هوش مصنوعی: این شعر عرفانی از مولوی (یا یکی از شاعران صوفی) است که به موضوعات عشق الهی، سلوک معنوی، فنا در ذات حق، و رهایی از تعلقات دنیوی می‌پردازد. شاعر با زبانی نمادین، مخاطب را به گذر از مراحل مختلف وجود (از جماد تا انسان) و رسیدن به معرفت الهی دعوت می‌کند. همچنین، تأکید بر تسلیم در برابر اراده خداوند و دوری از غرور و خودبینی از مضامین اصلی است.
رده سنی: 16+ مفاهیم عمیق عرفانی و استفاده از نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان زیر 16 سال دشوار باشد. همچنین، برخی اشارات به مفاهیم مانند 'فنا' یا 'مرگ ارادی' نیاز به درک فلسفی دارد که معمولاً در سنین بالاتر شکل می‌گیرد.

شماره ۴ - خواهم ایدل محو دیدارت کنم

خواهم ایدل محو دیدارت کنم
جلوه گاه روی دلدارت کنم ۱

واله آن ماه رخسارت کنم
بسته آن زلف طرارت کنم ۲
در بلای عشق دلدارت کنم ۳

تا شوی آواره از شهر و دیار
تا شوی بیگانه از خویش و تبار ۴

بگسلی زنجیر عقل و اختیار
سر بصحرا پس نهی دیوانه وار ۵
پای بند طره یارت کنم ۶

دوش کز من گشت خالی جای من
آمد آن یکتابت رعنای من ۷

شد ز بعد لای من الای من
گفت کی در عاشقی رسوای من ۸
خواهم از هستی سبکبارت کنم ۹

گر تو خواهی کز طریقت دم زنی
پای باید بر سر عالم زنی ۱۰

نی که عالم از طمع بر هم زنی
چون دم از آمال دنیا کم زنی ۱۱
مورد الطاف بسیارت کنم ۱۲

ساعتی در خود نگر تاکیستی
از کجائی و چه جائی چیستی ۱۳

در جهان بهر چه عمری زیستی
جمع هستی را بزن بر نیستی ۱۴
از حسابت تا خردارت کنم ۱۵

هیچ بودی در ازل ای بی‌شهود
خواستم تا هیچ را بخشم وجود ۱۶

پس جمادت ساختم اول ز جود
گر شوی خود بین همانستی که بود ۱۷
بر خودی خود گرفتارت کنم ۱۸

از جمادی بردمت پس در نبات
وندر آنجا دادمت رزق و حیات ۱۹

خرمت کردم ز باد التفات
چون ز خارستان تن یا بی‌نجات ۲۰
باز راجع سوی گلزارت کنم ۲۱

در نباتی چون رسیدی بر کمال
دادمت نفس بهیمی در مثال ۲۲

پس تو با آن نفس داری اتصال
گر نمائی دعوی عقل و کمال ۲۳
خیره خیره نفس غدارت کنم ۲۴

خواستم در خویش چون فانی ترا
بر دمیدم روح انسانی ترا ۲۵

یاد دادم معرفت دانی ترا
کردم آن تکلیف جبرانی ترا ۲۶
تا چو خود در فعل مختارت کنم ۲۷

باز خواهم در بدر گردانمت
از حقیقت با خبر گردانمت ۲۸

مطلق ازجنس بشر گردانمت
ثابت از دور دگر گردانمت ۲۹
پس در آن چون نقطه سیارت کنم ۳۰

از دمم لاشیی بودی شیی شدی
مرده بودی یافتی دم حی شدی ۳۱

واقف ز موت ارادی کی شدی
چون ز هست خود بکلی طی شدی ۳۲
از بقای جان خبردارت کنم ۳۳

گر تو خواهی بر امان‌الله رسی
آن امان من بود در مفلسی ۳۴

باش مفلس در مقام بیکسی
گرچه زری بازجو طبع مسی ۳۵
تابجانها کیمیا کارت کنم ۳۶

زانکه کردی یکنفس یادم یقین
باب معنی بر تو بگشادم یقین ۳۷

من خط آزادیت دادم یقین
گر بعجب افتی که آزادم یقین ۳۸
بی‌گمان برخود گرفتارت کنم ۳۹

