هوش مصنوعی: این شعر یک غزل عاشقانه و عارفانه است که در آن شاعر از درد فراق و هجران معشوق می‌نالد. او با توصیف حالات روحی خود مانند حسرت، ناامیدی، و امیدواری، تلاش می‌کند تا با صبر و تحمل این دوران سخت را پشت سر بگذارد. شاعر از طبیب عشق (پیر خرد) کمک می‌خواهد اما در نهایت می‌داند که صبر تنها درمان هجران است، اگرچه تحمل آن برایش دشوار است.
رده سنی: 16+ محتوا شامل مضامین عاشقانه عمیق و احساسات پیچیده مانند فراق، حسرت، و عشق است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعاره‌ها و نمادهای عرفانی نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.

شماره ۱ - من کیستم از خم کمندی

من کیستم از خم کمندی
در حلقه شوق پای‌بندی ۱

آلوده بز هر کام جانی
از حسرت لعل نوشخندی ۲

نالان برهی فتاده بر خاک
عجز آئینی نیازمندی ۳

صیدی که ندیده هیچ آسیب
هر لحظه فتاده گربه بندی ۴

سالم ز هزار دام جسته
هرگز نرسیده‌اش گزندی ۵

جان داده بحسرت آخرکار
در دام غزال صید بندی ۶

آمد چه بجان من بپرسید
از شوخ مفارقت پسندی ۷

پیداست ز ترکتاز حسرت
احوال خراب مستمندی ۸

کو بیند و دلبرش کند ساز
برک سفر دراز چندی ۹

وآنگاه بزیر ران درآرد
صرصر تک برق روسمندی ۱۰

یک لحظه عنان نگه ندارد
چون بر سر آتشی سپندی ۱۱

شوخی که نمی‌گشود بی‌من
چون پسته لبی بنوشخندی ۱۲

دیدی که چه سان در آخر کار
سر رشته عهد دردمندی ۱۳

بگسست و گذاشت سربصحرا
چون آهوی جسته از کمندی ۱۴

ورزیدم اگرچه در فراقش
طاقت چندی و صبر چندی ۱۵

وقت است جهم ز جای بی‌تاب
وز دل زده صیحه بلندی ۱۶

تا چند چو داغ لاله باشد
خاموش در آتش سپندی ۱۷

ای پیر خرد که در کف تست
داروی علاج هر گزندی ۱۸

تا کی طلبم دوای هجران
از تو که طبیب هوشمندی ۱۹

تو همچو حکیم کاردیده
هردم به نصیحتی و پندی ۲۰

گوئی برو و بگوشه غم
بنشین و صبور باش چندی ۲۱
صبر است علاج هجر دانم ۲۲
اما چکنم نمی‌توانم ۲۳

یا بخت من فکار برگشت
یا دوست باختیار برگشت ۲۴

فریاد که روز وصل جانان
رفت و شب انتظار برگشت ۲۵

هم مستی وصل از سرم رفت
هم درد سر خمار برگشت ۲۶

شوخی که ز سحر غمزه او
زین دل شده روزگار برگشت ۲۷

از شومی کعبتین بختم
ناکرده برم گذار برگشت ۲۸

رفتم دو ششی بوصلش آرم
نقش من بد قمار برگشت ۲۹

ان گل که ز جور خار او دل
دایم ز برش فکار برگشت ۳۰

چون وقت آمد رسم بوصلش
بختم شوریده و کار برگشت ۳۱

نزدیک شدم بساحل اما
کشتی من از کنار برگشت ۳۲

اکنون که بدل جهان جهانم
غم آمد و غمگسار برگشت ۳۳

گفتی چون شد که منحرف شد
بخت از من و روزگار برگشت ۳۴

هم طالع و هم فلک هم اختر
برگشت ز من چو یار برگشت ۳۵

برگردد اگر دلم ز کونین
نتواند از آن نگار برگشت ۳۶

کین گمشده بعد روزگاری
کر غربت کوی یاربرگشت ۳۷

آمد برم و چه ساکن اما
برگشت و چه بیقرار برگشت ۳۸

دیشب که بکلبه من از رخ
برقع نگشوده یار برگشت ۳۹

نبود عجبم که از می وصل
نارفته ز سر خمار برگشت ۴۰

گر دور فلک بساغر از جام
این باده خوشگوار برگشت ۴۱

تنها نه بآستانش امشب
دل رفت و بحال زار برگشت ۴۲

وز نومیدی از آن سر کوی
با دیده اشکبار برگشت ۴۳

کی بود که دل بکوی او رفت
نومید و امیدوار برگشت ۴۴

اکنون که ز دور چرخ از من
ایام وصال یار برگشت ۴۵

آرام شد از دلم عنان تاب
وز معرکه این سوار برگشت ۴۶

گویند صبور باش کاخر
خواهد برت آن نگار برگشت ۴۷
صبر است علاج هجر دانم ۴۸
اما چکنم نمی‌توانم ۴۹

