هوش مصنوعی:
این داستان درباره پادشاهی عادل است که با عدالتش باعث امنیت و رفاه مردم شده است. درباریان و مردم از سراسر کشور به دربار او میآیند و هدایایی تقدیم میکنند. یکی از دانایان به پادشاه پند میدهد که پادشاهان باید به عدالت توجه کنند، نه به گنج و ثروت. پادشاه از پند او خوشش میآید و او را به عنوان یکی از نزدیکان خود برمیگزیند. اما حسادت درباریان باعث میشود که یکی از آنها نقشهای بکشد تا این مرد دانا را از چشم پادشاه بیندازد. با حیلهگری، او را متهم میکند که از دهانش بوی بد میآید و پادشاه را ناراحت میکند. پادشاه ابتدا فریب میخورد و دستور اعدام او را صادر میکند، اما بعداً متوجه اشتباه خود میشود و پشیمان میگردد. در نهایت، پادشاه از خداوند طلب بخشش میکند و به مرد دانا پناه میدهد.
رده سنی:
14+
این متن دارای مفاهیم عمیق اخلاقی و اجتماعی است که درک آن برای کودکان دشوار است. همچنین، موضوعاتی مانند حسادت، توطئه و اعدام ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال نامناسب باشد. نوجوانان و بزرگسالان میتوانند از درسهای اخلاقی و انسانی این داستان بهرهمند شوند.
شماره ۱۷ - شنیدم یکی از ملوک کیان
شنیدم یکی از ملوک کیان
که از دولتش کس ندیدی زیان ۱
به یک گله، از عدل او گرگ و میش
به یک چشمه، از داد او نوش و نیش ۲
یکی روز داد از کرم بار عام
که مرغ دل مردم آرد به دام ۳
گرفتند بس ساقیان جامها
چو شیرین شد از جامها کامها ۴
جهان دیده دانایی از راستان
زد آن شاه را بوسه بر آستان ۵
که شاها! جهان در پناه تو باد
سر سرکشان خاک راه تو باد ۶
مبیناد چشمی تهی از تو تخت
هشیوار بادی و بیدار بخت ۷
ز عدل تو خلق جهان در امان
زیند، از چه از بازی آسمان ۸
کنون آمدند اهل هر کشوری
که سایند بر آستانت سری ۹
به شکرانهی اینکه شاه جهان
بود راعی خلق، فاش و نهان ۱۰
تهی کرده گنجینهها هر کسی
همه تحفه پیش آورندت بسی ۱۱
ز نجدی هیون وز تازی سمند
ز رومی قبا و ز چینی پرند ۱۲
ز عود و ز عنبر، ز مشک و عبیر
ز یاقوت تاج، از زبرجد سریر ۱۳
ز لعل و ز الماس طوق و کمر
فروزنده شمس و درخشان قمر ۱۴
ز زرین نطاق و ز سیمین زره
ز فیروزه بند از عقیقش گره ۱۵
ز بلور جام و ز پولاد تیغ
کسی را نه در جان فشاندن دریغ ۱۶
تو را نقد جان زیبد ای شه، نه گنج
که رستیم در عهد عدلت ز رنج ۱۷
مرا تحفه پندی است گر بشنوی
ز خسران رهد دولت خسروی ۱۸
جز این گوهرم هیچ در دست نیست
پذیرد ز من شاه اگر مست نیست ۱۹
چنین گفتش آن خسرو هوشمند
که: شاهان که دارند بخت بلند ۲۰
ز بیش و کم گنج نارند یاد
شهان را به جز داد آیین مباد ۲۱
چه از شوق گوهر خراشم درون؟!