چونکه دادم از صراطت آگهی
خود نمودم در سلوکت همرهی ۴۰

تا که شد راهت بمقصد منتهی
گر تو پنداری که خود مرد رهی ۴۱
در چه غفلت نگونسارت کنم ۴۲

چون زِ من خواهی دم عشق ای پسر
بدهمت دم تا شوی آدم سیر ۴۳

پس چو شاهانت نهم افسر بسر
ور شوی مغرور باز از یک نظر ۴۴
افسرت را گیرم افسارت کنم ۴۵

می‌ تنی تا کی همی بر دور خود
همچو کرم پیله دایم ای ولد ۴۶

یا ندانی اینکه قرنی بی رشد
در ره دین ار دوی باری بجد ۴۷
من بیک دم گاو عصارت کنم ۴۸

من تر خواهم ز قید تن بری
تو نداری جز سر تن پروری ۴۹

پس کنم تا این سرت را آن سری
سازمت هر دم بدردی بستری ۵۰
جبریانه محتضر وارت کنم ۵۱

تا شوی تسلیم تو در امر پیر
همچو صید مرده در چنگال شیر ۵۲

گردی از موت ارادی ناگزیر
گه ببالایت برم گاهی بزیر ۵۳
گاه بی‌نان گاه بیمارت کنم ۵۴

تا بود خام این وجود سرکشت
باز بکشم زاتش اندر آتشت ۵۵

حوش بسوزم این دماغ ناخوشت
پخته بیرون ارم از غل و غشت ۵۶
زان می‌مستانه هشیارت کنم ۵۷

گاه بردار فنا آویزمت
گه بخاک و گه بخون آمیزمت ۵۸

گه بسر خاک مذلت ریزمت
گاه در غربال محنت بیزمت ۵۹
تا از عمر خیش بیزات کنم ۶۰

تا نفس داری رسانم ای عجب
هر نفس صدر بار جانت را بلب ۶۱

هر زمان اندازمت در تاب و تب
فارغت یکدم نسازم از تعب ۶۲
تاز خواب مرگ بیدارت کنم ۶۳

بر تنت تا هست از هستی رمق
گیرم و سازم بهیچت مستحق ۶۴

هر چه بگشائی تو زین دفتر ورق
من بهم بر پیچمش بازاز نسق ۶۵
تا بخود پیچان چو طومارت کنم ۶۶

گر حدیث از روح گوئی گر ز تن
جز من و ما نیست هیچت در سخن ۶۷

تا نبینی هیچ دگر ما و من
سازمت گنگ و کر و کور از محن ۶۸
در تکلم نقش دیوارت کنم ۶۹

آفتاب ای مه نهم پالان تو
بر زنم بر هم سر و سامان تو ۷۰

جان تو بسته است چون بر نان تو
نانت گیرم تا بر آید جان تو ۷۱
مستحقق لحم مردارت کنم ۷۲

تا بگردانی ز من رو سوی خلق
بازگردانم ز رؤیت روی خلق ۷۳

بدکنم بد با تو خلق و خوی خلق
نادمت سازم ز گفت‌وگوی خلق ۷۴
ناامید از یار و اغیارت کنم ۷۵

گر هزارت سر بود در تن هلا
کوبم آن یکجا بسنگ ابتلا ۷۶

ماندت چون زان همه یکسر بجا
همچو منصور آنسرت را زیر پا ۷۷
آرم و تن بر سردارت کنم ۷۸

