هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی و حماسی است که به ستایش خداوند، عرش الهی، و مفاهیم بلند عرفانی مانند عشق، جاودانگی، و قدرت کلام میپردازد. همچنین، به مدح و ستایش شخصیتی با عنوان «اقبال» اشاره دارد که نماد قدرت، عدالت، و فضیلت است. شعر از عناصر طبیعت، اسطورهها، و مفاهیم فلسفی برای بیان مضامین خود استفاده میکند.
رده سنی:
18+
این متن به دلیل استفاده از مفاهیم عمیق عرفانی، فلسفی، و زبانی پیچیده، برای مخاطبان با درک ادبی و فکری بالاتر مناسب است. همچنین، برخی از اشارات فلسفی و استعارههای به کار رفته ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
شمارهٔ ۱ - مدح حسنخان شاملو
سبحان الله چه بارگاه است
این عرش مقدس اله است ۱
اینک دل کشتگان درین کوی
لبیکزنان و ربناگوی ۲
اینک جبریل دور و مهجور
همچون نفس مسیح رنجور ۳
اینک قدم فراخ دامان
نه گوی نموده بر گریبان ۴
اینک عدم حدوثپیما
یک قطره نه و گزاف دریا ۵
نینی سخنست و بارگاهش
کونین طلیعه سپاهش ۶
بسته کمر ادب ز هر سوی
صف صف گل روی عنبرین بوی ۷
شهریست بروین ملک افلاک
کوته ز آنجا کمند ادراک ۸
آنها سکان آن دیارند
ز آن بر دم قدسیان سوارند ۹
بی آن که سپهر خنه سازند
تا بنگه خاکیان بتازند ۱۰
تسخیر کنند ملک دل را
در رقص آرند آب و گل را ۱۱
و آنگه ز زبان علم فرازند
در غارت گوش و هوش تازند ۱۲
تازند سبکعنانتر از جان
از دست و زبان کرشمهافشان ۱۳
کردند هم از دوال اعجاز
در کوس سپهر غلغل انداز ۱۴
با این همه آب و رنگ شاهی
چون داغ خوشند با سیاهی ۱۵
با آن که شهان ملک گیرند
فرمانبر خامه دبیرند ۱۶
نه هر سخن این چنین شگرفست
این باده فزون ز ظرف حرفست ۱۷
حرفی دو سه پوچ چیده بر هم
چون از دم عیسوی زند دم؟ ۱۸
لفظی که چو از زبان زند جوش
از بیم سماع تب کند گوش ۱۹
آن معنی مرده راست تابوت
از خوان مسیح کی خورد قوت ۲۰
آنست سخن به کیش اعجاز
کز شاخ نفس چو کرد پرواز ۲۱
بر عرش ز کبریا نبیند
بر طارم لامکان نشیند ۲۲
شاهیست سخن ز خطه جان
بر باد سوار چون سلیمان ۲۳
بر درگهشاند صف صف از هوش
در دست کلید و حلقه در گوش ۲۴
هر دم فتحی کند بسامان
چون بخت جوان خانبن خان ۲۵
نوباوه نخل کامگاری
فرزند عزیز تاجداری ۲۶
آرایش مسند خراسان
تاج سر سرواران حسنخان ۲۷
بسم الله ده کتاب ادراک
دیباچه هفت جلد افلاک ۲۸
از نور کمال کامیابست
گویی فرزند آفتابست ۲۹
آموخته است از ملک خوی
یا خود ملکیست آدمی روی ۳۰
کوچک سن و در خرد بزرگست
آرایش دودمان ترکست ۳۱
با آن که پسین شمار هستیست
پیشین گل نوبهار هستیست ۳۲
لفظی که نفس به مدحش آراست
میراثخور لب مسیحاست ۳۳
شاداب دریست چشم بد دور
چشم صدفش ز نور معمور ۳۴
چندان که گمان بری ثمین است
آری زین بحر در چنین است ۳۵
دانی که چه بحر بحر احسان
فرمانده کشور خراسان ۳۶
مسنددار زمین اقبال
بر خاک درش جبین اقبال ۳۷
خانی که از آن جهان برین است
مسند آرای خان چین است ۳۸
ماهی است ز عالم الهی