همان گیرم از سنگ نامد برون! ۲۲
چه خیزد از آن گوهر تابناک
که برخیزد از خاک و ماند به خاک؟! ۲۳
من و گوهر پند دانشوران
کز آن یافت زینت سر سروران ۲۴
گرانتر شمارند از تحفههاش
نه سنگ است، دارند سنگین بهاش ۲۵
ز درج دهان خیزد آغاز کار
به گنجینه ی سینه گیرد قرار ۲۶
بود گوهر پند را سینه گنج
که شد نوشداروی صد گونه رنج ۲۷
کنون گوهری را که گفتی بیار
که از مثقب عقل سفتی، بیار ۲۸
دل مرد، از گفته ی شه شکفت
دعا کرد شاه جهان را و گفت ۲۹
چنین یاد دارم ز مردان راه
که نیکی اگر بینی از نیکخواه ۳۰
ز نیکی مکن کوت هی زینهار
کسی کت دهد گل، نه بخشیش خار ۳۱
چو بینی بد از کس، ره بد مجو
که هم باز گردد بد او بدو ۳۲
خوش آمد از آن گفتگو شاه را
چنین گفت آن مرد آگاه را ۳۳
که: هر روز باید در این آستان
رسانی به گوش من این داستان ۳۴
ز هرگونه فرمود او را خورش
که یابد ز خوان کرم پرورش ۳۵
به تشریف شاهانه بنواختش
ز خاصان درگاه خود ساختش ۳۶
بدینگونه بگذشت سالی سه چار
که او بود همصحبت شهریار ۳۷
همه روز پند نخستین به شاه
همی گفت و میجست از بد پناه ۳۸
چو هر روز جاه وی افزون شدی
حسد پیشگان را جگر خون شدی ۳۹
یکی زآن میان کش حسد بیش بود
خرد پیشگان را بداندیش بود ۴۰
خردمند چون رفت از آن بارگاه
جبین سود بر پایه ی تخت شاه ۴۱
که شاها! تو را تخت فیروز باد
همه روز تو، روز نوروز باد ۴۲
حریفی که از حسن یک داستان
شده است از مقیمان این آستان ۴۳
به هر کس رسد، گوید این حرف فاش
از اول زبان لاله بودیش کاش ۴۴
کز این غم دلم مبتلای بلاست
که خسرو به درد بخر مبتلاست ۴۵
نشاند مرا چون به نزدیک تخت
دماغم شود رنجه ز آن بوی سخت ۴۶
کشم بر دماغ آستین را نهان
که تا نشنوم بوی بد ز آن دهان ۴۷
تو را ناخوش آمد گر از ناخوشی
همه پرده بر کرده ی او کشی ۴۸
غلامان که مو کرده اینجا سفید
نیارند این حرف از وی شنید ۴۹
چو شاه از حسود این سخن کرد گوش
به تن خونش از خشم آمد به جوش ۵۰
بگفتش: اگر بینم این گفته راست
به شمشیر از وی کنم بازخواست ۵۱
تو را محرم راز شاهی کنم
کرم با تو چندانکه خواهی کنم ۵۲
ورش بیگنه دیدم و متهم
قدم بر سریر عدالت نهم ۵۳
نخست از عنایت کنم سرورش
نهم افسر سروری بر سرش ۵۴
به دست خود آنگاه خون ریزمت
سر از بارهی قصر آویزمت ۵۵
که هر کس سرت بیند آویخته
تن افتاده بر خاک و خون ریخته ۵۶
سر خود نگهدارد از تیغ تیز
نگوید دروغی چنین، راست نیز ۵۷
بلرزید بر خود حسود آن زمان
به آگاهی شاه شد بدگمان ۵۸
به ناچار گفت: ای خداوند تخت
چو روشن ضمیری و آزاده بخت ۵۹
در این انجمن کز تو دارد فروغ
که را زهره باشد که گوید دروغ؟! ۶۰
نگویم دروغت، ز جانم نه سیر
به زودی تو را حجت آرم نه دیر ۶۱
سحر بر شه این مشکل آسان کنم
مگر دفع حق ناشناسان کنم ۶۲
چو فردا کند سجده یی بارگاه
بفرمای کآید به نزدیک شاه ۶۳
چو دست آورد پیش رو بی گمان
گواه است بر گفته ی من همان ۶۴
پذیرفت ازو شاه و از جای خاست
که تا بیند این گفتگو از کجاست؟! ۶۵
بر آمد به تدبیر کار آن حسود
به تقدیر چون راست نامد چه سود؟! ۶۶
روان شد به دنبال آن بیگناه
