۱۰۲ بار خوانده شده

شمارهٔ ۴۱

ارباب جود را کف گوهرفشان نماند
دست گشاده‌ای به محیط دکان نماند

در روزگار ما ز سخاوت نشان نماند
از همت بلند اثر در جهان نماند
یک سرو در سراسر این بوستان نماند

تا جغد طینتان به فضای چمن شدند
چون سبزه سایه پرور سرو سمن شدند

گلها ز بس که همدم زاغ و زغن شدند
مرغان نغمه سنج جلای وطن شدند
جز بیضه شکسته درین آشیان نماند

از اهل نماند درین خاکدان نشان
بستند آب و آئینه رخت خود از میان

خورشید گفت وقت وداعش به آسمان
روشندلان چو برق گذشتند از جهان
خاکستری به جان ازین کاروان نماند

از دیده بصیرت ما خواب شد روان
ابیات از سفینه چو سیماب شد روان

تحریر از صحیفه چو خوناب شد روان
از چشم سرمه دار دوات آب شد روان
شیرین زبانی قلم نکته دان نماند

ای سیدا تو دل به مقام نجات کش
پای از مکان طایفه بی ثبات کش

چون خضر رخت خویش به آب حیات کش
صایب زبان خامه به کام دوات کش
امروز چون سخن طلبی در جهان نماند
اگر سوالی داری، اینجا بپرس.
این گوهر را بشنوید

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۴۰
گوهر بعدی:شمارهٔ ۴۲
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.