هوش مصنوعی: این متن شعری عرفانی و عاشقانه است که به زیبایی‌های معشوق و رابطه عاشق و معشوق می‌پردازد. شاعر از توصیفات ظریف و استعاره‌های پیچیده برای بیان احساسات عمیق عرفانی و عشق الهی استفاده کرده است. در بخش‌هایی از شعر، مفاهیم فلسفی و عرفانی مانند وحدت وجود، فنا فی الله، و تجلیات حق تعالی نیز مطرح شده‌اند.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن‌ها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از استعاره‌ها و اصطلاحات به‌کار رفته ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم یا سنگین باشد.

شماره ۲ - تو پریچهره مر از مردم بالائی

تو پریچهره مر از مردم بالائی
که در آئی و بچشم اندر مینائی ۱

دل هر دل شده یا بی بربائی
یا که خون‌سازی از دیده بپالائی ۲
ببری ور که کنی خون تو دل آرائی ۳
بدل آرائی و دل بردن میشائی ۴

می‌رود بینم دل از بر من کم‌کم
بکمندی همه چین در چین خم در خم ۵

جو بچشم آید پا بنهم باشدیم
گو تو ما ناپری است این نه بنی‌آدم ۶
که نهان دل برد از آدمیان هر دم ۷
ور بود آدم با کس نبود توأم ۸

چابک آنگونه دل از کف برد آنمهوش
که بتابد بمثل مومی از آتش ۹

آدمی یا که کند از دیدن پریان غش
وین گوارنده بود ما را نی ناخوش ۱۰
چه گوارنده تر از اینکه بتی دلکش ۱۱
برد از ما دل با آنهمه هش و بش ۱۲

نتوان بستن بر رویش هم در‌ها
ور به بندی کشد از هر در او سرها ۱۳

از هوا آید پنداری بی‌پرها
بندد از هر سو بر هر کس معبر‌ها ۱۴
بروش خیزد از لعلش گوهر‌ها ۱۵
بسخن ریزد از لعلش شکر‌ها ۱۶

بکفش باشد چون گوئی این گردون
دهدت بازی چند ار بوی افلاطون ۱۷

نبود چیزی پیشش خرد و قانون
نتوان بردن جانی ز کفش بیرون ۱۸
جان کم ار گیری پیشش کندت افزون ۱۹
بنهد منّت و زکس نشود ممنون ۲۰

آنقدر چابک و پرمایه و حرف افکن
همه باشندش در فهم سخن کودن ۲۱

پیش او باشد چندار که سخن روشن
ننهد وزنی بر گفته و برگفتن ۲۲
بجوی گیرد نه دانه و نه خرمن ۲۳
بل گذارد بسخن جرمت بر گردن ۲۴

بچه اندازه تو ای شوخ زبر دستی
که ببردی دل و بر گیسو پیوستی ۲۵

نشدم آگه کی بردی و کی بستی
همچو هشیاری کاید بسر مستی ۲۶
در ره دل بکدامین سو بنشستی ۲۷
که ندیدت کس بادامی یاشستی ۲۸

گفته بودندم ایمه که تو عیاری
کله مردم از سر همه برداری ۲۹

ببری آنچه بچالاکی و طراری
نگذاری نه دهی پس نه نگهداری ۳۰
و گر آید ز پیش کس توبه نگذری ۳۱
چو بره بینیش از طعنه بیازاری ۳۲

سر مردم بزبان پیچی در گرفته
نشوی گاه سخن گفتن آشفته ۳۳

گفته‌ها کانسان کس هیچ به نشنفته
پس بدلها روی آهسته و بنهفته ۳۴
همچو عیاری کاید بسر خفته ۳۵
خانه بیند چو شود بیدار او رفته ۳۶