زبان دوستی جو و دل کینه خواه! ۶۷
چو آگاهیش بود کآن راد مرد
بسی بود با بخردان هم نورد ۶۸
نشسته بسی با ادب پروران
بسی بوده دمساز دانشوران ۶۹
به شاهنشهان همنشین بوده بس
ز حسن و ادب پایه افزوده بس ۷۰
در اندیشه شد تا چه حیلت برد
که آن مرغ زیرک به دام آورد؟! ۷۱
بر آن بود تا پا به راهی نهد
که از رشک و شمشیر شه وارهد ۷۲
خیالش همین بود کآن بیگناه
چو فردا نشیند در ایوان شاه ۷۳
به تدبیر او دست بر لب نهد
که دعوی او را گواهی دهد ۷۴
در آخر ز اندیشه راهی گرفت
که ابلیس هم ماند زو در شگفت ۷۵
به صد حیله شب میهمان خواستش
یکی مجلس نغز آراستش ۷۶
ز هرگونه نعمت که آورد پیش
به سیرش بیالود ز اندازه بیش ۷۷
چو آن مرد غافل ز تدبیر شد
همی خورد از آن سیر تا سیر شد ۷۸
پس از صحبت آمد چو وقت رفاه
در آن خانه خفتند تا صبحگاه ۷۹
سحرگه که شد خسرو خاوری
به ایوان روان از پی داوری ۸۰
گرفت از پی انتظام مهام
به یک دست تیغ و به یک دست جام ۸۱
ز خلوت بر آمد خداوند تاج
چو خورشید زد تکیه بر تخت عاج ۸۲
ندیمان و خاصانش از هر طرف
به ایوان رسیدند و بستند صف ۸۳
زبان بسته از همزبانی همه
که شه بود چوپان و ایشان رمه ۸۴
طلب کرد پس شاه فیروز بخت
مر آن بیگنه را به نزدیک تخت ۸۵
نداد از کف آن مرد رسم ادب
ادب کرد و در حرف نگشاد لب ۸۶
که بوی بد سیر کو خورد شام
مبادا رسد شاه را بر مشام ۸۷
چو شه گفتگو با وی آغاز کرد
سخن را، به ناچار لب باز کرد ۸۸
به تدبیر آن دست بر لب گرفت
مگر شاه را از غضب تب گرفت ۸۹
سیه کرد روی قلم از مداد
پس آرایش نامه ی قتل داد ۹۰
به خازن نوشت اینکه می آیدت
به زودیش خون ریختن بایدت ۹۱
گر از بیم جان بیقراری کند
مبخشای و مگذار زاری کند ۹۲
چو بنوشت نامه، سرنامه بست
به سوی خودش خواند و دادش به دست ۹۳
که این نامه را خود به خازن رسان
مباش ایمن از رفتن ناکسان ۹۴
هم اکنون از اینجا به مخزن شتاب
دهد خازنت تا زر و سیم ناب ۹۵
ببوسید آن بیگنه دست شاه
گرفت از شه آن نامه، آمد به راه ۹۶
حسود از قضا بود خود در کمین
چو دلشاد دیدش دلش شد غمین ۹۷
بگفتش که شاهت چه گفت این زمان
که می بینمت خوشدل و شادمان؟! ۹۸
چنین داد پاسخ که: شاه از کرم
مرا کرد از بندگان محترم ۹۹
به خازن مرا کیسه ی زر نوشت
نوشتن ز سر کی توان سرنوشت؟! ۱۰۰
کنون میبرم تا ستانم زرش
حسود از طمع گشت گرد سرش ۱۰۱
فراموش کرد از طمع تیغ شاه
بگفت: ای درت دوستان را پناه ۱۰۲
چه باشد که امروز این رز بوام
دهی تا برآرم ز لطف تو کام؟ ۱۰۳
کرم پیشه، آن مرد نیکو نهاد
به او داد آن نامه، کش شاه داد ۱۰۴
حسود از پی زر به مخزن رسید
چو خازن گرفت از وی آن نامه، دید ۱۰۵
همان دم برآورد تیغ از نیام
به فرمان شه کرد کارش تمام ۱۰۶
نبخشود چندانکه او خون گریست
که مقصود شه من نیم، دیگری است ۱۰۷
به مخزن روان شد به امید زر
به کف نامدش زر، ز کف داد سر ۱۰۸
چو روز دگر بردمید آفتاب
نهاد این فلک قدر پا در رکاب ۱۰۹
به آیین هر روز شد سوی شاه
به امید زد بوسه بر تخت گاه ۱۱۰
چه شه زنده دیدش، بگفت: ای عجب
تو را دی چه شد بر نرفتن سبب؟! ۱۱۱
