هوش مصنوعی:
این متن شعری عاشقانه و غنایی است که در آن شاعر از درد فراق، ناکامی در عشق، وصف معشوق، وصف طبیعت و حالات درونی خود سخن میگوید. شاعر با استفاده از تصاویر شاعرانه و استعارههای زیبا، احساسات عمیق خود را بیان میکند. مضامین اصلی شامل عشق، فراق، صبر، انتظار، وصف طبیعت، و حالات روحی شاعر است.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عاشقانه عمیق و گاهی پیچیده است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. همچنین، برخی از مفاهیم و استعارههای به کار رفته ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد.
شمارهٔ ۱ - تبع ترجیع بند شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی مذیل به مدح ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان گفته شده
ای عقده گشای هر کمندی
بردار ز پای شوق بندی ۱
یک لحظه ز سرکشی فرود آی
تا در تو رسد نیازمندی ۲
صد کام ز چاشنی بسوزد
کز نام تو شکنیم قندی ۳
یک ذره دل شکفته خواهم
صد گریه دهم به زهرخندی ۴
کاین دیده شوربخت ترسم
از گریه رساندت گزندی ۵
با بخت من آسمان چه سازد؟
افتاده در آتشی سپندی ۶
تشریف وصال را بریدند
بر قامت بخت ارجمندی ۷
در گردن وصل خم نگردد
جز بازوی دولت بلندی ۸
رحم آر به دست کوته ما
بگشا ز قبای نازبندی ۹
کاری نگشود سعی خواهم
در گوشه انتظار چندی ۱۰
بنشینم و پا کشم به دامان ۱۱
تا کار وفا شود به سامان ۱۲
آوخ که ز دل قرار برگشت
برگشت جهان چو یار برگشت ۱۳
در دیده خویش عزتش نیست
هر کز در دوست خوار برگشت ۱۴
از بس که شکست گریه در دل
صد قلزمم از کنار برگشت ۱۵
صدبار به قصد خصم آهم
آمد به لب و ز عار برگشت ۱۶
گفتم که به گریه کار سازم
او را که به اختیار برگشت ۱۷
صد ره به نصیحت جنونم
عقل آمد و شرمسار برگشت ۱۸
صبر از دل ناامید بگریخت
شکر از لب شکوه بار برگشت ۱۹
هشدار که جمله می گریزند
یک صید که در شکار برگشت ۲۰
در قرعه سال ما چه بینی؟
کز طالع ماست پار برگشت ۲۱
گل غنچه بخت در گلو داشت
از اختر بد بهار برگشت ۲۲
سودای تو شکر در سرم هست
گر دست و دلم ز کار برگشت ۲۳
بنشینم و پا کشم به دامان ۲۴
تا کار وفا شود به سامان ۲۵
یک وعده نقاب برنینداخت
کان صد هوس از نظر نینداخت ۲۶
هرکس آید به خون زند فال
کس قرعه پی ظفر نینداخت ۲۷
دوری مکن ار به مصلحت دوست
بر حال دلت نظر نینداخت ۲۸
کس دور نشد که غیرت او
زان جاش به دورتر نینداخت ۲۹
خاموش که بر شکار تسلیم
کس ضربت کارگر نینداخت ۳۰
پروانه به وصل بال و پرسوخت
از بزم کسش بدر نینداخت ۳۱
آزرده مساز دل که عاقل
خود را به چنین خطر نینداز ۳۲
جز خواری رنجش عزیزان
ما را سخن از اثر نینداخت ۳۳
گو نخل وصال برمیاور
کس تخم فراق برنینداخت ۳۴
غم نیست اگر نظر به حالم
آن چشم ستیزه گر نینداخت ۳۵
بنشینم و پاکشم به دامان ۳۶
تا کار وفا شود به سامان ۳۷
از بی غمی طرب برون نیست
خوشحالی عاشقان شگون نیست ۳۸
من بی سر و برگ وناصبورم
گویی که به سینه دل درون نیست ۳۹
پیوند نمی توان بریدن
زنجیر مواصلت زبون نیست ۴۰
هر شعله شمع صد کمندست
پروانه در آتش از جنون نیست ۴۱
چون پی به فراغتی نبردیم؟
گر نعل مراد واژگون نیس ۴۲
چون جرعه عشرتی نخوردیم؟
گر کاسه بخت واژگون نیست ۴۳
بی جذبه او به او رسیدن
اندازه عقل ذوفنون نیست ۴۴
تا آن سر کوی ره نمایند
کس تا بر دوست رهنمون نیست ۴۵
در کوی نیاز برندارند
هر سر که میان خاک و خون نیست ۴۶
رفتم که به صدر وصل باشم
اکنون که ز در رهم درون نیست ۴۷
بنشینم و پاکشم به دامان ۴۸
تا کار وفا شود به سامان ۴۹
افغان که ز زندگی به جانم
فریاد که از جهان گرانم ۵۰
نوشم همه از سپهر زهرست
در خانه خصم میهمانم ۵۱
برکنده وفا پر خدنگم
ببریده حیا زه کمانم ۵۲
بی دست و دلم چنان که گویی
گیرد سر آستین عنانم ۵۳
از تلخی جان درون سینه
تلخست ز سینه تا دهانم ۵۴
مردم به بدی گرم بخوانند
