هوش مصنوعی:
این شعر عرفانی و عاشقانه، بیانگر درد فراق و اشتیاق به معشوق است. شاعر از زبان خود و با تصاویر پراحساس، حالات روحی و عاطفی خود را در فراق یار توصیف میکند. او از درد هجران، بیقراری، وصف عشق الهی، وصف طبیعت و عناصر مختلف برای بیان احساساتش استفاده میکند. همچنین، مفاهیمی مانند عرفان، فلسفه، و اندیشههای عمیق در این شعر به چشم میخورد.
رده سنی:
18+
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از مضامین عاشقانه و احساسی آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی عاطفی دارد.
شمارهٔ ۲ - ترکیببند در منقبت امیر مؤمنان علی (ع)
دیگرم از شکوه زبان پُر شدست
باز دل از هر دو جهان پر شدست ۱
رفت که دل بود و زبانم نبود
هر سر مویم ز زبان پر شدست ۲
تا به من آن خانهنشین دوست شد
خانهام از دشمن جان پر شدست ۳
گر دو جهان سود نمایم چه سود
چون دل و جانم ز زیان پر شدست ۴
چون نه مکانیّ و نه کونیست دوست
کیست کزو کون و مکان پر شدست؟ ۵
گردی و امروز تهی شیشهاند
چیست کزو ظرف زمان پر شدست ۶
ماضی و مستقبل اگر فارغند
از چه قدح جرعة آن پر شدست ۷
دایره در دایره چندین چه بود
چون دل مرکز ز میان پر شدست ۸
بحر تهی کاسهتر از قطره است
گر چه کران تا به کران پر شدست ۹
قالبم از روح تهی کیسه ماند
تا که از آن روح روان پر شدست ۱۰
جوش زمین باز بر افلاک شد ۱۱
خانهام از خانهنشین پاک شد ۱۲
یک سر مو بینفس هوش نیست
من چه بگویم که ترا گوش نیست ۱۳
منّت آغوش کشیدم ولی
آنکه در آغوش در آغوش نیست ۱۴
روز بروزم ز فزونیست کار
امشب من کم ز شب دوش نیست ۱۵
گر چه ز آلایش یادم بریست
از من آلوده فراموش نیست ۱۶
گرچه زبان نیست که نامت برم
یک سر مویم ز تو خاموش نیست ۱۷
مرده دلم ماتم دل لازم است
بخت بدم هرزه سیهپوش نیست ۱۸
با همه افسردگی دایمی
ذرّهای از من تهی از جوش نیست ۱۹
دامن اسباب برافشاندهام
بار بود خانه که بر دوش نیست ۲۰
چوش دلم ناز فلک برنداشت
دیگ مرا حاجت سرپوش نیست ۲۱
لطف نباشد ستمش هم خوشست
کام مرا نیش کم از نوش نیست ۲۲
چرخ به کینم چه کمان میکشد؟
این هوس اندازة بازوش نیست ۲۳
وه که دگر پر شده از حرف من ۲۴
دفتر دریا دل کم ظرف من ۲۵
دست مرا حسرت دامان مباد
درد من آلودة درمان مباد ۲۶
آنچه درو چرخ فلک عاجزست
مشکل عشق است که آسان مباد ۲۷
هیچ دلی همچو دل جمع من
در سر زلف تو پریشان مباد ۲۸
پرتو خورشید پریشانیم
بر سر من سایة سامان مباد ۲۹
دهر خرابست ز تعمیر چرخ
گله به تدبیر نگهبان مباد ۳۰
روزن خورشید پر از دود شد
ذرّه تمنّایی جولان مباد ۳۱
در گرو کشتی نوح است چرخ
چشم ترم را سر طوفان مباد ۳۲
فرصت آن نیست که بر سر زنم
دست، بدآموز گریبان مباد ۳۳
چند خلد خار به چشمم ز رشک!