نگفتم که: مفرست دیگر کسان
رو این نامه را خود به خازن رسان؟! ۱۱۲
ببوسید پای شه آن مرد و گفت
که: راز دل از شاه نتوان نهفت ۱۱۳
رفیقی ز من خواست آن زر بوام
کزین آستان است کمتر غلام ۱۱۴
مرا خود زر از لطف شه کم نبود
چو او خواست، از زر دریغم نبود! ۱۱۵
گرفت از من آن نامه را زود رفت
دل از تنگدستیش آسود و رفت ۱۱۶
چو شه نام پرسید و بشناختن
فلک مهره در ششدر انداختش! ۱۱۷
که بی جرم مرد و گنه کار زیست
بر این داوری زار باید گریست ۱۱۸
عجب دارم از بازی روزگار
نداند کس انجام و آغاز کار ۱۱۹
زمانی سر فکر در پیش داشت
پشیمانی از کرده ی خویش داشت ۱۲۰
چو کم شد ز جان شه اندک هراس
به او گفت که ای مرد حق ناشناس ۱۲۱
شنیدم که بوی بدم از دهان
شنیدی و گفتی به خلق جهان؟! ۱۲۲
گر آن عیب دیدی ز من در نهفت
به من بازت آن راز بایست گفت؟! ۱۲۳
که تا از طبیبان شوم چاره جوی
شمارم تو را دوستی نیکخوی ۱۲۴
مهان جهان، خاصه خاصان شاه
چو در خلوت قرب، جویند راه ۱۲۵
نگویند عیبی که بینند باز
کنند ار نه بر خود در فتنه باز ۱۲۶
به خون خود آن قوم بازی کنند
که در انجمن فتنه سازی کنند ۱۲۷
ندیدی و گر عیب، گفتی چرا؟!
عنایت که دیدی، نهفتی چرا؟! ۱۲۸
تو خود گوی: اکنون سزای تو چیست؟!
به نامحرمان خود حرام است زیست! ۱۲۹
چو آن بینوا خود ز شاه این شنفت
فرو ریخت از دیدگان اشک و گفت ۱۳۰
که: شاها به شاهی که شاهیت داد
به خلق جهان نیکخواهیت داد ۱۳۱
که آگه ز عیب تو ای شه نیم
و زینها که گفتی تو آگه نیم! ۱۳۲
تو دانی که چیزی نداند چو کس
هم از گفتنش بسته دارد نفس ۱۳۳
در این آستان تا گرفتم پناه
همه جود و انصاف دیدم ز شاه ۱۳۴
ندیدم ز شاه جهان هیچ عیب
گواهم درین گفته دانای غیب ۱۳۵
برین حرف اگر شاه دارد گواه
من و گردن عجز و شمشیر شاه! ۱۳۶
شهش گفت: دی کآمدی سوی من
مگردید چشم تو چون روی من ۱۳۷
نبودت اگر مطلبی در نهان
گرفتی چرا دست خود بر دهان؟! ۱۳۸
بگفت: ای خداوند تاج و سریر
برون آمدم چون ز مجلس پریر ۱۳۹
همان کو گرفت از من آن زر بوام
به خانه مرا میهمان کرد شام ۱۴۰
سراسر هر آن چیز کاورده بود
همانا که با سیر پرورده بود ۱۴۱
ولی رفته بود از کفم اختیار
نیارستم آن شب کنم هیچ کار ۱۴۲
سحر کآمدم بر در آستان
چو شه خواست با من زند داستان ۱۴۳
به ناچار بستم لب ای دادرس
به خود ساختم تنگ راه نفس ۱۴۴
مبادا چو شه بشنود بوی سیر
شود از من و حرف من نیز سیر ۱۴۵
جز اینها که گفتم، به داری کیش
ندارم گمان گناهی به خویش ۱۴۶
سراسر چو شاه این سخن گوش کرد
از اندیشه ی خود فراموش کرد ۱۴۷
سر انگشت حیرت به دندان گرفت
از آن پس ره هوشمندان گرفت ۱۴۸
شد آگاه کآن مرد نیکو سرشت
ره مردی و مردمی در نوشت ۱۴۹
دگر کشتنی بود آن کشته نیز
ز بد بدکنش را نه راه گریز! ۱۵۰
به خاک ره از تخت شاهی نشست
به درگاه ایزد برآورد دست ۱۵۱
که: ای پاک پروردگار کریم
به ما رحمت آور چو عذر آوریم ۱۵۲
تو را زیبد از رهنمایان سپاس
که هر ره نما از تو شد ره شناس ۱۵۳
کسی کاو ز ننگ خودی وارهد
عیان چون به راهی غلط پا نهد ۱۵۴