چون ابر هنوز در بهاران
زآن صبح دمم سرشک باران ۵۰

کان یار سفر گریده ناگاه
در دیده سرشک همچو باران ۵۱

از خانه برآمد و دویدم
در پیش رهش چو بیقراران ۵۲

او نیز ز راه و رسم یاری
شد جانب من روان چو یاران ۵۳

تنگم در بر کشید و گفتا
از مهر چو مرحمت‌گذاران ۵۴

ایخسته جگر که حسرت تو
نتوان گفتن یک از هزاران ۵۵

صد آرزویت بدل ز وصلم
ماند از ستم ستم شعاران ۵۶

خوش باش که آنکه میرساند
او یاران را بوصل یاران ۵۷

بازم بتو آرد و نشینم
با هم من و تو چو کامکاران ۵۸

آنکه بفراز زین برآمد
در دست عنان شهسواران ۵۹

من با همه عاجزی فتاده
بر خاک رهش چو خاکساران ۶۰

رفتم که بپای توسن او
جان را سپرم چو جان‌سپاران ۶۱

تا بید ز من عنان و افراشت
چون مهر علم بکوهساران ۶۲

اکنون بطریق دوستانم
هر دم گویند دوستاران ۶۳

کز صبر برآید آخر کار
امید دل امیدواران ۶۴
صبر است علاج هجر دانم ۶۵
اما چکنم نمی‌توانم ۶۶

آنشاهسوار دشت پیما
از شهر چو خیمه زد بصحرا ۶۷

در خانه زین نزول فرمود
در خیمه و گشت مسندآرا ۶۸

من داده عنان طاقت از کف
از شورش چشم اشک بالا ۶۹

چشمی و هزار قطره دوری
هر قطره در او هزار دریا ۷۰

دیوانه صفت سر از قفایش
از شهر گذاشتم بصحرا ۷۱

چون ابر همه خروش و زاری
چون سیل تمام شور و غوغا ۷۲

با یک دل و صد هزار امید
با یک سر و صدهزار سودا ۷۳

از دور سواد منزل او
چون گشت مرا بدیده پیدا ۷۴

یکباره قرار از دلم رفت
چون کار ز دست و قوت از پا ۷۵

هو سو نگران و میزدم گام
دزدیده بره ز بیم اعدا ۷۶

ناگاه برآمد از مقابل
ا ماه چو مهر عالم‌آرا ۷۷

بی‌تاب زدم بدامنش دست
کای طاقت جان ناشکیبا ۷۸

چون مرغ گشوده رشته از بال
چون صید گسسته بند از پا ۷۹

غافل ز کمند من چو جستی
سازم ز غمت چه چاره فرما ۸۰

گفتار و وبا خیال وصلم
در کنج فراق گیر مأوا ۸۱

تا داروی ناگوار هجران
در کام دلت شود گوارا ۸۲

این گفت و کشید دامن و رفت
از دست من فتاده از پا ۸۳

من مانده کنون ز رحمت او
نه جان ساکن نه دل شکیبا ۸۴

این طرفه کز اضطراب بیند
احوال من و هنوز احبا ۸۵

گویند صبور باش کامروز
گر رفت آید بر تو فردا ۸۶
صبر است علاج هجر دانم ۸۷
اما چکنم نمی‌توانم ۸۸

