هوش مصنوعی:
این متن یک مناجات عرفانی و ادبی است که با زبانی شیوا و پراحساس به ستایش پروردگار، اهل بیت (ع) و مفاهیم عمیق عرفانی و اخلاقی میپردازد. شاعر با بهرهگیری از تصاویر زیبا و استعارات غنی، از یکتایی خداوند، رحمت بیکران او، مقام والای پیامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) سخن میگوید و در ادامه به بیان حالات روحی و عرفانی خود، توبه و طلب مغفرت از درگاه الهی میپردازد.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و ادبی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی دارد. همچنین استفاده از استعارات و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شمارهٔ ۲ - مناجات
الهی به یکتایی وحدتت
بزخاری قلزم رحمتت ۱
به پیدایی ذات پنهان تو
به گیرایی ذیل احسان تو ۲
به عشقت، کز آن درد جان پرور است
به دردت، کز آن فکر من لاغر است ۳
به یادت کز آن گشته هر جزو، کل
به نامت، کز آن شد نفس شاخ گل ۴
به حفظت، که مرغ هوا را پر است
به جودت که نخل دعا را براست ۵
به علمت، که همخانه رازهاست
به حلمت، که سیلاب شهر خطاست ۶
به حمدت، که سرمایه دولت است
به شکرت، که سرچشمه نعمت است ۷
به احمد، شفیع سیاه و سفید
کزو پشت بر کوه دارد امید ۸
شفیعی که گردد اگر عذرخواه
زند غوطه در بحر بخشش گناه ۹
کی افتادگی را پسندد به ما؟
که بر سایه خود ندارد روا! ۱۰
ز سایه فگندن، فزون پایه اش
ولیکن جهانیست در سایه اش ۱۱
چنان بر جهان سایه او نشست
که افتاد بر طاق کسری شکست ۱۲
شق خامه، کی باشد او را هنر
که سازد به انگشت شق قمر؟! ۱۳
ز بس حسرت آن کف ارجمند
قلمها به سینه الف میکشند ۱۴
به مهر سپهر ولایت علی
کزو ظلمت کفر شد منجلی ۱۵
امامی که بی نشأه مهر او
نخیزد کسی از لحد سرخ رو! ۱۶
نه قهرش همین فتح خیبر نمود
که مهرش بسی قلعه دل گشود ۱۷
به شمشیر آن شاه والاگهر
جدا شد حق و باطل از یکدگر ۱۸
نبی و علی، هردو نسبت بهم
دوتا و، یکی؛ چون زبان قلم ۱۹
دو سر چون قلم، لیکن از جان یکی
زبانشان دوتا و، سخنشان یکی ۲۰
قلم وار بردند از آن سر بسر
که مو در میانشان نگنجد مگر ۲۱
خط شرع گردیده ناخوان از آن
که گنجیده غیری چو مو درمیان ۲۲
به زهرای ازهر، محیط شرف
که او بود هم گوهر و هم صدف ۲۳
گهر بود، دریای اسرار را
صدف، یازده در شهوار را ۲۴
بحق جگر پاره او حسن
کزو شد جگر خسته هر مرد و زن ۲۵
ز یاقوت، خون از سر کان گذشت
که لعلش زمرد به الماس گشت ۲۶
ز الماس تا آن خطا سر زده است
به خود از رگ خویش خنجر زده است ۲۷
به جرمی که الماس از خویش دید
عجب نیست گر رنگش از رخ پرید ۲۸
به سرو ریاض شهادت، حسین
که از وی جهانیست در شور و شین ۲۹
شهیدی که تا صبحگاه جزا
به خون غلتد از وی دل و دیده ها ۳۰
گل صبح، در ماتمش سینه چاک
شب از گرد کلفت، به سر کرده خاک ۳۱
بود هر دل و سینه یی زآن عزا
شهیدی جدا، کربلائی جدا ۳۲
