هوش مصنوعی:
این داستان درباره یک شاه عادل و باغبان است. شاه در باغ خود گلی زیبا میبیند و به باغبان دستور میدهد از آن محافظت کند. اما روزی پسر باغبان توسط ماری کشته میشود و باغبان مار را میکشد. شاه ابتدا باغبان را میبخشد، اما بعداً به دلیل اشتباهی دیگر، او را مجازات میکند. داستان با پند و اندرز درباره عدالت و عواقب اعمال پایان مییابد.
رده سنی:
15+
محتوا شامل موضوعات پیچیدهای مانند عدالت، مجازات و مرگ است که برای درک کامل نیاز به بلوغ فکری دارد. همچنین استفاده از استعارهها و تمثیلهای ادبی ممکن است برای کودکان کمسال قابل درک نباشد.
شماره ۳۱ - شنیدم یکی شاه آزاده بخت
شنیدم یکی شاه آزاده بخت
که بود از پدر صاحب تاج و تخت ۱
خدیو خداترس درویش دوست
که آرایش مغز کردی نه پوست ۲
به نزدیک ایوان یکی باغ داشت
که فردوس را ساحتش داغ داشت ۳
در آن هیچ گردی نه غیر از سحاب
در آن برگ زردی نه جز آفتاب ۴
به وقتی که گل در شکر خنده بود
ز رخ یاسمین برقع افگنده بود ۵
روان شد که آن باغ بیند همی
کشد می، گل از شاخ چیند همی ۶
مگر چشمش افتاد بر گلبنی
که بر دل بزد هر گلش ناخنی ۷
قبا بر تن از برگ آراسته
چو سرو از لب جوی برخاسته ۸
چو عیسی روانبخش بوی گلش
چو داود در نغمه هر بلبلش ۹
خلیلی در آتش نه خضری در آب
کلیمی به دست از گلش آفتاب ۱۰
همش ساق، چون ساعد ساقیان؛
همش خار، چون تیغ قبچاقیان ۱۱
ز گلبن شگفتید و چون گل شکفت
به سر باغبان را زر افشاند و گفت ۱۲
که: زنهار مگذار ای هوشمند
به این گلبن آید ز گلچین گزند ۱۳
مگر روزکی چند در پای وی
گذاریم بر سر ز مینای می ۱۴
دل از غم رهانیم و سر از خمار
که پابست غم را نباشد شمار ۱۵
سحرگاه که این روضهی لاجورد
شد از زرفشان لالهی مهر زرد ۱۶
چو بلبل که نالد ز جور خزان
زمین بوسه زد باغبان لب گزان ۱۷
که شاها جهان بر تو گلزار باد
به چشم عدوی تو گل خار باد ۱۸
پر افشانی بلبل شور بخت
فرو ریخت هر گل که بد ز آن درخت ۱۹
به پاسخ چنین گفت شه: کز سپهر
ببیند سزای خود آن سست مهر ۲۰
دگر روز کز تیر خونریز مهر
به خون شفق زاغ شب شست مهر ۲۱
به درگاه شه، باغبان چهره سود
دهان پر ز خنده، زبان برگشود ۲۲
که شاها همت عمر و هم داد باد
ز دادت همه عالم آباد باد ۲۳
ز بخت توام نوجوان پور نغز
به تیری ز بلبل تهی کرد مغز ۲۴
شهش گفت: کآن کودک کم خرد
هم از آنچه کرده است کیفر برد ۲۵
چو طاووس صبح از افق پر گشاد
سیه مار شب مهره ی مهرزاد ۲۶
در ایوان شه باغبان شد ز رنج
چو موری که مارش گزد، ناله سنج ۲۷
که شاها مهت دور از سلخ باد
ز غم دشمنت را دهان تلخ باد ۲۸
به پاداش آن تیر یک تیره مار
برآورد از جان پورم دمار ۲۹
شهش گفت: از این ره مبادت غمی
که، زهری که پیمود نوشد همی ۳۰
سحرگاه کز تیغ خونریز هور
ز گنج سحر مار شب گشت دور ۳۱
بزد باغبان بوسه بر آستان
به شه خواند خندان لب این داستان ۳۲
که شاها سر دشمنت کنده باد
سرت سبز و جان شاد و دل زنده باد ۳۳
همان مار کشتم به خون پسر
که خونم به دل کرد و خاکم به سر ۳۴
چو گل خنده زد شاه و گفت: ای عزیز