من براینم که تو ای شوخ پری پیکر
بدرت بود ملک یا پریت مادر ۳۷

زانکه آئی ز در بسته بکاخ اندر
همچو آن صورت کاندر دل عارف سر ۳۸
بدر آرد چو رخ آدم در منظر ۳۹
و آدم است آن نه چو آدم‌ها در محضر ۴۰

بود اعلی مثل آن فهمی اگر یانی
نه که مثلی بود او را که برد کس پی ۴۱

نه باو ماند چیزی نه چیزی وی
داریش گر بنظر لیس کمثله شئی ۴۲
چو در آید شود اندیشه اشیاء طی ۴۳
نشاه پیدا نه و پیداست نشاط از می ۴۴

تو نپنداری کانصورت اللهی
بود آن صهبا یا ساقی برواهی ۴۵

بل بساقی بود آن باقی اگر خواهی
آردش ساقی در ساغر ز آگاهی ۴۶
چوبنوشی رسدت نشأه بناگاهی ۴۷
کندت ساقی در اینهمه همراهی ۴۸

عنب آن می فکر است و خمش وحدت
پرورش یابد با نفخه از جنّت ۴۹

گرمی عشق بجوش آردش از فکرت
پس شود صافی چون روحی بی‌کثرت ۵۰
دل نوشنده از آن افتد در حیرت ۵۱
که حقیقت بود این با معنی با صورت ۵۲

چون بدل اید بیرون نرود هرگز
نیست در خارج پیدا شدنش جایز ۵۳

جز که برحکمتی از آیت یا معجز
همچو بر مریم کامد ملکی ذی عز ۵۴
یا که او دیدش چون رفت برون از دز ۵۵
از همان چشمی کوبیند بی‌ حاجز ۵۶

باشد آن صورت از یک پیر از یک شه
اندر آید بدل از یک حیث از یک ره ۵۷

تابد آن نور از یک مهر از یک مه
متعدد نشود هرگز برناگه ۵۸
تا نه بیند رخ رحمتعلی از اله ۵۹
دل زیکتائی هرگز نشود آگه ۶۰

من و دل دانیم آن طلعت روحانی
که نه هرگز بتکثر بود ارزانی ۶۱

زانکه آن چهره نه جسمست نه جسمانی
اولی باشد کورا نبود ثانی ۶۲
لیک از غببش شاید بسر اخوانی ۶۳
هم تواش بینی بر صورت انسانی ۶۴

چونکه ساکن شود آنصورت در سینه
دل و جان یابد تسکین و طمأنینه ۶۵

وجه غیب آید و گیرد ز دل آئینه
بتو گوید سخن آن دلبر دیرینه ۶۶
زاول شنبه تا آخر آدینه ۶۷
گنح مخفی را دل گردد گنجینه ۶۸

گفتمش روزی کی عالی از اندیشه
صورت از معنی مکفی است در این پیشه ۶۹

گفت بر صورت شیرت نبود بیشه
به پری لیک توان برد پی از شیشه ۷۰
شجر از شاخه نباشد بود از ریشه ۷۱
بین که بر شاخه فکرت نزنی تیشه ۷۲

شجر و شاخه و ریشه است همه با هم
شجر و شاخ ز ریشه است ولی محکم ۷۳

اثر از ریشه رسد بر شاخ هر دم
زاده از مریم عیسی نبود مبهم ۷۴
داده روح‌القدس از غیبش گر دم ۷۵
پسر روح او را کس خواند فافهم ۷۶

لیک آبست ز جبرئیل نشد هر زن
خاصه کان زانیه باشد نه نکو دامن ۷۷

مریمی باید با تایید از ذوالمنن
تا شود از دم روح‌القدس آبستن ۷۸
پس مسیحا نفسی زاید کامل فن ۷۹
که دل مرده زوی زنده شود در تن ۸۰

تا نپنداری صوفی است هر ابلیسی
احمقی خامی کوته نظری پیسی ۸۱

نشده همدم عیسائی و ادریسی
که بیاموزد درسم و ره تقدیسی ۸۲
نشکیبد بوی الا که قدح لیسی ۸۳
کو گلی زان باغ ار نبود تدلیسی ۸۴

