هوش مصنوعی:
دو دوست از ایران به هندوستان سفر میکنند. یکی ثروتمند میشود و دیگری در فقر میماند. ثروتمند بیوفا میشود و فقیر غیور. پس از مدتی، فقیر بینایی خود را از دست میدهد و ثروتمند نیز دچار مشکلات میشود. سرانجام در یک مجلس همدیگر را میبینند و ثروتمند با طعنه از فقیر میپرسد که خدا چه به او داده است. فقیر با خشم پاسخ میدهد که ندیدن چهرههای منافق بهتر از بینایی است.
رده سنی:
15+
متن دارای مفاهیم عمیق اخلاقی و اجتماعی است که ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و زبان شعر کلاسیک نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
شماره ۳۳ - شنیدم دو کس با هم از دوستان
شنیدم دو کس با هم از دوستان
برفتند از ایران به هندوستان ۱
یکی پا چو مارش فرو شد به گنج
یکی ماند در کنج محنت به رنج ۲
غنی بیوفا بود و مسکین غیور
بریدند از یکدگر مار و مور ۳
ره صبحت شهر تاشان ببست
فراخی دامان و تنگی دست ۴
نه آن یاد این کردی از اشتغال
نه این نام آن بردی از انفعال ۵
نگشتند یک روز با هم ندیم
فراموش کردند عهد قدیم ۶
همان کش ز افلاس شد تیره بخت
بر او آسمان کار بگرفت سخت ۷
بماند از نم اشک پا در گلش
اثر کرد بر دیده درد دلش ۸
جهان بینش از درد بی نور شد
ز چشمش بدو نیک مستور شد ۹
در آن روز کز بیم فقر آن جوان
سوی هند گشتی ز ایران روان ۱۰
همه خاک آن سرمه پنداشتی
وز آن، روشنی در نظر داشتی ۱۱
در آخر شد از اختر تیره آه
به آن سرمه عالم به چشمش سیاه ۱۲
مگر روزی از روزها بیگمان
به یک مجلس افگندشان آسمان ۱۳
نشستند پهلوی هم ز اتفاق
گه از وصل گفتند و گاه از فراق ۱۴
شنفتند و گفتند بسیار حرف
چو آمد به سر قصههای شگرف ۱۵
به محتاج گفتا خداوند کنز
نه از رای دلجویی، از راه طنز ۱۶
که: گر نعمتی گیرد از کس خدای
دهد نعمت دیگر او را به جای ۱۷
بگو کز تو اکنون چو بگرفت چشم
چه دادت؟ خروشید و گفتا ز خشم: ۱۸
بود این به از چشم روشن بسی
که روی منافق نبیند کسی ۱۹
نخواهم شود تا کسی کس مرا
نمیبینمت رو همین بس مرا ۲۰
برفتند از ایران به هندوستان ۱
یکی پا چو مارش فرو شد به گنج
یکی ماند در کنج محنت به رنج ۲
غنی بیوفا بود و مسکین غیور
بریدند از یکدگر مار و مور ۳
ره صبحت شهر تاشان ببست
فراخی دامان و تنگی دست ۴
نه آن یاد این کردی از اشتغال
نه این نام آن بردی از انفعال ۵
نگشتند یک روز با هم ندیم
فراموش کردند عهد قدیم ۶
همان کش ز افلاس شد تیره بخت
بر او آسمان کار بگرفت سخت ۷
بماند از نم اشک پا در گلش
اثر کرد بر دیده درد دلش ۸
جهان بینش از درد بی نور شد
ز چشمش بدو نیک مستور شد ۹
در آن روز کز بیم فقر آن جوان
سوی هند گشتی ز ایران روان ۱۰
همه خاک آن سرمه پنداشتی
وز آن، روشنی در نظر داشتی ۱۱
در آخر شد از اختر تیره آه
به آن سرمه عالم به چشمش سیاه ۱۲
مگر روزی از روزها بیگمان
به یک مجلس افگندشان آسمان ۱۳
نشستند پهلوی هم ز اتفاق
گه از وصل گفتند و گاه از فراق ۱۴
شنفتند و گفتند بسیار حرف
چو آمد به سر قصههای شگرف ۱۵
به محتاج گفتا خداوند کنز
نه از رای دلجویی، از راه طنز ۱۶
که: گر نعمتی گیرد از کس خدای
دهد نعمت دیگر او را به جای ۱۷
بگو کز تو اکنون چو بگرفت چشم
چه دادت؟ خروشید و گفتا ز خشم: ۱۸
بود این به از چشم روشن بسی
که روی منافق نبیند کسی ۱۹
نخواهم شود تا کسی کس مرا
نمیبینمت رو همین بس مرا ۲۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰
۳۲۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۳۲ - دو زن داشت مردی دو مو، پیش ازین
گوهر بعدی:شماره ۳۴ - شنیدم ز شیبانیان غیور
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.