من مانده پای جستجو لنگ
او دور ز من هزار فرسنگ ۸۹

نه پای که خویش را رسانم
سوی وی و در برش کشم تنگ ۹۰

نه دست که گر خود آید آرم
دامان وصال او فراچنگ ۹۱

در کنج وطن چه داندم حال
آن کرده بسوی غربت آهنگ ۹۲

من مانده بسان پیر کنعان
در زاویه فراق دلتنگ ۹۳

یوسف صفت او بمصر دولت
تکیه زده بر فراز اورنگ ۹۴

منعم مکنید اگر ز هجرش
با خویشتنم مدام در جنگ ۹۵

گردیده بمن ز عشق آن شوخ
کور است ز نام عاشقان ننگ ۹۶

میدان فراخ زندگانی
چون حلقه چشم مور بس تنگ ۹۷

افکنده میانه من و او
آن فاصله کاسمان به نیرنگ ۹۸

صد مرحله است پیش و هر گام
صد کوه گران فتاده چون سنگ ۹۹

هر منزل او هزار منزل
هر فرسنگش هزار فرسنگ ۱۰۰

با هم من و او دو مرغ بودیم
هم نغمه و هم نوا هم آهنگ ۱۰۱

غافل ز من او گرفت پرواز
زآن سان که ز روی عاشقان رنگ ۱۰۲

ماندم من بال و پر شکسته
در گوشه آشیانه دل‌تنگ ۱۰۳

گفت آنکه بزور عقل بر‌تاب
سرپنجه عشق آهنین چنگ ۱۰۴

غافل که شود چه خسرو عشق
روز میدان سوار شبرنگ ۱۰۵

تا بند عنان خویش دردم
چه عقل و چه دانش و چه فرهنگ ۱۰۶

از مضراب فراق نالان
رگ بر تن من مثابه جنگ ۱۰۷

وآن یاران را که شیشه صبر
ناآمده از فراق بر سنگ ۱۰۸

حالم بینند و باز گویند
کای مانده بدام هجر دل تنگ ۱۰۹

صبری صبری که وصلش آخر
زآئینه خاطرت برد زنگ ۱۱۰
صبر است علاج هجر دانم ۱۱۱
اما چکنم نمی‌توانم ۱۱۲

دیدی فلکم چه بر سر آورد
از هم من و یار را برآورد ۱۱۳

از دست من آن گهر که از کین
بیرون فلک ستمگر آورد ۱۱۴

خواهد اگر این محیط تا حشر
هر لحظه هزار گوهر آورد ۱۱۵

چون او گهری نمی‌تواند
نه قلزم چرخ اخضر آورد ۱۱۶

یکدانه دری که غافل ایام
همچون صدف از کفم برآورد ۱۱۷

هرگاه بخاطر من زار
یادش دل درد پرور آورد ۱۱۸

صد گنج گهر بدامنم اشک
از قلزم دیده تر آورد ۱۱۹

تا گردش جام وصل آن ماه
دوران فلک بمن سر آورد ۱۲۰

هر شب که بدور ساقی چرخ
پیمانه ماه انور آورد ۱۲۱

در دیده‌ام اشک را بگردش
از دیدن دور ساغر آورد ۱۲۲

یاران حذر از سپهبد هجر
پا را برکاب چون درآورد ۱۲۳

کین یکه‌سوار زورمندان
گر رو بهزار لشگر آورد ۱۲۴

از خر من اجتماعشان درد
چون برق ز جلوه‌ای برآورد ۱۲۵

تا دامن او برون ز دستم
بازیچه چرخ و اختر آورد ۱۲۶

از کاوشم آنچه بر رگ دل
نیش غم آن ستمگر آورد ۱۲۷

هر گر برگی نمیتواند
بیداد هزار نشر آورد ۱۲۸

بر من شب محنتی بپایان
ممنون نیم از فلک گر آورد ۱۲۹

از کشور بخت تیره من
کانجا نتوان دمی سر آورد ۱۳۰

هر روز سیه که آسمان برد
روزی ز قفا سیه‌تر آورد ۱۳۱

امشب که بدیده منش چرخ
در خواب چو مهر انور آورد ۱۳۲

از شوق فروغ عارض او
چون ذره مرا ز جا درآورد ۱۳۳

خلقم گویند ای که هجرت
در دام چو مرغ بی‌پر آورد ۱۳۴

آنکس که بخواب روی او را
در چشم و دلت مصور آورد ۱۳۵

خواهد ز صبوری آخر کار
کامت ز وصال او برآورد ۱۳۶
صبر است علاج هجر دانم ۱۳۷
اما چکنم نمی‌توانم ۱۳۸