دامن آیینه گلستان مباد ۳۴
جز به ستم کش نرسد جور چرخ
گوی به اندازة چوگان مباد ۳۵
میکُشدم یاد وفاهای خویش
هیچکس از کرده پشیمان مباد ۳۶
لطف توام پیشِ تأسّف فکند ۳۷
مهر پدر گرگ به یوسف فکند ۳۸
چون غم هجر تو ادا میکنم
گریه جدا، ناله جدا میکنم ۳۹
گریه ز دنبال گره میکند
هر نفسِ ناله که وا میکنم ۴۰
هست گل بوسة خاک دری
خنده که بر آب بقا میکنم ۴۱
از در او گر به بهشتم برند
میروم و رو به قفا میکنم ۴۲
رفتی و من آنچه نکردم چههاست
کاش بیائی که چهها میکنم ۴۳
میکشم از یاد قدت نالهای
پیرهن سرو قبا میکنم ۴۴
با تو چو دم میزنم از اتّحاد
خویشتن از خویش جدا میکنم ۴۵
مهر ترا می برم آخر به خاک
وعدة دیرینه وفا میکنم ۴۶
تربت خود را زنم اشک خویش
باغچة مهر گیا میکنم ۴۷
من نیم آن کس که ستیزد به کس
درد دلست اینکه ادا میکنم ۴۸
هر که به دشنام نوازد مرا
تا ابدش شکر دعا میکنم ۴۹
مردم و دل غرق تن آسانی است ۵۰
این چه گرانی چه گرانجانی است؟ ۵۱
باز دل از لطف تو مغرور شد
راه ز نزدیک شدن دور شد ۵۲
دل به وصال تو تسلّی نشست
حیف ز ویرانه که معمور شد ۵۳
دم زدم از مهر رخت ذرّهوار
هر نفسم همنفس حور شد ۵۴
آینهام پیش نفس داشتند
مشرق آیینه پر از نور شد ۵۵
هجر توام دلزده از وصل کرد
لقمهام از بینمکی شور شد ۵۶
نام اجل چون نبرد دل زمن؟
جدول باغم که لب گور شد ۵۷
سبزة این دشت چها میکشد
دُردی دن بود که انگور شد ۵۸
کاسة چین شد سر فغفور و باز
کاسة چینی سر فغفور شد شد ۵۹
رو به بیابان شعورم فتاد
جادة از خود شدنم دور شد ۶۰
زخمی شمشیر جراحت نیم
خونی من مرهم کافور شد ۶۱
از ازلم تا به ابد یک دم است
دهرِ فراخم نفسِ مور شد ۶۲
قطرگیم بانک به دریا زند ۶۳
موج ثرایم به ثریّا زند ۶۴
سنگ به ناموس مدارا زدم
شیشه شدم بر صف خارا زدم ۶۵
شیوة آداب کجا من کجا؟
راه درازست به پهنا زدم ۶۶
منّت کشتی غم اسباب داشت
رخت برافکنده به دریا زدم ۶۷
موج سبکسیر به دریا نزد
سینه که من بر دل خارا زدم ۶۸
شوخی من رخش جلو داده بود
من سرش از گرم روی وازدم ۶۹
گوی به چوگان نتوان زد چنین
این سرپایی که به دنیا زدم ۷۰
بس سر افراخته در خاک کرد
تاج کیانی که منش پا زدم ۷۱
نشئه تجریدِ دماغم رساست
جرعهای از جام مسیحا زدم ۷۲
با علم ناله درین تیره شب
قافلة دشت تمنّا زدم ۷۳
هیچکس از بیم جوابم نداد
حلقه که من بر در غوغا زدم ۷۴
چشم فرو بسته شدم پیش دوست
کوس لمن ملک تماشا زدم ۷۵
هر که چو من مست و پریشان شود ۷۶
دیده فرو بندد و حیران شود ۷۷
هیچکسی را خبر از یار نیست
این خبرم بس که خبردار نیست ۷۸
زان همه هوشم که جهان غافلند
خواب حرامست چو بیدار نیست ۷۹
یک کس از احرام نیامد برون
بر در این کعبه مگر بار نیست ۸۰
رخصت نظّارة دیدار دوست
هست ولی قدرت دیدار نیست ۸۱
طفل سبقخوان فراموشیم
درس مرا حاجت تکرار نیست ۸۲
وه که به بیکاری من در جهان
بال و پر مرغ گرفتار نیست ۸۳
هان نزنی طعنة بیکاریم!