بگذار که مایه زیانم ۵۵
خال کم مهره بساطم
نقش کج داو راستانم ۵۶
برگشته اجابت از دعایم
رنجیده سرایت از فغانم ۵۷
سودا زده می دوم به هرسو
دیریست که رفته کاروانم ۵۸
حالا سر آرمیدنم نیست
گر عشق و جنون دهد امانم ۵۹
بنشینم و پاکشم به دامان ۶۰
تا کار وفا شود به سامان ۶۱
بازآ که به صبر در فراقت
ناسازترم ز اتفاقت ۶۲
بیگانه ای آن چنان که ترسم
پیشت میرم ز اشتیاقت ۶۳
طبعت نکشد به ما کز اول
تلخ آمده ایم در مذاقت ۶۴
بنشین که هزار صلح گردد
گرد سر خشم بی نقاقت ۶۵
بنشین بنشین کز آتش دل
روشن کنم انده وثاقت ۶۶
آن ناز و کرشمه را برآرم
از گوشه ابروان طاقت ۶۷
با بخت ستیزه کار گویم
کو آن غم هجر و طمطراقت ۶۸
ای اختر بد برو که گم شد
صد ماه امید در محاقت ۶۹
بسیار رهست تا تو ای عیش
در هندم و جویم از عراقت ۷۰
رحمی که وفا نمی کند عمرم
تا کی به امید در فراقت؟ ۷۱
بنشینم و پاکشم به دامان ۷۲
تا کار وفا شود به سامان ۷۳
یک شمه ز صبر خویش گفتم
صد غم خردم به جان که مفتم ۷۴
در راه امیدهای نایاب
موی مژه از نگاه سفتم ۷۵
ننمود رخ آن که مدعا بود
پیدا نشد آنچه می شنفتم ۷۶
نیکم به بها دهی دروغی
از قیمت خویش در شگفتم ۷۷
عمرم بگذشت در غریبی
یک شب به نشاط دل نخفتم ۷۸
چون لاله ز خنده ام چکد خون
از بس که به خون دل شکفتم ۷۹
خواندی ز وفا ز پی دویدم
راندی به جفا ز پیش رفتم ۸۰
کی از قدمت ستاره چیدم
کی از رهت آفتاب رفتم ۸۱
اشگی ز نثار خود بریدم
رویی ز غبار ره نهفتم ۸۲
بازم به فریب اگر بخوانی
بر خاک ره سگانت افتم ۸۳
بنشینم و پاکشم به دامان ۸۴
تا کار وفا شود به سامان ۸۵
ای در طلب تو سرکشان خاک
هر ذره به جستن تو چالاک ۸۶
گه پرده دری به خنده گل
گه راه زنی به نشئه تاک ۸۷
تا گردن خم ز خون ما سرخ
تا دامن گل ز زخم ما چاک ۸۸
آلوده به خون بی گناهی
از دست وکمند تا به فتراک ۸۹
بر صید تو رشگ دارم اما
تا دام تو هست ره خطرناک ۹۰
خاطر ز ملال من بپردازد
حیفست به کوثر تو خاشاک ۹۱
گر هست به گردنم گناهی
فی الحال به آب تیغ کن پاک ۹۲
آزاد چه می کنی به قهرم
در دام تو دل طپید حاشاک ۹۳
مانند شرر ز شعله من
ریزند ستارگان ز افلاک ۹۴
اما چه کنم که دوست خصم است
در عشق پسند نیست الاک ۹۵
بنشینم و پاکشم به دامان ۹۶
تا کار وفا شود به سامان ۹۷
من هیچ ندیده ام مه نو
ویرانه من فتاده در کو ۹۸
چون ماه شب چهارده را
بر گوشه بام من فتد ضو ۹۹
در راه بماند ار کمندی
در روزنم افکن ز پرتو ۱۰۰
آن شوق که دربدر ازویم
بر من نظری فکنده در رو ۱۰۱
این بیت و غزل که می سرایم
جانسوز فسانه ایست مشنو ۱۰۲
یک ذره غم و جهان جهان دل
صد مورچه را بسست یک جو ۱۰۳
پیغامش اگر ز جانب تست
گو مرگ به صد شتاب می دو ۱۰۴
آن خرمن مه چو بافروغست
گو خوشه شمع، باد بدرو ۱۰۵
نوری چو برین خرابه تابد
پروانه برآورد پر نو ۱۰۶
ایمن نشوم که رنج فرهاد
شیرین شده در مذاق خسرو ۱۰۷
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۰۸
تا کار وفا شود به سامان ۱۰۹
هرجا خوش و ناخوشیست نیکوست
یا شادی اوست یا غم اوست ۱۱۰
گر سر ننهم چه چاره سازم
گردن به کمند زلف بدخوست ۱۱۱
از طبع نمی رود به شمشیر
زنگار هوس گیاه خودروست ۱۱۲
رو صیقل خویشتن مفرسای
کاین آینه زنگ توی بر توست ۱۱۳
سرچشمه زلال صاف دارد
از بخت من آب تیره در جوست ۱۱۴
هرچند خطا نمی شود تیر
ما را که گمان به زور بازوست ۱۱۵
مردی نبود کمین نمودن
آهوی تو در کمند ابروست ۱۱۶
با خوی چنین کسی نسازد
دل گفت دعا و جان دعاگوست ۱۱۷
بازوی مصاف او تواناست
پیکان دعای من قوی جوست ۱۱۸
گفتم به بها رود متاعم
اکنون که نمی خرد دل دوست ۱۱۹
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۲۰
تا کار وفا شود به سامان ۱۲۱
دل کنده شدم ز خویش و پیوند
اما ز تو دل نمی توان کند ۱۲۲
خاطر به کدام مهر و شفقت
دارم به تصور تو خرسند ۱۲۳
بر گردن من نهاده شوقت
کفاره صدهزار سوگند ۱۲۴
