گفتم آگاهی ۵۱۲
گرنه چون من ز دردمندانی
حاش لله، که درد من دانی! ۵۱۳
---
گفتم: ای یار ناپسندیده ۵۱۴
ای ببرهان خویش خندیده
باز آراستی بساط جدل ۵۱۵
آخر این شرط بود از اول
کز جدل هر دو دست برداریم ۵۱۶
آنچه دل گفت بر زبان آریم
نه که خواهی مرا فریب زنی ۵۱۷
بی ادب پنجه با ادیب زنی
در فریبم مباش خیره بسی ۵۱۸
ناکسم گر خورم فریب کسی
آنچه گفتی، شنیدم فهمیدم؛ ۵۱۹
بتر از وی عقل سنجیدم!
گر به انصاف سرکنی با من ۵۲۰
خار شبهه نگیردت دامن
برق تحقیق چون برافروزم ۵۲۱
خس و خاشاک شبهه را سوزم
شبهه ات از دو حال بیرون نیست ۵۲۲
راه این شبهه از دو افزون نیست
میل هر آدمی ز ناکس و کس ۵۲۳
یا ز عشق است، یا ز شهوت و بس!
اگر از عشق، دامنش چاک است ۵۲۴
دامن از لوث شهوتش پاک است
آنچه گوید ز وصف گوهر عشق ۵۲۵
آنچه خواند ز عشق و دفتر عشق
ننهد کس بحرف او انگشت ۵۲۶
نخورد بر دهانش از کس مشت
ور بدریای شهوت است غریق ۵۲۷
باز خالی نباشد از دو طریق
یا بود شهوتش هنوز بجا ۵۲۸
مانده اندر میان خوف و رجا
ببراهین که پیش ازین گفتم ۵۲۹
صاف و رنگین بسی گهر سفتم
باز باید جمال زن بیند ۵۳۰
گل ز باغ وصال زن چیند
یا نمانده است شهوتی باقی ۵۳۱
شده خالی خم و کسل ساقی
نه بزن میل ماندش نه بمرد ۵۳۲
تشنه نه، گو بگرد چشمه مگرد
گفت: تا چند دردسر دهمت؟! ۵۳۳
باش کز نکته یی خبر دهمت!
آنچه از صحبت زن است غرض ۵۳۴
نیست جز مایه ی هزار مرض
هم بتن، هم بجان زیان دارد ۵۳۵
پای تا سر خطر از آن دارد
ضعف جان و قوا، از آن بکمال ۵۳۶
شرح آن گویمت علی الاجمال
وصل زن، رنگ چون زریر کند؛ ۵۳۷
مرا رفته رفته پیر کند
عیب پیری بشرح می ناید ۵۳۸
مرگ اگر به بود از آن شاید!
--- ۵۳۹
گفتمش : ای مزور سالوس
ای تو بقراط و ای تو جالینوس! ۵۴۰
نیستم گر چه از هنرمندان
ولی از طب نه غافلم چندان ۵۴۱
ز آنچه ز آشفتگی بیان کردی
رنجهای نهان عیان کردی ۵۴۲
راست گفتی، نه جای انکار است
که در این کار عیب بسیار است ۵۴۳
آنچه زین رنجها شود حادث
نیست بیهوده باشدش باعث ۵۴۴
باعثش، ریزش منی است تمام
همچو باران که خشک کرد غمام ۵۴۵
آب کت از کمر چکیده بود
زور زانو و نور دیده بود ۵۴۶
کم شود زین که، آنچه زان کم شد
خنده گریه، شکفتگی غم شد! ۵۴۷
زن و کودک، یکی است در این امر
خواه زینب شمار و خواهی عمرو ۵۴۸
گر از آن هر دو دست برداری
که از آن رنجها خبر داری ۵۴۹
شوی از خلق دور و جلق زنی
تخته بر طیلسان خلق زنی ۵۵۰
باز آن دردها پدید آید
تبر آهنین به بید آید ۵۵۱
---
گفت: زن را رحم بود جذاب ۵۵۲
همچو مستسقی است، تشنه ی آب
خورد او آب، تشنه تر گردد ۵۵۳
آتشش ز آب شعله ور گردد
گفتمش: تا بکی زنی راهم؟! ۵۵۴
آخر آن قدر از طب آگاهم!
وطی زن، چون طبیعت است ای دوست، ۵۵۵
میکند جذب اگر چه از رگ و پوست
ناورد ضعف، لیک آن حرکت ۵۵۶
حرکت را ثمر بود برکت
وطی غلمان، که اکل جیفه بود؛ ۵۵۷
حرکاتش همه عنیفه بود
رگ و پی را، ضعیف و مست کند ۵۵۸
نکند گر کس، آن درست کند
حرکت، کان ز طبع ناشی نیست؛ ۵۵۹
ثمر آن بجز تلاشی نیست
--- ۵۶۰
گفت: زن مرد را چو سازد پیر
شود از دیدن رخش دلگیر ۵۶۱
رود و با جوان گل رویی
صندلی رنگ و عنبرین مویی ۵۶۲
راز پنهانی، آشکار کند؛
من چه گویم دگر چکار کند؟! ۵۶۳
گفتمش: خانه ی زن آبادان
کز وفا در سرای شو شادان ۵۶۴
صبر آرد که مرد پیر شود
لاله از پیریش زریر شود ۵۶۵
بعد از آن مهر گیرد از وی باز
با جوانی ز جان شود دمساز ۵۶۶
تو از آن زنی که چابک است و جوان
سمنش تازه است و سرو روان ۵۶۷
ماهی، از شیر لب نشسته هنوز؛
نارش، از نارون نرسته هنوز! ۵۶۸
غنچه ی او، نکرده خنده هنوز؛
کشتنیهاش مانده زنده هنوز! ۵۶۹
نرگس او، نگه نکرده هنوز؛
روز مردم سیه نکرده هنوز! ۵۷۰
وحشتی کرده چون پری زدگان
میگریزی چو ز آدمی ددگان؟! ۵۷۱
---
گفت: زن تا جوان بود خوب است ۵۷۲
چون شود پیرف غیر مرغوب است!
گفتم: ای پیشه ی تو کناسی ۵۷۳
زن چو نیکو بود زده تاسی
باز از هر نگاه و هر خنده ۵۷۴
میکشد زار و میکند زنده
چون پسر را رسیده سال به بیست ۵۷۵
باید او را بروز خویش گریست
که گلش رفته رفته خار شود ۵۷۶
چمن سبزه، خار زار شود!
--- ۵۷۷
گفت: چون پیر شد، چه چاره کنم؟!
که نیارم باو نظاره کنم؟! ۵۷۸
---
گفتم: اکنون بهانه میجویی ۵۷۹
خفته یی و فسانه میگویی
گل چو در دست گشت پژمرده ۵۸۰
نتوان داشت خاطر افسرده
گل دیگر بچین شکفته ز باغ ۵۸۱
که کند عطر پروری دماغ
نه که گیری پیاز و بویی سیر ۵۸۲
که ز بویش شود دل و جان سیر
تاجوانی تو و جوان است او ۵۸۳
مهربان شو، که مهربان است او
تا همی بیند از تو دلجویی ۵۸۴
نسپارد طریق بدخویی
تا تو را، مهربانی و یاری است ۵۸۵
زخم عشق تو، در دلش کاری است
ندهد جز تو دل، بیار دگر ۵۸۶
ناورد رو سوی دیار دگر
چون شودپیر، گر تو هم پیری ۵۸۷
نیست حاجت دگر بتدبیری
ور زنت پیر گشته و تو جوان ۵۸۸
ناتوان بودن از غمش نتوان
ترک او گوی و یار دیگر گیر ۵۸۹
خیز و راه دیار دیگر گیر
تا نیازاردت، نیازارش؛ ۵۹۰
ور کند شکوه، مرده انگارش!
خدمت خانه، باری آید ازو؛ ۵۹۱
نیست بیکار، کاری آید ازو!
کودکان تو را، بزرگ کند؛ ۵۹۲
چون سگ از گله منع گرگ کند
زحمت ار میدهد، طلاقش ده؛ ۵۹۳
دعوی ار میکند، صداقش ده
گر نداری صداق، جان داری؛ ۵۹۴
پای رفتن از آن میان داری!
بگذر از آن دیار و، بگذارش؛ ۵۹۵
دل خود، جمع دار از کارش!
گیرم، او را بود هوای دگر؛ ۵۹۶
ندهد کس رهش بجای دگر!
ور بیار دگر کند نظری ۵۹۷
یاری او نمیکند دگری!
گفت: هستند بس زنان ز شبق ۵۹۸
میزنند از شبق طبق بطبق
گفتمش: جان چو رفتن تن چکند؟! ۵۹۹
شده قحط الرجال، زن چکند؟!
سیم کوبند آن دو دلبر مست ۶۰۰
کوفتن را چو دسته نیست بدست
دست حسرت بیکدگر سایند ۶۰۱
از دو هاون بلورتر سایند
نیست چون می که در ایاغ کنند ۶۰۲
فکر ضعف دل و دماغ کنند
گاه سایند صندل و گه عود ۶۰۳
دل از آن سوده صندلم آسود
گفت: زن گر بهشت رو نبود ۶۰۴
دل طلبگار وصل او نبود
ور بود نازنین و ناز آیین ۶۰۵
خلقی از هر طرف کنند کمین
دانه ریزند و دام اندازند ۶۰۶
بلکه طشتش ز بام اندازند
رفته رفته، بخود کنندش رام ۶۰۷
من شوم خود در آن میان بدنام
گفتمش: گل ز باغ چون روید ۶۰۸
همه کس مایل است کش بوید
باغ را، باغبان همی باید ۶۰۹
ورنه از دزد گل نمی پاید
باغ را، باغبان چو بندد سخت ۶۱۰
نبرد هیچ کس گلی ز درخت
ورنه دزدان درش چو باز کنند ۶۱۱
دست بر شاخ گل دراز کنند
باغ خواهی، بباغبانی کوش ۶۱۲
ورنه چون دزد برد گل، مخروش
آشیان گر بباغ گیرد زاغ ۶۱۳
گنه از باغبان بود نه ز باغ
گفت: سلمت، زن یگانه بود ۶۱۴
لیک باید چراغ خانه بود
منکه باید کنم جلای وطن ۶۱۵
که باین روی نیست رای وطن
بسفر هیچگاه زن نبرم ۶۱۶
نقد خود پیش راهزن نبرم
زن پیاده نمی تواند رفت ۶۱۷
رو گشاده نمی تواند رفت
محمل زرنگار میخواهد ۶۱۸
پرده و پرده دار میخواهد!
زن اگر در سفر رفیق من است ۶۱۹
محملش نعش و پرده اش کفن است
منکه خود میگریزم از فاقه ۶۲۰
زیر محمل، چسان کشم ناقه؟!
دوستی، با مکاریم نبود؛ ۶۲۱
طاقت بردباریم نبود
ماند او، من روم به تنهایی؛ ۶۲۲
ورنه کارم کشد برسوایی
من دو منزل، چو از وطن بروم ۶۲۳
زن بماند بخانه من بروم
چاره ام چیست چون عزب مانم ۶۲۴
تشنه، ظلم است خشک لب مانم
در سفر، چون شبق احاطه کند، ۶۲۵
چکند گرنه کس لواطه کند؟!
خود شنیدی چو قحط سال بود ۶۲۶
میته بر آدمی حلال بود!
--- ۶۲۷
گفتم: ای نور عقل را سارق
این قیاسی بود مع الفارق ۶۲۸
مرد، شهوت اگر چه کم راند؛
گل رویش شکفته تر ماند ۶۲۹
ننهد پا بوادی پیری
ندهد پیریش ز جان سیری ۶۳۰
پیش ازین هم خود این سخن گفتی
مشکن گوهری که خود سفتی ۶۳۱
ای که بهر پسر سفر کردی
مثل قحط و میته آوردی ۶۳۲
در مثال تو میته دانی چیست؟!
گوش کن گر سر جدالت نیست! ۶۳۳
میته آن زن بود که پیر بود
یاز زشتی رخش چو قیر بود ۶۳۴
گر زن مهوش جوان نبود
د رعزو بت تو را توان نبود ۶۳۵
پیرزن یار خود توانی کرد
رفع آزار خود توانی کرد ۶۳۶
که ز قحط آنکه خسته حال بود
خورد اگر میته کش حلال بود ۶۳۷
لیک افیون نمیخورد هر چند
داند از جوع بایدش جان کند ۶۳۸
---
گفت: کو سرین خوش پسران ۶۳۹
گنج سیم است و نیست عیب در آن
گفتم: ای یافته سرین چون گنج! ۶۴۰
راحتی دیده، غافلی از رنج
گنج بینی، نبینی آن افعی؛ ۶۴۱
که تو را چون گزد کشد دفعی
زهر مار است، آتش سوزان؛ ۶۴۲
زان به تشویش دانش آموزان
نیستی گر بزهر او معتاد ۶۴۳
خواهی از زهر او بخاک افتاد
--- ۶۴۴
گفت: افسونگر ایمن است از مار
مار را هیچ نیست با من کار ۶۴۵
گفتمش: ای فسونگر این افسون
از که آموختی بگو اکنون؟ ۶۴۶
کاین فسون، آنکه گفت چونت گفت
چه گرفت آنکه این فسونت گفت؟! ۶۴۷
گنج بی افعی است گنج زنان
راحت جان شمار رنج زنان ۶۴۸
---
گفت: زن شمع انجمن آراست؛ ۶۴۹
لیک گویم اگر نرنجی است:
فرجه ی فرج، بحر عمان است؛ ۶۵۰
شورش بحر، آفت جان است
و آن شکاف دگر بود ره کوه ۶۵۱
کوه دارد هزارگونه شکوه
--- ۶۵۲
گفتم: ای نکته دان حریفی چند
با حریفان ستم ظریفی چند ۶۵۳
راست گفتی بیا و بشنو راست
راستی در میانه حاکم ماست ۶۵۴
ای رفیق آنچه خوانیش حمدان
هست ماهی و جان او نمدان ۶۵۵
جای ماهی بغیر دریا نیست
چون برآید همان نفس فانی است ۶۵۶
کوه باشد، مقام سام ابرص؛
کو بود قاتلش مثاب بنص ۶۵۷
رو بدریا، که در بدست آری؛
زورق فقر را شکست آری ۶۵۸
مرو از کوه، کز کمر افتی
مزن آن در که در بدر افتی ۶۵۹
این نه بحر است، منبع جان است؛
چشمه ی پر ز آب حیوان است ۶۶۰
گفت: باغ ارم چو شد نمناک
دل خشنود را کند غمناک ۶۶۱
گفتم: ای در ره خطا زده گام
صبحدم گر بوقت جستن کام ۶۶۲
یعنی از برگ لاله ژاله چکد
باده از لعلگون پیاله چکد ۶۶۳
به که ریزی شب ای رفیق بهان
آب در مخزن جعل ز دهان ۶۶۴
مگرت گوش ازین سخن کر شد
که نجس، تر چو شد نجس تر شد ۶۶۵
گفت: فریاد از فراخی فرج
کس نشد تنگدل ز تنگی شرج ۶۶۶
تنگی فرج نیست جز یک شب
که کند سرخ آن شب از خون لب ۶۶۷
شرج، چون فرج دختر بکر است
عاقلان را چه حاجت ذکر است؟! ۶۶۸
گفتم: ای در طریق دانش لنگ
ای ره روزی تو آمده تنگ ۶۶۹
نوع زن را درین مسدس کاخ
جز مسامات هست بس سوراخ ۶۷۰
همه بهر دخول ساخته نیست
همه را یک نوا، نواخته نیست ۶۷۱
نیست راه دخول، غیر فروج
میکند از شروج فضله خروج ۶۷۲
تو بجای خروج کرده دخول
نیست این کار مردم معقول ۶۷۳
نیست تنگی مناط کار جماع
مرد را عشوه آورد به سماع ۶۷۴
غیر تنگی محاسن دگر است
ورنه سوراخ گوش تنگ تر است ۶۷۵
کوش راه دعا غلط نکنی
خویش را مورد سخط نکنی ۶۷۶
گر بود تنگ تر ای افلاطون
فرجه ی فرج از آنچه هست کنون ۶۷۷
بر نیاید از آن صدف گهری
ندهد نخل آرزو ثمری ۶۷۸
شرج ازین گر فراخ تر باشد
بیخود از کان همیشه زر پاشد ۶۷۹
گفتمت: هان از آن زر سوده
نکنی دامن خود آلوده ۶۸۰
---
گفت: از بیم حیض در تابم ۶۸۱
شب از این غم نمی برد خوابم
کس بآن خانه چون درون آید ۶۸۲
که از آن راه بوی خون آید؟!
--- ۶۸۳
گفتم: ای نرگزیده بر ماده
لعل افگنده، سفته بیجا ده ۶۸۴
رحم زن، که سیمگون صدف است
صدف سیم، پیش آن خزف است ۶۸۵
خود سه ربع از مهی گهر ساید
ربع دیگر عقیق تر ساید ۶۸۶
در سه هفته مدام اگر خیزی
گهر افشانی و درم ریزی ۶۸۷
هفته یی دیگرت، چو نیست درنگ
شاخ مرجان شود عقیقی رنگ ۶۸۸
نه ز بویش دماغ کس گنده
نه ز رنگش نگه پراگنده ۶۸۹
و آن دگر یک که کان زرخوانی
نیست هرگز تهی ز زردانی ۶۹۰
تیشه بر کان، نیازمایی هان؛
که شود آشکار راز نهان ۶۹۱
همه کس بر تو ریشخند کنند
دلت آزرده از گزند کنند ۶۹۲
گرت افتد میان خلق گذر
از خجالت برون نیاری سر ۶۹۳
رنگ آن بر رخ آورد یرقان
بوی آن بر دل آورد خفقان ۶۹۴
گفت: زن راست صورتی چون شمع
مرد را صورت است و معنی جمع ۶۹۵
پسران دیگر و زنان دگرند
آه ازین مردمان که بیخبرند ۶۹۶
گفتمش: با من این قمار مباز
رستم اندر میان، تو رخش متاز! ۶۹۷
پسران، از طراوت و خوبی
جلوه ی سرو و قامت طوبی ۶۹۸
روی چون لاله، موی چون سنبل؛
چشم چون نرگس و، لب چون گل ۶۹۹
جبهه یی چون ستاره ی سحری
جلوه یی چون خرام کبک دری ۷۰۰
تیغ ابرو و خنجر مژگان
این یکی همچو تیر و آن چو کمان ۷۰۱
شکن طره ی بناگوشی
مشک کافور را هم آغوشی ۷۰۲
رطب لب، شکوفه ی دندان
دهنی همچو غنچه ی خندان ۷۰۳
سیم و سیماب ساعد و سینه
سرب و ساق و سرین سیمینه ۷۰۴
عنبر گیسوان و نافه ی ناف
شکمی به ز قاقم شفاف ۷۰۵
دست و پای سفید بلوری
هر ده انگشت شمع کافوری ۷۰۶
کف رنگین، بنن مخضوبش
که نوشتند غیر مغضوبش ۷۰۷
گردنی به ز آهوان حرم
غبغبی به ز سیب باغ ارم ۷۰۸
تنکی نرمتر ز بالش شاه
دلکی سخت تر ز سنگ سیاه ۷۰۹
دلبری نازکی و شیرینی
کافری زیرکی و خودبینی ۷۱۰
کبر و ناز و کرشمه، غنج، دلال
دشمنی، دوستی، فراق وصال ۷۱۱
نگه زیر چشم پنهانی
خنده ی کنج لب که میدانی ۷۱۲
عشوه یی کز دل آتش انگیزد
غمزه یی کز نگاه خون ریزد ۷۱۳
خواستن خونبها و خونریزی
عذر خواهی و فتنه انگیزی ۷۱۴
رفتن امروز و آمدن بمهی
کشتن و زنده کردن از نگهی ۷۱۵
وعده و خلف وعده از نیرنگ
ساختن سوختن بصلح و بجنگ ۷۱۶
نرد شطرنج باختن بهوس
باختن لیک بردن از همه کس ۷۱۷
نامه خواند جواب ننوشتن
انگبین را بزهر آغشتن ۷۱۸
ناله ی عاشقان پسندیدن
گریه دیدن بگریه خندیدن ۷۱۹
بی سبب، رنجش از وفادارن
بی گنه، خشم کردن از یاران ۷۲۰
باز حلوای آشتی خوردن
تلخی از کام عاشقان بردن ۷۲۱
بستن صید روز و شب و مه سال
از چه؟ از دام زلف و دانه ی خال! ۷۲۲
جامه زیبی و جامه ی زیبا
همه زرکش از اطلس و دیبا ۷۲۳
هوس زینت و هوای شراب
گشت بستان و باغ در مهتاب ۷۲۴
دسته ی گل بدست، چون مستان
بردن دل، ز دست بیدستان ۷۲۵
همه شب تا بروز می نوشی
روز تا شب ز باده بیهوشی ۷۲۶
صبحدم از خمار آشفتن
وز صبوحی چو غنچه بشگفتن ۷۲۷
ساغر می گرفتن و دادن
مست کردن، بمستی افتادن ۷۲۸
جام بر لب نهادن لب کشت
همچو غلمان و حور باغ بهشت ۷۲۹
مست رفتن بباغ و گل چیدن
گل فشاندن بسبزه غلطیدن ۷۳۰
مست کردن، بجرعه یی همه را
پست کردن ز شرم زمزمه را ۷۳۱
گه کشیدن چو بلبلان آهنگ
گه رساندن چو زهره چنگ بچنگ ۷۳۲
خلوتی ساختن، پی خفتن
که بدو قصه ی نهان گفتن ۷۳۳
رحم و انصاف و شرم و مهر و وفا
ظلم و بیداد و خشم و جور و جفا ۷۳۴
هر چه دارند ز آشکار و نهان
آن سیه کاکلان کج کلهان ۷۳۵
دختران ندیده شوی لطیف
همه دارند این حریف ظریف ۷۳۶
جز دو عضوی که خاصه ی مرد است
که یکی زوج و آن دگر فرد است ۷۳۷
دختران را بود دو عضو دگر
که بود مایه اش ز شیر و شکر ۷۳۸
یکی آن عضو کآذرش گفته:
گل نشکفته، در ناسفته ۷۳۹
و آن دگر مشکبو دو حقه ی عاج
که صفا کرده از سمن تاراج ۷۴۰
دو بلورین حباب چشمه ی سیم
که برانگیزدش ز چشمه نسیم ۷۴۱
خون کند نار نورس پستان
دل نارنج و نار در بستان ۷۴۲
این دو عضو، آن دو عضو، کو انصاف؟!
منصف ار نیستی ز عقل ملاف! ۷۴۳
دیده از دام خط شدت تاریک
غافلی از کمند گیسو لیک ۷۴۴
ای بسا صید کو ز دام بجست
ولی از حلقه ی کمند نرست ۷۴۵
از یکی رشته اند دام و کمند
دام کوته بود، کمند بلند ۷۴۶
هر دو از جای برآورند دمار
نبرد صرفه لیک مور ز مار ۷۴۷
مور گر پای در شکر دارد
مار هم گنج زیر سر دارد ۷۴۸
---
گفت: آری ولی چه چاره کنون ۷۴۹
که دلم برده نو خطی بفنون
چاره یی کن که ترک ناز دهد ۷۵۰
دل که از من گرفته باز دهد
که تو هر جا روی ز پی آیم ۷۵۱
گر به بغداد گر به ری آیم
--- ۷۵۲
گفتم: ای دامن تو آلوده
سر بسر گفته ی تو بیهوده ۷۵۳
دوستی از دو سر خوش است آری
ورنه، رو سوی دشمنی آری ۷۵۴
تا دو کس رشته را نگه دارند
بهم از ربط هر دو ره دارند ۷۵۵
چون سر رشته این ز دست نهد
آن دگر، رشته را ز دست دهد ۷۵۶
از دو سو آنچه تازیانه زن است
فعل مرد است و انفعال زن است ۷۵۷
پسران، ز انفعال چون دورند
خدمتی میکنند و مزدورند ۷۵۸
بزبان دوستند، لیک ز دل
دشمنند وز کار خویش خجل ۷۵۹
اگر از دستشان برآید کار
میرسانند از جفا آزار ۷۶۰
گفت با من یکی ز درویشان
که: چو پرسند حرفی از ایشان ۷۶۱
نپسندند خویش را بدنام
باز گویند با خواص و عوام ۷۶۲
کاین گروهی که مایلند بما
یک زبانند و یک دلند بما ۷۶۳
بتقاضای خویش مشغولند
لیک فاعل نیند و مفعولند ۷۶۴
چون حکایت باین مقام کشید
در جوابم زبان بکام کشید ۷۶۵
می ندانم رسید صبح بشام
که به تصدیق من گسست کلام ۷۶۶
یا ز طول سخن ملول افتاد
که حدیث منش قبول افتاد ۷۶۷
الغرض، جای دوستان خالی
که ببینند صحبت قالی ۷۶۸
کاو چها گفت و من چها گفتم
گفتم آشفت و گفت آشفتم! ۷۶۹
نه در آن سینه مانده کینه ی من
نه ازو کینه یی بسینه ی من ۷۷۰
او لب از بنگ و من ز می شسته
سبزه و ارغوان بهم رسته ۷۷۱
هر چه من گفتم، او جوابی داد
من زر افشاندم، او لعابی داد ۷۷۲
نیک و بد را باو شمردم، لیک
نیک را بد شمرد و بد را نیک! ۷۷۳
رفته رفته از آنچه در سر داشت
پرده از روی کار خود برداشت ۷۷۴
هر دری کو گشاد، من بستم
تا ز قید مخالبش رستم ۷۷۵
می گشادم دری که او می بست
از کمندم نشد تواند جست ۷۷۶
ما درین حرف رندکی طرار
همچو دزدان درآمد از دیوار ۷۷۷
گفت: کاحسنت آمدی فایق
ای به پند تو زیرکان شایق ۷۷۸
آنچه گفتید از سؤال و جواب
بود حرف تو برطریق صواب ۷۷۹
هم دری کاو گشاد بستی تو
بس طلسمات را شکستی تو ۷۸۰
غیر یکدر که خود نشد مسدود
باز بوده است و باز خواهد بود! ۷۸۱
---
گفتمش: ای قمار باز دغل ۷۸۲
ای ترا دفتر حیل به بغل!