زانکه چو بیکاری من کار نیست ۸۴
عجز من و سرکشی من بلاست
کس عبثم در پی آزار نیست ۸۵
ما به سبکروحی خود میپریم
پرچه برآریم! که در کار نیست ۸۶
کس نتوانست پی ما گرفت
شوخی ما شوخی دستار نیست ۸۷
مفت طبیبان مسیحا نفس
گر غم ما را سر اظهار نیست ۸۸
گرنه طبیبم غم بازار داشت
با من و بیکاری من کار داشت ۸۹
عشق بتان در دل ما خانه کرد
سیل دگر روی به ویرانه کرد ۹۰
رفته شکیبم همه بر باد و آه
تنگدلی غارت این خانه کرد ۹۱
پنجة خورشید سیهتاب بود
دوش مگر زلف ترا شانه کرد؟ ۹۲
شکرِ تزلزل که به پای فشار
خرمن امید مرا دانه کرد ۹۳
تاخت خیالت به دل داغدار
میرحشم میل سیه خانه کرد ۹۴
داغ ز جان سختی خویشم که باز
تیغ ترا زخمی دندانه کرد ۹۵
هیچ نگیرد به دل من قرار
آه، مرا یاد که دیوانه کرد؟ ۹۶
بس که تمنّای تو مغزم گداخت
کاسة سر را می و پیمانه کرد ۹۷
دشمنم از هم نتوانست ریخت
غارت من جلوة جانانه کرد ۹۸
داغ تمنّای تو در سینهام
جیب مرا رشک پری خانه کرد ۹۹
درد ترا در بدنم عمرها
هر سر مو شکر جداگانه کرد ۱۰۰
جوش زد امید تو در سینهام ۱۰۱
جلوهگه عکس شد آیینهام ۱۰۲
ما نه ز دریا نه ز کانیم ما
پهنتر از کون و مکانیم ما ۱۰۳
زادة افلاک و عناصر نئیم
شیرة روحیم و روانیم ما ۱۰۴
ریختة مُنخُل انجم نییم
بیختة جوهر جانیم ما ۱۰۵
اصل جهانیم و جهان فرع ماست
گر چه جداگانه جهانیم ما ۱۰۶
هر که نه آفاقی و نه انفسی است
نیک شناسد ز چه کانیم ما ۱۰۷
فرقة پردان خودآرا نییم
طایفة هیچ ندانیم ما ۱۰۸
شیخی ما شوخی در پرده است
پیر نماییم و جوانیم ما ۱۰۹
نغمة مطرب نشناسیم چیست
شیفتة آه و فغانیم ما ۱۱۰
لفظ خوش و معنی نازک وشیم
گنج دل و نقد زبانیم ما ۱۱۱
هر چه سرودیم گزافست و لاف
هیچ نه اینیم و نه آنیم ما ۱۱۲
نه که همینیم، همین هم نییم
راست بگوییم همانیم ما ۱۱۳
گرچه ضروریم به هر شیخ و شاب ۱۱۴
هیچ نیرزیم هوائیم و آب ۱۱۵
چون نفس از ناله به شور افکنیم
غلغله در نغمة صور افکنیم ۱۱۶
تا به هوای تو توان جان سپرد
زندگی خضر به دور افکنیم ۱۱۷
موسی دل را به تمنّا بریم
زلزله در سینة طور افکنیم ۱۱۸
وسعت جاه کی و ملک کیان
در بغل دیدة مور افکنیم ۱۱۹
طنطنهافکن چو به طی رونهیم
مرده حی گور به گور افکنیم ۱۲۰
دیدة نم دیده چو برهم زنیم
جلوة طوفان به تنور افکنیم ۱۲۱
وصف جمال تو به رضوان کنیم
غلغله در زمرة حور افکنیم ۱۲۲
از اثر نعرة مستانهای
ولوله در ملک شعور افکنیم ۱۲۳
وز طپش دل به هوای وصال
قصر فلک را به قصور افکنیم ۱۲۴
رخنه به بام فلک افتد ز بیم
چون به جهان گرد فتور افکنیم ۱۲۵
بیتو ز گل خار درآید به چشم
چون به چمن نام عبور افکنیم ۱۲۶
آتش مهر از دمم افسرده باد ۱۲۷
مشعل ماه از نفسم مرده باد ۱۲۸
یوسفم و چاه من این جاه من
خانة گرگست سر چاه من ۱۲۹
بی تو به هر سو که سفر میکنم
نیست کسی غیر تو همراه من ۱۳۰
آنکه زیاد تو نیاید به خویش