تا زنم آتش ترا بر جسم و جان
سوزم از نار جلالت خانمان ۷۹

سازمت جاری انالحق بر زبان
سنگ باران بر سر دار آن زمان ۸۰
همچو آن حلاج اسرارت کنم ۸۱

گر براه عشق پا افشرده
و ر بسر صوفیان پی برده ۸۲

سر همانجا نِه که باده خورده
آنچنان یعنی که از خود مرده ۸۳
تا بهر دل زنده سردارت کنم ۸۴

گر کنی از بهر دنیا طاعتی
خود نماند بر تو غیر از رحمتی ۸۵

زانکه تو مرزوق بعد از قسمتی
ور ز طاعتها مرید جنتی ۸۶
سرنگون بر عکس درنارت کنم ۸۷

در تذکر خواهی ار اشراق من
عاشق نوری تو نی مشتاق من ۸۸

خارجی از زمره عشاق من
در حقیقت گر شوی اوراق من ۸۹
مصدر انوار و اطوارت کنم ۹۰

گه حدیث از شرکنی گاهی ز خیر
گه سخن از کعبه گوئی گه ز دیر ۹۱

گاه دل بر ذکر بندی گه بسیر
گر نپردازی ز من یکدم بغیر ۹۲
واحد اندر ملک قهارت کنم ۹۳

گه بتن گاهی بجان داری نظر
گه بچشم شاهدان داری نظر ۹۴

چون برهمن بر بتان داری نظر
تا بر این و تا بر آن داری نظر ۹۵
در نظر‌ها جملگی خوارت کنم ۹۶

گاه بر گل گه بنرگس عاشقی
گه بقاقم گه باطلس عاشقی ۹۷

بر درم گاهی چو مفلس عاشقی
فارغ از من تا بهر کس عاشقی ۹۸
سخره هر شهر و بازارت کنم ۹۹

گه بکست و جاه و مالستت هوس
گه بعمر بی زوالستت هوس ۱۰۰

گه بر امکان و محالستت هوس
هر دمی بر یک خیالستت هوس ۱۰۱
زان بفکر هیچ غمخوارت کنم ۱۰۲

آخر از خود یک قدم برتر گذار
این خیالات هبا از سر گذار ۱۰۳

کام دنیا را بگاو و خر گذار
یک نماز از شوق چون جعفر گذار ۱۰۴
تا بخلد عشق طیارت کنم ۱۰۵

کاهلی تاکی دمی در کار شو
وقت مستی نیست همین هوشیار شو ۱۰۶

خواب مرگستت هلا بیدار شو
کاروان رفتند دست و بار شو ۱۰۷
تا بهمراهان خود یارت کنم ۱۰۸

بارکش زین منزل ایجان پدر
کاین بیابان جمله خوفست و خطر ۱۰۹

مانی ار تنها شود خونت هدر
دست غم زین بعد خواهی زد بسر ۱۱۰
کار من این بود کاخبارت کنم ۱۱۱

گوش دل دار ای جوان بر پند پیر
شو در این بحر بلا هم بند پیر ۱۱۲

کرده کی کس را زیان پیوند پیر
گر شوی از جان تو حاجتمند پیر ۱۱۳
بی‌نیاز از خلق یکبارت کنم ۱۱۴

جان بابا از حوادث وز خطر
جز بسوی من ترا نبود مفر ۱۱۵

هین مرو از کشتی عونم بدر
تا چو ابراهیم و یونس ای پسر ۱۱۶
آب و آتش را نگهدارت کنم ۱۱۷

با وجود آنکه در جرم و گناه
عمر خود در کار خود کاری تباه ۱۱۸

گربکوی رحمتم آری پناه
سازمت خوش مورد عفو اله ۱۱۹
پس بجرم خلق غفارت کنم ۱۲۰

گرچه در بزم حضوری این فقیر
گرچه مراّت ظهوری ای فقیر ۱۲۱

گرچه غرق بحر نوری ای فقیر
باز از من دان که دوری ای فقیر ۱۲۲
ورنه دور از فیض دیدارت کنم ۱۲۳

