هوش مصنوعی:
این متن بخشی از داستان حماسی شاهنامه فردوسی است که به نبرد رستم، پهلوان نامدار ایرانی، با دشمنانش از جمله کاموس، خاقان چین و پولادوند میپردازد. در این بخش، رستم با شجاعت و مهارت خود در نبرد، دشمنان را شکست میدهد و پیروزیهای بزرگی به دست میآورد. همچنین، این متن به موضوعاتی مانند شجاعت، وفاداری، جنگ و صلح، و عدالت میپردازد.
رده سنی:
12+
این متن شامل صحنههای نبرد و خشونت است که ممکن است برای کودکان زیر 12 سال مناسب نباشد. همچنین، مفاهیم پیچیدهای مانند وفاداری، عدالت و شجاعت در آن مطرح شده است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری بیشتری دارد.
داستان خاقان چین
کنون ای خردمند روشنروان
بجز نام یزدان مگردان زبان ۱
که اویست بر نیک و بد رهنمای
وزویست گردون گردان بجای ۲
همی بگذرد بر تو ایام تو
سرایی جزین باشد آرام تو ۳
چو باشی بدین گفته همداستان
که دهقان همی گوید از باستان ۴
ازان پس خبر شد بخاقان چین
که شد کشته کاموس بر دشت کین ۵
کشانی و شگنی و گردان بلخ
ز کاموسشان تیره شد روز و تلخ ۶
همه یک بدیگر نهادند روی
که این پرهنر مرد پرخاشجوی ۷
چه مردست و این مرد را نام چیست
همورد او در جهان مرد کیست ۸
چنین گفت هومان به پیران شیر
که امروز شد جانم از رزم سیر ۹
دلیران ما چون فرازند چنگ
که شد کشته کاموس جنگی بجنگ ۱۰
بگیتی چنو نامداری نبود
وزو پیلتن تر سواری نبود ۱۱
چو کاموس گو را بخم کمند
به آوردگه بر توان کرد بند ۱۲
سزد گر سر پیل را روز کین
بگیرد برآرد زند بر زمین ۱۳
سپه سربسر پیش خاقان شدند
ز کاموس با درد و گریان شدند ۱۴
که آغاز و فرجام این رزمگاه
شنیدی و دیدی بنزد سپاه ۱۵
کنون چارهٔ کار ما بازجوی
بتنها تن خویش و کس را مگوی ۱۶
بلشکر نگه کن ز کارآگهان
کسی کو سخن باز جوید نهان ۱۷
ببیند که این شیر دل مرد کیست
وزین لشکر او را هم آورد کیست ۱۸
از آن پس همه تن بکشتن دهیم
به آوردگه بر سر و تن نهیم ۱۹
بپیران چنین گفت خاقان چین
که خود درد ازینست و تیمار ازین ۲۰
که تا کیست زان لشکر پرگزند
کجا پیل گیرد بخم کمند ۲۱
ابا آنک از مرگ خود چاره نیست
ره خواهش و پرسش و یاره نیست ۲۲
ز مادر همه مرگ را زادهایم
بناکام گردن بدو دادهایم ۲۳
کس از گردش آسمان نگذرد
وگر بر زمین پیل را بشکرد ۲۴
شما دل مدارید ازو مستمند
کجا کشته شد زیر خم کمند ۲۵
مرا نرا که کاموس ازو شد هلاک
ببند کمند اندر آرم بخاک ۲۶
همه شهر ایران کنم رود آب
بکام دل خسرو افراسیاب ۲۷
ز لشکر بسی نامور گرد کرد
ز خنجرگزاران و مردان مرد ۲۸
چنین گفت کین مرد جنگی بتیر
سوار کمندافگن و گردگیر ۲۹
نگه کرد باید که جایش کجاست
بگرد چپ لشکر و دست راست ۳۰
هم از شهر پرسد هم از نام او
ازانپس بسازیم فرجام او ۳۱
سواری سرافراز و خسروپرست
بیامد ببر زد برین کار دست ۳۲
که چنگش بدش نام و جوینده بود
دلیر و به هر کار پوینده بود ۳۳
بخاقان چنین گفت کای سرفراز
جهان را بمهر تو بادا نیاز ۳۴
گر او شیر جنگیست بیجان کنم
بدانگه که سر سوی ایران کنم ۳۵
بتنها تن خویش جنگآورم
همه نام او زیر ننگ آورم ۳۶
ازو کین کاموس جویم نخست
پس از مرگ نامش بیارم درست ۳۷
برو آفرین کرد خاقان چین
بپیشش ببوسید چنگش زمین ۳۸
بدو گفت ار این کینه بازآوری
سوی من سر بینیاز آوری ۳۹
ببخشمت چندان گهرها ز گنج
کزان پس نباید کشیدنت رنج ۴۰
ازان دشت چنگش برانگیخت اسپ
همی رفت برسان آذرگشسپ ۴۱
چو نزدیک ایرانیان شد بجنگ
ز ترکش برآورد تیر خدنگ ۴۲
چنین گفت کین جای جنگ منست
سر نامداران بچنگ منست ۴۳
کجا رفت آن مرد کاموس گیر
که گاهی کمند افگند گاه تیر ۴۴
کنون گر بیاید به آوردگاه
نمانم که ماند بنزد سپاه ۴۵
بجنبید با گرز رستم ز جای
همانگه برخش اندر آورد پای ۴۶
منم گفت شیراوژن و گردگیر
که گاهی کمند افگنم گاه تیر ۴۷
هم اکنون ترا همچو کاموس گرد
بدیده همی خاک باید سپرد ۴۸
بدو گفت چنگش که نام تو چیست
نژادت کدامست و کام تو چیست ۴۹
بدان تا بدانم که روز نبرد
کرا ریختم خون چو برخاست گرد ۵۰
بدو گفت رستم که ای شوربخت
که هرگز مبادا گل آن درخت ۵۱
کجا چون تو در باغ بار آورد
چو تو میوه اندر شمار آورد ۵۲
سر نیزه و نام من مرگ تست
سرت را بباید ز تن دست شست ۵۳
بیامد همانگاه چنگش چو باد
دو زاغ کمان را بزه بر نهاد ۵۴
کمان جفا پیشه چون ابر بود
هم آورد با جوشن و گبر بود ۵۵
سپر بر سرآورد رستم چو دید
که تیرش زره را بخواهد برید ۵۶
بدو گفت باش ای سوار دلیر
که اکنون سرت گردد از رزم سیر ۵۷
نگه کرد چنگش بران پیلتن
ببالای سرو سهی بر چمن ۵۸
بد آن اسپ در زیر یک لخت کوه
نیامد همی از کشیدن ستوه ۵۹
بدل گفت چنگش که اکنون گریز
به از با تن خویش کردن ستیز ۶۰
برانگیخت آن بارکش را ز جای
سوی لشکر خویشتن کرد رای ۶۱
بکردار آتش دلاور سوار
برانگیخت رخش از پس نامدار ۶۲
همانگاه رستم رسید اندروی
همه دشت زیشان پر از گفت و گوی ۶۳
دم اسپ ناپاک چنگش گرفت
دو لشکر بدو مانده اندر شگفت ۶۴
زمانی همی داشت تا شد غمی
ز بالا بزد خویشتن بر زمی ۶۵
بیفتاد زو ترگ و زنهار خواست
تهمتن ورا کرد با خاک راست ۶۶
همانگاه کردش سر از تن جدا
همه کام و اندیشه شد بینوار ۶۷
همه نامداران ایران زمین
گرفتند بر پهلوان آفرین ۶۸
همی بود رستم میان دو صف
گرفته یکی خشت رخشان بکف ۶۹
وزان روی خاقان غمی گشت سخت
برآشفت با گردش چرخ و بخت ۷۰
بهومان چنین گفت خاقان چین
که تنگست بر ما زمان و زمین ۷۱
مران نامور پهلوان را تو نام
شوی بازجویی فرستی پیام ۷۲
بدو گفت هومان که سندان نیم
برزم اندرون پیل دندان نیم ۷۳
بگیتی چو کاموس جنگی نبود
چنو رزمخواه و درنگی نبود ۷۴
بخم کمندش گرفت این سوار
تو این گرد را خوار مایه مدار ۷۵
شوم تا چه خواهد جهان آفرین
که پیروز گردد بدین دشت کین ۷۶
بخیمه درآمد بکردار باد
یکی ترگ دیگر بسر برنهاد ۷۷
درفشی دگر جست و اسپی دگر
دگرگونه جوشن دگرگون سپر ۷۸
بیامد چو نزدیک رستم رسید
همی بود تا یال و شاخش بدید ۷۹
برستم چنین گفت کای نامدار
کمندافگن وگرد و جنگی سوار ۸۰
بیزدان که بیزارم از تاج و گاه
که چون تو ندیدم یکی رزمخواه ۸۱
ز تو بگذرد زین سپاه بزرگ
نبینم همی نامداری سترگ ۸۲
دلیری که چندین بجوید نبرد
برآرد همی از دل شیر گرد ۸۳
ز شهر و نژاد و ز آرام خویش
سخن گوی و از تخمه و نام خویش ۸۴
جز از تو کسی را ز ایران سپاه
ندیدم که دارد دل رزمگاه ۸۵
مرا مهربانیست بر مرد جنگ
بویژه که دارد نهاد پلنگ ۸۶
کنون گر بگویی مرا نام خویش
برو بوم و پیوند وآرام خویش ۸۷
سپاسی برین کار بر من نهی
کز اندیشه گردد دل من تهی ۸۸
بدو گفت رستم که چندین سخن
که گفتی و افگندی از مهر بن ۸۹
چرا تو نگویی مرا نام خویش
بر و کشور و بوم و آرام خویش ۹۰
چرا آمدستی بنزدیک من
بنرمی و چربی و چندین سخن ۹۱
اگر آشتی جست خواهی همی
بکوشی که این کینه کاهی همی ۹۲
نگه کن که خون سیاوش که ریخت
چنین آتش کین بما بر که بیخت ۹۳
همان خون پرمایه گودرزیان
که بفزود چندین زیان بر زیان ۹۴
بزرگان کجا با سیاوش بدند
نجستند پیکار و خامش بدند ۹۵
گنهکار خون سر بیگناه
نگر تا که یابی ز توران سپاه ۹۶
ز مردان و اسپان آراسته
کز ایران بیاورد با خواسته ۹۷
چو یکسر سوی ما فرستید باز
من از جنگ ترکان شوم بینیاز ۹۸
ازان پس همه نیکخواه منید
سراسر بر آیین و راه منید ۹۹
نیازم بکین و نجویم نبرد
نیارم سر سرکشان زیر گرد ۱۰۰
وزان پس بگویم بکیخسرو این
بشویم دل و مغزش از درد و کین ۱۰۱
بتو بر شمارم کنون نامشان
که مه نامشان باد و مه کامشان ۱۰۲
سر کین ز گرسیوز آمد نخست
که درد دل و رنج ایران بجست ۱۰۳
کسی را که دانی تو از تخم کور
که بر خیره این آب کردند شور ۱۰۴
گروی زره و آنک از وی بزاد
نژادی که هرگز مباد آن نژاد ۱۰۵
ستم بر سیاوش ازیشان رسید
که زو آمد این بند بد را کلید ۱۰۶
کسی کو دل و مغز افراسیاب
تبه کرد و خون راند برسان آب ۱۰۷
و دیگر کسی را کز ایرانیان
نبد کین و بست اندرین کین میان ۱۰۸
بزرگان که از تخمهٔ ویسهاند
دو رویند و با هر کسی پیسهاند ۱۰۹
چو هومان و لهاک و فرشیدورد
چو کلباد و نستیهن آن شوخ مرد ۱۱۰
اگر این که گفتم بجای آورید
سر کینه جستن بپای آورید ۱۱۱
ببندم در کینه بر کشورت
بجوشن نپوشید باید برت ۱۱۲
و گر جز بدین گونه گویی سخن
کنم تازه پیکار و کین کهن ۱۱۳
که خوکردهٔ جنگ توران منم
یکی نامداری از ایران منم ۱۱۴
بسی سر جدا کرده دارم ز تن
که جز کام شیران نبودش کفن ۱۱۵
مرا آزمودی بدین رزمگاه
همینست رسم و همینست راه ۱۱۶
ازین گونه هرگز نگفتم سخن
بجز کین نجستم ز سر تا به بن ۱۱۷
کنون هرچ گفتم ترا گوش دار
سخنهای خوب اندر آغوش دار ۱۱۸
چو بشنید هومان بترسید سخت
بلرزید برسان برگ درخت ۱۱۹
کزان گونه گفتار رستم شنید
همه کینه از دودهٔ خویش دید ۱۲۰
چنین پاسخ آورد هومان بدوی
که ای شیر دل مرد پرخاشجوی ۱۲۱
بدین زور و این برز و بالای تو
سر تخت ایران سزد جای تو ۱۲۲
نباشی جز از پهلوانی بزرگ
وگر نامداری ز ایران سترگ ۱۲۳
بپرسیدی از گوهر و نام من
بدل دیگر آمد ترا کام من ۱۲۴
مرا کوه گوشست نام ای دلیر
پدر بوسپاسست مردی چو شیر ۱۲۵
من از وهر با این سپاه آمدم
سپاهی بدین رزمگاه آمدم ۱۲۶
ازان باز جویم همی نام تو
که پیدا کنم در جهان کام تو ۱۲۷
کنون گر بگویی مرا نام خویش
شوم شاد دل سوی آرام خویش ۱۲۸
همه هرچ گفتی بدین رزمگاه
یکایک بگویم به پیش سپاه ۱۲۹
همان پیش منشور و خاقان چین
بزرگان و گردان توران زمین ۱۳۰
بدو گفت رستم که نامم مجوی
ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی ۱۳۱
ز پیران مرا دل بسوزد همی
ز مهرش روان برفروزد همی ۱۳۲
ز خون سیاوش جگرخسته اوست
ز ترکان کنون راد و آهسته اوست ۱۳۳
