هوش مصنوعی:
این داستان درباره دو کبک است که به دلیل اختلاف از هم جدا میشوند و در مکانی جدید ساکن میگردند. پس از مدتی، کبک نر برای تهیه آذوقه سفر میکند و در بازگشت، کبک ماده را با نشانههای بارداری میبیند. او به اشتباه گمان میبرد که ماده به او خیانت کرده است و او را میکشد. بعداً متوجه میشود که این حالت در میان کبکها طبیعی است و پشیمان میشود. در پایان، داستان به عنوان هشداری درباره عجله نکردن در قضاوت و مشورت با دیگران قبل از اقدامات جدی بیان میشود.
رده سنی:
16+
این داستان دارای مفاهیم پیچیده اخلاقی و اجتماعی است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به بلوغ فکری دارد. همچنین، موضوعاتی مانند خیانت، قضاوت عجولانه و پیامدهای آن ممکن است برای کودکان مناسب نباشد.
بخش ۱۶ - داستان کبک نر با ماده
دستور گفت: آورده اند که دو کبک از میان ابناء جنس به سبب تفاوت و ناهمواری صحبت و تغیر و ناسازگاری الفت، مصارفت کردند و از وطنی به وطنی و از موضعی به موضعی دیگر رفتند و یاران و دوستان نو گزیدند و مقام در کوهی ساختند که خضیض او به نزهت و رفعت بر گلزار اختران و سبزه زار آسمان راجح آمدی و آشیانه ساختند بر شقی راسخ و شعبی راسی که هوای او معتدل و خوش و مرغزار او نزه و دلکش بود. انواع اشجار بر اطراف و اکناف او رسته و اجناس و حوش و طیور در حضیض و بقاع او قرار گرفته. آبهای صافی از چشمه های او روان و نسیم شمال در صحرای او بزان. فضای هوای او از عفونت خالی و مهابط و مصاعد او از خوف صیادان بیرحم منزه. در فصل ربیع، کلاله لاله از قلال جبال و بقاع تلال او چون قندیل عقیقین از صوامع رهابین، تابان.
۱
در افشان لاله در وی چون چراغی
ولیک از دود او بر جانش داغی ۲
شقائق یحملن الندی فکانها
دموع التصابی فی خدود الخرائد ۳
و آبهای منابع و مشارع، چون آب چشم عاشقان.گفتی صرح ممرد است یا جوشن مزرد. کانه صرح ممرد من قواریر ۴
و عیونه کعیون اصحاب الهوی
بصفاء دمع من وفاء قلوب ۵
و این دو کبک با یکدیگر عیشی مهیا و وصالی مهنا داشتند چشم شوخ ایام از ایشان غافل و طبع بی وفای روزگار از ایشان بی خبر در فضای کوهسار پرواز می کردند و در عرصه مراد اهتزاز می نمودند حسن و جمال ماده هر روز بی اندازه تر و عشق و مهر نر هر زمان تازه تر. ۶
دلی را با دلی چون بر هم افتد
همی آوازه ای در عالم افتد ۷
خوشا وقتا که باشد آن دو دل را
ولکن این چنین دل خود کم افتد ۸
در ریاض و غیاض آن کوه چرا می کردند و از انهار و حیاض او شرابهای صافی تجرع می نمودند روز مضجع و مسکن بر گل مرغزار و شب مبیت و مقیل بر سنبل کوهسار وحوش آن موضع، حریف و الیف ایشان شده و طیور آن هوا و فضا، جلیس و انیس ایشان گشته اسبابی مهیا و عیشی مهنا. ۹
در جام وصل، باده اسباب خرمی
اوقات عیش و لذت ایام بی غمی ۱۰
هم از نسیم دولت و اقبال، خوشدلی
هم با وصال دلبر خوشروی، همدمی ۱۱
انواع نزهت و طرب و عیش بر فزون