قصه کوته بنده شو در کوی من
تا بدل بینی چو موسی روی من ۱۲۴

زنده گردی چون مسیح از بوی من
عاشقانه چون کنی روسوی من ۱۲۵
در مقام قرب احضارت کنم ۱۲۶

دم غنیمت دان که عالم یک دم است
آنکه بادم همدم است او آدم است ۱۲۷

دم زمن جو کآدم احیا زین دم است
فیض این دو عالم اندر عالم است ۱۲۸
دم بدم دم تا بدم یارت کنم ۱۲۹

صاحب دم اندرین دوران منم
بلکه در هر دور شاه جان منم ۱۳۰

باب علم و نقطه عرفان منم
آنچه کاندر و هم ناید آن منم ۱۳۱
من بمعنی بحر زخارت کنم ۱۳۲

گرچه از معنی و صورت بالوصول
مطلقم در نزد ارباب عقول ۱۳۳

لیک بر ارشاد خلق اندر نزول
هر زمان ذاتم کند صورت قبول ۱۳۴
تا بصورت معنی آثارت کنم ۱۳۵

انبیا را در نبوت رهبرم
اولیا را در ولایت سرورم ۱۳۶

مصطفی را ابن عم و یاورم
حیدرم من حیدرم من حیدرم ۱۳۷
نک خبر از سر کرارت کنم ۱۳۸

جلوه‌گر هر عصر در یک کسوتم
این زمان اندر لباس رحمتم ۱۳۹

همین علی رحمت ذوالقدرتم
گرشوی از جان گداای همتم ۱۴۰
ای صفی من نورالانورات کنم ۱۴۱

در خصالم رحمت‌العالمین
در جمالم راحم رحم آفرین ۱۴۲

در جلالم پادشاه یوم دین
در گه ایاک نعد نستعین ۱۴۳
بین مراکز شرک بیزارت کنم ۱۴۴

من صراط مستقیمستم هله
هرچه جز من راههای باطله ۱۴۵

یک نگاهم به ترا از صد چله
دل به من در اهدناکن یک دله ۱۴۶
تا براه راست پادارت کنم ۱۴۷

تا نه بیرونت برد دیو رجیم
ای برادر زین صراط مستقیم ۱۴۸

زن بنام من همی بی‌ترس و بیم
دم ز بسم‌الله الرحمن الرحیم ۱۴۹
تاکه حفظ از شر اشرارت کنم ۱۵۰

من طلسم غیب و کنزلاستم
چون بکنز لا رسی الا ستم ۱۵۱

یعنی از الا و لا بالاستم
نقطه‌ام بارا ببا گویاستم ۱۵۲
بین یکی تا واقف از کارت کنم ۱۵۳

مظهر کل عجایب کیست من
مظهر سر غرائب کیست من ۱۵۴

صاحب عون نوائب کیست من
در حقیقت ذات واجب کیست و من ۱۵۵
کژ مغژ تا راست رفتارت کنم ۱۵۶

گرز سر خود زنم دم اندکی
خاطر لغزنده افتد در شکی ۱۵۷

اینقدر دان گر تو صاحب مدرکی
نیست پیدا از هزاران جز یکی ۱۵۸
گرکنی شک بند پندارت کنم ۱۵۹

شب گذشت ای بلبل آشفته حال
روی گل بین در گذر از قیل و قال ۱۶۰

باش حیران یک زمانم بر جمال
شود چو طوطی در پس آئینه لال ۱۶۱
تا بمدح خود شکر خوارت کنم ۱۶۲
قالب: مسمط
تعداد ابیات: ۱۶۲
کانال گوهرین در ایتا
۴۹۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شماره ۳ - در شهر ما بتی است که بر جان بود امیر
گوهر بعدی:شماره ۵ - تا شد دلم شکسته آن زلف عنبرین
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.