هوش مصنوعی: متن بالا داستانی است درباره ظلم و ستم یک عامل حکومتی در اصفهان که با بیدادگری و بخل خود، مردم را به ستوه آورده بود. مردم به شاه جهان شکایت می‌برند و شاه پس از آگاهی از وضعیت، عامل را عزل می‌کند. اما پس از مدتی، همان فرد دوباره به قدرت بازمی‌گردد و رفتارهای ستمگرانه خود را ادامه می‌دهد. در نهایت، مردم دوباره به شاه شکایت می‌کنند و شاه از رفتارهای ناشایست عامل متعجب می‌شود. یک پیرمرد در مجلس شاه به او تذکر می‌دهد که چرا افراد نالایق را به قدرت می‌رساند و این باعث رنج مردم می‌شود.
رده سنی: 16+ متن دارای مفاهیم انتقادی و اجتماعی پیچیده‌ای است که درک آن برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال دشوار است. همچنین، موضوعاتی مانند ظلم و بیدادگری ممکن است برای گروه‌های سنی پایین نامناسب باشد.

شماره ۵۷ - ازین پیش چندی ز شاه جهان

ازین پیش چندی ز شاه جهان
یکی سفله شد عامل اصفهان ۱

چو سگ بر سر جیفه بس جنگ داشت
دل خلق چون چشم خود تنگ داشت ۲

به حیلت، بد آموز مردم همه
سیه، چون دلش، روز مردم همه! ۳

نه مرد آگه از کید آن کهنه دزد
نه زن واقف از مکر آن زن به مزد ۴

بر اولاد آدم ز تلبیس کرد
همه آن که با آدم ابلیس کرد ۵

نه مسلم، نه ترسا از آن دیده خیر
نه مسجد ز بیدادش ایمن نه دیر ۶

زراعت به ملک جگر خستگانش
تجارت به مال زبان بستگانش ۷

به شرکت همه شهر پا بست ازو
ولی مایه از دیگران، دست از او ۸

ز دهقان به بیداد برد آنچه کشت
ز صد خوشه یکدانه بر جا نهشت ۹

شرر در دل نیکبختان فروخت
شنیدم که برگ درختان فروخت ۱۰

به شاه جهان کرد از آن فتنه ساز
ز غیبت زبان شکایت دراز ۱۱

که ای یادگار انوشیروان
بود دور از غیرت خسروان ۱۲

که سازند در ملک فرمان پذیر
ز جغد و ز روباه، شاهین و شیر! ۱۳

کسی را چرا کرده ای یاوری
که با زرگری کرده سیم آوری؟! ۱۴

کنون آمدستیم سویت دخیل
که سلطان کریم است و عامل بخیل ۱۵

چه حاصل ز جود تو ای شهریار؟
که از بخل عامل، تبه شد دیار! ۱۶

چه خیزد ز داد تو ای کامیاب؟
که از جور عامل، جهان شد خراب! ۱۷

گر از حال ما هست آگاهیت
بگو تا چه شد غیرت شاهیت؟! ۱۸

وگر باشدت حال مردم نهان
به ما گرید و بر تو خندد جهان! ۱۹

دل شه به درد آمد از دردشان
ز عزل وی آسوده دل کردشان ۲۰

ز معزولیش رفت چون یک دو سال
که دادش به دست ادب گوشمال ۲۱

بسی پند دادش به حسن سلوک
که حسن سلوک است طرز ملوک ۲۲

در آن ملک از آن شاه روشن ضمیر
به پاداش خدمت ز نو شد امیر ۲۳

چو فرمان روا گشت آن بدگمان
جفایش همان بود و بخلش همان ۲۴

رعایا دگر سوی شاه آمدند
ز بیداد او دادخواه آمدند ۲۵

که شاها نباشد روا چون فلک
به زخم کهن ریزی از نو نمک ۲۶

دریغا که گردون بداندیش گشت
چنان گردد اکنون، کزین پیش گشت ۲۷

شگفتید خسرو از آن بدنهاد
که چون رفتش اندرز شاهی زیاد؟! ۲۸

مگر بود پیری در آن بزمگاه
خروشید کای دادگر پادشاه ۲۹

چرا سفلگان را برافراختی؟
مگر پایه یی سفله نشناختی؟! ۳۰

رعایا سرافگندگان تواند
زن و مردشان بندگان تواند ۳۱

تو را کرده از داد یاد آمدند
ز بیداد عامل به داد آمدند ۳۲

ز عزلش رعایا و عامل همه
هم از ظلم رست و هم از مظلمه ۳۳

دگر ره نشاندیش چون بر سریر؟!
بدست خود آتش زدی بر حریر! ۳۴

کنون ار شگفت دل انده گرفت
مرا از شگفت تو آمد شگفت ۳۵

فگندی چو از خار بن برگ و شاخ
گذرگاه بر خلق کردی فراخ ۳۶

چو ابر کفت ریشه اش پرورید
شگفتت نیاید که دامن درید ۳۷

شد آتش چو افسرده در مشت کس
نسوزد ز انگشتش انگشت کس ۳۸

چو باز از شراریش کش بر فروخت
چه جای شگفت ار جهانی بسوخت؟! ۳۹

چرا شد بگو ای خراب از شراب
رعایا گریزان و کشور خراب؟! ۴۰

دکان جغد را چون نگردد مکان؟!
عسس بی‌خود و دزد خود در دکان ۴۱

گله چون نگردد ز هر سو یله؟!
شبان خفته گرگش شبان در گله! ۴۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۴۲
کانال گوهرین در ایتا
۳۵۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شماره ۵۶ - شنیدم یکی شهر معمور بود
گوهر بعدی:شماره ۵۸ - هست مروی در احادیث حسن
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.