هوش مصنوعی: این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و هجران سخن می‌گوید و از درد دوری و اشتیاق به وصال یار می‌نالد. در بخشی از شعر، داستان فرهاد و شیرین به تصویر کشیده می‌شود، که در آن فرهاد به خاطر عشق به شیرین، کوه‌ها را می‌کند و با رنج و سختی‌های فراوان روبرو می‌شود. شعر پر از احساسات عمیق، توصیفات زیبا و مفاهیم عرفانی است.
رده سنی: 16+ این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم و توصیفات ممکن است نیاز به تجربه و بلوغ فکری بیشتری داشته باشند تا به درستی درک شوند.

در بیان وصل و هجران نکویان و رفتن شیرین به تماشای بیستون

بهر جا وصل از دوری نکوتر
بجز یک جا که مهجوری نکوتر ۱

رهد عطشان ز مردن آب خوردن
بجز یک جا که بهتر تشنه مردن ۲

چه جا آنجا که یار آید ز در باز
برای آنکه بر دشمن کند ناز ۳

ز یاران رنج به کاو بر تن آید
که بهر گوشمال دشمن آید ۴

غذا به گر خورم از پهلوی خویش
کز آن گسترده خوان بهر بداندیش ۵

به ار خون جگر باشد به جامم
که ریزد ساغر غیری به کامم ۶

ز شبهای سیه چندان نسوزم
که شمع از آتش غیری فروزم ۷

ولی غیرت هم از راهی نه نیکوست
کدام است آنکه بربندیم بر دوست ۸

چو آمد یار خوش بر روی اوباش
به رغم هر که خواهد باش گو باش ۹

به کام تشنه وانگه آب حیوان
هلاک آن دل کز او برگیری آسان ۱۰

به ساغر کوثر و دلدار ساقی
حرام آن قطره‌ای کاو مانده باقی ۱۱

چو عمر رفته را بخت آورد باز
از آن بدبخت‌تر کو کورد باز ۱۲

ز شیرین کوهکن را جام لبریز
بهانه گو شکر گو باش پرویز ۱۳

به کوه این نامراد سنگ فرسای
به نقش پای شیرین چشم تر سای ۱۴

ز درد جان گداز و آه دل سوز
ز شب روزش بتر بودی شب از روز ۱۵

همه شب از غم جانان نخفتی
خیالش پیش چشم آورده گفتی ۱۶

که او از یاد ناشادم نرفته
ز چشم ار رفته از یادم نرفته ۱۷

ز جان از تاب زلفم تاب برده
ز چشم ار چشم مستم خواب برده ۱۸

نگفتی چون برفتم کیم از ناز
نگفتم عمر رفته نایدم باز ۱۹

نگفتی با وفا طبعم قرین است
نگفتم عادت بختم نه این است ۲۰

نگفتی گشت خواهم آشنامن
نگفتم راست است اما نه بامن ۲۱

نگفتی دل ستانم جانت به خشم
نگفتی این نبخشی و آنت به خشم ۲۲

نگفتی راز تو با کس نگویم
نگفتم گویی اما پیش رویم ۲۳

نگفتی خسروان از من به تابند
نگفتم ره نشینان تا چه یابند ۲۴

نگفتی یکدلم با ره نشینان
نگفتم پیش آنان وای اینان ۲۵

نکردی آنچه نیرنگت بیاراست
بیا تا آنچه گفتم بنگری راست ۲۶

به وصل خود نگشتی رهنمونم
بیا بنگر که از هجر تو چونم ۲۷

چو بنشستی به دلخواهی به پیشم
بیا بنگر به دلخواهی خویشم ۲۸

ببین از درد هجرم در تب و تاب
ز چشم و دل درون آتش و آب ۲۹

مرا گفتی چو دل در عشق بندی
دهد عشقت به آخر سر بلندی ۳۰

بلندی داده عشق ارجمندم
ولی تنها به این کوه بلندم ۳۱

مرا از بهر سختی آفریدند
نخست این جامه را بر تن بریدند ۳۲

شدم چون از بر مادر به استاد
سر و کارم به سنگ افتاد و پولاد ۳۳

همی بر سختیم سختی فزودند
به بدبختیم بدبختی فزودند ۳۴