دگر شهد ما زهر بادا به کام
شکفتن به دل، خنده بر لب، حرام ۳۳
به سجاد نور جبین وجود
که از چشم او، ابر آموخت جود ۳۴
دلش از آتش خوف، دایم کباب
شب و روز چشمش چو نرگس در آب ۳۵
از آن اشک را بر سر چشم جاست
که با دیده پاک او آشناست ۳۶
از آن دلنشین است غم اینچنین
که بوده است خاطرش همنشین ۳۷
چنان بود تسلیم در بند غم
که نگسست تار سرشکش ز هم ۳۸
خوشا طالع اشک ریزان او
که از دست نگذاشت دامان او ۳۹
به باقر ثمین گوهر بحر دین
که نازد باو آسمان و زمین ۴۰
ز دلها چنان ظلمت شبه رفت
کزو گلشن علم، گل گل شکفت ۴۱
به صادق شه کشور اصل و فرع
بکلک بیان، چهره پرداز شرع ۴۲
نیفتد گل صبح زان از نمو
که بر خویش میبالد از نام او ۴۳
به کاظم چراغ شبستان سوز
که شب بود از سوز او رشک روز ۴۴
ز نورش چنان یافت شب زیب و فر
که شب ابره گردید و، روز آستر ۴۵
چنان دشمن و دوست را روی داد
که زنجیر هم سر به پایش نهاد ۴۶
چو زندان او بود دار فنا
سر گریه زنجیروارش به پا ۴۷
به شاه خراسان، امام گزین
که رو بر درش سوده چرخ برین ۴۸
رخ طاقت، از خاک او پرصفا
سر سجده، از درگهش عرش سا ۴۹
به نوباوه گلشن دین، تقی
که مهرش شناسد سعید از شقی ۵۰
محیط آب از شرم انعام اوست
زر جود را، سکه بر نام اوست ۵۱
بحق نقی هادی راه دین
که از نورش افروخت شمع یقین ۵۲
کمالات اگر گلشن است، اوست آب
جهان فی المثل گر گل است، او گلاب ۵۳
به یکتا در درج دین، عسکری
که میبالد از وی بخود سروری ۵۴
بخردی، بزرگی از او یافت شان
بطفلی، از او بخت دانش جوان ۵۵
مبادا سری، کان نه در پای اوست!
سیاه آن دلی، کآن نه مأوای اوست ۵۶
به مهدی هادی، امام زمان
که نام خوشش نیست حد زبان ۵۷
فروزان چراغی که گردد چو دود
بگردش شب و روز چرخ کبود ۵۸
کند صبح مشق علمداریش
بدل مهر را، نیزه برداریش ۵۹
نه خورشید و ماهست بر آسمان
بود در ره او، دو چشم جهان ۶۰
ندانم ز بس هست قدرش فزون
که در پرده غیب گنجیده چون؟! ۶۱
وجودش چراغی بفانوس دان
جهانی از و روشن و، خود نهان ۶۲
زما گردن و، طوق فرمان از و
زما دست امید و، دامان ازو ۶۳
بآب رخ جمله پیغمبران
که دادن در راه دین تو جان ۶۴
بپامردی زمره اوصیا
کز ایشان بپا بود دین را لوا ۶۵
بتقوی شعاران پر پیچ و تاب
که باشند از آتش دل کباب ۶۶
بحق شهیدان گلگون قبا
که هستند باغ ترا لاله ها ۶۷
بصحرا نوردان آگاه تو
که برخود سوارند در راه تو ۶۸
بویرانه خسبان غربت وطن
که خود شمع خویشتند از سوختن ۶۹
بخورشید چشمان عبرت نگاه
که با دیده پویند سوی تو راه ۷۰
به چابک روان ره علم دین
که نبود بجز فکرشان همنشین ۷۱
بفربه ضمیران لاغر بدن
که از ضعف بالند بر خویشتن ۷۲
به مظلومی عاجز بی پناه
که بر ابر میسایدش تیغ آه ۷۳
به کشور گشایان اقلیم درد
که در جنگ خویشند مردان مرد ۷۴
به غیرت سواران دشمن شکار
که بر فرق خویشند شمشیر وار ۷۵
به بی دست و پایان فیروز جنگ
به قامت کمانان افغان خدنگ ۷۶