از شیاطین روزگاری تو ۷۸۳
از عزازیل یادگاری تو
در ره مکه میر قافله ی ۷۸۴
آری الحق رشید سلسله ی
یافتم کز چه در درآمده ی ۷۸۵
حیله در حیله پرور آمده ی
بشنو آندر که گفته ی باز است ۷۸۶
در دیگر باین در انباز است
هر دو مانده است باز از آغاز ۷۸۷
تا بانجام نیز ماند باز
بستن این دو در زحمدان است ۷۸۸
قلم، آرایش قلمدان است
ایندو در را نگاهبان ز خواص ۷۸۹
نام کناس شد، لقب غواص
لیک، بین زین دو در چه برخیزد؟! ۷۹۰
خود ازین گه، وز آن گهر خیزد!
بیش ازین دردسر نمیدهمت ۷۹۱
تا نخواهی خبر نمیدهمت
آذر، از گفتگو زبان در بند ۷۹۲
عیب خود گو، ز عیب مردم چند؟!
بی هوس در جهان نبوده کسی ۷۹۳
هر کسی راست در جهان هوسی
هر که در زیر این نگون طاق است ۷۹۴
هوسی را که کرده مشتاق است
همه گرد یک آستانه نیند ۷۹۵
همه مرغ یک آشیانه نیند!
میل این مردمان که می بینی ۷۹۶
یا بترشی است، یا بشیرینی
در مزاجی که بلغم افزون است ۷۹۷
ز آرزوی شکر دلش خون است
در مزاجی که کرده صفرا جوش ۷۹۸
سرکه خواهد نه انگبین، خاموش!
هر که را میل در سرشت بود ۷۹۹
گر بدوزخ رود، بهشت بود
و آنکه در دل نباشد او را میل ۸۰۰
خواند او و النهار را و اللیل
میل، خود چشمه یی است جوشیده ۸۰۱
دل از آن چشمه آب نوشیده
صاف آن آب، آتش عشق است ۸۰۲
همه موجس کشاکش عشق است
خنک آن آب صاف پاک ضمیر ۸۰۳
که شد از روی حسن عکس پذیر
حسن وعشقند، گرم راز و نیاز ۸۰۴
نامشان لعبت است، لعبت باز
حسن را صد هزار آیینه است ۸۰۵
عشق آیینه دار دیرینه است
هر چه آن مظهر جمال بود ۸۰۶
عشقبازی آن کمال بود
لیک دامان پاک خواهد عشق ۸۰۷
دل حزین، سینه چاک خواهد عشق
عشق را جان من نشانیها است ۸۰۸
کار عشاق، جان فشانیها است
غرض من، بجز نصیحت نیست ۸۰۹
از نصیحت غرض فضیحت نیست!
شب که از رشک ز انجمن رفتم ۸۱۰
غیر پیش تو ماند و من رفتم
روزش از هر دو باز جستم حال ۸۱۱
کردم آن ماجرا ز هر دو سؤال
غیر گفت و ز رشک جانم سوخت ۸۱۲
تو نگفتی و صد گمانم سوخت!
بشنوید ای معشر آزادگان ۸۱۳
این حکایت از دل از کف دادگان
بشنوید ای از جهان وارستگان ۸۱۴
شرح حال خستگان، از خستگان
بشنوید ای آشنایان راز عشق ۸۱۵
نغمه های سینه سوز از ساز عشق
قصه یی از حال پاکان بشنوید ۸۱۶
گفتگوی دردناکان بشنوید
سرگذشتی دارم از تأثیر عشق ۸۱۷
نقلی از گیرایی و زنجیر عشق
در خراسان، مهبط روح الامین ۸۱۸
مشهد مولای هشتم، شاه دین
میگذشتم از گذرگاهی شبی ۸۱۹
ناگهان آمد بگوشم یا ربی
زان صدا، جوشید خون سینه ام ۸۲۰
زان صدا، نوشد غم دیرینه ام
زان صدا، تن را زجان پرداختم ۸۲۱
زان صدا، خود را دگر نشناختم
زان صدا، دست و دلم از کار ماند ۸۲۲
زان صدا، پای من از رفتار ماند
زان صدا، پیغام جانانم رسید؛ ۸۲۳
زان صدا، فرمان سلطانم رسید!
زان صدا، بر من شد آسایش حرام؛ ۸۲۴
زان صدا، از آشنا آمد پیام!
آری آری، جان فدای آشنا؛ ۸۲۵
آشنا داند صدای آشنا!
در سراغ آن صدا با جان شاد ۸۲۶
میدویدم هر طرف چون گرد باد
یافتم آخرگه، از ویرانه یی ۸۲۷
ناله یی میآید از دیوانه یی
رفتم و دیدم که در کاخی خراب ۸۲۸
خسته یی افتاده با چشم پر آب
در شکنج دام، مرغ بی پری ۸۲۹
برده زیر بال از محنت سری
بیدلی، پیری، غریبی، خسته یی ۸۳۰
دل بزنجیر محبت بسته یی
عندلیبی، از نو افتاده یی ۸۳۱
ز آشیان خود جدا افتاده یی
سروری، از دوده ی اهل قبول ۸۳۲
سیدی از زمره ی آل رسول
بیکسی، بیخان و مانی، عاشقی؛ ۸۳۳
همچو من، در عاشقیها صادقی
از چراغی، کرده روشن محفلی ۸۳۴
وز دل من داشت محزون تر دلی
عاری از آمیزش هر فرقه یی ۸۳۵
خویش را پیجیده زیر خرقه یی
خرقه یی مانند جیب صبح چاک ۸۳۶
خرقه یی چون دامن خورشید پاک
که در آن بیت الحزن یعقوب وار ۸۳۷
میچکیدش خون، ز چشم اشکبار
کو چو مرغی که بنالد در قفس ۸۳۸
میطپیدش دل بسینه هر نفس
گاه گاه، آهی کشیدی از جگر ۸۳۹
آتش دل در زدی بر خشک و تر
دمبدم، از دیدگان خون ریختی ۸۴۰
آتش و آبی بهم آمیختی
شکر لله، سیل اشک قطره بار ۸۴۱
آبی آورد از کرم بر روی کار
ورنه آن آتش که او افروختی ۸۴۲
از شرارش عالمی را سوختی
راه صحبت بسته با بیگانگان ۸۴۳
ناله یی میکرد چون دیوانگان
در میان ناله های زار خویش ۸۴۴
میسرود این نغمه از افکار خویش
رحمی آخر بر من ای صیاد کن ۸۴۵
یا مرا بفروش، یا آزاد کن؟!
از پریشان نالی آن عندلیب ۸۴۶
وز خروش دلخراش آن غریب
یافتم، کو دل بیاری باخته است ۸۴۷
حیله سازی کار او را ساخته است!
در دلش داغی ز عشق مهوشی است ۸۴۸
در درونش از محبت آتشی است
دلبری بر وی دگرگون کرده حال ۸۴۹
شخ کمان صیادی او را بسته بال!
دل ز دستش برده، چشم پر فتی ۸۵۰
کرده تاراج متاعش رهزنی
در طریق عشق، جانش سالک است ۸۵۱
عشق، اقلیم دلش را مالک است
آری، از عشق است، عشق این کارها؛ ۸۵۲
گرم از عشق است این بازارها
در دو عالم، رتبه اش والاست عشق ۸۵۳
هر چه گویم، از همه بالاست عشق!
نور خورشید و مه، از عشق است عشق؛ ۸۵۴
شور درویش و شه، از عشق است عشق
تا نگردد عشق در دل کارگر ۸۵۵
ناله راهرگز نباشد این اثر
با دل اهل دل، ای صاحب هنر ۸۵۶
ناله ی بلبل کند کار دگر
ورنه، مرغان دگر هم هر بهار ۸۵۷
نغمه ها دارند بر هر شاخسار
ناله ی بلبل، ز مرغان دگر؛ ۸۵۸
بیشتر از عشق گل دارد اثر
خاصه آن بلبل، که در کنج قفس ۸۵۹
نالد از جور گل و بیداد خس
باری، از عشقش چو دیدم ناتوان ۸۶۰
گشتم از راه ادب سویش روان
دست بر سینه گرفتم بنده وار ۸۶۱
پیش رفتم جان بکف بهر نثار
چون سلامش کردم، آمد در خروش ۸۶۲
خونش از آواز من آمد بجوش
زان خوش آمد از من آن فرزانه را ۸۶۳
کآید از دیوانه خوش، دیوانه را
هم زبان گشتم ز یاری هر دمش ۸۶۴
حرفها گفتم، بحرف آوردمش
اندک اندک، بامنش دل نرم شد ۸۶۵
رفته رفته، صحبت ما گرم شد
دیدم اندر بحر عشقش چون غریق ۸۶۶
گفتمش گستاخ، کای پیر طریق!
کیست یارت؟ کت دل اندر فکر اوست؟! ۸۶۷
چیست نامش؟ کت زبان در ذکر اوست؟!
گفت: پندی دارم از کارآگهان ۸۶۸
نام جانان باید اندر جان نهان
گفتم: آن نوباوه ی باغ دلت ۸۶۹
میگذارد پنبه بر داغ دلت؟!
یا بنیش غمزه ی پنهان خویش ۸۷۰
میزند بر سینه ی ریش تو نیش
خواند بر من، از جناب مولوی ۸۷۱
این دو مصراع از کتاب مثنوی:
عاشقم بر لطف و بر قهرش بجد ۸۷۲
بوالعجب من، عاشق این هر دو ضد!
باری از هرجا حدیثی گفته شد ۸۷۳
گوهری چند از حکایت سفته شد
لشکر اندوه، ناگه بست صف ۸۷۴
باد نومیدی وزید از هر طرف
شمع محفل از نسیم افسرده شد ۸۷۵
خاطر درویش، بس آزرده شد
ساعتی در زیر خرقه سر نهفت ۸۷۶
پس برون آورد سر از خرقه گفت:
ای خدا، این بود آخر قسمتم؟! ۸۷۷
در میان عشقبازان حرمتم!
ای خدا، ویرانه ام را نور نیست ۸۷۸
آخر این ویرانه کم از طور نیست؟!
شمع من، در جای دیگر روشن است ۸۷۹
مسکن من، گلخنی بی روزن است
من بحال او، واو بر حال خویش؛ ۸۸۰
دیده گریان داشتیم و سینه ریش
داغ محرومی بجان و، جان بلب؛ ۸۸۱
بود کار هر دو این تا نیم شب
ناگهان از در درآمد دلبری ۸۸۲
شهر بند صبر را، غارتگری
همچو ماه چارده حسنش تمام ۸۸۳
صدهزاران یوسف مصرش غلام
دلبری، در بردن دلها دلیر ۸۸۴
در شکنج کاکلش، صد دل اسیر
قامتش سروی، نه سرو بوستان! ۸۸۵
عارضش ماهی، نه ماه آسمان
آری آری، سرو را رفتار نیست ۸۸۶
آری آری، ماه را گفتار نیست
آفتی، با هر خرامش هم عنان ۸۸۷
فتنه یی با هر نگاهش، هم زبان
پیش پیشش، شمع کافوری بدست؛ ۸۸۸
نوشخندان قدح پیمای مست
آمدو چون شاخ گل یک سو ستاد ۸۸۹
پیر مسکین، همچو برگ از پا فتاد
آمد و با طلعتی، چون شمع طور ۸۹۰
پرتو افگن شد بر آن بزم حضور
کرد روشن عارضش ویرانه را ۸۹۱
آتشی در جان زد آن دیوانه را
از فروغ روی او بر ما گذشت ۸۹۲
ز آتش طور، آنچه بر موسی گذشت!
گشت از تغییر حال پیر فاش ۸۹۳
آنچه میکوشید اول در خفاش
بود گویا این اثر از آه او ۸۹۴
کان شب از پرده برآمد ماه او
د رمیان عاشقان، ای اهل هوش ۸۹۵
هست راهی غیر راه چشم و گوش
چیست دانی نام آن ره، راه دل ۸۹۶
منزل آن راه، خلوتگاه دل
عشق، کو را آگهی از آن ره است ۸۹۷
از دل معشوق وعاشق آگه است
از دو جانب میدهد پیغامها ۸۹۸
کامها جویند، از ناکامها
عشق، چون احوال آن رنجور دید ۸۹۹
تیرگی آن شب دیجور دید
از همان ره رفت سوی آن جوان ۹۰۰
گفت یک یک حال پیر ناتوان
رفت چون خون، در رگ و در پوستش ۹۰۱
داد آگاهی ز حال دوستش
گفت حال پیر و زاری دلش ۹۰۲
وندر آن شب تیرگی محفلش
مضطرب کرد آن بت طناز را ۹۰۳
در روش آورد سرو ناز را
تا بخلوتگاه درویشش رساند ۹۰۴
پیش آن درویش دل ریشش رساند
آفرین بر عشق باد و یاری اش ۹۰۵
عزت اندر عزت آمد خواریش
لب ببند ای خامه از گفت و شنو ۹۰۶
این سخن بگذار و سوی پیر رو
چون گذشت از شب به این آیین دو پاس ۹۰۷
رو بجانان کرد پیر و بیهراس
گفت: این خواب است یا بیداری است ۹۰۸
کت بیاران التفات و یاری است؟!
گریه های نیم شب، آه سحر ۹۰۹
پیش ازین هرگز نمیکرد این اثر
بر رخم یا رب که این در باز کرد ۹۱۰
رشته ی هجرم که از پر باز کرد
این گره، نومیدی از کارم گشود؛ ۹۱۱
عقده اززلف شب تارم گشود
بود از نومیدی آن آه کش ۹۱۲
کآمدی از پرده بیرون ماه وش
آسمانم باز تشریف وصال ۹۱۳
داد و افزونی مرا در دل ملال
ز آنکه، در هجران صبوری داشتم ۹۱۴
صبر در اندوه دوری داشتم
رفته بود از خاطرم وصلت مدام ۹۱۵
با فراقت داشتم خو صبح و شام
کرده بودم قطع امید وصال ۹۱۶
داشتم خرسند خود را در خیال
آنکه وصلم کرده روزی، وه که باز ۹۱۷
کرده بهر حیرتم فکر دراز
پاره یی نالید و پس خاموش شد ۹۱۸
چند فریادی زد و از هوش شد
رفت چون از هوش، پیر تنگدل ۹۱۹
کرد روشن شمع را آن سنگدل
پس ز جا برخاست سرگرم جفا ۹۲۰
کاکل مشکین فگنده بر قفا
با غلامان کمر زرین مست ۹۲۱
رفت و در بروی یار خویش بست
چون ز بزم آن ماه در در گوش رفت! ۹۲۲
پیر تا آمد بهوش، از هوش رفت
بار دیگر، هوشش آمد چون بسر ۹۲۳
کرد از حسرت بهر جانب نظر
دید روشن شمع آن کاشانه را ۹۲۴
یافت از جانان تهی آن خانه را
می کشید از سینه ی گرم، آه سرد ۹۲۵
با دل بیتاب من کرد آنچه کرد
ناله یی چند از دلش بی اختیار ۹۲۶
سر زد و در گریه آمد زار زار
از دو دیده ریخت اشک لاله گون ۹۲۷
کرد از هر سو روان دریای خون
مرغ روحش در قفس چندی طپید ۹۲۸
دست زد پیراهن طاقت درید
حرف چند آنگاه، خون آلود گفت ۹۲۹
گفت و هر دردش که در دل بود گفت
گفت: آه از جور گردون، آه آه! ۹۳۰
شد شبم روشن، ولی روزم سیاه!
آنکه روشن کرد شمع و باز رفت ۹۳۱
شمع جانم را بکشت از ناز رفت
نور شمعم، آتشی بر جان زده است ۹۳۲
آتشی بر جانم، از هجران زده است
پرتو شمع، آتشی افروخته است ۹۳۳
کز شرارش، خرمن من سوخته است
شمع را، گر پرتو این است و صفا ۹۳۴
یار را، گر یاری این است و وفا
روزنم را، روشنایی نیست نیست! ۹۳۵
گلشنم را، دلگشایی نیست نیست!
لیک از آن شادم، که نور شمع باز، ۹۳۶
میدهد یاد از رخ آن سروناز
داشتم از گردش گردون عجب ۹۳۷
کز چه یا رب آن نگار نوش لب
داد خشنودیم از دیدار خویش ۹۳۸
چون مهم بنمود شب رخسار خویش
چون بخاطر یاد یاران آمدش ۹۳۹
یاد از شب زنده داران آمدش
آنکه یک دم بر سرم ننشست و رفت ۹۴۰
در بروی آشنایان بست و رفت
یافتم آن مه، چو تنهاییم دید ۹۴۱
در غم هجران، شکیباییم دید
طاقتم دانست و صبرم آزمود ۹۴۲
آمد و آن روی چون ماهم نمود
تا شوم ا زدیدنش دل ریش تر ۹۴۳
حیرتم گردد ز اول بیشتر
آری از هجران شود آن دل فگار ۹۴۴
کاو زمانی سر برد در وصل یار
الفراق، ای طاقت و آرام و خواب ۹۴۵
الوداع ای عقل و هوش و صبر و تاب
وه که لیلی شد روان با کاروان ۹۴۶
ماند مجنون، از دو جشمش خون روان
وه که شیرین سوی مشکو برد رخت ۹۴۷
ماند فرهاد حزین شور بخت
وه که یوسف جست چون آهو ز دام ۹۴۸
ماند در زنان زلیخا تلخکام
وه که غافل رفت ایاز نوشخند ۹۴۹
ماند محمود حزین سرور کمند
وه که عذرا رفت از مجلس برون ۹۵۰
ماند وامق با دلی لبریز خون
شاخ گل، از رفتن گل خار ماند ۹۵۱
وای بر یاری که دور از یار ماند!
همرهان رفتند و من چون نقش پا ۹۵۲
بر سر ره ماندم از ایشان جدا
حال من داند جدا زان قافله ۹۵۳
گوسفندی لنگ، کو ماند از گله
حال من داند جدا از وصل دوست ۹۵۴
خسته یی کو را بوصل دوست خوست
حال من داند جدا زان ماهوش ۹۵۵
تشنه یی، کو جان سپارد از عطش
این بگفت و لب ز گفتن باز بست ۹۵۶
در کنار بزم خاموشان نشست
تا سحر صد بار مرد ژنده پوش ۹۵۷
هر نفس از هوش رفت آمد بهوش
ای خدا مردیم از جور فلک ۹۵۸
تا بکی باشد چنین دور فلک
درد مردان، از چه یارب بی دواست؟! ۹۵۹
کام دونان، از چه از گردون رواست؟!
آدم از حوا جدا نالان و زار ۹۶۰
مطلب شیطان روا از روزگار
پیکر هابیل مسکین غرق خون ۹۶۱
چهره ی قابیل ظالم لاله گون
بیگنه از خون یحیی طشت پر ۹۶۲
دامن زن از خیانت پر ز در
هیزم آتش، تن پاک خلیل؛ ۹۶۳
دعوی نمرود، شرکت با جلیل
قیمت یوسف، ز گردون بندگی ۹۶۴
برده اخوان، کامها از زندگی!
کلبه ی هارون و موسی گلخنی ۹۶۵
مجلس فرعون، زیبا گلشنی
عیسی اندر دار محنت سرنگون ۹۶۶
شادمانی یهود، از حد فزون
احمد اندر غار، از مردان نهان؛ ۹۶۷
خاطر بوجهلیان شاد از جهان
شیر یزدان، جرعه نوش از زهر تیغ ۹۶۸
پور ملجم، مست عشرت ای دریغ!
فاطمه را، سینه پر داغ محن ۹۶۹
جان جعده شاد از قتل حسن
اهل بیت احمدی، در اضطراب ۹۷۰
آل سفیان رفته در بستر بخواب
تشنگان کربلا، زار وغمین ۹۷۱
کوفیان سیراب از ماء معین
کام زندیقان، میسر از سپهر ۹۷۲
روی صدیقان زریری همچو مهر
آری آذر، یار چون اهل است اهل ۹۷۳
در رهش این رنجها، سهل است سهل
حضرت معشوق، اگر این رنجها ۹۷۴
می پسندد خوشتر است از گنجها
عاشقان را، در طریق بندگی ۹۷۵
جان سپردن خوشتر است از زندگی
سر نمی پیچیم ز خاطر خواه دوست ۹۷۶
می پسندم هر چه خاطر خواه اوست
ای که بود تن ز گلت نرم تر ۹۷۷
کاش رخت بد ز خوی شرم تر
گر ز خوی شرم رخت تر بدی ۹۷۸
رنج حریفان ز تو کمتر بدی
ای که زدی طعنه ام از موی تن ۹۷۹
پاک نه ای، طعنه بپاکان مزن
سینه ی من، مویی اگر داشته است؛ ۹۸۰
طعنه بر آن زن، که چرا کاشته است؟!
ای که دلت از خوشیم ناخوش است ۹۸۱
سینه ام آتشکده، دل آتش است!
بر سر آن آتش افروخته ۹۸۲
موی مگو، دود دل سوخته
آنچه زنت گفته فراموش کن ۹۸۳
قصه یی از اهل دلی گوش کن
نادره گویی، ز مهان سرفراز ۹۸۴
گفت: ازین پیش بسالی دراز
بود جوانی، ز مه افزون صفاش ۹۸۵
راحت جانی، همه جانها فداش
لعل ترش، ناشده از خط سیاه؛ ۹۸۶
بر شکرش مورچه نابرده راه
پاک، ز آلایش مو سینه اش ۹۸۷
روسیه از زنگ نه آیینه اش
داشت ز خویشان، صنمی در حرم؛ ۹۸۸
تازه نهالی، حرم از وی ارم
خنده شکر پاش و دهان شکرین ۹۸۹
سرو قد و گلرخ و نسرین سرین
خال سیه، گوشه نشین لبش ۹۹۰
زلف، رسن تاب چه غبغبش
هر دو، چو گل رخ بهم افروخته؛ ۹۹۱
شمع صفت، ز آتش هم سوخته
بسته بهم کاکل و زلف سیاه ۹۹۲
این بخور افگنده کمند، آن بماه
هم به دی تیر و بهار و خزان ۹۹۳
آن شده زین کامروا، این از آن
شام و سحر، صحبت هم کامشان ۹۹۴
دور زهم، منقطع آرامشان
خفته شب و روز، در آغوش هم ۹۹۵
از خم مو، حلقه کش گوش هم
لابه کنان، زن بزبان آوری ۹۹۶
کی مه تو، رشک مه خاوری
ماه نبینم، نه گرش روی تست؛ ۹۹۷
مشک نبویم، نه گرش بوی تست!
بیتو، دل اندر چمنم شاد نیست؛ ۹۹۸
با تو ز سرو و سمنم یاد نیست
دوری تو، گر بودم، بهر تست ۹۹۹
کاش رسد بیشترم بر نخست
زندگیی، کت نکنم بندگی؛ ۱۰۰۰
مرگ مرا، خوشتر از آن زندگی
لیک ز کار تو، در اندیشه ام ۱۰۰۱
در بغل سنگ بود شیشه ام!
کاین همه دلگرمی و دلبستگی ۱۰۰۲
گردد بیقیدی و وارستگی
من، بتو آمیزشم از کودکی است؛ ۱۰۰۳
با تو گرم تن دو بود، جان یکی است
رو، که من از خوی تو ایمن نیم؛ ۱۰۰۴
ایمن اگر شد دگری، من نیم
ز آنکه میان زن و مرد است فرق ۱۰۰۵
این بلب ساحل و آن گشت غرق
زن، چه به بیگانه شود آشنا ۱۰۰۶
میکشدش شوی بجرم زنا
شوی، زن نو کند و عار نیست؛ ۱۰۰۷
آه، که یک شوی وفادار نیست!
قبله ی زن، جبهه ی یک شوی و بس ۱۰۰۸
مرد بتی سجده کند هر نفس؟!
خیر زنان دید احد ذوالجلال ۱۰۰۹
گفت: بزن نیست دو شوهر حلال
دید چو کم طاقت مردان خام ۱۰۱۰
گفت که: زن چار کند بر دوام
ور کشدش دل بوصال کنیز ۱۰۱۱
آنچه بها داد حلال است نیز
گر چه کنون گرنه نمی بینمت ۱۰۱۲
زنگ در آیینه نمی بینمت
ترسمت، این عهد نماند بجای ۱۰۱۳
پایه ی این مهد نماند بپای
سر بزمین دست بسر بر زنان ۱۰۱۴
آن ز تو بینم که ز مردان زنان
بر زن، اگر شوی بود پای زن؛ ۱۰۱۵
جان نبرد هیچ زن، ای وای زن!
تا دهد آن ساده زنخ را فریب ۱۰۱۶
داده بمژگان زنم دیده زیب
گفته از اینگونه سخنها بسی ۱۰۱۷
رسته نه از شعبده ی زن کسی
مرد پذیرفت وفای عروس ۱۰۱۸
چون کند، این ساده دل، آن چاپلوس؟!
