هوش مصنوعی: این شعر عاشقانه‌ای است که درد فراق و هجران معشوق را بیان می‌کند. شاعر از عشق، جدایی، رنج‌های عاشقی، و امید به وصال سخن می‌گوید. در طول شعر، احساساتی مانند حسرت، اندوه، و اشتیاق به شدت نمایان است. شاعر از تشبیهات و استعاره‌های زیبا برای توصیف حالات خود استفاده می‌کند و بارها به مفاهیمی مانند صبر، عشق بی‌پایان، و ناامیدی اشاره می‌کند.
رده سنی: 16+ متن شامل مفاهیم عمیق عاشقانه و احساساتی است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات به رنج و فراق نیاز به بلوغ عاطفی دارد.

شماره ۲ - بازم زده عنبرین کندی

بازم زده عنبرین کندی
بر دل بندی و سخت بندی ۱

یکسان شده‌ام بخاک راهی
از حسرت جلوه سمندی ۲

کارم زاریست همچو یعقوب
از فرقت طفل ارجمندی ۳

زین سوز کزوست در تب‌وتاب
هر خسته دلی و دردمندی ۴

پیش از نفسی چگونه باشم
ساکن چو در آتشی سپندی ۵

آن سروسهی که دارم از وی
چون فاخته حسرت بلندی ۶

بر گریه تلخ من نه بخشید
لعل لب او بنوشخندی ۷

کردم در راه جستجویش
کوشش چندی و صبر چندی ۸

وآن گلبن ناز را چه پروا
از حال چو من نیازمندی ۹

کز افعی جان سپار هجرش
هر لحظه رسد مرا گزندی ۱۰

وقت است که از شکنجه هجر
چون مرغ نهاده پابه‌بندی ۱۱

در کنج غمی ز فرقت او
بی‌رنج و نصیحتی و پندی ۱۲
بنشینم و خو کنم بهجران ۱۳
یا آید یار و یا رود جان ۱۴

هرکس که ز کوی یار برگشت
با دیده اشکبار برگشت ۱۵

آنم که بنرد عشقبازی
کارم ز آغاز کار برگشت ۱۶

جز نقش من ار نخست نبود
نقشی که ازین قمار برگشت ۱۷

زاندیشه جور مدعی دل
از گلشن کوی یار برگشت ۱۸

یا گلچینی بگلستان رفت
وز بیم جفای خار برگشت ۱۹

آن به که ز صید عشقبازان
ناکرده تمام کار برگشت ۲۰

پرداخت چو دست را بخجر
صیاد من از شکار برگشت ۲۱

شوخی که ز چشم سحر سازش
روز از من و روزگار برگشت ۲۲

تا کی برهش توان ز هر سوی
رفت و بدل فکار برگشت ۲۳

زین به چه کنون که تا توانم
زین وادی پر ز خار برگشت ۲۴
بنشینم و خوکنم بهجران ۲۵
یا آید یار و یا رود جان ۲۶

او با اغیار تا سحر دوش
می میزد و من ز رشک در جوش ۲۷

یا رب تاکی رسد بپایان
از فرقت آن بت قدح نوش ۲۸

هر امروزم بناله چون دی
هر امشب من بگریه چون دوش ۲۹

آن مه که همیشه در برم دل
از آتش شوق اوست در جوش ۳۰

آن لحظه که نیست در کنارم
واندم که مرا بود در آغوش ۳۱

از نوش مراست محنت نیش
وز نیش مراست لذت نوش ۳۲

در هر محفل که دور سازد
برقع ز عذار آن قصب پوش ۳۳

در هر گلشن که غنچه لب
آرد بتکلم آن قدح نوش ۳۴

ازپا تا سر چو روزنم چشم
وز سر تا پا چو شاخ گل‌پوش ۳۵

گویند مرا ز صبر وز عقل
در دوری او مجوش و مخروش ۳۶

غافل که چو جا بدل کند عشق
وز عشق چو دل برآور جوش ۳۷

چه تاب و توان چه صبر و طاقت
چه عقل و خرد چه فطرت و هوش ۳۸

آن بت که چو چشم خویش دائم
هست از می ناز مست و مدهوش ۳۹

یکبار بیاد کردن من
نگشاید اگرچه لعل خواموش ۴۰

هیهات که تا بحشر یادش
از خاطر من شود فراموش ۴۱

تا کی روم و بسر درآیم
در راه وفای آن جفا کوش ۴۲

وقتست کنون بگوشه صبر
پند یاران اگر کنم گوش ۴۳
بنشینم و خو کنم بهجران ۴۴
یا آید یار و یا رود جان ۴۵

