هوش مصنوعی: این متن شعری است که در آن شاعر به بیان هنر و صنعت خود در ساخت تاج‌های زیبا و منحصر به فرد می‌پردازد. او از شاه و دیگر بزرگان می‌خواهد که به هنر او توجه کنند و از او حمایت کنند. شاعر همچنین به بیان مشکلات و ناملایماتی که در راه هنر خود با آن‌ها مواجه شده است، می‌پردازد و از بی‌عدالتی‌هایی که در حق او روا داشته شده، شکایت می‌کند. در ادامه، شاعر به ستایش عدالت و شوکت شاه می‌پردازد و از او می‌خواهد که به هنر و صنعت او توجه کند.
رده سنی: 16+ این متن به دلیل استفاده از مفاهیم پیچیده‌ی ادبی، انتقادات اجتماعی و اشارات به مسائل هنری و صنعتی، برای مخاطبانی مناسب است که از درک و تجربه‌ی کافی برای تحلیل این مفاهیم برخوردار باشند. همچنین، برخی از اشارات و انتقادات موجود در متن ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد.

در گله گزاری و ستایش

اهل دارالعباده غیر از شاه
کش خدا دارد از گزند نگاه ۱

کیمیای حیات خسته دلان
خوی زدای جبین منفعلان ۲

چشم حلمش خطای پوش همه
بانگ منعش برون ز گوش همه ۳

دارم از بله تا به دانشمند
به طریق ادب سؤالی چند ۴

اولا یک سؤالم این ز شماست
که بگویید اختراع کجاست ۵

که هنرمندی افسری سازد
نه به طرحی که دیگری سازد ۶

افسری از زرش عصابه و ترک
خیره زو چشم عقل و دیدهٔ درک ۷

کرده پیرایه‌اش ز گوهر و در
از درش گوش هوشمندان پر ۸

طرح آن اختراع طبع سلیم
نه به اندام تاج‌های قدیم ۹

برد آن را برون ز مجلس شاه
ایستاده که کی بیابد راه ۱۰

چون شود بخت یار و یابد بار
کارش افتد به عرض صنعت کار ۱۱

فرصت عرض آن هنر یابد
اندکی راه بیشتر یابد ۱۲

آورد نا گه از صف بالا
پیش بهر شکست آن کالا ۱۳

تاج دوزی به رسم همکاری
تاجی از تاج های بازاری ۱۴

نه که تاج نوی ، کهن تاجی
ترک آن هر یکی ز حلاجی ۱۵

پاره‌ای شال و پاره‌ای مخمل
شال آن خوب و مخملش مهمل ۱۶

بوریا با حریر پیوسته
بر هم از لیف پاره‌ای بسته ۱۷

کرده محکم بر او به موی دمی
سخت خرمهره‌ای به پاردمی ۱۸

مهره‌ای را که برده نکبتیی
هر یک از ته بساط محنتیی ۱۹

دوخته بی‌مناسبت هر سوش
که منم اوستاد تاج فروش ۲۰

هست تاج مرصعی تاجم
می‌فروشم به شه که محتاجم ۲۱

اول این تاج را ببیند شاه
زانکه تاجی‌ست سخت خاطر خواه ۲۲

پادشاهان هند این افسر
می‌خریدند سد برابر زر ۲۳

من ندادم که مفت و ارزان بود
قیمتش سد برابر آن بود ۲۴

خرد از صنعتش فرو ماند
هر که این جنس دوخت ، او داند ۲۵

چون که تعریف آن به جای آرد
نظر از جمع زیر پای آرد ۲۶

گوید ای مرد تاج زر پیرای
که چو کفشی فتاده در ته پای ۲۷

ما نمودیم کار و حرفت خویش
تو بیا و بیار صنعت خویش ۲۸

نوبت تست ، کار خود بنمای
تاج گوهر نگار خود بنمای ۲۹

کاین بزرگان هنر شناسانند
ناقدانند و زر شناسانند ۳۰

واقفان دقایق هنرند
هر یکی بهتر از یکی دگرند ۳۱

او در این گفت و گوی خاطر جمع
که دگرها چو دود و اوست چو شمع ۳۲