دید چو آن گونه زبان آورش ۱۰۱۹
هر چه شنید، آمد ازو باورش
بسته ز نوعهد وفا دوست وار ۱۰۲۰
کرده بسوگند عظیم استوار
بوده بسی سال چنین یار هم ۱۰۲۱
زیسته خشنود ز دیدار هم
تا شبی آن زلف پریشان کشید ۱۰۲۲
خفت و بجز خواب پریشان ندید
صبح، که زد تکیه چو افراسیاب؛ ۱۰۲۳
بر سر کرسی سپهر آفتاب
شد به سیاووش شبش دشنه تیز ۱۰۲۴
گشت فرنگیس فلک اشکریز
ساده دل، آسوده ز یارش درون ۱۰۲۵
رفت ز خانه بتماشا برون
دید یکی ترک ز دشت آمده ۱۰۲۶
بر سر بازار بگشت آمده
پیل فگن، شیر شکن، شرزه ببر؛ ۱۰۲۷
ببر قوی پنجه ی باز و سطبر
از زنخش، موی رسیده بناف ۱۰۲۸
تازه فرود آمده از کوه قاف
از سرش و سینه و ساق درشت ۱۰۲۹
موی خشن سر زده چون خار پشت
طاقیه، از چرم پلنگش بسر ۱۰۳۰
پیرهن،، از پشم هیونش ببر
قیضه بتن بسته ز موی زهار ۱۰۳۱
بیضه رهانیده ز نیفه ازار
پشته یی، از هیزم خشکش بدوش؛ ۱۰۳۲
جانب شهر آمده هیزم فروش
لیک، خریدار بباز نه؛ ۱۰۳۳
جنس ببازار و خریدار نه
دید چو درمانده و سرگشته اش ۱۰۳۴
سوخت دل از اختر برگشته اش
ریخت بدامن ثمن هیزمش ۱۰۳۵
داد خلاصی ز رخ مردمش
گفت: برو تا بفلان رهگذار ۱۰۳۶
پیش فلان خانه فرود آر بار
ترک گرفتش ره و شد خوی فشان ۱۰۳۷
تا در آن خانه که دادش نشان
گشت چو بر حلقه ی در دست زن ۱۰۳۸
از هوس شوی ز جا جست زن
دید چو از رخنه ی در شوی نیست ۱۰۳۹
باز نکردش در و، پرسید کیست؟
گفت: اتونجی مین آتوم تاش تامور ۱۰۴۰
گاه اوتون ساتغوجیم گاه کومور
گفت: کسی نیست درین خانه رو! ۱۰۴۱
در نگشایند به بیگانه رو!
گفت: شاغین لوک یا غیر و یوک آغیر ۱۰۴۲
قان ایلادیک بسکه با غیر دینگ با غیر
ایو ایا سی گوردی مینی یول آرا ۱۰۴۳
آغچه بیروب، توردی ساق وسول آرا
بیردوم اوتون بیردی بوایودن سوراغ ۱۰۴۴
کیسمیشیدوم یوقسا بویولدین ایاغ
آچ قاپونی قاندا دیسانک یوک سالیم ۱۰۴۵
ایستاما یولدین والدن قالیم
چون سخن ترک بزن در گرفت ۱۰۴۶
بند بناچار ز در برگرفت
کرد بسر، معجر زر تار خویش؛ ۱۰۴۷
گفت: در این گوشه فگن بار خویش
ترک، روان گشت که آرد فرود ۱۰۴۸
بارو برون آید از آن خانه زود
باد زد و جیب قمیصش درید ۱۰۴۹
زن نظر افگند بآن سو چه دید؟!
دید چو گلزار ارم بیشه یی ۱۰۵۰
گفت بود نخل قوی ریشه یی
گفت: بود شاخ نبات من این ۱۰۵۱
رسته ازین نخل حیات من این
دید یکی ریخته از خاره شمع ۱۰۵۲
سیصد و شصتش رگ و پی گشته جمع
گفت: بود سرو کنار من این ۱۰۵۳
گفت: بود شمع مزار من این
دید سر آورده بهم جنگلی ۱۰۵۴
خفته در آن مار قوی هیکلی
گفت: بود داروی رنج من این ۱۰۵۵
گفت: بود افعی گنج من این
آتش شهوت، بدلش در گرفت ۱۰۵۶
برقع ناموس زرخ بر گرفت
کرد فراموش ز عهد جوان ۱۰۵۷
بست درو آمدش از پی دوان
تنگ تر از جان بکنارش گرفت ۱۰۵۸
پنجه زد و موی زهارش گرفت
گفت که: این رشته ی جان من است! ۱۰۵۹
بخیه زن زخم نهان من است!
موی نه، این سبزه ی راغ دل است! ۱۰۶۰
موی نه، این سنبل باغ دل است!
موی نه، ابریشم خام است این ۱۰۶۱
دانه بود خصیه و دام است این!
موی نه، مشکی بصد ار زندگی است ۱۰۶۲
مهر گیاه چمن زندگی است
دید چو ترک آن شبق پر صفا ۱۰۶۳
از رخ آن کم خرد بیوفا
گشت، دلش گرم ز دلگرمیش ۱۰۶۴
داد ز کف شرم، ز بی شرمیش
مست شد و بند ازارش گشود ۱۰۶۵
دست [زدو] عقده ز کارش گشود
دید یکی خرمن گل در کنار ۱۰۶۶
وه چه گل؟ آسوده ز تشویش خار!
موی نرسته، ز تن روشنش ۱۰۶۷
خار برون نامده از گلشنش
باد در افگند بخرطوم پیل ۱۰۶۸
کرد روان آب بگلشن ز نیل
سینه ی پر موی، بر آن سینه دوخت ۱۰۶۹
خار بگل ریخته در وی سپوخت!
جست بشوق، آن خلف خاکیان ۱۰۷۰
همچو خروسی بسر ماکیان
یا چو خری، خرزه ی او یکی منی، ۱۰۷۱
جوش زد از هر بن مویش منی!
بسکه منی، آن ذکر یک گزی؛ ۱۰۷۲
بود بکف کفچه ی صابون پزی!
داده بدستش سر زلف آن نگار ۱۰۷۳
کرده دو پا در کمرش استوار
دست در آویخته در گردنش ۱۰۷۴
در طپش از بردن و آوردنش
تاب همی دید، همی خورد تاب ۱۰۷۵
آب همی خورد و همی داد آب
تشنگیش چون متناهی نبود ۱۰۷۶
سیریش از آب چو ماهی نبود
هر نفسش گفتی: ای آزاده مرد ۱۰۷۷
آنچه تو کردی و کنی، کس نکرد
دیده و پرسیده ام از هر عسس ۱۰۷۸
داشته هر مرد یکی ایرو بس
ای همه کار تو مرا دلپذیر ۱۰۷۹
دیده ز هر موی تو من کارکیر
سرو سر افراخته ات خم مباد ۱۰۸۰
یک سر مو، از سر تو کم مباد
حلقه فگن موی تو بر گوش جان ۱۰۸۱
نیشتر وصل توام نوش جان
هر سر مویت که بمن میخورد ۱۰۸۲
قطره ی باران بچمن میخورد
بر سر من افتد اگر کاخ من ۱۰۸۳
به که کشی ایر ز سوراخ من
داغ توام، خرمن ناموس سوخت ۱۰۸۴
شمع توام، پرده ی فانوس سوخت
کوش و بفریاد برس هر شبم ۱۰۸۵
سینه بسینه نه و لب بر لبم
گاه بسیلی زن و گاهم بمشت ۱۰۸۶
گاه بروی افگن و گاهم بپشت
گه، بسیه سنبلم آور شکست ۱۰۸۷
گاه بمالم سر پستان بدست
وقت مبین، خواه شب و خواه روز ۱۰۸۸
هم بمن آویز و بمن در سپوز
گفت: گوز اوستا گیلرام باشیننگ ۱۰۸۹
باشینگ اگر بارسا تامور تاشیننگ
خاست زنش بر سر زانو نشست ۱۰۹۰
در کمرش نیز درآورد دست
داشت گرفته سر شمعش بگاز ۱۰۹۱
بر دهنش بوسه زنان گفت باز
نام تو را یافتم ای محتشم ۱۰۹۲
نام پدر خواهم ونام حشم
جای حشم، در چه دیار آمدت؟! ۱۰۹۳
در چه زمین، نخل ببار آمدت؟!
ماه کدامین فلکی، بازگوی؟! ۱۰۹۴
آدمیی، یا ملکی بازگوی؟!
روشنی سینه ات از دین کیست؟! ۱۰۹۵
صیقل آیینه ات آیین کیست؟!
در چه شماری، ز کهان یا مهان؟ ۱۰۹۶
مایه چه داری ز متاع جهان؟
گفت: بیل ای نازلولارین سروری ۱۰۹۷
آتام آتی سرخوش آنام گل پری
آرخا بآرخا یتیشور اولدوزا ۱۰۹۸
الولدوز اوجالدی ینه چقدوم توزا
اولدوز اوغوز اوغلودور، آندین اوتار ۱۰۹۹
بیرنیچه آرخا، داخی نوحا یتار
شکر ایلمیمیز ایمدی تانور لارتمام ۱۱۰۰
تنگری و پیغمبر، اون ایکی امام
هر نه اول فرمانا قربان اولا ۱۱۰۱
جا نیمیز اول قربانه قربان اولا
اوزگه قاپودا ایشیمیز یوق بیزیم ۱۱۰۲
گون بگون اخلاصمیز آرتوق بیزیم
تورک اوشاقی ایلیم آتی بیگدلی ۱۱۰۳
دشمن، ایلیم دن گئنیدورموش، ایلی
یور تمیز آی تور دین آغیز تولی ۱۱۰۴
قنقراؤلنگین تاغی زنگان چولی
تاغلار آیاغیندا بولاغلار باشی ۱۱۰۵
هم گوگاریب تو فراغی و هم تاشی
ایودین ایاغ، شهردین ایل چکمیش ایل ۱۱۰۶
بارجا چیچک تیک اوبالا تیکمیش ایل
قیشلاقیمیز قیزیل اوزن چای قیراق ۱۱۰۷
یایلا قیمیز داغ اوجی یولدین ایراق
هر او بادا آیران ایچون بش قویون ۱۱۰۸
آنا سیننگ هر قوزی باشلیب اویون
قولتو غمیزدا چورک، آرپا اونی ۱۱۰۹
کیکلیک و جیران او و یمیز یازگونی
قیش گونی کیم گون باشیمیزدین تونا ۱۱۱۰
چای دا بالیغ، چای قیراقینداصونا
یوقدور ایاغدا چاروغ و باشدا بورک ۱۱۱۱
قرمیزی قوزودین اولوب بیر چه کورک
قیش گونی گیلسا دالا آلغوم تیری ۱۱۱۲
یازگونو اولسا یانالغوم گیری
دنیا مالی یوق، بیزیم ایلیکدا هیچ ۱۱۱۳
بیر سیکیمیز بار و داخی بیر قلیج
دشمن اگر بیز لره توشسا ایشی ۱۱۱۴
بوایکی بس یاتیشی دریا کیشی
کیشی الیشکا قلیج ایرور رواج ۱۱۱۵
گردیشی بولسا سیکیمیز دور علاج
باسسا اگر باشمیزا دوست ایاغ ۱۱۱۶
ایلکینا آیران بیله بیر راغ ایاغ
گیلسا اگر او بامیزا یاریمیز ۱۱۱۷
بیر راق اونا هر نه بیروب تنگر یمیز
تویدا دوقور هر بیر آغیز مین گولوم ۱۱۱۸
هی توگولوم، هی توگولوم، هی تولوم
زن چه نسب نامه ی ترکک شنفت ۱۱۱۹
گفت: مرا ده خبر ای نیک جفت
دارد از اتراک نشان تو کس ۱۱۲۰
یا تویی استاد درین کار و بس
گفت: بیزیم او بادا چو قدور کیشی ۱۱۲۱
کیم بنگاه گورگای بیره اون درایشی!
داد زنش بدره ی از سیم خام ۱۱۲۲
گفت که: من منتظرم صبح و شام
چون دگر آیی، دگرت میدهم؛ ۱۱۲۳
زور ز تو دیده، زرت میدهم
خاک بفرقم مفشان هم بیا؛ ۱۱۲۴
چشم براهم منشان، هم بیا!
گفت: ایرین، ایودا نیچوک یول تاپیم؟ ۱۱۲۵
تیلبه تیکی هر یانا اولماس چاپیم
باغ ایاسی باغه گیرار، گل تیرار ۱۱۲۶
هر نه تیکان گورسه، او راغدین قیرار
گل تیران ایر، مین قاپودا آه چیکان ۱۱۲۷
قیش گون او چون خرقه تیکان دین تیکان
باغلار ایرین باغ قاپوسین اوغریدین ۱۱۲۸
مین یمیشین اوغروسی یم تو غریدین
گیل بنگا گوستار گوزه لوم بیرجه یول ۱۱۲۹
بلکه تیریم بیرگیجه گیز لینجه گول
بود زبان دان زن شوخ ظریف ۱۱۳۰
گفت دو بیتک بزبان حریف
گیل گیجه گیر، گیج گیلاسنک یاغی سین ۱۱۳۱
باغ ایاسی گیتدی، گیل آج باغی سین
گیل قاپو آچوق، یول آچوق، گوز آچوق ۱۱۳۲
کیمساد یماس مونجه داخی سوز آچوق
خاست بپا ترک و زن از پا فتاد ۱۱۳۳
از مژه ی هر دو رگ خون گشاد
باز شکاریش چه از دام رفت ۱۱۳۴
گریه کنان زن بلب بام رفت
دید در اطراف شکر لب زنان ۱۱۳۵
خنده چو گل بر مه نخشب زنان
گر چه همین بست لبش رشک لیک ۱۱۳۶
خواست در این حادثه خلقی شریک
داد بشارت، که گروهی عجب! ۱۱۳۷
آمده از دامن کوهی عجب!
زاده ی ترکند و بمیدان جنگ ۱۱۳۸
پیرو جوان، پیر و پورپشنگ
بر سرو تن، پوست چو کیمخت سخت ۱۱۳۹
خود نخواهند و زره،بلکه رخت
از پی ناورد،چو رزم آوران ۱۱۴۰
راست وکج بسته دو تیغ گران
راه چو این گنبد گردان زنند ۱۱۴۱
شب بزنان روز بمردان زنند
بودم ازیشان یکی اکنون رفیق ۱۱۴۲
جان بفدایش، چه رفیقی شفیق!
در چمن من، ز نهالی که کشت ۱۱۴۳
آرزویی در دل تنگم نهشت
رفت و، ز غم دست بسر مانده ام؛ ۱۱۴۴
چشم بره، گوش بدر مانده ام
رفته از آن دم که مرا ترک گاد ۱۱۴۵
صحبت ده ساله ی شویم زیاد
ترک جهان کرده ام از یاد ترک ۱۱۴۶
یا عجبا مردی و اولاد ترک!
موی خشن، کز تن اتراک رست ۱۱۴۷
هم ز سه چیز است نشانی درست:
کس نه از اتراک طلبگار می ۱۱۴۸
دوغ در این قوم کند کارمی
نه ز سقنقور بود زورشان ۱۱۴۹
هست همان خرزه سقنقورشان
گرم سخن شد زن و دیگر زنان ۱۱۵۰
دست تأسف بسر هم زنان
آری، از گنج فرومایگان ۱۱۵۱
زود شوند آگه همسایگان
تاش تامور القصه از آن خانه رفت ۱۱۵۲
شمع همی سوخت، چو پروانه رفت
میشد و میدید ز پی هر قدم ۱۱۵۳
میشد و میگفت بخود دمبدم:
قویدوم ایاغ شوق ایله تان باغ آرا ۱۱۵۴
ایمدی که گوردوم تو شو بام تاغ آرا
ببردا گولار یار اوزومه گل تیکی؟! ۱۱۵۵
بیردا اوچارمین باغا بلبل تیکی
بیردا گیلورتون تیکی گون ای فلک؟! ۱۱۵۶
یاد یارام تان قانی تون ای فلک؟!
بیردا بویول کیم گیتامین، قایتامین؟! ۱۱۵۷
بیردا غمینی یاریما آیتامین
بیردا تا مار خضر سویی جا میما؟! ۱۱۵۸
بیردا توشار قیر غاوولوم دامیما؟!
بیردا تو شار شهره یولوم تاغدین؟! ۱۱۵۹
بیردا اولور گل تیراییم باغدین؟!
بیردا گیلور باشیما باشدین هوشوم؟! ۱۱۶۰
یار یارا سیدین ساقالور موشوم؟!
گون بگون اول گونی اگر گورماسام ۱۱۶۱
اول گونیننگ تورماسام، اولتور ماسام
آی به آی اول آیا کاش گوز توشا ۱۱۶۲
تیلبه منم قورخام آی هورکوشا
قورخارام اول شوخ اونو تسامینی ۱۱۶۳
ایرینی گورسا اولی توتسامینی
تیردی بوسوز لارتولی یاشدین گوزی ۱۱۶۴
کافر ایشتیسونک بیله قانلو سوزی
داشت یکی دوست ز رندان شهر ۱۱۶۵
کآگهیش بود ز پازهر و زهر
گفت سراپای باو حال خویش ۱۱۶۶
خواند ز ادبار وز اقبال خویش
گفت: بولاندی بولاغوم نیلاییم؟! ۱۱۶۷
پندایشیتماس قولاغوم نیلاییم؟!
حالیمی شرح ایتمگه توتماس تیلوم ۱۱۶۸
پالچیقاباتی ایاغوم توت ایلوم
هیچ کیمی گورماس گوزوم، ای وای مین! ۱۱۶۹
هیچ کیم ایشیتماس سوزوم، ای وای مین!
گشته کنون چون بتودمساز بخت ۱۱۷۰
رو سوی حمام و بدل ساز رخت
گفت حریفش که : خوشا حال تو ۱۱۷۱
کاش که من داشتم اقبال تو
بوی عرق، بوی منی، بوی پشم ۱۱۷۲
چون بمشامش رسد، آید بخشم!
گر چه زن از طایفه ی ناس نیست ۱۱۷۳
باز زن است آخر، کناس نیست
روی خود، از گرد صفائی بده ۱۱۷۴
آینه ی خویش، جلائی بده
سرو، گل تازه و تر بیندت ۱۱۷۵
از چمن وصل، سمن چیندت
کی دگرت گوهر و مرجان دهد؟! ۱۱۷۶
زر اگر از وی طلبی جان دهد!
تر کک نادان چو بحمام رفت ۱۱۷۷
موز تنش، پوست ز بادام رفت!
شست تن، از مشک و گلاب و عبیر ۱۱۷۸
جامه بپوشید بتن از حریر
شب چو کمر بست و کله بر نهاد! ۱۱۷۹
رو بدر خانه ی دلبر نهاد
دید چو در بسته، زد آهسته در ۱۱۸۰
حلقه ی در گفتنش: آهسته تر!
بود زن راهزن اندر کمین ۱۱۸۱
گه به یسارش نظر و گه یمین
ناگهش، آواز بر آمد بگوش؛ ۱۱۸۲
آمد ودید آمده هیزم فروش
شمع برافروخت و در باز کرد ۱۱۸۳
بست در، آنگه گله آغاز کرد
گفت: شدی زود ز من سیر، حیف! ۱۱۸۴
آمدی ای عهد شکن دیر، حیف!
ترک کشید از دو طرف سنبلش ۱۱۸۵
ریخت بلب بوسه، بدامن گلش
بند ازار، از خود و از زن گشود ۱۱۸۶
رخنه ی باغ و در گلشن گشود
در طپش افتاد، چو ماهی بشست ۱۱۸۷
باز بحکم شبق آورد دست
در همه اعضاش، یکی مو ندید ۱۱۸۸
موی کنان، مویه کنان لب گزید
خون سیه ریخت، ز چشم سیاه؛ ۱۱۸۹
گریه کنان گفت که: واحسرتاه
برد بتاراج فلک گنج من ۱۱۹۰
نیست کسی را بخبر از رنج من
یافت گره، گوشه ی ابروی او ۱۱۹۱
رست شد از خشم بتن موی او
زد لگدی محکم و بر سینه اش ۱۱۹۲
دور چو شد مار ز گنجینه اش
بست ازار، آنگه و در باز کرد ۱۱۹۳
چین بچین، عربده آغاز کرد
گفت: در اینخانه ای آقای من ۱۱۹۴
هست دگر جای تو یا جای من
ترک بحیرت ز زن دلفروز ۱۱۹۵
باز بکف بند ازارش هنوز
گفت: نه گوردونک که تو شوم تا غلادونگ ۱۱۹۶
یوز و ما جنت قاپوسین باغلادونک
گفت زن: ای ابله گم کرده راه ۱۱۹۷
راه نه این بود غلط رفتی آه!
دی که درین خانه قد افراختی ۱۱۹۸
سایه ی لطفم بسر انداختی
هیزم خشکیت، ره آورد بود ۱۱۹۹
جامه ی پشمینت پر از گرد بود
غمزه ی تو، خاک بفرقم ببیخت ۱۲۰۰
خنده ی تو، اشک ز چشمم بریخت
ترک نگه، غارت هوشم نکرد ۱۲۰۱
زلف سیه، حلقه بگوشم نکرد
داغ نشد سینه ام، از سینه ات ۱۲۰۲
زنگ نبرد از دلم آیینه ات
موی تو کان رست ز پشت زهار ۱۲۰۳
تازه تر از سبزه ز تر در بهار
مشک سیه، دام رهش نام شد ۱۲۰۴
مرغ دلم، بسته ی آن دام شد
نافه ی موی تو که نافم درید ۱۲۰۵
دلق حیا، ستر عفافم درید
ورنه مرا بود، یکی نغز شوی ۱۲۰۶
سرو سمن بو، مه خورشید روی!
رخ ز تنش، تن ز سرین ساده تر؛ ۱۲۰۷
نر، ولی از ماده بسی ماده تر
گر چه تو از نو ره و از تیغ تیز ۱۲۰۸
موی ستردی ز تن، از ساق نیز
از تن او، موی نرسته هنوز؛ ۱۲۰۹
دیده، ازو عیب نجسته هنوز
درج دری بود، درش بس ثمین؛ ۱۲۱۰
خواجه مرا کرده بر آن درج امین
دادمت آن درج درخشنده، آه ۱۲۱۱
بیخبر از خواجه، که رویم سیاه!
یافته مقصود دل ای محتشم ۱۲۱۲
بر سرت افتاد هوای حشم
وعده ی برگشتن زودت نه دیر ۱۲۱۳
کرد دلم را بجدایی دلیر
چون ز برم رفتی و باز آمدی ۱۲۱۴
حلیه گر و حله طراز آمدی
موی ستردی ز سراپای خویش ۱۲۱۵
زیب دهی تا تن زیبای خویش
لیک ندانی که همی خواستی ۱۲۱۶
حسن خود افزون کنی و کاستی!
خرزه که موییش نرست از زهار ۱۲۱۷
نخله ی بی برگ بود در بهار
جغد که پر خاک بسر بیختش ۱۲۱۸
بهتر از آن باد که پر ریختش
ناوک بی پر، نخورد بر نشان ۱۲۱۹
ور همه پیکان بودش زر نشان
نیست در اینجا دگرت جای زیست ۱۲۲۰
یک سر مو، دوستیم با تو نیست
رو سر خود گیر، که چون من شدی ۱۲۲۱
مرد بدی، لیک چو من زن شدی
تر کک بیچاره بناکام رفت ۱۲۲۲
طایر سیم آورش از دام رفت
میر سرا چون بسرا بازگشت ۱۲۲۳
هیچ نبودش خبر از سرگذشت
راه همان، خانه همان، زن همان؛ ۱۲۲۴
تا چه کند باز دل بدگمان؟!
مرد زند در سفر از راه زن ۱۲۲۵
راهزن خانه بود آه زن!
تاش تامور از وصل چو شد ناامید ۱۲۲۶
می شد و لاحول بخود میدمید
هم نفس او نشدی هیچ کس ۱۲۲۷
می شد و میگفت بخود هر نفس:
سارت کیمی ایگری یولاسالدی منی ۱۲۲۸
قایغو توزی آرا یا آلدی منی
دوست و دشمن لیغینی بیلمادوم ۱۲۲۹
زیرک و کود نلیغینی بیلمادوم
یارلیغیندن یار ایلیمدین چقیب ۱۲۳۰
ایوی یقلسونگ که ایو یمنی یقیب
نه ایل آرا سیغه یولوم بار داخی ۱۲۳۱
نه بوقاتیغ قابغه پولوم بارداخی
یولی آزیلمیش بنکایول آزدیریب ۱۲۳۲
یا مونی آنلیمدا قضا یازدیریب
کرد بهر دوست شکایت همین ۱۲۳۳
قصه همین بود، حکایت همین!
ای پسر ساده دل و ساده روی ۱۲۳۴
هر چه دعا میکنم آیین بگوی
کام زن، از زهراجل تلخ باد ۱۲۳۵
غره ی ماه طربش، سلخ باد!
چند کنی گوش بمکر زنان؟! ۱۲۳۶
گام زنی از پی تر دامنان؟!
شکر، کزین هر دو ندارم کمی؛ ۱۲۳۷
هست بس این، هستی اگر آدمی!
نیست گرین حرف ز من باورت ۱۲۳۸
خود رو و تحقیق کن از مادرت
ای وطن بیوطنان کوی تو ۱۲۳۹
روی بدو نیک همه سوی تو
عاجزی و بکسی ام را ببین ۱۲۴۰
از همه کس واپسیم را ببین
با همه بیقدری و شرمندگی ۱۲۴۱
با همه خواری و سرافگندگی
روی بدرگاه تو آورده ام ۱۲۴۲
تا زعنایت ندری پرده ام
نیست کسی غیر تو چون یاورم ۱۲۴۳
گر تو برانی، بکه رو آورم؟!
لطف بر این جان بغم بسته کن ۱۲۴۴
رحم برین کالبد خسته کن!
ای ز توام ساخته عصیان خجل ۱۲۴۵
منفعلم، منفعلم، منفعل
غیر من، آنانکه درین منزلند ۱۲۴۶
هر یکی از رهگذری خوشدلند
هر یکی اندر طرفی جا گرفت ۱۲۴۷
این ره دین، آن ره دنیا گرفت
زین عمل شاد بیاد بهشت ۱۲۴۸
تا چه بسر آید از سرنوشت؟!
