هوش مصنوعی: این متن بخشی از داستان رزم رستم و پیلسم در شاهنامه فردوسی است. در این بخش، لشکر افراسیاب پس از شکست در نبرد، به سوی ایران بازمی‌گردد. افراسیاب از شکست لشکر خود ناراحت است و به دنبال انتقام است. پیلسم، یکی از جنگجویان ترک، به میدان جنگ می‌آید و با رستم به نبرد می‌پردازد. در نهایت، رستم پیلسم را شکست می‌دهد و لشکر ترکان متفرق می‌شود. این بخش پر از صحنه‌های نبرد، توصیف‌های حماسی و احساسات جنگجویان است.
رده سنی: 16+ این متن شامل صحنه‌های نبرد و خشونت است که ممکن است برای کودکان مناسب نباشد. همچنین، زبان و مفاهیم حماسی آن برای درک بهتر نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد که معمولاً در نوجوانان و بزرگسالان یافت می‌شود.

بخش ۱۵ - چو لشکر بیامد ز دشت نبرد

چو لشکر بیامد ز دشت نبرد
تنان پر ز خون و سران پر ز گرد ۱

خبر شد ز ترکان به افراسیاب
که بیدار بخت اندرآمد به خواب ۲

همان سرخه نامور کشته شد
چنان دولت تیز برگشته شد ۳

بریده سرش را نگونسار کرد
تنش را به خون غرقه بر دار کرد ۴

همه شهر ایران جگر خسته‌اند
به کین سیاوش کمر بسته‌اند ۵

نگون شد سر و تاج افراسیاب
همی کند موی و همی ریخت آب ۶

همی گفت رادا سرا موبدا
ردا نامدارا یلا بخردا ۷

دریغ ارغوانی رخت همچو ماه
دریغ آن کیی برز و بالای شاه ۸

خروشان به سر بر پراگند خاک
همه جامه ها کرد بر خویش چاک ۹

چنین گفت با لشکر افراسیاب
که مارا بر آمد سر از خورد و خواب ۱۰

همه کینه را چشم روشن کنید
نهالی ز خفتان و جوشن کنید ۱۱

چو برخاست آوای کوس از درش
بجنبید بر بارگه لشکرش ۱۲

بزد نای رویین و بربست کوس
همی آسمان بر زمین داد بوس ۱۳

به گردنکشان خسرو آواز کرد
که ای نامداران روز نبرد ۱۴

چو برخیزد آوای کوس از دو روی
نجوید زمان مرد پرخاشجوی ۱۵

همه رزم را دل پر از کین کنید
به ایرانیان پاک نفرین کنید ۱۶

خروش آمد و نالهٔ کرنای
دم نای رویین و هندی درای ۱۷

زمین آمد از سم اسپان به جوش
به ابر اندر آمد فغان و خروش ۱۸

چو برخاست از دشت گرد سپاه
کس آمد بر رستم از دیده‌گاه ۱۹

که آمد سپاهی چو کوه گران
همه رزم جویان کندآوران ۲۰

ز تیغ دلیران هوا شد بنفش
برفتند با کاویانی درفش ۲۱

برآمد خروش سپاه از دو روی
جهان شد پر از مردم جنگجوی ۲۲

خور و ماه گفتی به رنگ اندرست
ستاره به چنگ نهنگ اندرست ۲۳

سپهدار ترکان برآراست جنگ
گرفتند گوپال و خنجر به چنگ ۲۴

بیامد سوی میمنه بارمان
سپاهی ز ترکان دنان و دمان ۲۵

سوی میسره کهرم تیغ‌زن
به قلب اندرون شاه با انجمن ۲۶

وزین روی رستم سپه برکشید
هوا شد ز تیغ یلان ناپدید ۲۷

بیاراست بر میمنه گیو و طوس
سواران بیدار با پیل و کوس ۲۸

چو گودرز کشواد بر میسره
هجیر و گرانمایگان یکسره ۲۹

به قلب اندرون رستم زابلی
زره‌دار با خنجر کابلی ۳۰

تو گفتی نه شب بود پیدا نه روز
نهان گشت خورشید گیتی‌فروز ۳۱

شد از سم اسپان زمین سنگ رنگ
ز نیزه هوا همچو پشت پلنگ ۳۲

تو گفتی هوا کوه آهن شدست
سر کوه پر ترگ و جوشن شدست ۳۳

به ابر اندر آمد سنان و درفش
درفشیدن تیغهای بنفش ۳۴

بیامد ز قلب سپه پیلسم
دلش پر ز خون کرده چهره دژم ۳۵

چنین گفت با شاه توران سپاه
که‌ای پرهنر خسرو نیک‌خواه ۳۶

گر ایدونک از من نداری دریغ
یکی باره و جوشن و گرز و تیغ ۳۷