همان کز تو دیدند، بینی تو نیز ۳۵
سحرگاه کز اعتدال هوا
به هر شاخ سر زد ز مرغی نوا ۳۶
شد از ابر نیسان و باد بهار
هوا ژاله بار و زمین لاله زار ۳۷
برآمد شه از قصر و با دوستان
صبوحی کشان رفت تا بوستان ۳۸
بفرمود کز گلرخان حرم
شود ساحت باغ رشک ارم ۳۹
نکرده همان مهر روشن چراغ
نرفته همان باغبان صحن باغ ۴۰
که آمد شهنشه به کف جام می
پریچهره پوشیده رویان ز پی ۴۱
دل باغبان تنگ از آن رستخیز
نه جای درنگ و نه راه گریز ۴۲
سراسیمه، پا سست و لبها سیاه
ز هر سو همی شد نمی جست راه ۴۳
در آخر کهن سروی از باغ جست
که با سرو کشمر ز یک شاخ رست ۴۴
یکی جوی در پای آن سرو بود
کز آن خشک بودی لب زنده رود ۴۵
به ناچار زد دست بر شاخ سرو
چو از چنگ شاهین گریزان تذرو ۴۶
شه و بانوان در تماشای باغ
که دادند از آن سرو جویش سراغ ۴۷
ابا نازنینان، شه کامجوی
چو گلبن نشستند بر طرف جوی ۴۸
رخش شد، چو گل ز آتش باده گرم
فرو ریخت از نرگسش آب شرم ۴۹
بخیل غزال فریبنده دید
غزالی به فتراک زیبنده دید ۵۰
بجنبید، جنبیدنی چون پلنگ
پی صید آهو بیازید چنگ ۵۱
غزالان رمیدند چون شیر جست
شدش صید، آن آهوی شیر مست ۵۲
به سینه نشستش شه سرفراز
چو بر سینهی کبک یا زنده باز ۵۳
به دندان، لب نوشخندش گزید
به لب، شهد پرورد قندش مزید ۵۴
به گوهر همی سفت لعل ترش
ز لعل آب میداد بر گوهرش ۵۵
ازو باغبان داشت پوشیده چشم
چه از پاس شرم و چه از بیم خشم ۵۶
چنان خفته آن سرو قد بر قفا
خوی افشان ز شبنم گلش را صفا ۵۷
بدان سرو بیگانهای خفته دید
به بیداری آن خواب آشفته دید ۵۸
همه باغ در چشمش آمد سیاه
شکستش پرو بال مرغ نگاه ۵۹
همه قصهی سرو، آن سرو ناز
به چشم و به ابرو به شه گفت باز ۶۰
چو بر سرو افتاد شه را نظر
ز پیراهنش مو بر آورد سر ۶۱
چنان برق خشمش شد آتش فشان
که میداد باغش ز دوزخ نشان ۶۲
گل و لاله اش اخگر و سرو دود
فلک را از آن دود معجر کبود ۶۳
به سر و اندر، آشفته دل باغبان
نه بیناش چشم و نه گویا زبان ۶۴
تنش بود بر شاخ لرزان چو برگ
شنیدی ز هر برگ آواز مرگ ۶۵
ز بس لرزه چون برگ خشک از درخت
به خاک ره افتاد آن تیره بخت ۶۶
شنیدم نپرسیده عذر گناه
چو فرمان به خونریز او داد شاه ۶۷
ز ناسازی بخت ناپایدار
همی گفت و میرفت تا پای دار ۶۸
که شاها، دلت از غم آسوده باد
سر رایتت، بر فلک سوده باد ۶۹
سه حکم از زبانت شنیدم سه روز
که بودت زبان شمع گیتی فروز ۷۰
عیان دیدم آنها که گفتی نهان
همانا تویی رازدان جهان ۷۱
نخفتم، ولی تا زمانی خموش
ز اندیشهی چارمین حکم دوش ۷۲
برین سروم اکنون اگر ره فتاد
نه گستاخم ای شه که چون بامداد ۷۳
خبر شد گه سجدهی زاهدان
مرا از قدوم شه و شاهدان ۷۴
نشد فرصت رفتن از گلشنم
به ناچار این سرو شد مسکنم ۷۵
دگر خود ز بس بیم جان داشتم
پری زاده را دیو پنداشتم ۷۶
چو من ریختم خون ماری به قهر
که خون ریخت بس جانور را ز زهر ۷۷
ز خونش پسر را گرفتم قصاص
ز زهرش بسی جان که کردم خلاص ۷۸
به پاداش آن، بیگنه زیر تیغ
نشاندند اینک دریغ ای دریغ! ۷۹
تو کز تیغ بیداد خون ریزیم
به ناحق سر از دار آویزیم ۸۰