به افتادگان سرافراخته
به خود ساز مردان بیساخته ۷۷
به بیدار خوابان بالین فکر
به هشیار مستان سرجوش ذکر ۷۸
به ذلت عزیزان عزلت گزین
به غیبت حضوران خلوت نشین ۷۹
به شوریدگیهای سرهای گرم
به گیرندگیهای دلهای نرم ۸۰
به درد سر ضبط خیل و رمه
به آسودگیهای ترک همه ۸۱
به جمعیت خاطر سادگی
با منیت راه افتادگی ۸۲
به دیر آشنایی مقصودها
به برگشتگیهای تیر دعا ۸۳
به خاموشی حالهای عیان
به حرافی رازهای نهان ۸۴
به باریدن ابرهای کرم
به نگرفتن طبع اهل همم ۸۵
به اجرای احکام تقدیرها
به هرزه در آیی تدبیرها ۸۶
به پرباری نخل آزادگی
به پرکاری صفحه سادگی ۸۷
به دلسوزی حسرت دردمند
به غمخواری تلخ گویی پند ۸۸
به شیرین زبانی عذر خطا
به خوش خویی بخشش جرم ها ۸۹
به صحرادویهای فصل بهار
به روشندلیهای شبهای تار ۹۰
به گلگونی چهره زرد عشق
به شیرینی تلخی درد عشق ۹۱
به تمکین سرشار حسن و جمال
به بی لنگریهای شوق وصال ۹۲
به دلچسبی لذت یادها
به بالا بلندی فریادها ۹۳
به بی طاقتی های طغیان درد
به جانسوزی آتش آه سرد ۹۴
به فرمان روایان حکم جمال
به حیرت نگاهان بزم وصال ۹۵
به آوارگی های رسم حیا
به بی صاحبی های ملک وفا ۹۶
به خون گرمی لاله رنگ شرم
به دلچسبی گفتگوهای نرم ۹۷
به شوریدگی های صوت هزار
به دیوانگی های جوش بهار ۹۸
به اوراد آب و بتسبیح گل
به سجاده سینه و مهر دل ۹۹
به چشم تر گلشن از ژاله ها
به دلسوزی بلبل از ناله ها ۱۰۰
به خونباری دیده نوبهار
به پرخونی دامن کوهسار ۱۰۱
به جوش گل و طبخ آب و هوا
به هیزم کشی های نشو و نما ۱۰۲
به شبخیزی شبنم پاکزاد
به بیدار تخم خاکی نهاد ۱۰۳
به پیچانی و طره تابها
به غلتانی ناله آب ها ۱۰۴
به گفتار رعد و، به کردار ابر
به بی تابی درد و تمکین صبر ۱۰۵
به شرم خموشی، به نطق کلام
به خوش وقتی صبح، و اندوه شام ۱۰۶
به تسبیح سیاره و، مهر و مهر
سجود زمین و رکوع سپهر ۱۰۷
به هر ذره یی از سمک تا سما
که هستند با مهر تو آشنا ۱۰۸
به هر چیز و هرکس ز آثار تو
که دارند راهی بدربار تو ۱۰۹
که رحمی کنی بر من و زاریم
به رویم نیاری گنه کاریم ۱۱۰
به درگاه عفو تو پادشاه
نیاورده ام تحفه یی جز گناه ۱۱۱
همه غفلت و مستی آورده ام
متاع تهیدستی آورده ام ۱۱۲
تهیدست از آن آمدم بر درت
که گیرم تو را دامن مغفرت ۱۱۳
ندارم بجز خود فروشی خرید
به جای عمل بسته بار امید ۱۱۴
گناهم یکی باشد، امید صد
به روی امیدم منه دست رد ۱۱۵
سزاوار عفو تو گر نیستم
دگر بنده عاصی کیستم؟! ۱۱۶
به جز معصیت گر چه نندوختم
مسوزم، که من خود به خود سوختم ۱۱۷
کجا لایق آتشت این خس است
مرا آتش رنگ خجلت بس است ۱۱۸
شدم گر بسی از درت کو به کوی
کنون روی آوردم، اما چه روی! ۱۱۹
به سختی است چون عقده مشکلم
گرو در سیاهی برد از دلم ۱۲۰
چه رو از سیاهی سیه تر بسی
چنین رو مبادا نصیب کسی ۱۲۱
مگر گریه ام شست و شویی دهد
مگر خجلتم رنگ و رویی دهد ۱۲۲
چگویم ز نفس شقاوت سرشت؟!
