هوش مصنوعی: این متن یک شعر عاشقانه و غمگین است که در آن شاعر از درد فراق، بی‌وفایی یار، و رنج‌های عشق شکایت می‌کند. او با تصاویر شاعرانه و استعاره‌های زیبا، احساسات خود را بیان می‌کند و بارها از گریه و زاری در فراق معشوق سخن می‌گوید.
رده سنی: 16+ متن حاوی مضامین عاشقانه و احساسی عمیق است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند درد فراق و اندوه نیاز به بلوغ عاطفی دارد.

ترجیع بند

عمریست که عنبرین کمندی
بر پای دلم نهاده بندی ۱

چندیست که کرده تلخ کامم
شیرین دهنی به نوش خندی ۲

قرنیست قرین درد و آهم
از حسرت قامت بلندی ۳

سالیست در آتش فراقم
بر باد مفارقت پسندی ۴

ز آنماه نگویمش، که حاشا
کس ماه ندیده در پرندی ۵

ز آن سرو نخوانمش، که هرگز
کس سرو ندیده بر سمندی ۶

دردم بود از کسی که هرگز
رحمی نکند به دردمندی ۷

گویند ز هجر یار چونی
چون است در آتشی سپندی ۸

اینها همه را که بر نوشتم
کرده بزمانه ریشخندی ۹

ماهی است که دست ناز طفلی
افگنده به گردنم کمندی ۱۰

دانم من بعد چاره‌ای نیست
جز آنکه به کنج صبر چندی ۱۱
بنشینم و زار زار گریم ۱۲
بر حال دل فگار گریم! ۱۳

ای کرده شعار خود جفا را
نشناخته از جفا وفا را ۱۴

بیگانه نواز گشته چندان
کز چشم فگنده آشنا را ۱۵

شکرانه آنکه در وصالی
مگذار به دست هجر ما را ۱۶

یا رب ز چه شد مقام اغیار
پیشش که نبود ره صبا را ۱۷

کوی تو که نیست ره شهان را
آرد که پیام این گدا را ۱۸

گویند، به پیچ سر ز عشقش
تدبیر چسان کنم قضا را ۱۹

ای کاش به چشم من گذاری
هر گه که نهی به خاک پا را ۲۰

شب‌های فراق اگر بدانی
حال من زار مبتلا را ۲۱

کینت همه سر به سر شود مهر
سازی به وفا به دل جفا را ۲۲

خواهی که شکایتت نگویم
با غیر سخن مگو خدا را ۲۳

شبها همه شب نخفته تا روز
تا چند ز دوری تو یارا ۲۴
بنشینم و زار زار گریم ۲۵
بر حال دل فگار گریم! ۲۶

در خوبی یار من، سخن نیست
صد حیف، که مهربان بمن نیست ۲۷

هر لحظه، هزار خار بر دل
دارم ز گلی که در چمن نیست ۲۸

جز قصه‌ی خوبی جمالش
حرفی به میان مرد و زن نیست ۲۹

ای آنکه به جز دو چشم مستت
در چشم کس اینقدر فتن نیست ۳۰

کس چون تو ز شکرین دهانان
شیرین سخن و شکردهن نیست ۳۱

با روی به از گل تو ما را
فکر گل و لاله و سمن نیست ۳۲

از انجمنی مرا چه حاصل
کش قد تو شمع انجمن نیست ۳۳

سروی نه چو تو بود به کشمر
مُشکی چو خط تو در خُتن نیست ۳۴

ای آنکه ز درد دوری تو
صبرم به دل و توان به تن نیست ۳۵

خواهم که بپرسم از چه کاری
رحمت به اسیر خویشتن نیست ۳۶

بینم چو ز کثرت رقیبان
در پیش تو فرصت سخن نیست ۳۷
بنشینم و زار زار گریم ۳۸
بر حال دل فگار گریم! ۳۹