نگر تا چه باشد سرانجام تو
می و خون، چه ریزند در جام تو؟! ۸۱
همیگویم این پند، بشنو ز من؛
مشو غافل از گفتهی خویشتن ۸۲
به هوش آمد از بادهی خشم شاه
به جان رست از تیغش آن بیگناه ۸۳
که بود از پدر صاحب تاج و تخت ۱
خدیو خداترس درویش دوست
که آرایش مغز کردی نه پوست ۲
به نزدیک ایوان یکی باغ داشت
که فردوس را ساحتش داغ داشت ۳
در آن هیچ گردی نه غیر از سحاب
در آن برگ زردی نه جز آفتاب ۴
به وقتی که گل در شکر خنده بود
ز رخ یاسمین برقع افگنده بود ۵
روان شد که آن باغ بیند همی
کشد می، گل از شاخ چیند همی ۶
مگر چشمش افتاد بر گلبنی
که بر دل بزد هر گلش ناخنی ۷
قبا بر تن از برگ آراسته
چو سرو از لب جوی برخاسته ۸
چو عیسی روانبخش بوی گلش
چو داود در نغمه هر بلبلش ۹
خلیلی در آتش نه خضری در آب
کلیمی به دست از گلش آفتاب ۱۰
همش ساق، چون ساعد ساقیان؛
همش خار، چون تیغ قبچاقیان ۱۱
ز گلبن شگفتید و چون گل شکفت
به سر باغبان را زر افشاند و گفت ۱۲
که: زنهار مگذار ای هوشمند
به این گلبن آید ز گلچین گزند ۱۳
مگر روزکی چند در پای وی
گذاریم بر سر ز مینای می ۱۴
دل از غم رهانیم و سر از خمار
که پابست غم را نباشد شمار ۱۵
سحرگاه که این روضهی لاجورد
شد از زرفشان لالهی مهر زرد ۱۶
چو بلبل که نالد ز جور خزان
زمین بوسه زد باغبان لب گزان ۱۷
که شاها جهان بر تو گلزار باد
به چشم عدوی تو گل خار باد ۱۸
پر افشانی بلبل شور بخت
فرو ریخت هر گل که بد ز آن درخت ۱۹
به پاسخ چنین گفت شه: کز سپهر
ببیند سزای خود آن سست مهر ۲۰
دگر روز کز تیر خونریز مهر
به خون شفق زاغ شب شست مهر ۲۱
به درگاه شه، باغبان چهره سود
دهان پر ز خنده، زبان برگشود ۲۲
که شاها همت عمر و هم داد باد
ز دادت همه عالم آباد باد ۲۳
ز بخت توام نوجوان پور نغز
به تیری ز بلبل تهی کرد مغز ۲۴
شهش گفت: کآن کودک کم خرد
هم از آنچه کرده است کیفر برد ۲۵
چو طاووس صبح از افق پر گشاد
سیه مار شب مهره ی مهرزاد ۲۶
در ایوان شه باغبان شد ز رنج
چو موری که مارش گزد، ناله سنج ۲۷
که شاها مهت دور از سلخ باد
ز غم دشمنت را دهان تلخ باد ۲۸
به پاداش آن تیر یک تیره مار
برآورد از جان پورم دمار ۲۹
شهش گفت: از این ره مبادت غمی
که، زهری که پیمود نوشد همی ۳۰
سحرگاه کز تیغ خونریز هور
ز گنج سحر مار شب گشت دور ۳۱
بزد باغبان بوسه بر آستان
به شه خواند خندان لب این داستان ۳۲
که شاها سر دشمنت کنده باد
سرت سبز و جان شاد و دل زنده باد ۳۳
همان مار کشتم به خون پسر
که خونم به دل کرد و خاکم به سر ۳۴
چو گل خنده زد شاه و گفت: ای عزیز
همان کز تو دیدند، بینی تو نیز ۳۵
سحرگاه کز اعتدال هوا
به هر شاخ سر زد ز مرغی نوا ۳۶
شد از ابر نیسان و باد بهار
هوا ژاله بار و زمین لاله زار ۳۷
برآمد شه از قصر و با دوستان
صبوحی کشان رفت تا بوستان ۳۸
بفرمود کز گلرخان حرم
شود ساحت باغ رشک ارم ۳۹
نکرده همان مهر روشن چراغ
نرفته همان باغبان صحن باغ ۴۰
که آمد شهنشه به کف جام می
پریچهره پوشیده رویان ز پی ۴۱
دل باغبان تنگ از آن رستخیز
نه جای درنگ و نه راه گریز ۴۲
