هوش مصنوعی: متن به شرح مراسم جشن مهرگان در حضور امیر می‌پردازد که در آن هدایای زیادی تقدیم شد اما به شعرا و مطربان توجهی نشد. مسعود رازی به دلیل سرودن قصیده‌ای انتقادی به هندوستان تبعید شد. اوضاع سیاسی و نظامی نابسامان توصیف شده و تلاش‌های امیر برای مدیریت بحران‌ها بیان می‌شود. همچنین، اختلافات داخلی و رفتارهای توهین‌آمیز برخی درباریان مانند بو الحسن و واکنش تند بو نصر به این رفتارها شرح داده شده است. در نهایت، امیر با وجود خشم اولیه، بو نصر را می‌بخشد و اوضاع به ظاهر آرام می‌شود.
رده سنی: 16+ متن شامل موضوعات سیاسی پیچیده، اختلافات درباری و لحن انتقادی است که برای درک کامل آن، مخاطب نیاز به بلوغ فکری و آگاهی تاریخی دارد. همچنین، برخی عبارات ممکن است برای سنین پایین نامفهوم یا سنگین باشد.

بخش ۲۴ - آزردن بونصر از امیر

[مراسم جشن مهرگان‌] ۱
و امیر، رضی اللّه عنه، بجشن مهرگان نشست روز سه‌شنبه بیست و هفتم ذو الحجّه، و بسیار هدیه و نثار آوردند. و شعرا را هیچ نفرمود، و بر مسعود رازی‌ خشم گرفت و فرمود تا او را بهندوستان فرستادند، که گفتند که او قصیده‌یی گفته است و سلطان را در آن نصیحتها کرده. و در آن قصیده این دو بیت بود. ۲