بر دامن جان ز منت تست
هر گوشه هزار کوه الوند ۱۲۵
یک بار ببین که در تمیزت
من چندم و قدر و قیمتم چند ۱۲۶
از سر به فسون نمی رود شور
سیلاب به خس نمی شود بند ۱۲۷
از بس دهنش پرست از نوش
فریاد نمی کند نی قند ۱۲۸
دیوانه آرمیده خواهی
بند تو نکوترست از پند ۱۲۹
قربان جنون شوم که سازد
صد گریه تلخ را شکرخند ۱۳۰
امروز خوشم به شور و غوغا
فردا که کنی مرا خردمند ۱۳۱
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۳۲
تا کار وفا شود به سامان ۱۳۳
تا کی مژه ام ورق نگارد
لب قصه به خون دل برآرد ۱۳۴
دایم سر ناخنم پر از خونست
کز صفحه سینه خط شمارد ۱۳۵
این نقش و نگار را کسی چند
در معرض خط و خال آرد ۱۳۶
زآمد شد کوی او شدم خوار
این شوق مرا نمی گذارد ۱۳۷
هرچند شب فراق صبرم
دندان به جگر همی فشارد ۱۳۸
سیمای صباح خال شب را
بر صفحه چهره می نگارد ۱۳۹
در عشق دلم مده که بیدل
خود را به خطر همی سپارد ۱۴۰
مرغی که زند به دام خود را
همت به هلاک می گمارد ۱۴۱
گر خاک شوم فلک به خاکم
جز تخم غم و بلا نکارد ۱۴۲
پس به که کنم ستیزه با او
گر تیغ جفا به سر ببارد ۱۴۳
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۴۴
تا کار وفا شود به سامان ۱۴۵
آمد دهنی ز خنده پر نوش
چون خنده گل شکر در آغوش ۱۴۶
می گفت حدیث قتل و می زد
در کام و گلو حلاوتم جوش ۱۴۷
محو افتادم به سرکشی گفت:
این کیست؟ که نیست در سرش هوش ۱۴۸
بوسم کف پاچه زهره دارم؟
کت دست درآورم در آغوش ۱۴۹
بیمست اگر بغل گشایم
از شرم بریزدم برو دوش ۱۵۰
خاموش که هر طرف سخن چین
صد دام نهاده در ره گوش ۱۵۱
بازآ که به قهر و حیله نتوان
از خاطر کس شدن فراموش ۱۵۲
حق نمک قدیم ما را
یکباره به آب جوی مفروش ۱۵۳
آواز طپیدن دلست این
تا کی گویی منال و مخروش ۱۵۴
این جوش و خروش رسم عشقست
ور می گویی که باش خاموش ۱۵۵
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۵۶
تا کار وفا شود به سامان ۱۵۷
دیریست که یار یار ما نیست
دل نیز امیدوار ما نیست ۱۵۸
یک دم به مراد خود نشستیم
امروز ز روزگار ما نیست ۱۵۹
ما خانه رمیده های ظلمیم
پیغام خوش از دیار ما نیست ۱۶۰
نبود ز مصیبت آسمان را
یک داغ که یادگار ما نیست ۱۶۱
هرچند که جان نثار کردیم
شادیم که شرمسار ما نیست ۱۶۲
بسیار نمود هیچ بودی
چون عزت بی مدار ما نیست ۱۶۳
با فتنه جدل کند ««نظیری »»
دیوانه به اختیار ما نیست ۱۶۴
با بی خردی چنین نشستن
شایسته اعتبار ما نیست ۱۶۵
در معرکه ای که عشقبازان
گویند که صبر کار ما نیست ۱۶۶
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۶۷
تا کار وفا شود به سامان ۱۶۸
از خنده نمونه ایست با من
وز گریه لبالبست دامن ۱۶۹
غم از در عاشقان درآمد
بودم به میانه آشنا من ۱۷۰
وارستگیم وقوع دارد
بگذشت و نرفتم از قفا من ۱۷۱
تا از سخنم دلش برنجید
تأثیر ندیدم از دعا من ۱۷۲
از نطق و بیان خود شریکم
در خون هزار مدعا من ۱۷۳
نی حال و اثر نه سوز و دردی
از هم شده چنگ بینوا من ۱۷۴
هرگام جهان جهان شدم دور
کاش از تو نمی شدم جدا من ۱۷۵
چون کار نمی رسد به انجام
زانجام روم به ابتدا من ۱۷۶
چون طالعی از وفا ندارم
ور عهد تو می شود وفا من ۱۷۷
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۷۸
تا کار وفا شود به سامان ۱۷۹
عشق از پس پرده داد پیغام
کاین کار نمی رسد به انجام ۱۸۰
من رفتم و عشق در میان ماند
بر من به دروغ ماند این نام ۱۸۱
زین گریه به آب می رود رخت
زین ناله شکاف می شود بام ۱۸۲
پیمانه و خم به دیگران ده
من مست شدم ز دیدن جام ۱۸۳
بلبل که نشاط عشق دارد
از سایه گلبنش شود رام ۱۸۴
بوی غم و سوز غربت آمد
آه از دل رفته داد پیغام ۱۸۵
در حوصله دوستی نگنجد
تا دل نشود محال آشام ۱۸۶
صد مرحله تا قبول عشقست
وان هم به مراد بخت و ایام ۱۸۷
روزی تاریک از دم صبح
بختی در خواب از اول شام ۱۸۸
غم بار نهاده تنگ بر تنگ
دل برنگرفته گام از گام ۱۸۹