بتو ز سراسر حقیقت قدری گفتم
آنچه بد در خور توضیح به ننهفتم ۸۵

من به آن منطق هنگام سخن جفتم
همه آن گویم که گوید واشنفتم ۸۶
بس گهر‌های معانی به بیان سفتم ۸۷
نیک دریاب که راهت بصفا رفتم ۸۸

با تو گویم سخنی دیگر اندر سر
مکن آنرا ز صفی چون شنوی ظاهر ۸۹

آنکه کس نبود بردیدن او قادر
عقل‌ها یکجا از معرفتش قاصر ۹۰
حسن کند در کش این ناید در خاطر ۹۱
جز تو او گردی و انکه شویش ناظر ۹۲

هر چه تو بیرون از خود روی او آید
تا تو ننمائی او ماند و این شاید ۹۳

بجز او چیزی یکجو ز تو ننماید
همه او باشد و او بالدو او باید ۹۴
فکرتی میرد چون فکرت نو زاید ۹۵
تا دگر چیزی بر اصل تو بفزاید ۹۶

بس غیور است او بر طلعت نیکویش
هیچ نگذارد غیری نگرد سویش ۹۷

تاکسی باقی است از هستی یک مویش
نتواند دید یک موئی ز ابرویش ۹۸
جز کسی کوشد فانی ز خود و خودیش ۹۹
گردد او ناظر از چشمش بر رویش ۱۰۰

وادئی کانجا سیمرغ پر اندازد
در خور از عصفور نبود که بپر نازد ۱۰۱

جز که از هستی یکباره بپردازد
وانگهی خود را هم پر ملک سازد ۱۰۲
ملک ار چند دل وهش بازد ۱۰۳
آنکه داند نبرد پی بخرد نازد ۱۰۴

سال‌ها من خود هم پر ملک بودم
راهها را همه پی بردم و پیمودم ۱۰۵

قطع هر وادی و هر مرحله بنمودم
هر دری را زدم و بستم و بگشودم ۱۰۶
ز آنهمه غیر تحیر به نیفزودم ۱۰۷
پیش پای خود بنشستم و آسودم ۱۰۸

واجبی هویداگشت در لباس امکانی
با شروط مولائی با شؤن سلطانی ۱۰۹

واحد و آللهی لا بشرط و فردانی
بود فرد و لا یعرف گشت مرد میدانی ۱۱۰
دردنو خود عالی در علو خود دانی ۱۱۱
غیر وجه هالک غیر ذاته فانی ۱۱۲

بحر وحدت مطالق در ازل تلاطم کرد
جوش تا بروی از قعر لحظه لحظه قلزم کرد ۱۱۳

نور حسن خود تابان بر سپهر و انجم کرد
تا نداندش هر کس رخ نهفت و پی گم کرد ۱۱۴
شد ببزم می‌خواران در قدح می از خم کرد ۱۱۵
هر که خود را از آن می‌گشت غرق بحر حیرانی ۱۱۶

در حجاب وحدت بود بر جمال خو مایل
عشق او بخود آراست صد هزار گون محفل ۱۱۷

وا ندران محافل گشت از هزار در داخل
یک نگاهش از خود برد آنچه دیده در ره دل ۱۱۸
دل نه آنکه بود از غیر غیره هوا لباطل ۱۱۹
هم دل او و هم دلدار هم بنا هم بانی ۱۲۰

صد هزار آئینه هشت پیش رخسارش
و ز هر آن یکی گردید جلوه‌گر در آثارش ۱۲۱

عشق پرده‌سوز آورد از حرم ببازارش
کس نبود تا گردد در نظر خریدارش ۱۲۲
شد روان تماشا را خود بکل اطوارش ۱۲۳
تا جمال خود بیند خود بعین وحدانی ۱۲۴