اسباب فترت و غم ایام در کمی ۱۲
اتفاق را آن سال، باران نیامد و برف و نم خشک بایستاد ینابیع را یبوست ظاهر شد و مرابیع را خشکی غالب آمد. ۱۳
تا رفت چنانکه فتنه را خواب از چشم
این بحر هزار چشمه را آب از چشم ۱۴
بر عالم، قحط و جدب استیلا آورد و بر جهان، نحوس و بوس مستولی شد حبوب و لبوب نضج و نما نیافت و انواع ارتفاعات در مراتع و مزارع بخس و نقصان پذیرفت کبک نر با ماده گفت: شرط عاقل و فرزانه آن بود که مایحتاج اوقات زمستان در ایام تابستان مهیا کند و در هنگام رفاهت و راحت ساعات حال، از شدت اوقات مستقبل اندیشه دارد و تدبیر ادخار کند. ۱۵
وانظر لنفسک و السلامه نهزه
و زمانها ضافی الجناح یطیر ۱۶
کارها را به وقت باید جست
کار بی وقت، سست باشد سست ۱۷
و این کلمه را معتبر شناسد که: خذ من یومک لغدک تا چون مزاج روزگار و احوال او تغیر و تبدل پذیرد و شب آبستن، مولود حال بر خلاف مراد از ارحام ادوار در کنار قابله سرانجام نهد، دل و خاطر در مخالب عقاب حیرت و مهابط و مضایق حسرت و ضجرت، متحیر و مدهوش نماند. تدبیر آن بود که سفری کنم و بضاعتی با خود همراه گردانم و می گویند در فلان شهر نرخ طعام کسادی دارد، بروم و ذخیره زمستان با خود بیارم، پیش از آنکه تخمها در حجاب خاک متواری و در نقاب انبار مستور گردد. پس بدین عزیمت روی بدان سمت آورد و چون مطلب و مقصد دور دست بود، مدتی مهلت در میان آمد تا آن زمان که زمستان بر جهان تاختن آورد و لشکر سرما بر خیل اشجار و اثمار شبیخون کرد. قلال کوهسار و اطراف مرغزار از برگ و بار عاری و عاطل شد و جز عمامه بر فرق صنوبر و قبا در قد سرو نماند. حله خضرا از اکناف اشجار فرو ریخت و خرده کافور به منخل سحاب بر اموات عالم فروبیخت. ۱۸
ماننده مادران مرده فرزند
در دیده عالم، ابر کافور افکند ۱۹
نعمت و الحان بلبل شکسته و اوتار موسیقار صلصل گسسته. کبک نر از سفر باز آمد. ماده را هیات و صورت متغیر دید، شکم بر آمده و چشمها فرو شده، آثار حمل و آمارت حبل بر صورت و سیما پدید گشته. در وی بدین سبب بدگمان شد و گفت: من به عفت و عصمت تو اعتمادی تمام داشتم و به حسن عهد و موافقت تو اعتضادی بر کمال. مواجب مصاحبت و لوازم موافقت آن بودی که در غیبت من پای در ذیل عفاف و صلاح آوری و رعایت جانب مرافقت و مواصلت قدیم که میان ما موکد است، مرعی و مشکور داشتی. تو خود در ایام غیبت من همه سورت هزل و لهو خوانده ای و آیات فسق و فجور تکرار کرده ای و قدم در عرصه مراد و شهوت و نهمت زده ای و خلیع العذاروار افسار از نفس اماره برگرفته ای و استقبال مقدم مرا ذخیره ای نامحمود و شربتی ناگوار مهیا کرده و گفته: ۲۰
والقی حبلی علی غاربی
و اسلک مسلک من قد مرج ۲۱
فان لامنی القوم قلت اعذروا
فلیس علی اعرج من حرج ۲۲