چگویم از این بدرگ جمله زشت؟! ۱۲۳
چگویم از این ابر اندوه بار؟!
چگویم از این دیو وارونه کار؟! ۱۲۴
چگویم از این خصم فرزانگی؟!
چگویم از این دشمن خانگی؟! ۱۲۵
چگویم از این آتش عمر سوز؟!
چگویم از این باد عصیان فروز؟! ۱۲۶
چگویم از این خود سر بد گهر؟!
چگویم از این لافی بیهنر؟! ۱۲۷
از این آشنا روی بیگانه خو؟!
از این حرف نشناس بیهوده گو؟! ۱۲۸
از این زشت بی نور ظلمت نژاد؟!
از این تیره بخت کدورت نهاد؟! ۱۲۹
نبوده است زشتی باین غنج و ناز
ندیدم سیاهی باین ترکتاز! ۱۳۰
تو بخشی رهایی مگر زین عدو
که من نیستم مرد میدان او ۱۳۱
ذلیلم، سوی خویش را هم بده
دخیلم، ز دشمن پناهم بده ۱۳۲
اسیرم، مرا از من آزاد کن
کریمی، دلم را بخود شاد کن ۱۳۳
فقیرم، ندارم بجز احتیاج
حکیمی، بکن خسته یی را علاج ۱۳۴
ز سوز غمت شمع راه خودم
گدای توام، پادشاه خودم ۱۳۵
چو هستم گدایت، مران از درم
مکن روشناس در دیگرم ۱۳۶
گدای توام، دارم از خلق رو
بجز درگهت نایدم سر فرو ۱۳۷
رخم بر درت تا سر فخر سود
ندارد کسی جز تو پیشم وجود ۱۳۸
تو هستی مرا، هیچکس گو مباش
محیط کرم هست، خس گو مباش ۱۳۹
توام بی نیازی ده ای بی نیاز
توام دستگیری کن ای کارساز ۱۴۰
رحیمی! رحیمی!! ببین زاریم!
کریمی! کریمی!! بکن یاریم! ۱۴۱
که خوش سستم و سخت افتاده ام
عصای جوانی ز کف داده ام ۱۴۲
عصا ده مرا ز اعتقاد درست
که جان سست و پا سست و عزم است سست ۱۴۳
تو رحمی کن بر من تیره بخت
که دل سخت و رو سخت کار است سخت ۱۴۴
از این سستی و سختیم نیست باک
قبول تو برداردم گر ز خاک ۱۴۵
گرفتست غفلت رگ خواب من
شده رفتن عمر سیلاب من ۱۴۶
تو بیداریم ده، که مردم ز خواب
تو معماریم کن، که گشتم خراب ۱۴۷
به خوناب دل سبز کن دانه ام
به سیلاب آباد کن خانه ام ۱۴۸
به اشکی، دلم از غم آزاد کن
خرابم، به سیلابم آباد کن ۱۴۹
به مردم همه در و گوهر بده
چو گوهر بمن دیده تر بده ۱۵۰
چه غم گر مرا نیست سیم و زری؟!