سوی من فرستش هم اکنون دمان
ببینیم تا بر چه گردد زمان ۱۳۴
بدو گفت هومان که ای سرفراز
بدیدار پیرانت آمد نیاز ۱۳۵
چه دانی تو پیران و کلباد را
گروی زره را و پولاد را ۱۳۶
بدو گفت چندین چه پیچی سخن
سر آب را سوی بالا مکن ۱۳۷
نبینی که پیکار چندین سپاه
بدویست و زو آمد این رزمگاه ۱۳۸
بشد تیز هومان هم اندر زمان
شده گونه از روی و آمد دمان ۱۳۹
بپیران چنین گفت کای نیک بخت
بد افتاد ما را ازین کار سخت ۱۴۰
که این شیردل رستم زابلیست
برین لشکر اکنون بباید گریست ۱۴۱
که هرگز نتابند با او بجنگ
بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ ۱۴۲
سخن گفت و بشنید پاسخ بسی
همی یاد کرد از بد هر کسی ۱۴۳
نخست ای برادر مرا نام برد
ز کین سیاوش بسی برشمرد ۱۴۴
ز کار گذشته بسی کرد یاد
ز پیران و گردان ویسهنژاد ۱۴۵
ز بهرام وز تخم گودرزیان
ز هر کس که آمد بریشان زیان ۱۴۶
بجز بر تو بر کس ندیدمش مهر
فراوان سخن گفت و نگشاد چهر ۱۴۷
ازین لشکر اکنون ترا خواستست
ندانم که بر دل چه آراستست ۱۴۸
برو تا ببینیش نیزه بدست
تو گویی که بر کوه دارد نشست ۱۴۹
ابا جوشن و ترگ و ببر بیان
بزیر اندرون ژنده پیلی ژیان ۱۵۰
ببینی که من زین نجستم دروغ
همی گیرد آتش ز تیغش فروغ ۱۵۱
ترا تا نبیند نجنبد ز جای
ز بهر تو ماندست زان سان بپای ۱۵۲
چو بینیش با او سخن نرم گوی
برهنه مکن تیغ و منمای روی ۱۵۳
بدو گفت پیران که ای رزمساز
بترسم که روز بد آید فراز ۱۵۴
گر ایدونک این تیغ زن رستمست
بدین دشت ما را گه ماتمست ۱۵۵
بر آتش بسوزد بر و بوم ما
ندانم چه کرد اختر شوم ما ۱۵۶
بشد پیش خاقان پر از آب چشم
جگر خسته و دل پر از درد و خشم ۱۵۷
بدو گفت کای شاه تندی مکن
که اکنون دگرگونه گشت این سخن ۱۵۸
چو کاموس گو را سرآمد زمان
همانگاه برد این دل من گمان ۱۵۹
که این بارهٔ آهنین رستمست
که خام کمندش خم اندر خمست ۱۶۰
گر افراسیاب آید اکنون چو آب
نبینند جز سهم او را بخواب ۱۶۱
ازو دیو سیر اید اندر نبرد
چه یک مرد با او چه یک دشت مرد ۱۶۲
بزابلستان چند پرمایه بود
سیاوش را آن زمان دایه بود ۱۶۳
پدروار با درد جنگ آورد
جهان بر جهاندار تنگ آورد ۱۶۴
شوم بنگرم تا چه خواهد همی
که از غم روانم بکاهد همی ۱۶۵
بدو گفت خاقان برو پیش اوی
چنانچون بباید سخن نرم گوی ۱۶۶
اگر آشتی خواهد و دستگاه
چه باید برین دشت رنج سپاه ۱۶۷
بسی هدیه بپذیر و پس باز گرد
سزد گر نجوییم چندین نبرد ۱۶۸
وگر زیر چرم پلنگ اندرست
همانا که رایش بجنگ اندرست ۱۶۹
همه یکسره نیز جنگ آوریم
برو دشت پیکار تنگ آوریم ۱۷۰
همه پشت را سوی یزدان کنیم
بنیروی او رزم شیران کنیم ۱۷۱
هم او را تن از آهن و روی نیست
جز از خون وز گوشت وز موی نیست ۱۷۲
نه اندر هوا باشد او را نبرد
دلت را چه سوزی بتیمار و درد ۱۷۳
چنان دان که گر سنگ و آهن خورد
همان تیر و ژوپین برو بگذرد ۱۷۴
بهر مرد ازیشان ز ما سیصدست
درین رزمگه غم کشیدن بدست ۱۷۵
همین زابلی نامبردار مرد
ز پیلی فزون نیست گاه نبرد ۱۷۶
یکی پیلبازی نمایم بدوی
کزان پس نیارد سوی جنگ روی ۱۷۷
همی رفت پیران پر از درد و بیم
شد از کار رستم دلش به دو نیم ۱۷۸
بیامد بنزدیک ایران سپاه
خروشید کای مهتر رزم خواه ۱۷۹
شنیدم کزین لشکر بی شمار
مرا یاد کردی بهنگام کار ۱۸۰
خرامیدم از پیش آن انجمن
بدین انجمن تا چه خواهی ز من ۱۸۱
بدو گفت رستم که نام تو چیست
بدین آمدن رای و کام تو چیست ۱۸۲
چنین داد پاسخ که پیران منم
سپهدار این شیر گیران منم ۱۸۳
ز هومان ویسه مرا خواستی
بخوبی زبان را بیاراستی ۱۸۴
دلم تیز شد تا تو از مهتران
کدامی ز گردان جنگ آوران ۱۸۵
بدو گفت من رستم زابلی
زرهدار با خنجر کابلی ۱۸۶
چو بشنید پیران ز پیش سپاه
بیامد بر رستم کینه خواه ۱۸۷
بدو گفت رستم که ای پهلوان
درودت ز خورشید روشن روان ۱۸۸
هم از مادرش دخت افراسیاب
که مهر تو بیند همیشه بخواب ۱۸۹
بدو گفت پیران که ای پیلتن
درودت ز یزدان و از انجمن ۱۹۰
ز نیکی دهش آفرین بر تو باد
فلک را گذر بر نگین تو باد ۱۹۱
ز یزدان سپاس و بدویم پناه
که دیدم ترا زنده بر جایگاه ۱۹۲
زواره فرامرز و زال سوار
که او ماند از خسروان یادگار ۱۹۳
درستند و شادان دل و سرفراز
کزیشان مبادا جهان بینیاز ۱۹۴
بگویم ترا گر نداری گران
گله کردن کهتر از مهتران ۱۹۵
بکشتم درختی بباغ اندرون
که بارش کبست آمد و برگ خون ۱۹۶
ز دیده همی آب دادم برنج
بدو بد مرا زندگانی و گنج ۱۹۷
مرا زو همه رنج بهر آمدست
کزو بار تریاک زهر آمدست ۱۹۸
سیاوش مرا چون پدر داشتی
به پیش بدیها سپر داشتی ۱۹۹
بسا درد و سختی و رنجا که من
کشیدم ازان شاه و زان انجمن ۲۰۰
گوای من اندر جهان ایزدست
گوا خواستن دادگر را بدست ۲۰۱
که اکنون برآمد بسی روزگار
شنیدم بسی پند آموزگار ۲۰۲
که شیون نه برخاست از خان من
همی آتش افروزد از جان من ۲۰۳
همی خون خروشم بجای سرشک
همیشه گرفتارم اندر پزشک ۲۰۴
ازین کار بهر من آمد گزند
نه بر آرزو گشت چرخ بلند ۲۰۵
ز تیره شب و دیدهام نیست شرم
که من چند جوشیدهام خون گرم ۲۰۶
ز کار سیاوش چو آگه شدم
ز نیک و ز بد دست کوته شدم ۲۰۷
میان دو کشور دو شاه بلند
چنین خوارم و زار و دل مستمند ۲۰۸
فرنگیس را من خریدم بجان
پدر بر سر آورده بودش زمان ۲۰۹
بخانه نهانش همی داشتم
برو پشت هرگز نه برگاشتم ۲۱۰
بپاداش جان خواهد از من همی
سر بدگمان خواهد از من همی ۲۱۱
پر از دردم ای پهلوان از دو روی
ز دو انجمن سر پر از گفتگوی ۲۱۲
نه راه گریزست ز افراسیاب
نه جای دگر دارم آرام و خواب ۲۱۳
همم گنج و بوم است و هم چارپای
نبینم همی روی رفتن بجای ۲۱۴
پسر هست و پوشیدهرویان بسی
چنین خسته و بستهٔ هر کسی ۲۱۵
اگر جنگ فرماید افراسیاب
نماند که چشم اندر آید بخواب ۲۱۶
بناکام لشکر باید کشید
نشاید ز فرمان او آرمید ۲۱۷
بمن بر کنون جای بخشایشست
سپاه اندر آوردن آرایشست ۲۱۸
اگر نیستی بر دلم درد و غم
ازین تخمه جز کشتن پیلسم ۲۱۹
جز او نیز چندی دلیر و جوان
که در جنگ سیر آمدند از روان ۲۲۰
ازین پس مرا بیم جانست نیز
سخن چند گویم ز فرزند و چیز ۲۲۱
به پیروزگر بر تو ای پهلوان
که از من نباشی خلیدهروان ۲۲۲
ز خویشان من بد نداری نهان
براندیشی از کردگار جهان ۲۲۳
بروشن روان سیاوش که مرگ
مرا خوشتر از جوشن و تیغ و ترگ ۲۲۴
گر ایدونکه جنگی بود هم گروه
تلی کشته بینی ببالای کوه ۲۲۵
کشانی و سقلاب و شگنی و هند
ازین مرز تا پیش دریای سند ۲۲۶
ز خون سیاوش همه بیگناه
سپاهی کشیده بدین رزمگاه ۲۲۷
ترا آشتی بهتر آید که جنگ
نباید گرفتن چنین کار تنگ ۲۲۸
نگر تا چه بینی تو داناتری
برزم دلیران تواناتری ۲۲۹
ز پیران چو بشنید رستم سخن
نه بر آرزو پاسخ افگند بن ۲۳۰
بدو گفت تا من بدین رزمگاه
کمر بستهام با دلیران شاه ۲۳۱
ندیدستم از تو به جز راستی
ز ترکان همه راستی خواستی ۲۳۲
پلنگ این شناسد که پیکار و جنگ
نه خوبست و داند همی کوه و سنگ ۲۳۳
چو کین سر شهریاران بود
سر و کار با تیرباران بود ۲۳۴
کنون آشتی را دو راه ایدرست
نگر تا شما را چه اندرخورست ۲۳۵
یکی آنک هر کس که از خون شاه
بگسترد بر خیره این رزمگاه ۲۳۶
ببندی فرستی بر شهریار
سزد گر نفرماید این کارزار ۲۳۷
گنهکار خون سر بیگناه
سزد گر نباشد بدین رزمگاه ۲۳۸
و دیگر که با من ببندی کمر
بیایی بر شاه پیروزگر ۲۳۹
ز چیزی که ایدر بمانی همی
تو آن را گرانمایه دانی همی ۲۴۰
بجای یکی ده بیابی ز شاه
مکن یاد بنگاه توران سپاه ۲۴۱
بدل گفت پیران که ژرفست کار
ز توران شدن پیش آن شهریار ۲۴۲
دگر چون گنه کار جوید همی
دل از بیگناهان بشوید همی ۲۴۳
بزرگان و خویشان افراسیاب
که با گنج و تختند و با جاه و آب ۲۴۴
ازین در کجا گفت یارم سخن
نه سر باشد این آرزو را نه بن ۲۴۵
چو هومان و کلباد و فرشیدورد
کجا هست گودرز زیشان بدرد ۲۴۶
همه زین شمارند و این روی نیست
مر این آب را در جهان جوی نیست ۲۴۷
مرا چارهٔ خویش باید گرفت
ره جست را پیش باید گرفت ۲۴۸
بدو گفت پیران که ای پهلوان
همیشه جوان باش و روشنروان ۲۴۹
شوم بازگویم بگردان همین
بمنشور و شنگل بخاقان چین ۲۵۰
هیونی فرستم بافراسیاب
بگویم سرش را برآرم ز خواب ۲۵۱
و زانجا بیامد بلشکر چو باد
کسی را که بودند ویسه نژاد ۲۵۲
یکی انجمن کرد و بگشاد راز
چنین گفت کامد نشیب و فراز ۲۵۳
بدانید کین شیر دل رستمست
جهانگیر و از تخمهٔ نیرمست ۲۵۴
بزرگان و شیران زابلستان
همه نامداران کابلستان ۲۵۵
چنو کینهور باشد و رهنمای
سواران گیتی ندارند پای ۲۵۶
چو گودرز کشواد و چون گیو و طوس
بناکام رزمی بود با فسوس ۲۵۷
ز ترکان گنهکار خواهد همی
دل از بیگناهان بکاهد همی ۲۵۸
که دانی که ایدر گنهکار نیست
دل شاه ازو پر ز تیمار نیست ۲۵۹
نگه کن که این بوم ویران شود
بکام دلیران ایران شود ۲۶۰
نه پیر و جوان ماند ایدر نه شاه
نه گنج و سپاه و نه تخت و کلاه ۲۶۱
همی گفتم این شوم بیداد را
که چندین مدار آتش و باد را ۲۶۲
که روزی شوی ناگهان سوخته
خرد سوخته چشم دل دوخته ۲۶۳
نکرد آن جفاپیشه فرمان من
نه فرمان این نامدار انجمن ۲۶۴
بکند این گرانمایگان را ز جای
نزد با دلیر و خردمند رای ۲۶۵
ببینی که نه شاه ماند نه تاج
نه پیلان جنگی نه این تخت عاج ۲۶۶
بدین شاددل شاه ایران بود
غم و درد بهر دلیران بود ۲۶۷
دریغ آن دلیران و چندین سپاه
که با فر و برزند و با تاج و گاه ۲۶۸
بتاراج بینی همه زین سپس
نه برگردد از رزمگه شاد کس ۲۶۹
بکوبند ما را بنعل ستور
شود آب این بخت بیدار شور ۲۷۰
ز هومان دل من بسوزد همی
ز رویین روان برفروزد همی ۲۷۱
دل رستم آگنده از کین اوست
بروهاش یکسر پر از چین اوست ۲۷۲
پر از غم شوم پیش خاقان چین
بگویم که ما را چه آمد ز کین ۲۷۳
بیامد بنزدیک خاقان چو گرد
پر از خون رخ و دیده پر آب زرد ۲۷۴