کیست به غیر از دل آگاه من؟ ۱۳۱
شکر وفاشان که زمن نگسلد
نالة من آه سحرگاه من ۱۳۲
تا ابدم گر تو دهی انتظار
باد دراز این ره کوتاه من ۱۳۳
فیض سبکروحی من چون حباب
بر سر دریا زده خرگاه من ۱۳۴
نیست گناهم که فتادم ز پا
بود مقدّر شده در راه من ۱۳۵
گر نکنم از تو گداییّ وصف
پس چه کنم از که کنم شاه من؟ ۱۳۶
گر به سرم سایه کنی تا ابد
مهر برد مایه ز درگاه من ۱۳۷
از شرف خاک در تست خضر
کاب بقا میبرد از چاه من ۱۳۸
چرخ ز عاجزکشی من خوش است
بیخبر افتاده ز خونخواه من ۱۳۹
شاه ولایت که کند چون مدد ۱۴۰
دهر فرو ریزم ازل تا ابد ۱۴۱
چون مدد از شاه ولایت برم
هر دو جهان را به حکایت برم ۱۴۲
چون شرفش جلوه کند در کلام
صد شرف از فیض روایت برم ۱۴۳
سدّ ابد سنگ ره من شود
گر ره مهرش به نهایت برم ۱۴۴
هر دو جهان محو شود در صریح
نام ترا گر به کنایت برم ۱۴۵
از نم خلقش به جهان قطرهای
تا ابد از بهر کفایت برم ۱۴۶
من چه بگویم که ز بحر کفش
فیض کرم تا به چه غایت برم ۱۴۷
پادشهی کز در او تا به حشر
هر چه برم جمله عنایت برم ۱۴۸
از کتب مُنزّله در وصل او
تا به ابد سوره و آیت برم ۱۴۹
ذرّهای از مهر رخش در فرنگ
بس بود ار بهر هدایت برم ۱۵۰
خاک در او ندهم گر به فرض
دهر ولایت به ولایت برم ۱۵۱
ای فلک از جور نترسی که من
بر در شه از تو شکایت برم؟ ۱۵۲
آنکه فرو ریخته زو برگ کفر ۱۵۳
زندگی دینِ خدا مرگِ کفر ۱۵۴
مدح تو چون جلوهفشانی کند
صفحة مهتاب کتانی کند ۱۵۵
ذوق مدیحت به دل از اضطراب
موج نفس را خفقانی کند ۱۵۶
مهر تو بر دل چو دهد طرح داغ
هر سر مو لالهستانی کند ۱۵۷
ذوق رهت گر نفزاید نشاط
ریگ چرا رقص روانی کند ۱۵۸
گاه تماشای جمالت به دل
هر مژه پیغام زبانی کند ۱۵۹
بیم نهیب تو چو برگ خزان
رنگ فلک را یرقانی کند ۱۶۰
یک دو سحر بگذری از آفتاب
با تو اگر اسبدوانی کند ۱۶۱
وصف سمند تو به خاطر گذشت
زان قلمم شوخ بیانی کند ۱۶۲
فیالمثل ار جلوه کند در ضمیر
نرمتر از راز نهانی کند ۱۶۳
در ازلش هی نتوان زد مباد
تا به ابد گرمعنانی کند ۱۶۴
در صف میدان زهنرها که هست
هر چه به خاطر گذرانی کند ۱۶۵
من چه بگویم که چهها میکنی ۱۶۶
هر چه کنی جمله به جا میکنی ۱۶۷
صاحب من سرور و مولای من
داغ غمت زیب سراپای من ۱۶۸
وی شده امروز من از مهر تو
آینة صورت فردای من ۱۶۹
بسکه ز سودای تو بالیدهام
در دو جهان تنگ بود جای من ۱۷۰
تا شدهام زنده به مهرت شدست
جامة جان تنگ به بالای من ۱۷۱
تا به رهت جلوهکنان میروم
خار گلستان شده در پای من ۱۷۲
دور فلک را ز فروزندگی
داغ کند حسرت شبهای من ۱۷۳
پیش رخت تیره شود آفتاب
در نظر دیدة بینای من ۱۷۴
بحر صفت موج به خود میزنم
در طلب گوهر یکتای من ۱۷۵
علم تو بس در نفس روزگار
دانة مرغ دل دانای من ۱۷۶
وصف تو کامی ز بیابان دهد
آب لب تشنة گویای من ۱۷۷
قطرهام اما چو بجوشم به مهر
چرخ بود موجة دریای من ۱۷۸
دست فلک بسته یداللّهیت ۱۷۹