بده نان خشکی و چشم تری! ۱۵۱
سخن را باشک آشنا کن چنان
که بی هم نگردند از دل روان ۱۵۲
سخن را ز دل رهبر اشک کن
به شادابی گوهر اشک کن ۱۵۳
فنون سخن جمله ورزیده ام
همین گفته ام، هیچ نشنیده ام ۱۵۴
به نطقم زبان و، به دل گوش ده
سخن را اثر، درد را جوش ده ۱۵۵
ز معنی دلم را اثر خیز کن
حریر زبان را سخن بیز کن ۱۵۶
سخن را به خلق آشنا ساز و گرم
چو آب دم تیغ برا و نرم ۱۵۷
به کلکم بده نرمی گفت و گو
چر مغز قلم کن سخن را در او ۱۵۸
بزخاری قلزم رحمتت ۱
به پیدایی ذات پنهان تو
به گیرایی ذیل احسان تو ۲
به عشقت، کز آن درد جان پرور است
به دردت، کز آن فکر من لاغر است ۳
به یادت کز آن گشته هر جزو، کل
به نامت، کز آن شد نفس شاخ گل ۴
به حفظت، که مرغ هوا را پر است
به جودت که نخل دعا را براست ۵
به علمت، که همخانه رازهاست
به حلمت، که سیلاب شهر خطاست ۶
به حمدت، که سرمایه دولت است
به شکرت، که سرچشمه نعمت است ۷
به احمد، شفیع سیاه و سفید
کزو پشت بر کوه دارد امید ۸
شفیعی که گردد اگر عذرخواه
زند غوطه در بحر بخشش گناه ۹
کی افتادگی را پسندد به ما؟
که بر سایه خود ندارد روا! ۱۰
ز سایه فگندن، فزون پایه اش
ولیکن جهانیست در سایه اش ۱۱
چنان بر جهان سایه او نشست
که افتاد بر طاق کسری شکست ۱۲
شق خامه، کی باشد او را هنر
که سازد به انگشت شق قمر؟! ۱۳
ز بس حسرت آن کف ارجمند
قلمها به سینه الف میکشند ۱۴
به مهر سپهر ولایت علی
کزو ظلمت کفر شد منجلی ۱۵
امامی که بی نشأه مهر او
نخیزد کسی از لحد سرخ رو! ۱۶
نه قهرش همین فتح خیبر نمود
که مهرش بسی قلعه دل گشود ۱۷
به شمشیر آن شاه والاگهر
جدا شد حق و باطل از یکدگر ۱۸
نبی و علی، هردو نسبت بهم
دوتا و، یکی؛ چون زبان قلم ۱۹
دو سر چون قلم، لیکن از جان یکی
زبانشان دوتا و، سخنشان یکی ۲۰
قلم وار بردند از آن سر بسر
که مو در میانشان نگنجد مگر ۲۱
خط شرع گردیده ناخوان از آن
که گنجیده غیری چو مو درمیان ۲۲
به زهرای ازهر، محیط شرف
که او بود هم گوهر و هم صدف ۲۳
گهر بود، دریای اسرار را
صدف، یازده در شهوار را ۲۴
بحق جگر پاره او حسن
کزو شد جگر خسته هر مرد و زن ۲۵
ز یاقوت، خون از سر کان گذشت
که لعلش زمرد به الماس گشت ۲۶
ز الماس تا آن خطا سر زده است
به خود از رگ خویش خنجر زده است ۲۷
به جرمی که الماس از خویش دید
عجب نیست گر رنگش از رخ پرید ۲۸
به سرو ریاض شهادت، حسین
که از وی جهانیست در شور و شین ۲۹
شهیدی که تا صبحگاه جزا
به خون غلتد از وی دل و دیده ها ۳۰
گل صبح، در ماتمش سینه چاک
شب از گرد کلفت، به سر کرده خاک ۳۱
بود هر دل و سینه یی زآن عزا
شهیدی جدا، کربلائی جدا ۳۲
دگر شهد ما زهر بادا به کام
شکفتن به دل، خنده بر لب، حرام ۳۳
به سجاد نور جبین وجود
که از چشم او، ابر آموخت جود ۳۴
دلش از آتش خوف، دایم کباب
شب و روز چشمش چو نرگس در آب ۳۵