نهان لطف تو یاوه نگذاردش
ز راهی که رفته است باز آردش ۱۵۵
ندانسته از بخت برگشتگی
فتادیم در راه سرگشتگی ۱۵۶
ز لطفی که با ما نهان داشتی
غلط رفته بودیم، نگذاشتی ۱۵۷
پس از شکر باری برآمد به تخت
چنین گفت با مرد آزاده بخت ۱۵۸
که: هر روزه کآیی به این آستان
پیاپی به گوشم زن این داستان ۱۵۹
که تا راه گم کرده بنمایدم
ز خواب گران دیده بگشایدم ۱۶۰
سپس مرد را در برابر نشاند
ز درج لب این گونه گوهر فشاند ۱۶۱
که از دولتش کس ندیدی زیان ۱
به یک گله، از عدل او گرگ و میش
به یک چشمه، از داد او نوش و نیش ۲
یکی روز داد از کرم بار عام
که مرغ دل مردم آرد به دام ۳
گرفتند بس ساقیان جامها
چو شیرین شد از جامها کامها ۴
جهان دیده دانایی از راستان
زد آن شاه را بوسه بر آستان ۵
که شاها! جهان در پناه تو باد
سر سرکشان خاک راه تو باد ۶
مبیناد چشمی تهی از تو تخت
هشیوار بادی و بیدار بخت ۷
ز عدل تو خلق جهان در امان
زیند، از چه از بازی آسمان ۸
کنون آمدند اهل هر کشوری
که سایند بر آستانت سری ۹
به شکرانهی اینکه شاه جهان
بود راعی خلق، فاش و نهان ۱۰
تهی کرده گنجینهها هر کسی
همه تحفه پیش آورندت بسی ۱۱
ز نجدی هیون وز تازی سمند
ز رومی قبا و ز چینی پرند ۱۲
ز عود و ز عنبر، ز مشک و عبیر
ز یاقوت تاج، از زبرجد سریر ۱۳
ز لعل و ز الماس طوق و کمر
فروزنده شمس و درخشان قمر ۱۴
ز زرین نطاق و ز سیمین زره
ز فیروزه بند از عقیقش گره ۱۵
ز بلور جام و ز پولاد تیغ
کسی را نه در جان فشاندن دریغ ۱۶
تو را نقد جان زیبد ای شه، نه گنج
که رستیم در عهد عدلت ز رنج ۱۷
مرا تحفه پندی است گر بشنوی
ز خسران رهد دولت خسروی ۱۸
جز این گوهرم هیچ در دست نیست
پذیرد ز من شاه اگر مست نیست ۱۹
چنین گفتش آن خسرو هوشمند
که: شاهان که دارند بخت بلند ۲۰
ز بیش و کم گنج نارند یاد
شهان را به جز داد آیین مباد ۲۱
چه از شوق گوهر خراشم درون؟!
همان گیرم از سنگ نامد برون! ۲۲
چه خیزد از آن گوهر تابناک
که برخیزد از خاک و ماند به خاک؟! ۲۳
من و گوهر پند دانشوران
کز آن یافت زینت سر سروران ۲۴
گرانتر شمارند از تحفههاش
نه سنگ است، دارند سنگین بهاش ۲۵
ز درج دهان خیزد آغاز کار
به گنجینه ی سینه گیرد قرار ۲۶
بود گوهر پند را سینه گنج
که شد نوشداروی صد گونه رنج ۲۷
کنون گوهری را که گفتی بیار
که از مثقب عقل سفتی، بیار ۲۸
دل مرد، از گفته ی شه شکفت
دعا کرد شاه جهان را و گفت ۲۹
چنین یاد دارم ز مردان راه
که نیکی اگر بینی از نیکخواه ۳۰
ز نیکی مکن کوت هی زینهار
کسی کت دهد گل، نه بخشیش خار ۳۱
چو بینی بد از کس، ره بد مجو
که هم باز گردد بد او بدو ۳۲
خوش آمد از آن گفتگو شاه را
چنین گفت آن مرد آگاه را ۳۳
که: هر روز باید در این آستان
رسانی به گوش من این داستان ۳۴
ز هرگونه فرمود او را خورش
که یابد ز خوان کرم پرورش ۳۵
به تشریف شاهانه بنواختش
ز خاصان درگاه خود ساختش ۳۶
بدینگونه بگذشت سالی سه چار
که او بود همصحبت شهریار ۳۷
همه روز پند نخستین به شاه
همی گفت و میجست از بد پناه ۳۸
چو هر روز جاه وی افزون شدی
حسد پیشگان را جگر خون شدی ۳۹