جان از طلبم به لب رسیده
آبم ز عطش نرفته در کام ۱۹۰
بی فایده تا به کی تکاپوی
این راه نمی رسد به انجام ۱۹۱
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۹۲
تا کار وفا شود به سامان ۱۹۳
زین کار دقیق و فکر باریک
ما را دل و دیده گشت تاریک ۱۹۴
شد غیرت کار و بار عشقت
زنار میان ترک و تاجیک ۱۹۵
زندانی گوشه بلاییم
ای شه گذر برین مفالیک ۱۹۶
تا از بن دخمه ها برآریم
شب های دراز و روز تاریک ۱۹۷
هرچند که مهر را غبارم
در دیده کند شعاع باریک ۱۹۸
نومید نیم که مالکان را
پنهان نظریست با ممالیک ۱۹۹
بی جرم ستم کنی بر ایام
لا یرحم لی و لا اعادیک ۲۰۰
دل را به جفا ربوده عشقت
چندانش به من نمی سپاریک ۲۰۱
بنشینم و پاکشم به دامان ۲۰۲
تا کار وفا شود به سامان ۲۰۳
از شوق توام سر بشر نی
با خلقم و از کسم خبر نی ۲۰۴
هر گوشه به حیرت جمالت
صد دیده و جای یک نظر نی ۲۰۵
در عهد که بوده بوستان را
چندین در و بند و یک ثمر نی ۲۰۶
دام قفسی که یاد دارد؟
صد طوطی و ذره ای شکر نی ۲۰۷
زان لب سخنی بگو، چه سرست؟
درجی ز گهر پر و گهر نی ۲۰۸
در شهر که دیده ای؟ که امروز
دستش ز دلش شکسته تر نی ۲۰۹
چشم سیه همیشه مستت
صد شیشه شکست و شیشه گر نی ۲۱۰
صد ناوک آه در کمینست
جز دست دعای من سپر نی ۲۱۱
عمری پی این و آن گرفتم
از جمله به سر ز تو به سر نی ۲۱۲
کنجی خواهم که با غم دل
من باشم و تو کسی دگر نی ۲۱۳
بنشینم و پاکشم به دامان ۲۱۴
تا کار وفا شود به سامان ۲۱۵
مردیم و ز کین ما بدردی
کشتی و هنوز در نبردی ۲۱۶
وابردن دل مبارکت باد
این بار مرا تمام بردی ۲۱۷
یک نقش مراد برنیارم
از حقه چرخ لاجوردی ۲۱۸
بازیچه آخر بساطم
هنگامه نهاده رو بسردی ۲۱۹
در دعوی نام و ننگ تا چند
بر سنگ زنم عیار مردی ۲۲۰
دیوانگیا برآر دستی
تا عادت و رسم درنوردی ۲۲۱
گویند به طعنه دشمنانم:
کز بهر چه گرد او نگردی؟ ۲۲۲
حرمان تو در محبت از چیست
تقصیر به جستجو نکردی ۲۲۳
سوزم به حجاب عشق و گویم
اقبال نکرد پایمردی ۲۲۴
بی وجه جنایتی و جرمی
باید که بشرم و روی زردی ۲۲۵
بنشینم و پاکشم به دامان ۲۲۶
تا کار وفا شود به سامان ۲۲۷
ای عشق تو را جنون ما کم
چون زلف تو کار عقل درهم ۲۲۸
بیمار توراست مرگ درمان
مجروح توراست داغ مرهم ۲۲۹
ما را چه خبر ز قرب و بعدست؟
دیوانه کجا و شادی و غم ۲۳۰
ما طفل زیییم و طفل میریم
بازیچه ماست هر دو عالم ۲۳۱
ما کج به مذاق ها نشستیم
بر سرو تو راستی مسلم ۲۳۲
آن رخ به نگاه ما دریغست
هست آینه از سکندر و جم ۲۳۳
زنجیر جنون ما مشوران
این سلسله را مریز از هم ۲۳۴
ما را به جفا و سرگرانی
گردیده بنای عشق محکم ۲۳۵
در شیوه عشق اگر نباشد
بیداد تو بر وفا مقدم ۲۳۶
بنشینم و پاکشم به دامان ۲۳۷
تا کار وفا شود به سامان ۲۳۸
ما بیش بهای کم خریدار
نقصان خودیم و زیب بازار ۲۳۹
تا رغبت مشتری بجنبد
بر نام کسی دگر کنم کار ۲۴۰
از گلشن ذوق انتظارم
در پای چنان خلیده صد خار ۲۴۱
هرجا قلمم روش نماید
طاووس خجل شود ز رفتار ۲۴۲
هرجا سر گفتگو گشایم
صد طبله دهد به باد عطار ۲۴۳
دم رنجه مکن نمی نشیند
بر آینه بلور زنگار ۲۴۴
خاموش وگرنه لب گشایم
تا بو ندهد هزار گلزار ۲۴۵
با نافه هرکه بوی عشقست
چون مشگ همی دمد ز گفتار ۲۴۶
آدم به سخن شد آدم، ار نه
دارد لب و گوش، نقش دیوار ۲۴۷
خواهم همه راه دوست پویم
درحیرتم افکند ز رفتار ۲۴۸
بنشینم و پاکشم به دامان ۲۴۹
تا کار وفا شود به سامان ۲۵۰
آنجا که حدیث عشق و سوداست
رنجش غلط است و شکوه بیجاست ۲۵۱
گر شربت تلخ می کنم نوش
غم نیست که کار با مسیحاست ۲۵۲
از لذت مدح خان خانان
طوطی زبان من شکرخاست ۲۵۳
از شادی کار این جوانبخت
دولت به هزار سود و سوداست ۲۵۴
با خاره بخت قدر سنجش
اندیشه بد به سینه میناست ۲۵۵
آنجا که عنایتش مربیست
نازکتر از آبگینه خاراست ۲۵۶
عهدش به خوشی و شادمانی
رخساره حور را تماشاست ۲۵۷
پیراهن عدل خوش ترازش
از جوهر راستی مطراست ۲۵۸