سروی چو تو بوستان ندارد
ماهی چو تو، آسمان ندارد ۴۰

گیرم، ماند به عارضت ماه
اما چه کنم زبان ندارد ۴۱

گیرم، که چو قامتت بود سرو
چون جلوه کند که جان ندارد ۴۲

دوران به وفای من غلامی
در روی زمین گمان ندارد ۴۳

از بنده‌ی چون منی خریدن
سود ار نکنی، زیان ندارد ۴۴

دور از سر کوی تو، دل من
مرغی است که آشیان ندارد ۴۵

آن کو دارد به دل غم عشق
پروا ز غم جهان ندارد ۴۶

دارد یارم، هر آنچه خواهی
اما دل مهربان ندارد ۴۷

بی مهر، اگر چه می‌تواند
فکر من ناتوان ندارد ۴۸

دردی که مرا بود، فلاطون
دستی به دوای آن ندارد ۴۹

با این همه لابه، بنگرم چون
رحمی به من آن جوان ندارد ۵۰
بنشینم و زار زار گریم ۵۱
بر حال دل فگار گریم! ۵۲

او خفته به ناز، شب به بستر
من حلقه صفت، نشسته بر در ۵۳

من تکیه‌ی سر نموده زانو
او تکیه زده به بالش پر ۵۴

با غیر نشسته روبرو او
وز غیر گرفته ساغر زر ۵۵

من ز آتش عشق، گونه‌ام زرد
وز اشک دو دیده دامنم تر ۵۶

غمگین و شکسته حال و محزون
در کنج قفس چو مرغ بی‌پر ۵۷

تنها و غریب و زار و خسته
نه یار و نه مونس و نه یاور ۵۸

از طالع فتنه‌جو در آزار
وز یار ستیزه‌خو، در آذر ۵۹

بختی است مرا، بسی ستمکار
یاری است مرا، عجب ستمگر ۶۰

شادیم کم و غمم فراوان
درد بی‌حد و رنج و داغ بی‌مَر ۶۱

ای از ستم تو هر شب و روز
روزم سیه و شبم سیه‌تر ۶۲

رحمی به من آر باز امشب
مپسند که چون شبان دیگر ۶۳
بنشینم و زار زار گریم ۶۴
بر حال دل فگار گریم! ۶۵

بودیم به هم دو یار دمساز
همخانه و همنشین و هم راز ۶۶

یا همچو دو مرغ هم ترانه
هم نغمه و هم نوا، هم آواز ۶۷

من کرده از او به بلبلان فخر
او کرده ز من به گلرخان ناز ۶۸

من گشته قرین او به عزت
او گشته انیس من به اعزاز ۶۹

فریاد، ز آسمان بی مهر
افغان، ز سپهر شعبده باز ۷۰

بیند چو دو دوست را به هم دوست
بیند چو دو یار با هم انباز ۷۱

تا دور کند ز یکدگرشان
سازد دو هزار حیله آغاز ۷۲

القصه چو مرغ پر شکسته
من ماندم و او نمود پرواز ۷۳

من مانده غریب در صفاهان
او کرده سفر به شهر شیراز ۷۴

جز لطف خدا که می‌رساند
او را به من و مرا به او باز ۷۵

در زاویه‌ی فراق تنها
دور از رخ آن نگار طناز ۷۶
بنشینم و زار زار گریم ۷۷
بر حال دل فگار گریم! ۷۸

این تاج زر، این قبای اطلس
بر قد تو می‌برازد و بس ۷۹

قامت چه نکوست، میبرد دل
گردد به پلاس اگر ملبس ۸۰

جز شرح جمال تو نباشد
تدریس کلیسیا و مَدرس ۸۱

بهتر بود از بهشت مینو
با تو ببرندم ار به محبس ۸۲

از گل تو نکوتری و هرگز
نسبت بهذگلت نمیکند کس ۸۳

هیهات کجا تو و کجا گل؟!
کس نسبت گل نکرد با خس ۸۴

غافل شدی از من و ازین بیش
از بهر خدا دگر ازین پس ۸۵

یکبار ز درد حال من پرس
یک روز به حال درد من رس ۸۶

کم دیده به عارض تو ماهی
این چرخ مُطَبق و مقرنس ۸۷

مگذار در انتظار رویت
شب‌ها من بی‌قرار بی‌کس ۸۸
بنشینم و زار زار گریم ۸۹
بر حال دل فگار گریم! ۹۰