مخالفانِ تو موران بدند و مار شدند
بر آر زود ز مورانِ مار گشته دمار ۳

مده زمانشان‌ زین بیش و روزگار مبر
که اژدها شود، ار روزگار یابد مار ۴
این مسکین‌ سخت نیکو نصیحتی کرد، هر چند فضول‌ بود و شعرا را با ملوکان‌ این نرسد و مطربان را هم صلت نفرمود که درین روزگار آن ابر زرپاش‌ سستی گرفته بود و کم باریدی. و مناقشه‌ها میرفت. و عمر بپایان آمده بود. و حال مردم و دولت دنیا این است. و این روزگار مهرگان نیز بگذشت و بپایان آمد. ۵
در سنه احدی و ثلثین و اربعمائه‌ که غرّتش‌ سه‌شنبه بود، امیر هر روز فریضه کرد بر خویشتن که پیش از بار خلوتی کردی تا چاشتگاه با وزیر و ارکان دولت‌ و سالاران [و] سخن گفتندی ازین مهم که در پیش داشتند و بازگشتندی و امیر بنشستی و در این باب تا شب کار میراندی‌ . و بهیچ روزگار ندیدند که او تن چنین در کار داد. و نامه‌ها میرسید از هر جایی که خصمان نیز کارهای خویش میسازند و یاری دادند بوری‌تگین را بمردم تا چند جنگ قوی بکرد با پسران علی تگین و ایشان را بزد و نزدیک است که ولایت ماوراء النّهر ازیشان بستاند. و پسر آلتونتاش خندان‌ نیز با آن قوم‌ دوستی پیوست. و بند جیحون‌ از هر جانبی گشاده کردند و مردم آمدن گرفتند بطمع غارت خراسان، چنانکه در نامه‌یی خواندیم از آموی‌ که پیرزنی را دیدند یک دست و یک چشم و یک پای تبری در دست‌، پرسیدند از وی که چرا آمدی؟ گفت: شنودم که گنجهای زمین خراسان از زیرزمین بیرون میکنند، من نیز بیامدم تا لختی ببرم. و امیر ازین اخبار بخندیدی، امّا کسانی که غور کار میدانستند، برایشان این سخن صعب بود. ۶
و آنچه از غزنین خواسته بودیم آوردن گرفتند و لشکرهای زیادتی‌ میرسید. ۷
بو الحسن عبد الجلیل‌ خلوتی کرد با امیر، رضی اللّه عنه، و گفت «ما تازیکان‌ اسب و اشتر زیادتی‌ داریم بسیار، و امیر جهت لشکر آمده بزیادت حاجتمند است، و همه از نعمت و دولت وی ساخته‌ایم، نسختی‌ باید کرد و بر نام هر کسی چیزی نبشت.» و غرض درین نه خدمت بود، بلکه خواست بر نام استادم بو نصر چیزی نویسد و از بدخویی و زعارت‌ او دانست که نپذیرد و سخن گوید و امیر بروی دل گران‌تر کند. امیر را این سخن ناموافق‌ نیامد. و بو الحسن بخطّ خویش نسختی نبشت و همه اعیان تازیک‌ را در آن درآورد و آن عرضه کردند و هر کس گفت: فرمان بردارم، و از دلهای ایشان ایزد، عزّ و جلّ، دانست. و بو نصر بر آسمان آب برانداخت‌ که «تا یک سر اسب و اشتر بکار است!» و اضطرابها کرد و گفت: «چون کار بو نصر بدان منزلت رسید که بگفتار چون بو الحسن ایدونی‌ بر وی ستور نویسند، زندان و خواری و درویشی و مرگ بر وی خوش شد.» و پیغام داد بزبان بو العلاء طبیب که «بنده پیر گشته و این اندک مایه تجمّلی‌ که دارد خدمت راست‌، و چون بدین‌ حاجت آید، فرمان خداوند را باشد، کدام قلعت فرماید تا بنده آنجا رود و بنشیند؟ » بو العلا گفت: خواجه را مقرّر هست‌ که من دوستدار قدیم اویم؟ گفت: هست‌ . ۸
گفت: این پیغام ناصواب است، که سلطان نه آن است که بود و با هر کس بهانه میجوید، نباید که چشم زخمی افتد . و مرا ازین عفو کند که سخن ناهموار در باب تو نتوانم شنید. ۹
استادم رقعتی نبشت سخت درشت‌ و هر چه او را بود صامت و ناطق‌ در آن تفصیل داد و این پیغام که بو العلا را میداد در رقعت مشبع‌تر افتاد؛ و بوثاق آغاجی‌ آمد- و هرگز این سبکی‌ نکرده بود در عمر خویش- و آغازید بسیار بندگی و خدمت نمودن‌ و رقعت بدو داد و [او] ضمان‌ کرد که وقتی سره‌ جوید و برساند. ۱۰
و استادم بدیوان باز آمد و بر آغاجی پیغام را شتاب میکرد تا بضرورت برسانید وقتی که امیر در خشم بود از اخبار درد کننده‌ که برسیده بود. بعد از آن آغاجی از پیش سلطان بیرون آمد و مرا بخواند و گفت: خواجه عمید را بگوی که رسانیدم و گفت «عفو کردم‌ وی را ازین»، و بخوشی گفت‌، تا دل مشغول ندارد. و رقعه بمن بازداد و پوشیده گفت: استادت را مگوی، که غمناک شود: امیر رقعه بینداخت‌ و سخت در خشم شد و گفت «گناه نه بو نصر راست، ما راست که سیصد هزار دینار که وقیعت‌ کرده‌اند، بگذاشته‌ایم‌ .» من بدیوان آمدم و رقعت پیش او نهادم و پیغام نخستین بدادم، خدمت کرد و لختی سکون گرفت‌ . و بازگشت‌ و مرا بخواند. ۱۱
چون نان بخوردیم، خالی کرد و گفت: من دانم که این نه سخن امیر بود، حقّ صحبت و ممالحت‌ دیرینه نگاه دار و اگر آغاجی سخن دیگر گفته است و حجّت گرفته‌ تا با من نگویی، بگوی تاره کار بنگرم. آنچه گفته بود آغاجی بگفتم. گفت «دانستم، و همچنین چشم داشتم. خاک بر سر آن خاکسار که خدمت پادشاهان کند، که با ایشان وفا و حرمت و رحمت نیست. من دل بر همه بلاها خوش کرده‌ام و بگفتار چون بو الحسنی چیزی ندهم.» بازگشتم. و وی پس از آن غمناک و اندیشه‌مند میبود. و امیر، رضی اللّه عنه، حرمت وی نگاه میداشت. یک روزش‌ شراب داد و بسیار بنواخت‌ و او شادکام و قوی دل بخانه بازآمد و بو منصور طبیب طیفور را بخواند و من حاضر بودم و دیگران بیامدند و مطربان، و بو سعید بغلانی نیز بیامد، و نائب استادم بود در شغل بریدی‌ هرات، در میانه بو سعید گفت: این باغچه بنده در نیم فرسنگی شهر خوش ایستاده است‌، خداوند نشاط کند که فردا آنجا آید. گفت: نیک آمد. بو سعید بازگشت تا کار سازد و ما نیز بازگشتیم. ۱۲
تعداد ابیات: ۲
کانال گوهرین در ایتا
۱۷۸
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۲۳ - مذاکرات بوسهل و قاضی منصور
گوهر بعدی:بخش ۲۵ - گذشته شدن بونصر
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.