وه چه شمعی که آفتاب منیر
پیش او جمله همچو ذره حقیر ۳۳

واقف رنج هر سخن سنجی
عقده دان طلسم هر گنجی ۳۴

سر ز آداب دانی اندر پیش
او به تعریف تاج کهنهٔ خویش ۳۵

ریش کرده سفید و اینش هوش
که کجا شاه و کهنه تاج فروش ۳۶

آن که از تاج زر نماید عار
با چنان تاج کهنه‌ایش چه کار ۳۷

زین سؤالم که رفت چیست جواب
زو بنالم نخست یا ز اصحاب ۳۸

همه قادر به منع او بودید
هیچ منعش چرا نفرمودید ۳۹

مدعا زین چه بود حیرانم
خود بگویید ، من نمی‌دانم ۴۰

ای سخن را قبول و رد ز شما
خوبیش از شما و بد ز شما ۴۱

هیزم از اتفاقتان سندل
بوریا ز التفاتتان مخمل ۴۲

زند راگر به لطف بنوازند
حکم فرمای مصحفش سازند ۴۳

لیکن این سیمیاست محض نمود
گر نمودش بود ندارد بود ۴۴

قلب ماهیت از شما ناید
آنچه آید ز سر ، ز پا ناید ۴۵

ریش و دستار نکته دان نبود
این محک جز به جیب جان نبود ۴۶

محک جان به دست هر کس نیست
نقد جیب قبای اطلس نیست ۴۷

نفس ظاهر که در برون در است
کی ز حال درونیش خبر است ۴۸

مور در چاه کی خبر دارد
که ستاره کجا گذر دارد ۴۹

پر سیمرغ بر دهد مگرت
که شود اوج قاف پی سیرت ۵۰

پشه نازد بدین که پر دارد
لیک عنقا پری دگر دارد ۵۱

کی به عنقا رسی تو با مگسی
پر عنقا بجوی تا برسی ۵۲

صعوه کز باز اخذ بال کند
پر خود نیز پایمال کند ۵۳

نیست چون فر و زور بال گشای
گو به خود بند پشه بال همای ۵۴

من به خود برنبسته‌ام این بال
که ز اوج اوفتم شوم پامال ۵۵

این پری را که من برآوردم
با خود از جای دیگر آوردم ۵۶

طایر فطرتم بلند پر است
جای پروازگاه من دگر است ۵۷

گر تو بر اوج من گذر یابی
همه عیب مرا هنر یابی ۵۸

تو چه دانی به زیر سقف سرای
که برون تا کجاست سیر همای ۵۹

تو همین سقف خانه بینی و بس
کش پرد پشه در هوا ومگس ۶۰

نی نی آنسوی سقف جایی هست
قلهٔ قاف را هوایی هست ۶۱

اوج پروازم ار بود انصاف
هست قایم مقام قلهٔ قاف ۶۲

این ریاحین ز قاف روید و بس
کش نیاری تو در شمارهٔ خس ۶۳

طوبی آن نخل باغ رضوانی
نشود خس گرش تو خس خوانی ۶۴

سدره کش عرش منتها گردد
کی به نقص کسی گیا گردد ۶۵

تو تیر بر درخت سدره زنی
لیک ترسم که بیخ خود فکنی ۶۶

می‌بری بیخ و بر سر شاخی
سخت بر قصد خویش گستاخی ۶۷

گردنی کاو به تیغ جنگ کند
بر گلو راه لقمه تنگ کند ۶۸

سوی بالا کند چو دود گریز
دست سیلی زنان آتش تیز ۶۹

مرو این راه کاین ره خونخوار
حرب پای تهی‌ست با سر مار ۷۰

شعله را تیغ تیز و تو مسکین
مرد برفین و جوشن مومین ۷۱

ترسمت شعله بنگری و ز بیم
بول بر خود کنی تو مرد سلیم ۷۲

هول این حربگاه روحانی
تا نیایی به حرب کی دانی ۷۳

ظل بکتاش بیگ تا جاوید
باد چون چتر بر سر خورشید ۷۴

لامکان عرض عرصه گاهش باد
چرخ و انجم صف سپاهش باد ۷۵

بر کمر آفتاب قرص زرش
قبهٔ سیم ماه بر سپرش ۷۶

سلطنت در ثنای شوکت او
عاشق خدمت عدالت او ۷۷

آنکه در کینش استوار آید
تن بی‌سر به پای دار آید ۷۸

چون گره زد به گوشه ابرو