سراپردهٔ او پر از ناله دید
ز خون کشته بر زعفران لاله دید ۲۷۵
ز خویشان کاموس چندی سپاه
بنزدیک خاقان شده دادخواه ۲۷۶
همی گفت هر کس که افراسیاب
ازین پس بزرگی نبیند بخواب ۲۷۷
چرا کین پی افگند کش نیست مرد
که آورد سازد بروز نبرد ۲۷۸
سپاه کشانی سوی چین شویم
همه دیده پر آب و باکین شویم ۲۷۹
ز چین و ز بربر سپاه آوریم
که کاموس را کینهخواه آوریم ۲۸۰
ز بزگوش و سگسار و مازندران
کس آریم با گرزهای گران ۲۸۱
مگر سیستان را پر آتش کنیم
بریشان شب و روز ناخوش کنیم ۲۸۲
سر رستم زابلی را بدار
برآریم بر سوگ آن نامدار ۲۸۳
تنش را بسوزیم و خاکسترش
همی برفشانیم گرد درش ۲۸۴
اگر کین همی جوید افراسیاب
نه آرام باید که یابد نه خواب ۲۸۵
همی از پی دوده هر کس بدرد
ببارید بر ارغوان آب زرد ۲۸۶
چو بشنید پیران دلش خیره گشت
ز آواز ایشان رخش تیره گشت ۲۸۷
بدل گفت کای زار و بیچارگان
پر از درد و تیمار و غمخوارگان ۲۸۸
ندارید ازین اگهی بیگمان
که ایدر شما را سرآمد زمان ۲۸۹
ز دریا نهنگی بجنگ آمدست
که جوشنش چرم پلنگ آمدست ۲۹۰
بیامد بخاقان چنین گفت باز
که این رزم کوتاه ما شد دراز ۲۹۱
از این نامداران هر کشوری
ز هر سو که بد نامور مهتری ۲۹۲
بیاورد و این رنجها شد به باد
کجا خیزد از کار بیداد داد ۲۹۳
سر شاه کشور چنین گشته شد
سیاوش بر دست او کشته شد ۲۹۴
بفرمان گرسیوز کم خرد
سر اژدها را کسی نسپرد ۲۹۵
سیاوش جهاندار و پرمایه بود
ورا رستم زابلی دایه بود ۲۹۶
هر آنگه که او جنگ و کین آورد
همی آسمان بر زمین آورد ۲۹۷
نه چنگ پلنگ و نه خرطوم پیل
نه کوه بلند و نه دریای نیل ۲۹۸
بسندست با او به آوردگاه
چو آورد گیرد به پیش سپاه ۲۹۹
یکی رخش دارد بزیر اندرون
که گویی روان شد که بیستون ۳۰۰
کنون روز خیره نباید شمرد
که دیدند هر کس ازو دستبرد ۳۰۱
یکی آتش آمد ز چرخ کبود
دل ما شد از تف او پر ز دود ۳۰۲
کنون سر بسر تیزهش بخردان
بخوانید با موبدان و ردان ۳۰۳
ببینید تا چارهٔ کار چیست
بدین رزمگه مرد پیکار کیست ۳۰۴
همی رای باید که گردد درست
از آغاز کینه نبایست جست ۳۰۵
مگر زین بلا سوی کشور شویم
اگر چند با بخت لاغر شویم ۳۰۶
ز پیران غمی گشت خاقان چین
بسی یاد کرد از جهان آفرین ۳۰۷
بدو گفت ما را کنون چیست روی
چو آمد سپاهی چنین جنگجوی ۳۰۸
چنین گفت شنگل که ای سرفراز
چه باید کشیدن سخنها دراز ۳۰۹
بیاری افراسیاب آمدیم
ز دشت و ز دریای آب آمدیم ۳۱۰
بسی باره و هدیهها یافتیم
ز هر کشوری تیز بشتافتیم ۳۱۱
بیک مرد سگزی که آمد بجنگ
چرا شد چنین بر شما کار تنگ ۳۱۲
ز یک مرد ننگست گفتن سخن
دگرگونهتر باید افگند بن ۳۱۳
اگر گرد کاموس را زو زمان
بیامد نباید شدن بدگمان ۳۱۴
سپیدهدمان گرزها برکشیم
وزین دشت یکسر سراندر کشیم ۳۱۵
هوا را چو ابر بهاران کنیم
بریشان یکی تیرباران کنیم ۳۱۶
ز گرد سواران و زخم تبر
نباید که داند کس از پای سر ۳۱۷
شما یکسره چشم بر من نهید
چو من برخروشم دمید و دهید ۳۱۸
همانا که جنگآوران صد هزار
فزون باشد از ما دلیر و سوار ۳۱۹
ز یک تن چنین زار و پیچان شدیم
همه پاک ناکشته بیجان شدیم ۳۲۰
چنان دان که او ژنده پیلست مست
به آوردگه شیر گیرد بدست ۳۲۱
یکی پیلبازی نمایم بدوی
کزان پس نیارد سوی رزم روی ۳۲۲
چو بشنید لشکر ز شنگل سخن
جوان شد دل مرد گشته کهن ۳۲۳
بدو گفت پیران کانوشه بدی
روان را بپیگار توشه بدی ۳۲۴
همه نامداران و خاقان چین
گرفتند بر شاه هند آفرین ۳۲۵
چو پیران بیامد بپرده سرای
برفتند پرمایه ترکان ز جای ۳۲۶
چو هومان و نستیهن و بارمان
که با تیغ بودند گر با سنان ۳۲۷
بپرسید هومان ز پیران سخن
که گفتارشان بر چه آمد به بن ۳۲۸
همی آشتی را کند پایگاه
و گر کینه جوید سپاه از سپاه ۳۲۹
بهومان بگفت آنچ شنگل بگفت
سپه گشت با او به پیگار جفت ۳۳۰
غمی گشت هومان ازان کار سخت
برآشفت با شنگل شوربخت ۳۳۱
به پیران چنین گفت کز آسمان
گذر نیست تا بر چه گردد زمان ۳۳۲
بیامد بره پیش کلباد گفت
که شنگل مگر با خرد نیست جفت ۳۳۳
بباید شدن یک زمان زین میان
نگه کرد باید بسود و زیان ۳۳۴
ببینی کزین لشکر بیکران
جهانگیر و با گرزهای گران ۳۳۵
دو بهره بود زیر خاک اندرون
کفن جوشن و ترگ شسته بخون ۳۳۶
بدو گفت کلباد ای تیغ زن
چنین تا توان فال بد را مزن ۳۳۷
تن خویش یکباره غمگین مکن
مگر کز گمان دیگر اید سخن ۳۳۸
بنا آمده کار دل را بغم
سزد گر نداری نباشی دژم ۳۳۹
وزین روی رستم یلان را بخواند
سخنهای بایسته چندی براند ۳۴۰
چو طوس و چو گودرز و رهام و گیو
فریبرز و گستهم و خراد نیو ۳۴۱
چو گرگین کارآزموده سوار
چو بیژن فروزندهٔ کارزار ۳۴۲
تهمتن چنین گفت با بخردان
هشیوار و بیدار دل موبدان ۳۴۳
کسی را که یزدان کند نیکبخت
سزاوار باشد ورا تاج و تخت ۳۴۴
جهانگیر و پیروز باشد بجنگ
نباید که بیند ز خود زور چنگ ۳۴۵
ز یزدان بود زور ما خود کییم
بدین تیره خاک اندرون بر چییم ۳۴۶
بباید کشیدن گمان از بدی
ره ایزدی باید و بخردی ۳۴۷
که گیتی نماند همی بر کسی
نباید بدو شاد بودن بسی ۳۴۸
همی مردمی باید و راستی
ز کژی بود کمی و کاستی ۳۴۹
چو پیران بیامد بر من دمان
سخن گفت با درد دل یک زمان ۳۵۰
که از نیکوی با سیاوش چه کرد
چه آمد برویش ز تیمار و درد ۳۵۱
فرنگیس و کیخسرو از اژدها
بگفتار و کردار او شد رها ۳۵۲
ابا آنک اندر دلم شد درست
که پیران بکین کشته آید نخست ۳۵۳
برادرش و فرزند در پیش اوی
بسی با گهر نامور خویش اوی ۳۵۴
ابر دست کیخسرو افراسیاب
شود کشته این دیدهام من بخواب ۳۵۵
گنهکار یک تن نماند بجای
مگر کشته افگنده در زیر پای ۳۵۶
و لیکن نخواهم که بر دست من
شود کشته این پیر با انجمن ۳۵۷
که او را به جز راستی پیشه نیست
ز بد بر دلش راه اندیشه نیست ۳۵۸
گر ایدونک باز آرد این را که گفت
گناه گذشته بباید نهفت ۳۵۹
گنهکار با خواسته هرچ بود
سپارد بما کین نباید فزود ۳۶۰
ازین پس مرا جای پیکار نیست
به از راستی در جهان کار نیست ۳۶۱
ورین نامداران ابا تخت و پیل
سپاهی بدین سان چو دریای نیل ۳۶۲
فرستند نزدیک ما تاج و گنج
ازایشان نباشیم زین پس برنج ۳۶۳
نداریم گیتی بکشتن نگاه
که نیکیدهش را جز اینست راه ۳۶۴
جهان پر ز گنجست و پر تاج و تخت
نباید همه بهر یک نیکبخت ۳۶۵
چو بشنید گودرز بر پای خاست
بدو گفت کای مهتر راد و راست ۳۶۶
ستون سپاهی و زیبای گاه
فروزان بتو شاه و تخت و کلاه ۳۶۷
سر مایهٔ تست روشن خرد
روانت همی از خرد بر خورد ۳۶۸
ز جنگ آشتی بیگمان بهترست
نگه کن که گاوت بچرم اندرست ۳۶۹
بگویم یکی پیش تو داستان
کنون بشنو از گفتهٔ باستان ۳۷۰
که از راستی جان بدگوهران
گریزد چو گردون ز بار گران ۳۷۱
گر ایدونک بیچاره پیمان کند
بکوشد که آن راستی بشکند ۳۷۲
چو کژ آفریدش جهان آفرین
تو مشنو سخن زو و کژی مبین ۳۷۳
نخستین که ما رزمگه ساختیم
سخن رفت زین کار و پرداختیم ۳۷۴
ز پیران فرستاده آمد برین
که بیزارم از دشت وز رنج و کین ۳۷۵
که من دیده دارم همیشه پر آب
ز گفتار و کردار افراسیاب ۳۷۶
میان بستهام بندگی شاه را
نخواهم بر و بوم و خرگاه را ۳۷۷
بسی پند و اندرز بشنید و گفت
کزین پس نباشد مرا جنگ جفت ۳۷۸
شوم گفت بپسیچم این کار تفت
بخویشان بگویم که ما را چه رفت ۳۷۹
مرا تخت و گنجست و هم چارپای
بدیشان نمایم سزاوار جای ۳۸۰
چو گفت این بگفتیم کاری رواست
بتوران ترا تخت و گنج و نواست ۳۸۱
یکی گوشهای گیر تا نزد شاه
ز تو آشکارا نگردد گناه ۳۸۲
بگفتیم و پیران برین بازگشت
شب تیره با دیو انباز گشت ۳۸۳
هیونی فرستاد نزدیک شاه
که لشکر برآرای کامد سپاه ۳۸۴
تو گفتی که با ما نگفت این سخن
نه سر بود ازان کار هرگز نه بن ۳۸۵
کنون با تو ای پهلوان سپاه
یکی دیگر افگند بازی براه ۳۸۶
جز از رنگ و چاره نداند همی
ز دانش سخن برفشاند همی ۳۸۷
کنون از کمند تو ترسیده شد
روا بد که ترسیده از دیده شد ۳۸۸
همه پشت ایشان بکاموس بود
سپهبد چو سگسار و فر طوس بود ۳۸۹
سر بخت کاموس برگشته دید
بخم کمند اندرش کشته دید ۳۹۰
در آشتی جوید اکنون همی
نیارد نشستن بهامون همی ۳۹۱
چو داند که تنگ اندر آمد نشیب
بکار آورد بند و رنگ و فریب ۳۹۲
گنهکار با گنج و با خواسته
که گفتست پیش آرم آراسته ۳۹۳
ببینی که چون بردمد زخم کوس
بجنگ اندر آید سپهدار طوس ۳۹۴
سپهدار پیران بود پیش رو
که جنگ آورد هر زمان نوبنو ۳۹۵
دروغست یکسر همه گفت اوی
نشاید جز او اهرمن جفت اوی ۳۹۶
اگر بشنوی سر بسر پند من
نگه کن ببهرام فرزند من ۳۹۷
سپه را بدان چاره اندر نواخت
ز گودرزیان گورستانی بساخت ۳۹۸
که تا زندهام خون سرشک منست
یکی تیغ هندی پزشک منست ۳۹۹
چو بشنید رستم بگودرز گفت
که گفتار تو با خرد باد جفت ۴۰۰
چنین است پیران و این راز نیست
که او نیز با ما همواز نیست ۴۰۱
ولیکن من از خوب کردار اوی
نجویم همی کین و پیکار اوی ۴۰۲
نگه کن که با شاه ایران چه کرد
ز کار سیاوش چه تیمار خورد ۴۰۳
گر از گفتهٔ خویش باز آید اوی
بنزدیک ما رزمساز آید اوی ۴۰۴
بفتراک بر بسته دارم کمند
کجا ژنده پیل اندرآرم ببند ۴۰۵
ز نیکو گمان اندر آیم نخست
نباید مگر جنگ و پیکار جست ۴۰۶
چنو باز گردد ز گفتار خویش
ببیند ز ما درد و تیمار خویش ۴۰۷
برو آفرین کرد گودرز و طوس
که خورشید بر تو ندارد فسوس ۴۰۸
بنزدیک تو بند و رنگ و دروغ
سخنهای پیران نگیرد فروغ ۴۰۹
مباد این جهان بی سرو تاج شاه
تو بادی همیشه ورا پیشگاه ۴۱۰
چنین گفت رستم که شب تیره گشت
ز گفتارها مغزها خیره گشت ۴۱۱
بباشیم و تا نیمشب می خوریم
دگر نیمه تیمار لشکر بریم ۴۱۲
ببینیم تا کردگار جهان
برین آشکارا چه دارد نهان ۴۱۳
بایرانیان گفت کامشب بمی
یکی اختری افگنم نیکپی ۴۱۴
که فردا من این گرز سام سوار
بگردن بر آرم کنم کارزار ۴۱۵
از ایدر بران سان شوم سوی جنگ