آنماه شبی که در برم نیست
آرام دمی به بسترم نیست ۴۶

تمهید جفاست مهر دشمن
صد شکر که بخت یاورم نیست ۴۷

خو کرده بدرد و داغ هجرم
اندیشه وصل در سرم نیست ۴۸

بر سر کافیست داغ عشقم
چون شمع هوای افسرم نیست ۴۹

گو شد چو فلک پی شکستم
من آنصدفم که گوهرم نیست ۵۰

آید چه برزم عشق از من
تیغی باشم که جوهرم نیست ۵۱

عشق آن قلزم که موج‌خیز است
من آنکشتی که لنگرم نیست ۵۲

چون گم نشوم که در ره عشق
آن راهروم که رهبرم نیست ۵۳

گر از قفسم نجات نبود
بالم چو شکسته پرم نیست ۵۴

من ذره‌ام و هوای خورشید
از دور سپهر در سرم نیست ۵۵

از پرتو عشق در سماعم
این رقص ز مهر انورم نیست ۵۶

شوخی که ز باده وصالش
یکقطره نصیب ساغرم نیست ۵۷

در راه سراغ او که دیگر
گامی تک و پو میسرم نیست ۵۸

وقتست کنون که پای سعیم
فرسود و علاج دیگرم نیست ۵۹
بنشینم و خو کنم بهجران ۶۰
یا آید یار و یا رود جان ۶۱

صیدانداز زیست عشق بی‌باک
کافکنده هزار صید بر خاک ۶۲

یا پای منه بوادی عشق
یا دست بشو ز جان خود پاک ۶۳

کاین دشت بود بسی پرآفت
وین بحر بسی بود خطرناک ۶۴

گردد که حریف او که باشد
عشق آتش و هرچه هست خاشاک ۶۵

زنهار حذر کن از نبردش
کاین یکه سوار چست و چالاک ۶۶

کرده است هزار سر ز تن دور
بسته است هرار سر بفتراک ۶۷

جوئی چه مدد بر زمش از چرخ
ای صاحب فهم و هوش و ادراک ۶۸

آرد چو نبرد خسرو عشق
خیزد چه ز انجم و ز افلاک ۶۹

افکنده مرا بدام شوخی
بی‌رحمی این حریف بی‌باک ۷۰

کز تیغ جفایش استخوانها
گردیده بسان شانه صد چاک ۷۱

زیبا صنمی که عاشقان را
هجرش زهر است و وصل تریاک ۷۲

شوخی که ز هجر اوست شبها
بالینم خشت و بسترم خاک ۷۳

عمریست چو آفتاب سرگرم
باشم برهش ز دور افلاک ۷۴

وز سعی بدست من نیفتد
آن گمشده را چو دامن پاک ۷۵

در گوشه صبر زین پس اولی
چندی من خسته جان غمناک ۷۶
بنشینم و خو کنم بهجران ۷۷
یا آید یار و یا رود جان ۷۸

دل در خم زلف او طپد چند
ممکن نبود نجات ازین بند ۷۹

زآن گمشده کز غمش بجانم
چون یعقوب از فراق فرزند ۸۰

گیرم نکنم شکایت اما
هجران تا کی فراق تا چند ۸۱

خوش آنکه مرا ز در درآید
غافل بلبی پر از شکر خند ۸۲

گر تشنه بآب در بیابان
هستم بوصالش آرزومند ۸۳

دانم آخر نهال صبرم
خواهد غم او ز بیخ برکند ۸۴

گز شست نگاه آن جفا جو
وز غمزه آن نگار دل‌بند ۸۵

تیریست مرا بهر بن موی
تیغیست مرا بهر سر بند ۸۶

از غمزه دلم نموده گر ریش
وز خنده نمک بر او پراکند ۸۷

چون سرکشم از خط جفایش
من بنده و او بود خداوند ۸۸

همچون بلبل که تار جان را
کرده است به تار ناله پیوند ۸۹

منعم مکن از فغان که دارم
زآن نخل که هست بس برومند ۹۰

پرشور دلی چو بحر قلزم
سنگین دردی چو کوه الوند ۹۱

شیرین دهنی که در هوایش
همچون مگسان طالب قند ۹۲

چندی پرواز کردم اکنون
دارم سر آن که نیز یک چند ۹۳
بنشینم و خو کنم بهجران ۹۴
یا آید یار یا رود جان ۹۵

