هوش مصنوعی:
این شعر عرفانی از مولانا بیانگر عشق بیحد و مرز شاعر به معشوق الهی است. شاعر خود را دیوانهای رها شده میداند که فریاد میزند در همه عالم جز دوست چیزی نمیبیند. او عشق را بالاتر از کفر و ایمان میداند و حاضر است به خاطر این عشق کشته شود. شاعر از قفس تن رهایی میخواهد و جان را به سلیمان و خاتم او تشبیه میکند، در حالی که تن را دیوی میداند که نگین را ربوده است. در نهایت، او آرزوی رهایی از تن و پیوستن به معشوق حقیقی را دارد.
رده سنی:
16+
مفاهیم عمیق عرفانی و استفاده از استعارههای پیچیده در این شعر، درک آن را برای مخاطبان جوانتر دشوار میسازد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند کفر و ایمان و مرگ نیاز به بلوغ فکری دارد که معمولاً از سنین نوجوانی به بعد شکل میگیرد.
شماره ۳۳ - باز این دیوانه ی بگسسته بند
باز این دیوانه ی بگسسته بند
فاش میگوید بآواز بلند ۱
در همه عالم نبینم غیر دوست
چیست عالم، نیست عالم گرنه اوست ۲
کافر است این عاشق شوریده حال
ای مسلمانان کافر کش تعال ۳
اقتلونی کیف ماشاء الحبیب
والطرحونی اینما جاء الحبیب ۴
عشق اگر کفر است بیشک کافرم
گر کشی کافر بکش من حاضرم ۵
طایری را از قفس آزاد کن
خاطر غمدیده ای را شاد کن ۶
مرغ دامی را سوی بستان فرست
تشنه کامی را بر عمان فرست ۷
من نمیگویم که عاشق کافراست
عاشقی از کافری آنسوتر است ۸
کافرم ترسم اگر از کشتنم
بنده ی شاهم نه در بند تنم ۹
این تن خاکی قرین خاک به
دور ازین ناپاک جان پاک به ۱۰
این سرادر خورد ویران کردن است
این قفس شایسته ی بشکستن است ۱۱
مرغ را خوشتر چه باشد از چمن
زندگی تن بود زندان من ۱۲
جان سلیمان است و این دل خاتم است
که بر او نفشی ز اسم اعظم است ۱۳
وین تن مشؤومم آن دیو لعین
کز سلیمان در ربودستی نگین ۱۴
آن حواس باطن و ظاهر همه
امر وی را گشته فرمانبر همه ۱۵
مرگ کو تاداد جان گیرد ز تن
خاتم جم را ستاند ز اهرمن ۱۶
فاش میگوید بآواز بلند ۱
در همه عالم نبینم غیر دوست
چیست عالم، نیست عالم گرنه اوست ۲
کافر است این عاشق شوریده حال
ای مسلمانان کافر کش تعال ۳
اقتلونی کیف ماشاء الحبیب
والطرحونی اینما جاء الحبیب ۴
عشق اگر کفر است بیشک کافرم
گر کشی کافر بکش من حاضرم ۵
طایری را از قفس آزاد کن
خاطر غمدیده ای را شاد کن ۶
مرغ دامی را سوی بستان فرست
تشنه کامی را بر عمان فرست ۷
من نمیگویم که عاشق کافراست
عاشقی از کافری آنسوتر است ۸
کافرم ترسم اگر از کشتنم
بنده ی شاهم نه در بند تنم ۹
این تن خاکی قرین خاک به
دور ازین ناپاک جان پاک به ۱۰
این سرادر خورد ویران کردن است
این قفس شایسته ی بشکستن است ۱۱
مرغ را خوشتر چه باشد از چمن
زندگی تن بود زندان من ۱۲
جان سلیمان است و این دل خاتم است
که بر او نفشی ز اسم اعظم است ۱۳
وین تن مشؤومم آن دیو لعین
کز سلیمان در ربودستی نگین ۱۴
آن حواس باطن و ظاهر همه
امر وی را گشته فرمانبر همه ۱۵
مرگ کو تاداد جان گیرد ز تن
خاتم جم را ستاند ز اهرمن ۱۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۶
۲۹۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۳۲ - شب نگردد روشن از نام چراغ
گوهر بعدی:شماره ۳۴ - یارب بر لب ولی دل غافل است
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.