پرورده آفتاب شاهی ۳۹
لیکن بدر است دایم این ماه
از همت نور اختر شاه ۴۰
فرزند چنان پدر چنین است
آن نقش نگین و این نگین است ۴۱
خاتم بینقش باصفا نیست
بیخاتم و نقش را بقا نیست ۴۲
بی بهره مباد تا جهان هست
زین خاتم و نقش ملک را دست ۴۳
اقبال به هر دو باد دلشاد
زین هر دو سپهر باد آباد ۴۴
وز دولتشان من و فصیحی
بخشیم مسیح را مسیحی ۴۵
ز آن گونه زنیم حلقه نور
کاین مهر شود ز رشک رنجور ۴۶
سازیم ز کیمیای اعجاز
از جوهر خاک گوهر راز ۴۷
و آنگه همه را به دست افکار
در موحتشان کنیم ایثار ۴۸
ای خنده آفتاب اقبال
وی جبهه فتح باب اقبال ۴۹
ای زبده دودمان دولت
وی مهد تو آسمان دولت ۵۰
پرورده شیر آفتابی
در عقل دبیر آفتابی ۵۱
دولت به تو در زمانه نازان
چو[ن] نحس به روی ماه کنعان ۵۲
زین پیش سپهر نوجوان بود
وین مهر چراغ آسمان بود ۵۳
اکنون که زمانه از تو طورست
خورشید چراغ مرده نورست ۵۴
از صبح کند سپهر فرتوت
از بهر چراغ مرده تابوت ۵۵
بخشای گناه این کهنپیر
برخیز و به التماس تقدیر ۵۶
کن تازه دل فسرده اش را
کن زنده چراغ مرده اش را ۵۷
چون زندگی از تو درپذیرد
از صرصر حشر هم نمیرد ۵۸
گردید ز تندباد احزان
گر طره دولتت پریشان ۵۹
آشفته مشو ز بخت زنهار
سریست زمانه را درین کار ۶۰
میخواست بدین طلسم جانکاه
سازد علمت ز شعله آه ۶۱
تا چون شه عشق سرفرازی
اقبال کند علم طرازی ۶۲
هرگز علمت نگون نگردد
آب طرب تو خون نگردد ۶۳
اینک ازل و ابد نشستند
در بندگی تو عهد بستند ۶۴
اینک علمی ز صبح آمال
برداشته آفتاب اقبال ۶۵
تا چون تو عنان به جنبش آری
وین مهر شود چو مه حصاری ۶۶
شبخون آرند بر حصارش
چون سایه کنند خاکسارش ۶۷
اقبال کمینه خادم تست
فتح و نصرت ملازم تست ۶۸
تو دیده دولتی و اینان
برگرد تو بسته صف چومژگان ۶۹
شد سکه ز انتظار نامت
خونریزتر از دم حسامت ۷۰
برخیز و سمند کن سبک پوی
از چهره سکه موج خون شوی ۷۱
چون خطبه ز تو ندارد القاب
در کام خطیب شد ز شرم آب ۷۲
ز آن پیش که گردد آب آذر
بندد کمری به کین منبر ۷۳
بشتاب و زلال خضر دریاب
از خطبه بنام سکه از آب ۷۴
شیر فلک پلنگ دندان
با خصم تو کرد رو به میدان ۷۵
دانند آنان که اهل رایند
تا زین دو کدام بر سر آیند ۷۶
میخواست زمانه پادشاهیت
کافکند به دودمان شاهیت ۷۷
کان را که به کعبه ره نمایند
از خلد دری برو گشایند ۷۸
چون در تو بس گرانبها بود
او را صدفی چنین سزا بود ۷۹
آنها که گهرشناس جاهند
وز رای مدبران راهند ۸۰
چون بهتر ازین صدف ندیدند
از بهر تو این صدف گزیدند ۸۱
زنهار سپاس این صدف گوی
زین بحر شمار خویش را جوی ۸۲
میباش چو طبع خود وفادار
از دست عنان مهر مگذار ۸۳
تا چون مهر این جهان بگیری
در یک یورش آسمان بگیری ۸۴
تا هست زمانه کام و ناکام
با دشمن و دوست توسن و رام ۸۵
خنگت بادا سپهر توسن
رامت بادا جهان ایمن ۸۶
نازان به تو باد سرفرازی
تیغ تو کند به فتح بازی ۸۷
خصمت بادا چو زخم ناسور
از درد دواگداز معمور ۸۸
آن بنفس شناس عقل اول
زو نفس کمال کل مکمل ۸۹