بدان سختی چو لختی چاره کردم
ز آهن رخنه‌ها در خاره کردم ۳۵

فتادم با دلی سنگین سر و کار
که آسان کرد پیشم هر چه دشوار ۳۶

کجا آهن که با این سخت جانم
اگر کوشم در او راهی ندانم ۳۷

بسی خارا به آهن سوده کردم
از این خارا روان فرسوده کردم ۳۸

نگارا وقت دمسازیست بازآ
مرا هنگام جانبازیست بازآ ۳۹

که از جان طاقت از تن تاب رفته
در این جو مانده ماهی آب رفته ۴۰

بر این کهسار تاب ای ماهتابم
فرو نارفته از کوه آفتابم ۴۱

همی ترسم که ای جان جهانم
نیایی ور رود بر باد جانم ۴۲

گر از جان دادنم بیمی‌ست زان است
که جان بهر نثار دلستان است ۴۳

به سختی با اجل زان می‌ستیزم
که باز آیی و جان بر پات ریزم ۴۴

به هجران سخت باشد زندگانی
به امید تو کردم سخت جانی ۴۵

اجل را می‌دهم هر دم فریبی
مگر یابم ز دیدارت نصیبی ۴۶

به حیلت روزگاری می‌گذارم
که جان در پای دلداری سپارم ۴۷

چه بودی طالعم دمساز گشتی
که جان رفته از تن بازگشتی ۴۸

زمانی روی گلگون کن بدین سوی
ز گردش بخت را گلگونه کن روی ۴۹

براین کوه ار شدی آن برق رفتار
چو برقی کاو فرود آید ز کهسار ۵۰

وگر از نعل او فرسودی این کوه
ز من برخاستی این کوه اندوه ۵۱

نمی گویم کزین کارم نفور است
به کار سخت همدستی ضرور است ۵۲

گرم همدست سازی پای گلگون
کنم این کوه را یک لحظه هامون ۵۳

خیالت گر چه‌ای بیگانه کیشم
نخست آمد به همدستی خویشم ۵۴

ولی چندان فریب و ناز دارد
که از شوخی ز کارم باز دارد ۵۵

چنین می‌گفت و خون دیده باران
از آن کهسار چون سیل بهاران ۵۶

زمانی دیده بست و بیخود افتاد
چو دید آن دم که از هم دیده بگشاد ۵۷

به نام ایزد یکی دشت از غزالان
همه بالا بلندان خردسالان ۵۸

همه در زیر چتر از تابش خور
چو تاووسان چتر آورده بر سر ۵۹

در فردوس را گفتی گشادند
که آن حورا وشان بیرون فتادند ۶۰

همه صید افکنان در راه و بیراه
کمند زلفشان بر گردن ماه ۶۱

همه گلچهرگان با زلف پرچین
از ایشان دشت چون دامان گلچین ۶۲

سگ افکن در پی آهو به هر سو
همه در پویه چون سگ دیده آهو ۶۳

ز مژگان چنگل شاهین گشاده
چو شاهین در پی کبکان فتاده ۶۴

شراب لاله گونشان در پیاله
همه صحرا تو گفتی رسته لاله ۶۵

زمین از رویشان همچون گلستان
هوا از مویشان چون سنبلستان ۶۶

بت گلگون سوار اندر میانه
روان را آرزو دل را بهانه ۶۷

ز مژگان رخنه کن در خانهٔ دل
ز صورت شعله زن در خانه زین ۶۸

خرد زنجیری زلف بلندش
سر زنجیر مویان در کمندش ۶۹

قمر از پیشکاران جمالش
جنون از دستیاران خیالش ۷۰

بلا را دیده بر فرمان بالاش
اجل را گوش بر حکم تقاضاش ۷۱

نگاه فتنه بر چشمان مستش
فلک را دست بیرحمی به دستش ۷۲

دل آشوبی ز همکاران مویش
جهانسوزی ز همدستان خویش ۷۳

شه از گنج گهر او را خریدار
فقیر از آه شبگیرش طلبکار ۷۴

به آن از زلف طوق بندگی نه
به این از لب شراب زندگی ده ۷۵

چو چشم افتاد به روی کوهکن را
همی مالید چشم خویشتن را ۷۶

به خود می‌گفت کاین آن سرونازست
که شاهان را به وصل او نیاز است ؟ ۷۷

که شد سوی گدایان رهنمونش
که ره بنمود سوی بیستونش ؟ ۷۸