و آن زعمل یافته عیش تمام ۱۲۴۹
زنده دل از عشرت دنیا مدام
من که ازین هر دوره آواره ام ۱۲۵۰
چاره ی من ساز، که بیچاره ام
داده ام از کف ره دنیا و دین ۱۲۵۱
خود نه از ن بهره ورم، نه ازین
نفس ز یک سو ره دینم زده ۱۲۵۲
چرخ ز یک سو بزمینم زده
نفس، ز خجلت نفسم سرد داشت ۱۲۵۳
روی ز شرم گنهم زرد داشت
چرخ دل، از خار غمم، ریش داشت؛ ۱۲۵۴
از پی هر نوش دو صد نیش داشت
بسته در عیش برویم سپهر ۱۲۵۵
آه ازین سخت دل سست مهر
لیک، ز هر جور که دیدم ازو ۱۲۵۶
زین همه خواری که کشیدم ازو
بود شب هجر، غم اندوزتر ۱۲۵۷
بود تب هجر، جگر سوزتر
شیشه که لبریز می عشرت است ۱۲۵۸
چون شکند ناله اش از فرقت است
آه که با هر که دلم خو گرفت ۱۲۵۹
جان غمین، خو بغم او گرفت
دور فلک، ساخت جدا از منش ۱۲۶۰
کرد رها دست من از دامنش
بوقلمونی است سپهر دو رنگ ۱۲۶۱
نیست چو در روز و شب او درنگ
رنگ خرابی است در آبادیش ۱۲۶۲
میگذرد هم غم وهم شادی اش
کاش درین مرحله می بودمی ۱۲۶۳
جز ره این راه نه پیمودمی
تا نشدی از گنهم روی زرد ۱۲۶۴
تا ننشستم برخ زرد گرد
که زند حسن هر که بینی راه ۱
عشق، شاه و گدا نمیداند؛
مرد و زن را جدا نمیداند ۲
چکنم، کز درازی چادر؛
که بطفلیش دیدم از مادر ۳
کو تهی قبا، فتاد خوشم؛
جز ازین ذوق، دل مبادخوشم ۴
در سر افتاد عشق کج کلهان
که بملک دلند پادشهان ۵
کوته آمد کمند زلف بلند
مرغ دل را بدام خط افگند ۶
از خط عنبرین و، روی چو ماه
چون رود دل ز کف، مرا چه گناه؟! ۷
عاشقی، خود باختیار دل است
چون کنم چون؟ که کار کار دل است! ۸
شکر کن، کاختیار دل داری
اختیاری ز کار دل داری ۹
چون بفرمان تو بود دل تو
ساحت راحت است منزل تو ۱۰
من اسیرم بدرد بیدرمان
که ز دل برد بایدم فرمان ۱۱
دست از کار برده کار دلم
نیست در دست اختیار دلم ۱۲
ورنه من نیز آدمیزادم
بعبث دل بکس نمیدادم ۱۳
تو غم من خوری و من نخورم
من غم خود بگوی چون نخورم؟! ۱۴
گفتمش: الحذر ز حیله ی تو
که بچشم تو و قبیله ی تو ۱۵
از زنان جهان، زنی ناید
که ز دیدار او دل آساید ۱۶
با زن آمیز، تا رهی از ننگ
شیشه را هان نگاهدار از سنگ ۱۷
نکنی گر نصیحت من یاد
دین و دنیا ببادخواهی داد! ۱۸
پسران را، به از زنان مشمار
ور شماری، دلیل گو پیش آر؟! ۱۹
وجه رجحانش، از کجاست بگو؟!
راستی پیشه ساز و، راست بگو؟! ۲۰
---
گفت: آخر نرفته از یادم ۲۱
که ز حوا چها کشید آدم؟!
راه حوا نخست زد ابلیس ۲۲
کرد بر آدم آنگهی تلبیس
آنچه آدم کشید و اولادش ۲۳
کار حواست، کآفرین بادش!
--- ۲۴
گفتم: استغفرالله ای نادان
دل ازین شبهه ها مکن شادان ۲۵
هر که را بهره یی ز معرفت است
داند اینجا هزار مصلحت است ۲۶
آفریننده خواست آیینه
که ببینید جمال دیرینه ۲۷
ز آتش حسن، گرم سازد عشق؛
ما باو، او بخویش بازد عشق ۲۸
دید چون نور عشق در دل ما
ساخت آیینه خانه از گل ما ۲۹
اول از خاک، قالبی انگیخت
قطره یی ز ابر جود بر روی ریخت ۳۰
گل آدم سرشت و حوا نیز
زان دو تن خاست نطفه ی ما نیز ۳۱
خلقت ما، بنطفه بازگذاشت
نطفه را از قضا بصلب گماشت ۳۲
گر نمیخوردی آن دو تن گندم
کی شدی بسته نطفه ی مردم؟! ۳۳
گر نکردندی آن دو آمیزش
نطفه کی کردی از کمر ریزش؟! ۳۴
چون بهشت برین، ز لوث بری است
بری از لوث شهوت بشری است ۳۵
گندم آدم اگر نکردی نوش
حرف حوا اگر نکردی گوش ۳۶
نامدی از جنان، اگر بجهان
ای بسا رازها که ماند نهان ۳۷
نسل انسان کی آشکار شدی؟!
آدمی کی یکی هزار شدی؟! ۳۸
نه تو بودی، نه من نه این سخنان؛
صنمی بود و بس، نه برهمنان! ۳۹
نتوان گفت عاصی است آدم
غرق بحر معاصی است آدم ۴۰
اگر آن گندمش وظیفه نبود
هیچ کس از زمین خلیفه نبود ۴۱
حجت انبیاست عصمتشان
ورنه شد چون من و تو خلقتشان ۴۲
گفت بر مطلبی که داشت دلیل
ظلم قابیل و کشتن هابیل ۴۳
کان فضیحت ز شومی زن خاست
کرد دعوی، شهادت از من خواست ۴۴
---
گفتم: ای حیله ی تو شیطانی ۴۵
به ز دانایی تو نادانی
آنچه گفتی، هم از نکویی اوست ۴۶
که طلب گار دارد آنچه نکوست
در جهان، چون نفیس شد کالا ۴۷
پایه ی نرخ او بود بالا
گردش آیند بس طلبگاران ۴۸
جا شود تنگ بر خریداران
هر دو کس، هر دو کس دو دیده پر اشک ۴۹
دشمن جان هم شوند از رشک
دو برادر بهم برند حسد ۵۰
تا به بیگانه زان میان چه رسد؟!
فتنه ها در میان عیان آید ۵۱
پای خون نیز در میان آید
ورنه نغز این گرانبهای متاع؟ ۵۲
نبود در میانه هیچ نزاع!
--- ۵۳
گفت: ار زن مرا بود رهزن
آنچه دیدند نوح و لوط از زن ۵۴
کان دو پیغمبر جلیل القدر
چه جفا دیده زان دو مایه ی غدر؟! ۵۵
گفتم: ای سست رای تنگ نظر
همه کس را، بیک نظر منگر ۵۶
سرکه و باده، هر دو زاده ی تاک
این یکی پاک و آن دگر ناپاک! ۵۷
بیش و جدوار هر دو از یک شهر
این یکی زهر و آن دگر پازهر ۵۸
نیک و بد در جهان فراوان، لیک،
به بدی شهره بد، به نیکی نیک! ۵۹
زن فرعون هم، ز نوع زن است
که ز نیکی بمرد طعنه زن است ۶۰
من نگفتم که: هر زنی خوب است
هر که نامش زن است، مطلوب است ۶۱
همچو مردان که راد و رد دارند
صنف زن نیز نیک و بد دارند ۶۲
قصه یی یاد دارم از مردی
نیک و بد دیده یی، جهان گردی ۶۳
که درین گفتگو مراست گواه
گوش کن، گوش؛ تا بجویی راه ۶۴
بود از این پیشتر به نیشابور
شاهی، از عدل و جهان معمور ۶۵
بر سر افسر، بدست خاتم داشت
عدل کسری و جود حاتم داشت ۶۶
هم رساندی بتاجداران تاج
هم گرفتی ز باج گیران باج ۶۷
پسری داشت چارده ساله
چون مه چارده خطش هاله ۶۸
نوجوانی بناز پرورده
از مهش آفتاب در پرده ۶۹
نارون قدی، ارغوان خدی؛
که نبودی صفاش را حدی ۷۰
روز و شب، آن زجام عیش خراب
بود گرم شکار و مست شراب ۷۱
چون بنخجیر روی آوردی
تا نشستی به پشت زین، کردی ۷۲
از نی تیز و آهن شمشیر
دشت ز آهو تهی و بیشه ز شیر ۷۳
چون نشستی بعیش خانه ی کی
از کف ساقیان گرفتی می ۷۴
کندی از باده چون شدی خندان
شیر را پنجه، پیل را دندان ۷۵
همدمش کس نه، غیر همسالان
همه در خدمتش نکوفالان ۷۶
بود روزی نهاده کج کلهی
چتر بر سر، روان بصید گهی ۷۷
چترداران، زهر کناره دوان
آفتابی بزیر سایه روان ۷۸
ناگه از دور خرقه پوشی دید
خرقه پوش، تمام هوشی دید ۷۹
که باو میکند نگاه از دور
می کشد گاه گاه آه از دور ۸۰
دل ز داغش، چو شمع بریان است
گاه خندان و گاه گریان است ۸۱
گاه چون عندلیب، گرم خروش؛
گه چو پروانه از فغان خاموش ۸۲
بود آشفته مرد آزاده
از وی آشفته تر ملک زاده ۸۳
کاین سیه روز روزگار زده
از چه نالان بود چو مار زده؟! ۸۴
گفت: گوهر بره فشاندندش
برده در بارگه نشاندندش ۸۵
تا خود از صیدگاه باز آید
سوی آن انجمن فراز آید ۸۶
باز آمد چو خسرو چالاک
باز در دست و صید در فتراک ۸۷
دید چون شاهزاده را درویش
در دم از جای خاست بی تشویش ۸۸
برهش تحفه ی دعا آورد
راه و رسم دعا بجا آورد ۸۹
گفت: شاها شهان غلامانت
دستگیر زمانه دامانت ۹۰
تاجداران، که زیبشان تاج است
تخت گیران، که تختشان عاج است ۹۱
سایه ی تاج تست بر سرشان
پایه ی تخت تست در برشان ۹۲
هرگز از تو، تهی مباد سریر
باد بختت جوان و رایت پیر ۹۳
هوشیاری، می ایاغ تو باد
روشنی، مایه ی چراغ تو با د ۹۴
بنهندت بپا سر تسلیم
شه و شهزادگان هفت اقلیم ۹۵
خم مبیناد، تازه شمشادت
غم مبیناد، خاطر شادت ۹۶
دید شهزاده چون در اخلاصش
برد با خود بخلوت خاصش ۹۷
یافت زو چون نشان آگاهی
داد جایش بمسند شاهی ۹۸
کار از قصه و فسانه گذشت
سخنی چند در میانه گذشت ۹۹
تا ملک زاده ی همایون فال
کرد از حال خرقه پوش سؤال ۱۰۰
گفت: آشفتگی حال تو چیست؟!
سبب گریه و ملال تو چیست؟! ۱۰۱
گاهت این گریه، گاهت این خنده؛
از چه راه است ای منت بنده؟! ۱۰۲
پاسخش داد آن شکسته ی عشق
که دل کس مباد خسته ی عشق! ۱۰۳
عاشقم، عشق را قرار این است؛
عاشقان را قرار کار این است ۱۰۴
گاه گریند بر امید وصال
گاه خندند بر خیال محال ۱۰۵
گفت شهزاده، کیست دلدارت
که باینجا رسید ازو کارت؟! ۱۰۶
بازگو، از طبیب درد مپوش؛
در نهانی درد خویش مکوش ۱۰۷
چاره یی تا بزاری تو کنم
بزر و زور یاری تو کنم ۱۰۸
خرقه پوش، آهکی بدرد کشید
که ملک چاشنی درد چشید ۱۰۹
دست از جیب خرقه بیرون کرد
صورتی از بغل برون آورد ۱۱۰
بملک زاده داد و اشک فشاند
همنشین را بروز خویش نشاند ۱۱۱
دید شهزاده صورتی چون ماه
بیخود از دل کشید آه و چه آه ۱۱۲
رفت از هوش، چون بهوش آمد
چون نی از ناله در خروش آمد! ۱۱۳
گفت: این ماه سرو قامت کیست؟!
جلوه گاهش کجا و نامش چیست؟! ۱۱۴
گفت درویش کای ملک زاده
جام خالی مبادت از باده ۱۱۵
این مه سرو قد که رشک پری است
دختر پادشاه شهر هری است ۱۱۶
گذرم چون بآن دیار افتاد
کار در دست روزگار افتاد ۱۱۷
برد دل این نگار از دستم
کرد بیخود مز نرگس مستم ۱۱۸
چون بطاووس نیست همسر زاغ
نه هما را هم آشیانه کلاغ ۱۱۹
شد باین پیر عقل راهنمون
که کشم صورتش به پرده کنون! ۱۲۰
عاشق روی این پری نازم
لیک در پرده عشق میبازم ۱۲۱
دوستانی که مست دانندم
میر صورت پرست خوانندم ۱۲۲
زان جهان دیده مرد آزاده
چون شنید این سخن ملک زاده ۱۲۳
از می عشق، جرعه یی نوشید
خرقه یی چون قلندران پوشید ۱۲۴
نه پدر را ز حال کرد آگاه
نه کسی برد از کسان همراه ۱۲۵
شد پیاده روان بشهر هری
رسد آنجا مگر بوصل پری ۱۲۶
چند روزی که رفت بی توشه
خواست گیرد ز خرمنی خوشه ۱۲۷
رهش افتاد در دهی ناگاه
بدر خانه یی رسید از راه ۱۲۸
دست بر حلقه زد غریبانه
کاید از خانه صاحب خانه ۱۲۹
ناگه آمد زنی برون ز سرا
کای گدا، در زنی بسنگ چرا؟! ۱۳۰
گفت شهزاده : مرد خانه کجاست؟!
نیست بلبل در آشیانه، کجاست؟! ۱۳۱
گفت زن: رو که مرد من مرده است
یا سگش در خرابه یی خورده است! ۱۳۲
یا به یخچال از پی یخ شد
یا زهیزم کشان دوزخ شد ۱۳۳
غرض امروز بلکه فردا نیز
ناید آن گنده پیر، از اینجا خیز ۱۳۴
گفت این و ز بخل در بر بست
رفت و بر روی میهمان در بست ۱۳۵
ز آمدن بود شاهزاده خجل
از خوی شرم مانده پای بگل ۱۳۶
ناگه آمد ز یک طرف مردی
پشت خم، موسفید و رو زردی ۱۳۷
چشم و گوش و زبان فتاده ز کار
بعصا داده پای را رفتار ۱۳۸
سلک دندانش، از کهنسالی
ریخته؛ درجش از گهر خالی ۱۳۹
شد ملک زاده و سلامش کرد
دید چون پیرش، احترامش کرد ۱۴۰
جست از وی سراغ راه نخست
نابلد بود، راه از وی جست ۱۴۱
گفت: من خود ز راه بیخبرم
لیک در نیم فرسخی پدرم ۱۴۲
چون روی، گویدت که راه کجاست
پس ملک زاده، عذر از وی خواست ۱۴۳
رفت گامی که تا عیان شد ره
دهی از مرغزار جنت به ۱۴۴
ساحت ده چو گشت جلوه گهش
بدر خانه یی فتاد رهش ۱۴۵
دست بر حلقه آشنا چون کرد
هم زنی سر ز خانه بیرون کرد ۱۴۶
کای برادر بگوی کارت چیست؟
بر در خانه انتظارت چیست؟! ۱۴۷
گفت شهزاده : صاحب خانه
هست در خانه، راست گو یا نه؟! ۱۴۸
پاسخش داد زن، که: شوهر من
رفته از خانه، ای برادر من ۱۴۹
لیک بنشین، که میرسد از راه
بود شهزاده در سخن، ناگاه ۱۵۰
مردی از ره رسید چل ساله
گل رویش شکفته چون لاله ۱۵۱
آمد از راه و میزبانی کرد
با ملک زاده همزبانی کرد ۱۵۲
گفت با او که آشنای تو کیست؟!
بر در خانه مدعای تو چیست؟! ۱۵۳
گفت شهزاده: راه رو پریم
از نشابور، قاصد هریم ۱۵۴
راه گم کرده ام ز نادانی
ورنه کاریم نیست تا دانی ۱۵۵
جست ازو راه و گفت گفته ی پیر
مرد گفتا که :عذر من بپذیر ۱۵۶
در جوانی، بآن خجسته دیار
رفته بودم بحاجتی یک بار ۱۵۷
نیست در خاطرم کنون آن راه
خود ازین راه نیستم آگاه ۱۵۸
لیک، فرسنگکی ازینجا دور
هست جایی خوش و دهی معمور ۱۵۹
پدر من، که عمرش افزون باد
دشمنش را دل از فلک خون باد ۱۶۰
سرو سالار آن خجسته ده است
روزش از روز در زمانه به است ۱۶۱
نیست از دوری رهش تشویش
رفته هر راه را ز صد ره بیش ۱۶۲
گر روی سوی او ز آگاهی
خضر ره اوست هر کجا خواهی ۱۶۳
رفت چون شاهزاده گامی چند
خود بهر گام یافت کامی چند ۱۶۴
ساحتی یافت، چون سواد بهشت
طرف جو، پای گلبن و لب کشت ۱۶۵
شد سواد دهی بدیده ی عیان
سبزه از هر کناره، ده بمیان ۱۶۶
خانه یی دید رفته آب زده
طاق آن راه آفتاب زده ۱۶۷
در آن همچو چشم عاشق باز
کاید از راه یار یار نواز ۱۶۸
گرسنه، تشنه، پادشه زاده؛
در کناری بحیرت استاده ۱۶۹
ناگه آمد برون ز خانه زنی
بمه و آفتاب طعنه زنی ۱۷۰
زلف، مشکین کمند گوهر کش
بسته بر رو عصابه ی زرکش ۱۷۱
گفتش: ای میهمان فرخ فال
مرحبا مرحبا، تعال تعال ۱۷۲
خانه ی تست، نیست خانه ی غیر
خیر مقدم بیا، قدمت بخیر ۱۷۳
بر رهش، از دو زلف مشک افشاند
میهمان را بصدر صفه نشاند ۱۷۴
عذر ازو خواست، با هزار زبان
لیک دور از طریق بی ادبان ۱۷۵
کرد از گفتگوی نرمش گرم
لیک بیرون نشد ز پرده ی شرم ۱۷۶
نان گرم، آب سرد پیش آورد؛
ز آنچه شهزاده خواست، بیش آورد ۱۷۷
دست و پایش، بآب گرم بشست
بستر افگندش از کرم که نخست ۱۷۸
بر سریر حریر پا ساید
شاید از رنج راه آساید ۱۷۹
گفت شهزاده اش که: راست بگو
صاحب خانه در کجاست بگو؟! ۱۸۰
گفت: اینک رسید هر جا بود
خاطرت شاد باد و دل خشنود ۱۸۱
ناگه آمد جوان زیبایی
کرده در بر قبای دیبایی ۱۸۲
چهره گلرنگ همچو لاله ی باغ
قد چو شمشاد و موی چون پر زاغ ۱۸۳
سوی شهزاده آمد از ره راست
معذرتها که خواست باید، خواست ۱۸۴
گفتش : اهلا و سهلا ای ز کرم
کرده بر من خرابه باغ ارم ۱۸۵
چون هما سایه بر سر افگندی
خار را گل ببستر افگندی ۱۸۶
بنده ی خویش را شدی دمساز
من تو را بنده و تو بنده نواز ۱۸۷
خدمتی گوی تا بجا آرم
جان چو خواهی، نگفته بسپارم ۱۸۸
کیستی ای نهال باغ دلم؟!
کز تو روشن بود چراغ دلم ۱۸۹
از کدامین دیار آمده ای؟!
از چه گلبن ببار آمده ای؟! ۱۹۰
گر چه با بنده راز نتوان گفت
باز گو آنچه باز نتوان گفت! ۱۹۱
گفت: مهمانیم رسیده ز راه
بتو آورده از زمانه پناه ۱۹۲
دید مهمان، چو میزبان را دوست
سر خود گفت سر بسر با دوست ۱۹۳
میزبانش نمود راه هرات
خضر گفتش کجاست آب حیات! ۱۹۴
رهنمایی کوی یارش کرد
دادمی چاره ی خمارش کرد ۱۹۵
چون ملک زاده یافت راه از وی
شد پس از شکر، عذر خواه از وی ۱۹۶
بعد از آن گفتش: ای تو رهبر من
سایه ی منت تو بر سر من ۱۹۷
خوش ز کار تو مانده در عجبم
گر بپرسم مگوی بی ادبم ۱۹۸
مشکلی دارم، ار تو،مشکل من
حل کنی، وارهد ز غم دل من ۱۹۹
از چه راه است ای گزیده جوان
آب جوی جوانی تو روان؟! ۲۰۰
هست چون روی دشمنت، مویت؛
نیست موی سفید در رویت ۲۰۱
پسرت، چین برویش افتاده
هم سفیدی بمویش افتاده ۲۰۲
گفت: آری پدر جوان عجب است
کش ز پیری پسر عصا طلب است! ۲۰۳
لیک دارد بسی حیا زن من
سازگار است و پارسا زن من ۲۰۴
خوی او داردم همیشه جوان
همچو سرو و سمن ز آب روان ۲۰۵
پسر من، که پیرتر ز من است
دلش آزرده از سلوک زن است ۲۰۶
پسر او، که پیرتر ز پدر؛
گشته، خون زن وی است هدر! ۲۰۷
زن، چو در خانه نیست کدبانو
مرد، سر بر ندارد از زانو ۲۰۸
خانه ی هر سه را چو دیدستی
سخن هر سه زن شنیدستی ۲۰۹
عجب است اینکه خود نیافته ای
زیرکی، بوریا نبافته ای! ۲۱۰
شد چو آن نیک مرد آزاده
از کرم خضر راه شهزاده ۲۱۱
به هری رفت و همعنان پری
به نشابور شد روان ز هری ۲۱۲
غرض این قصه بهر آن گفتم
از برای تو این گهر سفتم ۲۱۳
که زن نیک و بد بود بسیار
گوش کن پند من، بهانه میار ۲۱۴
رو، زن نیک در نکاح آونر
کآنچه من گفتم آیدت باور ۲۱۵
نوع زن را، مگو بدند تمام
مادر خویش را مکن بدنام ۲۱۶
گفت سلطان عاشقان محمود
کز ازل بود طالعش مسعود ۲۱۷
روز و شب بود در حریم وصال
با پری پیکران حور مثال ۲۱۸
عشرت اندوز، چون ز سرو تذرو؛
محفل افروز، چون تذرو از سرو! ۲۱۹
آستانش، ز دختران گلشن؛
آسمانش، ز اختران روشن! ۲۲۰
همه بودندش از وفاکیشان
لیک سلطان غزنوی زیشان ۲۲۱
مایل هیچ دلنواز نبود
دلنوازیش جز ایاز نبود ۲۲۲
بودش از دست یار روحانی
راحت روح راح ریحانی ۲۲۳
از ملوک آمد، این طریق سلوک
نتوان تافت سر ز دین ملوک ۲۲۴
گفتم: ای یادگار میمندی
ای نظر بسته از خردمندی ۲۲۵
باز شهنامه خوانی از محمود
روح فردوسی از تو ناخشنود ۲۲۶
همه شهنامه دیده ایم آخر
گر ندیده شنیده ایم آخر ۲۲۷
از زمان کیومرث تا حال
که بود ماجرا بدین منوال ۲۲۸
از خدیوان و خسروان و شهان
که بسر برده اند عیش جهان ۲۲۹
نبود کس باین صفت مذکور
در بدی در جهان شدی مشهور ۲۳۰
خسرون زمین، شهان زمن
که نبودند آگه از تو و من ۲۳۱
همه وصل زنان طلب کردند
با زنان عشرتی عجب کردند ۲۳۲
خوانده باشی، چه کرده از شنگی
با سکندر کنیزک چنگی ۲۳۳
این سخن راست شاهد دیرین
عشقبازی خسرو و شیرین ۲۳۴
عشقبازی مرد و زن نه همین
بود اندر میان اهل زمین ۲۳۵
در فلک نیز حسن زن شهره است
مشتری نیز مایل زهره است ۲۳۶
شده این قصه ها فراموشت؟!
نقل محمود مانده در گوشت؟! ۲۳۷
ای سرت خیزه تر ز خیره سران
شاه محمود نیز چون دگران ۲۳۸
دامنش گر بود ز شهوت پاک
ز آنچه من گفتمت ندارد باک ۲۳۹
ور بدرد تو مبتلا باشد
چون تو، در قید این بلا باشد ۲۴۰
سخره ی مرد و زن بود چون تو
مورد بحث من، بود چون تو ۲۴۱
عشقبازی ندارد این عیار
بگدایی و پادشاهی کار ۲۴۲
---
گفت: این قطعه ز اوحدی پند است ۲۴۳
کادمی را نکاح زن بند است
پسری با پدر بزاری گفت: ۲۴۴
که مرا یار شو بهمسر و جفت؛
گفت: بابا، زنا کن و زن نه! ۲۴۵
پند گیر از خلایق، از من نه!
بزنا گر بگیردت عسسی ۲۴۶
بهلد، کو گرفت چون تو بسی
زن بخواهی، تو را رها نکند! ۲۴۷
ور تو بگذاریش، چها نکند!
آن رها کن که آب و هیمه نماند ۲۴۸
ریش بابا نگر که نیمه نماند!
گفتم: ای شاعر حکیم ندیم؛ ۲۴۹
شیخ نجدیت آشنای قدیم
اوحدی، شاه ملک فقر و فناست؛ ۲۵۰
در خور صد هزار مدح و ثناست
پسر خویش را، نصیحت کرد ۲۵۱
از کرم منعش از فضیحت کرد
گفت این قطعه نیز اگر با پور ۲۵۲
بود قطع علایقش منظور
ترک زن، ترک شهوت است وغرض ۲۵۳
شهوت آرد هزارگونه مرض
خواست آزاد سازدش از بند ۲۵۴
بند مردان بود زن و فرزند
آنکه منع پسر کند ز نکاح ۲۵۵
کان بفتوای شرع گشته مباح
منع او از لواطه گر نکند ۲۵۶
به که دعوی دین دگر نکند
خلف خویش را چو خواست حضور ۲۵۷
که مبادش رسد بزهد قصور
کی شود پیشوای امت لوط ۲۵۸
تارک نان خورد چگونه بلوط
--- ۲۵۹
گفت: ایزد بمصحف عربی
وصف ولدان کند بقول نبی ۲۶۰
عشق ولدان، طریق عاقل دان؛
که خوش آید بهشت از ولدان ۲۶۱
گفتمش : ای مفسر آگاه!