آنم که ندارم از تک و دو
از کشت امل نصیب یک جو ۹۶

آن سرو سهی چو از برم رفت
گر جان رود از قفاش گو رو ۹۷

در کوی وفای او که عشاق
زآن قبله نیند منحرف شو ۹۸

نبود عجب ار سیاه روزند
زآن ماه کزوست مهر راضو ۹۹

آن اختر آسمان خوبی
بر اهل هوس فکنده پرتو ۱۰۰

جائی که گهر شناس نبود
خرمن خرمن گهر بیک جو ۱۰۱

ز اقلیم محبتم من از خلق
گویند دمی درین قلمرو ۱۰۲

باشد غم روزگار با من
من بیغم و عشق یار مشنو ۱۰۳

کان نیست مرا بجان درون آی
وین نیست مرا زدل برون شو ۱۰۴

آن ماه که همچو آفتابش
انجم سپه است و اوست خسرو ۱۰۵

اغیار ز اتصال نورش
عشاق ز انفصال پرتو ۱۰۶

مانند هلال و بدر تاچند
چون بدر شوند و چون مه نو ۱۰۷

آن مه که به راه جستجویش
از گردش آسمان کجرو ۱۰۸

رفت است هزارپای در گل
افتاده هزار چشم درکو ۱۰۹

آن به چو بدست من نیفتد
دامان وصالش از تک و دو ۱۱۰
بنشینم و خو کنم بهجران ۱۱۱
یا آید یار یا رود جان ۱۱۲

تا گشته از آن صنم جدا من
افتاده بدام صد بلا من ۱۱۳

از من بیگانه تا ابد او
با او زالست آشنا من ۱۱۴

نابرده بکنج وصل او پی
افتاده بکام اژدها من ۱۱۵

در راه وفای او برابر
با خاک بسان نقش با من ۱۱۶

با اوست وفای من از آن بیش
چندانکه جفای اوست با من ۱۱۷

دایم در بزم وصل او غیر
در کنج فراق کرده جا من ۱۱۸

پیوسته بگلستان وصلش
با برگ رقیب و بی‌نوا من ۱۱۹

صد قافله در رهش ز عشاق
در پیش و چو گرد از قفا من ۱۲۰

در وادی مهر بی‌درنگ او
ثابت قدم ره وفا من ۱۲۱

تا صبح ز شحنه فراقش
هر شب بشکنجه بلا من ۱۲۲

هرکس که بوصل یار باشد
دایم چو بهجر مبتلا من ۱۲۳

جز عمر چه جوید از فلک او
جز مرگ چه خواهم از خدا من ۱۲۴

کردم بس سعی کارم او را
بر کف چو در گرانبها من ۱۲۵

در راه طلب نشد که بینم
کام دل خویش را روا من ۱۲۶

آن به که چو ناید آنصنم را
در دست من از تلاش دامن ۱۲۷
بنشینم و خو کنم بهجران ۱۲۸
یا آید یار یا رود جان ۱۲۹

آنم که بمحنتم بد و نیک
دارند فغان ز دور و نزدیک ۱۳۰

زان زلف که از غمش گرفته
هر خسته چو موی رنج باریک ۱۳۱

روزم چون شب شده است تیره
صبحم چون شام گشته تاریک ۱۳۲

تنها نه بوادی محبت
سرگشته منم چو بنگری نیک ۱۳۳

عالم متحرک و محرک
عشق و همه را از اوست تحریک ۱۳۴

آن شوخ کزوست در تب و تاب
دایم دل و جان ترک و تاجیک ۱۳۵

حاشا سر ازو کشند هرچند
بر اهل وفا جفا کند لیک ۱۳۶

هرگز نکشیده‌اند تا چرخ
کارش ستم است با بد و نیک ۱۳۷

این جور ز خواجگان غلامان
وین ظلم ز مالکان ممالیک ۱۳۸

طالب آخر رسد بمطلوب
هرچند بوادی طلب لیک ۱۳۹

اولی است چو راه من در آن کوی
گامی نشود ز سعی نزدیک ۱۴۰
بنشینم و خو کنم بهجران ۱۴۱
یا آید یار و یا رود جان ۱۴۲