از آن اشک را بر سر چشم جاست
که با دیده پاک او آشناست ۳۶
از آن دلنشین است غم اینچنین
که بوده است خاطرش همنشین ۳۷
چنان بود تسلیم در بند غم
که نگسست تار سرشکش ز هم ۳۸
خوشا طالع اشک ریزان او
که از دست نگذاشت دامان او ۳۹
به باقر ثمین گوهر بحر دین
که نازد باو آسمان و زمین ۴۰
ز دلها چنان ظلمت شبه رفت
کزو گلشن علم، گل گل شکفت ۴۱
به صادق شه کشور اصل و فرع
بکلک بیان، چهره پرداز شرع ۴۲
نیفتد گل صبح زان از نمو
که بر خویش میبالد از نام او ۴۳
به کاظم چراغ شبستان سوز
که شب بود از سوز او رشک روز ۴۴
ز نورش چنان یافت شب زیب و فر
که شب ابره گردید و، روز آستر ۴۵
چنان دشمن و دوست را روی داد
که زنجیر هم سر به پایش نهاد ۴۶
چو زندان او بود دار فنا
سر گریه زنجیروارش به پا ۴۷
به شاه خراسان، امام گزین
که رو بر درش سوده چرخ برین ۴۸
رخ طاقت، از خاک او پرصفا
سر سجده، از درگهش عرش سا ۴۹
به نوباوه گلشن دین، تقی
که مهرش شناسد سعید از شقی ۵۰
محیط آب از شرم انعام اوست
زر جود را، سکه بر نام اوست ۵۱
بحق نقی هادی راه دین
که از نورش افروخت شمع یقین ۵۲
کمالات اگر گلشن است، اوست آب
جهان فی المثل گر گل است، او گلاب ۵۳
به یکتا در درج دین، عسکری
که میبالد از وی بخود سروری ۵۴
بخردی، بزرگی از او یافت شان
بطفلی، از او بخت دانش جوان ۵۵
مبادا سری، کان نه در پای اوست!
سیاه آن دلی، کآن نه مأوای اوست ۵۶
به مهدی هادی، امام زمان
که نام خوشش نیست حد زبان ۵۷
فروزان چراغی که گردد چو دود
بگردش شب و روز چرخ کبود ۵۸
کند صبح مشق علمداریش
بدل مهر را، نیزه برداریش ۵۹
نه خورشید و ماهست بر آسمان
بود در ره او، دو چشم جهان ۶۰
ندانم ز بس هست قدرش فزون
که در پرده غیب گنجیده چون؟! ۶۱
وجودش چراغی بفانوس دان
جهانی از و روشن و، خود نهان ۶۲
زما گردن و، طوق فرمان از و
زما دست امید و، دامان ازو ۶۳
بآب رخ جمله پیغمبران
که دادن در راه دین تو جان ۶۴
بپامردی زمره اوصیا
کز ایشان بپا بود دین را لوا ۶۵
بتقوی شعاران پر پیچ و تاب
که باشند از آتش دل کباب ۶۶
بحق شهیدان گلگون قبا
که هستند باغ ترا لاله ها ۶۷
بصحرا نوردان آگاه تو
که برخود سوارند در راه تو ۶۸
بویرانه خسبان غربت وطن
که خود شمع خویشتند از سوختن ۶۹
بخورشید چشمان عبرت نگاه
که با دیده پویند سوی تو راه ۷۰
به چابک روان ره علم دین
که نبود بجز فکرشان همنشین ۷۱
بفربه ضمیران لاغر بدن
که از ضعف بالند بر خویشتن ۷۲
به مظلومی عاجز بی پناه
که بر ابر میسایدش تیغ آه ۷۳
به کشور گشایان اقلیم درد
که در جنگ خویشند مردان مرد ۷۴
به غیرت سواران دشمن شکار
که بر فرق خویشند شمشیر وار ۷۵
به بی دست و پایان فیروز جنگ
به قامت کمانان افغان خدنگ ۷۶
به افتادگان سرافراخته
به خود ساز مردان بیساخته ۷۷
به بیدار خوابان بالین فکر