آن کس که عطای فضل دادش
بوالفضل عطا لقب نهادش ۹۰
در فضل شریک غالب من
هم صاحب و هم مصاحب من ۹۱
امروز گزیده جهان اوست
فرزند مهین آسمان اوست ۹۲
آن مه نه که شد ز سال و مه مه
آن مه که از آنست عقل فربه ۹۳
پاکیزه گهر چو نار ایمن
چون خاک به نیک و بد فروتن ۹۴
خلقش شمعی که کرد روشن
از صرصر عاد داد روغن ۹۵
هر رشته که خلق او طرازد
نتواند چرخ پاره سازد ۹۶
یونان حکم بدو مباهیست
برهان طبیعی و الهیست ۹۷
آن و هم که دست کشت جهل است
هم طینت و هم سرشت جهل است ۹۸
ملزم نه اگر ز حجت اوست
گفتی گل هر دو کون خودروست ۹۹
در کشور او [ز] چشم بد دور
جز عاشق نیست هیچ رنجور ۱۰۰
آن هم ز مروتست کو را
بگذاشته بی تب مداوا ۱۰۱
کان رنج که اصل جان پاک است
دارو آن را تب هلاک است ۱۰۲
ور نی بندد ز باد سودا
تب لرزه شعله جنون را ۱۰۳
در عهد وی از مرض ننالند
خود مرگ و مرض همه محالند ۱۰۴
کان دم که شد او مسیح آثار
خیل مرض و اجل به یکبار ۱۰۵
اقلیم وجود را شکستند
اند حشم عدم نشستند ۱۰۶
در آینهای کزو مصفاست
هر اعمی را جمال پیداست ۱۰۷
آیینه که رای او بسازد
از بس که خودش و نکو بسازد ۱۰۸
یوسف که در آن جمال بیند
از دیدن خود ملال بیند ۱۰۹
از حسرت آینه ندیدن
گردد به نگاه خویش دشمن ۱۱۰
آنها که مدبران کارند
قاروره چرخ پیشش آرند ۱۱۱
آنها که سپهر بیسرانجام
از رنج حدوث گشته سرسام ۱۱۲
هر صبحدمش تبی بگیرد
چون شام شود تبش بمیرد ۱۱۳
چون دل به علاج درگمارد
آید قدم و فغان برآرد ۱۱۴
کاین خیک ز باد گشته فربه
از رنج حدوث اگر شود به ۱۱۵
بردارد نعره اناالله
گردد ملکوت و ملک گمراه ۱۱۶
هر نشئه که از میی برون تاخت
در قصر دماغ او وطن ساخت ۱۱۷
قصری چو بهشت یافت معمور
سامان بهشت و ساحت طور ۱۱۸
هر نقش که خامه الهی
بنگاشت ز ماه تا به ماهی ۱۱۹
دید آن همه را در آن سطر لاب
از پرتو شمع قدس شاداب ۱۲۰
دید آبلهپای عقل کل را
آن مهدی هادی سبل را ۱۲۱
از بهر نظام کل در آنجا
همچون مژه پیش دیده بر پا ۱۲۲
ان را که ز عقل دید ساده
ز آنجاش برات عقل داده ۱۲۳
آن را که به عقل دید همزاد
ز آن حضرت قدس کرده آباد ۱۲۴
آری ملک الملوک فضل اوست
او مغز و عقول جملگی پوست ۱۲۵
او شهرنشین آشنایی
وین مشت عقول روستایی ۱۲۶
امروز هنرشناس ما اوست
ما نکهت خفته و صبا اوست ۱۲۷
نکهت چون رنگ خوش غنودی
گر جلوه دهش صبا نبودی ۱۲۸
ما از گل قدس یادگاریم
پرورده ناز نوبهاریم ۱۲۹
آن باد که قدر ما نداند
ما را به بهای جان ستاند ۱۳۰
این طرفه که صرصر خزانی
نستاندمان به رایگانی ۱۳۱
این کلک که نقشبند رازست
بر صفحه جان رقم طرازست ۱۳۲
آنجا که گشاید او لب راز
چون سحر تهی رویست اعجاز ۱۳۳
نازک رقمی که او نگارد
چون نخل بلا شکر برآرد ۱۳۴
لرزد رقم از شکوه این نی
چونان که شکر بریزد از وی ۱۳۵
طفل نطقش به صد تکلف
بازیچه کند ز حسن یوسف ۱۳۶
کرد از لب سحر ساز یک چند
بر صفحه گلشنی شکرخند ۱۳۷
گلشن نه سفینه مرادی
چون دیده بیاض خوش سوادی ۱۳۸
هر صفحه در او عذار وردی
هر سطر درو بهار دردی ۱۳۹