به رازقی که بچه غراب را بر وکر اشجار، وظیفه لیل و نهار، رعایت جود او می دهد و به خالقی که فرج عقاب را بر قلال جبال راتبه روز و شب، حمایت کرم او می رساند که این ساعت، تعریک این جنایت و تادیب این بی خویشتنی در باب تو تقدیم کنم، چنانکه ناحفاظان را فهرست عبرت و عنوان اعتبار گردد. کبک ماده گفت: به صانعی که مشغله خروس در اسحار، تسبیح جلال و تقدیس کمال اوست و به مبدعی که جلوه طاووس در مرغزار، تعظیم نوال اوست که در زمان غیبت تو مرا با هیچ نامحرمی مجالست و مخالطت نبوده است و بر خلاف رضای تو قدمی ننهاده ام. کبک نر گفت: در روشنی آفتاب به نور چراغ حاجت نیاید. «و لیس الخبر کالعیان». به ارتکاب جنایت، کفایت نمی کنی و ترک امانت و دیانت روا می داری و به سوگند خلاف، پرده بر چهره انصاف می پوشی و از سر غضب و انفت و استنکاف و حمیت، ماده را زدن گرفت. هر چند ماده می گفت: ۲۳
مشتاب به کشتنم که در دست توام ۲۴
مزن که پشیمان شوی ازین تعجیل و لکن وقتی که مربح و نافع نباشد. ۲۵
ستذکرنی اذا جربت غیری
و تندم حین لاتغنی الندامه ۲۶
شتابندگی کار آهرمن است
پشیمانی جان و رنج تن است ۲۷
پرستنده آز و جویای کین
به گیتی ز کس نشوند آفرین ۲۸
او همچنان می زد تا ماده از عالم حیات به عالم ممات نقل کرد و با همه رفتگان برابر شد. چون عیال موافق و رفیق مرافق کشته گشت و فورت خشم تسکین پذیرفت، کبک نر تاملی کرد و با خود گفت: دریغا رفیق شفیق و ندیم قدیم و یار مساعد و حریف معاضد با چندان حقوق مرعی و اخلاق مرضی و حصافت رای و خرد و کفایت، بی تهمتی ظاهر، به موجب شبهتی کشته شد و ندانم که در تقدیم این رای و امضا این عزیمت، مصیبم یا مصاب، صایبم یا مخطی. جماعتی از طیور که در اکناف و اطراف آن موضع بودند به تهنیت قدوم او به زیارت حاضر آمدند و چون کبک ماده را کشته دیدند، از موجب حادثه بحث کردند. کبک نر صورت حال اعلام داد و شرح آنچه روی نموده بود، باز گفت: هر کس از مرغان، زبان ملامت و تعییر در وی دراز کردند و گفتند: بی مشاورت موتمنی بر چنین اقتحام شگرف، اقدام نموده ای و بی رویتی ثاقب، ارتکابی بدین عظیمی روا داشته ای. بدان که درین نواحی، عیالان ما را به مثال این عارضه بسیار حادث شود و چنان گمان افتد که زن حامله شده است و چون سه ماه بر آن بگذرد، ما فلان بیخ بیاریم و بدهیم تا بعد از نضج مادت، اجابت طبیعت حاصل آید و بیماری زایل گردد. خطا کردی و در امضا این رای مخطی بودی و اگر با ما درین باب مفاوضتی رفتی، پیش از نفاذ تدبیر، بدین تشویر و تقصیر ماخوذ نگشتی و در ملامت عاجل و عقوبت آجل نیفتادی. چون حجاب شبهت از روی کار برداشته شد و به یقین بدانست که خطا کرده است و جفت شایسته را بی موجبی به دست تلف داده، در وی می نگریست و به نوحه و زاری می گریست و می گفت: ۲۹
عجبت لبصری بعده و هو میت
و کنت امءا ابکی دما و هو غائب ۳۰
علی انها الایام قد صرن کلها
عجائب حتی لیس فیها عجائب ۳۱
دردا و دریغا که از آن خاست و نشست
خاک است مرا بر سر و باد است به دست ۳۲