کدام استاد این افسونگری کرد ؟
که این افسون به کار آن پری کرد ؟ ۷۹

که راهش زد که اندر راهش آورد ؟
به من چون دولت ناگاهش آورد ؟ ۸۰

کرا تاب کمند آمد بر افلاک ؟
که ماه آسمان افکند بر خاک ؟ ۸۱

مگر راه سپهر خویش دارد
که ره بر این بلندی پیش دارد ۸۲

در این بد کآمد از آن دلفریبان
بتی چون سوی رنجوران طبیبان ۸۳

پی آگاهی فرهاد مسکین
فرستادش مگر بانوی شیرین ۸۴

سخنهایی که بود از بیش و کم گفت
برهمن را ز آهنگ صنم گفت ۸۵

حدیث نامهٔ شاه جهان را
جواب نامهٔ سرو روان را ۸۶

گر از خود یا از آن شیرین دهن گفت
تمامی را به گوش کوهکن گفت ۸۷

از آن گفت و شنو بیچاره فرهاد
به جایی شد که چشم کس مبیناد ۸۸

تنش گفتی ز بس تاب و تب آورد
نثار پای گلگون بر لب آورد ۸۹

چو سیلاب از سر کوه آن یگانه
به استقبال شیرین شد روانه ۹۰

شکر لب یافت اندر نیمه راهش
به سد شیرینی آمد عذر خواهش ۹۱

به کوه آمد نگار لاله رخسار
چو خورشیدی که او تابد به کهسار ۹۲

رسید آنجا که مرد آهنین دست
به کوه آن نقشهای طرفه بر بست ۹۳

رسید آنجا که عشق سخت بازو
به کوه افکنده بد غارت به نیرو ۹۴

شده سد پاره کوه از عشق پر زور
بدانسان کز تجلی سینه طور ۹۵

چو پیش آمد رواقی دید عالی
که کردش دست عشق از سنگ خالی ۹۶

شکسته طاق چرخ دیر بنیاد
به زیرش طاق دیگر بسته فرهاد ۹۷

همی شد تا به سنگی شد مقابل
که بر تمثال آن شیرین شمایل ۹۸

بگفت این سینهٔ فرهاد زار است
که در وی نقش شیرین آشکار است ۹۹

به زلف خویش دستی زد پریوش
نگشت از حال خود آن نقش دلکش ۱۰۰

از آنجا یافت کان تمثال خویش است
که احوالش نه چون احوال خویش است ۱۰۱

و یا استاد چینی کرده نیرنگ
یکی آیینه بنموده‌ست از سنگ ۱۰۲

تبسم را درون سینه ره داد
به صنعت پیشه مزد از یک نگه داد ۱۰۳

به شوخی گفت کای مرد هنرور
تو گویی بوده شیرینت برابر ۱۰۴

مرا خود یک نظر افزون ندیدی
چسان این صورت دلکش کشیدی ۱۰۵

اگر گویم هنر بود این هنر نیست
چنین تمثال کار یک نظر نیست ۱۰۶

بگفت آن یک نظر از چشم دل بود
از آنش دست هجران محو ننمود ۱۰۷

چو دیدم بر رخت از دیدهٔ دل
از آن دارم شب و روزت مقابل ۱۰۸

بگفت این نقش بد گو را بهانه‌ست
به بی پروایی شیرین بهانه‌ست ۱۰۹

همی گوید که آن کاین نقش بسته‌ست
چو دل شیرین به پهلویش نشسته‌ست ۱۱۰

که کس نادیده نقش کس نپرداخت
و گر پرداخت چو اصلش کجا ساخت ۱۱۱

بگفتا داند این کاندیشد این راز
که این صورت که بر مه زیبدش ناز ۱۱۲

برهر کس که جای از ناز دارد
ز بس شوخی زکارش باز دارد ۱۱۳

دلی از سنگ باید جانی از روی
که پردازد به سنگ و تیشه زین روی ۱۱۴

چو شیرینش چنین بی خویشتن دید
به بیهوشی صلاح کوهکن دید ۱۱۵

بگفتا بایدش جامی که پیمود
به مستی چند حرفی گفت و بشنود ۱۱۶

اگر حرفی زند مستی بهانه‌ست
توان گفت او به بد مستی نشانه‌ست ۱۱۷

وزین غافل که عاشق چون شود مست
لب از اسرار عشقش چون توان بست ۱۱۸

مگر می‌خواست وصف نوگل خویش
عیان تر بشنود از بلبل خویش ۱۱۹

به دور آمد شرابی چون دل پاک