هر غنچه درو دل فگاریست
آراسته محمل بهاریست ۱۴۰
هر نقطه درو دلیست خسته
در هودج طرهای نشسته ۱۴۱
از رشحه خامهام چو این باغ
شست از دل لالههای خود داغ ۱۴۲
بردم بر باغبان که بستان
این باغ و برو نظاره افشان ۱۴۳
چون دید چمن چمن گل راز
در خنده گم از نسیم اعجاز ۱۴۴
گشتش لب گل ز خنده مجروح
شد همچو شمیم گل سبک روح ۱۴۵
برخاست ز جا چو شعله نور
نینی غلطم چو جلوه طور ۱۴۶
پیش آمد و بوسه داد دستم
من در خوی خون چو گل نشستم ۱۴۷
رفتم که زمین او ببوسم
و آن خاک گشادهرو ببوسم ۱۴۸
عقل آمد و برد اختیارم
بنشست پی صلاح کارم ۱۴۹
گفتا لب تست مخزن غیب
از بوسه تهیش به بود جیب ۱۵۰
هر چند که بوسه نیازست
اما به هوس دریش بازست ۱۵۱
نظاره این گل هوس بوی
از دامن دیدهات به خون شوی ۱۵۲
چون غنچه دل به خون خود جوش
خنده به نسیم خلد مفروش ۱۵۳
ور ز آنکه سر نثار داری
جان را ز پی چه کار داری ۱۵۴
گفتم که غبار جان هوا شد
روز[ی] دو سه پیش ازین فدا شد ۱۵۵
دل هم دو سه روز پیش ازین مرد
بگذاشت مرا و رخت خود برد ۱۵۶
گفتا نه دل و نه جان چه سازی؟
وین نرد محال با که بازی؟ ۱۵۷
این خاتم نقشبند دولت
وین جبهه نوش خند دولت ۱۵۸
کش دست تو نایب سلیمانست
برنامه عشق و حسن عنوانست ۱۵۹
گه موجه کوثرش نویسی
گه چشمه شکرش نویسی ۱۶۰
کوثر ز کجا و موج ناموس
کش باد فکنده بر جبین بوس ۱۶۱
وین بوس کزو به دست داری
بر گوهر از آن شکست داری ۱۶۲
سرجرعه چشمهسار قدسست
مشاطه نوبهار قدسست ۱۶۳
شکر ز کدام دودمانست
این فخر کجا سزای آنست ۱۶۴
در سلسله شک رز خست
نگذاشت مگس فروغ عصمت ۱۶۵
وین شهد ز عصمت آفریده
روی مگس هوس ندیده ۱۶۶
این جلوه که حسن ازوست معمور
فیضیست چکیده از دل نور ۱۶۷
شو قیمت دست خویش بشناس
برگوی یدالهست و مهراس ۱۶۸
ور خصم کند ز جهل ابرام
زین مهر نبوتش کن الزام ۱۶۹
بل دست دو کون زیر دست آر
بر هفت صف فلک شکست آر ۱۷۰
شاید که دو روز شادمانه
بنشینی از غم زمانه ۱۷۱
از سفره چرخ لقمه کام
نامردان را شود سرانجام ۱۷۲
کاین هفت تنور نان هر مرد
آن روز که پخت خامتر کرد ۱۷۳
رفتم به طواف حضرت عشق
تا کدیه کنم ز حضرت عشق ۱۷۴
دیدم طفلی گرفته بر دوش
چون مردمک نظر سیهپوش ۱۷۵
بسیار نحیفتر ز مژگان
از هر مژه لیک دجله افشان ۱۷۶
چون آه ز غصه قد کشیده
چون ناله ز درد آفریده ۱۷۷
در مهد عدم به رنج بوده
یک لحظه ز رنج ناغنوده ۱۷۸
در صلب و رحم ندیده گویی
بی سیلی غم شکفتهرویی ۱۷۹
نه منزل بطن را به یک گام
طی کرده ز شوق مهد آلام ۱۸۰
ز آن دم که به مهد آرمیده
پستان ثنای غم مکیده ۱۸۱
گفتم این طفل بوالعجب چیست
وین طرفهگهر ز لجه کیست؟ ۱۸۲
مستانه ز بس که دیده حالم
مدهوش شد از می سوالم ۱۸۳
در خنده بیهشی چو گل خفت
و آنگاه به هوش آمد و کفت ۱۸۴
این طفل دل رمیده تست
خونابه رسان دیده تست ۱۸۵
حسنش ز تو بستد و به من داد
تا پرورمش به شیر بیداد ۱۸۶
و آنگه که ز شیر بازش آرم
هم با سر زلف او سپارم ۱۸۷
گر ز آنکه پسنددش بسوزد
وز دود غمش جهان فروزد ۱۸۸