عشق آنکه بدهر جوید و بس
هست او کس هرکه هست ناکس ۱۴۳

دنیاطلبان همیشه جویا
دستار زر و قبای اطلس ۱۴۴

عشاق ز تیغ یار خواهند
از خون کفنی بپیکر و بس ۱۴۵

هرگز جو نمی‌رسد بمن باش
گو میوه وصل یار نارس ۱۴۶

در کار من از فراق جانان
تأخیر مکن اجل از این پس ۱۴۷

کاین جان و دل مرا ز هجرش
تن زندانیست و سینه محبس ۱۴۸

آن مایه ناز را بگویند
کای طالب تو چه کس چه ناکس ۱۴۹

جز جور نکردیم از این بیش
جز مهر مکن بمن از این پس ۱۵۰

از عقل باوج عشق باید
روزاه خشک کمتر از خس ۱۵۱

نمرود بسعی می‌توانست
کو رفت بسعی بال کرکس ۱۵۲

ای آنکه بسان شعله گوئی
از گلچینان عشقم و بس ۱۵۳

گر از پی زینت عمارت
در محبس غم‌نه‌ای محبس ۱۵۴

دیوار سرا و سقف خانه
خواهی چو منقش و مقرنس ۱۵۵

رفتند بکوی یار عشاق
از یاری سیل اشک چون خس ۱۵۶

زین به چه کنون که مانده‌ام من
زآن غافله همچو گرد واپس ۱۵۷
بنشینم و خو کنم بهجران ۱۵۸
یا آید یار و یا رود جان ۱۵۹

آنرا که سوی بتی نظر نیست
در کشور عشق دیده‌ور نیست ۱۶۰

عشق آنوادی است کش بهر گام
صد راه ز نست و راهبر نیست ۱۶۱

هجران صهبا که می‌کشانرا
زین باده بغیر دردسر نیست ۱۶۲

در هجر بتی که هرگز او را
سوی من خسته جان گذر نیست ۱۶۳

آنم که سیاه‌روزی من
شامی است که از پیش سحر نیست ۱۶۴

از دام غمش مرا رهائی
ممکن بتلاش بال و پر نیست ۱۶۵

قیدی زآن قید صعبتر نه
بندی ز آن بند سخت‌تر نیست ۱۶۶

من در ره وعده‌اش که باشم
افتاده و از خودم خبر نیست ۱۶۷

سوی من خسته‌جان چه فرقست
گر هست او را گذر وگر نیست ۱۶۸

در معرکه فراق هرگز
نبود عجب ار مرا ظفر نیست ۱۶۹

شصتی دارم که قوتش نه
تیری دارم که کارگر نیست ۱۷۰

این ناله که از تف درونم
نزدیک لبست و بیشتر نیست ۱۷۱

از من که در آتشم ز هجران
تا کوی فنا ره اینقدر نیست ۱۷۲

صد شکر که چون سپند کارم
موقوف بناله دگر نیست ۱۷۳

جز ترک تلاش در ره او
کانجا بجز آفت خطر نیست ۱۷۴

اولیست کنون که مانده‌ام من
بیچاره و چاره دگر نیست ۱۷۵
بنشینم و خو کنم بهجران ۱۷۶
یا آید یار و یا رود جان ۱۷۷

عمریست ز هجران گل اندام
نه صبر بود مرا نه آرام ۱۷۸

تاریکتر است روزم از شب
دلگیرتر است صبحم از شام ۱۷۹

وردم نام بتی که هرگز
از ننگ مرا نمی‌برد نام ۱۸۰

سازم چه گر از حکایت هجر
چون غنچه کشم زبان نه در کام ۱۸۱

کاین قصه که کرده‌ام من آغاز
تا حشر نمیرسد بانجام ۱۸۲

امروز نگشته‌ام درین دیر
از مستی عشق شهره عام ۱۸۳

از روز ازل فتاده طشتم
چون پرتو آفتاب از بام ۱۸۴

چند از هجران بود درین باغ
خون جگرم چو لاله در جام ۱۸۵

روزی که شود ز یاری بخت
آن آهوی وحشیم شود رام ۱۸۶

این چهره که هست زعفران رنک
گردد ز شراب وصل گلفام ۱۸۷

زآن باده که ریخت ساقی عشق
روز ازلم ز شیشه در جام ۱۸۸

نبود عجب ار ز پا فتادند
از نکهت او چه خاص و چه عام ۱۸۹

بیخود فتد ار کشد ازین می
یکقطره نهنگ قلزم و شام ۱۹۰

چو راهروی که روز اول
از جاده نهاده منحرف گام ۱۹۱

تا چند براه عشق گردد
کارم ز تلاش بیشتر خام ۱۹۲

وقتست کنون چو برنیاید
در راه طلب ز کوششم کام ۱۹۳
بنشینم و خو کنم بهجران ۱۹۴
یا آید یار و یا رود جان ۱۹۵

