هوش مصنوعی: در این شعر، داستان شهریار قدرتمندی به نام عضد خسرو دیلمی روایت می‌شود که با لشکریانش به شهر شیراز می‌آید و باعث نگرانی و ترس مردم می‌شود. هیچ‌کس جرئت شکایت ندارد تا اینکه پیرزنی شجاعانه جلوی شاه می‌ایستد و از ظلم و ستم لشکریانش شکایت می‌کند. شاه ابتدا خشمگین می‌شود، اما پس از شنیدن حقیقت از زبان پیرزن، پشیمان شده و لشکریانش را از شهر خارج می‌کند. در پایان، شهریار بازاری عادلانه در خارج از شهر بنا می‌کند و مردم به او احترام می‌گذارند.
رده سنی: 12+ این متن دارای مفاهیم عمیق اجتماعی و اخلاقی است که ممکن است برای کودکان کم‌سال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از عبارات و تشبیهات پیچیده‌اند و نیاز به درک ادبیات کلاسیک دارند.

شماره ۴۹ - شنیدم عضد خسرو دیلمی

شنیدم عضد خسرو دیلمی
که هیچ از بزرگی نبودش کمی ۱

به شیراز آن خطه‌ی بی‌قرین
که گلزار چین است و خلد برین ۲

چو زد تکیه بر مسند خسروی
شده خسروان بر درش منزوی ۳

به شهر اندر آورد خیل و سپاه
ز گرد سپاه آسمان شد سیاه ۴

سراسر فرود آمدند آن حشم
به کاشانه‌ی مفلس و محتشم ۵

همه شهر را گرد لشکر گرفت
تو گفتی به شهر آتشی در گرفت ۶

دگر خالی از خیل جایی نماند
تهی از سواران سرایی نماند ۷

زن و مردش از کار خود مانده باز
بد و نیک، نومید از چاره ساز ۸

به شهری شد از لشکری کار تنگ
به شیشه شکست آید آری ز سنگ ۹

به مردم سپه بسته راه نفس
چو شاهین و دراج در یک قفس ۱۰

ولی از شکایت بزرگان شهر
فرو بسته لب از چه، از بیم قهر ۱۱

به شه حال خود کس نیارست گفت
که سودی نمی‌کرد اگر می‌شنفت ۱۲

مگر روزی از شهر آن شهریار
جنیبت برون راند بهر شکار ۱۳

به صید افگنی رخش چون تاختند
همه دشت از صید پرداختند ۱۴

چو برگشت شه با سپاه گران
سراسر دوان در رکابش سران ۱۵

زن پیری از شه فغان در گرفت
سر راه بر شاه و لشکر گرفت ۱۶

گرفتش عنان و خروشید زار
که: اکنون ز شهر من ای شهریار ۱۷

برون می‌روی یا برونت کنم؟!
لوای شهی سرنگونت کنم؟! ۱۸

سری پرغرور آن شه کامیاب
برآورد یک پای خود از رکاب ۱۹

در آویخت بر یال رخش گزین
به تمکین بزد تکیه بر پشت زین ۲۰

به زن گفت: اگر رفتم از شرم دان
چو نازارمت دل، ز آزرم دان! ۲۱

وگرنه ز دستت چه خیزد بگو؟!
که با شهریاران ستیزد بگو؟! ۲۲

به پاسخ چنین گفتش آن پیرزن
که: ای سنگدل شاه شمشیر زن! ۲۳

نپینداریم ناله رامشگری
روی گر ازین شهر با لشکری ۲۴

شود حرز بازو دعای منت
برد درد از دل دوای منت ۲۵

شه عالم از زور بازو شوی
به نوشیروان هم‌ترازو شوی! ۲۶

وگرنه هم امشب برآیم به بام
کشم از سر این معجر نیل‌فام ۲۷

پریشان کنم، صبح موی سپید
سیاهی لشکر کنم ناپدید ۲۸

که با بینوایان جفا کرده‌اند
ندانی که با من چه ها کرده‌اند؟! ۲۹

یکی از جفا، توشه‌ی من گرفت
یکی از ستم، گوشه‌ی من گرفت! ۳۰

خمیده است گر قامتم چون کمان
بود بازم از تیر آه این گمان ۳۱

که تازد سحرگه به لشکرگهت
زند چون شهاب از شبیخون رهت ۳۲

نه تنها به من این جفا می‌رود
به نیک و بد، این ماجرا می‌رود! ۳۳

بود روزشن تیره چون شب همه
ولی بسته از بیم جان لب همه ۳۴

چو من دست از جان فرو شسته‌ام
کنون با تو راه سخن جسته‌ام ۳۵

تو را کردم آگاه از کار خویش
که آزار خلق است آزار خویش ۳۶

بلرزید بر خویش ازین حرف امیر
چو مویی که بیرون کشی از خمیر ۳۷

همه لشکر از شهر بیرون کشاند
کسی کو به شب ماند در خون کشاند ۳۸

نیامد فرود از سر بارگی
دل از شهر بر کند یکبارگی ۳۹

از آن راه کآمد، دگر بازگشت
سیه از سپه شد همه کوه و دشت ۴۰

چو شد یک دو فرسنگ از شهر دور
به دشتی که نه مار بود و نه مور ۴۱

بفرمود تا لشکر آمد فرود
همه شهر خواندند بر وی درود ۴۲

در آنجا یکی نغز بازار ساخت
به کار خود آمد که آن کار ساخت ۴۳

کنون هم در آن خطه‌ی دلپذیر
بود شهره آنجا به سوق الامیر ۴۴

کسی را که چون او عدالت نبود
ز سودای بازار حشرش چه سود؟! ۴۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۴۵
کانال گوهرین در ایتا
۳۲۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شماره ۴۸ - جهانگردی از خیل کارآگهان
گوهر بعدی:شماره ۵۰ - در ایام قطب زمان بایزید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.