ابا رستم امروز جنگ آورم
همه نام او زیر ننگ آورم ۳۸

به پیش تو آرم سر و رخش او
همان خود و تیغ جهان بخش او ۳۹

ازو شاد شد جان افراسیاب
سر نیزه بگذاشت از آفتاب ۴۰

بدو گفت کای نام بردار شیر
همانا که پیلت نیارد به زیر ۴۱

اگر پیلتن را به چنگ آوری
زمانه برآساید از داوری ۴۲

به توران چو تو کس نباشد به جاه
به گنج و به تیغ و به تخت و کلاه ۴۳

به گردان سپهر اندرآری سرم
سپارم ترا دختر و کشورم ۴۴

از ایران و توران دو بهر آن تست
همان گوهر و گنج و شهر آن تست ۴۵

چو بشنید پیران غمی گشت سخت
بیامد بر شاه خورشید بخت ۴۶

بدو گفت کاین مرد برنا و تیز
همی بر تن خویش دارد ستیز ۴۷

همی در گمان افتد از نام خویش
نیندیشد از کار فرجام خویش ۴۸

کسی سوی دوزخ نپوید به پا
و گر خیره سوی دم اژدها ۴۹

گر او با تهمتن نبرد آورد
سر خویش را زیر گرد آورد ۵۰

شکسته شود دل گوان را به جنگ
بود این سخن نیز بر شاه ننگ ۵۱

برادر تو دانی که کهتر بود
فزون‌تر برو مهر مهتر بود ۵۲

به پیران چنین گفت پس پیلسم
کزین پهلوان دل ندارد دژم ۵۳

که گر من کنم جنگ جنگی نهنگ
نیارم به بخت تو بر شاه ننگ ۵۴

به پیش تو با نامور چار گرد
چه کردم تو دیدی ز من دست برد ۵۵

همانا کنون زورم افزونترست
شکستن دل من نه اندرخورست ۵۶

برآید به دست من این کارکرد
به گرد در اختر بد مگرد ۵۷

چو بشنید زو این سخن شهریار
یکی اسپ شایستهٔ کارزار ۵۸

بدو داد با تیغ و بر گستوان
همان نیزه و درع و خود گوان ۵۹

بیاراست آن جنگ را پیلسم
همی راند چون شیر با باد و دم ۶۰

به ایرانیان گفت رستم کجاست
که گوید که او روز جنگ اژدهاست ۶۱

چو بشنید گیو این سخن بردمید
بزد دست و تیغ از میان برکشید ۶۲

بدو گفت رستم به یک ترک جنگ
نسازد همانا که آیدش ننگ ۶۳

برآویختند آن دو جنگی به هم
دمان گیو گودرز با پیلسم ۶۴

یکی نیزه زد گیو را کز نهیب
برون آمدش هر دو پا از رکیب ۶۵

فرامرز چون دید یار آمدش
همی یار جنگی به کار آمدش ۶۶

یکی تیغ بر نیزهٔ پیلسم
بزد نیزه از تیغ او شد قلم ۶۷

دگر باره زد بر سر ترگ اوی
شکسته شد آن تیغ پرخاشجوی ۶۸

همی گشت با آن دو یل پیلسم
به میدان به کردار شیر دژم ۶۹

تهمتن ز قلب سپه بنگرید
دو گرد دلیر و گرانمایه دید ۷۰

برآویخته با یکی شیرمرد
به ابر اندر آورده از باد گرد ۷۱

بدانست رستم که جز پیلسم
ز ترکان ندارد کس آن زور و دم ۷۲

و دیگر که از نامور بخردان
ز گفت ستاره‌شمر موبدان ۷۳

ز اختر بد و نیک بشنوده بود
جهان را چپ و راست پیموده بود ۷۴

که گر پیلسم از بد روزگار
خرد یابد و بند آموزگار ۷۵

نبرده چنو در جهان سر به سر
به ایران و توران نبندد کمر ۷۶

همانا که او را زمان آمدست
که ایدر به چنگم دمان آمدست ۷۷

به لشکر بفرمود کز جای خویش
مگر ناورند اندکی پای پیش ۷۸

شوم برگرایم تن پیلسم
ببینم که دارد پی و شاخ و دم ۷۹

یکی نیزهٔ بارکش برگرفت
بیفشارد ران ترگ بر سر گرفت ۸۰

گران شد رکیب و سبک شد عنان
به چشم اندر آورد رخشان سنان ۸۱

غمی گشت و بر لب برآورد کف
همی تاخت از قلب تا پیش صف ۸۲

چنین گفت کای نامور پیلسم
مرا خواستی تا بسوزی به دم ۸۳

همی گفت و می‌تاخت برسان گرد
یکی کرد با او سخن در نبرد ۸۴

یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی
ز زین برگرفتش به کردار گوی ۸۵