چرخ زبون اسداللّهیت ۱۸۰
چرخ که با دور زمان میرود
در ره او چرخزنان میرود ۱۸۱
رفت و ز پی میرودش روزگار
گله به دنبال شبان میرود ۱۸۲
گر نبود مایة مهرش به حشر
سود دو عالم به زیان میرود ۱۸۳
تا در او دید به جایی نرفت
دل که جهان تا به جهان میرود ۱۸۴
جز سخن مهر تو یارب مباد
هر چه دلم را به زبان میرود ۱۸۵
دارم از الطاف تو هر چیز هست
لیک سخن در دل و جان میرود ۱۸۶
زانکه به یاد درت از خویشتن
دل شد و جان نیز روان میرود ۱۸۷
در ازل از ذوق تمنّای تو
رفت دل از خویش و همان میرود ۱۸۸
نالهام از شوق درت بر فلک
میرود و نازکنان میرود ۱۸۹
هر نفسم از جگر آتشین
ناله ز دنبال فغان میرود ۱۹۰
رحم کن آخر که اسیر ترا
تاب ز دل رفت و توان میرود ۱۹۱
چند بنالی ز غم ای پرنفس ۱۹۲
سوختم از درد تو فیّاض بس ۱۹۳
باز دل از هر دو جهان پر شدست ۱
رفت که دل بود و زبانم نبود
هر سر مویم ز زبان پر شدست ۲
تا به من آن خانهنشین دوست شد
خانهام از دشمن جان پر شدست ۳
گر دو جهان سود نمایم چه سود
چون دل و جانم ز زیان پر شدست ۴
چون نه مکانیّ و نه کونیست دوست
کیست کزو کون و مکان پر شدست؟ ۵
گردی و امروز تهی شیشهاند
چیست کزو ظرف زمان پر شدست ۶
ماضی و مستقبل اگر فارغند
از چه قدح جرعة آن پر شدست ۷
دایره در دایره چندین چه بود
چون دل مرکز ز میان پر شدست ۸
بحر تهی کاسهتر از قطره است
گر چه کران تا به کران پر شدست ۹
قالبم از روح تهی کیسه ماند
تا که از آن روح روان پر شدست ۱۰
جوش زمین باز بر افلاک شد ۱۱
خانهام از خانهنشین پاک شد ۱۲
یک سر مو بینفس هوش نیست
من چه بگویم که ترا گوش نیست ۱۳
منّت آغوش کشیدم ولی
آنکه در آغوش در آغوش نیست ۱۴
روز بروزم ز فزونیست کار
امشب من کم ز شب دوش نیست ۱۵
گر چه ز آلایش یادم بریست
از من آلوده فراموش نیست ۱۶
گرچه زبان نیست که نامت برم
یک سر مویم ز تو خاموش نیست ۱۷
مرده دلم ماتم دل لازم است
بخت بدم هرزه سیهپوش نیست ۱۸
با همه افسردگی دایمی
ذرّهای از من تهی از جوش نیست ۱۹
دامن اسباب برافشاندهام
بار بود خانه که بر دوش نیست ۲۰
چوش دلم ناز فلک برنداشت
دیگ مرا حاجت سرپوش نیست ۲۱
لطف نباشد ستمش هم خوشست
کام مرا نیش کم از نوش نیست ۲۲
چرخ به کینم چه کمان میکشد؟
این هوس اندازة بازوش نیست ۲۳
وه که دگر پر شده از حرف من ۲۴
دفتر دریا دل کم ظرف من ۲۵
دست مرا حسرت دامان مباد
درد من آلودة درمان مباد ۲۶
آنچه درو چرخ فلک عاجزست
مشکل عشق است که آسان مباد ۲۷
هیچ دلی همچو دل جمع من
در سر زلف تو پریشان مباد ۲۸
پرتو خورشید پریشانیم
بر سر من سایة سامان مباد ۲۹
دهر خرابست ز تعمیر چرخ
گله به تدبیر نگهبان مباد ۳۰
روزن خورشید پر از دود شد
ذرّه تمنّایی جولان مباد ۳۱
در گرو کشتی نوح است چرخ
چشم ترم را سر طوفان مباد ۳۲
فرصت آن نیست که بر سر زنم
دست، بدآموز گریبان مباد ۳۳
چند خلد خار به چشمم ز رشک!