یکی زآن میان کش حسد بیش بود
خرد پیشگان را بداندیش بود ۴۰
خردمند چون رفت از آن بارگاه
جبین سود بر پایه ی تخت شاه ۴۱
که شاها! تو را تخت فیروز باد
همه روز تو، روز نوروز باد ۴۲
حریفی که از حسن یک داستان
شده است از مقیمان این آستان ۴۳
به هر کس رسد، گوید این حرف فاش
از اول زبان لاله بودیش کاش ۴۴
کز این غم دلم مبتلای بلاست
که خسرو به درد بخر مبتلاست ۴۵
نشاند مرا چون به نزدیک تخت
دماغم شود رنجه ز آن بوی سخت ۴۶
کشم بر دماغ آستین را نهان
که تا نشنوم بوی بد ز آن دهان ۴۷
تو را ناخوش آمد گر از ناخوشی
همه پرده بر کرده ی او کشی ۴۸
غلامان که مو کرده اینجا سفید
نیارند این حرف از وی شنید ۴۹
چو شاه از حسود این سخن کرد گوش
به تن خونش از خشم آمد به جوش ۵۰
بگفتش: اگر بینم این گفته راست
به شمشیر از وی کنم بازخواست ۵۱
تو را محرم راز شاهی کنم
کرم با تو چندانکه خواهی کنم ۵۲
ورش بیگنه دیدم و متهم
قدم بر سریر عدالت نهم ۵۳
نخست از عنایت کنم سرورش
نهم افسر سروری بر سرش ۵۴
به دست خود آنگاه خون ریزمت
سر از بارهی قصر آویزمت ۵۵
که هر کس سرت بیند آویخته
تن افتاده بر خاک و خون ریخته ۵۶
سر خود نگهدارد از تیغ تیز
نگوید دروغی چنین، راست نیز ۵۷
بلرزید بر خود حسود آن زمان
به آگاهی شاه شد بدگمان ۵۸
به ناچار گفت: ای خداوند تخت
چو روشن ضمیری و آزاده بخت ۵۹
در این انجمن کز تو دارد فروغ
که را زهره باشد که گوید دروغ؟! ۶۰
نگویم دروغت، ز جانم نه سیر
به زودی تو را حجت آرم نه دیر ۶۱
سحر بر شه این مشکل آسان کنم
مگر دفع حق ناشناسان کنم ۶۲
چو فردا کند سجده یی بارگاه
بفرمای کآید به نزدیک شاه ۶۳
چو دست آورد پیش رو بی گمان
گواه است بر گفته ی من همان ۶۴
پذیرفت ازو شاه و از جای خاست
که تا بیند این گفتگو از کجاست؟! ۶۵
بر آمد به تدبیر کار آن حسود
به تقدیر چون راست نامد چه سود؟! ۶۶
روان شد به دنبال آن بیگناه
زبان دوستی جو و دل کینه خواه! ۶۷
چو آگاهیش بود کآن راد مرد
بسی بود با بخردان هم نورد ۶۸
نشسته بسی با ادب پروران
بسی بوده دمساز دانشوران ۶۹
به شاهنشهان همنشین بوده بس
ز حسن و ادب پایه افزوده بس ۷۰
در اندیشه شد تا چه حیلت برد
که آن مرغ زیرک به دام آورد؟! ۷۱
بر آن بود تا پا به راهی نهد
که از رشک و شمشیر شه وارهد ۷۲
خیالش همین بود کآن بیگناه
چو فردا نشیند در ایوان شاه ۷۳
به تدبیر او دست بر لب نهد
که دعوی او را گواهی دهد ۷۴
در آخر ز اندیشه راهی گرفت
که ابلیس هم ماند زو در شگفت ۷۵
به صد حیله شب میهمان خواستش
یکی مجلس نغز آراستش ۷۶
ز هرگونه نعمت که آورد پیش
به سیرش بیالود ز اندازه بیش ۷۷
چو آن مرد غافل ز تدبیر شد
همی خورد از آن سیر تا سیر شد ۷۸
پس از صحبت آمد چو وقت رفاه
در آن خانه خفتند تا صبحگاه ۷۹
سحرگه که شد خسرو خاوری
به ایوان روان از پی داوری ۸۰
گرفت از پی انتظام مهام
به یک دست تیغ و به یک دست جام ۸۱
ز خلوت بر آمد خداوند تاج
چو خورشید زد تکیه بر تخت عاج ۸۲
ندیمان و خاصانش از هر طرف
به ایوان رسیدند و بستند صف ۸۳
زبان بسته از همزبانی همه
که شه بود چوپان و ایشان رمه ۸۴