هرجا که ظفر صفی بدرد
بر قامت بختش آورد راست ۲۵۹
عهدش دم یوسفست کز وی
عالم به جوان شدن زلیخاست ۲۶۰
دولت به مقام کارسازیش
یک وامق و صد هزار عذراست ۲۶۱
از بهر طراز عمر و جاهش
دایم به دعا و عجز و درخواست ۲۶۲
بنشینم و پاکشم به دامان ۲۶۳
تا کار وفا شود به سامان ۲۶۴
بردار ز پای شوق بندی ۱
یک لحظه ز سرکشی فرود آی
تا در تو رسد نیازمندی ۲
صد کام ز چاشنی بسوزد
کز نام تو شکنیم قندی ۳
یک ذره دل شکفته خواهم
صد گریه دهم به زهرخندی ۴
کاین دیده شوربخت ترسم
از گریه رساندت گزندی ۵
با بخت من آسمان چه سازد؟
افتاده در آتشی سپندی ۶
تشریف وصال را بریدند
بر قامت بخت ارجمندی ۷
در گردن وصل خم نگردد
جز بازوی دولت بلندی ۸
رحم آر به دست کوته ما
بگشا ز قبای نازبندی ۹
کاری نگشود سعی خواهم
در گوشه انتظار چندی ۱۰
بنشینم و پا کشم به دامان ۱۱
تا کار وفا شود به سامان ۱۲
آوخ که ز دل قرار برگشت
برگشت جهان چو یار برگشت ۱۳
در دیده خویش عزتش نیست
هر کز در دوست خوار برگشت ۱۴
از بس که شکست گریه در دل
صد قلزمم از کنار برگشت ۱۵
صدبار به قصد خصم آهم
آمد به لب و ز عار برگشت ۱۶
گفتم که به گریه کار سازم
او را که به اختیار برگشت ۱۷
صد ره به نصیحت جنونم
عقل آمد و شرمسار برگشت ۱۸
صبر از دل ناامید بگریخت
شکر از لب شکوه بار برگشت ۱۹
هشدار که جمله می گریزند
یک صید که در شکار برگشت ۲۰
در قرعه سال ما چه بینی؟
کز طالع ماست پار برگشت ۲۱
گل غنچه بخت در گلو داشت
از اختر بد بهار برگشت ۲۲
سودای تو شکر در سرم هست
گر دست و دلم ز کار برگشت ۲۳
بنشینم و پا کشم به دامان ۲۴
تا کار وفا شود به سامان ۲۵
یک وعده نقاب برنینداخت
کان صد هوس از نظر نینداخت ۲۶
هرکس آید به خون زند فال
کس قرعه پی ظفر نینداخت ۲۷
دوری مکن ار به مصلحت دوست
بر حال دلت نظر نینداخت ۲۸
کس دور نشد که غیرت او
زان جاش به دورتر نینداخت ۲۹
خاموش که بر شکار تسلیم
کس ضربت کارگر نینداخت ۳۰
پروانه به وصل بال و پرسوخت
از بزم کسش بدر نینداخت ۳۱
آزرده مساز دل که عاقل
خود را به چنین خطر نینداز ۳۲
جز خواری رنجش عزیزان
ما را سخن از اثر نینداخت ۳۳
گو نخل وصال برمیاور
کس تخم فراق برنینداخت ۳۴
غم نیست اگر نظر به حالم
آن چشم ستیزه گر نینداخت ۳۵
بنشینم و پاکشم به دامان ۳۶
تا کار وفا شود به سامان ۳۷
از بی غمی طرب برون نیست
خوشحالی عاشقان شگون نیست ۳۸
من بی سر و برگ وناصبورم
گویی که به سینه دل درون نیست ۳۹
پیوند نمی توان بریدن
زنجیر مواصلت زبون نیست ۴۰
هر شعله شمع صد کمندست
پروانه در آتش از جنون نیست ۴۱
چون پی به فراغتی نبردیم؟
گر نعل مراد واژگون نیس ۴۲
چون جرعه عشرتی نخوردیم؟
گر کاسه بخت واژگون نیست ۴۳
بی جذبه او به او رسیدن
اندازه عقل ذوفنون نیست ۴۴
تا آن سر کوی ره نمایند
کس تا بر دوست رهنمون نیست ۴۵
در کوی نیاز برندارند
هر سر که میان خاک و خون نیست ۴۶
رفتم که به صدر وصل باشم
اکنون که ز در رهم درون نیست ۴۷
بنشینم و پاکشم به دامان ۴۸
تا کار وفا شود به سامان ۴۹
افغان که ز زندگی به جانم
فریاد که از جهان گرانم ۵۰
نوشم همه از سپهر زهرست
در خانه خصم میهمانم ۵۱
برکنده وفا پر خدنگم
ببریده حیا زه کمانم ۵۲
بی دست و دلم چنان که گویی
گیرد سر آستین عنانم ۵۳
از تلخی جان درون سینه
تلخست ز سینه تا دهانم ۵۴
مردم به بدی گرم بخوانند
بگذار که مایه زیانم ۵۵
خال کم مهره بساطم
نقش کج داو راستانم ۵۶
برگشته اجابت از دعایم
رنجیده سرایت از فغانم ۵۷
سودا زده می دوم به هرسو
دیریست که رفته کاروانم ۵۸
حالا سر آرمیدنم نیست
گر عشق و جنون دهد امانم ۵۹
بنشینم و پاکشم به دامان ۶۰
تا کار وفا شود به سامان ۶۱
بازآ که به صبر در فراقت
ناسازترم ز اتفاقت ۶۲
بیگانه ای آن چنان که ترسم
پیشت میرم ز اشتیاقت ۶۳
طبعت نکشد به ما کز اول
تلخ آمده ایم در مذاقت ۶۴
بنشین که هزار صلح گردد
گرد سر خشم بی نقاقت ۶۵
بنشین بنشین کز آتش دل
