هوش مصنوعی: علی قهندزی مردی شرور و دزد بود که در منطقه‌ای کوهستانی با قلعه‌ای مستحکم پناه گرفته بود و به غارت و فساد مشغول بود. امیر برای مقابله با او لشکری فرستاد، اما تصرف قلعه دشوار بود. بایتگین، یکی از غلامان شجاع، با حیله و شجاعت وارد قلعه شد و علی را فریب داد تا تسلیم شود. در نهایت، قلعه تصرف شد، علی و یارانش دستگیر و اعدام شدند، و قلعه ویران گردید تا دیگر پناهگاهی برای مفسدان نباشد.
رده سنی: 16+ محتوا شامل صحنه‌های خشونت‌آمیز، جنگ و اعدام است که برای مخاطبان زیر 16 سال مناسب نیست.

بخش ۱۰ - شرح حال علی قهندزی

شرح احوال علی قهندزی‌ و گرفتاری او
در آن نواحی مردی بود که او را علی قهندزی خواندندی، و مدّتی در آن ولایت بسر برده و دزدیها و غارتها کردی و مفسدی چند، مردمان جلد با وی یار شده و کاروانها میزدند و دیهها غارت میکردند. و این خبر بامیر رسیده بود، هر شحنه‌ که میفرستاد، شرّ او دفع نمیشد. چون آنجا رسید این علی قهندزی جایی که آن را قهندز گفتندی و حصاری قوی در سوراخی‌ بر سر کوهی داشت بدست آورده بود که بهیچ حال ممکن نبود آن را بجنگ ستدن و آنجا باز شده‌ و بسیار دزد و عیّار با بنه‌ها آنجا نشانده. و درین فترات‌ که بخراسان افتاد بسیار فساد کردند و راه زدند و مردم کشتند و نامی گرفته بود، و چون خبر رایت عالی شنید که بپروان رسید، درین سوراخ خزید و جنگ را بساخت، که علف‌ داشت سخت بسیار و آبهای روان و مرغزاری بر آن کوه و گذر یکی، و ایمن‌ که بهیچ حال آن را بجنگ نتوان ستد.
امیر، رضی اللّه عنه، بر لب آبی درین راه فرود آمد و تا این سوراخ نیم فرسنگ بود. لشکر بسیار علف گرد کرد و نیاز نیامد، که جهانی گیاه بود، و اندازه نیست حدود گوزگانان را که مرغزاری خوش و بسیار خوب است. و نوشتگین نوبتی بحکم آنکه امارت‌ گوزگانان او داشت، آن جنگ بخواست. هر چند بیریش‌ بود و در سرای بود، امیر اجابت کرد و وی با غلامی پنجاه بیریش خویش که داشت بپای آن سوراخ رفت، و غلامی پانصد سرایی‌ نیز با او برفتند و مردم تفاریق‌ نیز مردی سه چهار هزار چه بجنگ و چه بنظاره‌ . و نوشتگین در پیش بود، و جنگ پیوستند.
و حصاریان را بس رنجی نبود و سنگی میگردانیدند .
و غلام استادم، بایتگین، نیز رفته بود با سپری‌ بیاری دادن- و این بایتگین‌ بجای است مردی جلد و کاری و سوار، بشورانیدن‌ همه سلاحها استاد، چنانکه انباز ندارد ببازی گوی‌ ؛ و امروز سنه احدی و خمسین و اربعمائه‌ که تاریخ را بدین جای رسانیدم خدمت خداوند سلطان بزرگ ابو المظفّر ابراهیم‌، انار اللّه برهانه‌، میکند خدمتی خاص‌تر و آن خدمت چوگان و سلاح و نیزه و تیر انداختن و دیگر ریاضتهاست‌، و آخر فرّ و شکوه و خشنودی استادم وی را دریافت‌ تا چنین پایه بزرگ وی را دریافته آمد - این بایتگین خویشتن را در پیش نوشتگین نوبتی افگند، نوشتگین گفت:
کجا میروی که آنجا سنگ میآید، که هر سنگی‌ و مردی، و اگر بتو بلائی رسد، کس از خواجه عمید بو نصر باز نرهد. بایتگین گفت: پیشترک‌ روم و دست‌گرایی‌ کنم، و برفت، و سنگ روان شد و وی خویشتن را نگاه میداشت، پس آواز داد که برسولی میآیم، مزنید. دست بکشیدند و وی برفت تا زیر سوراخ. رسنی فروگذاشتند و وی را برکشیدند. جایی دید هول‌ و منیع‌ با خویشتن گفت: بدام افتادم. و بردند او را تا پیش علی قهندزی و بر بسیار مردم گذشت همه تمام سلاح‌ . علی وی را پرسید، بچه آمده‌ای‌؟ و بو نصر را اگر یک روز دیده‌ای‌، محال بودی که این مخاطره‌ بکردی، زیرا که این رای از رای بو نصر نیست. و این کودک که تو با وی آمده‌ای کیست؟ گفت: این کودک که جنگ تو بخواسته است امیر گوزگانان است و یک غلام از جمله شش هزار غلام که سلطان دارد. مرا سوی تو پیغام داده است که «دریغ باشد که از چون تو مردی رعیّت و ولایت بر باد شود، بصلح پیش آی تا ترا پیش خداوند برم و خلعت و سرهنگی ستانم.» علی گفت: امانی و دل‌گرمی‌یی‌ میباید. بایتگین انگشتری یشم‌ داشت بیرون کشید و گفت: این انگشتری خداوند سلطان است، بامیر نوشتگین داده است و گفته که نزدیک تو فرستد. آن غرچه‌ را اجل آمده بود، بدان سخن فریفته شد و برخاست تا فرود آید. قومش بدو آویختند و از دغل‌ بترسانیدند و فرمان نبرد و تا نزدیک در بیامد و پس پشیمان شد و بازگشت و بایتگین افسون روان کرد و اجل آمده بود و دلیری بر خونها چشم خردش ببست‌ تا قرار گرفت بر آنکه زیر آید . و تا درین بود غلامان سلطان بی‌اندازه بپای سوراخ آمده‌ بودند و در بگشادند و علی را بایتگین آستین گرفته‌ فرو رفت. و فرود رفتن آن بود و قلعت گرفتن، که مردم ما برفتند و قلعت بگرفتند بدین رایگانی و غارت کردند و مردم جنگی او همه گرفتار شد. و خبر بامیر رسید. نوشتگین گفت: این او کرده است و نام و جاهش زیادت شد؛ و این همه بایتگین کرده بود. بدان وقت سخت جوان بود و چنین دانست کرد، امروز چون پادشاه بدین بزرگی، ادام اللّه سلطانه‌، او را برکشید و بخویشتن نزدیک کرد، اگر زیادت اقبال و نواخت یابد، توان دانست که چه داند کرد.
و حقّ برکشیده استادم‌ که مرا جای برادر است نیز بگزاردم و شرط تاریخ بستدن‌ این قلعت بجای آوردم. امیر فرمود که این مفسد ملعون‌ را که چندان فساد کرده بود و خونها ریخته بناحق، بحرس‌ بازداشتند با مفسدان دیگر که یارانش بودند. و روز چهارشنبه این علی را با صد و هفتاد تن بر دارها کشیدند، دور از ما، و این دارها دو- رویه‌ بود از در آن سوراخ تا آنجا که رسید و آن سوراخ بکندند و قلعت ویران کردند تا هیچ مفسد آن را پناه نسازد.
کانال گوهرین در ایتا
۱۲۰
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۹ - تدبیر رمانیدن بوری تگین
گوهر بعدی:بخش ۱۱ - گریختن بوری تگین
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.