همی تاخت تا قلب توران سپاه
بینداختش خوار در قلبگاه ۸۶

چنین گفت کاین را به دیبای زرد
بپوشید کز گرد شد لاژورد ۸۷

عنان را بپیچید زان جایگاه
بیامد دمان تا به قلب سپاه ۸۸

ببارید پیران ز مژگان سرشک
تن پیلسم دور دید از پزشک ۸۹

دل لشکر و شاه توران سپاه
شکسته شد و تیره شد رزمگاه ۹۰

خروش آمد از لشکر هر دو سوی
ده و دار گردان پرخاشجوی ۹۱

خروشیدن کوس بر پشت پیل
ز هر سو همی رفت تا چند میل ۹۲

زمین شد ز نعل ستوران ستوه
همه کوه دریا شد و دشت کوه ۹۳

ز بس نعره و نالهٔ کره‌نای
همی آسمان اندر آمد ز جای ۹۴

همی سنگ مرجان شد و خاک خون
سراسر سر سروران شد نگون ۹۵

بکشتند چندان ز هردو گروه
که شد خاک دریا و هامون چو کوه ۹۶

یکی باد برخاست از رزمگاه
هوا را بپوشید گرد سپاه ۹۷

دو لشکر به هامون همی تاختند
یک از دیگران بازنشناختند ۹۸

جهان چون شب تیره تاریک شد
تو گفتی به شب روز نزدیک شد ۹۹

چنین گفت با لشکر افراسیاب
که بیدار بخت اندر آمد به خواب ۱۰۰

اگر سستی آرید یک تن به جنگ
نماند مرا روزگار درنگ ۱۰۱

بریشان ز هر سو کمین آورید
به نیزه خور اندر زمین آورید ۱۰۲

بیامد خود از قلب توران سپاه
بر طوس شد داغ دل کینه‌خواه ۱۰۳

از ایران فراوان سپه را بکشت
غمی شد دل طوس و بنمود پشت ۱۰۴

بر رستم آمد یکی چاره‌جوی
که امروز ازین رزم شد رنگ و بوی ۱۰۵

همه رزمگه شد چو دریای خون
درفش سپهدار ایران نگون ۱۰۶

بیامد ز قلب سپه پیلتن
پس او فرامرز با انجمن ۱۰۷

سپردار بسیار در پیش بود
که دلشان ز رستم بداندیش بود ۱۰۸

همه خویش و پیوند افراسیاب
همه دل پر از کین و سر پرشتاب ۱۰۹

تهمتن فراوان ازیشان بکشت
فرامرز و طوس اندر آمد به پشت ۱۱۰

چو افراسیاب آن درفش بنفش
نگه کرد بر جایگاه درفش ۱۱۱

بدانست کان پیلتن رستمست
سرافراز وز تخمهٔ نیرمست ۱۱۲

برآشفت برسان جنگی پلنگ
بیفشارد ران پیش او شد به جنگ ۱۱۳

چو رستم درفش سیه را بدید
به کردار شیر ژیان بردمید ۱۱۴

به جوش آمد آن نامبردار گرد
عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد ۱۱۵

برآویخت با سرکش افراسیاب