بدانگه کجا پای دارد نهنگ ۴۱۶
سراپرده و افسر و گنج و تاج
همان ژنده پیلان و هم تخت عاج ۴۱۷
بیارم سپارم بایرانیان
اگر تاختن را ببندم میان ۴۱۸
برآمد خروشی ز جای نشست
ازان نامداران خسروپرست ۴۱۹
سوی خیمهٔ خویش رفتند باز
بخواب و بسایش آمد نیاز ۴۲۰
چو خورشید بنمود رخشان کلاه
چو سیمین سپر دید رخسار ماه ۴۲۱
بترسید ماه از پی گفت و گوی
بخم اندر امد بپوشید روی ۴۲۲
تبیره برآمد ز درگاه طوس
شد از گرد اسپان زمین ابنوس ۴۲۳
زمین نیلگون شد هوا پر ز گرد
بپوشید رستم سلیح نبرد ۴۲۴
سوی میمنه پور کشواد بود
که با جوشن و گرز پولاد بود ۴۲۵
فریبرز بر میسره جای جست
دل نامداران ز کینه بشست ۴۲۶
بقلب اندرون طوس نوذر بپای
نماند آن زمان بر زمین نیز جای ۴۲۷
تهمتن بیامد بپیش سپاه
که دارد یلان را ز دشمن نگاه ۴۲۸
و زان روی خاقان بقلب اندرون
ز پیلان زمین چون کهٔ بیستون ۴۲۹
ابر میمنه کندر شیر گیر
سواری دلاور بشمشیر و تیر ۴۳۰
سوی میسره جنگ دیده گهار
زمین خفته در زیر نعل سوار ۴۳۱
همی گشت پیران به پیش سپاه
بیامد بر شنگل رزمخواه ۴۳۲
بدو گفت کای نامبردار هند
ز بربر بفرمان تو تا بسند ۴۳۳
مرا گفته بودی که فردا پگاه
ز هر سو بجنگ اندر آرم سپاه ۴۳۴
وزان پس ز رستم بجویم نبرد
سرش را ز ابر اندرآرم بگرد ۴۳۵
بدو گفت شنگل من از گفت خویش
نگردم نبینی ز من کم و بیش ۴۳۶
هم اکنون شوم پیش این گرد گیر
تنش را کنم پاره پاره بتیر ۴۳۷
ازو کین کاموس جویم بجنگ
بایرانیان بر کنم کار تنگ ۴۳۸
هم آنگه سپه را بسه بهر کرد
بزد کوس وز دشت برخاست گرد ۴۳۹
برفتند یک بهره با ژنده پیل
سپه بود صف برکشیده دو میل ۴۴۰
سر پیلبان پر ز رنگ و رنگار
همه پاک با افسر و گوشوار ۴۴۱
بیاراسته گردن از طوق زر
میان بند کرده بزرین کمر ۴۴۲
فروهشته از پیل دیبای چین
نهاده برو تخت و مهدی زرین ۴۴۳
برآمد دم نالهٔ کرنای
برفتند پیلان جنگی ز جای ۴۴۴
بیامد سوی میسره سی هزار
سواران گردنکش و نیزهدار ۴۴۵
سوی میمنه سی هزار دگر
کمان برگرفتند و چینی سپر ۴۴۶
بقلب اندرون پیل و خاقان چین
همی برنوشتند روی زمین ۴۴۷
جهان سربسر آهنین گشته بود
بهر جایگهبر تلی کشته بود ۴۴۸
ز بس نالهٔ نای و بانگ درای
زمین و زمان اندر آمد ز جای ۴۴۹
ز جوش سواران و از دار و گیر
هوا دام کرگس بد از پر تیر ۴۵۰
کسی را نماند اندر آن دشت هوش
ز بانگ تبیره شده کره گوش ۴۵۱
همی گشت شنگل میان دو صف
یکی تیغ هندی گرفته بکف ۴۵۲
یکی چتر هندی بسر بر بپای
بسی مردم از دنبر و مرغ و مای ۴۵۳
پس پشت و دست چپ و دست راست
بجنگ اندر آورده زان سو که خواست ۴۵۴
چو پیران چنان دید دل شاد کرد
ز رزم تهمتن دل آزاد کرد ۴۵۵
بهومان چنین گفت کامروز کار
بکام دل ما کند روزگار ۴۵۶
بدین ساز و چندین سوار دلیر
سرافراز هر یک بکردار شیر ۴۵۷
تو امروز پیش صف اندر مپای
یک امروز و فردا مکن رزم رای ۴۵۸
پس پشت خاقان چینی بایست
که داند ترا با سواری دویست ۴۵۹
که گر زابلی با درفش سیاه
ببیند ترا کار گردد تباه ۴۶۰
ببینیم تا چون بود کار ما
چه بازی کند بخت بیدار ما ۴۶۱
وزان جایگه شد بدان انجمن
بجایی که بد سایهٔ پیلتن ۴۶۲
فرود آمد و آفرین کرد چند
که زور از تو گیرد سپهر بلند ۴۶۳
مبادا که روز تو گیرد نشیب
مبادا که آید برویت نهیب ۴۶۴
دل شاه ایران بتو شاد باد
همه کار تو سربسر داد باد ۴۶۵
برفتم ز نزد تو ای پهلوان
پیامت بدادم بپیر و جوان ۴۶۶
بگفتم هنرهای تو هرچ بود
بگیتی ترا خود که یارد ستود ۴۶۷
هم از آشتی راندم هم ز جنگ
سخن گفتم از هر دری بیدرنگ ۴۶۸
بفرجام گفتند کین چون کنیم
که از رای او کینه بیرون کنیم ۴۶۹
توان داد گنج و زر و خواسته
ز ما هر چه او خواهد آراسته ۴۷۰
نشاید گنهکار دادن بدوی
براندیش و این رازها بازجوی ۴۷۱
گنهکار جز خویش افراسیاب
که دانی سخن را مزن در شتاب ۴۷۲
ز ما هرک خواهد همه مهترند
بزرگند و با تخت و با افسرند ۴۷۳
سپاهی بیامد بدین سان ز چین
ز سقلاب و ختلان و توران زمین ۴۷۴
کجا آشتی خواهد افراسیاب
که چندین سپاه آمد از خشک و آب ۴۷۵
بپاسخ نکوهش بسی یافتم
بدین سان سوی پهلوان تافتم ۴۷۶
وزیشان سپاهی چو دریای آب
گرفتند بر جنگ جستن شتاب ۴۷۷
نبرد تو خواهد همی شاه هند
بتیر و کمان و بهندی پرند ۴۷۸
مرا این درستست کز پیلتن
بفرجام گریان شوند انجمن ۴۷۹
چو بشنید رستم برآشفت سخت
بپیران چنین گفت کای شوربخت ۴۸۰
تو با این چنین بند و چندین فریب
کجا پای داری بروز نهیب ۴۸۱
مرا از دروغ تو شاه جهان
بسی یاد کرد آشکار و نهان ۴۸۲
وزان پس کجا پیر گودرز گفت
همه بند و نیرنگت اندر نهفت ۴۸۳
بدیدم کنون دانش و رای تو
دروغست یکسر سراپای تو ۴۸۴
بغلتی همی خیره در خون خویش
بدست این و زین بتر آیدت پیش ۴۸۵
چنین زندگانی نیارد بها
که باشد سر اندر دم اژدها ۴۸۶
مگر گفتم آن خاک بیداد و شوم
گذاری بیایی بباد بوم ۴۸۷
ببینی مگر شاه باداد و مهر
جوان و نوازنده و خوبچهر ۴۸۸
بدارد ترا چون پدر بیگمان
برآرد سرت برتر از آسمان ۴۸۹
ترا پوشش از خود و چرم پلنگ
همی خوشتر آید ز دیبای رنگ ۴۹۰
ندارد کسی با تو این داوری
ز تخم پراکند خود بر خوری ۴۹۱
بدو گفت پیران که ای نیکبخت
برومند و شاداب و زیبا درخت ۴۹۲
سخنها که داند جز از تو چنین
که از مهتران بر تو باد آفرین ۴۹۳
مرا جان و دل زیر فرمان تست
همیشه روانم گروگان تست ۴۹۴
یک امشب زنم رای با خویشتن
بگویم سخن نیز با انجمن ۴۹۵
وزانجا بیامد بقلب سیاه
زبان پر دروغ و روان کینهخواه ۴۹۶
چو برگشت پیران ز هر دو گروه
زمین شد بکردار جوشنده کوه ۴۹۷
چنین گفت رستم بایرانیان
که من جنگ را بسته دارم میان ۴۹۸
شما یک بیک سر پر از کین کنید
بروهای جنگی پر از چین کنید ۴۹۹
که امروز رزمی بزرگست پیش
پدید آید اندازهٔ گرگ و میش ۵۰۰
مرا گفته بود آن ستارهشناس
ازین روز بودم دل اندر هراس ۵۰۱
که رزمی بود در میان دو کوه
جهانی شوند اندر آن همگروه ۵۰۲
شوند انجمن کاردیده مهان
بدان جنگ بیمرد گردد جهان ۵۰۳
پی کین نهان گردد از روی بوم
شود گرز پولاد برسان موم ۵۰۴
هر آنکس که آید بر ما بجنگ
شما دل مدارید از آن کار تنگ ۵۰۵
دو دستش ببندم بخم کمند
اگر یار باشد سپهر بلند ۵۰۶
شما سربسر یک بیک همگروه
مباشید از آن نامداران ستوه ۵۰۷
مرا گر برزم اندر آید زمان
نمیرم ببزم اندرون بیگمان ۵۰۸
همی نام باید که ماند دراز
نمانی همی کار چندین مساز ۵۰۹
دل اندر سرای سپنجی مبند
که پر خون شوی چون ببایدت کند ۵۱۰
اگر یار باشد روان با خرد
بنیک و ببد روز را بشمرد ۵۱۱
خداوند تاج و خداوند گنج
نبندد دل اندر سرای سپنج ۵۱۲
چنین داد پاسخ برستم سپاه
که فرمان تو برتر از چرخ ماه ۵۱۳
چنان رزم سازیم با تیغ تیز
که ماند ز ما نام تا رستخیز ۵۱۴
ز دو رویه تنگ اندر آمد سپاه
یکی ابر گفتی برآمد سیاه ۵۱۵
که باران او بود شمشیر و تیر
جهان شد بکردار دریای قیر ۵۱۶
ز پیکان پولاد و پر عقاب
سیه گشت رخشان رخ آفتاب ۵۱۷
سنانهای نیزه بگرد اندرون
ستاره بیالود گفتی بخون ۵۱۸
چرنگیدن گرزهٔ گاوچهر
تو گفتی همی سنگ بارد سپهر ۵۱۹
بخون و بمغز اندرون خار و خاک
شده غرق و برگستوان چاک چاک ۵۲۰
همه دشت یکسر پر از جوی خون
بهر جای چندی فگنده نگون ۵۲۱
چو پیلان فگنده بهم میل میل
برخ چون زریر و بلب همچو نیل ۵۲۲
چنین گفت گودرز با پیر سر
که تا من ببستم بمردی کمر ۵۲۳
ندیدم که رزمی بود زین نشان
نه هرگز شنیدم ز گردنکشان ۵۲۴
که از کشته گیتی برین سان بود
یکی خوار و دیگر تنآسان بود ۵۲۵
بغرید شنگل ز پیش سپاه
منم گفت گرداوژن رزمخواه ۵۲۶
بگویید کان مرد سگزی کجاست
یکی کرد خواهم برو نیزه راست ۵۲۷
چو آواز شنگل برستم رسید
ز لشکر نگه کرد و او را بدید ۵۲۸
بدو گفت هان آمدم رزمخواه
نگر تا نگیری بلشکر پناه ۵۲۹
چنین گفت رستم که از کردگار
نجستم جزین آرزوی آشکار ۵۳۰
که بیگانهای زان بزرگ انجمن
دلیری کند رزم جوید ز من ۵۳۱
نه سقلاب ماند ازیشان نه هند
نه شمشیر هندی نه چینی پرند ۵۳۲
پی و بیخ ایشان نمانم بجای
نمانم بترکان سر و دست و پای ۵۳۳
بر شنگل آمد به آواز گفت
که ای بدنژاد فرومایه جفت ۵۳۴
مرا نام رستم کند زال زر
تو سگزی چرا خوانی ای بدگهر ۵۳۵
نگه کن که سگزی کنون مرگ تست
کفن بیگمان جوشن و ترگ تست ۵۳۶
همی گشت با او به آوردگاه
میان دو صف برکشیده سپاه ۵۳۷
یکی نیزه زد برگرفتش ز زین
نگونسار کرد و بزد بر زمین ۵۳۸
برو بر گذر کرد و او را نخست
بشمشیر برد آنگهی شیر دست ۵۳۹
برفتند زان روی کنداوران
بزهر آب داده پرندآوران ۵۴۰
چو شنگل گریزان شد از پیلتن
پراگنده گشتند زان انجمن ۵۴۱
دو بهره ازیشان بشمشیر کشت
دلیران توران نمودند پشت ۵۴۲
بجان شنگل از دست رستم بجست
زره بود و جوشن تنش را نخست ۵۴۳
چنین گفت شنگل که این مرد نیست
کس او را بگیتی هم آورد نیست ۵۴۴
یکی ژنده پیلست بر پشت کوه
مگر رزم سازند یکسر گروه ۵۴۵
بتنها کسی رزم با اژدها
نجوید چو جوید نیابد رها ۵۴۶
بدو گفت خاقان ترا بامداد
دگر بود رای و دگر بود یاد ۵۴۷
سپه را بفرمود تا همگروه
برانند یکسر بکردار کوه ۵۴۸
سرافراز را در میان آورند
تنومند را جان زیان آورند ۵۴۹
بشمشیر برد آن زمان شیر دست
چپ لشکر چینیان برشکست ۵۵۰
هر آنگه که خنجر برانداختی
همه ره تن بی سر انداختی ۵۵۱
نه با جنگ او کوه را پای بود
نه با خشم او پیل را جای بود ۵۵۲
بدان سان گرفتند گرد اندرش
که خورشید تاریک شد از برش ۵۵۳
چنان نیزه و خنجر و گرز و تیر
که شد ساخته بر یل شیرگیر ۵۵۴
گمان برد کاندر نیستان شدست
ز خون روی کشور میستان شدست ۵۵۵
بیک زخم ده نیزه کردی قلم
خروشان و جوشان و دشمن دژم ۵۵۶
دلیران ایران پس پشت اوی
بکینه دل آگنده و جنگ جوی ۵۵۷
ز بس نیزه و گرز و گوپال و تیغ
تو گفتی همی ژاله بارد ز میغ ۵۵۸