دل گردان گریز دار پهلو ۷۹

زهر چشمش به غایتی قتال
که کشد گر گذر کند به خیال ۸۰

خنده چون از لبش پدید شود
شام ماتم صباح عید شود ۸۱

در بساطی که او جدل خواهد
چون اجل رخصت عمل خواهد ۸۲

نیزه‌اش تا سری بجنباند
یک جهان جسم بی‌روان ماند ۸۳

آن کمان را که جان دهد به خدنگ
چون کند چاشنی به عرصه جنگ ۸۴

زان صد اگر زه کمان آید
تیر بر سد هزار جان آید ۸۵

گر کمند افکند بر این ایوان
خمش افتد به گردن کیوان ۸۶

تیغ او نیمکش نگردیده
سر سد صف ز دوش غلتیده ۸۷

تیرش اندر کمان هنوز که مرگ
لشکری را نموده غارت برگ ۸۸

چابکیهاش گر بر آن دارد
کرهٔ باد زیر ران آرد ۸۹

کره‌ای آنچنان گسسته لگام
چون به نخجیر تازدش به دو گام ۹۰

در ره آرد کمان سخت و به تیر
زخم سازد دو جانب نخجیر ۹۱

شهسواری بدین سبکدستی
کس نیاید به عرصه هستی ۹۲

پایش اندر رکاب دولت باد
ابدش در عنان مدت باد ۹۳

ای به تو اعتماد جاویدم
پشت بر کوه از تو امیدم ۹۴

برگ امیدم از عنایت تست
نازش جانم از حمایت تست ۹۵

گله‌ای دارم از تو و گله‌ای
که نگنجد به هیچ حوصله‌ای ۹۶

گله‌ای دود در دماغم از آن
گله‌ای باد بر چراغم از آن ۹۷

گله‌ام این که دی به مجلس عام
که در او بود خلق شهر تمام ۹۸

زمره‌ای در شکست من بودند
جد نمودند و جهد فرمودند ۹۹

ناقصی را که پیش اهل کمال
جای ندهند جز به صف نعال ۱۰۰

جز دراین شهر ز اهل ایامش
نشنیده‌ست هیچکس نامش ۱۰۱

گر ورقها همه بگردانند
کافرم گر دو بیت از او خوانند ۱۰۲

عمری از فکر خویش را کشته
بسته بر هم ز شعر یک پشته ۱۰۳

پشته‌ای را که بسته از اشعار
کس نخواهد گشود جز عطار ۱۰۴

شعر خشکی که گر در آب افتد
ماهی از آب در سراب افتد ۱۰۵

بدل بارک الله و تحسین
معنی و لفظ را بر او نفرین ۱۰۶

بر منش حکم برتری دادند
به شکست منش فرستادند ۱۰۷

می‌توانستیش چو از جا جست
کش نشانی به یک اشاره دست ۱۰۸

از تو یک زهر چشم اگر دیدی
به خدا گر کسش دگر دیدی ۱۰۹

بود یک چین ابرو از تو بسش
که شود بسته در گلو نفسش ۱۱۰

گله چون نبودش دعا گویی
که نیرزد به چین ابرویی ۱۱۱

جاودان پادشاه و دولت شاه
شاه رحمت فزای زحمت کاه ۱۱۲

مسندش پایتخت بخشش و جود
همتش پادشاه ملک وجود ۱۱۳

دخل سد ملک خرج یک نفسش
بسته سیمرغ زله مگسش ۱۱۴

بر درش ایستاده دوش به دوش
هر طرف سد گدای مخمل پوش ۱۱۵

دست او را ز شغل زر باری
هیچگه کس ندیده بیکاری ۱۱۶

تا به احسان گشاده دارد دست
هرگز انگشت با کفش ننشست ۱۱۷

بسکه احسان اوست پیوسته
راه اغراق بر سخن بسته ۱۱۸

شاه دشمن گداز دوست نواز
هر دو را کار از او به سوز و به ساز ۱۱۹

دوست سوزی‌ست این که با من کرد
کار من بر مراد دشمن کرد ۱۲۰

چشم اینم نبود چون باشد
که ز من مدعی فزون باشد ۱۲۱

وه چه گفتم که مدعی نی نی
با من او را چه قدرت دعوی ۱۲۲

کیست او هر ندان بر نشناس
فرق ناکرده فربهی ز آماس ۱۲۳

من کیم نکته دان موی شکاف
سره و قلب دهر را صراف ۱۲۴

او اگر شیشه است من سنگم