ای همه پیروان تو گمراه! ۲۶۲
حور و غلمان بوستان بهشت
همه پاکیزه اند و پاک سرشت ۲۶۳
نیستند آن گروه آسوده
چون من و چون تو دامن آلوده ۲۶۴
زهر آلایشند، پاک همه
پاک ز آلودگی خاک همه ۲۶۵
کارهایی که در نظر داری
نیست آنجا اگر خبر داری ۲۶۶
گر نداری خبر، خبر دهمت؛
خبر از کار خیر و شر دهمت ۲۶۷
دیگر ار حسن باشدت منظور
نه ز غلمان کم است جلوه ی حور! ۲۶۸
جلوه ی حسنت، ار غرض باشد
میل حورت نه این مرض باشد ۲۶۹
گفت: یک نوع نیست با ما زن
مرد با مرد یار و زن با زن! ۲۷۰
گفتم: این بحث نیست، سفسطه است
غرضت زین حدیث مغلطه است ۲۷۱
صنف زن، صنف مرد یک نوع است
صحبت آن دو صنف بالطوع است ۲۷۲
جفت خواهد همه سفید و سیاه
وحده لا اله الا الله ۲۷۳
نر و ماده ز جنس هر حیوان
کآفریدش عنایت یزدان ۲۷۴
بهم آمیزشی عجب دارند
از خدا وصل هم طلب دارند ۲۷۵
این هم از حکمت خداوندی است
گل حکمت بسش برومندی است ۲۷۶
گرنه این شوق بودی از دو طرف
نطفه ضایع شدی و نسل تلف ۲۷۷
کس نر و ماده را جدا نکند
تو مکن، ور کنی خدا نکند ۲۷۸
گفت: چون ناقص است عقل زنان
عاقلان نشنوند نقل زنان ۲۷۹
مرد، سرگرم صحبت مرد است
ز اختلاط زنان، دلش سرد است ۲۸۰
گفتمش: آری، ای رفیق آری؛
هر کسی راست در جهان کاری ۲۸۱
پری از آدمی رمیده خوش است
آدمی زاد آرمیده خوش است ۲۸۲
صحبتی کان بدانش افزاید
خاصه ی مرد دان، ز زن ناید ۲۸۳
شهوت انگیز صحبت ار خواهی
خاص زن دان، وگرنه گمراهی ۲۸۴
نگه زن چو بینی و خنده
گر همه مرده یی، شوی زنده! ۲۸۵
گفت: با نوع مرد، از آنم دوست
که چو مغز است و نوع زن چون پوست ۲۸۶
نوع زن را، سرشت از جهل است
کار جهل زنان مگو سهل است ۲۸۷
---
گفتم: ای نور دیده ی خناس ۲۸۸
وز تو خناس را بدل وسواس
بخدا میبرم پناه از تو ۲۸۹
که شد آیینه ام سیاه از تو
نیست افسانه ی تو بی غرضی ۲۹۰
مرضی داری وعجب مرضی!
زن نگفتم که غیر بوس و کنار ۲۹۱
بدگر کارها ندارد کار
زن که شد شمع خلوت خوبی ۲۹۲
آگه است از رموز محبوبی
حکم دارد ز ماه تا ماهی ۲۹۳
گو مبادش ز حکمت آگاهی
در اشارات هست چون بینا ۲۹۴
گو مدان نام بو علی سینا
درد صد دل دوا کند بدو بوس ۲۹۵
گو مخوان نسخه های جالینوس
چون بود نوگل ریاض جمال ۲۹۶
گو ریاضی نباشدش بکمال
گرش آگاهی از طبیعت نیست ۲۹۷
خارج از شارع شریعت نیست
آنکه مانی ندیده مانندش ۲۹۸
مانده حیران ز نقش دلبندش!
گو به پرده مباش چهره نگار ۲۹۹
نکشد تا به بت پرستی کار!
آنکه چون سرو شد قدش موزون ۳۰۰
سرو را دل ازو چو فاخته خون!
--- ۳۰۱
گو: نگوید چو من ز نادانی
شعر و آخر کشد پشیمانی ۳۰۲
گفت: زن نیست جز رفیق فراش
نتوان گفتن این سخنها فاش ۳۰۳
نه سقنقور خورده ام که مدام
کنم از بهر جفت عمر حرام ۳۰۴
بهر یک شب، نه بهر یک ساعت
روزها جفت را کنم طاعت ۳۰۵
از زنانم، بجز زیان نبود؛
در دلم ذوق ماکیان نبود ۳۰۶
منکه رنج فریسموسم نیست
تیزی شهوت خروسم نیست ۳۰۷
صحبت مرد، مایه ی هنر است
نخل دانش، ز مرد بارور است ۳۰۸
مرد، از مرد کرد کسب کمال
پیش مردان، کمال به ز جمال ۳۰۹
---
گفتم: ای روشن از تو شمع دروغ ۳۱۰
در چراغت، کسی ندیده فروغ
اگر این راه راست می پویی ۳۱۱
اگر این حرف راست میگویی
چون ز دانشوران چل ساله ۳۱۲
میری چون ز شیر گوساله؟!
وز سه ده ساله عارفان تمام ۳۱۳
میگریزی چو از عقاب حمام!
تو که قطع نظر ز زن کردی ۳۱۴
مرده را شمع انجمن کردی
نیست جز امردت، ز مرد مراد ۳۱۵
پرده ی هیچ کس، چنین مدراد!
--- ۳۱۶
گفت: معشوق بی نقاب خوش است،
مهر تابان، نه در سحاب خوش است! ۳۱۷
می نبینی که طلعت پسران
بی نقاب است و نیست عیب در آن ۳۱۸
ور بود عیبشان ز رخ پیدا
نشود کس ز عشقشان شیدا ۳۱۹
نه زنان، کز فریب می کوشند
پرده یی تا بعیب خود پوشند ۳۲۰
مردی، از ره مرو بحیله ی زن
حیله ورزند بس قبیله ی زن ۳۲۱
با کسی بایدت معامله کرد
که نباید تو را مجادله کرد ۳۲۲
نه که گندم نموده، جو دهدت
خرمن کاه را گرو دهدت ۳۲۳
بست بر من ره از لعل و لیت
از هلالی گواه خواست این بیت ۳۲۴
«کس چه داند که در پس چادر
طلعت دختر است یا مادر»؟! ۳۲۵
---
گفتم: ای پیر مکتب تلبیس ۳۲۶
ای تو را گفته عبده ابلیس!
با تذرو ریاض روحانی ۳۲۷
نرسد زاغ را نوا خوانی
گوش کن، ای هم آشیانه ی من ۳۲۸
چو نوا خیزد از ترانه ی من
آنکه در پرده نیست رخسارش ۳۲۹
می نشاید نهفت ز اغیارش
همه کس، گل ز باغ او چیند ۳۳۰
سوی او رفته روی او بیند
و آنکه پرده برخ کشیدستش ۳۳۱
چشم نامحرمان ندیدستش
نیست پیراهن حیا چاکش ۳۳۲
نیست آلوده دامن پاکش
بی حجاب است اگر رخ چو مهش ۳۳۳
کس ندارد ز چشم بد نگهش
اگر آید برون ز ستر عفاف ۳۳۴
نیک و بد میکنند میل زفاف
دیگران هم، بجز تو دل دارند؛ ۳۳۵
وز نم اشک، پا بگل دارند
بتو تنها کجا گذارندش؟! ۳۳۶
رفته رفته بدام آرندش!
میزنی لاف عشق، رشکت کو؟! ۳۳۷
بلب آه و بدیده اشکت کو؟!
چهره ی دوست، بی نقاب مباد ۳۳۸
هیچ معشوق، بی حجاب مباد
چهره ی آفتاب عالمتاب ۳۳۹
گر نقابی نباشدش ز سحاب
دیده را، دیدنش کند بی نور ۳۴۰
چه ز نزدیک بنگری، چه ز دور
ماه را گر بکف نقاب بود ۳۴۱
دیده را به ز آفتاب بود
می نبینی که گل که بی پرده است ۳۴۲
سر به بی پردگی برآورده است
تا بباغ است صاحب سامان ۳۴۳
زندش خار چنگ بر دامان
دامنش، هر نفس بدست خسی است ۳۴۴
هر خسی را بوصل او هوسی است
چون کند جلوه بر سر بازار ۳۴۵
ز اهل بازار میکشد آزار
هر که او برگ عیش ساز کند ۳۴۶
دست بر دامنش دراز کند
دانه ی در کز ابر نیسان زاد ۳۴۷
پا بخلوتسرای بحر نهاد
تا بدریا نهفته در صدف است ۳۴۸
صدفش را بمهر و مه شرف است
آبرویش، بجاست پیوسته ۳۴۹
در بنامحرمان فرو بسته
چون بدریا برآردش غواص ۳۵۰
از صدف جا کند بمخزن خاص
هر تنک مایه، نیست دسترسش ۳۵۱
که خریدار گردد از هوسش
گاه بر تاج شهریاران است ۳۵۲
گاه در گوش گلعذاران است!
گفت: زن دستیار ابلیس است ۳۵۳
شیوه ی زن تمام تلبیس است
بلکه ابلیس هم، گریزد ازو ۳۵۴
ای بسا فتنه ها که خیزد ازو!
گفتم: اینهم ز پارسایی او ۳۵۵
که رمد دیو از آشنایی او
کس ز زن،غیر دیو نگریزد ۳۵۶
کس بزن غیر دیو نستیزد
دیو اگر نیستی، ز زن مگریز ۳۵۷
دیو اگر نیستی، بزن مستیز!
گفت: گوشی ز زن وفا نشنید ۳۵۸
زن وفادار، هیچ دیده ندید!
--- ۳۵۹
گفتم: از عمر بیوفاتر نیست
کیست کش چشم ازین جفاتر نیست؟! ۳۶۰
لیک نشنیده ام جوان یا پیر
که بگوید ز عمر گشتم سیر ۳۶۱
تو چه نالی ز بیوفایی زن
گشته یی سیر ز آشنایی زن ۳۶۲
---
گفت: زن هیچکس بمن ندهد ۳۶۳
چکنم کس بمن چو زن ندهد؟!
--- ۳۶۴
گفتم: این عذرها، موجه نیست
اینقدر هم حریفت ابله نیست ۳۶۵
دختر هر که خواهی از که و مه
پدرش نفگند بکار گره ۳۶۶
تو خریدار و، او فروشنده
نیست محتاج سعی کوشنده ۳۶۷
یا ز رحمت به تشنه آب دهد
یا بطرزی خوشت جواب دهد ۳۶۸
با دو سه کس، چو این سخن گویی
بیقین کام از یکی جویی ۳۶۹
کس در آن کارت ار نگردد یار
نکند منع هم تو را زان کار ۳۷۰
دوستی خود اگر عیان نبود
دشمنی هم در آن میان نبود ۳۷۱
پسری کو بود زنخ ساده
بودش قد چو سرو آزاده ۳۷۲
بد برویش اگر نگاه کنی
گر غیور است، جان تباه کنی ۳۷۳
ور ز بیعزتی شود رامت
فتد از حرص دانه در دامت ۳۷۴
پدرش جیب رحم چاک کند
بیکی خنجرت هلاک کند ۳۷۵
هر که این بشنود ز دشمن و دوست
همه گویند : حق بجانب اوست! ۳۷۶
هم جگر خواریت ز طعن کنند
هم دل آزاریت ز لعن کنند ۳۷۷
پسر ودختری اگر داری
ز آنچه من گفتمت خبر داری! ۳۷۸
---
گفت: زن میدهند، لیک بمال ۳۷۹
کس نگیرد بجای مال کمال
ور بگیرم زن ای رفیق بقرض ۳۸۰
نفقه، کسوه، گردد آن دم فرض
در دیار شما کسی صدقه ۳۸۱
ندهد تا بزن دهم نفقه
--- ۳۸۲
گفتم: از قرض احتزازت چیست؟!
دست کوته، زبان درازت چیست؟! ۳۸۳
پیش ازین قرض عیب بود و کنون
خردم شد بقرض راهنمون ۳۸۴
نیست در عهد ما کسی امروز
کآتش قرض نبودش جانسوز ۳۸۵
مگر آسودگان سیم آور
ور بگویند نایدم باور ۳۸۶
قرض کن، ز آنکه بر خداست روا
قرض از تو، ادای آن ز خدا ۳۸۷
دگر آن کودک زنخ ساده
مفت هرگز نگرددت گاده ۳۸۸
از کفت تا برون نیارد سیم
کان سیمت، کجا کند تسلیم ۳۸۹
آنچه کار پسر از آن شد راست
زن از آن بیشتر نخواهد خواست ۳۹۰
پسری، ناکسی اگر یابی
که بیک حبه پنجه اش تابی ۳۹۱
دختری نیز میتوانی جست
که کمانش ز فاقه باشد سست ۳۹۲
اگر آن قدر زر که هر روزه
باید آری بکف بدریوزه ۳۹۳
پسران را دهی نهان بمرور
از تو عجز و از آن گروه غرور ۳۹۴
مدتی گر دهی بیکبارش
همه ی عمر تا کنی یارش ۳۹۵
ضامنش من، که بنده ی تو شود
بنده ی سرفگنده تو شود ۳۹۶
---
گفت: چون زن کنم ز نسیه و نقد ۳۹۷
افگنند اخترم بعقده ی عقد
حجله ی خود دهم بعاریه زیب ۳۹۸
که عزیز است میهمان غریب
زین غمم، دل مدام خون باشد ۳۹۹
که جمال عروس، چون باشد؟!
خیزد از جان، دمی هزار غریو ۴۰۰
کاید از در درون پری یا دیو؟!
تا چه باشد نصیب من ز قضا ۴۰۱
بقضا زیرکان دهند رضا
غرض، آید چو وقت بانگ خروس ۴۰۲
آورندم زنان بخانه عروس
یا بود شمع حجله ی اقبال ۴۰۳
یا بود برق خرمن آمال
چون مرا دید مفلس و قلاش ۴۰۴
کیسه از زر تهی و، کاسه ز آش
گر بود سازگار آن مهوش ۴۰۵
زند از خجلتم بجان آتش
ورنه کاری کند که جان سوزد ۴۰۶
ز آتش فتنه ام جهان سوزد
چون ز بدخوییش شوم دلتنگ ۴۰۷
رسد اندر میانه کار بجنگ
من دهم پند و، او دهد دشنام؛ ۴۰۸
پیش همسایگان شوم بدنام
گر برخ سیلیش زنم ناچار ۴۰۹
که ببندم زبانش از گفتار
سر کند شیون و خروش و فغان ۴۱۰
چون ز غازی ستم رسیده مغان
ز فغان او نبسته لب، ناگاه ۴۱۱
پدر و مادرش شوند آگاه
خواهران و برادرانش نیز ۴۱۲
کرده چنگال تیز و دندان تیز
یک طرف عمه، یک طرف خاله ۴۱۳
خال وعم، هر یکی نود ساله
زن و مرد عشیره، پیر و جوان ۴۱۴
ز پی یکدگر رسند دوان
عالم از دود آه کرده سیاه ۴۱۵
همه در ذکر آه و واویلا
همه مو کنده، رو خراشیده ۴۱۶
همه بر فرق خاک پاشیده
همه در دامن من آویزند ۴۱۷
در پی اینکه خون من ریزند
کشدم آن بخانه ی قاضی ۴۱۸
کندم این بمرگ خود راضی
آنچه با کس زبان تیغ نکرد ۴۱۹
تند تیغ زبان دریغ نکرد
ظلم از آن قوم و الأمان از من ۴۲۰
خلق در عبرت آن زمان از من
تو کجایی که از تو شرم کنند؛ ۴۲۱
دل سخت از دم تو نرم کنند!
تو کجایی که آیمت به پناه؟ ۴۲۲
تا کنی دستشان ز من کوتاه!
تو کجایی که گیرمت دامن؟! ۴۲۳
تا رهم زان میان غوغا من!
گفت: گیرم که حیله یی بازم ۴۲۴
روز او را ز خود رضا سازم
تو بگو: شد چو روز شب چکنم؟! ۴۲۵
............................
پی دلجوییش چو برخیزم ۴۲۶
همچو برقش بخرمن آویزم
فتنه های نهان، عیان آید؛ ۴۲۷
پای فرزند در میان آید
آن زمان بهر آن ستمگاره ۴۲۸
بایدم کرد فکر گهواره
چند میگویی از جگر گوشه ۴۲۹
نه جگر گوشه میخورد توشه؟!
نیست در خانه مکنت و مایه ۴۳۰
افگنم چند رو بهمسایه
این جگر گوشه نیست، داغ دل است؛ ۴۳۱
داغ دل را مگوی باغ دل است
راستی، منکه ملک و مالم نیست؛ ۴۳۲
طاقت خجلت عیالم نیست
گرسنه مادر و برهنه پسر ۴۳۳
در میان من فشانده خاک بسر
چه عجب گر نحوست اختر ۴۳۴
من پسر خواهم او دهد دختر
آن زمان، اول جگر خواری است ۴۳۵
یعنی آغاز محنت و زاری است
گر رهاند ایزدم ز رسوائی ۴۳۶
که نشد آن غزاله صحرائی
بایدم گلشن از پی شوهر ۴۳۷
که رسانم بمشتری گوهر
غرض، آن روز، روز تشویش است؛ ۴۳۸
من چگویم، چه فتنه ها پیش است؟!
بالله، این دردهای پنهانی ۴۳۹
همه کس داند و تو هم دانی
عیب زن، از شماره بیرون است؛ ۴۴۰
از شمار ستاره افزون است
آنچه دارم کنون بیاد این است ۴۴۱
آنکه خاکم بباد داد این است
پس ازین، یک بیک بیان سازم ۴۴۲
گر نهان باشدت، عیان سازم
--- ۴۴۳
گفتم: این شبهه، شبهه یی است قوی؛
گوش کن، حل یک بیک شنوی ۴۴۴
حل این شبهه، بر من آسان است
گر تو را عقل ازو هراسان است ۴۴۵
گفتم: این کار کار آسان است
بی سبب زان دلت هراسان است ۴۴۶
سعی کن کز فسون دلاله
بینی آن ماه چارده ساله ۴۴۷
گر پسند آیدت، چه بهتر از آن
از ندامت مباش دست گزان ۴۴۸
ورنه جای دگر بگیر سراغ
تا شود جمله روشنت ز چراغ ۴۴۹
از زنانت زنی پسند افتد
نو غزالیت در کمند افتد ۴۵۰
تا نسازی ز غم پریشانش
مکن اندیشه یی ز خویشانش ۴۵۱
گر زن از تو، تو از زنی خشنود؛
فتنه یی در میان نخواهد بود ۴۵۲
ساعتی کز تو باشدش دل شاد
نکند از پدر ز مادر یاد ۴۵۳
نه بکار برادرانش کار
نه دل از هجر خواهرانش زار ۴۵۴
نه ز عم یاد آورد، نه ز خال
نه ز عمه، ز خاله، پرسد حال ۴۵۵
---
گر برنجند ازو، غمش نبود ۴۵۶
ور بمیرند، ماتمش نبود!
گفتم: ای بیخبر خوری تا چند ۴۵۷
غصه ی روزی زن و فرزند؟!
مرد و زن، هر که در جهان آید ۴۵۸
روزیش پیشتر ز جان آید
روزی خود خورند از که و مه ۴۵۹
گر شوی در میان تو واسطه به
نام نیک از تو، روزی از ایزد ۴۶۰
عاقل از نام نیک نگریزد
وگر، از دخترت دل است دو نیم ۴۶۱
از خیالات دور داری بیم
پند من بشنو و مکن دیگر ۴۶۲
شکوه از دختر، آرزوی پسر
از خدا، چون طلب کنی فرزند ۴۶۳
گو: الهی بود سعادتمند
زاده گر شد پسر و گر دختر ۴۶۴
گر بود هوشمند و نیک اختر
پدرش دایم از جهان شاد است ۴۶۵
از جفای زمانه آزاد است
ورنه، روز پدر ازوست سیاه ۴۶۶
ریزد از دیده خون، ز دل کشد آه
نیست بالله در میان فرقی ۴۶۷
که ببحر غم، این چنین غرقی
ز چه از اختران حذر داری؟! ۴۶۸
خود ز کار پسر خبر داری!
تو که سینه زنان و جامه دران ۴۶۹
عمری افتاده از پی پسران
پسری کز تو در وجود آید ۴۷۰
رفته رفته، بحسنش افزاید
تا شود قامتش چو سرو بلند ۴۷۱
افگند کاکلش بدوش کمند
هوس شاهد و شراب کند ۴۷۲
خانمان پدر خراب کند
چون تو قومی سیاه دل هستند ۴۷۳
که ز نقد حیا تهی دستند
دانه ریزند، کش بدام کشند؛ ۴۷۴
تو کنی، از وی انتقام کشند!
دختر زشت، باز در پرده است ۴۷۵
نشود فاش اگر بدی کرده است
پسرت گر غلط رود گامی ۴۷۶
غافل از وی مشو، که بدنامی!
پسر و دختر، ای رفیق یکی است ۴۷۷
فرقشان در میان نبوده و نیست
هر دو، گر نیک ماه وخورشیدند ۴۷۸
قابل تختگاه جمشیدند
هر دو گر بد، عدوی بی باکند؛ ۴۷۹
در خور ماردوش ضحاکند
هر دو گر نیک، جان جانانند، ۴۸۰
پور یعقوب و دخت عمرانند
هر دو گر بد، کشنده عفریتند ۴۸۱
در خور چوب و نفظ و کبریتند
هر دو گر نیک، سرو و شمشادند ۴۸۲
پدران از جمالشان شادند
هر دو گر بد، گزنده جانورند ۴۸۳
دشمن جان مادر و پدرند
ای بسا بوده، ناخلف پسران ۴۸۴
در خلافت مخالف پدران
ای بسا دختران، کز آگاهی، ۴۸۵
پدران را کنند همراهی
گفتگوی مرا گواه آمد ۴۸۶
پسر نوح و دختر احمد
--- ۴۸۷
گفت: چون مرد پا بشصت نهاد
ساقیش را قدح ز دست فتاد ۴۸۸
ضعف قوه، ز دست کارش برد؛
قوه ضعف، اختیارش برد ۴۸۹
جوی صلبش، ز آب خالی شد
مخزنش، خالی از لآلی شد ۴۹۰
خفت از ضعف، قائم اللیلش
ریخت بر کشتزار تن، سیلش ۴۹۱
هم کمر سست گشت، هم زانو
کدخدا منفعل ز کدبانو ۴۹۲
با زن، ار نرد دوستی بازد
باید او را ز خود رضا سازد ۴۹۳
زن نه شایق بود بحسن و کمال
زن نه عاشق بود بجاه و جلال ۴۹۴
زن نه قایل شود بنام و نسب
زن نه مایل شود بخلق و ادب ۴۹۵
زن نه وجد و سماع میخواهد
قصه کوته، جماع میخواهد! ۴۹۶
ناید آن بینوا چو از دستش
که کند از می منی مستش ۴۹۷
تو بگو: آن زمان چه چاره کند؟!
پرده ی خود چگونه پاره کند؟! ۴۹۸
گر دهد دل بنازنین پسری
نکشد هیچگونه دردسری ۴۹۹
با چنان نازنین که میدانی
عشق بازد بپاک دامانی ۵۰۰
شب نگیرد اگر ببر او را
نشود روز خون جگر او را ۵۰۱
روز نارد اگر در آغوشش
شب نبیند ز غم سیه پوشش ۵۰۲
اگر او را نخسبد اندر مهد
نگسلد از میانه رشته ی عهد ۵۰۳
باز هم نغمه، هم زبان باشند؛
عندلیب یک آشیان باشند ۵۰۴
نه برنجش بهانه ساز کند
نه بغوغا زبان دراز کند ۵۰۵
نه بدر لعل را تراش دهد
نه بفندق سمن خراش دهد ۵۰۶
نزند از غضب برخ سیلی
نکند برگ لاله را نیلی ۵۰۷
نبرد شکوه پیش همزادان
نکند گریه همچو شیادان ۵۰۸
نه ز سر معجر افگند بر خاک
نه بتن پیرهن کند صد چاک ۵۰۹
نه سپارد طریق خود رایی
نه برآرد سری برسوایی ۵۱۰
نه بمفتی برد شکایت او
نه بقاضی کند حکایت او ۵۱۱
گر باین کوچه جسته ای راهی
زین سخنها که گفتم آگاهی ۵۱۲
گرنه چون من ز دردمندانی
حاش لله، که درد من دانی! ۵۱۳
---
گفتم: ای یار ناپسندیده ۵۱۴
ای ببرهان خویش خندیده
باز آراستی بساط جدل ۵۱۵
آخر این شرط بود از اول
کز جدل هر دو دست برداریم ۵۱۶
آنچه دل گفت بر زبان آریم
نه که خواهی مرا فریب زنی ۵۱۷
بی ادب پنجه با ادیب زنی
در فریبم مباش خیره بسی ۵۱۸
ناکسم گر خورم فریب کسی
آنچه گفتی، شنیدم فهمیدم؛ ۵۱۹
بتر از وی عقل سنجیدم!
گر به انصاف سرکنی با من ۵۲۰
خار شبهه نگیردت دامن
برق تحقیق چون برافروزم ۵۲۱
خس و خاشاک شبهه را سوزم
شبهه ات از دو حال بیرون نیست ۵۲۲
راه این شبهه از دو افزون نیست
میل هر آدمی ز ناکس و کس ۵۲۳
یا ز عشق است، یا ز شهوت و بس!