ز کشته همه دشت آوردگاه
تن و پشت و سر بود و ترگ و کلاه ۵۵۹
ز چینی و شگنی و از هندوی
ز سقلاب و هری و از پهلوی ۵۶۰
سپه بود چون خاک در پای کوه
ز یک مرد سگزی شده همگروه ۵۶۱
که با او بجنگ اندرون پای نیست
چنو در جهان لشکر آرای نیست ۵۶۲
کسی کو کند زین سخن داستان
نباشد خردمند همداستان ۵۶۳
که پرخاشخر نامور صد هزار
بسنده نبودند با یک سوار ۵۶۴
ازین کین بد آمد بافراسیاب
ز رستم کجا یابد آرام و خواب ۵۶۵
چنین گفت رستم بایرانیان
کزین جنگ دشمن کند جان زیان ۵۶۶
هماکنون ز پیلان و از خواسته
همان تخت و آن تاج آراسته ۵۶۷
ستانم ز چینی بایران دهم
بدان شادمان روز فرخ نهم ۵۶۸
نباشد جز ایرانیان شاد کس
پی رخش و ایزد مرا یار بس ۵۶۹
یکی را ز شگنان و سقلاب و چین
نمانم که پی برنهد بر زمین ۵۷۰
که امروز پیروزی روز ماست
بلند آسمان لشکر افروز ماست ۵۷۱
گر ایدونک نیرو دهد دادگر
پدید آورد رخش رخشان هنر ۵۷۲
برین دشت من گورستانی کنم
برومند را شارستانی کنم ۵۷۳
یکی از شما سوی لشکر شوید
بکوشید و با باد همبر شوید ۵۷۴
بکوبید چون من بجنبم ز جای
شما برفرازید سنج و درای ۵۷۵
زمین را سراسر کنید آبنوس
بگرد سواران و آوای کوس ۵۷۶
بکوبید گوپال و گرز گران
چو پولاد را پتک آهنگران ۵۷۷
از انبوه ایشان مدارید باک
ز دریا بابر اندر آرید خاک ۵۷۸
همه دیده بر مغفر من نهید
چو من بر خروشم دمید و دهید ۵۷۹
بدرید صفهای سقلاب و چین
نباید که بیند هوا را زمین ۵۸۰
وزان جایگه رفت چون پیل مست
یکی گرزهٔ گاوپیکر بدست ۵۸۱
خروشان سوی میمنه راه جست
ز لشکر سوی کندر آمد نخست ۵۸۲
همه میمنه پاک بر هم درید
بسی ترگ و سر بد که تن را ندید ۵۸۳
یکی خویش کاموس بد ساوه نام
سرافراز و هر جای گسترده کام ۵۸۴
بیامد بپیش تهمتن بجنگ
یکی تیغ هندی گرفته بچنگ ۵۸۵
بگردید گرد چپ و دست راست
ز رستم همی کین کاموس خواست ۵۸۶
برستم چنین گفت کای ژنده پیل
ببینی کنون موج دریای نیل ۵۸۷
بخواهم کنون کین کاموس خوار
اگر باشدم زین سپس کارزار ۵۸۸
چو گفتار ساوه برستم رسید
بزد دست و گرز گران برکشید ۵۸۹
بزد بر سرش گرز را پیلتن
که جانش برون شد بزاری ز تن ۵۹۰
برآورد و زد بر سر و مغفرش
ندیدست گفتی تنش را سرش ۵۹۱
بیفگند و رخش از بر او براند
ز ساوه بگیتی نشانی نماند ۵۹۲
درفش کشانی نگونسار کرد
و زو جان لشکر پرآزار کرد ۵۹۳
نبد نیز کس پیش او پایدار
همه خاک مغز سر آورد بار ۵۹۴
پس از میمنه شد سوی میسره
غمی گشت لشکر همه یکسره ۵۹۵
گهار گهانی بدان جایگاه
گوی شیرفش با درفش سیاه ۵۹۶
برآشفت چون ترگ رستم بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید ۵۹۷
بدو گفت من کین ترکان چین
بخواهم ز سگزی برین دشت کین ۵۹۸
برانگیخت اسپ از میان سپاه
بیامد بر پیلتن کینهخواه ۵۹۹
ز نزدیک چون ترگ رستم بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید ۶۰۰
بدل گفت پیکار با ژنده پیل
چو غوطه است خوردن بدریای نیل ۶۰۱
گریزی بهنگام با سر بجای
به از رزم جستن بنام و برای ۶۰۲
گریزان بیامد سوی قلبگاه
برو بر نظاره ز هر سو سپاه ۶۰۳
درفش تهمتن میان گروه
بسان درخت از بر تیغ کوه ۶۰۴
همی تاخت رستم پس او چو گرد
زمین لعل گشت و هوا لاژورد ۶۰۵
گهار گهانی بترسید سخت
کزو بود برگشتن تاج و تخت ۶۰۶
برآورد یک بانگ برسان کوس
که بشنید آواز گودرز و طوس ۶۰۷
همی خواست تا کارزاری کند
ندانست کین بار زاری کند ۶۰۸
چه نیکو بود هر که خود را شناخت
چرا تا ز دشمن ببایدش تاخت ۶۰۹
پس او گرفته گو پیلتن
که هان چارهٔ گور کن گر کفن ۶۱۰
یکی نیزه زد بر کمربند اوی
بدرید خفتان و پیوند اوی ۶۱۱
بینداختش همچو برگ درخت
که بر شاخ او بر زند باد سخت ۶۱۲
نگونسار کرد آن درفش کبود
تو گفتی گهار گهانی نبود ۶۱۳
بدیدند گردان که رستم چه کرد
چپ و راست برخاست گرد نبرد ۶۱۴
درفش همایون ببردند و کوس
بیامد سرافراز گودرز و طوس ۶۱۵
خروشی برآمد ز ایران سپاه
چو پیروز شد گرد لشکر پناه ۶۱۶
بفرمود رستم کز ایران سوار
بر من فرستند صد نامدار ۶۱۷
هم اکنون من آن پیل و آن تخت عاج
همان یاره و سنج و آن طوق و تاج ۶۱۸
ستانم ز چین و بایران دهم
به پیروز شاه دلیران دهم ۶۱۹
از ایران بیامد همی صد سوار
زرهدار با گرزهٔ گاوسار ۶۲۰
چنین گفت رستم بایرانیان
که یکسر ببندند کین را میان ۶۲۱
بجان و سر شاه و خورشید و ماه
بخاک سیاوش بایران سپاه ۶۲۲
بیزدان دادار جان آفرین
که پیروزی آورد بر دشت کین ۶۲۳
که گر نامداران ز ایران سپاه
هزیمت پذیرد ز توران سپاه ۶۲۴
سرش را ز تن برکنم در زمان
ز خونش کنم جویهای روان ۶۲۵
بدانست لشکر که او شیرخوست
بچنگش سرین گوزن آرزوست ۶۲۶
همه سوی خاقان نهادند روی
بنیزه شده هر یکی جنگ جوی ۶۲۷
تهمتن بپیش اندرون حمله برد
عنان را برخش تگاور سپرد ۶۲۸
همی خون چکانید بر چرخ ماه
ستاره نظاره بر آن رزمگاه ۶۲۹
ز بس گرد کز رزمگه بردمید
چنان شد که کس روی هامون ندید ۶۳۰
ز بانگ سواران و زخم سنان
نبود ایچ پیدا رکیب از عنان ۶۳۱
هوا گشت چون روی زنگی سیاه
ز کشته ندیدند بر دشت راه ۶۳۲
همه مرز تن بود و خفتان و خود
تنان را همی داد سرها درود ۶۳۳
ز گرد سوار ابر بر باد شد
زمین پر ز آواز پولاد شد ۶۳۴
بسی نامدار از پی نام و ننگ
بدادند بر خیره سرها بجنگ ۶۳۵
برآورد رستم برانسان خروش
که گفتی برآمد زمانه بجوش ۶۳۶
چنین گفت کان پیل و آن تخت عاج
همان یاره و افسر و طوق و تاج ۶۳۷
سپرهای چینی و پرده سرای
همان افسر و آلت چارپای ۶۳۸
بایران سزاوار کیخسروست
که او در جهان شهریار نوست ۶۳۹
که چون او بگیتی سرافراز شاه
نبود و ندیدست خورشید و ماه ۶۴۰
شما را چه کارست با تاج زر
بدین زور و این کوشش و این هنر ۶۴۱
همه دستها سوی بند آورید
میان را بخم کمند آورید ۶۴۲
شما را ز من زندگانی بسست
که تاج و نگین بهر دیگر کسست ۶۴۳
فرستم بنزدیک شاه زمین
چه منشور و شنگل چه خاقان چین ۶۴۴
و گرنه من این خاک آوردگاه
بنعل ستوران برآرم بماه ۶۴۵
بدشنام بگشاد خاقان زبان
بدو گفت کای بدتن بدروان ۶۴۶
مه ایران مه آن شاه و آن انجمن
همی زینهاریت باید چو من ۶۴۷
تو سگزی که از هر کسی بتری
همی شاه چین بایدت لشکری ۶۴۸
یکی تیر باران بکردند سخت
چو باد خزان برجهد بر درخت ۶۴۹
هوا را بپوشید پر عقاب
نبیند چنان رزم جنگی بخواب ۶۵۰
چو گودرز باران الماس دید
ز تیمار رستم دلش بردمید ۶۵۱
برهام گفت ای درنگی مایست
برو با کمان وز سواری دویست ۶۵۲
کمانهای چاچی و تیر خدنگ
نگهدار پشت تهمتن بجنگ ۶۵۳
بگیو آن زمان گفت برکش سپاه
برین دشت زین بیش دشمن مخواه ۶۵۴
نه هنگام آرام و آسایش است
نه نیز از در رای و آرایش است ۶۵۵
برو با دلیران سوی دست راست
نگه کن که پیران و هومان کجاست ۶۵۶
تهمتن نگر پیش خاقان چین
همی آسمان برزند بر زمین ۶۵۷
برآشفت رهام همچون پلنگ
بیامد بپشت تهمتن بجنگ ۶۵۸
چنین گفت رستم برهام شیر
که ترسم که رخشم شد از کار سیر ۶۵۹
چنو سست گردد پیاده شوم
بخون و خوی آهار داده شوم ۶۶۰
یکی لشکرست این چو مور و ملخ
تو با پیل و با پیلبانان مچخ ۶۶۱
همه پاک در پیش خسرو بریم
ز شگنان و چین هدیهٔ نو بریم ۶۶۲
و زان جایگه برخروشید و گفت
که با روم و چین اهرمن باد جفت ۶۶۳
ایا گم شده بخت بیچارگان
همه زار و با درد غمخوارگان ۶۶۴
شما را ز رستم نبود آگهی
مگر مغزتان از خرد شد تهی ۶۶۵
کجا اژدها را ندارد بمرد
همی پیل جوید بروز نبرد ۶۶۶
شما را سر از رزم من سیر نیست
مرا هدیه جز گرز و شمشیر نیست ۶۶۷
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
خم خام در کوههٔ زین فگند ۶۶۸
برانگیخت رخش و برآمد خروش
همی اژدها را بدرید گوش ۶۶۹
بهر سو که خام اندر انداختی
زمین از دلیران بپرداختی ۶۷۰
هرانگه که او مهتری را ز زین
ربودی بخم کمند از کمین ۶۷۱
بدین رزمگه بر سرافراز طوس
بابر اندر افراختی بوق و کوس ۶۷۲
ببستی از ایران کسی دست اوی
ز هامون نهادی سوی کوه روی ۶۷۳
نگه کرد خاقان ازان پشت پیل
زمین دید برسان دریای نیل ۶۷۴
یکی پیل بر پشت کوه بلند
ورا نام بد رستم دیو بند ۶۷۵
همی کرگس آورد ز ابر سیاه
نظاره بران اختر و چرخ ماه ۶۷۶
یکی نامداری ز لشکر بجست
که گفتار ایران بداند درست ۶۷۷
بدو گفت رو پیش آن شیر مرد
بگویش که تندی مکن در نبرد ۶۷۸
چغانی و شگنی و چینی و وهر
کزین کینه هرگز ندارند بهر ۶۷۹
یکی شاه ختلان یکی شاه چین
ز بیگانه مردم ترا نیست کین ۶۸۰
یکی شهریارست افراسیاب
که آتش همی بد شناسد ز آب ۶۸۱
جهانی بدین گونه کرد انجمن
بد آورد ازین رزم بر خویشتن ۶۸۲
کسی نیست بیآز و بی نام و ننگ
همان آشتی بهتر آید ز جنگ ۶۸۳
فرستاده آمد بر پیلتن
زبان پر ز گفتار و دل پر شکن ۶۸۴
بدو گفت کای مهتر رزمجوی
چو رزمت سرآمد کنون بزم جوی ۶۸۵
نداری همانا ز خاقان چین
ز کار گذشته بدل هیچ کین ۶۸۶
چنو باز گردد تو زو باز گرد
که اکنون سپه را سرآمد نبرد ۶۸۷
چو کاموس بر دست تو کشته شد
سر رزمجویان همه گشته شد ۶۸۸
چنین داد پاسخ که پیلان و تاج
بنزدیک من باید و تخت عاج ۶۸۹
بتاراج ایران نهادست روی
چه باید کنون لابه و گفت و گوی ۶۹۰
چو داند که لشکر بجنگ آمدست
شتاب سپاه از درنگ آمدست ۶۹۱
فرستاده گفت ای خداوند رخش
بدشت آهوی ناگرفته مبخش ۶۹۲
که داند که خود چون بود روزگار
که پیروز برگردد از کارزار ۶۹۳
چو بشنید رستم برانگیخت رخش
منم گفت شیراوژن تاجبخش ۶۹۴
تنی زورمند و ببازو کمند
چه روز فریبست و هنگام بند ۶۹۵
چه خاقان چینی کمند مرا
چه شیر ژیان دست بند مرا ۶۹۶
بینداخت آن تابداده کمند
سران سواران همی کرد بند ۶۹۷
چو آمد بنزدیک پیل سپید
شد آن شاه چین از روان ناامید ۶۹۸
چو از دست رستم رها شد کمند
سر شاه چین اندر آمد ببند ۶۹۹
ز پیل اندر آورد و زد بر زمین
