هوش مصنوعی: این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و ایمان به آن سخن می‌گوید. او از سوزش دل و رازهای مهر و عشق می‌گوید و از این که چرا نمی‌تواند به عشق ایمان بیاورد و چرا دلش از غم شاد نیست. شاعر همچنین از بی‌خودی و بی‌سامانی زندگی خود می‌گوید و از این که چرا نمی‌تواند مانند مهتاب به ویرانه‌ها نور بدهد. او از این که دلش سفال شده و ریحان ندارد، ابراز ناراحتی می‌کند و در نهایت از این که هست و نیست برایش یکسان است، سخن می‌گوید.
رده سنی: 16+ این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از مفاهیمی مانند بی‌خودی و هست و نیست نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد که معمولاً در سنین بالاتر دیده می‌شود.

غزل ۲۴۰ - کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم

کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم
دارم به کفر عشقت ایمان چرا ندارم ۱

سوزی ز ساز عشقت در دل چرا نگیرم
رمزی ز راز مهرت در جان چرا ندارم ۲

آتش به خاک پنهان دارند صبح خیزان
من خاک عشقم آتش پنهان چرا ندارم ۳

عید است این که بر جان کشتن حواله کردی
چون کشتنی است جانم، قربان چرا ندارم ۴

نی کم سعادت است این کامد غم تو در دل
چون دل سرای غم شد شادان چرا ندارم ۵

تا خود پرست بودم کارم نداشت سامان
چون بی‌خودی است کارم سامان چرا ندارم ۶

مهتاب را به ویران رسم است نور دادن
پس من سراچهٔ جان ویران چرا ندارم ۷

ریحان هر سفالی پیداست آن من کو
من دل سفال کردم ریحان چرا ندارم ۸

خاقانیم نه والله سیمرغ نیست هستم
پس هست و نیست گیتی یکسان چرا ندارم ۹
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۹
کانال گوهرین در ایتا
۵۲۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:غزل ۲۳۹ - از تف دل آتشین دهانم
گوهر بعدی:غزل ۲۴۱ - نازی است تو را در سر، کمتر نکنی دانم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.