اگر از عشق، دامنش چاک است ۵۲۴
دامن از لوث شهوتش پاک است
آنچه گوید ز وصف گوهر عشق ۵۲۵
آنچه خواند ز عشق و دفتر عشق
ننهد کس بحرف او انگشت ۵۲۶
نخورد بر دهانش از کس مشت
ور بدریای شهوت است غریق ۵۲۷
باز خالی نباشد از دو طریق
یا بود شهوتش هنوز بجا ۵۲۸
مانده اندر میان خوف و رجا
ببراهین که پیش ازین گفتم ۵۲۹
صاف و رنگین بسی گهر سفتم
باز باید جمال زن بیند ۵۳۰
گل ز باغ وصال زن چیند
یا نمانده است شهوتی باقی ۵۳۱
شده خالی خم و کسل ساقی
نه بزن میل ماندش نه بمرد ۵۳۲
تشنه نه، گو بگرد چشمه مگرد
گفت: تا چند دردسر دهمت؟! ۵۳۳
باش کز نکته یی خبر دهمت!
آنچه از صحبت زن است غرض ۵۳۴
نیست جز مایه ی هزار مرض
هم بتن، هم بجان زیان دارد ۵۳۵
پای تا سر خطر از آن دارد
ضعف جان و قوا، از آن بکمال ۵۳۶
شرح آن گویمت علی الاجمال
وصل زن، رنگ چون زریر کند؛ ۵۳۷
مرا رفته رفته پیر کند
عیب پیری بشرح می ناید ۵۳۸
مرگ اگر به بود از آن شاید!
--- ۵۳۹
گفتمش : ای مزور سالوس
ای تو بقراط و ای تو جالینوس! ۵۴۰
نیستم گر چه از هنرمندان
ولی از طب نه غافلم چندان ۵۴۱
ز آنچه ز آشفتگی بیان کردی
رنجهای نهان عیان کردی ۵۴۲
راست گفتی، نه جای انکار است
که در این کار عیب بسیار است ۵۴۳
آنچه زین رنجها شود حادث
نیست بیهوده باشدش باعث ۵۴۴
باعثش، ریزش منی است تمام
همچو باران که خشک کرد غمام ۵۴۵
آب کت از کمر چکیده بود
زور زانو و نور دیده بود ۵۴۶
کم شود زین که، آنچه زان کم شد
خنده گریه، شکفتگی غم شد! ۵۴۷
زن و کودک، یکی است در این امر
خواه زینب شمار و خواهی عمرو ۵۴۸
گر از آن هر دو دست برداری
که از آن رنجها خبر داری ۵۴۹
شوی از خلق دور و جلق زنی
تخته بر طیلسان خلق زنی ۵۵۰
باز آن دردها پدید آید
تبر آهنین به بید آید ۵۵۱
---
گفت: زن را رحم بود جذاب ۵۵۲
همچو مستسقی است، تشنه ی آب
خورد او آب، تشنه تر گردد ۵۵۳
آتشش ز آب شعله ور گردد
گفتمش: تا بکی زنی راهم؟! ۵۵۴
آخر آن قدر از طب آگاهم!
وطی زن، چون طبیعت است ای دوست، ۵۵۵
میکند جذب اگر چه از رگ و پوست
ناورد ضعف، لیک آن حرکت ۵۵۶
حرکت را ثمر بود برکت
وطی غلمان، که اکل جیفه بود؛ ۵۵۷
حرکاتش همه عنیفه بود
رگ و پی را، ضعیف و مست کند ۵۵۸
نکند گر کس، آن درست کند
حرکت، کان ز طبع ناشی نیست؛ ۵۵۹
ثمر آن بجز تلاشی نیست
--- ۵۶۰
گفت: زن مرد را چو سازد پیر
شود از دیدن رخش دلگیر ۵۶۱
رود و با جوان گل رویی
صندلی رنگ و عنبرین مویی ۵۶۲
راز پنهانی، آشکار کند؛
من چه گویم دگر چکار کند؟! ۵۶۳
گفتمش: خانه ی زن آبادان
کز وفا در سرای شو شادان ۵۶۴
صبر آرد که مرد پیر شود
لاله از پیریش زریر شود ۵۶۵
بعد از آن مهر گیرد از وی باز
با جوانی ز جان شود دمساز ۵۶۶
تو از آن زنی که چابک است و جوان
سمنش تازه است و سرو روان ۵۶۷
ماهی، از شیر لب نشسته هنوز؛
نارش، از نارون نرسته هنوز! ۵۶۸
غنچه ی او، نکرده خنده هنوز؛
کشتنیهاش مانده زنده هنوز! ۵۶۹
نرگس او، نگه نکرده هنوز؛
روز مردم سیه نکرده هنوز! ۵۷۰
وحشتی کرده چون پری زدگان
میگریزی چو ز آدمی ددگان؟! ۵۷۱
---
گفت: زن تا جوان بود خوب است ۵۷۲
چون شود پیرف غیر مرغوب است!
گفتم: ای پیشه ی تو کناسی ۵۷۳
زن چو نیکو بود زده تاسی
باز از هر نگاه و هر خنده ۵۷۴
میکشد زار و میکند زنده
چون پسر را رسیده سال به بیست ۵۷۵
باید او را بروز خویش گریست
که گلش رفته رفته خار شود ۵۷۶
چمن سبزه، خار زار شود!
--- ۵۷۷
گفت: چون پیر شد، چه چاره کنم؟!
که نیارم باو نظاره کنم؟! ۵۷۸
---
گفتم: اکنون بهانه میجویی ۵۷۹
خفته یی و فسانه میگویی
گل چو در دست گشت پژمرده ۵۸۰
نتوان داشت خاطر افسرده
گل دیگر بچین شکفته ز باغ ۵۸۱
که کند عطر پروری دماغ
نه که گیری پیاز و بویی سیر ۵۸۲
که ز بویش شود دل و جان سیر
تاجوانی تو و جوان است او ۵۸۳
مهربان شو، که مهربان است او
تا همی بیند از تو دلجویی ۵۸۴
نسپارد طریق بدخویی
تا تو را، مهربانی و یاری است ۵۸۵
زخم عشق تو، در دلش کاری است
ندهد جز تو دل، بیار دگر ۵۸۶
ناورد رو سوی دیار دگر
چون شودپیر، گر تو هم پیری ۵۸۷
نیست حاجت دگر بتدبیری
ور زنت پیر گشته و تو جوان ۵۸۸
ناتوان بودن از غمش نتوان
ترک او گوی و یار دیگر گیر ۵۸۹
خیز و راه دیار دیگر گیر
تا نیازاردت، نیازارش؛ ۵۹۰
ور کند شکوه، مرده انگارش!
خدمت خانه، باری آید ازو؛ ۵۹۱
نیست بیکار، کاری آید ازو!
کودکان تو را، بزرگ کند؛ ۵۹۲
چون سگ از گله منع گرگ کند
زحمت ار میدهد، طلاقش ده؛ ۵۹۳
دعوی ار میکند، صداقش ده
گر نداری صداق، جان داری؛ ۵۹۴
پای رفتن از آن میان داری!
بگذر از آن دیار و، بگذارش؛ ۵۹۵
دل خود، جمع دار از کارش!
گیرم، او را بود هوای دگر؛ ۵۹۶
ندهد کس رهش بجای دگر!
ور بیار دگر کند نظری ۵۹۷
یاری او نمیکند دگری!
گفت: هستند بس زنان ز شبق ۵۹۸
میزنند از شبق طبق بطبق
گفتمش: جان چو رفتن تن چکند؟! ۵۹۹
شده قحط الرجال، زن چکند؟!
سیم کوبند آن دو دلبر مست ۶۰۰
کوفتن را چو دسته نیست بدست
دست حسرت بیکدگر سایند ۶۰۱
از دو هاون بلورتر سایند
نیست چون می که در ایاغ کنند ۶۰۲
فکر ضعف دل و دماغ کنند
گاه سایند صندل و گه عود ۶۰۳
دل از آن سوده صندلم آسود
گفت: زن گر بهشت رو نبود ۶۰۴
دل طلبگار وصل او نبود
ور بود نازنین و ناز آیین ۶۰۵
خلقی از هر طرف کنند کمین
دانه ریزند و دام اندازند ۶۰۶
بلکه طشتش ز بام اندازند
رفته رفته، بخود کنندش رام ۶۰۷
من شوم خود در آن میان بدنام
گفتمش: گل ز باغ چون روید ۶۰۸
همه کس مایل است کش بوید
باغ را، باغبان همی باید ۶۰۹
ورنه از دزد گل نمی پاید
باغ را، باغبان چو بندد سخت ۶۱۰
نبرد هیچ کس گلی ز درخت
ورنه دزدان درش چو باز کنند ۶۱۱
دست بر شاخ گل دراز کنند
باغ خواهی، بباغبانی کوش ۶۱۲
ورنه چون دزد برد گل، مخروش
آشیان گر بباغ گیرد زاغ ۶۱۳
گنه از باغبان بود نه ز باغ
گفت: سلمت، زن یگانه بود ۶۱۴
لیک باید چراغ خانه بود
منکه باید کنم جلای وطن ۶۱۵
که باین روی نیست رای وطن
بسفر هیچگاه زن نبرم ۶۱۶
نقد خود پیش راهزن نبرم
زن پیاده نمی تواند رفت ۶۱۷
رو گشاده نمی تواند رفت
محمل زرنگار میخواهد ۶۱۸
پرده و پرده دار میخواهد!
زن اگر در سفر رفیق من است ۶۱۹
محملش نعش و پرده اش کفن است
منکه خود میگریزم از فاقه ۶۲۰
زیر محمل، چسان کشم ناقه؟!
دوستی، با مکاریم نبود؛ ۶۲۱
طاقت بردباریم نبود
ماند او، من روم به تنهایی؛ ۶۲۲
ورنه کارم کشد برسوایی
من دو منزل، چو از وطن بروم ۶۲۳
زن بماند بخانه من بروم
چاره ام چیست چون عزب مانم ۶۲۴
تشنه، ظلم است خشک لب مانم
در سفر، چون شبق احاطه کند، ۶۲۵
چکند گرنه کس لواطه کند؟!
خود شنیدی چو قحط سال بود ۶۲۶
میته بر آدمی حلال بود!
--- ۶۲۷
گفتم: ای نور عقل را سارق
این قیاسی بود مع الفارق ۶۲۸
مرد، شهوت اگر چه کم راند؛
گل رویش شکفته تر ماند ۶۲۹
ننهد پا بوادی پیری
ندهد پیریش ز جان سیری ۶۳۰
پیش ازین هم خود این سخن گفتی
مشکن گوهری که خود سفتی ۶۳۱
ای که بهر پسر سفر کردی
مثل قحط و میته آوردی ۶۳۲
در مثال تو میته دانی چیست؟!
گوش کن گر سر جدالت نیست! ۶۳۳
میته آن زن بود که پیر بود
یاز زشتی رخش چو قیر بود ۶۳۴
گر زن مهوش جوان نبود
د رعزو بت تو را توان نبود ۶۳۵
پیرزن یار خود توانی کرد
رفع آزار خود توانی کرد ۶۳۶
که ز قحط آنکه خسته حال بود
خورد اگر میته کش حلال بود ۶۳۷
لیک افیون نمیخورد هر چند
داند از جوع بایدش جان کند ۶۳۸
---
گفت: کو سرین خوش پسران ۶۳۹
گنج سیم است و نیست عیب در آن
گفتم: ای یافته سرین چون گنج! ۶۴۰
راحتی دیده، غافلی از رنج
گنج بینی، نبینی آن افعی؛ ۶۴۱
که تو را چون گزد کشد دفعی
زهر مار است، آتش سوزان؛ ۶۴۲
زان به تشویش دانش آموزان
نیستی گر بزهر او معتاد ۶۴۳
خواهی از زهر او بخاک افتاد
--- ۶۴۴
گفت: افسونگر ایمن است از مار
مار را هیچ نیست با من کار ۶۴۵
گفتمش: ای فسونگر این افسون
از که آموختی بگو اکنون؟ ۶۴۶
کاین فسون، آنکه گفت چونت گفت
چه گرفت آنکه این فسونت گفت؟! ۶۴۷
گنج بی افعی است گنج زنان
راحت جان شمار رنج زنان ۶۴۸
---
گفت: زن شمع انجمن آراست؛ ۶۴۹
لیک گویم اگر نرنجی است:
فرجه ی فرج، بحر عمان است؛ ۶۵۰
شورش بحر، آفت جان است
و آن شکاف دگر بود ره کوه ۶۵۱
کوه دارد هزارگونه شکوه
--- ۶۵۲
گفتم: ای نکته دان حریفی چند
با حریفان ستم ظریفی چند ۶۵۳
راست گفتی بیا و بشنو راست
راستی در میانه حاکم ماست ۶۵۴
ای رفیق آنچه خوانیش حمدان
هست ماهی و جان او نمدان ۶۵۵
جای ماهی بغیر دریا نیست
چون برآید همان نفس فانی است ۶۵۶
کوه باشد، مقام سام ابرص؛
کو بود قاتلش مثاب بنص ۶۵۷
رو بدریا، که در بدست آری؛
زورق فقر را شکست آری ۶۵۸
مرو از کوه، کز کمر افتی
مزن آن در که در بدر افتی ۶۵۹
این نه بحر است، منبع جان است؛
چشمه ی پر ز آب حیوان است ۶۶۰
گفت: باغ ارم چو شد نمناک
دل خشنود را کند غمناک ۶۶۱
گفتم: ای در ره خطا زده گام
صبحدم گر بوقت جستن کام ۶۶۲
یعنی از برگ لاله ژاله چکد
باده از لعلگون پیاله چکد ۶۶۳
به که ریزی شب ای رفیق بهان
آب در مخزن جعل ز دهان ۶۶۴
مگرت گوش ازین سخن کر شد
که نجس، تر چو شد نجس تر شد ۶۶۵
گفت: فریاد از فراخی فرج
کس نشد تنگدل ز تنگی شرج ۶۶۶
تنگی فرج نیست جز یک شب
که کند سرخ آن شب از خون لب ۶۶۷
شرج، چون فرج دختر بکر است
عاقلان را چه حاجت ذکر است؟! ۶۶۸
گفتم: ای در طریق دانش لنگ
ای ره روزی تو آمده تنگ ۶۶۹
نوع زن را درین مسدس کاخ
جز مسامات هست بس سوراخ ۶۷۰
همه بهر دخول ساخته نیست
همه را یک نوا، نواخته نیست ۶۷۱
نیست راه دخول، غیر فروج
میکند از شروج فضله خروج ۶۷۲
تو بجای خروج کرده دخول
نیست این کار مردم معقول ۶۷۳
نیست تنگی مناط کار جماع
مرد را عشوه آورد به سماع ۶۷۴
غیر تنگی محاسن دگر است
ورنه سوراخ گوش تنگ تر است ۶۷۵
کوش راه دعا غلط نکنی
خویش را مورد سخط نکنی ۶۷۶
گر بود تنگ تر ای افلاطون
فرجه ی فرج از آنچه هست کنون ۶۷۷
بر نیاید از آن صدف گهری
ندهد نخل آرزو ثمری ۶۷۸
شرج ازین گر فراخ تر باشد
بیخود از کان همیشه زر پاشد ۶۷۹
گفتمت: هان از آن زر سوده
نکنی دامن خود آلوده ۶۸۰
---
گفت: از بیم حیض در تابم ۶۸۱
شب از این غم نمی برد خوابم
کس بآن خانه چون درون آید ۶۸۲
که از آن راه بوی خون آید؟!
--- ۶۸۳
گفتم: ای نرگزیده بر ماده
لعل افگنده، سفته بیجا ده ۶۸۴
رحم زن، که سیمگون صدف است
صدف سیم، پیش آن خزف است ۶۸۵
خود سه ربع از مهی گهر ساید
ربع دیگر عقیق تر ساید ۶۸۶
در سه هفته مدام اگر خیزی
گهر افشانی و درم ریزی ۶۸۷
هفته یی دیگرت، چو نیست درنگ
شاخ مرجان شود عقیقی رنگ ۶۸۸
نه ز بویش دماغ کس گنده
نه ز رنگش نگه پراگنده ۶۸۹
و آن دگر یک که کان زرخوانی
نیست هرگز تهی ز زردانی ۶۹۰
تیشه بر کان، نیازمایی هان؛
که شود آشکار راز نهان ۶۹۱
همه کس بر تو ریشخند کنند
دلت آزرده از گزند کنند ۶۹۲
گرت افتد میان خلق گذر
از خجالت برون نیاری سر ۶۹۳
رنگ آن بر رخ آورد یرقان
بوی آن بر دل آورد خفقان ۶۹۴
گفت: زن راست صورتی چون شمع
مرد را صورت است و معنی جمع ۶۹۵
پسران دیگر و زنان دگرند
آه ازین مردمان که بیخبرند ۶۹۶
گفتمش: با من این قمار مباز
رستم اندر میان، تو رخش متاز! ۶۹۷
پسران، از طراوت و خوبی
جلوه ی سرو و قامت طوبی ۶۹۸
روی چون لاله، موی چون سنبل؛
چشم چون نرگس و، لب چون گل ۶۹۹
جبهه یی چون ستاره ی سحری
جلوه یی چون خرام کبک دری ۷۰۰
تیغ ابرو و خنجر مژگان
این یکی همچو تیر و آن چو کمان ۷۰۱
شکن طره ی بناگوشی
مشک کافور را هم آغوشی ۷۰۲
رطب لب، شکوفه ی دندان
دهنی همچو غنچه ی خندان ۷۰۳
سیم و سیماب ساعد و سینه
سرب و ساق و سرین سیمینه ۷۰۴
عنبر گیسوان و نافه ی ناف
شکمی به ز قاقم شفاف ۷۰۵
دست و پای سفید بلوری
هر ده انگشت شمع کافوری ۷۰۶
کف رنگین، بنن مخضوبش
که نوشتند غیر مغضوبش ۷۰۷
گردنی به ز آهوان حرم
غبغبی به ز سیب باغ ارم ۷۰۸
تنکی نرمتر ز بالش شاه
دلکی سخت تر ز سنگ سیاه ۷۰۹
دلبری نازکی و شیرینی
کافری زیرکی و خودبینی ۷۱۰
کبر و ناز و کرشمه، غنج، دلال
دشمنی، دوستی، فراق وصال ۷۱۱
نگه زیر چشم پنهانی
خنده ی کنج لب که میدانی ۷۱۲
عشوه یی کز دل آتش انگیزد
غمزه یی کز نگاه خون ریزد ۷۱۳
خواستن خونبها و خونریزی
عذر خواهی و فتنه انگیزی ۷۱۴
رفتن امروز و آمدن بمهی
کشتن و زنده کردن از نگهی ۷۱۵
وعده و خلف وعده از نیرنگ
ساختن سوختن بصلح و بجنگ ۷۱۶
نرد شطرنج باختن بهوس
باختن لیک بردن از همه کس ۷۱۷
نامه خواند جواب ننوشتن
انگبین را بزهر آغشتن ۷۱۸
ناله ی عاشقان پسندیدن
گریه دیدن بگریه خندیدن ۷۱۹
بی سبب، رنجش از وفادارن
بی گنه، خشم کردن از یاران ۷۲۰
باز حلوای آشتی خوردن
تلخی از کام عاشقان بردن ۷۲۱
بستن صید روز و شب و مه سال
از چه؟ از دام زلف و دانه ی خال! ۷۲۲
جامه زیبی و جامه ی زیبا
همه زرکش از اطلس و دیبا ۷۲۳
هوس زینت و هوای شراب
گشت بستان و باغ در مهتاب ۷۲۴
دسته ی گل بدست، چون مستان
بردن دل، ز دست بیدستان ۷۲۵
همه شب تا بروز می نوشی
روز تا شب ز باده بیهوشی ۷۲۶
صبحدم از خمار آشفتن
وز صبوحی چو غنچه بشگفتن ۷۲۷
ساغر می گرفتن و دادن
مست کردن، بمستی افتادن ۷۲۸
جام بر لب نهادن لب کشت
همچو غلمان و حور باغ بهشت ۷۲۹
مست رفتن بباغ و گل چیدن
گل فشاندن بسبزه غلطیدن ۷۳۰
مست کردن، بجرعه یی همه را
پست کردن ز شرم زمزمه را ۷۳۱
گه کشیدن چو بلبلان آهنگ
گه رساندن چو زهره چنگ بچنگ ۷۳۲
خلوتی ساختن، پی خفتن
که بدو قصه ی نهان گفتن ۷۳۳
رحم و انصاف و شرم و مهر و وفا
ظلم و بیداد و خشم و جور و جفا ۷۳۴
هر چه دارند ز آشکار و نهان
آن سیه کاکلان کج کلهان ۷۳۵
دختران ندیده شوی لطیف
همه دارند این حریف ظریف ۷۳۶
جز دو عضوی که خاصه ی مرد است
که یکی زوج و آن دگر فرد است ۷۳۷
دختران را بود دو عضو دگر
که بود مایه اش ز شیر و شکر ۷۳۸
یکی آن عضو کآذرش گفته:
گل نشکفته، در ناسفته ۷۳۹
و آن دگر مشکبو دو حقه ی عاج
که صفا کرده از سمن تاراج ۷۴۰
دو بلورین حباب چشمه ی سیم
که برانگیزدش ز چشمه نسیم ۷۴۱
خون کند نار نورس پستان
دل نارنج و نار در بستان ۷۴۲
این دو عضو، آن دو عضو، کو انصاف؟!
منصف ار نیستی ز عقل ملاف! ۷۴۳
دیده از دام خط شدت تاریک
غافلی از کمند گیسو لیک ۷۴۴
ای بسا صید کو ز دام بجست
ولی از حلقه ی کمند نرست ۷۴۵
از یکی رشته اند دام و کمند
دام کوته بود، کمند بلند ۷۴۶
هر دو از جای برآورند دمار
نبرد صرفه لیک مور ز مار ۷۴۷
مور گر پای در شکر دارد
مار هم گنج زیر سر دارد ۷۴۸
---
گفت: آری ولی چه چاره کنون ۷۴۹
که دلم برده نو خطی بفنون
چاره یی کن که ترک ناز دهد ۷۵۰
دل که از من گرفته باز دهد
که تو هر جا روی ز پی آیم ۷۵۱
گر به بغداد گر به ری آیم
--- ۷۵۲
گفتم: ای دامن تو آلوده
سر بسر گفته ی تو بیهوده ۷۵۳
دوستی از دو سر خوش است آری
ورنه، رو سوی دشمنی آری ۷۵۴
تا دو کس رشته را نگه دارند
بهم از ربط هر دو ره دارند ۷۵۵
چون سر رشته این ز دست نهد
آن دگر، رشته را ز دست دهد ۷۵۶
از دو سو آنچه تازیانه زن است
فعل مرد است و انفعال زن است ۷۵۷
پسران، ز انفعال چون دورند
خدمتی میکنند و مزدورند ۷۵۸
بزبان دوستند، لیک ز دل
دشمنند وز کار خویش خجل ۷۵۹
اگر از دستشان برآید کار
میرسانند از جفا آزار ۷۶۰
گفت با من یکی ز درویشان
که: چو پرسند حرفی از ایشان ۷۶۱
نپسندند خویش را بدنام
باز گویند با خواص و عوام ۷۶۲
کاین گروهی که مایلند بما
یک زبانند و یک دلند بما ۷۶۳
بتقاضای خویش مشغولند
لیک فاعل نیند و مفعولند ۷۶۴
چون حکایت باین مقام کشید
در جوابم زبان بکام کشید ۷۶۵
می ندانم رسید صبح بشام
که به تصدیق من گسست کلام ۷۶۶
یا ز طول سخن ملول افتاد
که حدیث منش قبول افتاد ۷۶۷
الغرض، جای دوستان خالی
که ببینند صحبت قالی ۷۶۸
کاو چها گفت و من چها گفتم
گفتم آشفت و گفت آشفتم! ۷۶۹
نه در آن سینه مانده کینه ی من
نه ازو کینه یی بسینه ی من ۷۷۰
او لب از بنگ و من ز می شسته
سبزه و ارغوان بهم رسته ۷۷۱
هر چه من گفتم، او جوابی داد
من زر افشاندم، او لعابی داد ۷۷۲
نیک و بد را باو شمردم، لیک
نیک را بد شمرد و بد را نیک! ۷۷۳
رفته رفته از آنچه در سر داشت
پرده از روی کار خود برداشت ۷۷۴
هر دری کو گشاد، من بستم
تا ز قید مخالبش رستم ۷۷۵
می گشادم دری که او می بست
از کمندم نشد تواند جست ۷۷۶
ما درین حرف رندکی طرار
همچو دزدان درآمد از دیوار ۷۷۷
گفت: کاحسنت آمدی فایق
ای به پند تو زیرکان شایق ۷۷۸
آنچه گفتید از سؤال و جواب
بود حرف تو برطریق صواب ۷۷۹
هم دری کاو گشاد بستی تو
بس طلسمات را شکستی تو ۷۸۰
غیر یکدر که خود نشد مسدود
باز بوده است و باز خواهد بود! ۷۸۱
---
گفتمش: ای قمار باز دغل ۷۸۲
ای ترا دفتر حیل به بغل!
از شیاطین روزگاری تو ۷۸۳
از عزازیل یادگاری تو
در ره مکه میر قافله ی ۷۸۴
آری الحق رشید سلسله ی
یافتم کز چه در درآمده ی ۷۸۵
حیله در حیله پرور آمده ی
بشنو آندر که گفته ی باز است ۷۸۶
در دیگر باین در انباز است
هر دو مانده است باز از آغاز ۷۸۷
تا بانجام نیز ماند باز
بستن این دو در زحمدان است ۷۸۸
قلم، آرایش قلمدان است
ایندو در را نگاهبان ز خواص ۷۸۹
نام کناس شد، لقب غواص
لیک، بین زین دو در چه برخیزد؟! ۷۹۰
خود ازین گه، وز آن گهر خیزد!
بیش ازین دردسر نمیدهمت ۷۹۱
تا نخواهی خبر نمیدهمت
آذر، از گفتگو زبان در بند ۷۹۲
عیب خود گو، ز عیب مردم چند؟!