سراسیمه، پا سست و لبها سیاه
ز هر سو همی شد نمی جست راه ۴۳
در آخر کهن سروی از باغ جست
که با سرو کشمر ز یک شاخ رست ۴۴
یکی جوی در پای آن سرو بود
کز آن خشک بودی لب زنده رود ۴۵
به ناچار زد دست بر شاخ سرو
چو از چنگ شاهین گریزان تذرو ۴۶
شه و بانوان در تماشای باغ
که دادند از آن سرو جویش سراغ ۴۷
ابا نازنینان، شه کامجوی
چو گلبن نشستند بر طرف جوی ۴۸
رخش شد، چو گل ز آتش باده گرم
فرو ریخت از نرگسش آب شرم ۴۹
بخیل غزال فریبنده دید
غزالی به فتراک زیبنده دید ۵۰
بجنبید، جنبیدنی چون پلنگ
پی صید آهو بیازید چنگ ۵۱
غزالان رمیدند چون شیر جست
شدش صید، آن آهوی شیر مست ۵۲
به سینه نشستش شه سرفراز
چو بر سینهی کبک یا زنده باز ۵۳
به دندان، لب نوشخندش گزید
به لب، شهد پرورد قندش مزید ۵۴
به گوهر همی سفت لعل ترش
ز لعل آب میداد بر گوهرش ۵۵
ازو باغبان داشت پوشیده چشم
چه از پاس شرم و چه از بیم خشم ۵۶
چنان خفته آن سرو قد بر قفا
خوی افشان ز شبنم گلش را صفا ۵۷
بدان سرو بیگانهای خفته دید
به بیداری آن خواب آشفته دید ۵۸
همه باغ در چشمش آمد سیاه
شکستش پرو بال مرغ نگاه ۵۹
همه قصهی سرو، آن سرو ناز
به چشم و به ابرو به شه گفت باز ۶۰
چو بر سرو افتاد شه را نظر
ز پیراهنش مو بر آورد سر ۶۱
چنان برق خشمش شد آتش فشان
که میداد باغش ز دوزخ نشان ۶۲
گل و لاله اش اخگر و سرو دود
فلک را از آن دود معجر کبود ۶۳
به سر و اندر، آشفته دل باغبان
نه بیناش چشم و نه گویا زبان ۶۴
تنش بود بر شاخ لرزان چو برگ
شنیدی ز هر برگ آواز مرگ ۶۵
ز بس لرزه چون برگ خشک از درخت
به خاک ره افتاد آن تیره بخت ۶۶
شنیدم نپرسیده عذر گناه
چو فرمان به خونریز او داد شاه ۶۷
ز ناسازی بخت ناپایدار
همی گفت و میرفت تا پای دار ۶۸
که شاها، دلت از غم آسوده باد
سر رایتت، بر فلک سوده باد ۶۹
سه حکم از زبانت شنیدم سه روز
که بودت زبان شمع گیتی فروز ۷۰
عیان دیدم آنها که گفتی نهان
همانا تویی رازدان جهان ۷۱
نخفتم، ولی تا زمانی خموش
ز اندیشهی چارمین حکم دوش ۷۲
برین سروم اکنون اگر ره فتاد
نه گستاخم ای شه که چون بامداد ۷۳
خبر شد گه سجدهی زاهدان
مرا از قدوم شه و شاهدان ۷۴
نشد فرصت رفتن از گلشنم
به ناچار این سرو شد مسکنم ۷۵
دگر خود ز بس بیم جان داشتم
پری زاده را دیو پنداشتم ۷۶
چو من ریختم خون ماری به قهر
که خون ریخت بس جانور را ز زهر ۷۷
ز خونش پسر را گرفتم قصاص
ز زهرش بسی جان که کردم خلاص ۷۸
به پاداش آن، بیگنه زیر تیغ
نشاندند اینک دریغ ای دریغ! ۷۹
تو کز تیغ بیداد خون ریزیم
به ناحق سر از دار آویزیم ۸۰
نگر تا چه باشد سرانجام تو
می و خون، چه ریزند در جام تو؟! ۸۱
همیگویم این پند، بشنو ز من؛
مشو غافل از گفتهی خویشتن ۸۲
به هوش آمد از بادهی خشم شاه
به جان رست از تیغش آن بیگناه ۸۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۸۳
۳۵۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۳۰ - شنیدم برافروخت نیک اختری
گوهر بعدی:شماره ۳۲ - دو زن داشت مردی دو مو، پیش ازین
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.