روشن کنم انده وثاقت ۶۶
آن ناز و کرشمه را برآرم
از گوشه ابروان طاقت ۶۷
با بخت ستیزه کار گویم
کو آن غم هجر و طمطراقت ۶۸
ای اختر بد برو که گم شد
صد ماه امید در محاقت ۶۹
بسیار رهست تا تو ای عیش
در هندم و جویم از عراقت ۷۰
رحمی که وفا نمی کند عمرم
تا کی به امید در فراقت؟ ۷۱
بنشینم و پاکشم به دامان ۷۲
تا کار وفا شود به سامان ۷۳
یک شمه ز صبر خویش گفتم
صد غم خردم به جان که مفتم ۷۴
در راه امیدهای نایاب
موی مژه از نگاه سفتم ۷۵
ننمود رخ آن که مدعا بود
پیدا نشد آنچه می شنفتم ۷۶
نیکم به بها دهی دروغی
از قیمت خویش در شگفتم ۷۷
عمرم بگذشت در غریبی
یک شب به نشاط دل نخفتم ۷۸
چون لاله ز خنده ام چکد خون
از بس که به خون دل شکفتم ۷۹
خواندی ز وفا ز پی دویدم
راندی به جفا ز پیش رفتم ۸۰
کی از قدمت ستاره چیدم
کی از رهت آفتاب رفتم ۸۱
اشگی ز نثار خود بریدم
رویی ز غبار ره نهفتم ۸۲
بازم به فریب اگر بخوانی
بر خاک ره سگانت افتم ۸۳
بنشینم و پاکشم به دامان ۸۴
تا کار وفا شود به سامان ۸۵
ای در طلب تو سرکشان خاک
هر ذره به جستن تو چالاک ۸۶
گه پرده دری به خنده گل
گه راه زنی به نشئه تاک ۸۷
تا گردن خم ز خون ما سرخ
تا دامن گل ز زخم ما چاک ۸۸
آلوده به خون بی گناهی
از دست وکمند تا به فتراک ۸۹
بر صید تو رشگ دارم اما
تا دام تو هست ره خطرناک ۹۰
خاطر ز ملال من بپردازد
حیفست به کوثر تو خاشاک ۹۱
گر هست به گردنم گناهی
فی الحال به آب تیغ کن پاک ۹۲
آزاد چه می کنی به قهرم
در دام تو دل طپید حاشاک ۹۳
مانند شرر ز شعله من
ریزند ستارگان ز افلاک ۹۴
اما چه کنم که دوست خصم است
در عشق پسند نیست الاک ۹۵
بنشینم و پاکشم به دامان ۹۶
تا کار وفا شود به سامان ۹۷
من هیچ ندیده ام مه نو
ویرانه من فتاده در کو ۹۸
چون ماه شب چهارده را
بر گوشه بام من فتد ضو ۹۹
در راه بماند ار کمندی
در روزنم افکن ز پرتو ۱۰۰
آن شوق که دربدر ازویم
بر من نظری فکنده در رو ۱۰۱
این بیت و غزل که می سرایم
جانسوز فسانه ایست مشنو ۱۰۲
یک ذره غم و جهان جهان دل
صد مورچه را بسست یک جو ۱۰۳
پیغامش اگر ز جانب تست
گو مرگ به صد شتاب می دو ۱۰۴
آن خرمن مه چو بافروغست
گو خوشه شمع، باد بدرو ۱۰۵
نوری چو برین خرابه تابد
پروانه برآورد پر نو ۱۰۶
ایمن نشوم که رنج فرهاد
شیرین شده در مذاق خسرو ۱۰۷
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۰۸
تا کار وفا شود به سامان ۱۰۹
هرجا خوش و ناخوشیست نیکوست
یا شادی اوست یا غم اوست ۱۱۰
گر سر ننهم چه چاره سازم
گردن به کمند زلف بدخوست ۱۱۱
از طبع نمی رود به شمشیر
زنگار هوس گیاه خودروست ۱۱۲
رو صیقل خویشتن مفرسای
کاین آینه زنگ توی بر توست ۱۱۳
سرچشمه زلال صاف دارد
از بخت من آب تیره در جوست ۱۱۴
هرچند خطا نمی شود تیر
ما را که گمان به زور بازوست ۱۱۵
مردی نبود کمین نمودن
آهوی تو در کمند ابروست ۱۱۶
با خوی چنین کسی نسازد
دل گفت دعا و جان دعاگوست ۱۱۷
بازوی مصاف او تواناست
پیکان دعای من قوی جوست ۱۱۸
گفتم به بها رود متاعم
اکنون که نمی خرد دل دوست ۱۱۹
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۲۰
تا کار وفا شود به سامان ۱۲۱
دل کنده شدم ز خویش و پیوند
اما ز تو دل نمی توان کند ۱۲۲
خاطر به کدام مهر و شفقت
دارم به تصور تو خرسند ۱۲۳
بر گردن من نهاده شوقت
کفاره صدهزار سوگند ۱۲۴
بر دامن جان ز منت تست
هر گوشه هزار کوه الوند ۱۲۵
یک بار ببین که در تمیزت
من چندم و قدر و قیمتم چند ۱۲۶
از سر به فسون نمی رود شور
سیلاب به خس نمی شود بند ۱۲۷
از بس دهنش پرست از نوش
فریاد نمی کند نی قند ۱۲۸
دیوانه آرمیده خواهی
بند تو نکوترست از پند ۱۲۹
قربان جنون شوم که سازد
صد گریه تلخ را شکرخند ۱۳۰
امروز خوشم به شور و غوغا
فردا که کنی مرا خردمند ۱۳۱
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۳۲
تا کار وفا شود به سامان ۱۳۳
تا کی مژه ام ورق نگارد