این افسانه از بهر آن گفتم تا پادشاه به تعجیل کاری نفرماید و در سیاست، شرایط احتیاط و مراسم اجتهاد بجای آرد و در حوادث روزگار تانی و تدبر و تامل و تفکر شعار و دثار احوال خود سازد و به قول زنان التفات نفرماید که زنان مولف مکر و خداع و مصنف عذر و کذاب باشند و طبیعت ایشان و کر مکر و جبلت ایشان معدن زرق و ختل بود. هرکه به محنت و اذیت ایشان مبتلا گردد، نبات عمر او را نشو و نما و رونق و طراوت نماند و معیشت او از لذت و حلاوت دور بود. ۳۳
رب ذئب اخذوه و تمادوا فی عقابه
ثم قالو زوجوه و ذروه فی عذابه ۳۴
خواطر ایشان، کیمیای حیلت است و ضمایر ایشان، عناصر خدیعت. و. اگر پادشاه دستوری فرماید، داستانی از دستان زنان بگویم تا حقیقت این حال مبرهن شود و اسرار این دعوی مبین گردد. پادشاه گفت: چگونه است آن داستان؟ بگو تا بشنوم. ۳۵
در افشان لاله در وی چون چراغی
ولیک از دود او بر جانش داغی ۲
شقائق یحملن الندی فکانها
دموع التصابی فی خدود الخرائد ۳
و آبهای منابع و مشارع، چون آب چشم عاشقان.گفتی صرح ممرد است یا جوشن مزرد. کانه صرح ممرد من قواریر ۴
و عیونه کعیون اصحاب الهوی
بصفاء دمع من وفاء قلوب ۵
و این دو کبک با یکدیگر عیشی مهیا و وصالی مهنا داشتند چشم شوخ ایام از ایشان غافل و طبع بی وفای روزگار از ایشان بی خبر در فضای کوهسار پرواز می کردند و در عرصه مراد اهتزاز می نمودند حسن و جمال ماده هر روز بی اندازه تر و عشق و مهر نر هر زمان تازه تر. ۶
دلی را با دلی چون بر هم افتد
همی آوازه ای در عالم افتد ۷
خوشا وقتا که باشد آن دو دل را
ولکن این چنین دل خود کم افتد ۸
در ریاض و غیاض آن کوه چرا می کردند و از انهار و حیاض او شرابهای صافی تجرع می نمودند روز مضجع و مسکن بر گل مرغزار و شب مبیت و مقیل بر سنبل کوهسار وحوش آن موضع، حریف و الیف ایشان شده و طیور آن هوا و فضا، جلیس و انیس ایشان گشته اسبابی مهیا و عیشی مهنا. ۹
در جام وصل، باده اسباب خرمی
اوقات عیش و لذت ایام بی غمی ۱۰
هم از نسیم دولت و اقبال، خوشدلی
هم با وصال دلبر خوشروی، همدمی ۱۱
انواع نزهت و طرب و عیش بر فزون
اسباب فترت و غم ایام در کمی ۱۲
اتفاق را آن سال، باران نیامد و برف و نم خشک بایستاد ینابیع را یبوست ظاهر شد و مرابیع را خشکی غالب آمد. ۱۳
تا رفت چنانکه فتنه را خواب از چشم
این بحر هزار چشمه را آب از چشم ۱۴
بر عالم، قحط و جدب استیلا آورد و بر جهان، نحوس و بوس مستولی شد حبوب و لبوب نضج و نما نیافت و انواع ارتفاعات در مراتع و مزارع بخس و نقصان پذیرفت کبک نر با ماده گفت: شرط عاقل و فرزانه آن بود که مایحتاج اوقات زمستان در ایام تابستان مهیا کند و در هنگام رفاهت و راحت ساعات حال، از شدت اوقات مستقبل اندیشه دارد و تدبیر ادخار کند. ۱۵
وانظر لنفسک و السلامه نهزه
و زمانها ضافی الجناح یطیر ۱۶
کارها را به وقت باید جست
کار بی وقت، سست باشد سست ۱۷