روان افروز دور از هر هوسناک ۱۲۰

میی سرمایه عشق جوانی
کمین تعریفش آب زندگانی ۱۲۱

به صافی چون عذار دلنوازان
به تلخی روزگار عشقبازان ۱۲۲

سراپا حکمت و آداب گشته
فلاتونی‌ست در خم آب گشته ۱۲۳

ادبها دیده از خردی زدهقان
شده در خورد بزم پادشاهان ۱۲۴

نخست آن مه به لعل آلوده یاقوت
نمود از لعل تر یاقوت را قوت ۱۲۵

از آن رو جام می جان پرور آمد
که روزی بر لب آن دلبر آمد ۱۲۶

چو جام از لعل او شد شکر آلود
به آن تلخی کش ایام پیمود ۱۲۷

چو جوش باده هوش از دل ربودش
که چندان گشت آشوبی که بودش ۱۲۸

جنون کش با خرد گرگ آشتی بود
چو فرصت یافت بر وی دست بگشود ۱۲۹

که بیرون شو ز سرکاین خانهٔ ماست
نیاید صحبت عقل و جنون راست ۱۳۰

خرد عشق و جنون را دید همدست
از آن هنگامه رخت خویش بر بست ۱۳۱

ادب را رفت گستاخی به سر نیز
که گستاخی‌ست جا ننگ است برخیز ۱۳۲

حجاب این کشمکش چون دید شد راست
به او کس تا نگوید خیز برخاست ۱۳۳

خرد با پیشکاران تا برون راند
جنون با دستیاران در درون ماند ۱۳۴

حجاب عقل رفت و جای آن بود
حجاب عشق بر جا همچنان بود ۱۳۵

حجاب عشق اگر از پیش خیزد
به مردی کاب مردان را بریزد ۱۳۶

چه غم گر عشق داور پرده رو نیست
که خورشید است و چشم بد بر او نیست ۱۳۷

ولی عشقی که نبود پرده‌اش پیش
زیان بیند هم از چشم بد خویش ۱۳۸

که عاشق چون نظر پرورده نبود
همان بهتر که او بی‌پرده نبود ۱۳۹

چو آتش عاشق آنگه رخ برافروخت
که اول خویش و آنگه پرده را سوخت ۱۴۰

از آتش سوختن از پرده پیش است
که او خود پردهٔ سیمای خویش است ۱۴۱

چو شیرین کوهکن را پرده در دید
به شیرینی از او در پرده پرسید ۱۴۲

که ای چینی نسب مرد هنرمند
به چین با کیستت خویشی و پیوند ۱۴۳

در آن شهری ز تخم سر بلندان
و یا از خاندان مستمندان ۱۴۴

تو با فرهنگ و رای مهترانی
نپندارم که تخم کهترانی ۱۴۵

نخستین روز کت پرسیدم از بوم
نگردید از نژادت هیچ معلوم ۱۴۶

همی خواهم که دست از شرم شویی
نژاد خویشتن با من بگویی ۱۴۷

دگر گفتش تو گویی بت پرستی
کت اندر بت تراشی هست دستی ۱۴۸

بسی نقش است در این کوه خارا
نباشد همچو این صورت دل آرا ۱۴۹

بدو فرهاد گفت آری چنین است
ز چینم بت پرستی کار چین است ۱۵۰

تو ای بت‌گر به چین منزل گزینی
به غیر از بت پرستی می نبینی ۱۵۱

چنین می رفت در اندیشهٔ من
کز اول روز دانی پیشهٔ من ۱۵۲

ولی معذوری ای سرو سمن سا
که یک سرداری و سد گونه سودا ۱۵۳

صنم ازناز دستی برد بر روی
به سد ناز و کرشمه گفت با اوی ۱۵۴

که ای از تیشه رکش کلک مانی
ترا بینم به مزدوران نمانی ۱۵۵

غریبی پیشه ور از کارفرما
ز سودای زر و نه فکر کالا ۱۵۶

اگر روی زمین گردد پر از در
ترا بینم که چشم دل بود پر ۱۵۷

همه گوهر ز نوک تیشه داری
نخواهی زر چه در اندیشه داری ۱۵۸

چنین بی‌مزد این زحمت کشیدن
مرا بار آورد خجلت کشیدن ۱۵۹

کشی رنج و هوای زر نداری
اگر رنج دو روزه بود باری ۱۶۰

کرا داری بگو در کشور خویش
که نه داری سر او نه سر خویش ۱۶۱

به حق آشنایی ها که پیشم
سراسر شرح ده احوال خویشم ۱۶۲

