هوش مصنوعی:
متن داستان شهری را روایت میکند که در ابتدا مردمش پاکدامن و عادل بودند و از شر ابلیس و ظلم در امان بودند. با آمدن امیری ظالم، مردم تحت ستم قرار گرفتند. امیر با حیلهگری از مردم تخم مرغ طلبید و سپس ادعا کرد که این تخممرغها باعث بیماری او میشوند و از مردم خواست تا دست از مال خود بردارند. مردم فریب خوردند و ظلم امیر ادامه یافت تا اینکه دعاهایشان به اجابت رسید و امیر ستمگر نابود شد.
رده سنی:
12+
متن دارای مفاهیم اخلاقی و تمثیلی است که برای نوجوانان و بزرگسالان قابل درک و آموزنده است. همچنین ممکن است برخی از مفاهیم مانند ظلم و حیلهگری برای کودکان کوچکتر سنگین باشد.
شماره ۵۶ - شنیدم یکی شهر معمور بود
شنیدم یکی شهر معمور بود
که ابلیس از مردمش دور بود ۱
بمرد و زنش داده یزدان پاک
دل و دیده و دست و دامان پاک ۲
هم از گرگ آسوده آنجا گله
هم از دزد ایمن در آن قافله ۳
همه دستشان کوته از مال غیر
همه پایشان سالک راه خیر ۴
امیری به آن شهر چون آمدی
گرش معدلت رهنمون آمدی ۵
بر او خوش گذشتی همه ماه و سال
ز خلق او، ازو خلق فرخنده فال ۶
وگر رایت ظلم افراختی
به کِشت خود، آتش درانداختی ۷
ز نفرین آن مردم پارسا
شدی طالع دولتش نارسا ۸
زدی یا اجل برق بر خرمنش
بدی یا به عزل آسمان دشمنش ۹
ز بیداد او رسته مردم همه
چو از شحنهی گرگ ظالم، رمه! ۱۰
در آخر یکی گرگ روباه فن
کزو پیرهن شد به یوسف کفن ۱۱
به فرمان شه شد در آن شهر امیر
از آن راز واقف چو گشتش ضمیر ۱۲
به روزی که میآمد آن شهریار
پذیره شدندش سران دیار ۱۳
به هدیه نخست آمد از ره چو راست
ز هر یک یکی بیضهی مرغ خواست ۱۴
نهادند هر یک از آن راستان
یکی سیمگون بیضه در آستان ۱۵
پس آنگه چنین گفت آن حیله ور
که ای ساده دل مردم بیخبر ۱۶
طمع کرده در بیضهی ماکیان
مرا نیک باشد شما را زیان ۱۷
برد عافیت از تن این بیضه ام
کزین بیضه دائم کشد هیضه ام ۱۸
کنون بیضهی خویش هر یک برید
مرا پردهی خود چه باید درید؟! ۱۹
متاع خود از هم چو نشناختند
ز هم برده، اما غلط باختند! ۲۰
به این حیله چون کار خود راست کرد
به خلق از ستم آنچه میخواست کرد ۲۱
ستم دیدگان را دل آمد به جوش
رساندند بر گوش گردون خروش ۲۲
سراسر کمند دعا داده تاب
نشد دعوت هیچکس مستجاب ۲۳
کس آگه نه، کآن در بر ایشان که بست
جز آن کس کز آن بیضه برداشت دست ۲۴
که ابلیس از مردمش دور بود ۱
بمرد و زنش داده یزدان پاک
دل و دیده و دست و دامان پاک ۲
هم از گرگ آسوده آنجا گله
هم از دزد ایمن در آن قافله ۳
همه دستشان کوته از مال غیر
همه پایشان سالک راه خیر ۴
امیری به آن شهر چون آمدی
گرش معدلت رهنمون آمدی ۵
بر او خوش گذشتی همه ماه و سال
ز خلق او، ازو خلق فرخنده فال ۶
وگر رایت ظلم افراختی
به کِشت خود، آتش درانداختی ۷
ز نفرین آن مردم پارسا
شدی طالع دولتش نارسا ۸
زدی یا اجل برق بر خرمنش
بدی یا به عزل آسمان دشمنش ۹
ز بیداد او رسته مردم همه
چو از شحنهی گرگ ظالم، رمه! ۱۰
در آخر یکی گرگ روباه فن
کزو پیرهن شد به یوسف کفن ۱۱
به فرمان شه شد در آن شهر امیر
از آن راز واقف چو گشتش ضمیر ۱۲
به روزی که میآمد آن شهریار
پذیره شدندش سران دیار ۱۳
به هدیه نخست آمد از ره چو راست
ز هر یک یکی بیضهی مرغ خواست ۱۴
نهادند هر یک از آن راستان
یکی سیمگون بیضه در آستان ۱۵
پس آنگه چنین گفت آن حیله ور
که ای ساده دل مردم بیخبر ۱۶
طمع کرده در بیضهی ماکیان
مرا نیک باشد شما را زیان ۱۷
برد عافیت از تن این بیضه ام
کزین بیضه دائم کشد هیضه ام ۱۸
کنون بیضهی خویش هر یک برید
مرا پردهی خود چه باید درید؟! ۱۹
متاع خود از هم چو نشناختند
ز هم برده، اما غلط باختند! ۲۰
به این حیله چون کار خود راست کرد
به خلق از ستم آنچه میخواست کرد ۲۱
ستم دیدگان را دل آمد به جوش
رساندند بر گوش گردون خروش ۲۲
سراسر کمند دعا داده تاب
نشد دعوت هیچکس مستجاب ۲۳
کس آگه نه، کآن در بر ایشان که بست
جز آن کس کز آن بیضه برداشت دست ۲۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۴
۳۵۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۵۵ - جوانی زنی دید بر رخ نقاب
گوهر بعدی:شماره ۵۷ - ازین پیش چندی ز شاه جهان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.