یکره بمن او نظر نینداخت
کز خویشم بیخبر نینداخت ۱۹۶

مرغی نگرفت در هوایش
پرواز که بال و پر نینداخت ۱۹۷

در راه غمش کزو به مقصود
ره‌پیمائی گذر نینداخت ۱۹۸

کوشش چه تفاوت ار کسی را
انداخت ز پا و گر نینداخت ۱۹۹

یکذره بکس فروغ هرگز
آن روی به از قمر نینداخت ۲۰۰

کز آتش غیرتش بجانم
خرمن خرمن شرر نینداخت ۲۰۱

چشمم نظری برو نیفکند
کز پی نظری دگر نینداخت ۲۰۲

وز گوشه چشم لطف هرگز
او جانب من نظر نینداخت ۲۰۳

تنها از کار پرده من
چون شمع تف جگر نینداخت ۲۰۴

از محفل عشق آتش آه
از کار که پرده بر نینداخت ۲۰۵

من در راهش که رهروی را
نبود که زیرپای در نینداخت ۲۰۶

از هر دو جهان گذشتم اما
یکره سوی من گذر نینداخت ۲۰۷

آن چشم کنون بخاک و خونم
از ناوک یکنظر نینداخت ۲۰۸

هرگز بمن آن کمان ابرو
تیری که نه کارگر نینداخت ۲۰۹

گردون که بکوی یار چون باد
راه من در بدر نینداخت ۲۱۰

اولیست که چون رهم بمقصود
زین وادی پرخطر نینداخت ۲۱۱
بنشینم و خو کنم بهجران ۲۱۲
یا آید یار و یا رود جان ۲۱۳

دانم که بکوی عشق هر دم
آید بدلم غم از پی غم ۲۱۴

ز اندوه و نشاط من مپرسید
آن بیش ز بیش و این کم از کم ۲۱۵

تا ماهی و ماه اشک و آهم
آن رفته پیاپی این دمادم ۲۱۶

چون لاله درین حدیقه هرگز
داغم نشنیده بوی مرهم ۲۱۷

حرف شیرین حدیث لیلی
چند ای دل مبتلا بصد غم ۲۱۸

دیدی چو بت مرا که باشد
یکتا در عقد نسل آدم ۲۱۹

سرکن توصیف ما بآخر
بس کن تعریف ما تقدم ۲۲۰

روزی که دل من این صفا یافت
از صیقل عشق آتشین دم ۲۲۱

از صافی او شد آشکارا
راز پنهان هر دو عالم ۲۲۲

نه آئینه در کف سکندر
جاداشت نه جام در کف جم ۲۲۳

باور نکنی قرار گیرد
ما را دل بیقرار یکدم ۲۲۴

باشند بجلوه تا درین باغ
چون سرو و صنوبر از پی هم ۲۲۵

این سروقدان بقامت راست
وین لاله رخان بابرو خم ۲۲۶

جاکرد بگوشه صبوری
هر عاشق با جهان جهان غم ۲۲۷

باشد ز سحاب وصل بارش
طالع سر سبز و بخت خرم ۲۲۸

زین به چه کنون که پا بدامن
در کنج غمی کشیده من هم ۲۲۹
بنشینم و خو کنم بهجران ۲۳۰
یا آید یار و یا رود جان ۲۳۱