به هشیار مستان سرجوش ذکر ۷۸
به ذلت عزیزان عزلت گزین
به غیبت حضوران خلوت نشین ۷۹
به شوریدگیهای سرهای گرم
به گیرندگیهای دلهای نرم ۸۰
به درد سر ضبط خیل و رمه
به آسودگیهای ترک همه ۸۱
به جمعیت خاطر سادگی
با منیت راه افتادگی ۸۲
به دیر آشنایی مقصودها
به برگشتگیهای تیر دعا ۸۳
به خاموشی حالهای عیان
به حرافی رازهای نهان ۸۴
به باریدن ابرهای کرم
به نگرفتن طبع اهل همم ۸۵
به اجرای احکام تقدیرها
به هرزه در آیی تدبیرها ۸۶
به پرباری نخل آزادگی
به پرکاری صفحه سادگی ۸۷
به دلسوزی حسرت دردمند
به غمخواری تلخ گویی پند ۸۸
به شیرین زبانی عذر خطا
به خوش خویی بخشش جرم ها ۸۹
به صحرادویهای فصل بهار
به روشندلیهای شبهای تار ۹۰
به گلگونی چهره زرد عشق
به شیرینی تلخی درد عشق ۹۱
به تمکین سرشار حسن و جمال
به بی لنگریهای شوق وصال ۹۲
به دلچسبی لذت یادها
به بالا بلندی فریادها ۹۳
به بی طاقتی های طغیان درد
به جانسوزی آتش آه سرد ۹۴
به فرمان روایان حکم جمال
به حیرت نگاهان بزم وصال ۹۵
به آوارگی های رسم حیا
به بی صاحبی های ملک وفا ۹۶
به خون گرمی لاله رنگ شرم
به دلچسبی گفتگوهای نرم ۹۷
به شوریدگی های صوت هزار
به دیوانگی های جوش بهار ۹۸
به اوراد آب و بتسبیح گل
به سجاده سینه و مهر دل ۹۹
به چشم تر گلشن از ژاله ها
به دلسوزی بلبل از ناله ها ۱۰۰
به خونباری دیده نوبهار
به پرخونی دامن کوهسار ۱۰۱
به جوش گل و طبخ آب و هوا
به هیزم کشی های نشو و نما ۱۰۲
به شبخیزی شبنم پاکزاد
به بیدار تخم خاکی نهاد ۱۰۳
به پیچانی و طره تابها
به غلتانی ناله آب ها ۱۰۴
به گفتار رعد و، به کردار ابر
به بی تابی درد و تمکین صبر ۱۰۵
به شرم خموشی، به نطق کلام
به خوش وقتی صبح، و اندوه شام ۱۰۶
به تسبیح سیاره و، مهر و مهر
سجود زمین و رکوع سپهر ۱۰۷
به هر ذره یی از سمک تا سما
که هستند با مهر تو آشنا ۱۰۸
به هر چیز و هرکس ز آثار تو
که دارند راهی بدربار تو ۱۰۹
که رحمی کنی بر من و زاریم
به رویم نیاری گنه کاریم ۱۱۰
به درگاه عفو تو پادشاه
نیاورده ام تحفه یی جز گناه ۱۱۱
همه غفلت و مستی آورده ام
متاع تهیدستی آورده ام ۱۱۲
تهیدست از آن آمدم بر درت
که گیرم تو را دامن مغفرت ۱۱۳
ندارم بجز خود فروشی خرید
به جای عمل بسته بار امید ۱۱۴
گناهم یکی باشد، امید صد
به روی امیدم منه دست رد ۱۱۵
سزاوار عفو تو گر نیستم
دگر بنده عاصی کیستم؟! ۱۱۶
به جز معصیت گر چه نندوختم
مسوزم، که من خود به خود سوختم ۱۱۷
کجا لایق آتشت این خس است
مرا آتش رنگ خجلت بس است ۱۱۸
شدم گر بسی از درت کو به کوی
کنون روی آوردم، اما چه روی! ۱۱۹
به سختی است چون عقده مشکلم
گرو در سیاهی برد از دلم ۱۲۰
چه رو از سیاهی سیه تر بسی
چنین رو مبادا نصیب کسی ۱۲۱
مگر گریه ام شست و شویی دهد
مگر خجلتم رنگ و رویی دهد ۱۲۲
چگویم ز نفس شقاوت سرشت؟!