به پیگار خون رفت چون رود آب ۱۱۶

یکی نیزه سالار توران سپاه
بزد بر بر رستم کینه‌خواه ۱۱۷

سنان اندر آمد ببند کمر
به ببر بیان بر نبد کارگر ۱۱۸

تهمتن به کین اندر آورد روی
یکی نیزه زد بر سر اسپ اوی ۱۱۹

تگاور ز درد اندر آمد به سر
بیفتاد زو شاه پرخاشخر ۱۲۰

همی جست رستم کمرگاه او
که از رزم کوته کند راه او ۱۲۱

نگه کرد هومان بدید از کران
به گردن برآورد گرز گران ۱۲۲

بزد بر سر شانهٔ پیلتن
به لشکر خروش آمد از انجمن ۱۲۳

ز پس کرد رستم همانگه نگاه
بجست از کفش نامبردار شاه ۱۲۴

برآشفت گردافگن تاج‌بخش
بدنبال هومان برانگیخت رخش ۱۲۵

بتازید چندی و چندی شتافت
زمانه بدش مانده او را نیافت ۱۲۶

سپهدار ترکان نشد زیر دست
یکی بارهٔ تیزتگ برنشست ۱۲۷

چو از جنگ رستم بپیچید روی
گریزان همی رفت پرخاشجوی ۱۲۸

برآمد ز هر سو دم کرنای
همی آسمان اندر آمد ز جای ۱۲۹

به ابر اندر آمد خروش سران
گراییدن گرزهای گران ۱۳۰

گوان سر به سر نعره برداشتند
سنانها به ابر اندر افراشتند ۱۳۱

زمین سربسر کشته و خسته بود
وگر لاله بر زعفران رسته بود ۱۳۲

سپردند اسپان همی خون به نعل
شده پای پیل از دل کشته لعل ۱۳۳

هزیمت گرفتند ترکان چو باد
که رستم ز بازو همی داد داد ۱۳۴

سه فرسنگ چون اژدهای دمان
تهمتن همی شد پس بدگمان ۱۳۵

وزان جایگه پیلتن بازگشت
سپه یکسر از جنگ ناساز گشت ۱۳۶

ز رستم بپرسید پرمایه طوس
که چون یافت شیر از یکی گور کوس ۱۳۷

بدو گفت رستم که گرز گران
چو یاد آرد از یال جنگ‌آوران ۱۳۸

دل سنگ و سندان نماند درست
بر و یال کوبنده باید نخست ۱۳۹

عمودی که کوبنده هومان بود
تو آهن مخوانش که موم آن بود ۱۴۰

به لشکرگه خویش گشتند باز
سپه یکسر از خواسته بی‌نیاز ۱۴۱

همه دشت پر آهن و سیم و زر
سنان و ستام و کلاه و کمر ۱۴۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۴۲
کانال گوهرین در ایتا
۲۱۸۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱۴ - چو آگاهی آمد به کاووس شاه
گوهر بعدی:بخش ۱۶ - چو خورشید برزد سر از کوهسار
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.