یکدل چو دل فکار من نیست
یک خسته بحال زار من نیست ۱۳۹

هر ابر گزین محیط خیزد
چون دیده اشکبار من نیست ۱۴۰

هر لاله گزین حدیقه روید
چون سینه داغدار من نیست ۱۴۱

واکردن عقده‌ای درین دشت
در قدرت نیش خار من نیست ۱۴۲

خنداندن غنچه ای در این باغ
کار دم نوبهار من نیست ۱۴۳

هر بختی و روزگار شومی
کاشفته ز زلف یار من نیست ۱۴۴

برگشته چو بخت من نباشد
سرگشته چو روزگار من نیست ۱۴۵

در راه طلب تنی زمین‌گیر
همچون تن خاکسار من نیست ۱۴۶

گردی که ز جای برنخیزد
از ضعف بجز غبار من نیست ۱۴۷

منعم مکن ار براه مقصود
گامی تک و پو شعار من نیست ۱۴۸

نقش است مراد دل که هرگز
در طالع بد قمار من نیست ۱۴۹

آن روز که شامش از قفانه
جز روز فراق یار من نیست ۱۵۰

وآن شب که زپی سحر ندارد
غیر از شب انتظار من نیست ۱۵۱

آنکس طلبد ز من دل شاد
کاگاه ز حال زار من نیست ۱۵۲

زیرا که متاع شادمانی
جنسی است که در دیار من نیست ۱۵۳

همراه نسیم صبحگاهی
گر نکهت گلعذار من نیست ۱۵۴

چون غنچه درین چمن گشایش
از باد سحر بکار من نیست ۱۵۵

پیکی که فرستمش بآنکوی
در کشور بخت تار من نیست ۱۵۶

سرگشته دلی که در کفم نیست
او نیز باختیار من نیست ۱۵۷

در سینه خسته‌ام نباشد
در جان الم شعار من نیست ۱۵۸

آن درد که از طبیب من نه
وآن غم که ز غمگسار من نیست ۱۵۹

ای آنکه سکون ز هجر دانی
کار دل بیقرار من نیست ۱۶۰

زین پیش مگو که صبر کن چند
فرمائیم آنچه کار من نیست ۱۶۱
صبر است علاج هجر دانم ۱۶۲
اما چکنم نمی‌توانم ۱۶۳

نه راه بکوی یار دارم
نه طاقت انتظار دارم ۱۶۴

صد بحر گهر ز اشک حسرت
در چشم گهر نثار دارم ۱۶۵

صد گنج ز نقد داغ محنت
در سینه داغ دار دارم ۱۶۶

در سینه ز آه کلفت اندود
صحرا صحرا غبار دارم ۱۶۷

در دامن از اشک آتش آلود
خرمن خرمن شرار دارم ۱۶۸

ای آنکه ز درد هجر دانی
حالی که من فکار دارم ۱۶۹

منعم مکن ار گرفته کنجی
وز هم‌نفسان کنار دارم ۱۷۰

بس همدم من غمی شب و روز
کز دوست بیادگار دارم ۱۷۱

نبود عجب ار ز اشک خونین
پای مژه در نگار دارم ۱۷۲

زان گل که جگر ز داغ هجرش
افروخته لاله‌زار دارم ۱۷۳

در سینه همه جراحت نیش
در دل همه زخم خار دارم ۱۷۴

خواهم چو بکوی او فرستم
گر نامه یک از هزار دارم ۱۷۵

با بال کبوترم چه حاجت
با باد صبا چکار دارم ۱۷۶

دایم بر او برفت و آمد
بیک ار دل بیقرار دارم ۱۷۷

سیلی که ز اشک شورش‌انگیز
در دیده اشکبار دارم ۱۷۸

هر سو بردم روم چگونه
هرجا قدم استوار دارم ۱۷۹

چون موج عنان بدستم اما
در دست چه اختیار دارم ۱۸۰

مشتاق از این حدیث جانکاه
کز دوری آن نگار دارم ۱۸۱

مهر ار نه بلب زنم چه چاره
دیگر من دل فکار دارم ۱۸۲

هم محنت از حساب بیرون
هم حسرت بیشمار دارم ۱۸۳

ای آنکه چه تابها ز پندت
در رشته جسم‌زار دارم ۱۸۴

از صبر که کام تلخی و بس
زین داروی ناگوار دارم ۱۸۵

چندم گوئی کنم مدارا
دردی که ز هجر یار دارم ۱۸۶
صبر است علاج هجر دانم ۱۸۷
اما چکنم نمی‌توانم ۱۸۸
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۱۸۰
کانال گوهرین در ایتا
۳۲۱
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

قبلی:ترکیبات
گوهر بعدی:شماره ۲ - بازم زده عنبرین کندی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.