و این کلمه را معتبر شناسد که: خذ من یومک لغدک تا چون مزاج روزگار و احوال او تغیر و تبدل پذیرد و شب آبستن، مولود حال بر خلاف مراد از ارحام ادوار در کنار قابله سرانجام نهد، دل و خاطر در مخالب عقاب حیرت و مهابط و مضایق حسرت و ضجرت، متحیر و مدهوش نماند. تدبیر آن بود که سفری کنم و بضاعتی با خود همراه گردانم و می گویند در فلان شهر نرخ طعام کسادی دارد، بروم و ذخیره زمستان با خود بیارم، پیش از آنکه تخمها در حجاب خاک متواری و در نقاب انبار مستور گردد. پس بدین عزیمت روی بدان سمت آورد و چون مطلب و مقصد دور دست بود، مدتی مهلت در میان آمد تا آن زمان که زمستان بر جهان تاختن آورد و لشکر سرما بر خیل اشجار و اثمار شبیخون کرد. قلال کوهسار و اطراف مرغزار از برگ و بار عاری و عاطل شد و جز عمامه بر فرق صنوبر و قبا در قد سرو نماند. حله خضرا از اکناف اشجار فرو ریخت و خرده کافور به منخل سحاب بر اموات عالم فروبیخت. ۱۸
ماننده مادران مرده فرزند
در دیده عالم، ابر کافور افکند ۱۹
نعمت و الحان بلبل شکسته و اوتار موسیقار صلصل گسسته. کبک نر از سفر باز آمد. ماده را هیات و صورت متغیر دید، شکم بر آمده و چشمها فرو شده، آثار حمل و آمارت حبل بر صورت و سیما پدید گشته. در وی بدین سبب بدگمان شد و گفت: من به عفت و عصمت تو اعتمادی تمام داشتم و به حسن عهد و موافقت تو اعتضادی بر کمال. مواجب مصاحبت و لوازم موافقت آن بودی که در غیبت من پای در ذیل عفاف و صلاح آوری و رعایت جانب مرافقت و مواصلت قدیم که میان ما موکد است، مرعی و مشکور داشتی. تو خود در ایام غیبت من همه سورت هزل و لهو خوانده ای و آیات فسق و فجور تکرار کرده ای و قدم در عرصه مراد و شهوت و نهمت زده ای و خلیع العذاروار افسار از نفس اماره برگرفته ای و استقبال مقدم مرا ذخیره ای نامحمود و شربتی ناگوار مهیا کرده و گفته: ۲۰
والقی حبلی علی غاربی
و اسلک مسلک من قد مرج ۲۱
فان لامنی القوم قلت اعذروا
فلیس علی اعرج من حرج ۲۲
به رازقی که بچه غراب را بر وکر اشجار، وظیفه لیل و نهار، رعایت جود او می دهد و به خالقی که فرج عقاب را بر قلال جبال راتبه روز و شب، حمایت کرم او می رساند که این ساعت، تعریک این جنایت و تادیب این بی خویشتنی در باب تو تقدیم کنم، چنانکه ناحفاظان را فهرست عبرت و عنوان اعتبار گردد. کبک ماده گفت: به صانعی که مشغله خروس در اسحار، تسبیح جلال و تقدیس کمال اوست و به مبدعی که جلوه طاووس در مرغزار، تعظیم نوال اوست که در زمان غیبت تو مرا با هیچ نامحرمی مجالست و مخالطت نبوده است و بر خلاف رضای تو قدمی ننهاده ام. کبک نر گفت: در روشنی آفتاب به نور چراغ حاجت نیاید. «و لیس الخبر کالعیان». به ارتکاب جنایت، کفایت نمی کنی و ترک امانت و دیانت روا می داری و به سوگند خلاف، پرده بر چهره انصاف می پوشی و از سر غضب و انفت و استنکاف و حمیت، ماده را زدن گرفت. هر چند ماده می گفت: ۲۳
مشتاب به کشتنم که در دست توام ۲۴
مزن که پشیمان شوی ازین تعجیل و لکن وقتی که مربح و نافع نباشد. ۲۵
ستذکرنی اذا جربت غیری
و تندم حین لاتغنی الندامه ۲۶
شتابندگی کار آهرمن است
پشیمانی جان و رنج تن است ۲۷
پرستنده آز و جویای کین