دوشم می‌گفت ره‌نوردی
در راه طلب جریده گردی ۲۳۲

مگذار قدم بوادی عشق
از راه روان اگر نه فردی ۲۳۳

پس همراه سالکان درین دشت
درپا خاری بچهره گردی ۲۳۴

ای آنکه براه عشق داری
اشک گرمی و آه سردی ۲۳۵

از یاری شوق در ره عشق
صد مرحله بیش قطع گردی ۲۳۶

هرچند این جاده مستقیم است
هشدار که منحرف نگردی ۲۳۷

در دشت طلب که رهروان را
رنجی هر گام هست و دردی ۲۳۸

از پا منشین و راه می‌پوی
شاید روزی رسی بمردی ۲۳۹

بر لشکر صبرم آنچه ایشون
در معرکه جدال کردی ۲۴۰

نتواند کرد شرح او را
از دفتر کائنات فردی ۲۴۱

کز هیچ دلیر برنیاید
زینسان رزمی چنین نبردی ۲۴۲

آن شوخ که با کسی درین بزم
از مهر و وفا نباخت نردی ۲۴۳

از فرقت او مراست دائم
اشک سرخی و رنگ زردی ۲۴۴

اولی است کنونکه ناید از من
دیگر برهش تلاش گردی ۲۴۵
بنشینم و خو کنم بهجران ۲۴۶
یا آید یار و یا رود جان ۲۴۷

عمریست که نکته‌ای نگفتم
از عشق کزو بخون نخفتم ۲۴۸

زین باغ چه حاصلم که چون گل
رفتم بر باد یا شکفتم ۲۴۹

از عشرت روز وصل طاقم
با درد شب فراق جفتم ۲۵۰

حرفی جز حرف عشق کزوی
بس گوهر شاهوار سفتم ۲۵۱

تا گوش و زبان چو غنچه‌ام هست
هرگز نشنیدم و نگفتم ۲۵۲

اکنون نه وجود من عدم شد
از عشق که عمریش نهفتم ۲۵۳

زافسانه وصل یار صد بار
گشتم بیدار و باز خفتم ۲۵۴

شوخی که بجستجوش وقتست
چون نقش قدم ز پا درافتم ۲۵۵

راهی کو رفت من نرفتم
کز دیده غبار او نرفتم ۲۵۶

گردد هر لحظه خاریم بیش
زان دم که درین چمن شکفتم ۲۵۷

درکان وفا چو من دری نیست
اما نخرد کسی بمفتم ۲۵۸

پند خردم که شورافزاست
در عشق کزو بدرد جفتم ۲۵۹

نتوانم برد چون بکارش
گیرم او گفت من نگفتم ۲۶۰

یکدانه دری که از فراقش
این گوهر آبدار سفتم ۲۶۱

اولی است کنونکه گشته نزدیک
کز پاره بره سراغش افتم ۲۶۲
بنشینم و خو کنم بهجران ۲۶۳
یا آید یار و یا رود جان ۲۶۴

می در خم چرخ واژگون نیست
یا قسمت ما بغیر خون نیست ۲۶۵

در حلقه عشق اوست سرها
زین دایره نقطه برون نیست ۲۶۶

نبود در دور ساغر عشق
زین جام رخی که لاله‌گون نیست ۲۶۷

خورد آنکه طپانچه از این دست
سیلی‌خور روزگار دون نیست ۲۶۸

جز فتح و ظفر نبود هرگز
کس را از عشق و هم کنون نیست ۲۶۹

هرچند سپاه عاشقانرا
نبود علمی که واژگون نیست ۲۷۰

گو آنکه طرب ز وصل یارش
از هرچه گمان کنی فزون نیست ۲۷۱

جز من که بغیر دود داغم
از دوست بجان و دل درون نیست ۲۷۲

کارم همه دم چو شیشه می
جز گریه ز بخت واژگون نیست ۲۷۳

از شیشه قسمتم درین باغ
چون لاله بجام غیر خون نیست ۲۷۴

دیوانه عشقم و علاجم
در قدرت عقل ذوفنون نیست ۲۷۵

عشرت‌طلبی چو باده نوشان
در بزم محبتم شکون نیست ۲۷۶

چشمم بصفای شیشه می
گوشم بنوای ارغوان نیست ۲۷۷

این مهر سپهر حسن کزوی
چون ذره مرا دمی سکون نیست ۲۷۸

زین پس اولی است چون بسویش
بختم بتلاش رهنمون نیست ۲۷۹
بنشینم و خو کنم بهجران ۲۸۰
یا آید یار و یا رود جان ۲۸۱