دیدم بر عیش بی‌خبر دوش
زآن سان که برفت از سرم هوش ۹۱

بشکسته کله به نیمه‌ی سر
آویخته زلف از بناگوش ۹۲

افشانده به گل گلاب گویی
یا آنکه عرق نشسته بر دوش ۹۳

خلقی ز پیش فتاده از پا
جمعی به رهش ستاده خاموش ۹۴

فریاد ز دل کشیده گفتم
کای کرده ز دوستان فراموش ۹۵

کای داشتم این گمان که جز من
جام از کف دیگری کنی نوش ۹۶

یعنی به گزاف مدعی دل
کردی به حدیث دشمنان گوش ۹۷

امروز به فکر کار من باش
امروز به حال زار من کوش ۹۸

چون من مردم، چه سود فردا
در ماتم من شوی سیه پوش ۹۹

شبها که به اشتیاق رویت
در سینه دلم برآورد جوش ۱۰۰

با صد حسرت به یاد دارم
زآن عارض و قامت و برآغوش ۱۰۱
بنشینم و زار زار گریم! ۱۰۲
بر حال دل فگار گریم! ۱۰۳

گردون بی‌مهر و یار بی باک
نالم از یار یا ز افلاک ۱۰۴

مشکل بود الفت من و یار
او آتش تیز و من چو خاشاک ۱۰۵

خاشاک کجا و آتش تیز
در وی چو فتد بسوزدش پاک ۱۰۶

من صید ضعیف و ننگ دارد
صیاد که بنددم به فتراک ۱۰۷

فریاد ز دست عشق کز وی
یک لحظه نبوده‌ام طربناک ۱۰۸

جز آنکه به دست سوده‌ام دست
جز آنکه به سر فشانده‌ام خاک ۱۰۹

وصف تو ز چون منی نیاید
کاین وصف نمی توان به ادراک ۱۱۰

از دست تو، زهر ار به کام است
ور از زخم تو سینه ام چاک ۱۱۱

هم زخم تو به مرا زمر هم
هم زهر تو خوش مرا ز تریاک ۱۱۲

شب‌های فراق بهر تسکین
در پیش نهم چو زاده‌ی تاک ۱۱۳

خواهم چو ز وی لبی کنم تر
یاد آیدم آن نگار چالاک ۱۱۴
بنشینم و زار زار گریم ۱۱۵
برحال دل فگار گریم! ۱۱۶

تا شد به تو شوخ آشنا دل
افگند مرا به صد بلا دل ۱۱۷

روزم سیه از دل است و دیده
نالم، از دست دیده یا دل ۱۱۸

دل را فگنده در بلا چشم
و انداخت به صد بلا مرا دل ۱۱۹

چون من به بلاش مبتلا ساخت
گردید به هر که رهنما دل ۱۲۰

آخر دیدید ای رفیقان!
آورد به روز من چه‌ها دل؟ ۱۲۱

نه دل دارد نه یار چون من
بست آنکه به یار بی‌وفا دل ۱۲۲

از دست تو بی‌وفا خدا را
نالد تا چند بر خدا دل ۱۲۳

گفتم: نکنم ز دلبران یاد
دانم که نمی‌شود رضا دل ۱۲۴

گر ز آنکه کنند ریز ریزش
از یار نمی‌شود جدا دل ۱۲۵

نومید شدم از او کزین دام
تا هست نمی‌شود رها دل ۱۲۶

هر شب ز برای آنکه خود را
در مهلکه کرد مبتلا دل ۱۲۷
بنشینم و زار زار گریم ۱۲۸
بر حال دل فگار گریم! ۱۲۹

رحم آر به عاشقان ناکام
شاید به وفا بر آوری نام ۱۳۰

یاد آر ز تشنه کامی ما
هر گه که کنی شراب در جام ۱۳۱

ناید دیگر به بام گردون
بیند مهت ار به گوشه ی بام ۱۳۲

ای آنکه ز من رمیده یی کاش
با مدعیان نمی‌شدی رام ۱۳۳

عمری است که گفته ام دعایت
یاد آر ز من گهی به دشنام ۱۳۴

دردا که نزاده مادر دهر
ناکام تری ز من در ایام ۱۳۵

شامی طرب نکرده ام روز
روزی به طرب نکرده ام شام ۱۳۶

این بود نصیب من ز آغاز
تا خود به کجا رسد سرانجام ۱۳۷

در باغ به روی لاله و گل
چون نیست خلاصیم از این دام ۱۳۸

ای طالع دون و بخت وارون!
تا کی من ناامید ناکام؟! ۱۳۹

شبها تا روز، روز تا شب
در فرقت آن مه گل اندام ۱۴۰
بنشینم و زار زار گریم ۱۴۱
بر حال دل فگار گریم! ۱۴۲