ور نپسندد نسازدش ریش
و آنگاه تو دانی و دل خویش ۱۸۹
از هیبت این خطاب جانکاه
از من بنماند غیر یک آه ۱۹۰
و آن نیز ز جوش ناتوانی
چندی بطپید و گشت قفانی ۱۹۱
اکنون بندانم این نوا چیست
من نیستم این نواسرا کیست؟ ۱۹۲
این عرش مقدس اله است ۱
اینک دل کشتگان درین کوی
لبیکزنان و ربناگوی ۲
اینک جبریل دور و مهجور
همچون نفس مسیح رنجور ۳
اینک قدم فراخ دامان
نه گوی نموده بر گریبان ۴
اینک عدم حدوثپیما
یک قطره نه و گزاف دریا ۵
نینی سخنست و بارگاهش
کونین طلیعه سپاهش ۶
بسته کمر ادب ز هر سوی
صف صف گل روی عنبرین بوی ۷
شهریست بروین ملک افلاک
کوته ز آنجا کمند ادراک ۸
آنها سکان آن دیارند
ز آن بر دم قدسیان سوارند ۹
بی آن که سپهر خنه سازند
تا بنگه خاکیان بتازند ۱۰
تسخیر کنند ملک دل را
در رقص آرند آب و گل را ۱۱
و آنگه ز زبان علم فرازند
در غارت گوش و هوش تازند ۱۲
تازند سبکعنانتر از جان
از دست و زبان کرشمهافشان ۱۳
کردند هم از دوال اعجاز
در کوس سپهر غلغل انداز ۱۴
با این همه آب و رنگ شاهی
چون داغ خوشند با سیاهی ۱۵
با آن که شهان ملک گیرند
فرمانبر خامه دبیرند ۱۶
نه هر سخن این چنین شگرفست
این باده فزون ز ظرف حرفست ۱۷
حرفی دو سه پوچ چیده بر هم
چون از دم عیسوی زند دم؟ ۱۸
لفظی که چو از زبان زند جوش
از بیم سماع تب کند گوش ۱۹
آن معنی مرده راست تابوت
از خوان مسیح کی خورد قوت ۲۰
آنست سخن به کیش اعجاز
کز شاخ نفس چو کرد پرواز ۲۱
بر عرش ز کبریا نبیند
بر طارم لامکان نشیند ۲۲
شاهیست سخن ز خطه جان
بر باد سوار چون سلیمان ۲۳
بر درگهشاند صف صف از هوش
در دست کلید و حلقه در گوش ۲۴
هر دم فتحی کند بسامان
چون بخت جوان خانبن خان ۲۵
نوباوه نخل کامگاری
فرزند عزیز تاجداری ۲۶
آرایش مسند خراسان
تاج سر سرواران حسنخان ۲۷
بسم الله ده کتاب ادراک
دیباچه هفت جلد افلاک ۲۸
از نور کمال کامیابست
گویی فرزند آفتابست ۲۹
آموخته است از ملک خوی
یا خود ملکیست آدمی روی ۳۰
کوچک سن و در خرد بزرگست
آرایش دودمان ترکست ۳۱
با آن که پسین شمار هستیست
پیشین گل نوبهار هستیست ۳۲
لفظی که نفس به مدحش آراست
میراثخور لب مسیحاست ۳۳
شاداب دریست چشم بد دور
چشم صدفش ز نور معمور ۳۴
چندان که گمان بری ثمین است
آری زین بحر در چنین است ۳۵
دانی که چه بحر بحر احسان
فرمانده کشور خراسان ۳۶
مسنددار زمین اقبال
بر خاک درش جبین اقبال ۳۷
خانی که از آن جهان برین است
مسند آرای خان چین است ۳۸
ماهی است ز عالم الهی
پرورده آفتاب شاهی ۳۹
لیکن بدر است دایم این ماه
از همت نور اختر شاه ۴۰
فرزند چنان پدر چنین است
آن نقش نگین و این نگین است ۴۱
خاتم بینقش باصفا نیست
بیخاتم و نقش را بقا نیست ۴۲
بی بهره مباد تا جهان هست
زین خاتم و نقش ملک را دست ۴۳
اقبال به هر دو باد دلشاد
زین هر دو سپهر باد آباد ۴۴
وز دولتشان من و فصیحی
بخشیم مسیح را مسیحی ۴۵
ز آن گونه زنیم حلقه نور
کاین مهر شود ز رشک رنجور ۴۶
سازیم ز کیمیای اعجاز
از جوهر خاک گوهر راز ۴۷