ببستند بازوی خاقان چین ۷۰۰
پیاده همی راند تا رود شهد
نه پیل و نه تاج و نه تخت و نه مهد ۷۰۱
چنینست رسم سرای فریب
گهی بر فراز و گهی بر نشیب ۷۰۲
چنین بود تا بود گردان سپهر
گهی جنگ و زهرست و گه نوش و مهر ۷۰۳
ازان پس بگرز گران دست برد
بزرگش همان و همان بود خرد ۷۰۴
چنان شد در و دشت آوردگاه
که شد تنگ بر مور و بر پشه راه ۷۰۵
ز بس کشته و خسته شد جوی خون
یکی بیسر و دیگری سرنگون ۷۰۶
چنان بخت تابنده تاریک شد
همانا بشب روز نزدیک شد ۷۰۷
برآمد یکی ابر و بادی سیاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه ۷۰۸
سر از پای دشمن ندانست باز
بیابان گرفتند و راه دراز ۷۰۹
نگه کرد پیران بدان کارزار
چنان تیز برگشتن روزگار ۷۱۰
نه منشور و فرطوس و خاقان چین
نه آن نامداران و مردان کین ۷۱۱
درفش بزرگان نگونسار دید
بخاک اندرون خستگان خوار دید ۷۱۲
بنستیهن گرد و کلباد گفت
که شمشیر و نیزه بباید نهفت ۷۱۳
نگونسار کرد آن درفش سیاه
برفتند پویان ببی راه و راه ۷۱۴
همه میمنه گیو تاراج کرد
در و دشت چون پر دراج کرد ۷۱۵
بجست از چپ لشکر و دست راست
بدان تا بداند که پیران کجاست ۷۱۶
چو او را ندیدند گشتند باز
دلیران سوی رستم سرفراز ۷۱۷
تبه گشته اسپان جنگی ز کار
همه رنجه و خستهٔ کارزار ۷۱۸
برفتند با کام دل سوی کوه
تهمتن بپیش اندرون با گروه ۷۱۹
همه ترگ و جوشن بخون و بخاک
شده غرق و بر گستوان چاک چاک ۷۲۰
تن از جنگ خسته دل از رزم شاد
جهان را چنینست ساز و نهاد ۷۲۱
پر از خون بر و تیغ و پای و رکیب
ز کشته نه پیدا فراز از نشیب ۷۲۲
چنین تا بشستن نپرداختند
یک از دیگری باز نشناختند ۷۲۳
سر و تن بشستند و دل شسته بود
که دشمن ببند گران بسته بود ۷۲۴
چنین گفت رستم بایرانیان
که اکنون بباید گشادن میان ۷۲۵
بپیش جهاندار پیروزگر
نه گوپال باید نه بند کمر ۷۲۶
همه سر بخاک سیه بر نهید
کزین پس همه تاج بر سر نهید ۷۲۷
کزین نامدارن یکی نیست کم
که اکنون شدستی دل ما دژم ۷۲۸
چنین گفت رستم بگودرز و گیو
بدان نامداران و گردان نیو ۷۲۹
چو آگاهی آمد بشاه جهان
بمن باز گفت این سخن در نهان ۷۳۰
که طوس سپهبد بکوه آمدست
ز پیران و هومان ستوه آمدست ۷۳۱
از ایران برفتیم با رای و هوش
برآمد ز پیکار مغزم بجوش ۷۳۲
ز بهرام گودرز وز ریونیز
دلم تیر تر گشت برسان شیز ۷۳۳
از ایران همی تاختم تیزچنگ
زمانی بجایی نکردم درنگ ۷۳۴
چو چشمم برآمد بخاقان چین
بران نامداران و مردان کین ۷۳۵
بویژه بکاموس و آن فر و برز
بران یال و آن شاخ و آن دست و گرز ۷۳۶
که بودند هر یک چو کوهی بلند
بزیر اندرون ژنده پیلی نژند ۷۳۷
بدل گفتم آمد زمانم بسر
که تا من ببستم بمردی کمر ۷۳۸
ازین بیش مردان و زین بیش ساز
ندیدم بجایی بسال دراز ۷۳۹
رسیدم بدیوان مازندران
شب تیره و گرزهای گران ۷۴۰
ز مردی نپیچید هرگز دلم
نگفتم که از آرزو بگسلم ۷۴۱
جز آن دم که دیدم ز کاموس جنگ
دلم گشت یکباره زین کینه تنگ ۷۴۲
کنون گر همه پیش یزدان پاک
بغلتیم با درد یک یک بخاک ۷۴۳
سزاوار باشد که او داد زور
بلند اختر و بخش کیوان و هور ۷۴۴
مبادا که این کار گیرد نشیب
مبادا که آید بما بر نهیب ۷۴۵
نگه کن که کارآگهان ناگهان
برند آگهی نزد شاه جهان ۷۴۶
بیاراید آن نامور بارگاه
بسر بر نهد خسروانی کلاه ۷۴۷
ببخشد فراوان بدرویش چیز
که بر جان او آفرین باد نیز ۷۴۸
کنون جامهٔ رزم بیرون کنید
بسایش آرایش افزون کنید ۷۴۹
غم و کام دل بیگمان بگذرد
زمانه دم ما همی بشمرد ۷۵۰
همان به که ما جام می بشمریم
بدین چرخ نامهربان ننگریم ۷۵۱
سپاس از جهاندار پیروزگر
کزویست مردی و بخت و هنر ۷۵۲
کنون می گساریم تا نیمشب
بیاد بزرگان گشاییم لب ۷۵۳
سزد گر دل اندر سرای سپنج
نداریم چندین بدرد و برنج ۷۵۴
بزرگان برو خواندند آفرین
که بیتو مبادا کلاه و نگین ۷۵۵
کسی را که چون پیلتن کهترست
ز گرودن گردان سرش برترست ۷۵۶
پسندیده باد این نژاد و گهر
هم آن بوم کو چون تو آرد ببر ۷۵۷
تو دانی که با ما چه کردی بمهر
که از جان تو شاد بادا سپهر ۷۵۸
همه مرده بودیم و برگشته روز
بتو زنده گشتیم و گیتیفروز ۷۵۹
بفرمود تا پیل با تخت عاج
بیارند با طوق زرین و تاج ۷۶۰
می خسروانی بیاورد و جام
نخستین ز شاه جهان برد نام ۷۶۱
بزد کرنای از بر ژنده پیل
همی رفت آوازشان بر دو میل ۷۶۲
چو خرم شد از می رخ پهلوان
برفتند شادان و روشنروان ۷۶۳
چو پیراهن شب بدرید ماه
نهاد از بر چرخ پیروزهگاه ۷۶۴
طلایه پراگند بر گرد دشت
چو زنگی درنگی شب اندر گذشت ۷۶۵
پدید آمد آن خنجر تابناک
بکردار یاقوت شد روی خاک ۷۶۶
تبیره برآمد ز پردهسرای
برفتند گردان لشکر ز جای ۷۶۷
چنین گفت رستم بگردنکشان
که جایی نیامد ز پیران نشان ۷۶۸
بباید شدن سوی آن رزمگاه
بهر سو فرستاد باید سپاه ۷۶۹
شد از پیش او بیژن شیر مرد
بجایی کجا بود دشت نبرد ۷۷۰
جهان دید پر کشته و خواسته
بهر سو نشستی بیاراسته ۷۷۱
پراگنده کشور پر از خسته دید
بخاک اندر افگنده پا بسته دید ۷۷۲
ندیدند زنده کسی را بجای
زمین بود و خرگاه و پردهسرای ۷۷۳
بنزدیک رستم رسید آگهی
که شد روی کشور ز ترکان تهی ۷۷۴
ز ناباکی و خواب ایرانیان
برآشفت رستم چو شیر ژیان ۷۷۵
زبان را بدشنام بگشاد و گفت
که کس را خرد نیست با مغز جفت ۷۷۶
بدین گونه دشمن میان دو کوه
سپه چون گریزد ز ما همگروه ۷۷۷
طلایه نگفتم که بیرون کنید
در و راغ چون دشت و هامون کنید ۷۷۸
شما سر بسایش و خوابگاه
سپردید و دشمن بسیچید راه ۷۷۹
تنآسان غم و رنجبار آورد
چو رنج آوری گنج بار آورد ۷۸۰
چو گویی که روزی تن آسان شوند
ز تیمار ایران هراسان شوند ۷۸۱
ازین پس تو پیران و کلباد را
چو هومان و رویین و پولاد را ۷۸۲
نگه کن بدین دشت با لشکری
تو در کشوری رستم از کشوری ۷۸۳
اگر تاو دارید جنگ آورید
مرا زین سپس کی بچنگ آورید ۷۸۴
که پیروز برگشتم از کارزار
تبه شد نکو گشته فرجام کار ۷۸۵
برآشفت با طوس و شد چون پلنگ
که این جای خوابست گر دشت جنگ ۷۸۶
طلایه نگه کن که از خیل کیست
سرآهنگ آن دوده را نام چیست ۷۸۷
چو مرد طلایه بیابی بچوب
هم اندر زمان دست و پایش بکوب ۷۸۸
ازو چیز بستان و پایش ببند
نگه کن یکی پشت پیلی بلند ۷۸۹
بدین سان فرستش بنزدیک شاه
مگر پخته گردد بدان بارگاه ۷۹۰
ز یاقوت وز گوهر و تخت عاج
ز دینار وز افسر و گنج و تاج ۷۹۱
نگر تا که دارد ز ایران سپاه
همه یکسره خواسته پیش خواه ۷۹۲
ازین هدیهٔ شاه باید نخست
پس آنگه مرا و ترا بهر جست ۷۹۳
بدان دشت بسیار شاهان بدند
همه نامداران گیهان بدند ۷۹۴
ز چین و ز سقلاب وز هند و وهر
همه گنج داران گیرنده شهر ۷۹۵
سپهبد بیامد همه گرد کرد
برفتند گردان بدشت نبرد ۷۹۶
کمرهای زرین و بیجاده تاج
ز دیبای رومی و از تخت عاج ۷۹۷
ز تیر و کمان و ز بر گستوان
ز گوپال وز خنجر هندوان ۷۹۸
یکی کوه بد در میان دو کوه
نظاره شده گردش اندر گروه ۷۹۹
کمانکش سواری گشادهبری
بتن زورمندی و کنداوری ۸۰۰
خدنگی بینداختی چارپر
ازین سو بدان سو نکردی گذر ۸۰۱
چو رستم نگه کرد خیره بماند
جهان آفرین را فراوان بخواند ۸۰۲
چنین گفت کین روز ناپایدار
گهی بزم سازد گهی کارزار ۸۰۳
همی گردد این خواسته زان برین
بنفرین بود گه گهی بفرین ۸۰۴
زمانه نماند برام خویش
چنینست تا بود آیین و کیش ۸۰۵
یکی گنج ازین سان همی پرورد
یکی دیگر آید کزو برخورد ۸۰۶
بران بود کاموس و خاقان چین
که آتش برآرد ز ایران زمین ۸۰۷
بدین ژنده پیلان و این خواسته
بدین لشکر و گنج آراسته ۸۰۸
به گنج و بانبوه بودند شاد
زمانی ز یزدان نکردند یاد ۸۰۹
که چرخ سپهر و زمان آفرید
بسی آشکار و نهان آفرید ۸۱۰
ز یزدان شناس و بیزدان سپاس
بدو بگرود مرد نیکیشناس ۸۱۱
کزو بودمان زور و فر و هنر
ازو دردمندی و هم زو گهر ۸۱۲
سپه بود و هم گنج آباد بود
سگالش همه کار بیداد بود ۸۱۳
کنون از بزرگان هر کشوری
گزیده ز هر کشوری مهتری ۸۱۴
بدین ژنده پیلان فرستم بشاه
همان تخت زرین و زرین کلاه ۸۱۵
همان خواسته بر هیونان مست
فرستم سزاوار چیزی که هست ۸۱۶
وز ایدر شوم تازیان چون پلنگ
درنگی نه والا بود مرد سنگ ۸۱۷
کسی کو گنهکار و خونی بود
بکشور بمانی زبونی بود ۸۱۸
زمین را بخنجر بشویم ز کین
بدان را نمانم همی بر زمین ۸۱۹
بدو گفت گودرز کای نیک رای
تو تا جای ماند بمانی بجای ۸۲۰
بکام دل شاد بادی و راد
بدین رزم دادی چو بایست داد ۸۲۱
تهمتن فرستادهای را بجست
که با شاه گستاخ باشد نخست ۸۲۲
فریبرز کاوس را برگزید
که با شاه نزدیکی او را سزید ۸۲۳
چنین گفت کای نیک پی نامدار
هم از تخم شاهی و هم شهریار ۸۲۴
هنرمند و با دانش و بانژاد
تو شادان و کاوس شاه از تو شاد ۸۲۵
یکی رنج برگیر و ز ایدر برو
ببر نامهٔ من بر شاه نو ۸۲۶
ابا خویشتن بستگان را ببر
هیونان و این خواسته سربسر ۸۲۷
همان افسر و یاره و گرز و تاج
همان ژنده پیلان و هم تخت عاج ۸۲۸
فریبرز گفت ای هژبر ژیان
منم راه را تنگ بسته میان ۸۲۹
دبیر جهاندیده را پیش خواند
سخن هرچ بایست با او براند ۸۳۰
بفرمود تا نامهٔ خسروی
ز عنبر نوشتند بر پهلوی ۸۳۱
سرنامه کرد آفرین خدای
کجا هست و باشد همیشه بجای ۸۳۲
برازندهٔ ماه و کیوان و هور
نگارندهٔ فر و دیهیم و زور ۸۳۳
سپهر و زمان و زمین آفرید
روان و خرد داد و دین آفرید ۸۳۴
وزو آفرین باد بر شهریار
زمانه مبادا ازو یادگار ۸۳۵
رسیدم بفرمان میان دو کوه
سپاه دو کشور شده همگروه ۸۳۶
همانا که شمشیرزن صد هزار
ز دشمن فزون بود در کارزار ۸۳۷
کشانی و شگنی و چینی و هند
سپاهی ز چین تا بدریای سند ۸۳۸
ز کشمیر تا دامن رود شهد
سراپرده و پیل دیدیم و مهد ۸۳۹
نترسیدم از دولت شهریار
کزین رزمگاه اندر آید نهار ۸۴۰
چهل روز با هم همی جنگ بود
تو گفتی بریشان جهان تنگ بود ۸۴۱
همه شهریاران کشور بدند