دامن آیینه گلستان مباد ۳۴
جز به ستم کش نرسد جور چرخ
گوی به اندازة چوگان مباد ۳۵
میکُشدم یاد وفاهای خویش
هیچکس از کرده پشیمان مباد ۳۶
لطف توام پیشِ تأسّف فکند ۳۷
مهر پدر گرگ به یوسف فکند ۳۸
چون غم هجر تو ادا میکنم
گریه جدا، ناله جدا میکنم ۳۹
گریه ز دنبال گره میکند
هر نفسِ ناله که وا میکنم ۴۰
هست گل بوسة خاک دری
خنده که بر آب بقا میکنم ۴۱
از در او گر به بهشتم برند
میروم و رو به قفا میکنم ۴۲
رفتی و من آنچه نکردم چههاست
کاش بیائی که چهها میکنم ۴۳
میکشم از یاد قدت نالهای
پیرهن سرو قبا میکنم ۴۴
با تو چو دم میزنم از اتّحاد
خویشتن از خویش جدا میکنم ۴۵
مهر ترا می برم آخر به خاک
وعدة دیرینه وفا میکنم ۴۶
تربت خود را زنم اشک خویش
باغچة مهر گیا میکنم ۴۷
من نیم آن کس که ستیزد به کس
درد دلست اینکه ادا میکنم ۴۸
هر که به دشنام نوازد مرا
تا ابدش شکر دعا میکنم ۴۹
مردم و دل غرق تن آسانی است ۵۰
این چه گرانی چه گرانجانی است؟ ۵۱
باز دل از لطف تو مغرور شد
راه ز نزدیک شدن دور شد ۵۲
دل به وصال تو تسلّی نشست
حیف ز ویرانه که معمور شد ۵۳
دم زدم از مهر رخت ذرّهوار
هر نفسم همنفس حور شد ۵۴
آینهام پیش نفس داشتند
مشرق آیینه پر از نور شد ۵۵
هجر توام دلزده از وصل کرد
لقمهام از بینمکی شور شد ۵۶
نام اجل چون نبرد دل زمن؟
جدول باغم که لب گور شد ۵۷
سبزة این دشت چها میکشد
دُردی دن بود که انگور شد ۵۸
کاسة چین شد سر فغفور و باز
کاسة چینی سر فغفور شد شد ۵۹
رو به بیابان شعورم فتاد
جادة از خود شدنم دور شد ۶۰
زخمی شمشیر جراحت نیم
خونی من مرهم کافور شد ۶۱
از ازلم تا به ابد یک دم است
دهرِ فراخم نفسِ مور شد ۶۲
قطرگیم بانک به دریا زند ۶۳
موج ثرایم به ثریّا زند ۶۴
سنگ به ناموس مدارا زدم
شیشه شدم بر صف خارا زدم ۶۵
شیوة آداب کجا من کجا؟
راه درازست به پهنا زدم ۶۶
منّت کشتی غم اسباب داشت
رخت برافکنده به دریا زدم ۶۷
موج سبکسیر به دریا نزد
سینه که من بر دل خارا زدم ۶۸
شوخی من رخش جلو داده بود
من سرش از گرم روی وازدم ۶۹
گوی به چوگان نتوان زد چنین
این سرپایی که به دنیا زدم ۷۰
بس سر افراخته در خاک کرد
تاج کیانی که منش پا زدم ۷۱
نشئه تجریدِ دماغم رساست
جرعهای از جام مسیحا زدم ۷۲
با علم ناله درین تیره شب
قافلة دشت تمنّا زدم ۷۳
هیچکس از بیم جوابم نداد
حلقه که من بر در غوغا زدم ۷۴
چشم فرو بسته شدم پیش دوست
کوس لمن ملک تماشا زدم ۷۵
هر که چو من مست و پریشان شود ۷۶
دیده فرو بندد و حیران شود ۷۷
هیچکسی را خبر از یار نیست
این خبرم بس که خبردار نیست ۷۸
زان همه هوشم که جهان غافلند
خواب حرامست چو بیدار نیست ۷۹
یک کس از احرام نیامد برون
بر در این کعبه مگر بار نیست ۸۰
رخصت نظّارة دیدار دوست
هست ولی قدرت دیدار نیست ۸۱
طفل سبقخوان فراموشیم
درس مرا حاجت تکرار نیست ۸۲
وه که به بیکاری من در جهان
بال و پر مرغ گرفتار نیست ۸۳
هان نزنی طعنة بیکاریم!
زانکه چو بیکاری من کار نیست ۸۴
عجز من و سرکشی من بلاست
کس عبثم در پی آزار نیست ۸۵
ما به سبکروحی خود میپریم
پرچه برآریم! که در کار نیست ۸۶
کس نتوانست پی ما گرفت
شوخی ما شوخی دستار نیست ۸۷
مفت طبیبان مسیحا نفس
گر غم ما را سر اظهار نیست ۸۸
گرنه طبیبم غم بازار داشت
با من و بیکاری من کار داشت ۸۹