گر کار بکشته ندارد
گو ابر بجز شرر نبارد ۲۸۲

منعش مکنید از آتش عشق
گر سوخته‌ای فغان برآرد ۲۸۳

یکدم نشود کسی که سوزی
از عشق بجان نهفته دارد ۲۸۴

چون شمع نسوزد و نگرید
چون ابر ننالد و نزارد ۲۸۵

عاشق نشوی گرت تمناست
کاسوده‌ات آسمان گذارد ۲۸۶

دهقان فلک بکشت عشاق
زآن کین که باین گروه دارد ۲۸۷

جز دانه انتلا نپاشد
غیر از تخم بلا نکارد ۲۸۸

وصف خط و خال آن پریوش
گردن بسزا کسی نیارد ۲۸۹

خطی به از این نمینویسد
نقشی به از این نمی‌نگارد ۲۹۰

شبهای فراق او که چشمم
تا صبح ستاره می‌شمارد ۲۹۱

آنمایه بدیده خواهم از اشک
کز شوق علی‌الدوام بارد ۲۹۲

بهر دو سه قطره خون کسی چند
گاهی دل و گه جگر فشارد ۲۹۳

آنشوخ که رهر و غمش را
گر تیغ زنند سر نخارد ۲۹۴

بهرچه از این کنون که وقتست
منعم به رهش ز پا درآرد ۲۹۵
بنشینیم و خو کنم بهجران ۲۹۶
یا آید یار و یار رود جان ۲۹۷

از عشق کسیکه گشت شیدا
آسوده ز فکر دین و دنیا ۲۹۸

زنهار مکن بعقل و دانش
در مکتب عشق تکیه بیجا ۲۹۹

باشند یکی در این دبستان
طفل نادان و پیر دانا ۳۰۰

در کوی مغان که نیست کلفت
بهر رندان باده‌پیما ۳۰۱

چشم و دل من که دارم از عشق
دایم مژه سرشک پالا ۳۰۲

یارب تا کی بود پر از خون
آن همچو پیاله این چو مینا ۳۰۳

منعم مکن ارکشم درین بزم
آهی که گدازدم سراپا ۳۰۴

این کار ز من چو شمع خواهد
عشقی جانگاه و جسم فرسا ۳۰۵

آهم برقیست آسمان سیر
اشکم سیلیست دشت پیما ۳۰۶

هست آنهمه آتش این همه آب
دارند بدل نهفته اما ۳۰۷

هر اخگر آن هزار دوزخ
هر قطره آن هزار دریا ۳۰۸

آنشوخ که داردم سراغش
سرگشته بوادی تمنا ۳۰۹

اولیست مرا کنونکه از سعی
فرسوده بجستجوی او پا ۳۱۰
بنشینم و خو کنم بهجران ۳۱۱
یا آید یار و یا رود جان ۳۱۲

بر بستر هجر یار آنم
کز درد بلب رسیده جانم ۳۱۳

از پرتو آن مه شب‌افروز
صدپاره دلیست چون کمانم ۳۱۴

تیغ و تبر جفای او را
گاهی سپر و گهی نشانم ۳۱۵

در کوی وفای یار کانجا
بر خاک نشانده آسمانم ۳۱۶

وندر ره جور غیر آنماه
کز دست جفای او بجانم ۳۱۷

چون کوه بسی گران رکابم
چون سیل بسی سبک عنانم ۳۱۸

نبود عجب ار بمحفل عشق
زین سوز که هست در نهانم ۳۱۹

آتش کشد از حدیث هجران
چون شمع زبانه از زبانم ۳۲۰

چون دست ز قلزم محبت
شویم نه ز جان خود که دانم ۳۲۱

زین ورطه نجات نیست ممکن
چون موج ز بحر بیکرانم ۳۲۲

آرد بمیان که از کنارم
گاهی بکنار از آن میانم ۳۲۳

آن گلبن ناز را بگوئید
آکنون بشنو گهی فغانم ۳۲۴

دانم ز غمت که خواهد آخر
گم ساخت ازین چمن نشانم ۳۲۵

روزی آید که برنیاید
این ناله زار از آشیانم ۳۲۶

آن گل که ببوی او درین باغ
چون آب بهر طرف روانم ۳۲۷

از سعی بجستجویش مشتاق
ماندست زکار پای جانم ۳۲۸

این بار همین نه صدره افزون
گفتم اما نمی‌توانم ۳۲۹
بنشینم و خون کنم بهجران ۳۳۰
یا آید یار یا رود جان ۳۳۱
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۳۱۱
کانال گوهرین در ایتا
۳۱۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شماره ۱ - من کیستم از خم کمندی
بعدی:ماده تاریخ
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.