نه بر باد «و» با بخت لاغر بدند ۸۴۲
میان دو کوه از بر راغ و دشت
ز خون و ز کشته نشاید گذشت ۸۴۳
همانا که فرسنگ باشد چهل
پراگنده از خون زمین بود گل ۸۴۴
سرانجام ازین دولت دیریاز
سخن گویم این نامه گردد دراز ۸۴۵
همه شهریاران که دارند بند
ز پیلان گرفتم بخم کمند ۸۴۶
سوی جنگ دارم کنون رای و روی
مگر پیش گرز من آید گروی ۸۴۷
زبانها پر از آفرین تو باد
سر چرخ گردان زمین تو باد ۸۴۸
چو نامه بمهر اندر آمد بداد
بمهتر فریبرز خسرو نژاد ۸۴۹
ابا شاه و پیل و هیونی هزار
ازان رزمگه برنهادند بار ۸۵۰
فریبرز کاوس شادان برفت
بنزدیک خسرو بسیچید و تفت ۸۵۱
همی رفت با او گو پیلتن
بزرگان و گردان آن انجمن ۸۵۲
به پدرود کردن گرفتش کنار
ببارید آب از غم شهریار ۸۵۳
وزان جایگه سوی لشکر کشید
چو جعد دو زلف شب آمد پدید ۸۵۴
نشستند با آرامش و رود و می
یکی دست رود و دگر دست نی ۸۵۵
برفتند هر کس برام خویش
گرفته ببر هر کسی کام خویش ۸۵۶
چو خورشید با رنگ دیبای زرد
ستم کرد بر تودهٔ لاژورد ۸۵۷
همانگه ز دهلیز پردهسرای
برآمد خروشیدن کرنای ۸۵۸
تهمتن میان تاختن را ببست
بران بارهٔ تیزتگ برنشست ۸۵۹
بفرمود تا توشه برداشتند
همی راه دشوار بگذاشتند ۸۶۰
بیابان گرفتند و راه دراز
بیامد چنان لشکری رزمساز ۸۶۱
چنین گفت با طوس و گودرز و گیو
که ای نامداران و گردان نیو ۸۶۲
من این بار چنگ اندر آرم بچنگ
بداندیشگان را شود کار تنگ ۸۶۳
که دانست کین چارهگر مرد سند
سپاه آرد از چین و سقلاب و هند ۸۶۴
من او را چنان مست و بیهش کنم
تنش خاک گور سیاوش کنم ۸۶۵
که از هند و سقلاب و توران و چین
نخوانند ازین پس برو آفرین ۸۶۶
بزد کوس وز دشت برخاست گرد
هوا پر ز گرد و زمین پر ز مرد ۸۶۷
ازان نامداران پرخاشجوی
بابر اندر آمد یکی گفت و گوی ۸۶۸
دو منزل برفتند زان جایگاه
که از کشته بد روی گیتی سیاه ۸۶۹
یکی بیشه دیدند و آمد فرود
سیه شد ز لشکر همه دشت و رود ۸۷۰
همی بود با رامش و می بدست
یکی شاد و خرم یکی خفته مست ۸۷۱
فرستاده آمد ز هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری ۸۷۲
بسی هدیه و ساز و چندی نثار
ببردند نزدیک آن نامدار ۸۷۳
چو بگذشت ازین داستان روز چند
ز گردش بیاسود چرخ بلند ۸۷۴
کس آمد بر شاه ایران سپاه
که آمد فریبرز کاوس شاه ۸۷۵
پذیره شدش شاه کنداوران
ابا بوق و کوس و سپاهی گران ۸۷۶
فریبرز نزدیک خسرو رسید
زمین را ببوسید کو را بدید ۸۷۷
نگه کرد خسرو بران بستگان
هیونان و پیلان و آن خستگان ۸۷۸
عنان را بپیچید و آمد براه
ز سر برگرفت آن کیانی کلاه ۸۷۹
فرود آمد و پیش یزدان بخاک
بغلتید و گفت ای جهاندار پاک ۸۸۰
ستمکارهای کرد بر من ستم
مرا بیپدر کرد با درد و غم ۸۸۱
تو از درد و سختی رهانیدیم
همی تاج را پرورانیدیم ۸۸۲
زمین و زمان پیش من بنده شد
جهانی ز گنج من آگنده شد ۸۸۳
سپاس از تو دارم نه از انجمن
یکی جان رستم تو مستان ز من ۸۸۴
بزد اسپ و زان جایگه بازگشت
بران پیل وان بستگان برگذشت ۸۸۵
بسی آفرین کرد بر پهلوان
که او باد شادان و روشنروان ۸۸۶
بایوان شد و نامه پاسخ نوشت
بباغ بزرگی درختی بکشت ۸۸۷
نخست آفرین کرد بر کردگار
کزو بود روشن دل و بختیار ۸۸۸
خداوند ناهید و گردان سپهر
کزویست پرخاش و آرام و مهر ۸۸۹
سپهری برین گونه بر پای کرد
شب و روز را گیتی آرای کرد ۸۹۰
یکی را چنین تیرهبخت آفرید
یکی را سزاوار تخت آفرید ۸۹۱
غم و شادمانی ز یزدان شناس
کزویست هر گونه بر ما سپاس ۸۹۲
رسید آنچ دادی بدین بارگاه
اسیران و پیلان و تخت و کلاه ۸۹۳
هیونان بسیار و افگندنی
ز پوشیدنی هم ز گستردنی ۸۹۴
همه آلت ناز و سورست و بزم
بپیش تو زین سان که آید برزم ۸۹۵
مگر آنکسی کش سرآید بپیش
بدین گونه سیر آید از جان خویش ۸۹۶
وزان رنج بردن ز توران سپاه
شب و روز بودن به آوردگاه ۸۹۷
ز کارت خبر بد مرا روز و شب
گشاده نکردم به بیگانه لب ۸۹۸
شب و روز بر پیش یزدان پاک
نوان بودم و دل شده چاک چاک ۸۹۹
کسی را که رستم بود پهلوان
سزد گر بماند همیشه جوان ۹۰۰
پرستنده چون تو ندارد سپهر
ز تو بخت هرگز مبراد مهر ۹۰۱
نویسنده پردخته شد ز آفرین
نهاد از بر نامه خسرو نگین ۹۰۲
بفرمود تا خلعت آراستند
ستام و کمرها بپیراستند ۹۰۳
صد از جعد مویان زرین کمر
صد اسپ گرانمایه با زین زر ۹۰۴
صد اشتر همه بار دیبای چین
صد اشتر ز افگندنی هم چنین ۹۰۵
ز یاقوت رخشان دو انگشتری
ز خوشاب و در افسری بر سری ۹۰۶
ز پوشیدن شاه دستی بزر
همان یاره و طوق و زرین کمر ۹۰۷
سران را همه هدیهها ساختند
یکی گنج زین سان بپرداختند ۹۰۸
فریبرز با تاج و گرز و درفش
یکی تخت زرین و زرینه کفش ۹۰۹
فرستاد و فرمود تا بازگشت
از ایران بسوی سپهبد گذشت ۹۱۰
چنین گفت کز جنگ افراسیاب
نه آرام باید نه خورد و نه خواب ۹۱۱
مگر کان سر شهریار گزند
بخم کمند تو آید ببند ۹۱۲
فریبرز برگشت زان بارگاه
بکام دل شاه ایران سپاه ۹۱۳
پس آگاهی آمد بافراسیاب
که آتش برآمد ز دریای آب ۹۱۴
ز کاموس و منشور و خاقان چین
شکستی نو آمد بتوران زمین ۹۱۵
از ایران یکی لشکر آمد بجنگ
که شد چرخ گردنده را راه تنگ ۹۱۶
چهل روز یکسان همی جنگ بود
شب و روز گیتی بیک رنگ بود ۹۱۷
ز گرد سواران نبود آفتاب
چو بیدار بخت اندر آمد بخواب ۹۱۸
سرانجام زان لشکر بیشمار
سواری نماند از در کارزار ۹۱۹
بزرگان و آن نامور مهتران
ببستند یکسر ببند گران ۹۲۰
بخواری فگندند بر پشت پیل
سپه بود گرد آمده بر دو میل ۹۲۱
ز کشته چنان بد که در رزمگاه
کسی را نبد جای رفتن براه ۹۲۲
وزین روی پیران براه ختن
بشد با یکی نامدار انجمن ۹۲۳
کشانی و شگنی و وهری نماند
که منشور شمشیر رستم نخواند ۹۲۴
وزین روی تنگ اندر آمد سپاه
بپیش اندرون رستم کینهخواه ۹۲۵
گر آیند زی ما برزم آن گروه
شود کوه هامون و هامون چو کوه ۹۲۶
چو افراسیاب این سخنها شنود
دلش گشت پر درد و سر پر ز دود ۹۲۷
همه موبدان و ردان را بخواند
ز کار گذشته فراوان براند ۹۲۸
کز ایران یکی لشکری جنگجوی
بدان نامداران نهادست روی ۹۲۹
شکسته شدست آن سپاه گران
چنان ساز و آن لشکر بیکران ۹۳۰
ز اندوه کاموس و خاقان چین
ببستند گفتی مرا بر زمین ۹۳۱
سپاهی چنان بسته و خسته شد
دو بهره ز گردنکشان بسته شد ۹۳۲
بایران کشیدند بر پشت پیل
زمین پر ز خون بود تا چند میل ۹۳۳
چه سازیم و این را چه درمان کنیم
نشاید که این بر دل آسان کنیم ۹۳۴
گر ایدونک رستم بود پیش رو
نماند برین بوم و بر خار و خو ۹۳۵
که من دستبرد ورا دیدهام
ز کار آگهان نیز بشنیدهام ۹۳۶
که او با بزرگان ایران زمین
چه کردست از نیکوی روز کین ۹۳۷
چه کردست با شاه مازندران
ز گرزش چه آمد بران مهتران ۹۳۸
گرانمایگان پاسخ آراستند
همه یکسر از جای برخاستند ۹۳۹
که گر نامداران سقلاب و چین
بایران همی رزم جستند و کین ۹۴۰
نه از لشکر ما کسی کم شدست
نه این کشور از خون دمادم شدست ۹۴۱
ز رستم چرا بیم داری همی
چنین کام دشمن بخاری همی ۹۴۲
ز مادر همه مرگ را زادهایم
میان تا ببستیم نگشادهایم ۹۴۳
اگر خاک ما را بپی بسپرند
ازین کردهٔ خویش کیفر برند ۹۴۴
بکین گر ببندیم زین پس میان
نماند کسی زنده ز ایرانیان ۹۴۵
ز پرمایگان شاه پاسخ شنید
ز لشکر زبانآوری برگزید ۹۴۶
دلیران و گردنکشان را بخواند
ز خواب و ز آرام و خوردن بماند ۹۴۷
در گنج بگشاد و دینار داد
روان را بخون دل آهار داد ۹۴۸
چنان شد ز گردان جنگی زمین
که گفتی سپهر اندر آمد بکین ۹۴۹
چو این بند بد را سر آمد کلید
فریبرز نزدیک رستم رسید ۹۵۰
بدل شاد با خلعت شهریار
بدو اندرون تاج گوهر نگار ۹۵۱
ازان شادمان شد گو پیلتن
بزرگان لشکر شدند انجمن ۹۵۲
گرفتند بر پهلوان آفرین
که آباد بادا برستم زمین ۹۵۳
بدو جان شاه جهان شاد باد
بر و بوم ایرانش آباد باد ۹۵۴
همه مر ترا چاکر و بندهایم
بفرمان و رایت سرافگندهایم ۹۵۵
وزان جایگه شاد لشکر براند
بیامد بسغد و دو هفته بماند ۹۵۶
بنخچیر گور و بمی دست برد
ازین گونه یک چند خورد و شمرد ۹۵۷
وزان جایگه لشکر اندر کشید
بیک منزلی بر یکی شهر دید ۹۵۸
کجا نام آن شهر بیداد بود
دژی بود وز مردم آباد بود ۹۵۹
همه خوردنیشان ز مردم بدی
پری چهرهای هر زمان گم بدی ۹۶۰
بخوان چنان شهریار پلید
نبودی جز از کودک نارسید ۹۶۱
پرستندگانی که نیکو بدی
به دیدار و بالا بیآهو بدی ۹۶۲
از آن ساختندی بخوان بر خورش
بدین گونه بد شاه را پرورش ۹۶۳
تهمتن بفرمود تا سه هزار
زرهدار بر گستوان ور سوار ۹۶۴
بدان دژ فرستاد با گستهم
دو گرد خردمند با اوبهم ۹۶۵
مرین مرد را نام کافور بود
که او را بران شهر منشور بود ۹۶۶
بپوشید کافور خفتان جنگ
همه شهر با او بسان پلنگ ۹۶۷
کمندافگن و زورمندان بدند
بزرم اندرون پیل دندان بدند ۹۶۸
چو گستهم گیتی بران گونه دید
جهان در کف دیو وارونه دید ۹۶۹
بفرمود تا تیر باران کنند
بریشان کمین سواران کنند ۹۷۰
چنین گفت کافور با سرکشان
که سندان نگیرد ز پیکان نشان ۹۷۱
همه تیغ و گرز و کمند آورید
سر سرکشان را ببند آورید ۹۷۲
زمانی بران سان برآویختند
که آتش ز دریا برانگیختند ۹۷۳
فراوان ز ایرانیان کشته شد
بسر بر سپهر بلا گشته شد ۹۷۴
ببیژن چنین گفت گستهم زود
که لختی عنانت بباید بسود ۹۷۵
برستم بگویی که چندین مایست
بجنبان عنان با سواری دویست ۹۷۶
بشد بیژن گیو برسان باد
سخن بر تهمتن همه کرد یاد ۹۷۷
گران کرد رستم زمانی رکیب
ندانست لشکر فراز از نشیب ۹۷۸
بدانسان بیامد بدان رزمگاه
که باد اندر آید ز کوه سیاه ۹۷۹
فراوان ز ایرانیان کشته دید
بسی سرکش از جنگ برگشته دید ۹۸۰
بکافور گفت ای سگ بدگهر
کنون رزم و رنج تو آمد بسر ۹۸۱
یکی حمله آورد کافور سخت
بران بارور خسروانی درخت ۹۸۲
بینداخت تیغی بکردار تیر
که آید مگر بر یل شیرگیر ۹۸۳
بپیش اندر آورد رستم سپر
فرو ماند کافور پرخاشخر ۹۸۴