طلب کرد پس شاه فیروز بخت
مر آن بیگنه را به نزدیک تخت ۸۵
نداد از کف آن مرد رسم ادب
ادب کرد و در حرف نگشاد لب ۸۶
که بوی بد سیر کو خورد شام
مبادا رسد شاه را بر مشام ۸۷
چو شه گفتگو با وی آغاز کرد
سخن را، به ناچار لب باز کرد ۸۸
به تدبیر آن دست بر لب گرفت
مگر شاه را از غضب تب گرفت ۸۹
سیه کرد روی قلم از مداد
پس آرایش نامه ی قتل داد ۹۰
به خازن نوشت اینکه می آیدت
به زودیش خون ریختن بایدت ۹۱
گر از بیم جان بیقراری کند
مبخشای و مگذار زاری کند ۹۲
چو بنوشت نامه، سرنامه بست
به سوی خودش خواند و دادش به دست ۹۳
که این نامه را خود به خازن رسان
مباش ایمن از رفتن ناکسان ۹۴
هم اکنون از اینجا به مخزن شتاب
دهد خازنت تا زر و سیم ناب ۹۵
ببوسید آن بیگنه دست شاه
گرفت از شه آن نامه، آمد به راه ۹۶
حسود از قضا بود خود در کمین
چو دلشاد دیدش دلش شد غمین ۹۷
بگفتش که شاهت چه گفت این زمان
که می بینمت خوشدل و شادمان؟! ۹۸
چنین داد پاسخ که: شاه از کرم
مرا کرد از بندگان محترم ۹۹
به خازن مرا کیسه ی زر نوشت
نوشتن ز سر کی توان سرنوشت؟! ۱۰۰
کنون میبرم تا ستانم زرش
حسود از طمع گشت گرد سرش ۱۰۱
فراموش کرد از طمع تیغ شاه
بگفت: ای درت دوستان را پناه ۱۰۲
چه باشد که امروز این رز بوام
دهی تا برآرم ز لطف تو کام؟ ۱۰۳
کرم پیشه، آن مرد نیکو نهاد
به او داد آن نامه، کش شاه داد ۱۰۴
حسود از پی زر به مخزن رسید
چو خازن گرفت از وی آن نامه، دید ۱۰۵
همان دم برآورد تیغ از نیام
به فرمان شه کرد کارش تمام ۱۰۶
نبخشود چندانکه او خون گریست
که مقصود شه من نیم، دیگری است ۱۰۷
به مخزن روان شد به امید زر
به کف نامدش زر، ز کف داد سر ۱۰۸
چو روز دگر بردمید آفتاب
نهاد این فلک قدر پا در رکاب ۱۰۹
به آیین هر روز شد سوی شاه
به امید زد بوسه بر تخت گاه ۱۱۰
چه شه زنده دیدش، بگفت: ای عجب
تو را دی چه شد بر نرفتن سبب؟! ۱۱۱
نگفتم که: مفرست دیگر کسان
رو این نامه را خود به خازن رسان؟! ۱۱۲
ببوسید پای شه آن مرد و گفت
که: راز دل از شاه نتوان نهفت ۱۱۳
رفیقی ز من خواست آن زر بوام
کزین آستان است کمتر غلام ۱۱۴
مرا خود زر از لطف شه کم نبود
چو او خواست، از زر دریغم نبود! ۱۱۵
گرفت از من آن نامه را زود رفت
دل از تنگدستیش آسود و رفت ۱۱۶
چو شه نام پرسید و بشناختن
فلک مهره در ششدر انداختش! ۱۱۷
که بی جرم مرد و گنه کار زیست
بر این داوری زار باید گریست ۱۱۸
عجب دارم از بازی روزگار
نداند کس انجام و آغاز کار ۱۱۹
زمانی سر فکر در پیش داشت
پشیمانی از کرده ی خویش داشت ۱۲۰
چو کم شد ز جان شه اندک هراس
به او گفت که ای مرد حق ناشناس ۱۲۱
شنیدم که بوی بدم از دهان
شنیدی و گفتی به خلق جهان؟! ۱۲۲
گر آن عیب دیدی ز من در نهفت
به من بازت آن راز بایست گفت؟! ۱۲۳
که تا از طبیبان شوم چاره جوی
شمارم تو را دوستی نیکخوی ۱۲۴
مهان جهان، خاصه خاصان شاه
چو در خلوت قرب، جویند راه ۱۲۵
نگویند عیبی که بینند باز
کنند ار نه بر خود در فتنه باز ۱۲۶
به خون خود آن قوم بازی کنند
که در انجمن فتنه سازی کنند ۱۲۷
ندیدی و گر عیب، گفتی چرا؟!