شد بباغ و رخ بگوشد آب و رنگ بر گل داد
حسن بر چمن بخشید عشق گل به بلبل داد ۱۲۵

سبزه را مزین کرد سرو را تمایل داد
بر شقایق و نسرین رونق و تجمل داد ۱۲۶
ناز بر سمن آموخت شاهدی بسنبل داد ۱۲۷
اینچنین کند هر جا نفخه‌های رحمانی ۱۲۸

برچمن یکی بگذر تا رخش چو من بینی
آب و رنگ رخسارش در گل و سمن بینی ۱۲۹

از لطافت نسرین لطف آن بدن بینی
نی که لطف نسرین است چون تنش که تن بینی ۱۳۰
حسن یوسف آن نبود کش به پیرهن بینی ۱۳۱
چشم حسن بین خواهد عشق پیر‌کنعانی ۱۳۲

حسن پرده در هر جا خود نما و خودساز است
لن ترانی ار گوید از تجمل و ناز است ۱۳۳

باب رؤیتش هر دم بهر عاشقان باز است
رب ارنی از عاشق جذب یار طناز است ۱۳۴
پیش عاشق و معشوق زین روش دو صد راز است ۱۳۵
بیخبر بوند اغیار زان رموز پنهانی ۱۳۶

آنکه را که اندر سر شور و عشق و مستی نیست
در وجود او یکجو جذبه الستی نیست ۱۳۷

هم بلوح او نقشی غیر خود‌پرستی نیست
ره بهستی آن یابد‌کش نشان ز هستی نیست ۱۳۸
در علو آثارش احتمال پستی نیست ۱۳۹
همچو فوق هر دستی دست شیر یزدانی ۱۴۰

یکه تاز دریا دل قلعه کوب خیبر کن
بت برافکن از کعبه ریشه بر کن از دشمن ۱۴۱

در قتال خصم آتش درنبرد مرد آهن
گاه رزم در میدان صف شکاف و شیر افکن ۱۴۲
می‌شکافت بر تنها از نهیب او جوشن ۱۴۳
روز سرکشان از وی همچو شام ظلمانی ۱۴۴

در غزای اسلامی تیره روز شیران کرد
در جهاد عرفانی ملک نفس ویران کرد ۱۴۵

رونق تصوف گشت یاری فقیران کرد
مر صفیعلی شه را فتخار پیران کرد ۱۴۶
در طریقت و بیعت دست دستگیران کرد ۱۴۷
اینچنین بقا بخشد بر کسی که شد فانی ۱۴۸

از فنای درویشان واقف ار شوی اندک
بر فنای خودکشی‌ از خودی شوی مندک ۱۴۹

از صحیفه هستی نقش خود نمائی حک
پس بحق شوی باقی بر یقین رسی از شک ۱۵۰
چشم دیو بربندی کاو دو بیند آدم یک ۱۵۱
سر علم الاسماءء این بود اگر دانی ۱۵۲

زان بجای احمد خفت مرتضای کامل دم
چون فزون بهستی بود بیخودیت از عالم ۱۵۳

تا بعارف آموزد نکته لقد کرم
یعنی از فنا گردد کامل الظهور آدم ۱۵۴
یا بی ازکمی بیشی‌ بیش خود چوگیری کم ۱۵۵
خواهد ار کسی برهان گو خود اینت برهانی ۱۵۶

سوره بر دو در حج خواند سوی مکه او تنها
یعنی آنکه پیدانیست بر کس آن منم پیدا ۱۵۷

در کفم کم از کاهی است این سپهر و مافیها
خصم اگر بود کوهی میر بایمش از جا ۱۵۸
خار و خس فتد یکسو وقت جنبش دریا ۱۵۹
کاه و کوه یکسانست پیش یم بطوفانی ۱۶۰