او اگر آینه‌ست من زنگم ۱۲۵

تا رسیدم به او تباه شدم
تا گذشته بر او سیاه شدم ۱۲۶

کیست او خوش نشین خوش باشی
که فتد چون مگس به هر آشی ۱۲۷

کیستم من همای گردون پر
که نزد در هوای هر دون پر ۱۲۸

او اگر تیهوی‌ست من بازم
او اگر سحر شد من اعجازم ۱۲۹

هست تیهو زبون چنگل باز
سحر گم شد چو رو نمود اعجاز ۱۳۰

کیست او پیر پر کرشمه و ناز
از جوانانش چشم عرض نیاز ۱۳۱

من کیم گشته در جوانی پیر
از همه در نیاز ناز پذیر ۱۳۲

او اگر طامع خوش آمد گوست
طبع من قانع تغافل جوست ۱۳۳

اواگر هر زمان پی درویست
پیش من خرمن جهان به جوییست ۱۳۴

شاعر قانعم مجرد گرد
از همه چیز و از همه کس فرد ۱۳۵

دو جهان پیش من پشیزی نیست
هیچ چیزم به چشم چیزی نیست ۱۳۶

عار از صحبت جهان دارم
فخر از این خاک آستان دارم ۱۳۷

غرض من نه قیلغ و نه قباست
طعنهٔ شاعران دهر بلاست ۱۳۸

چون از این سرزنش بر آرم سر
که چو او بی ز من بود بهتر ۱۳۹

زهر بی‌لطفیی عجب خوردم
تو بمان جاودان که من مردم ۱۴۰

من که مشهور قاف تا قافم
می‌زنم لاف و می‌رسد لافم ۱۴۱

از در روم تا به هند و ختای
یادگاری بود ز من همه جای ۱۴۲

هست بر هر جریده‌ای نامم
گشته نامی سخن در ایامم ۱۴۳

نکته دانان اگر نو ، ار کهنند
همگی پیروان طرز منند ۱۴۴

در خراسان و در عراق منم
که نباشد عدیل در سخنم ۱۴۵

هر کجا فارسی زبانی هست
از منش چند داستانی هست ۱۴۶

هیچم از طبع بر زبان نگذشت
که به یک ماه در جهان نگذشت ۱۴۷

یک مسافر نیامد از جایی
که نبودش ز من تمنایی ۱۴۸

یا غزل جست‌یا قصیده من
کز تو ثبت است بر جریده من ۱۴۹

کرده مداحی تو مشهورم
اینهمه زان به خویش مغرورم ۱۵۰

غره زانم که مدح خوان توام
شهرتم این که در زمان توام ۱۵۱

ورنه من از کجا و از دعوی
صورتی چند جمله بی‌معنی ۱۵۲

آن کز و هست حیدری بهتر
نبرد نام شاعری بهتر ۱۵۳

ای به شوکت غیاث دولت و دین
عدل تو زیور شهور و سنین ۱۵۴

زنگ ظلم از زمین ز دودهٔ تست
در داد و دهش گشودهٔ تست ۱۵۵

کس در این دولت قوی پیوند
وز دو خونی ندید جز در بند ۱۵۶

زان به زندان سرای تنگ حباب
گشته محبوس باد بر سر آب ۱۵۷

که رود شب روانه در گلزار
برده شاخ شکوفه را دستار ۱۵۸

بسکه قهرت رود گسسته جلو
گر بود کیسه بر و گر شبرو ۱۵۹

دست آن یک وداع شانه کند
پای این یک ز ران کرانه کند ۱۶۰

جمریان را ز چوب تو بر و دوش
نایب دستگاه نیل فروش ۱۶۱

غضبت راز دار قهر خدای
مرگ پیشش به خاک ناصیه سای ۱۶۲

دست فرمان دهی قوی از تو
رسم انصاف را نوی از تو ۱۶۳

هر چه حکمت بر آن اشاره نمود
راه تبدیل گشت از آن مسدود ۱۶۴

نه غم از کم ، نه شادی از بیشت
هستی و نیستی یکی پیشت ۱۶۵

بهر مهمان و غیر مهمانت
هست گسترده دایمی خوانت ۱۶۶

خادم مطبخ تو آورده
بهر یک کس طعام ده مرده ۱۶۷

کرده خوانت ز فرط نعمت ناز
سیر چشم نیاز و دیده آز ۱۶۸

محک نقد حال قلب و سره
حال خوان صحیفهٔ بشره ۱۶۹

زمره پیرای نکته آرایان
منتها بین دوربین رایان ۱۷۰