و آنگه همه را به دست افکار
در موحتشان کنیم ایثار ۴۸
ای خنده آفتاب اقبال
وی جبهه فتح باب اقبال ۴۹
ای زبده دودمان دولت
وی مهد تو آسمان دولت ۵۰
پرورده شیر آفتابی
در عقل دبیر آفتابی ۵۱
دولت به تو در زمانه نازان
چو[ن] نحس به روی ماه کنعان ۵۲
زین پیش سپهر نوجوان بود
وین مهر چراغ آسمان بود ۵۳
اکنون که زمانه از تو طورست
خورشید چراغ مرده نورست ۵۴
از صبح کند سپهر فرتوت
از بهر چراغ مرده تابوت ۵۵
بخشای گناه این کهنپیر
برخیز و به التماس تقدیر ۵۶
کن تازه دل فسرده اش را
کن زنده چراغ مرده اش را ۵۷
چون زندگی از تو درپذیرد
از صرصر حشر هم نمیرد ۵۸
گردید ز تندباد احزان
گر طره دولتت پریشان ۵۹
آشفته مشو ز بخت زنهار
سریست زمانه را درین کار ۶۰
میخواست بدین طلسم جانکاه
سازد علمت ز شعله آه ۶۱
تا چون شه عشق سرفرازی
اقبال کند علم طرازی ۶۲
هرگز علمت نگون نگردد
آب طرب تو خون نگردد ۶۳
اینک ازل و ابد نشستند
در بندگی تو عهد بستند ۶۴
اینک علمی ز صبح آمال
برداشته آفتاب اقبال ۶۵
تا چون تو عنان به جنبش آری
وین مهر شود چو مه حصاری ۶۶
شبخون آرند بر حصارش
چون سایه کنند خاکسارش ۶۷
اقبال کمینه خادم تست
فتح و نصرت ملازم تست ۶۸
تو دیده دولتی و اینان
برگرد تو بسته صف چومژگان ۶۹
شد سکه ز انتظار نامت
خونریزتر از دم حسامت ۷۰
برخیز و سمند کن سبک پوی
از چهره سکه موج خون شوی ۷۱
چون خطبه ز تو ندارد القاب
در کام خطیب شد ز شرم آب ۷۲
ز آن پیش که گردد آب آذر
بندد کمری به کین منبر ۷۳
بشتاب و زلال خضر دریاب
از خطبه بنام سکه از آب ۷۴
شیر فلک پلنگ دندان
با خصم تو کرد رو به میدان ۷۵
دانند آنان که اهل رایند
تا زین دو کدام بر سر آیند ۷۶
میخواست زمانه پادشاهیت
کافکند به دودمان شاهیت ۷۷
کان را که به کعبه ره نمایند
از خلد دری برو گشایند ۷۸
چون در تو بس گرانبها بود
او را صدفی چنین سزا بود ۷۹
آنها که گهرشناس جاهند
وز رای مدبران راهند ۸۰
چون بهتر ازین صدف ندیدند
از بهر تو این صدف گزیدند ۸۱
زنهار سپاس این صدف گوی
زین بحر شمار خویش را جوی ۸۲
میباش چو طبع خود وفادار
از دست عنان مهر مگذار ۸۳
تا چون مهر این جهان بگیری
در یک یورش آسمان بگیری ۸۴
تا هست زمانه کام و ناکام
با دشمن و دوست توسن و رام ۸۵
خنگت بادا سپهر توسن
رامت بادا جهان ایمن ۸۶
نازان به تو باد سرفرازی
تیغ تو کند به فتح بازی ۸۷
خصمت بادا چو زخم ناسور
از درد دواگداز معمور ۸۸
آن بنفس شناس عقل اول
زو نفس کمال کل مکمل ۸۹
آن کس که عطای فضل دادش
بوالفضل عطا لقب نهادش ۹۰
در فضل شریک غالب من
هم صاحب و هم مصاحب من ۹۱
امروز گزیده جهان اوست
فرزند مهین آسمان اوست ۹۲
آن مه نه که شد ز سال و مه مه
آن مه که از آنست عقل فربه ۹۳
پاکیزه گهر چو نار ایمن
چون خاک به نیک و بد فروتن ۹۴
خلقش شمعی که کرد روشن
از صرصر عاد داد روغن ۹۵
هر رشته که خلق او طرازد
نتواند چرخ پاره سازد ۹۶
یونان حکم بدو مباهیست
برهان طبیعی و الهیست ۹۷
آن و هم که دست کشت جهل است
