هوش مصنوعی:
این متن شعری است که از گذر زمان و تأثیرات آن بر انسان سخن میگوید. شاعر از پیری، ضعف جسمانی و از دست دادن عزت و شادی مینالد. او به خواننده هشدار میدهد که به کارهای خود توجه کند و از غفلت دوری کند، زیرا روزی همه به سوی خدا بازمیگردند و باید پاسخگوی اعمال خود باشند. شاعر همچنین به ناپایداری دنیا و نابودی بزرگان تاریخ اشاره میکند و از خواننده میخواهد که به جای غرور و تجمل، به اعمال نیک بپردازد.
رده سنی:
18+
این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و اخلاقی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند مرگ، پیری و بازگشت به سوی خدا ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین یا نامفهوم باشد.
قصیده ۱۴۵ - لشکر پیری فگند و قافله ذل
لشکر پیری فگند و قافله ذل
ناگه بر ساعدین و گردن من غل ۱
غلغل باشد به هر کجا سپه آید
وین سپه از من ببرد یکسر غلغل ۲
شاد مبادا جهان هگرز که او کرد
شادی و عز مرا بدل به غم و ذل ۳
نفسم چون نال بود و جسمم چون کوه
کوه شد آن نال و نال که به تبدل ۴
نیک نگه کن گر استوار نداری
شخص چو نالم که بود چون که بربل ۵
سی و دو درم که سست کرد زمانه
سخت کجا گردد از هلیلهٔ کابل؟ ۶
قدم چون تیر بود چفته کمان کرد
تیر مرا تیر و دی به رنج و تحامل ۷
وز سر و رویم فلک به آب شب و روز
پاک فرو شست بوی و گونهٔ سنبل ۸
ای متغافل به کار خویش نگه کن
چند گذاری جهان چنین به تغافل؟ ۹
جزو جهان است شخص مردم، روزی
باز شود جزو بی گمان به سوی کل ۱۰
گرت بپرسد ز کردههات خداوند
روز قیامت چه گوئیش به سر پل؟ ۱۱
چونکه نیندیشی از سرائی کانجا
با تو نیاید سرای و مال و تجمل؟ ۱۲
دفتر پر کن ز فعل نیک که یک چند
بلبله کردی تهی به غلغل بلبل ۱۳
اسپت با جل و برقع است ولیکن
با تو نیاید نه اسپ و برقع و نه جل ۱۴
مرکب نیکیت را به جل وفاها
پیش خداوند کش به دست تفضل ۱۵
پیش که بربایدت ز معدن الفنج
صعب و ستمگر عقاب مرگ به چنگل ۱۶
سام و فریدون کجا شدند، نگوئی
بهمن و بهرام گور و حیدر و دلدل؟ ۱۷
نوذر و کاووس اگر نماند به اصطخر
رستم ز اول نماند نیز به زاول ۱۸
پاک فرو خوردشان نهنگ زمانه
روی نهادهاست سوی ما به تعاتل ۱۹
چونکه ملالت همی ز پند فزایدت
هیچ نگردد ملول مغز تو از مل؟ ۲۰
پای ز گل بر کشی به طاعت به زانک
روی بشوئی همی به آمله و گل ۲۱
چند شقاقل خوری؟ که سستی پیری
باز نگردد ز تو به زور شقاقل ۲۲
پند ز حجت به گوش فکرت بشنو
ورچه به تلخی چو حنظل است و مهانل ۲۳
نیست قرنفل خسیس و خوار سوی ما
گرچه ستوران نمیخورند قرنفل ۲۴
ناگه بر ساعدین و گردن من غل ۱
غلغل باشد به هر کجا سپه آید
وین سپه از من ببرد یکسر غلغل ۲
شاد مبادا جهان هگرز که او کرد
شادی و عز مرا بدل به غم و ذل ۳
نفسم چون نال بود و جسمم چون کوه
کوه شد آن نال و نال که به تبدل ۴
نیک نگه کن گر استوار نداری
شخص چو نالم که بود چون که بربل ۵
سی و دو درم که سست کرد زمانه
سخت کجا گردد از هلیلهٔ کابل؟ ۶
قدم چون تیر بود چفته کمان کرد
تیر مرا تیر و دی به رنج و تحامل ۷
وز سر و رویم فلک به آب شب و روز
پاک فرو شست بوی و گونهٔ سنبل ۸
ای متغافل به کار خویش نگه کن
چند گذاری جهان چنین به تغافل؟ ۹
جزو جهان است شخص مردم، روزی
باز شود جزو بی گمان به سوی کل ۱۰
گرت بپرسد ز کردههات خداوند
روز قیامت چه گوئیش به سر پل؟ ۱۱
چونکه نیندیشی از سرائی کانجا
با تو نیاید سرای و مال و تجمل؟ ۱۲
دفتر پر کن ز فعل نیک که یک چند
بلبله کردی تهی به غلغل بلبل ۱۳
اسپت با جل و برقع است ولیکن
با تو نیاید نه اسپ و برقع و نه جل ۱۴
مرکب نیکیت را به جل وفاها
پیش خداوند کش به دست تفضل ۱۵
پیش که بربایدت ز معدن الفنج
صعب و ستمگر عقاب مرگ به چنگل ۱۶
سام و فریدون کجا شدند، نگوئی
بهمن و بهرام گور و حیدر و دلدل؟ ۱۷
نوذر و کاووس اگر نماند به اصطخر
رستم ز اول نماند نیز به زاول ۱۸
پاک فرو خوردشان نهنگ زمانه
روی نهادهاست سوی ما به تعاتل ۱۹
چونکه ملالت همی ز پند فزایدت
هیچ نگردد ملول مغز تو از مل؟ ۲۰
پای ز گل بر کشی به طاعت به زانک
روی بشوئی همی به آمله و گل ۲۱
چند شقاقل خوری؟ که سستی پیری
باز نگردد ز تو به زور شقاقل ۲۲
پند ز حجت به گوش فکرت بشنو
ورچه به تلخی چو حنظل است و مهانل ۲۳
نیست قرنفل خسیس و خوار سوی ما
گرچه ستوران نمیخورند قرنفل ۲۴
قالب: قصیده
تعداد ابیات: ۲۴
۶۰۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:قصیده ۱۴۴ - گرامی چو مال و قوی چون جبال
گوهر بعدی:قصیده ۱۴۶ - امتت را چون نبینی بر چه سانند؟ ای رسول
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.