بی هوس در جهان نبوده کسی ۷۹۳
هر کسی راست در جهان هوسی
هر که در زیر این نگون طاق است ۷۹۴
هوسی را که کرده مشتاق است
همه گرد یک آستانه نیند ۷۹۵
همه مرغ یک آشیانه نیند!
میل این مردمان که می بینی ۷۹۶
یا بترشی است، یا بشیرینی
در مزاجی که بلغم افزون است ۷۹۷
ز آرزوی شکر دلش خون است
در مزاجی که کرده صفرا جوش ۷۹۸
سرکه خواهد نه انگبین، خاموش!
هر که را میل در سرشت بود ۷۹۹
گر بدوزخ رود، بهشت بود
و آنکه در دل نباشد او را میل ۸۰۰
خواند او و النهار را و اللیل
میل، خود چشمه یی است جوشیده ۸۰۱
دل از آن چشمه آب نوشیده
صاف آن آب، آتش عشق است ۸۰۲
همه موجس کشاکش عشق است
خنک آن آب صاف پاک ضمیر ۸۰۳
که شد از روی حسن عکس پذیر
حسن وعشقند، گرم راز و نیاز ۸۰۴
نامشان لعبت است، لعبت باز
حسن را صد هزار آیینه است ۸۰۵
عشق آیینه دار دیرینه است
هر چه آن مظهر جمال بود ۸۰۶
عشقبازی آن کمال بود
لیک دامان پاک خواهد عشق ۸۰۷
دل حزین، سینه چاک خواهد عشق
عشق را جان من نشانیها است ۸۰۸
کار عشاق، جان فشانیها است
غرض من، بجز نصیحت نیست ۸۰۹
از نصیحت غرض فضیحت نیست!
شب که از رشک ز انجمن رفتم ۸۱۰
غیر پیش تو ماند و من رفتم
روزش از هر دو باز جستم حال ۸۱۱
کردم آن ماجرا ز هر دو سؤال
غیر گفت و ز رشک جانم سوخت ۸۱۲
تو نگفتی و صد گمانم سوخت!
بشنوید ای معشر آزادگان ۸۱۳
این حکایت از دل از کف دادگان
بشنوید ای از جهان وارستگان ۸۱۴
شرح حال خستگان، از خستگان
بشنوید ای آشنایان راز عشق ۸۱۵
نغمه های سینه سوز از ساز عشق
قصه یی از حال پاکان بشنوید ۸۱۶
گفتگوی دردناکان بشنوید
سرگذشتی دارم از تأثیر عشق ۸۱۷
نقلی از گیرایی و زنجیر عشق
در خراسان، مهبط روح الامین ۸۱۸
مشهد مولای هشتم، شاه دین
میگذشتم از گذرگاهی شبی ۸۱۹
ناگهان آمد بگوشم یا ربی
زان صدا، جوشید خون سینه ام ۸۲۰
زان صدا، نوشد غم دیرینه ام
زان صدا، تن را زجان پرداختم ۸۲۱
زان صدا، خود را دگر نشناختم
زان صدا، دست و دلم از کار ماند ۸۲۲
زان صدا، پای من از رفتار ماند
زان صدا، پیغام جانانم رسید؛ ۸۲۳
زان صدا، فرمان سلطانم رسید!
زان صدا، بر من شد آسایش حرام؛ ۸۲۴
زان صدا، از آشنا آمد پیام!
آری آری، جان فدای آشنا؛ ۸۲۵
آشنا داند صدای آشنا!
در سراغ آن صدا با جان شاد ۸۲۶
میدویدم هر طرف چون گرد باد
یافتم آخرگه، از ویرانه یی ۸۲۷
ناله یی میآید از دیوانه یی
رفتم و دیدم که در کاخی خراب ۸۲۸
خسته یی افتاده با چشم پر آب
در شکنج دام، مرغ بی پری ۸۲۹
برده زیر بال از محنت سری
بیدلی، پیری، غریبی، خسته یی ۸۳۰
دل بزنجیر محبت بسته یی
عندلیبی، از نو افتاده یی ۸۳۱
ز آشیان خود جدا افتاده یی
سروری، از دوده ی اهل قبول ۸۳۲
سیدی از زمره ی آل رسول
بیکسی، بیخان و مانی، عاشقی؛ ۸۳۳
همچو من، در عاشقیها صادقی
از چراغی، کرده روشن محفلی ۸۳۴
وز دل من داشت محزون تر دلی
عاری از آمیزش هر فرقه یی ۸۳۵
خویش را پیجیده زیر خرقه یی
خرقه یی مانند جیب صبح چاک ۸۳۶
خرقه یی چون دامن خورشید پاک
که در آن بیت الحزن یعقوب وار ۸۳۷
میچکیدش خون، ز چشم اشکبار
کو چو مرغی که بنالد در قفس ۸۳۸
میطپیدش دل بسینه هر نفس
گاه گاه، آهی کشیدی از جگر ۸۳۹
آتش دل در زدی بر خشک و تر
دمبدم، از دیدگان خون ریختی ۸۴۰
آتش و آبی بهم آمیختی
شکر لله، سیل اشک قطره بار ۸۴۱
آبی آورد از کرم بر روی کار
ورنه آن آتش که او افروختی ۸۴۲
از شرارش عالمی را سوختی
راه صحبت بسته با بیگانگان ۸۴۳
ناله یی میکرد چون دیوانگان
در میان ناله های زار خویش ۸۴۴
میسرود این نغمه از افکار خویش
رحمی آخر بر من ای صیاد کن ۸۴۵
یا مرا بفروش، یا آزاد کن؟!
از پریشان نالی آن عندلیب ۸۴۶
وز خروش دلخراش آن غریب
یافتم، کو دل بیاری باخته است ۸۴۷
حیله سازی کار او را ساخته است!
در دلش داغی ز عشق مهوشی است ۸۴۸
در درونش از محبت آتشی است
دلبری بر وی دگرگون کرده حال ۸۴۹
شخ کمان صیادی او را بسته بال!
دل ز دستش برده، چشم پر فتی ۸۵۰
کرده تاراج متاعش رهزنی
در طریق عشق، جانش سالک است ۸۵۱
عشق، اقلیم دلش را مالک است
آری، از عشق است، عشق این کارها؛ ۸۵۲
گرم از عشق است این بازارها
در دو عالم، رتبه اش والاست عشق ۸۵۳
هر چه گویم، از همه بالاست عشق!
نور خورشید و مه، از عشق است عشق؛ ۸۵۴
شور درویش و شه، از عشق است عشق
تا نگردد عشق در دل کارگر ۸۵۵
ناله راهرگز نباشد این اثر
با دل اهل دل، ای صاحب هنر ۸۵۶
ناله ی بلبل کند کار دگر
ورنه، مرغان دگر هم هر بهار ۸۵۷
نغمه ها دارند بر هر شاخسار
ناله ی بلبل، ز مرغان دگر؛ ۸۵۸
بیشتر از عشق گل دارد اثر
خاصه آن بلبل، که در کنج قفس ۸۵۹
نالد از جور گل و بیداد خس
باری، از عشقش چو دیدم ناتوان ۸۶۰
گشتم از راه ادب سویش روان
دست بر سینه گرفتم بنده وار ۸۶۱
پیش رفتم جان بکف بهر نثار
چون سلامش کردم، آمد در خروش ۸۶۲
خونش از آواز من آمد بجوش
زان خوش آمد از من آن فرزانه را ۸۶۳
کآید از دیوانه خوش، دیوانه را
هم زبان گشتم ز یاری هر دمش ۸۶۴
حرفها گفتم، بحرف آوردمش
اندک اندک، بامنش دل نرم شد ۸۶۵
رفته رفته، صحبت ما گرم شد
دیدم اندر بحر عشقش چون غریق ۸۶۶
گفتمش گستاخ، کای پیر طریق!
کیست یارت؟ کت دل اندر فکر اوست؟! ۸۶۷
چیست نامش؟ کت زبان در ذکر اوست؟!
گفت: پندی دارم از کارآگهان ۸۶۸
نام جانان باید اندر جان نهان
گفتم: آن نوباوه ی باغ دلت ۸۶۹
میگذارد پنبه بر داغ دلت؟!
یا بنیش غمزه ی پنهان خویش ۸۷۰
میزند بر سینه ی ریش تو نیش
خواند بر من، از جناب مولوی ۸۷۱
این دو مصراع از کتاب مثنوی:
عاشقم بر لطف و بر قهرش بجد ۸۷۲
بوالعجب من، عاشق این هر دو ضد!
باری از هرجا حدیثی گفته شد ۸۷۳
گوهری چند از حکایت سفته شد
لشکر اندوه، ناگه بست صف ۸۷۴
باد نومیدی وزید از هر طرف
شمع محفل از نسیم افسرده شد ۸۷۵
خاطر درویش، بس آزرده شد
ساعتی در زیر خرقه سر نهفت ۸۷۶
پس برون آورد سر از خرقه گفت:
ای خدا، این بود آخر قسمتم؟! ۸۷۷
در میان عشقبازان حرمتم!
ای خدا، ویرانه ام را نور نیست ۸۷۸
آخر این ویرانه کم از طور نیست؟!
شمع من، در جای دیگر روشن است ۸۷۹
مسکن من، گلخنی بی روزن است
من بحال او، واو بر حال خویش؛ ۸۸۰
دیده گریان داشتیم و سینه ریش
داغ محرومی بجان و، جان بلب؛ ۸۸۱
بود کار هر دو این تا نیم شب
ناگهان از در درآمد دلبری ۸۸۲
شهر بند صبر را، غارتگری
همچو ماه چارده حسنش تمام ۸۸۳
صدهزاران یوسف مصرش غلام
دلبری، در بردن دلها دلیر ۸۸۴
در شکنج کاکلش، صد دل اسیر
قامتش سروی، نه سرو بوستان! ۸۸۵
عارضش ماهی، نه ماه آسمان
آری آری، سرو را رفتار نیست ۸۸۶
آری آری، ماه را گفتار نیست
آفتی، با هر خرامش هم عنان ۸۸۷
فتنه یی با هر نگاهش، هم زبان
پیش پیشش، شمع کافوری بدست؛ ۸۸۸
نوشخندان قدح پیمای مست
آمدو چون شاخ گل یک سو ستاد ۸۸۹
پیر مسکین، همچو برگ از پا فتاد
آمد و با طلعتی، چون شمع طور ۸۹۰
پرتو افگن شد بر آن بزم حضور
کرد روشن عارضش ویرانه را ۸۹۱
آتشی در جان زد آن دیوانه را
از فروغ روی او بر ما گذشت ۸۹۲
ز آتش طور، آنچه بر موسی گذشت!
گشت از تغییر حال پیر فاش ۸۹۳
آنچه میکوشید اول در خفاش
بود گویا این اثر از آه او ۸۹۴
کان شب از پرده برآمد ماه او
د رمیان عاشقان، ای اهل هوش ۸۹۵
هست راهی غیر راه چشم و گوش
چیست دانی نام آن ره، راه دل ۸۹۶
منزل آن راه، خلوتگاه دل
عشق، کو را آگهی از آن ره است ۸۹۷
از دل معشوق وعاشق آگه است
از دو جانب میدهد پیغامها ۸۹۸
کامها جویند، از ناکامها
عشق، چون احوال آن رنجور دید ۸۹۹
تیرگی آن شب دیجور دید
از همان ره رفت سوی آن جوان ۹۰۰
گفت یک یک حال پیر ناتوان
رفت چون خون، در رگ و در پوستش ۹۰۱
داد آگاهی ز حال دوستش
گفت حال پیر و زاری دلش ۹۰۲
وندر آن شب تیرگی محفلش
مضطرب کرد آن بت طناز را ۹۰۳
در روش آورد سرو ناز را
تا بخلوتگاه درویشش رساند ۹۰۴
پیش آن درویش دل ریشش رساند
آفرین بر عشق باد و یاری اش ۹۰۵
عزت اندر عزت آمد خواریش
لب ببند ای خامه از گفت و شنو ۹۰۶
این سخن بگذار و سوی پیر رو
چون گذشت از شب به این آیین دو پاس ۹۰۷
رو بجانان کرد پیر و بیهراس
گفت: این خواب است یا بیداری است ۹۰۸
کت بیاران التفات و یاری است؟!
گریه های نیم شب، آه سحر ۹۰۹
پیش ازین هرگز نمیکرد این اثر
بر رخم یا رب که این در باز کرد ۹۱۰
رشته ی هجرم که از پر باز کرد
این گره، نومیدی از کارم گشود؛ ۹۱۱
عقده اززلف شب تارم گشود
بود از نومیدی آن آه کش ۹۱۲
کآمدی از پرده بیرون ماه وش
آسمانم باز تشریف وصال ۹۱۳
داد و افزونی مرا در دل ملال
ز آنکه، در هجران صبوری داشتم ۹۱۴
صبر در اندوه دوری داشتم
رفته بود از خاطرم وصلت مدام ۹۱۵
با فراقت داشتم خو صبح و شام
کرده بودم قطع امید وصال ۹۱۶
داشتم خرسند خود را در خیال
آنکه وصلم کرده روزی، وه که باز ۹۱۷
کرده بهر حیرتم فکر دراز
پاره یی نالید و پس خاموش شد ۹۱۸
چند فریادی زد و از هوش شد
رفت چون از هوش، پیر تنگدل ۹۱۹
کرد روشن شمع را آن سنگدل
پس ز جا برخاست سرگرم جفا ۹۲۰
کاکل مشکین فگنده بر قفا
با غلامان کمر زرین مست ۹۲۱
رفت و در بروی یار خویش بست
چون ز بزم آن ماه در در گوش رفت! ۹۲۲
پیر تا آمد بهوش، از هوش رفت
بار دیگر، هوشش آمد چون بسر ۹۲۳
کرد از حسرت بهر جانب نظر
دید روشن شمع آن کاشانه را ۹۲۴
یافت از جانان تهی آن خانه را
می کشید از سینه ی گرم، آه سرد ۹۲۵
با دل بیتاب من کرد آنچه کرد
ناله یی چند از دلش بی اختیار ۹۲۶
سر زد و در گریه آمد زار زار
از دو دیده ریخت اشک لاله گون ۹۲۷
کرد از هر سو روان دریای خون
مرغ روحش در قفس چندی طپید ۹۲۸
دست زد پیراهن طاقت درید
حرف چند آنگاه، خون آلود گفت ۹۲۹
گفت و هر دردش که در دل بود گفت
گفت: آه از جور گردون، آه آه! ۹۳۰
شد شبم روشن، ولی روزم سیاه!
آنکه روشن کرد شمع و باز رفت ۹۳۱
شمع جانم را بکشت از ناز رفت
نور شمعم، آتشی بر جان زده است ۹۳۲
آتشی بر جانم، از هجران زده است
پرتو شمع، آتشی افروخته است ۹۳۳
کز شرارش، خرمن من سوخته است
شمع را، گر پرتو این است و صفا ۹۳۴
یار را، گر یاری این است و وفا
روزنم را، روشنایی نیست نیست! ۹۳۵
گلشنم را، دلگشایی نیست نیست!
لیک از آن شادم، که نور شمع باز، ۹۳۶
میدهد یاد از رخ آن سروناز
داشتم از گردش گردون عجب ۹۳۷
کز چه یا رب آن نگار نوش لب
داد خشنودیم از دیدار خویش ۹۳۸
چون مهم بنمود شب رخسار خویش
چون بخاطر یاد یاران آمدش ۹۳۹
یاد از شب زنده داران آمدش
آنکه یک دم بر سرم ننشست و رفت ۹۴۰
در بروی آشنایان بست و رفت
یافتم آن مه، چو تنهاییم دید ۹۴۱
در غم هجران، شکیباییم دید
طاقتم دانست و صبرم آزمود ۹۴۲
آمد و آن روی چون ماهم نمود
تا شوم ا زدیدنش دل ریش تر ۹۴۳
حیرتم گردد ز اول بیشتر
آری از هجران شود آن دل فگار ۹۴۴
کاو زمانی سر برد در وصل یار
الفراق، ای طاقت و آرام و خواب ۹۴۵
الوداع ای عقل و هوش و صبر و تاب
وه که لیلی شد روان با کاروان ۹۴۶
ماند مجنون، از دو جشمش خون روان
وه که شیرین سوی مشکو برد رخت ۹۴۷
ماند فرهاد حزین شور بخت
وه که یوسف جست چون آهو ز دام ۹۴۸
ماند در زنان زلیخا تلخکام
وه که غافل رفت ایاز نوشخند ۹۴۹
ماند محمود حزین سرور کمند
وه که عذرا رفت از مجلس برون ۹۵۰
ماند وامق با دلی لبریز خون
شاخ گل، از رفتن گل خار ماند ۹۵۱
وای بر یاری که دور از یار ماند!
همرهان رفتند و من چون نقش پا ۹۵۲
بر سر ره ماندم از ایشان جدا
حال من داند جدا زان قافله ۹۵۳
گوسفندی لنگ، کو ماند از گله
حال من داند جدا از وصل دوست ۹۵۴
خسته یی کو را بوصل دوست خوست
حال من داند جدا زان ماهوش ۹۵۵
تشنه یی، کو جان سپارد از عطش
این بگفت و لب ز گفتن باز بست ۹۵۶
در کنار بزم خاموشان نشست
تا سحر صد بار مرد ژنده پوش ۹۵۷
هر نفس از هوش رفت آمد بهوش
ای خدا مردیم از جور فلک ۹۵۸
تا بکی باشد چنین دور فلک
درد مردان، از چه یارب بی دواست؟! ۹۵۹
کام دونان، از چه از گردون رواست؟!
آدم از حوا جدا نالان و زار ۹۶۰
مطلب شیطان روا از روزگار
پیکر هابیل مسکین غرق خون ۹۶۱
چهره ی قابیل ظالم لاله گون
بیگنه از خون یحیی طشت پر ۹۶۲
دامن زن از خیانت پر ز در
هیزم آتش، تن پاک خلیل؛ ۹۶۳
دعوی نمرود، شرکت با جلیل
قیمت یوسف، ز گردون بندگی ۹۶۴
برده اخوان، کامها از زندگی!
کلبه ی هارون و موسی گلخنی ۹۶۵
مجلس فرعون، زیبا گلشنی
عیسی اندر دار محنت سرنگون ۹۶۶
شادمانی یهود، از حد فزون
احمد اندر غار، از مردان نهان؛ ۹۶۷
خاطر بوجهلیان شاد از جهان
شیر یزدان، جرعه نوش از زهر تیغ ۹۶۸
پور ملجم، مست عشرت ای دریغ!
فاطمه را، سینه پر داغ محن ۹۶۹
جان جعده شاد از قتل حسن
اهل بیت احمدی، در اضطراب ۹۷۰
آل سفیان رفته در بستر بخواب
تشنگان کربلا، زار وغمین ۹۷۱
کوفیان سیراب از ماء معین
کام زندیقان، میسر از سپهر ۹۷۲
روی صدیقان زریری همچو مهر
آری آذر، یار چون اهل است اهل ۹۷۳
در رهش این رنجها، سهل است سهل
حضرت معشوق، اگر این رنجها ۹۷۴
می پسندد خوشتر است از گنجها
عاشقان را، در طریق بندگی ۹۷۵
جان سپردن خوشتر است از زندگی
سر نمی پیچیم ز خاطر خواه دوست ۹۷۶
می پسندم هر چه خاطر خواه اوست
ای که بود تن ز گلت نرم تر ۹۷۷
کاش رخت بد ز خوی شرم تر
گر ز خوی شرم رخت تر بدی ۹۷۸
رنج حریفان ز تو کمتر بدی
ای که زدی طعنه ام از موی تن ۹۷۹
پاک نه ای، طعنه بپاکان مزن
سینه ی من، مویی اگر داشته است؛ ۹۸۰
طعنه بر آن زن، که چرا کاشته است؟!
ای که دلت از خوشیم ناخوش است ۹۸۱
سینه ام آتشکده، دل آتش است!
بر سر آن آتش افروخته ۹۸۲
موی مگو، دود دل سوخته
آنچه زنت گفته فراموش کن ۹۸۳
قصه یی از اهل دلی گوش کن
نادره گویی، ز مهان سرفراز ۹۸۴
گفت: ازین پیش بسالی دراز
بود جوانی، ز مه افزون صفاش ۹۸۵
راحت جانی، همه جانها فداش
لعل ترش، ناشده از خط سیاه؛ ۹۸۶
بر شکرش مورچه نابرده راه
پاک، ز آلایش مو سینه اش ۹۸۷
روسیه از زنگ نه آیینه اش
داشت ز خویشان، صنمی در حرم؛ ۹۸۸
تازه نهالی، حرم از وی ارم
خنده شکر پاش و دهان شکرین ۹۸۹
سرو قد و گلرخ و نسرین سرین
خال سیه، گوشه نشین لبش ۹۹۰
زلف، رسن تاب چه غبغبش
هر دو، چو گل رخ بهم افروخته؛ ۹۹۱
شمع صفت، ز آتش هم سوخته
بسته بهم کاکل و زلف سیاه ۹۹۲
این بخور افگنده کمند، آن بماه
هم به دی تیر و بهار و خزان ۹۹۳
آن شده زین کامروا، این از آن
شام و سحر، صحبت هم کامشان ۹۹۴
دور زهم، منقطع آرامشان
خفته شب و روز، در آغوش هم ۹۹۵
از خم مو، حلقه کش گوش هم
لابه کنان، زن بزبان آوری ۹۹۶
کی مه تو، رشک مه خاوری
ماه نبینم، نه گرش روی تست؛ ۹۹۷
مشک نبویم، نه گرش بوی تست!
بیتو، دل اندر چمنم شاد نیست؛ ۹۹۸
با تو ز سرو و سمنم یاد نیست
دوری تو، گر بودم، بهر تست ۹۹۹
کاش رسد بیشترم بر نخست
زندگیی، کت نکنم بندگی؛ ۱۰۰۰
مرگ مرا، خوشتر از آن زندگی
لیک ز کار تو، در اندیشه ام ۱۰۰۱
در بغل سنگ بود شیشه ام!
کاین همه دلگرمی و دلبستگی ۱۰۰۲
گردد بیقیدی و وارستگی
من، بتو آمیزشم از کودکی است؛ ۱۰۰۳
با تو گرم تن دو بود، جان یکی است
رو، که من از خوی تو ایمن نیم؛ ۱۰۰۴
ایمن اگر شد دگری، من نیم
ز آنکه میان زن و مرد است فرق ۱۰۰۵
این بلب ساحل و آن گشت غرق
زن، چه به بیگانه شود آشنا ۱۰۰۶
میکشدش شوی بجرم زنا
شوی، زن نو کند و عار نیست؛ ۱۰۰۷
آه، که یک شوی وفادار نیست!
قبله ی زن، جبهه ی یک شوی و بس ۱۰۰۸
مرد بتی سجده کند هر نفس؟!
خیر زنان دید احد ذوالجلال ۱۰۰۹
گفت: بزن نیست دو شوهر حلال
دید چو کم طاقت مردان خام ۱۰۱۰
گفت که: زن چار کند بر دوام
ور کشدش دل بوصال کنیز ۱۰۱۱
آنچه بها داد حلال است نیز
گر چه کنون گرنه نمی بینمت ۱۰۱۲
زنگ در آیینه نمی بینمت
ترسمت، این عهد نماند بجای ۱۰۱۳
پایه ی این مهد نماند بپای
سر بزمین دست بسر بر زنان ۱۰۱۴
آن ز تو بینم که ز مردان زنان
بر زن، اگر شوی بود پای زن؛ ۱۰۱۵
جان نبرد هیچ زن، ای وای زن!
تا دهد آن ساده زنخ را فریب ۱۰۱۶
داده بمژگان زنم دیده زیب
گفته از اینگونه سخنها بسی ۱۰۱۷
رسته نه از شعبده ی زن کسی
مرد پذیرفت وفای عروس ۱۰۱۸
چون کند، این ساده دل، آن چاپلوس؟!
دید چو آن گونه زبان آورش ۱۰۱۹
هر چه شنید، آمد ازو باورش
بسته ز نوعهد وفا دوست وار ۱۰۲۰
کرده بسوگند عظیم استوار
بوده بسی سال چنین یار هم ۱۰۲۱
زیسته خشنود ز دیدار هم
تا شبی آن زلف پریشان کشید ۱۰۲۲
خفت و بجز خواب پریشان ندید
صبح، که زد تکیه چو افراسیاب؛ ۱۰۲۳
بر سر کرسی سپهر آفتاب
شد به سیاووش شبش دشنه تیز ۱۰۲۴
گشت فرنگیس فلک اشکریز
ساده دل، آسوده ز یارش درون ۱۰۲۵
رفت ز خانه بتماشا برون
دید یکی ترک ز دشت آمده ۱۰۲۶
بر سر بازار بگشت آمده
پیل فگن، شیر شکن، شرزه ببر؛ ۱۰۲۷
ببر قوی پنجه ی باز و سطبر
از زنخش، موی رسیده بناف ۱۰۲۸
تازه فرود آمده از کوه قاف
از سرش و سینه و ساق درشت ۱۰۲۹
موی خشن سر زده چون خار پشت
طاقیه، از چرم پلنگش بسر ۱۰۳۰
پیرهن،، از پشم هیونش ببر
قیضه بتن بسته ز موی زهار ۱۰۳۱
بیضه رهانیده ز نیفه ازار
پشته یی، از هیزم خشکش بدوش؛ ۱۰۳۲
جانب شهر آمده هیزم فروش
لیک، خریدار بباز نه؛ ۱۰۳۳
جنس ببازار و خریدار نه
دید چو درمانده و سرگشته اش ۱۰۳۴
سوخت دل از اختر برگشته اش
ریخت بدامن ثمن هیزمش ۱۰۳۵
داد خلاصی ز رخ مردمش
گفت: برو تا بفلان رهگذار ۱۰۳۶
پیش فلان خانه فرود آر بار
ترک گرفتش ره و شد خوی فشان ۱۰۳۷
تا در آن خانه که دادش نشان
گشت چو بر حلقه ی در دست زن ۱۰۳۸
از هوس شوی ز جا جست زن
دید چو از رخنه ی در شوی نیست ۱۰۳۹
باز نکردش در و، پرسید کیست؟
گفت: اتونجی مین آتوم تاش تامور ۱۰۴۰
گاه اوتون ساتغوجیم گاه کومور
گفت: کسی نیست درین خانه رو! ۱۰۴۱
در نگشایند به بیگانه رو!