هم طینت و هم سرشت جهل است ۹۸
ملزم نه اگر ز حجت اوست
گفتی گل هر دو کون خودروست ۹۹
در کشور او [ز] چشم بد دور
جز عاشق نیست هیچ رنجور ۱۰۰
آن هم ز مروتست کو را
بگذاشته بی تب مداوا ۱۰۱
کان رنج که اصل جان پاک است
دارو آن را تب هلاک است ۱۰۲
ور نی بندد ز باد سودا
تب لرزه شعله جنون را ۱۰۳
در عهد وی از مرض ننالند
خود مرگ و مرض همه محالند ۱۰۴
کان دم که شد او مسیح آثار
خیل مرض و اجل به یکبار ۱۰۵
اقلیم وجود را شکستند
اند حشم عدم نشستند ۱۰۶
در آینهای کزو مصفاست
هر اعمی را جمال پیداست ۱۰۷
آیینه که رای او بسازد
از بس که خودش و نکو بسازد ۱۰۸
یوسف که در آن جمال بیند
از دیدن خود ملال بیند ۱۰۹
از حسرت آینه ندیدن
گردد به نگاه خویش دشمن ۱۱۰
آنها که مدبران کارند
قاروره چرخ پیشش آرند ۱۱۱
آنها که سپهر بیسرانجام
از رنج حدوث گشته سرسام ۱۱۲
هر صبحدمش تبی بگیرد
چون شام شود تبش بمیرد ۱۱۳
چون دل به علاج درگمارد
آید قدم و فغان برآرد ۱۱۴
کاین خیک ز باد گشته فربه
از رنج حدوث اگر شود به ۱۱۵
بردارد نعره اناالله
گردد ملکوت و ملک گمراه ۱۱۶
هر نشئه که از میی برون تاخت
در قصر دماغ او وطن ساخت ۱۱۷
قصری چو بهشت یافت معمور
سامان بهشت و ساحت طور ۱۱۸
هر نقش که خامه الهی
بنگاشت ز ماه تا به ماهی ۱۱۹
دید آن همه را در آن سطر لاب
از پرتو شمع قدس شاداب ۱۲۰
دید آبلهپای عقل کل را
آن مهدی هادی سبل را ۱۲۱
از بهر نظام کل در آنجا
همچون مژه پیش دیده بر پا ۱۲۲
ان را که ز عقل دید ساده
ز آنجاش برات عقل داده ۱۲۳
آن را که به عقل دید همزاد
ز آن حضرت قدس کرده آباد ۱۲۴
آری ملک الملوک فضل اوست
او مغز و عقول جملگی پوست ۱۲۵
او شهرنشین آشنایی
وین مشت عقول روستایی ۱۲۶
امروز هنرشناس ما اوست
ما نکهت خفته و صبا اوست ۱۲۷
نکهت چون رنگ خوش غنودی
گر جلوه دهش صبا نبودی ۱۲۸
ما از گل قدس یادگاریم
پرورده ناز نوبهاریم ۱۲۹
آن باد که قدر ما نداند
ما را به بهای جان ستاند ۱۳۰
این طرفه که صرصر خزانی
نستاندمان به رایگانی ۱۳۱
این کلک که نقشبند رازست
بر صفحه جان رقم طرازست ۱۳۲
آنجا که گشاید او لب راز
چون سحر تهی رویست اعجاز ۱۳۳
نازک رقمی که او نگارد
چون نخل بلا شکر برآرد ۱۳۴
لرزد رقم از شکوه این نی
چونان که شکر بریزد از وی ۱۳۵
طفل نطقش به صد تکلف
بازیچه کند ز حسن یوسف ۱۳۶
کرد از لب سحر ساز یک چند
بر صفحه گلشنی شکرخند ۱۳۷
گلشن نه سفینه مرادی
چون دیده بیاض خوش سوادی ۱۳۸
هر صفحه در او عذار وردی
هر سطر درو بهار دردی ۱۳۹
هر غنچه درو دل فگاریست
آراسته محمل بهاریست ۱۴۰
هر نقطه درو دلیست خسته
در هودج طرهای نشسته ۱۴۱
از رشحه خامهام چو این باغ
شست از دل لالههای خود داغ ۱۴۲
بردم بر باغبان که بستان
این باغ و برو نظاره افشان ۱۴۳
چون دید چمن چمن گل راز
در خنده گم از نسیم اعجاز ۱۴۴
گشتش لب گل ز خنده مجروح
شد همچو شمیم گل سبک روح ۱۴۵
برخاست ز جا چو شعله نور
نینی غلطم چو جلوه طور ۱۴۶
پیش آمد و بوسه داد دستم
من در خوی خون چو گل نشستم ۱۴۷