عنایت که دیدی، نهفتی چرا؟! ۱۲۸
تو خود گوی: اکنون سزای تو چیست؟!
به نامحرمان خود حرام است زیست! ۱۲۹
چو آن بینوا خود ز شاه این شنفت
فرو ریخت از دیدگان اشک و گفت ۱۳۰
که: شاها به شاهی که شاهیت داد
به خلق جهان نیکخواهیت داد ۱۳۱
که آگه ز عیب تو ای شه نیم
و زینها که گفتی تو آگه نیم! ۱۳۲
تو دانی که چیزی نداند چو کس
هم از گفتنش بسته دارد نفس ۱۳۳
در این آستان تا گرفتم پناه
همه جود و انصاف دیدم ز شاه ۱۳۴
ندیدم ز شاه جهان هیچ عیب
گواهم درین گفته دانای غیب ۱۳۵
برین حرف اگر شاه دارد گواه
من و گردن عجز و شمشیر شاه! ۱۳۶
شهش گفت: دی کآمدی سوی من
مگردید چشم تو چون روی من ۱۳۷
نبودت اگر مطلبی در نهان
گرفتی چرا دست خود بر دهان؟! ۱۳۸
بگفت: ای خداوند تاج و سریر
برون آمدم چون ز مجلس پریر ۱۳۹
همان کو گرفت از من آن زر بوام
به خانه مرا میهمان کرد شام ۱۴۰
سراسر هر آن چیز کاورده بود
همانا که با سیر پرورده بود ۱۴۱
ولی رفته بود از کفم اختیار
نیارستم آن شب کنم هیچ کار ۱۴۲
سحر کآمدم بر در آستان
چو شه خواست با من زند داستان ۱۴۳
به ناچار بستم لب ای دادرس
به خود ساختم تنگ راه نفس ۱۴۴
مبادا چو شه بشنود بوی سیر
شود از من و حرف من نیز سیر ۱۴۵
جز اینها که گفتم، به داری کیش
ندارم گمان گناهی به خویش ۱۴۶
سراسر چو شاه این سخن گوش کرد
از اندیشه ی خود فراموش کرد ۱۴۷
سر انگشت حیرت به دندان گرفت
از آن پس ره هوشمندان گرفت ۱۴۸
شد آگاه کآن مرد نیکو سرشت
ره مردی و مردمی در نوشت ۱۴۹
دگر کشتنی بود آن کشته نیز
ز بد بدکنش را نه راه گریز! ۱۵۰
به خاک ره از تخت شاهی نشست
به درگاه ایزد برآورد دست ۱۵۱
که: ای پاک پروردگار کریم
به ما رحمت آور چو عذر آوریم ۱۵۲
تو را زیبد از رهنمایان سپاس
که هر ره نما از تو شد ره شناس ۱۵۳
کسی کاو ز ننگ خودی وارهد
عیان چون به راهی غلط پا نهد ۱۵۴
نهان لطف تو یاوه نگذاردش
ز راهی که رفته است باز آردش ۱۵۵
ندانسته از بخت برگشتگی
فتادیم در راه سرگشتگی ۱۵۶
ز لطفی که با ما نهان داشتی
غلط رفته بودیم، نگذاشتی ۱۵۷
پس از شکر باری برآمد به تخت
چنین گفت با مرد آزاده بخت ۱۵۸
که: هر روزه کآیی به این آستان
پیاپی به گوشم زن این داستان ۱۵۹
که تا راه گم کرده بنمایدم
ز خواب گران دیده بگشایدم ۱۶۰
سپس مرد را در برابر نشاند
ز درج لب این گونه گوهر فشاند ۱۶۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۶۱
۳۵۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۱۶ - شنیدم که در عهد تیموریان
گوهر بعدی:شماره ۱۸ - امیری امارت خدا داده داشت
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.