لب قصه به خون دل برآرد ۱۳۴
دایم سر ناخنم پر از خونست
کز صفحه سینه خط شمارد ۱۳۵
این نقش و نگار را کسی چند
در معرض خط و خال آرد ۱۳۶
زآمد شد کوی او شدم خوار
این شوق مرا نمی گذارد ۱۳۷
هرچند شب فراق صبرم
دندان به جگر همی فشارد ۱۳۸
سیمای صباح خال شب را
بر صفحه چهره می نگارد ۱۳۹
در عشق دلم مده که بیدل
خود را به خطر همی سپارد ۱۴۰
مرغی که زند به دام خود را
همت به هلاک می گمارد ۱۴۱
گر خاک شوم فلک به خاکم
جز تخم غم و بلا نکارد ۱۴۲
پس به که کنم ستیزه با او
گر تیغ جفا به سر ببارد ۱۴۳
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۴۴
تا کار وفا شود به سامان ۱۴۵
آمد دهنی ز خنده پر نوش
چون خنده گل شکر در آغوش ۱۴۶
می گفت حدیث قتل و می زد
در کام و گلو حلاوتم جوش ۱۴۷
محو افتادم به سرکشی گفت:
این کیست؟ که نیست در سرش هوش ۱۴۸
بوسم کف پاچه زهره دارم؟
کت دست درآورم در آغوش ۱۴۹
بیمست اگر بغل گشایم
از شرم بریزدم برو دوش ۱۵۰
خاموش که هر طرف سخن چین
صد دام نهاده در ره گوش ۱۵۱
بازآ که به قهر و حیله نتوان
از خاطر کس شدن فراموش ۱۵۲
حق نمک قدیم ما را
یکباره به آب جوی مفروش ۱۵۳
آواز طپیدن دلست این
تا کی گویی منال و مخروش ۱۵۴
این جوش و خروش رسم عشقست
ور می گویی که باش خاموش ۱۵۵
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۵۶
تا کار وفا شود به سامان ۱۵۷
دیریست که یار یار ما نیست
دل نیز امیدوار ما نیست ۱۵۸
یک دم به مراد خود نشستیم
امروز ز روزگار ما نیست ۱۵۹
ما خانه رمیده های ظلمیم
پیغام خوش از دیار ما نیست ۱۶۰
نبود ز مصیبت آسمان را
یک داغ که یادگار ما نیست ۱۶۱
هرچند که جان نثار کردیم
شادیم که شرمسار ما نیست ۱۶۲
بسیار نمود هیچ بودی
چون عزت بی مدار ما نیست ۱۶۳
با فتنه جدل کند ««نظیری »»
دیوانه به اختیار ما نیست ۱۶۴
با بی خردی چنین نشستن
شایسته اعتبار ما نیست ۱۶۵
در معرکه ای که عشقبازان
گویند که صبر کار ما نیست ۱۶۶
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۶۷
تا کار وفا شود به سامان ۱۶۸
از خنده نمونه ایست با من
وز گریه لبالبست دامن ۱۶۹
غم از در عاشقان درآمد
بودم به میانه آشنا من ۱۷۰
وارستگیم وقوع دارد
بگذشت و نرفتم از قفا من ۱۷۱
تا از سخنم دلش برنجید
تأثیر ندیدم از دعا من ۱۷۲
از نطق و بیان خود شریکم
در خون هزار مدعا من ۱۷۳
نی حال و اثر نه سوز و دردی
از هم شده چنگ بینوا من ۱۷۴
هرگام جهان جهان شدم دور
کاش از تو نمی شدم جدا من ۱۷۵
چون کار نمی رسد به انجام
زانجام روم به ابتدا من ۱۷۶
چون طالعی از وفا ندارم
ور عهد تو می شود وفا من ۱۷۷
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۷۸
تا کار وفا شود به سامان ۱۷۹
عشق از پس پرده داد پیغام
کاین کار نمی رسد به انجام ۱۸۰
من رفتم و عشق در میان ماند
بر من به دروغ ماند این نام ۱۸۱
زین گریه به آب می رود رخت
زین ناله شکاف می شود بام ۱۸۲
پیمانه و خم به دیگران ده
من مست شدم ز دیدن جام ۱۸۳
بلبل که نشاط عشق دارد
از سایه گلبنش شود رام ۱۸۴
بوی غم و سوز غربت آمد
آه از دل رفته داد پیغام ۱۸۵
در حوصله دوستی نگنجد
تا دل نشود محال آشام ۱۸۶
صد مرحله تا قبول عشقست
وان هم به مراد بخت و ایام ۱۸۷
روزی تاریک از دم صبح
بختی در خواب از اول شام ۱۸۸
غم بار نهاده تنگ بر تنگ
دل برنگرفته گام از گام ۱۸۹
جان از طلبم به لب رسیده
آبم ز عطش نرفته در کام ۱۹۰
بی فایده تا به کی تکاپوی
این راه نمی رسد به انجام ۱۹۱
بنشینم و پاکشم به دامان ۱۹۲
تا کار وفا شود به سامان ۱۹۳
زین کار دقیق و فکر باریک
ما را دل و دیده گشت تاریک ۱۹۴
شد غیرت کار و بار عشقت
زنار میان ترک و تاجیک ۱۹۵
زندانی گوشه بلاییم
ای شه گذر برین مفالیک ۱۹۶
تا از بن دخمه ها برآریم
شب های دراز و روز تاریک ۱۹۷
هرچند که مهر را غبارم
در دیده کند شعاع باریک ۱۹۸
نومید نیم که مالکان را
پنهان نظریست با ممالیک ۱۹۹