از این گفتار فرهاد هنرمند
به خود پیچد و خامش ماند یکچند ۱۶۳

وزان پس شرح غم با نازنین گفت
چنین شیرین نگفت اما چنین گفت ۱۶۴

که ای لعلت زبانم برده از کار
زبانت بازم آورده به گفتار ۱۶۵

چه می‌پرسی که تاب گفتنم نیست
و گر چه هم دل بنهفتنم نیست ۱۶۶

شنیدم ای نگار لاله رخسار
دلی داری غمین جانی پرآزار ۱۶۷

گلت پژمرده و طبعت فسرده‌ست
که سودا در مزاجت راه برده‌ست ۱۶۸

به حیلت کوه و صحرا می‌سپاری
که یک دم خاطری مشغول داری ۱۶۹

چه باید بر سر غم غم نهادن
به فکر غم کشی چون من فتادن ۱۷۰

به چنگ و باده ده خود را شکیبی
نه از درد دل چون من غریبی ۱۷۱

ولی گویم به پیشت مشکل خویش
به امیدی که بگشایی دل خویش ۱۷۲

مگو از غم، ره غم چون توان بست
که می گویند خون با خون توان بست ۱۷۳

نگویم کز غمم آزاد سازی
که از غم خاطر خود شاد سازی ۱۷۴

بدان ای گل عذار مه جبینم
که من شهزادهٔ اقلیم چینم ۱۷۵

من از چینم همه چین بت پرستند
چو من یک تن ز دام بت نرستند ۱۷۶

مرا مادر پدر بودند خرسند
ز هر کام از جهان الا ز فرزند ۱۷۷

پدر گفته‌ست روزی با برهمن
که گر بت سازدم این دیده روشن ۱۷۸

به فرزندی نماید سرفرازم
مر او را خادم بت خانه سازم ۱۷۹

چنان گفت و چنان گشت و چنان کرد
مرا شش ساله در بتخانه آورد ۱۸۰

یکی بتگر در آنجا رشک آذر
مرا افتاد خو با مرد بتگر ۱۸۱

چو بت می کردم از جان خدمت او
که بد میل دلم با صنعت او ۱۸۲

از آن خدمت روان او برافروخت
هر آن صنعت که بودش با من آموخت ۱۸۳

برهمن بت تراشی داد یادم
بماند آن خوی طفلی در نهادم ۱۸۴

چو از چشم محبت سوی من دید
چنان گشتم که استادم پسندید ۱۸۵

بتی باری به سنگی نقش بستم
ربود آن بت عنان دل ز دستم ۱۸۶

شب و روزم سر اندر پای او بود
سرم پیوسته پر سودای او بود ۱۸۷

بسی گشتم که او را زنده بینم
به جان آن گوهر ارزنده بینم ۱۸۸

ندیدم در همه چین همچو اویی
شدم شیدایی و آشفته خویی ۱۸۹

از آن آشوب بی اندازه من
همه چین گشت پرآوازه من ۱۹۰

همه گفتند شادان نیک بختی
زباغ خسروی خرم درختی ۱۹۱

کش اول بت می صورت چشاند
به معنی بازش از صورت کشاند ۱۹۲

همه بامن نیاز آغاز کردند
مرا از همگنان ممتاز کردند ۱۹۳

برهمن چون مرا بی خویشتن دید
مرا همچون صنم خود را شمن دید ۱۹۴

من از سودای بت ز آنگونه گشته
که فرش بت پرستی در نوشته ۱۹۵

هجوم خلق و عشق بت چنان کرد
که دورم عاقبت از خانمان کرد ۱۹۶

سفر کردم ز صورت سوی معنی
ترا دیدم بدیدم روی معنی ۱۹۷

چه بودی باز چشمش بازگشتی
هم از صورت به معنی بازگشتی ۱۹۸

وصال از دیدهٔ جانت گشاده‌ست
ترا نیز اینچنین کاری فتاده‌ست ۱۹۹

هوس‌های دل دیوانه تو
همه بت بوده در بتخانهٔ تو ۲۰۰

خیال منصب و ملک و زن ومال
هوای عزت و سلمن و اقبال ۲۰۱

هنرهایی که بود آخر و بالت
سراسر نقص می‌دیدی کمالت ۲۰۲

همه چون بت پرستی‌های خامه
سیاه از وی چو بختت روی نامه ۲۰۳

چو با عشق بتان افتاد کارت
شرابی شد پی دفع خمارت ۲۰۴

ز صورت های بی معنی رمیدی
چنان دیدی که در معنی رسیدی ۲۰۵

بسی از سخت گوییهای اغیار