عشق بتان در دل ما خانه کرد
سیل دگر روی به ویرانه کرد ۹۰
رفته شکیبم همه بر باد و آه
تنگدلی غارت این خانه کرد ۹۱
پنجة خورشید سیهتاب بود
دوش مگر زلف ترا شانه کرد؟ ۹۲
شکرِ تزلزل که به پای فشار
خرمن امید مرا دانه کرد ۹۳
تاخت خیالت به دل داغدار
میرحشم میل سیه خانه کرد ۹۴
داغ ز جان سختی خویشم که باز
تیغ ترا زخمی دندانه کرد ۹۵
هیچ نگیرد به دل من قرار
آه، مرا یاد که دیوانه کرد؟ ۹۶
بس که تمنّای تو مغزم گداخت
کاسة سر را می و پیمانه کرد ۹۷
دشمنم از هم نتوانست ریخت
غارت من جلوة جانانه کرد ۹۸
داغ تمنّای تو در سینهام
جیب مرا رشک پری خانه کرد ۹۹
درد ترا در بدنم عمرها
هر سر مو شکر جداگانه کرد ۱۰۰
جوش زد امید تو در سینهام ۱۰۱
جلوهگه عکس شد آیینهام ۱۰۲
ما نه ز دریا نه ز کانیم ما
پهنتر از کون و مکانیم ما ۱۰۳
زادة افلاک و عناصر نئیم
شیرة روحیم و روانیم ما ۱۰۴
ریختة مُنخُل انجم نییم
بیختة جوهر جانیم ما ۱۰۵
اصل جهانیم و جهان فرع ماست
گر چه جداگانه جهانیم ما ۱۰۶
هر که نه آفاقی و نه انفسی است
نیک شناسد ز چه کانیم ما ۱۰۷
فرقة پردان خودآرا نییم
طایفة هیچ ندانیم ما ۱۰۸
شیخی ما شوخی در پرده است
پیر نماییم و جوانیم ما ۱۰۹
نغمة مطرب نشناسیم چیست
شیفتة آه و فغانیم ما ۱۱۰
لفظ خوش و معنی نازک وشیم
گنج دل و نقد زبانیم ما ۱۱۱
هر چه سرودیم گزافست و لاف
هیچ نه اینیم و نه آنیم ما ۱۱۲
نه که همینیم، همین هم نییم
راست بگوییم همانیم ما ۱۱۳
گرچه ضروریم به هر شیخ و شاب ۱۱۴
هیچ نیرزیم هوائیم و آب ۱۱۵
چون نفس از ناله به شور افکنیم
غلغله در نغمة صور افکنیم ۱۱۶
تا به هوای تو توان جان سپرد
زندگی خضر به دور افکنیم ۱۱۷
موسی دل را به تمنّا بریم
زلزله در سینة طور افکنیم ۱۱۸
وسعت جاه کی و ملک کیان
در بغل دیدة مور افکنیم ۱۱۹
طنطنهافکن چو به طی رونهیم
مرده حی گور به گور افکنیم ۱۲۰
دیدة نم دیده چو برهم زنیم
جلوة طوفان به تنور افکنیم ۱۲۱
وصف جمال تو به رضوان کنیم
غلغله در زمرة حور افکنیم ۱۲۲
از اثر نعرة مستانهای
ولوله در ملک شعور افکنیم ۱۲۳
وز طپش دل به هوای وصال
قصر فلک را به قصور افکنیم ۱۲۴
رخنه به بام فلک افتد ز بیم
چون به جهان گرد فتور افکنیم ۱۲۵
بیتو ز گل خار درآید به چشم
چون به چمن نام عبور افکنیم ۱۲۶
آتش مهر از دمم افسرده باد ۱۲۷
مشعل ماه از نفسم مرده باد ۱۲۸
یوسفم و چاه من این جاه من
خانة گرگست سر چاه من ۱۲۹
بی تو به هر سو که سفر میکنم
نیست کسی غیر تو همراه من ۱۳۰
آنکه زیاد تو نیاید به خویش
کیست به غیر از دل آگاه من؟ ۱۳۱
شکر وفاشان که زمن نگسلد
نالة من آه سحرگاه من ۱۳۲
تا ابدم گر تو دهی انتظار
باد دراز این ره کوتاه من ۱۳۳
فیض سبکروحی من چون حباب
بر سر دریا زده خرگاه من ۱۳۴
نیست گناهم که فتادم ز پا
بود مقدّر شده در راه من ۱۳۵
گر نکنم از تو گداییّ وصف
پس چه کنم از که کنم شاه من؟ ۱۳۶
گر به سرم سایه کنی تا ابد
مهر برد مایه ز درگاه من ۱۳۷
از شرف خاک در تست خضر
کاب بقا میبرد از چاه من ۱۳۸
چرخ ز عاجزکشی من خوش است
بیخبر افتاده ز خونخواه من ۱۳۹
شاه ولایت که کند چون مدد ۱۴۰
دهر فرو ریزم ازل تا ابد ۱۴۱
چون مدد از شاه ولایت برم
هر دو جهان را به حکایت برم ۱۴۲
چون شرفش جلوه کند در کلام
صد شرف از فیض روایت برم ۱۴۳
سدّ ابد سنگ ره من شود