تا از تو فتاده ام جدا من
جز مرگ نخواهم از خدا من ۱۴۳

ای آنکه کسی ندیده مثلت
مثل تو بجویم از کجا من ۱۴۴

یک عمر وصال کو که گویم
کز هجر کشیده ام چه ها من ۱۴۵

از جور به من تو آنچه کردی
حاشا که فلک نکرد با من ۱۴۶

دردا که ز آشنایی غیر
بیگانه شدم ز آشنا من ۱۴۷

نشنیدم ازو به غیر دشنام
هر چند که گفتمش دعا من ۱۴۸

درد عجب است عشق دردا
مُردم زین درد بی‌دوا من ۱۴۹

عمرم همه صرف گلرخان شد
زین قوم ندیده‌ام وفا من ۱۵۰

کار من از آن گذشته ناصح
زین دام نمی‌شوم رها من ۱۵۱

یک لحظه مرا مکن نصیحت
بگذار به حال خود، که تا من ۱۵۲
بنشینم و زار زار گریم ۱۵۳
بر حال دل فگار گریم! ۱۵۴

آن لاله عذار عنبرین بو
بر بسته هزار دل به یک مو ۱۵۵

جز چشم سیاه او ندیده
کس تیر و کمان به دست هندو ۱۵۶

او فارغ از آه من شب و روز
من روز و شب از جدایی او ۱۵۷

تا شام نشسته دست بر دل
تا صبح نهاده سر به زانو ۱۵۸

تیری رسدم به سینه ای کاش
با غیر نبینمت به پهلو ۱۵۹

از حسرت قامتت روان است
از سیل دو دیده بر رخم جو ۱۶۰

جز قد تو، ای نکوتر از سرو
جز لعل تو، ای غنچه ی خوشبو ۱۶۱

من سرو ندیده ام خرامان
من غنچه ندیده ام سخنگو ۱۶۲

ای خواجه ی بی‌وفا به یاد آر
یک‌بار ز بنده ی دعا گو ۱۶۳

از دست جفای آن دل آزار
رفتم من و مانده دل در آن کو ۱۶۴

هر روز برای دوری دل
هر شب ز فراق آن پری‌رو ۱۶۵
بنشینم و زار زار گریم ۱۶۶
بر حال دل فگار گریم! ۱۶۷

ای گشته تو از جفا فسانه
من از تو فسانه‌ی زمانه ۱۶۸

تا تیر و کمان به کف گرفتی
گردید دل منت نشانه ۱۶۹

تا کی باشم جدا ز کویت
چون مرغ جدا ز آشیانه ۱۷۰

شبها همه شب به عیش و شادی
سرگرم ز باده مغانه ۱۷۱

با ناله‌ی نای و نغمه‌ی نی
با بربط و مطرب و چغانه ۱۷۲

در دست تو آستین اغیار
من ناله کنان ز آستانه ۱۷۳

رو کرده به من ز چار اطراف
هر جا که غمی است در زمانه ۱۷۴

مرغی که شکسته بال باشد
میلی نکند به آب و دانه ۱۷۵

از بخت سیاه من نمانده است
تأثیر به ناله‌ی شبانه ۱۷۶

ای مرگ بر آی از کناری
دریاب مرا از این میانه! ۱۷۷

تا کی من بی‌قرار شب‌ها
تا روز چو خورد تازیانه ۱۷۸
بنشینم و زار زار گریم ۱۷۹
بر حال دل فگار گریم! ۱۸۰
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۱۶۶
کانال گوهرین در ایتا
۳۴۰
این گوهر را بشنوید
خوانش

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.