کافری خیو افکند در نبرد بر رویش
خود ز فعل آن بدخو منقلب نشد خویش ۱۶۱

ترک قتل او فرمود برگشود بازویش
کی بود کسی واقف از خصال نیکویش ۱۶۲
جز کسی که پیوست با محیط او جویش ۱۶۳
صوفیان صافی دم عارفان ربانی ۱۶۴

من زیمن اقبالش چون شدم بمیخانه
دیدم آتش افروزی دلفریب و فرزانه ۱۶۵

هر که می‌رسید از راه آن حریف جانانه
باده‌اش به پیمودی پی بپی به پیمانه ۱۶۶
تا نمودی از مستی ترک عقل و افسانه ۱۶۷
عالم دگر دیدی از جهان اعیانی ۱۶۸

روی خلق آن عالم همچو مهر تابنده
از صفات خود مرده بر حیات حق زنده ۱۶۹

جان ز جان و تن رسته دل ز ما سوی کنده
فارغ اندر استغراق از گذشته و آینده ۱۷۰
با چنین شهنشاهی پیش مرتضی بنده ۱۷۱
از یقین درویشی نه از گمان شیطانی ۱۷۲

اهل ظن و صورت را هل بجا که معذورند
بر دغل دوروئی دل بسته‌اند و مشهورند ۱۷۳

بر هوای تن سر خوش و ز جمال جان کورند
هر زمان ز اهل‌الله بر بهانه دورند ۱۷۴
چون فخاش ظلمت جود رعنا با نورند ۱۷۵
با ولی حق در جنگ بر مراد سفیانی ۱۷۶

صلح و جنگ این دو نان ای پسر پی نان است
نی که آن معاویه دیو یا سلیمان است ۱۷۷

وانکه رسته زین اغراض یارشاه مردانست
بر هر آنچه شد هنگام دان که مرد میدانست ۱۷۸
بر غزا چو شد نوبت پور زال دستانست ۱۷۹
بر فنا چو شد هنگام عارفیست سبحانی ۱۸۰

من بتجربت امروز از جهانیان بیشم
و ز جهانیان یکسر بی ز طمع و تشویشم ۱۸۱

تا همی نه پنداری گوشه‌گیر و درویشم
از دوکون بیگانه باهران تنی خویشم ۱۸۲
خلق و خوی هر کسی هست چون نوشته در پیشم ۱۸۳
نادر است اگر باشد کس بخوی انسانی ۱۸۴

خصلت نکو اول صدق و دیگر انصافست
هر که دارد این خصلت دل زنا حقش صافست ۱۸۵

قلب صافی از ناحق کامل اندر اوصافست
کامل الصفات از حق مستحق الطافست ۱۸۶
لطف حق چو شد شامل مرد قطب اعرافست ۱۸۷
یا نبی کامل دم یا علی عمرانی ۱۸۸

قصه خلافت را واگذار و بیغم شو
از فدک مکن صحبت از فلک مقدم شود ۱۸۹

هستی ار بنی آدم چون پدر مکرم شو
پا به فرق عالم زن سرفراز عالم شو ۱۹۰
در حریم میخانه خرقه سوز و محرم شو ۱۹۱
با لباس ازرق نیست ره به کوی عریانی ۱۹۲

جای معرفت ای جان خانقاه و مسجد نیست
زانکه واحد مطلق بر مکان مقید نیست ۱۹۳

دل سرای توحید است معبد و مشاهد نیست
دیر و کعبه یکسان است گر در آن موحد نیست ۱۹۴
تیغ و نی چه حاصل چون بازوی مجاهد نیست ۱۹۵
تاکر است در اسلام معنی مسلمانی ۱۹۶
قالب: مسمط
تعداد ابیات: ۱۴۷
کانال گوهرین در ایتا
۲۰۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شماره ۱ - بشناختمت در همه جا ای بت عیار
گوهر بعدی:شماره ۳ - در شهر ما بتی است که بر جان بود امیر
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.