گر ره مهرش به نهایت برم ۱۴۴
هر دو جهان محو شود در صریح
نام ترا گر به کنایت برم ۱۴۵
از نم خلقش به جهان قطرهای
تا ابد از بهر کفایت برم ۱۴۶
من چه بگویم که ز بحر کفش
فیض کرم تا به چه غایت برم ۱۴۷
پادشهی کز در او تا به حشر
هر چه برم جمله عنایت برم ۱۴۸
از کتب مُنزّله در وصل او
تا به ابد سوره و آیت برم ۱۴۹
ذرّهای از مهر رخش در فرنگ
بس بود ار بهر هدایت برم ۱۵۰
خاک در او ندهم گر به فرض
دهر ولایت به ولایت برم ۱۵۱
ای فلک از جور نترسی که من
بر در شه از تو شکایت برم؟ ۱۵۲
آنکه فرو ریخته زو برگ کفر ۱۵۳
زندگی دینِ خدا مرگِ کفر ۱۵۴
مدح تو چون جلوهفشانی کند
صفحة مهتاب کتانی کند ۱۵۵
ذوق مدیحت به دل از اضطراب
موج نفس را خفقانی کند ۱۵۶
مهر تو بر دل چو دهد طرح داغ
هر سر مو لالهستانی کند ۱۵۷
ذوق رهت گر نفزاید نشاط
ریگ چرا رقص روانی کند ۱۵۸
گاه تماشای جمالت به دل
هر مژه پیغام زبانی کند ۱۵۹
بیم نهیب تو چو برگ خزان
رنگ فلک را یرقانی کند ۱۶۰
یک دو سحر بگذری از آفتاب
با تو اگر اسبدوانی کند ۱۶۱
وصف سمند تو به خاطر گذشت
زان قلمم شوخ بیانی کند ۱۶۲
فیالمثل ار جلوه کند در ضمیر
نرمتر از راز نهانی کند ۱۶۳
در ازلش هی نتوان زد مباد
تا به ابد گرمعنانی کند ۱۶۴
در صف میدان زهنرها که هست
هر چه به خاطر گذرانی کند ۱۶۵
من چه بگویم که چهها میکنی ۱۶۶
هر چه کنی جمله به جا میکنی ۱۶۷
صاحب من سرور و مولای من
داغ غمت زیب سراپای من ۱۶۸
وی شده امروز من از مهر تو
آینة صورت فردای من ۱۶۹
بسکه ز سودای تو بالیدهام
در دو جهان تنگ بود جای من ۱۷۰
تا شدهام زنده به مهرت شدست
جامة جان تنگ به بالای من ۱۷۱
تا به رهت جلوهکنان میروم
خار گلستان شده در پای من ۱۷۲
دور فلک را ز فروزندگی
داغ کند حسرت شبهای من ۱۷۳
پیش رخت تیره شود آفتاب
در نظر دیدة بینای من ۱۷۴
بحر صفت موج به خود میزنم
در طلب گوهر یکتای من ۱۷۵
علم تو بس در نفس روزگار
دانة مرغ دل دانای من ۱۷۶
وصف تو کامی ز بیابان دهد
آب لب تشنة گویای من ۱۷۷
قطرهام اما چو بجوشم به مهر
چرخ بود موجة دریای من ۱۷۸
دست فلک بسته یداللّهیت ۱۷۹
چرخ زبون اسداللّهیت ۱۸۰
چرخ که با دور زمان میرود
در ره او چرخزنان میرود ۱۸۱
رفت و ز پی میرودش روزگار
گله به دنبال شبان میرود ۱۸۲
گر نبود مایة مهرش به حشر
سود دو عالم به زیان میرود ۱۸۳
تا در او دید به جایی نرفت
دل که جهان تا به جهان میرود ۱۸۴
جز سخن مهر تو یارب مباد
هر چه دلم را به زبان میرود ۱۸۵
دارم از الطاف تو هر چیز هست
لیک سخن در دل و جان میرود ۱۸۶
زانکه به یاد درت از خویشتن
دل شد و جان نیز روان میرود ۱۸۷
در ازل از ذوق تمنّای تو
رفت دل از خویش و همان میرود ۱۸۸
نالهام از شوق درت بر فلک
میرود و نازکنان میرود ۱۸۹
هر نفسم از جگر آتشین
ناله ز دنبال فغان میرود ۱۹۰
رحم کن آخر که اسیر ترا
تاب ز دل رفت و توان میرود ۱۹۱
چند بنالی ز غم ای پرنفس ۱۹۲
سوختم از درد تو فیّاض بس ۱۹۳
قالب: ترکیب بند
تعداد ابیات: ۱۷۹
۱۸۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۱ - ترکیببند در منقبت مولانا امیرالمؤمنین علی علیهالسلام و وداع با خاک نجف
گوهر بعدی:شمارهٔ ۳ - ترکیببند در رثای حضرت سیدالشهدا (ع)
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.