به گیتی ز کس نشوند آفرین ۲۸
او همچنان می زد تا ماده از عالم حیات به عالم ممات نقل کرد و با همه رفتگان برابر شد. چون عیال موافق و رفیق مرافق کشته گشت و فورت خشم تسکین پذیرفت، کبک نر تاملی کرد و با خود گفت: دریغا رفیق شفیق و ندیم قدیم و یار مساعد و حریف معاضد با چندان حقوق مرعی و اخلاق مرضی و حصافت رای و خرد و کفایت، بی تهمتی ظاهر، به موجب شبهتی کشته شد و ندانم که در تقدیم این رای و امضا این عزیمت، مصیبم یا مصاب، صایبم یا مخطی. جماعتی از طیور که در اکناف و اطراف آن موضع بودند به تهنیت قدوم او به زیارت حاضر آمدند و چون کبک ماده را کشته دیدند، از موجب حادثه بحث کردند. کبک نر صورت حال اعلام داد و شرح آنچه روی نموده بود، باز گفت: هر کس از مرغان، زبان ملامت و تعییر در وی دراز کردند و گفتند: بی مشاورت موتمنی بر چنین اقتحام شگرف، اقدام نموده ای و بی رویتی ثاقب، ارتکابی بدین عظیمی روا داشته ای. بدان که درین نواحی، عیالان ما را به مثال این عارضه بسیار حادث شود و چنان گمان افتد که زن حامله شده است و چون سه ماه بر آن بگذرد، ما فلان بیخ بیاریم و بدهیم تا بعد از نضج مادت، اجابت طبیعت حاصل آید و بیماری زایل گردد. خطا کردی و در امضا این رای مخطی بودی و اگر با ما درین باب مفاوضتی رفتی، پیش از نفاذ تدبیر، بدین تشویر و تقصیر ماخوذ نگشتی و در ملامت عاجل و عقوبت آجل نیفتادی. چون حجاب شبهت از روی کار برداشته شد و به یقین بدانست که خطا کرده است و جفت شایسته را بی موجبی به دست تلف داده، در وی می نگریست و به نوحه و زاری می گریست و می گفت: ۲۹
عجبت لبصری بعده و هو میت
و کنت امءا ابکی دما و هو غائب ۳۰
علی انها الایام قد صرن کلها
عجائب حتی لیس فیها عجائب ۳۱
دردا و دریغا که از آن خاست و نشست
خاک است مرا بر سر و باد است به دست ۳۲
این افسانه از بهر آن گفتم تا پادشاه به تعجیل کاری نفرماید و در سیاست، شرایط احتیاط و مراسم اجتهاد بجای آرد و در حوادث روزگار تانی و تدبر و تامل و تفکر شعار و دثار احوال خود سازد و به قول زنان التفات نفرماید که زنان مولف مکر و خداع و مصنف عذر و کذاب باشند و طبیعت ایشان و کر مکر و جبلت ایشان معدن زرق و ختل بود. هرکه به محنت و اذیت ایشان مبتلا گردد، نبات عمر او را نشو و نما و رونق و طراوت نماند و معیشت او از لذت و حلاوت دور بود. ۳۳
رب ذئب اخذوه و تمادوا فی عقابه
ثم قالو زوجوه و ذروه فی عذابه ۳۴
خواطر ایشان، کیمیای حیلت است و ضمایر ایشان، عناصر خدیعت. و. اگر پادشاه دستوری فرماید، داستانی از دستان زنان بگویم تا حقیقت این حال مبرهن شود و اسرار این دعوی مبین گردد. پادشاه گفت: چگونه است آن داستان؟ بگو تا بشنوم. ۳۵
تعداد ابیات: ۲۲
۲۰۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱۵ - آمدن دستور دوم به حضرت شاه
گوهر بعدی:بخش ۱۷ - داستان زن دهقان با مرد بقال
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.