میر عادل پناه دین و دول
عدل تو پاسبان ملک و ملل ۱۷۱

ای به عدلت عدیل نابوده
شهری از عدل و دادت آسوده ۱۷۲

ظلم از انصاف تو هزیمت کرد
به طریقی که کس ندیدش گرد ۱۷۳

گرد ظلمی نشسته بر رویم
که ندانم که چون فرو شویم ۱۷۴

گرد این غم ز روی خون بسته
دیده دریا شد و نشد شسته ۱۷۵

وه چه گردی که روی گردآلود
زیر این گرد غصه‌ام فرسود ۱۷۶

گرد دردی و گرد اندوهی
بار هر ذره‌ای از آن کوهی ۱۷۷

ناله فرماست کوه اندوهم
ناله چون نبودم مگر کوهم ۱۷۸

چون ننالم که لعل و سنگ یکیست
شهد را نرخ با شرنگ یکیست ۱۷۹

کاش بودی یکی چه گفتم آه
مشک را نیست قدر خاک سیاه ۱۸۰

جای در دیده کرده خاکستر
سرمه را کس نیاورد به نظر ۱۸۱

کفش بر سر نهند و پابر تاج
لعل سازند زیر دست زجاج ۱۸۲

بر مانند عندلیب از باغ
جای گلبانگ او دهند به زاغ ۱۸۳

سر تاووس کم ز پا دانند
بوم را بهتر از هما دانند ۱۸۴

ناف آهو به خاک جای دهند
فضلهٔ گربه‌اش به جای نهند ۱۸۵

تنگ سازند جا به پرتو شمع
کرم شب تاب آورند به جمع ۱۸۶

بحر زخار خشک گردانند
منجلابش به جای بنشانند ۱۸۷

کرده نسخ زبور را اثبات
بهر ترویج انکرالاصوات ۱۸۸

سخت بربسته دست و پای پلنگ
همچو شیرش دوانده موش به جنگ ۱۸۹

گر هژبر است چون فتاده به چاه
دست یابد بر او کمین روباه ۱۹۰

مرد کش دست و پاست در زنجیر
غالب آید بر او مخنث پیر ۱۹۱

فیل نر کاو به کو در افتاده
عاجز آید ز پشه‌ای ماده ۱۹۲

شیرم و بیشه‌ام نیستانی‌ست
که به هر نی هزار دستانی‌ست ۱۹۳

چه نیستان که نیشکر زاری
هر نیش توتی شکر باری ۱۹۴

نی و توتی یکی چه بلعجبی‌ست
عجمی نیست این سخن عربی‌ست ۱۹۵

سر این نکته نکته دان داند
این لغت صاحب بیان داند ۱۹۶

فهم این منطق سلیمانی
شاه می‌داند و تو می‌دانی ۱۹۷

می‌رسد حضرت سلیمان را
فهم کردن زبان مرغان را ۱۹۸

آن سلیمان که اسم اعظم هست
پیش نقش نگین او پا بست ۱۹۹

آن کزو اینچنین گهر سنجم
آن که بست این طلسم بر گنجم ۲۰۰

در نطقم چنین گشوده از اوست
زنگ آیینه‌ام زدوده از اوست ۲۰۱

آن که طبعم چو فرصتی دریافت
به ثنا گوییش دو اسبه شتافت ۲۰۲

آن که در مدح خوانیش علمم
عشق ورزد به مدح او قلمم ۲۰۳

شیرم و بر درش به بند درم
وقف آن آستانه گشته سرم ۲۰۴

غرشم این کلام هیبت زای
که ز هولش جهد هژبر از جای ۲۰۵

گوره خر هست آرمیده هنوز
شیر و غریدنش ندیده هنوز ۲۰۶

شیر را بند گر شود پاره
میرد از بیم گور بیچاره ۲۰۷

گریه بر حال آن گوزن اولی‌ست
که به شیران شرزه‌اش دعوی‌ست ۲۰۸

شاعران کیستند ، شیرانند
گرسنه خفته ، چشم سیرانند ۲۰۹

فارغ از فکر صید و بی‌صیدی
ایمن از ننگ قید و بی‌قیدی ۲۱۰

قیدها را همه گسسته ز خویش
لوح هستی خویش شسته ز خویش ۲۱۱

تنشان را ز شال عاری نه
و ز لباس زر افتخاری نه ۲۱۲

گر بود شال پاره می‌پوشند
گر بود خشک پاره می‌نوشند ۲۱۳

چه کنند اسب و استر رهوار
پای را باد قوت رفتار ۲۱۴

عیسی ار ره سپر به پا بودی
غم کاه خرش کجا بودی ۲۱۵