به سنگ و آهن افتادت سر و کار ۲۰۶

بسی آه نفس را گرم کردی
که تا سنگین دلی را نرم کردی ۲۰۷

بر دلها بسی رفتی به زاری
که نقش مهر بر سنگی نگاری ۲۰۸

جفاها دیدی از بیگانه و خویش
ز جور دلبر و کین بداندیش ۲۰۹

که گردیدی و سنجیدی کنونش
فزودن دیدی زکوه بیستونش ۲۱۰

لبی دیدی که از شیرین کلامی
شکر را داده فتوا بر حرامی ۲۱۱

رخی دیدی که خورشید سحر تاب
چو نیلوفر ز عشقش رفته در تاب ۲۱۲

بدیدی مویی آتش پرور عشق
هزاران خسرو اندر چنبر عشق ۲۱۳

قدی دیدی خرام آهو زشمشاد
به رعنایی غلامش سرو آزاد ۲۱۴

تذروی دیدی از وی باغ رنگین
خضاب چنگلش از خون شاهین ۲۱۵

غزالی دیدی از وی دشت را زیب
و زو بر پهلوی شیران سد آسیب ۲۱۶

بهشتی دیدی از وی کلبه معمور
سرا پا رشک غلمان ، غیرت حور ۲۱۷

اگر چه آن هم از صورت اثر داشت
ولیکن ره بمعنی بیشتر داشت ۲۱۸

اگر چه نقش آن صورت زدت راه
ولی جانت ز معنی بود آگاه ۲۱۹

ترا گر نی دل و گردیده بودی
چو فرهادش به معنی دیده بودی ۲۲۰

برو شکری کن ار دردی رسیدت
که آخر چاره از مردی رسیدت ۲۲۱

که معنی‌های مردم صورت اوست
جنون سرمست جام حیرت اوست ۲۲۲

هر آن معنی که صورت را مقابل
کجا بند صور بگشاید از دل ۲۲۳

چو بحر معنی آید در تلاطم
شود این صورت معنی در او گم ۲۲۴

در این معنی کسی کاو را نه دعوی‌ست
یقین داند که صورت عین معنی‌ست ۲۲۵

به نام خالق پیدا و پنهان
که پیدا و نهان داند به یکسان ۲۲۶

در گنج سخن را می‌کنم باز
جهان پر سازم از درهای ممتاز ۲۲۷

حدیثی را که وحشی کرده عنوان
وصالش نیز ناورده به پایان ۲۲۸

به توفیق خداوند یگانه
به پایان آرم آن شیرین فسانه ۲۲۹

که کس انجام آن نشیند از کس
که در ضمن سخن گفتندشان بس ۲۳۰

حکایتها میان آن دو رفته‌ست
که نه آن دیده کس ، نی آن شنفته‌ست ۲۳۱

شبی در خواب فرهاد آن به من گفت
که چشمم زیر کوه بیستون خفت ۲۳۲

که آن افسانه کس نشنیده از کس
که من خواهم که بنیوشند از این پس ۲۳۳

ز وحشی دید یاری روی یاری
وصالش داشت از یاری به کاری ۲۳۴

بسی در معانی هردو سفتند
به مقداری که بد مقدور ، گفتند ۲۳۵

به نام خسرو و فرهاد و شیرین
بیان عشق را بستند آیین ۲۳۶

ولی ز آن قصه چیزی بود باقی
که پرشد ساغر هر دو ز ساقی ۲۳۷

ز دور جام مردافکن فتادند
سخن از لب ، ز کف خامه نهادند ۲۳۸

شدند اندر هوای وصل جانان
به گیتی یادگاری ماند از آنان ۲۳۹

کنون آن خامه در دست من افتاد
که آرد قصه‌ای شیرین ز فرهاد ۲۴۰

چو شرح حال خود را کوهکن گفت
ندانی پاسخش چون زان دهن گفت ۲۴۱

وصال اینجا سخن را بس نموده‌ست
نقاب از چهرهٔ جان بس نموده‌ست ۲۴۲

ز صابر بشنو آن پاسخ که او داد
که بس کام از لبش زان گفتگو داد ۲۴۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۴۳
کانال گوهرین در ایتا
۷۲۱
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:در نوشتن شیرین جواب خسرو را و عتاب کردن بدو در عشق و محبت با دیگران
گوهر بعدی:پاسخ دادن شیرین فرهاد را
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.