بی جرم ستم کنی بر ایام
لا یرحم لی و لا اعادیک ۲۰۰
دل را به جفا ربوده عشقت
چندانش به من نمی سپاریک ۲۰۱
بنشینم و پاکشم به دامان ۲۰۲
تا کار وفا شود به سامان ۲۰۳
از شوق توام سر بشر نی
با خلقم و از کسم خبر نی ۲۰۴
هر گوشه به حیرت جمالت
صد دیده و جای یک نظر نی ۲۰۵
در عهد که بوده بوستان را
چندین در و بند و یک ثمر نی ۲۰۶
دام قفسی که یاد دارد؟
صد طوطی و ذره ای شکر نی ۲۰۷
زان لب سخنی بگو، چه سرست؟
درجی ز گهر پر و گهر نی ۲۰۸
در شهر که دیده ای؟ که امروز
دستش ز دلش شکسته تر نی ۲۰۹
چشم سیه همیشه مستت
صد شیشه شکست و شیشه گر نی ۲۱۰
صد ناوک آه در کمینست
جز دست دعای من سپر نی ۲۱۱
عمری پی این و آن گرفتم
از جمله به سر ز تو به سر نی ۲۱۲
کنجی خواهم که با غم دل
من باشم و تو کسی دگر نی ۲۱۳
بنشینم و پاکشم به دامان ۲۱۴
تا کار وفا شود به سامان ۲۱۵
مردیم و ز کین ما بدردی
کشتی و هنوز در نبردی ۲۱۶
وابردن دل مبارکت باد
این بار مرا تمام بردی ۲۱۷
یک نقش مراد برنیارم
از حقه چرخ لاجوردی ۲۱۸
بازیچه آخر بساطم
هنگامه نهاده رو بسردی ۲۱۹
در دعوی نام و ننگ تا چند
بر سنگ زنم عیار مردی ۲۲۰
دیوانگیا برآر دستی
تا عادت و رسم درنوردی ۲۲۱
گویند به طعنه دشمنانم:
کز بهر چه گرد او نگردی؟ ۲۲۲
حرمان تو در محبت از چیست
تقصیر به جستجو نکردی ۲۲۳
سوزم به حجاب عشق و گویم
اقبال نکرد پایمردی ۲۲۴
بی وجه جنایتی و جرمی
باید که بشرم و روی زردی ۲۲۵
بنشینم و پاکشم به دامان ۲۲۶
تا کار وفا شود به سامان ۲۲۷
ای عشق تو را جنون ما کم
چون زلف تو کار عقل درهم ۲۲۸
بیمار توراست مرگ درمان
مجروح توراست داغ مرهم ۲۲۹
ما را چه خبر ز قرب و بعدست؟
دیوانه کجا و شادی و غم ۲۳۰
ما طفل زیییم و طفل میریم
بازیچه ماست هر دو عالم ۲۳۱
ما کج به مذاق ها نشستیم
بر سرو تو راستی مسلم ۲۳۲
آن رخ به نگاه ما دریغست
هست آینه از سکندر و جم ۲۳۳
زنجیر جنون ما مشوران
این سلسله را مریز از هم ۲۳۴
ما را به جفا و سرگرانی
گردیده بنای عشق محکم ۲۳۵
در شیوه عشق اگر نباشد
بیداد تو بر وفا مقدم ۲۳۶
بنشینم و پاکشم به دامان ۲۳۷
تا کار وفا شود به سامان ۲۳۸
ما بیش بهای کم خریدار
نقصان خودیم و زیب بازار ۲۳۹
تا رغبت مشتری بجنبد
بر نام کسی دگر کنم کار ۲۴۰
از گلشن ذوق انتظارم
در پای چنان خلیده صد خار ۲۴۱
هرجا قلمم روش نماید
طاووس خجل شود ز رفتار ۲۴۲
هرجا سر گفتگو گشایم
صد طبله دهد به باد عطار ۲۴۳
دم رنجه مکن نمی نشیند
بر آینه بلور زنگار ۲۴۴
خاموش وگرنه لب گشایم
تا بو ندهد هزار گلزار ۲۴۵
با نافه هرکه بوی عشقست
چون مشگ همی دمد ز گفتار ۲۴۶
آدم به سخن شد آدم، ار نه
دارد لب و گوش، نقش دیوار ۲۴۷
خواهم همه راه دوست پویم
درحیرتم افکند ز رفتار ۲۴۸
بنشینم و پاکشم به دامان ۲۴۹
تا کار وفا شود به سامان ۲۵۰
آنجا که حدیث عشق و سوداست
رنجش غلط است و شکوه بیجاست ۲۵۱
گر شربت تلخ می کنم نوش
غم نیست که کار با مسیحاست ۲۵۲
از لذت مدح خان خانان
طوطی زبان من شکرخاست ۲۵۳
از شادی کار این جوانبخت
دولت به هزار سود و سوداست ۲۵۴
با خاره بخت قدر سنجش
اندیشه بد به سینه میناست ۲۵۵
آنجا که عنایتش مربیست
نازکتر از آبگینه خاراست ۲۵۶
عهدش به خوشی و شادمانی
رخساره حور را تماشاست ۲۵۷
پیراهن عدل خوش ترازش
از جوهر راستی مطراست ۲۵۸
هرجا که ظفر صفی بدرد
بر قامت بختش آورد راست ۲۵۹
عهدش دم یوسفست کز وی
عالم به جوان شدن زلیخاست ۲۶۰
دولت به مقام کارسازیش
یک وامق و صد هزار عذراست ۲۶۱
از بهر طراز عمر و جاهش
دایم به دعا و عجز و درخواست ۲۶۲
بنشینم و پاکشم به دامان ۲۶۳
تا کار وفا شود به سامان ۲۶۴
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۲۴۲
۲۶۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:ترکیبات
گوهر بعدی:شمارهٔ ۲ - این ترجیع بند در آیین بندی اگره گفته شده
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.