گفت: شاغین لوک یا غیر و یوک آغیر ۱۰۴۲
قان ایلادیک بسکه با غیر دینگ با غیر
ایو ایا سی گوردی مینی یول آرا ۱۰۴۳
آغچه بیروب، توردی ساق وسول آرا
بیردوم اوتون بیردی بوایودن سوراغ ۱۰۴۴
کیسمیشیدوم یوقسا بویولدین ایاغ
آچ قاپونی قاندا دیسانک یوک سالیم ۱۰۴۵
ایستاما یولدین والدن قالیم
چون سخن ترک بزن در گرفت ۱۰۴۶
بند بناچار ز در برگرفت
کرد بسر، معجر زر تار خویش؛ ۱۰۴۷
گفت: در این گوشه فگن بار خویش
ترک، روان گشت که آرد فرود ۱۰۴۸
بارو برون آید از آن خانه زود
باد زد و جیب قمیصش درید ۱۰۴۹
زن نظر افگند بآن سو چه دید؟!
دید چو گلزار ارم بیشه یی ۱۰۵۰
گفت بود نخل قوی ریشه یی
گفت: بود شاخ نبات من این ۱۰۵۱
رسته ازین نخل حیات من این
دید یکی ریخته از خاره شمع ۱۰۵۲
سیصد و شصتش رگ و پی گشته جمع
گفت: بود سرو کنار من این ۱۰۵۳
گفت: بود شمع مزار من این
دید سر آورده بهم جنگلی ۱۰۵۴
خفته در آن مار قوی هیکلی
گفت: بود داروی رنج من این ۱۰۵۵
گفت: بود افعی گنج من این
آتش شهوت، بدلش در گرفت ۱۰۵۶
برقع ناموس زرخ بر گرفت
کرد فراموش ز عهد جوان ۱۰۵۷
بست درو آمدش از پی دوان
تنگ تر از جان بکنارش گرفت ۱۰۵۸
پنجه زد و موی زهارش گرفت
گفت که: این رشته ی جان من است! ۱۰۵۹
بخیه زن زخم نهان من است!
موی نه، این سبزه ی راغ دل است! ۱۰۶۰
موی نه، این سنبل باغ دل است!
موی نه، ابریشم خام است این ۱۰۶۱
دانه بود خصیه و دام است این!
موی نه، مشکی بصد ار زندگی است ۱۰۶۲
مهر گیاه چمن زندگی است
دید چو ترک آن شبق پر صفا ۱۰۶۳
از رخ آن کم خرد بیوفا
گشت، دلش گرم ز دلگرمیش ۱۰۶۴
داد ز کف شرم، ز بی شرمیش
مست شد و بند ازارش گشود ۱۰۶۵
دست [زدو] عقده ز کارش گشود
دید یکی خرمن گل در کنار ۱۰۶۶
وه چه گل؟ آسوده ز تشویش خار!
موی نرسته، ز تن روشنش ۱۰۶۷
خار برون نامده از گلشنش
باد در افگند بخرطوم پیل ۱۰۶۸
کرد روان آب بگلشن ز نیل
سینه ی پر موی، بر آن سینه دوخت ۱۰۶۹
خار بگل ریخته در وی سپوخت!
جست بشوق، آن خلف خاکیان ۱۰۷۰
همچو خروسی بسر ماکیان
یا چو خری، خرزه ی او یکی منی، ۱۰۷۱
جوش زد از هر بن مویش منی!
بسکه منی، آن ذکر یک گزی؛ ۱۰۷۲
بود بکف کفچه ی صابون پزی!
داده بدستش سر زلف آن نگار ۱۰۷۳
کرده دو پا در کمرش استوار
دست در آویخته در گردنش ۱۰۷۴
در طپش از بردن و آوردنش
تاب همی دید، همی خورد تاب ۱۰۷۵
آب همی خورد و همی داد آب
تشنگیش چون متناهی نبود ۱۰۷۶
سیریش از آب چو ماهی نبود
هر نفسش گفتی: ای آزاده مرد ۱۰۷۷
آنچه تو کردی و کنی، کس نکرد
دیده و پرسیده ام از هر عسس ۱۰۷۸
داشته هر مرد یکی ایرو بس
ای همه کار تو مرا دلپذیر ۱۰۷۹
دیده ز هر موی تو من کارکیر
سرو سر افراخته ات خم مباد ۱۰۸۰
یک سر مو، از سر تو کم مباد
حلقه فگن موی تو بر گوش جان ۱۰۸۱
نیشتر وصل توام نوش جان
هر سر مویت که بمن میخورد ۱۰۸۲
قطره ی باران بچمن میخورد
بر سر من افتد اگر کاخ من ۱۰۸۳
به که کشی ایر ز سوراخ من
داغ توام، خرمن ناموس سوخت ۱۰۸۴
شمع توام، پرده ی فانوس سوخت
کوش و بفریاد برس هر شبم ۱۰۸۵
سینه بسینه نه و لب بر لبم
گاه بسیلی زن و گاهم بمشت ۱۰۸۶
گاه بروی افگن و گاهم بپشت
گه، بسیه سنبلم آور شکست ۱۰۸۷
گاه بمالم سر پستان بدست
وقت مبین، خواه شب و خواه روز ۱۰۸۸
هم بمن آویز و بمن در سپوز
گفت: گوز اوستا گیلرام باشیننگ ۱۰۸۹
باشینگ اگر بارسا تامور تاشیننگ
خاست زنش بر سر زانو نشست ۱۰۹۰
در کمرش نیز درآورد دست
داشت گرفته سر شمعش بگاز ۱۰۹۱
بر دهنش بوسه زنان گفت باز
نام تو را یافتم ای محتشم ۱۰۹۲
نام پدر خواهم ونام حشم
جای حشم، در چه دیار آمدت؟! ۱۰۹۳
در چه زمین، نخل ببار آمدت؟!
ماه کدامین فلکی، بازگوی؟! ۱۰۹۴
آدمیی، یا ملکی بازگوی؟!
روشنی سینه ات از دین کیست؟! ۱۰۹۵
صیقل آیینه ات آیین کیست؟!
در چه شماری، ز کهان یا مهان؟ ۱۰۹۶
مایه چه داری ز متاع جهان؟
گفت: بیل ای نازلولارین سروری ۱۰۹۷
آتام آتی سرخوش آنام گل پری
آرخا بآرخا یتیشور اولدوزا ۱۰۹۸
الولدوز اوجالدی ینه چقدوم توزا
اولدوز اوغوز اوغلودور، آندین اوتار ۱۰۹۹
بیرنیچه آرخا، داخی نوحا یتار
شکر ایلمیمیز ایمدی تانور لارتمام ۱۱۰۰
تنگری و پیغمبر، اون ایکی امام
هر نه اول فرمانا قربان اولا ۱۱۰۱
جا نیمیز اول قربانه قربان اولا
اوزگه قاپودا ایشیمیز یوق بیزیم ۱۱۰۲
گون بگون اخلاصمیز آرتوق بیزیم
تورک اوشاقی ایلیم آتی بیگدلی ۱۱۰۳
دشمن، ایلیم دن گئنیدورموش، ایلی
یور تمیز آی تور دین آغیز تولی ۱۱۰۴
قنقراؤلنگین تاغی زنگان چولی
تاغلار آیاغیندا بولاغلار باشی ۱۱۰۵
هم گوگاریب تو فراغی و هم تاشی
ایودین ایاغ، شهردین ایل چکمیش ایل ۱۱۰۶
بارجا چیچک تیک اوبالا تیکمیش ایل
قیشلاقیمیز قیزیل اوزن چای قیراق ۱۱۰۷
یایلا قیمیز داغ اوجی یولدین ایراق
هر او بادا آیران ایچون بش قویون ۱۱۰۸
آنا سیننگ هر قوزی باشلیب اویون
قولتو غمیزدا چورک، آرپا اونی ۱۱۰۹
کیکلیک و جیران او و یمیز یازگونی
قیش گونی کیم گون باشیمیزدین تونا ۱۱۱۰
چای دا بالیغ، چای قیراقینداصونا
یوقدور ایاغدا چاروغ و باشدا بورک ۱۱۱۱
قرمیزی قوزودین اولوب بیر چه کورک
قیش گونی گیلسا دالا آلغوم تیری ۱۱۱۲
یازگونو اولسا یانالغوم گیری
دنیا مالی یوق، بیزیم ایلیکدا هیچ ۱۱۱۳
بیر سیکیمیز بار و داخی بیر قلیج
دشمن اگر بیز لره توشسا ایشی ۱۱۱۴
بوایکی بس یاتیشی دریا کیشی
کیشی الیشکا قلیج ایرور رواج ۱۱۱۵
گردیشی بولسا سیکیمیز دور علاج
باسسا اگر باشمیزا دوست ایاغ ۱۱۱۶
ایلکینا آیران بیله بیر راغ ایاغ
گیلسا اگر او بامیزا یاریمیز ۱۱۱۷
بیر راق اونا هر نه بیروب تنگر یمیز
تویدا دوقور هر بیر آغیز مین گولوم ۱۱۱۸
هی توگولوم، هی توگولوم، هی تولوم
زن چه نسب نامه ی ترکک شنفت ۱۱۱۹
گفت: مرا ده خبر ای نیک جفت
دارد از اتراک نشان تو کس ۱۱۲۰
یا تویی استاد درین کار و بس
گفت: بیزیم او بادا چو قدور کیشی ۱۱۲۱
کیم بنگاه گورگای بیره اون درایشی!
داد زنش بدره ی از سیم خام ۱۱۲۲
گفت که: من منتظرم صبح و شام
چون دگر آیی، دگرت میدهم؛ ۱۱۲۳
زور ز تو دیده، زرت میدهم
خاک بفرقم مفشان هم بیا؛ ۱۱۲۴
چشم براهم منشان، هم بیا!
گفت: ایرین، ایودا نیچوک یول تاپیم؟ ۱۱۲۵
تیلبه تیکی هر یانا اولماس چاپیم
باغ ایاسی باغه گیرار، گل تیرار ۱۱۲۶
هر نه تیکان گورسه، او راغدین قیرار
گل تیران ایر، مین قاپودا آه چیکان ۱۱۲۷
قیش گون او چون خرقه تیکان دین تیکان
باغلار ایرین باغ قاپوسین اوغریدین ۱۱۲۸
مین یمیشین اوغروسی یم تو غریدین
گیل بنگا گوستار گوزه لوم بیرجه یول ۱۱۲۹
بلکه تیریم بیرگیجه گیز لینجه گول
بود زبان دان زن شوخ ظریف ۱۱۳۰
گفت دو بیتک بزبان حریف
گیل گیجه گیر، گیج گیلاسنک یاغی سین ۱۱۳۱
باغ ایاسی گیتدی، گیل آج باغی سین
گیل قاپو آچوق، یول آچوق، گوز آچوق ۱۱۳۲
کیمساد یماس مونجه داخی سوز آچوق
خاست بپا ترک و زن از پا فتاد ۱۱۳۳
از مژه ی هر دو رگ خون گشاد
باز شکاریش چه از دام رفت ۱۱۳۴
گریه کنان زن بلب بام رفت
دید در اطراف شکر لب زنان ۱۱۳۵
خنده چو گل بر مه نخشب زنان
گر چه همین بست لبش رشک لیک ۱۱۳۶
خواست در این حادثه خلقی شریک
داد بشارت، که گروهی عجب! ۱۱۳۷
آمده از دامن کوهی عجب!
زاده ی ترکند و بمیدان جنگ ۱۱۳۸
پیرو جوان، پیر و پورپشنگ
بر سرو تن، پوست چو کیمخت سخت ۱۱۳۹
خود نخواهند و زره،بلکه رخت
از پی ناورد،چو رزم آوران ۱۱۴۰
راست وکج بسته دو تیغ گران
راه چو این گنبد گردان زنند ۱۱۴۱
شب بزنان روز بمردان زنند
بودم ازیشان یکی اکنون رفیق ۱۱۴۲
جان بفدایش، چه رفیقی شفیق!
در چمن من، ز نهالی که کشت ۱۱۴۳
آرزویی در دل تنگم نهشت
رفت و، ز غم دست بسر مانده ام؛ ۱۱۴۴
چشم بره، گوش بدر مانده ام
رفته از آن دم که مرا ترک گاد ۱۱۴۵
صحبت ده ساله ی شویم زیاد
ترک جهان کرده ام از یاد ترک ۱۱۴۶
یا عجبا مردی و اولاد ترک!
موی خشن، کز تن اتراک رست ۱۱۴۷
هم ز سه چیز است نشانی درست:
کس نه از اتراک طلبگار می ۱۱۴۸
دوغ در این قوم کند کارمی
نه ز سقنقور بود زورشان ۱۱۴۹
هست همان خرزه سقنقورشان
گرم سخن شد زن و دیگر زنان ۱۱۵۰
دست تأسف بسر هم زنان
آری، از گنج فرومایگان ۱۱۵۱
زود شوند آگه همسایگان
تاش تامور القصه از آن خانه رفت ۱۱۵۲
شمع همی سوخت، چو پروانه رفت
میشد و میدید ز پی هر قدم ۱۱۵۳
میشد و میگفت بخود دمبدم:
قویدوم ایاغ شوق ایله تان باغ آرا ۱۱۵۴
ایمدی که گوردوم تو شو بام تاغ آرا
ببردا گولار یار اوزومه گل تیکی؟! ۱۱۵۵
بیردا اوچارمین باغا بلبل تیکی
بیردا گیلورتون تیکی گون ای فلک؟! ۱۱۵۶
یاد یارام تان قانی تون ای فلک؟!
بیردا بویول کیم گیتامین، قایتامین؟! ۱۱۵۷
بیردا غمینی یاریما آیتامین
بیردا تا مار خضر سویی جا میما؟! ۱۱۵۸
بیردا توشار قیر غاوولوم دامیما؟!
بیردا تو شار شهره یولوم تاغدین؟! ۱۱۵۹
بیردا اولور گل تیراییم باغدین؟!
بیردا گیلور باشیما باشدین هوشوم؟! ۱۱۶۰
یار یارا سیدین ساقالور موشوم؟!
گون بگون اول گونی اگر گورماسام ۱۱۶۱
اول گونیننگ تورماسام، اولتور ماسام
آی به آی اول آیا کاش گوز توشا ۱۱۶۲
تیلبه منم قورخام آی هورکوشا
قورخارام اول شوخ اونو تسامینی ۱۱۶۳
ایرینی گورسا اولی توتسامینی
تیردی بوسوز لارتولی یاشدین گوزی ۱۱۶۴
کافر ایشتیسونک بیله قانلو سوزی
داشت یکی دوست ز رندان شهر ۱۱۶۵
کآگهیش بود ز پازهر و زهر
گفت سراپای باو حال خویش ۱۱۶۶
خواند ز ادبار وز اقبال خویش
گفت: بولاندی بولاغوم نیلاییم؟! ۱۱۶۷
پندایشیتماس قولاغوم نیلاییم؟!
حالیمی شرح ایتمگه توتماس تیلوم ۱۱۶۸
پالچیقاباتی ایاغوم توت ایلوم
هیچ کیمی گورماس گوزوم، ای وای مین! ۱۱۶۹
هیچ کیم ایشیتماس سوزوم، ای وای مین!
گشته کنون چون بتودمساز بخت ۱۱۷۰
رو سوی حمام و بدل ساز رخت
گفت حریفش که : خوشا حال تو ۱۱۷۱
کاش که من داشتم اقبال تو
بوی عرق، بوی منی، بوی پشم ۱۱۷۲
چون بمشامش رسد، آید بخشم!
گر چه زن از طایفه ی ناس نیست ۱۱۷۳
باز زن است آخر، کناس نیست
روی خود، از گرد صفائی بده ۱۱۷۴
آینه ی خویش، جلائی بده
سرو، گل تازه و تر بیندت ۱۱۷۵
از چمن وصل، سمن چیندت
کی دگرت گوهر و مرجان دهد؟! ۱۱۷۶
زر اگر از وی طلبی جان دهد!
تر کک نادان چو بحمام رفت ۱۱۷۷
موز تنش، پوست ز بادام رفت!
شست تن، از مشک و گلاب و عبیر ۱۱۷۸
جامه بپوشید بتن از حریر
شب چو کمر بست و کله بر نهاد! ۱۱۷۹
رو بدر خانه ی دلبر نهاد
دید چو در بسته، زد آهسته در ۱۱۸۰
حلقه ی در گفتنش: آهسته تر!
بود زن راهزن اندر کمین ۱۱۸۱
گه به یسارش نظر و گه یمین
ناگهش، آواز بر آمد بگوش؛ ۱۱۸۲
آمد ودید آمده هیزم فروش
شمع برافروخت و در باز کرد ۱۱۸۳
بست در، آنگه گله آغاز کرد
گفت: شدی زود ز من سیر، حیف! ۱۱۸۴
آمدی ای عهد شکن دیر، حیف!
ترک کشید از دو طرف سنبلش ۱۱۸۵
ریخت بلب بوسه، بدامن گلش
بند ازار، از خود و از زن گشود ۱۱۸۶
رخنه ی باغ و در گلشن گشود
در طپش افتاد، چو ماهی بشست ۱۱۸۷
باز بحکم شبق آورد دست
در همه اعضاش، یکی مو ندید ۱۱۸۸
موی کنان، مویه کنان لب گزید
خون سیه ریخت، ز چشم سیاه؛ ۱۱۸۹
گریه کنان گفت که: واحسرتاه
برد بتاراج فلک گنج من ۱۱۹۰
نیست کسی را بخبر از رنج من
یافت گره، گوشه ی ابروی او ۱۱۹۱
رست شد از خشم بتن موی او
زد لگدی محکم و بر سینه اش ۱۱۹۲
دور چو شد مار ز گنجینه اش
بست ازار، آنگه و در باز کرد ۱۱۹۳
چین بچین، عربده آغاز کرد
گفت: در اینخانه ای آقای من ۱۱۹۴
هست دگر جای تو یا جای من
ترک بحیرت ز زن دلفروز ۱۱۹۵
باز بکف بند ازارش هنوز
گفت: نه گوردونک که تو شوم تا غلادونگ ۱۱۹۶
یوز و ما جنت قاپوسین باغلادونک
گفت زن: ای ابله گم کرده راه ۱۱۹۷
راه نه این بود غلط رفتی آه!
دی که درین خانه قد افراختی ۱۱۹۸
سایه ی لطفم بسر انداختی
هیزم خشکیت، ره آورد بود ۱۱۹۹
جامه ی پشمینت پر از گرد بود
غمزه ی تو، خاک بفرقم ببیخت ۱۲۰۰
خنده ی تو، اشک ز چشمم بریخت
ترک نگه، غارت هوشم نکرد ۱۲۰۱
زلف سیه، حلقه بگوشم نکرد
داغ نشد سینه ام، از سینه ات ۱۲۰۲
زنگ نبرد از دلم آیینه ات
موی تو کان رست ز پشت زهار ۱۲۰۳
تازه تر از سبزه ز تر در بهار
مشک سیه، دام رهش نام شد ۱۲۰۴
مرغ دلم، بسته ی آن دام شد
نافه ی موی تو که نافم درید ۱۲۰۵
دلق حیا، ستر عفافم درید
ورنه مرا بود، یکی نغز شوی ۱۲۰۶
سرو سمن بو، مه خورشید روی!
رخ ز تنش، تن ز سرین ساده تر؛ ۱۲۰۷
نر، ولی از ماده بسی ماده تر
گر چه تو از نو ره و از تیغ تیز ۱۲۰۸
موی ستردی ز تن، از ساق نیز
از تن او، موی نرسته هنوز؛ ۱۲۰۹
دیده، ازو عیب نجسته هنوز
درج دری بود، درش بس ثمین؛ ۱۲۱۰
خواجه مرا کرده بر آن درج امین
دادمت آن درج درخشنده، آه ۱۲۱۱
بیخبر از خواجه، که رویم سیاه!
یافته مقصود دل ای محتشم ۱۲۱۲
بر سرت افتاد هوای حشم
وعده ی برگشتن زودت نه دیر ۱۲۱۳
کرد دلم را بجدایی دلیر
چون ز برم رفتی و باز آمدی ۱۲۱۴
حلیه گر و حله طراز آمدی
موی ستردی ز سراپای خویش ۱۲۱۵
زیب دهی تا تن زیبای خویش
لیک ندانی که همی خواستی ۱۲۱۶
حسن خود افزون کنی و کاستی!
خرزه که موییش نرست از زهار ۱۲۱۷
نخله ی بی برگ بود در بهار
جغد که پر خاک بسر بیختش ۱۲۱۸
بهتر از آن باد که پر ریختش
ناوک بی پر، نخورد بر نشان ۱۲۱۹
ور همه پیکان بودش زر نشان
نیست در اینجا دگرت جای زیست ۱۲۲۰
یک سر مو، دوستیم با تو نیست
رو سر خود گیر، که چون من شدی ۱۲۲۱
مرد بدی، لیک چو من زن شدی
تر کک بیچاره بناکام رفت ۱۲۲۲
طایر سیم آورش از دام رفت
میر سرا چون بسرا بازگشت ۱۲۲۳
هیچ نبودش خبر از سرگذشت
راه همان، خانه همان، زن همان؛ ۱۲۲۴
تا چه کند باز دل بدگمان؟!
مرد زند در سفر از راه زن ۱۲۲۵
راهزن خانه بود آه زن!
تاش تامور از وصل چو شد ناامید ۱۲۲۶
می شد و لاحول بخود میدمید
هم نفس او نشدی هیچ کس ۱۲۲۷
می شد و میگفت بخود هر نفس:
سارت کیمی ایگری یولاسالدی منی ۱۲۲۸
قایغو توزی آرا یا آلدی منی
دوست و دشمن لیغینی بیلمادوم ۱۲۲۹
زیرک و کود نلیغینی بیلمادوم
یارلیغیندن یار ایلیمدین چقیب ۱۲۳۰
ایوی یقلسونگ که ایو یمنی یقیب
نه ایل آرا سیغه یولوم بار داخی ۱۲۳۱
نه بوقاتیغ قابغه پولوم بارداخی
یولی آزیلمیش بنکایول آزدیریب ۱۲۳۲
یا مونی آنلیمدا قضا یازدیریب
کرد بهر دوست شکایت همین ۱۲۳۳
قصه همین بود، حکایت همین!
ای پسر ساده دل و ساده روی ۱۲۳۴
هر چه دعا میکنم آیین بگوی
کام زن، از زهراجل تلخ باد ۱۲۳۵
غره ی ماه طربش، سلخ باد!
چند کنی گوش بمکر زنان؟! ۱۲۳۶
گام زنی از پی تر دامنان؟!
شکر، کزین هر دو ندارم کمی؛ ۱۲۳۷
هست بس این، هستی اگر آدمی!
نیست گرین حرف ز من باورت ۱۲۳۸
خود رو و تحقیق کن از مادرت
ای وطن بیوطنان کوی تو ۱۲۳۹
روی بدو نیک همه سوی تو
عاجزی و بکسی ام را ببین ۱۲۴۰
از همه کس واپسیم را ببین
با همه بیقدری و شرمندگی ۱۲۴۱
با همه خواری و سرافگندگی
روی بدرگاه تو آورده ام ۱۲۴۲
تا زعنایت ندری پرده ام
نیست کسی غیر تو چون یاورم ۱۲۴۳
گر تو برانی، بکه رو آورم؟!
لطف بر این جان بغم بسته کن ۱۲۴۴
رحم برین کالبد خسته کن!
ای ز توام ساخته عصیان خجل ۱۲۴۵
منفعلم، منفعلم، منفعل
غیر من، آنانکه درین منزلند ۱۲۴۶
هر یکی از رهگذری خوشدلند
هر یکی اندر طرفی جا گرفت ۱۲۴۷
این ره دین، آن ره دنیا گرفت
زین عمل شاد بیاد بهشت ۱۲۴۸
تا چه بسر آید از سرنوشت؟!
و آن زعمل یافته عیش تمام ۱۲۴۹
زنده دل از عشرت دنیا مدام
من که ازین هر دوره آواره ام ۱۲۵۰
چاره ی من ساز، که بیچاره ام
داده ام از کف ره دنیا و دین ۱۲۵۱
خود نه از ن بهره ورم، نه ازین
نفس ز یک سو ره دینم زده ۱۲۵۲
چرخ ز یک سو بزمینم زده
نفس، ز خجلت نفسم سرد داشت ۱۲۵۳
روی ز شرم گنهم زرد داشت
چرخ دل، از خار غمم، ریش داشت؛ ۱۲۵۴
از پی هر نوش دو صد نیش داشت
بسته در عیش برویم سپهر ۱۲۵۵
آه ازین سخت دل سست مهر
لیک، ز هر جور که دیدم ازو ۱۲۵۶
زین همه خواری که کشیدم ازو
بود شب هجر، غم اندوزتر ۱۲۵۷
بود تب هجر، جگر سوزتر
شیشه که لبریز می عشرت است ۱۲۵۸
چون شکند ناله اش از فرقت است
آه که با هر که دلم خو گرفت ۱۲۵۹
جان غمین، خو بغم او گرفت
دور فلک، ساخت جدا از منش ۱۲۶۰
کرد رها دست من از دامنش
بوقلمونی است سپهر دو رنگ ۱۲۶۱
نیست چو در روز و شب او درنگ
رنگ خرابی است در آبادیش ۱۲۶۲
میگذرد هم غم وهم شادی اش
کاش درین مرحله می بودمی ۱۲۶۳
جز ره این راه نه پیمودمی
تا نشدی از گنهم روی زرد ۱۲۶۴
تا ننشستم برخ زرد گرد
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۲۵۰
۱۳۳۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۱۰ - گفتم: اول نگفتم ای سره مرد
گوهر بعدی:شماره ۱۲ - ای سر خیل صواحب من
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.