چگویم از این بدرگ جمله زشت؟! ۱۲۳
چگویم از این ابر اندوه بار؟!
چگویم از این دیو وارونه کار؟! ۱۲۴
چگویم از این خصم فرزانگی؟!
چگویم از این دشمن خانگی؟! ۱۲۵
چگویم از این آتش عمر سوز؟!
چگویم از این باد عصیان فروز؟! ۱۲۶
چگویم از این خود سر بد گهر؟!
چگویم از این لافی بیهنر؟! ۱۲۷
از این آشنا روی بیگانه خو؟!
از این حرف نشناس بیهوده گو؟! ۱۲۸
از این زشت بی نور ظلمت نژاد؟!
از این تیره بخت کدورت نهاد؟! ۱۲۹
نبوده است زشتی باین غنج و ناز
ندیدم سیاهی باین ترکتاز! ۱۳۰
تو بخشی رهایی مگر زین عدو
که من نیستم مرد میدان او ۱۳۱
ذلیلم، سوی خویش را هم بده
دخیلم، ز دشمن پناهم بده ۱۳۲
اسیرم، مرا از من آزاد کن
کریمی، دلم را بخود شاد کن ۱۳۳
فقیرم، ندارم بجز احتیاج
حکیمی، بکن خسته یی را علاج ۱۳۴
ز سوز غمت شمع راه خودم
گدای توام، پادشاه خودم ۱۳۵
چو هستم گدایت، مران از درم
مکن روشناس در دیگرم ۱۳۶
گدای توام، دارم از خلق رو
بجز درگهت نایدم سر فرو ۱۳۷
رخم بر درت تا سر فخر سود
ندارد کسی جز تو پیشم وجود ۱۳۸
تو هستی مرا، هیچکس گو مباش
محیط کرم هست، خس گو مباش ۱۳۹
توام بی نیازی ده ای بی نیاز
توام دستگیری کن ای کارساز ۱۴۰
رحیمی! رحیمی!! ببین زاریم!
کریمی! کریمی!! بکن یاریم! ۱۴۱
که خوش سستم و سخت افتاده ام
عصای جوانی ز کف داده ام ۱۴۲
عصا ده مرا ز اعتقاد درست
که جان سست و پا سست و عزم است سست ۱۴۳
تو رحمی کن بر من تیره بخت
که دل سخت و رو سخت کار است سخت ۱۴۴
از این سستی و سختیم نیست باک
قبول تو برداردم گر ز خاک ۱۴۵
گرفتست غفلت رگ خواب من
شده رفتن عمر سیلاب من ۱۴۶
تو بیداریم ده، که مردم ز خواب
تو معماریم کن، که گشتم خراب ۱۴۷
به خوناب دل سبز کن دانه ام
به سیلاب آباد کن خانه ام ۱۴۸
به اشکی، دلم از غم آزاد کن
خرابم، به سیلابم آباد کن ۱۴۹
به مردم همه در و گوهر بده
چو گوهر بمن دیده تر بده ۱۵۰
چه غم گر مرا نیست سیم و زری؟!
بده نان خشکی و چشم تری! ۱۵۱
سخن را باشک آشنا کن چنان
که بی هم نگردند از دل روان ۱۵۲
سخن را ز دل رهبر اشک کن
به شادابی گوهر اشک کن ۱۵۳
فنون سخن جمله ورزیده ام
همین گفته ام، هیچ نشنیده ام ۱۵۴
به نطقم زبان و، به دل گوش ده
سخن را اثر، درد را جوش ده ۱۵۵
ز معنی دلم را اثر خیز کن
حریر زبان را سخن بیز کن ۱۵۶
سخن را به خلق آشنا ساز و گرم
چو آب دم تیغ برا و نرم ۱۵۷
به کلکم بده نرمی گفت و گو
چر مغز قلم کن سخن را در او ۱۵۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۸
۲۳۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۱ - سپاس یزدان
گوهر بعدی:شماره ۳ - فرازنده دست و تیغ زبان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.