پای را ماندگی مباد که پای
بی جو و کاه هست ره پیمای ۲۱۶

ره روی کاو پیاده پوید راه
ندود هر طرف پی‌جو و کاه ۲۱۷

استر و اسب و خانه و اسباب
خس و خارند در ره سیلاب ۲۱۸

سیل چون از فراز شد به نشیب
کند از جایشان به نیم نهیب ۲۱۹

آنچه با ذات آمده‌ست نکوست
غیر از آن جملهٔ سبزهٔ لب جوست ۲۲۰

سبزهٔ طرف جو بود خرم
لیک تا جوی از آب دارد نم ۲۲۱

چون نم از سبزه باز گیرد پای
گلخنی را شود متاع سرای ۲۲۲

سبزی سبزه ذاتی ار بودی
نشدی شعله سیه دودی ۲۲۳

آب رویش نبردی آتش تیز
بخت سبزش نمی‌نمود گریز ۲۲۴

هر چه آن گاه هست و گاهی نیست
پیش عقلش زیاده راهی نیست ۲۲۵

به عوارض جماعتی نازند
که اسیران نعمت و نازند ۲۲۶

هر که همچون تو همتش عالی‌ست
فارغ از کیسهٔ پر و خالی‌ست ۲۲۷

کمی و بیش این سرای غرور
عاقلان بنگرند لیک از دور ۲۲۸

هر چه این نقشهای بیرونی‌ست
در کمی گاه و گه در افزونی‌ست ۲۲۹

طفل طبعان بر آن نظر دارند
بالغان دیده دگر دارند ۲۳۰

چشم سر حالت درون بیند
چشم سر خلعت برون بیند ۲۳۱

چشم سر جبه بیند و دستار
چشم سر قول بیند و کردار ۲۳۲

دیده سر درون دل نگرد
دیده سر برون گل نگرد ۲۳۳

بس از آن چشم و آب و گل بین هست
کم از این چشم نقش دل بین هست ۲۳۴

داد از این دیده‌های ظاهر بین
ریش و دستار و وضع شاعر بین ۲۳۵

ریش و دستار هر که به بینند
از همه شاعرانش بگزینند ۲۳۶

نادر عصر خویش خوانندش
پهلوی خویشتن نشانندش ۲۳۷

گوز خر گر جهد ز کون دهانش
آفرینها شود نثار بیانش ۲۳۸

سد قلم زن قلم به دست آیند
که ورقها بدان بیارایند ۲۳۹

لیک آن حشو را رقم کردن
نیست جز ظلم بر قلم کردن ۲۴۰

نه همین ظلم بر قلم باشد
بر مداد و ورق ستم باشد ۲۴۱

ظلم اندر جهان علم و عمل
وضع هر شیء بود به غیر محل ۲۴۲

وضع شیئی که آن به جا نبود
ضدعدل است و آن روا نبود ۲۴۳

حاکم عادلی و دانا دل
فارق معنی حق و باطل ۲۴۴

عدل باشد که من به صف نعال
جا کنم با هزار عقد ل ۲۴۵

خصم من کیسه پر ز مهرهٔ خر
بر سر صف نهد بساط هنر ۲۴۶

ظلم نبود که با چنان سخنی
که بود مهزل هر انجمنی ۲۴۷

ضدمن دست رد دراز کند
در نطق مرا فراز کند ۲۴۸

با وجود کمال پستی قدر
برود در صف سخن تا صدر ۲۴۹

مهره خر نهد به جای گهر
جای گوهر دهد به مهره خر ۲۵۰

نیست پوشیده کاین دو فعل قبیح
بود ظلم و چه ظلم ، ظلم صریح ۲۵۱

برمن این ظلم رفت ودر نظرت
منع ننمود طبع دادگرت ۲۵۲

نظر لطفت ار به من بودی
غیر بیرون انجمن بودی ۲۵۳

گر بدی حامی من الطافت
کی تغافل نمودی انصافت ۲۵۴

لب ز آزار رفته بستم و رفت
بر دل این نیشتر شکستم و رفت ۲۵۵

دور عدل تو باد پاینده
که کند خیر او در آینده ۲۵۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۵۶
کانال گوهرین در ایتا
۷۷۰
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:سرآغاز
گوهر بعدی:در ستایش ولی سلطان و بکتاش بیگ و قاسم بیگ
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.