رفتم که زمین او ببوسم
و آن خاک گشادهرو ببوسم ۱۴۸
عقل آمد و برد اختیارم
بنشست پی صلاح کارم ۱۴۹
گفتا لب تست مخزن غیب
از بوسه تهیش به بود جیب ۱۵۰
هر چند که بوسه نیازست
اما به هوس دریش بازست ۱۵۱
نظاره این گل هوس بوی
از دامن دیدهات به خون شوی ۱۵۲
چون غنچه دل به خون خود جوش
خنده به نسیم خلد مفروش ۱۵۳
ور ز آنکه سر نثار داری
جان را ز پی چه کار داری ۱۵۴
گفتم که غبار جان هوا شد
روز[ی] دو سه پیش ازین فدا شد ۱۵۵
دل هم دو سه روز پیش ازین مرد
بگذاشت مرا و رخت خود برد ۱۵۶
گفتا نه دل و نه جان چه سازی؟
وین نرد محال با که بازی؟ ۱۵۷
این خاتم نقشبند دولت
وین جبهه نوش خند دولت ۱۵۸
کش دست تو نایب سلیمانست
برنامه عشق و حسن عنوانست ۱۵۹
گه موجه کوثرش نویسی
گه چشمه شکرش نویسی ۱۶۰
کوثر ز کجا و موج ناموس
کش باد فکنده بر جبین بوس ۱۶۱
وین بوس کزو به دست داری
بر گوهر از آن شکست داری ۱۶۲
سرجرعه چشمهسار قدسست
مشاطه نوبهار قدسست ۱۶۳
شکر ز کدام دودمانست
این فخر کجا سزای آنست ۱۶۴
در سلسله شک رز خست
نگذاشت مگس فروغ عصمت ۱۶۵
وین شهد ز عصمت آفریده
روی مگس هوس ندیده ۱۶۶
این جلوه که حسن ازوست معمور
فیضیست چکیده از دل نور ۱۶۷
شو قیمت دست خویش بشناس
برگوی یدالهست و مهراس ۱۶۸
ور خصم کند ز جهل ابرام
زین مهر نبوتش کن الزام ۱۶۹
بل دست دو کون زیر دست آر
بر هفت صف فلک شکست آر ۱۷۰
شاید که دو روز شادمانه
بنشینی از غم زمانه ۱۷۱
از سفره چرخ لقمه کام
نامردان را شود سرانجام ۱۷۲
کاین هفت تنور نان هر مرد
آن روز که پخت خامتر کرد ۱۷۳
رفتم به طواف حضرت عشق
تا کدیه کنم ز حضرت عشق ۱۷۴
دیدم طفلی گرفته بر دوش
چون مردمک نظر سیهپوش ۱۷۵
بسیار نحیفتر ز مژگان
از هر مژه لیک دجله افشان ۱۷۶
چون آه ز غصه قد کشیده
چون ناله ز درد آفریده ۱۷۷
در مهد عدم به رنج بوده
یک لحظه ز رنج ناغنوده ۱۷۸
در صلب و رحم ندیده گویی
بی سیلی غم شکفتهرویی ۱۷۹
نه منزل بطن را به یک گام
طی کرده ز شوق مهد آلام ۱۸۰
ز آن دم که به مهد آرمیده
پستان ثنای غم مکیده ۱۸۱
گفتم این طفل بوالعجب چیست
وین طرفهگهر ز لجه کیست؟ ۱۸۲
مستانه ز بس که دیده حالم
مدهوش شد از می سوالم ۱۸۳
در خنده بیهشی چو گل خفت
و آنگاه به هوش آمد و کفت ۱۸۴
این طفل دل رمیده تست
خونابه رسان دیده تست ۱۸۵
حسنش ز تو بستد و به من داد
تا پرورمش به شیر بیداد ۱۸۶
و آنگه که ز شیر بازش آرم
هم با سر زلف او سپارم ۱۸۷
گر ز آنکه پسنددش بسوزد
وز دود غمش جهان فروزد ۱۸۸
ور نپسندد نسازدش ریش
و آنگاه تو دانی و دل خویش ۱۸۹
از هیبت این خطاب جانکاه
از من بنماند غیر یک آه ۱۹۰
و آن نیز ز جوش ناتوانی
چندی بطپید و گشت قفانی ۱۹۱
اکنون بندانم این نوا چیست
من نیستم این نواسرا کیست؟ ۱۹۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۹۲
۲۴۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:ترجیعات
گوهر بعدی:شمارهٔ ۲ - مدح محمد امین
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.