کمندی بینداخت بر سوی طوس
بسی کرد رستم برو بر فسوس ۹۸۵
عمودی بزد بر سرش پور زال
که بر هم شکستش سر و ترگ و یال ۹۸۶
چنین تا در دژ یکی حمله برد
بزرگان نبودند پیدا ز خرد ۹۸۷
در دژ ببستند وز باره تیز
برآمد خروشیدن رستخیز ۹۸۸
بگفتند کای مرد بازور و هوش
برین گونه با ما بکینه مکوش ۹۸۹
پدر نام تو چون بزادی چه کرد
کمندافگنی گر سپهر نبرد ۹۹۰
دریغست رنج اندرین شارستان
که داننده خواند ورا کارستان ۹۹۱
چو تور فریدون ز ایران براند
ز هر گونه دانندگان را بخواند ۹۹۲
یکی باره افگند زین گونه پی
ز سنگ و ز خشت و ز چوب و ز نی ۹۹۳
برآودر ازینسان بافسون و رنج
بپالود رنج و تهی کرد گنج ۹۹۴
بسی رنج بردند مردان مرد
کزین بارهٔ دژ برآرند گرد ۹۹۵
نبدکس بدین شارستان پادشا
بدین رنج بردن نیارد بها ۹۹۶
سلیحست و ایدر بسی خوردنی
بزیر اندرون راه آوردنی ۹۹۷
اگر سالیان رنج و رزم آوری
نباشد بدستت جز از داوری ۹۹۸
نیاید برین باره بر منجنیق
از افسون سلم و دم جاثلیق ۹۹۹
چو بشنید رستم پر اندیشه شد
دلش از غم و درد چون بیشه شد ۱۰۰۰
یکی رزم کرد آن نه بر آرزوی
سپاه اندر آورد بر چار سوی ۱۰۰۱
بیک روی گودرز و یک روی طوس
پس پشت او پیل با بوق و کوس ۱۰۰۲
بیک روی بر لشکر زابلی
زرهدار با خنجر کابلی ۱۰۰۳
چو آن دید دستم کمان برگرفت
همه دژ بدو ماند اندر شگفت ۱۰۰۴
هر آنکس که از باره سر بر زدی
زمانه سرش را بهم در زدی ۱۰۰۵
ابا مغز پیکان همی راز گفت
ببدسازگاری همی گشت جفت ۱۰۰۶
بن باره زان پس بکندن گرفت
ز دیوار مردم فگندن گرفت ۱۰۰۷
ستونها نهادند زیر اندرش
بیالود نفط سیاه از برش ۱۰۰۸
چو نیمی ز دیوار دژکنده شد
بچوب اندر آتش پراگنده شد ۱۰۰۹
فرود آمد آن بارهٔ تور گرد
ز هر سو سپاه اندر آمد بگرد ۱۰۱۰
بفرمود رستم که جنگ آورید
کمانها و تیر خدنگ آورید ۱۰۱۱
گوان از پی گنج و فرزند خویش
همان از پی بوم و پیوند خویش ۱۰۱۲
همه سر بدادند یکسر بباد
گرامیتر آنکو ز مادر نزاد ۱۰۱۳
دلیران پیاده شدند آن زمان
سپرهای چینی و تیر و کمان ۱۰۱۴
برفتند با نیزهداران بهم
بپیش اندرون بیژن و گستهم ۱۰۱۵
دم آتش تیز و باران تیر
هزیمت بود زان سپس ناگزیر ۱۰۱۶
چو از بارهٔ دژ بیرون شدند
گریزان گریزان بهامون شدند ۱۰۱۷
در دژ ببست آن زمان جنگجوی
بتاراج و کشتن نهادند روی ۱۰۱۸
چه مایه بکشتند و چندی اسیر
ببردند زان شهر برنا و پیر ۱۰۱۹
بسی سیم و زر و گرانمایه چیز
ستور و غلام و پرستار نیز ۱۰۲۰
تهمتن بیامد سر و تن بشست
بپیش جهانداور آمد نخست ۱۰۲۱
ز پیروز گشتن نیایش گرفت
جهان آفرین را ستایش گرفت ۱۰۲۲
بایرانیان گفت با کردگار
بیامد نهانی هم از آشکار ۱۰۲۳
بپیروزی اندر نیایش کنید
جهان آفرین را ستایش کنید ۱۰۲۴
بزرگان بپیش جهانآفرین
نیایش گرفتند سر بر زمین ۱۰۲۵
چو از پاک یزدان بپرداختند
بران نامدار آفرین ساختند ۱۰۲۶
که هر کس که چون تو نباشد بجنگ
نشستن به آید بنام و بننگ ۱۰۲۷
تن پیل داری و چنگال شیر
زمانی نباشی ز پیگار سیر ۱۰۲۸
تهمتن چنین گفت کین زور و فر
یکی خلعتی باشد از دادگر ۱۰۲۹
شما سربسر بهره دارید زین
نه جای گلهست از جهان آفرین ۱۰۳۰
بفرمود تا گیو با ده هزار
سپردار و بر گستوان ور سوار ۱۰۳۱
شود تازیان تا بمرز ختن
نماند که ترکان شوند انجمن ۱۰۳۲
چو بنمود شب جعد زلف سیاه
از اندیشه خمیده شد پشت ماه ۱۰۳۳
بشد گیو با آن سواران جنگ
سه روز اندر آن تاختن شد درنگ ۱۰۳۴
بدانگه که خورشید بنمود تاج
برآمد نشست از بر تخت عاج ۱۰۳۵
ز توران بیامد سرافراز گیو
گرفته بسی نامداران نیو ۱۰۳۶
بسی خوب چهر بتان طراز
گرانمایه اسپان و هرگونه ساز ۱۰۳۷
فرستاد یک نیمه نزدیک شاه
ببخشید دیگر همه بر سپاه ۱۰۳۸
وزان پس چو گودرز و چون طوس و گیو
چو گستهم و شیدوش و فرهاد نیو ۱۰۳۹
ابا بیژن گیو برخاستند
یکی آفرین نو آراستند ۱۰۴۰
چنین گفت گودرز کای سرفراز
جهان را بمهر تو آمد نیاز ۱۰۴۱
نشاید که بیآفرین تو لب
گشاییم زین پس بروز و بشب ۱۰۴۲
کسی کو بپیمود روی زمین
جهان دید و آرام و پرخاش و کین ۱۰۴۳
بیک جای زین بیش لشکر ندید
نه از موبد سالخورده شنید ۱۰۴۴
ز شاهان و پیلان وز تخت عاج
ز مردان و اسپان و از گنج و تاج ۱۰۴۵
ستاره بدان دشت نظاره بود
که این لشکر از جنگ بیچاره بود ۱۰۴۶
بگشتیم گرد دژ ایدر بسی
ندیدیم جز کینه درمان کسی ۱۰۴۷
که خوشان بدیم از دم اژدها
کمان تو آورد ما را رها ۱۰۴۸
توی پشت ایران و تاج سران
سزاوار و ما پیش تو کهتران ۱۰۴۹
مکافات این کار یزدان کند
که چهر تو همواره خندان کند ۱۰۵۰
بپاداش تو نیستمان دسترس
زبانها پر از آفرینست و بس ۱۰۵۱
بزرگیت هر روز بافزون ترست
هنرمند رخش تو صد لشکرست ۱۰۵۲
تهمتن بریشان گرفت آفرین
که آباد بادا بگردان زمین ۱۰۵۳
مرا پشت ز آزادگانست راست
دل روشنم بر زبانم گواست ۱۰۵۴
ازان پس چنین گفت کایدر سه روز
بباشیم شادان و گیتی فروز ۱۰۵۵
چهارم سوی جنگ افراسیاب
برانیم و آتش برآریم ز آب ۱۰۵۶
همه نامداران بگفتار اوی
ببزم و بخوردند نهادند روی ۱۰۵۷
پس آگاهی آمد بافراسیاب
که بوم و بر از دشمنان شد خراب ۱۰۵۸
دلش زان سخن پر ز تیمار شد
همه پرنیان بر تنش خار شد ۱۰۵۹
بدل گفت پیگار او کار کیست
سپاهست بسیار و سالار کیست ۱۰۶۰
گر آنست رستم که من دیدهام
بسی از نبردش بپیچیدهام ۱۰۶۱
بپیچید وزان پس به آواز گفت
که با او که داریم در جنگ جفت ۱۰۶۲
یکی کودکی بود برسان نی
که من لشکر آورده بودم بری ۱۰۶۳
بیامد تن من ز زین برگرفت
فرو ماند زان لشکر اندر شگفت ۱۰۶۴
چنین گفت لشکر بافراسیاب
که چندین سر از جنگ رستم متاب ۱۰۶۵
تو آنی که از خاک آوردگاه
همی جوش خون اندر آری بماه ۱۰۶۶
سلیحست بسیار و مردان جنگ
دل از کار رستم چه داری بتنگ ۱۰۶۷
ز جنگ سواری تو غمگین مشو
نگه کن بدین نامداران نو ۱۰۶۸
چنان دان که او یکسر از آهنست
اگر چه دلیرست هم یک تنست ۱۰۶۹
سخنهای کوتاه زو شد دراز
تو با لشکری چارهٔ او را بساز ۱۰۷۰
سرش را ز زین اندرآور بخاک
ازان پس خود از شاه ایران چه باک ۱۰۷۱
نه کیخسرو آباد ماند نه گنج
نداریم این زرم کردن برنج ۱۰۷۲
نگه کن بدین لشکر نامدار
جوانان و شایستهٔ کارزار ۱۰۷۳
ز بهر بر و بوم و پیوند خویش
زن و کودک خرد و فرزند خویش ۱۰۷۴
همه سربسر تن بکشتن دهیم
به آید که گیتی بدشمن دهیم ۱۰۷۵
چو بشنید افراسیاب این سخن
فراموش کرد آن نبرد کهن ۱۰۷۶
بفرمود تا لشکر آراستند
بکین نو از جای برخاستند ۱۰۷۷
ز بوم نیاکان وز شهر خویش
یکی تازه اندیشه بنهاد پیش ۱۰۷۸
چنین داد پاسخ که من ساز جنگ
بپیش آورم چون شود کار تنگ ۱۰۷۹
نمانم که کیخسرو از تخت خویش
شود شاد و پدرام از بخت خویش ۱۰۸۰
سر زابلی را بروز نبرد
بچنگ دراز اندر آرم بگرد ۱۰۸۱
برو سرکشان آفرین خواندند
سرافراز را سوی کین خواندند ۱۰۸۲
که جاوید و شادان و پیروز باش
بکام دلت گیتی افروز باش ۱۰۸۳
سپهبد بسی جنگها دیده بود
ز هر کار بهری پسندیده بود ۱۰۸۴
یکی شیر دل بود فرغار نام
قفس دیده و جسته چندی ز دام ۱۰۸۵
ز بیگانگان جای پردخته کرد
بفرغار گفت ای گرانمایه مرد ۱۰۸۶
هم اکنون برو سوی ایران سپاه
نگه کن بدین رستم رزمخواه ۱۰۸۷
سواران نگه کن که چنداند و چون
که دارد برین بوم و بر رهنمون ۱۰۸۸
وزان نامداران پرخاشجوی
ببینی که چنداند و بر چند روی ۱۰۸۹
ز گردان پهلومنش چند مرد
که آورد سازند روز نبرد ۱۰۹۰
چو فرغار برگشت و آمد براه
بکارآگهی شد بایران سپاه ۱۰۹۱
غمی شد دل مرد پرخاشجوی
ببیگانگان ایچ ننمود روی ۱۰۹۲
فرستاد و فرزند را پیش خواند
بسی راز بایسته با او براند ۱۰۹۳
بشیده چنین گفت کای پر خرد
سپاه تو تیمار تو کی خورد ۱۰۹۴
چنین دان که این لشکر بیشمار
که آمد برین مرز چندین هزار ۱۰۹۵
سپهدارشان رستم شیر دل
که از خاک سازد بشمشیر گل ۱۰۹۶
گو پیلتن رستم زابلیست
ببین تا مر او را هم آورد کیست ۱۰۹۷
چو کاموس و منشور و خاقان چین
گهار و چو گرگوی با آفرین ۱۰۹۸
دگر کندر و شنگل آن شاه هند
سپاهی ز کشمیر تا پیش سند ۱۰۹۹
بنیروی این رستم شیر گیر
بکشتند و بردند چندی اسیر ۱۱۰۰
چهل روز بالشکر آویز بود
گهی رزم و گه بزم و پرهیز بود ۱۱۰۱
سرانجام رستم بخم کمند
ز پیل اندر آورد و بنهاد بند ۱۱۰۲
سواران و گردان هر کشوری
ز هر سو که بود از بزرگان سری ۱۱۰۳
بدین کشور آمد کنون زین نشان
همان تاجداران گردنکشان ۱۱۰۴
من ایدر نمانم بسی گنج و تخت
که گردان شدست اندرین کار سخت ۱۱۰۵
کنون هرچ گنجست و تاج و کمر
همان طوق زرین و زرین سپر ۱۱۰۶
فرستم همه سوی الماس رود
نه هنگام جامست و بزم و سرود ۱۱۰۷
هراسانم از رستم تیز چنگ
تن آسان که باشد بکام نهنگ ۱۱۰۸
بمردم نماند بروز نبرد
نپیچد ز بیم و ننالد ز درد ۱۱۰۹
ز نیزه نترسد نه از تیغ تیز
برآرد ز دشمن همی رستخیز ۱۱۱۰
تو گفتی که از روی وز آهنست
نه مردم نژادست کهرمنست ۱۱۱۱
سلیحست چندان برو روز کین
که سیر آمد از بار پشت زمین ۱۱۱۲
زره دارد و جوشن و خود و گبر
بغرد بکردار غرنده ابر ۱۱۱۳
نه برتابد آهنگ او ژنده پیل
نه کشتی سلیحش بدریای نیل ۱۱۱۴
یکی کوه زیرش بکردار باد
تو گویی که از باد دارد نژاد ۱۱۱۵
تگ آهوان دارد و هول شیر
بناورد با شیر گردد دلیر ۱۱۱۶
سخن گوید ار زو کنی خواستار
بدریا چو کشتی بود روز کار ۱۱۱۷
مرا با دلاور بسی بود جنگ
یکی جوشنستش ز چرم پلنگ ۱۱۱۸
سلیحم نیامد برو کارگر
بسی آزمودم بگرز و تبر ۱۱۱۹
کنون آزمون را یکی کارزار
بسازیم تا چون بود روزگار ۱۱۲۰
گر ایدونک یزدان بود یارمند
بگردد ببایست چرخ بلند ۱۱۲۱
نه آن شهر ماند نه آن شهریار
سرآید مگر بر من این کارزار ۱۱۲۲
اگر دست رستم بود روز جنگ
نسازم من ایدر فراوان درنگ ۱۱۲۳
شوم تا بدان روی دریای چین
بدو مانم این مرز توران زمین ۱۱۲۴
بدو شیده گفت ای خردمند شاه
انوشه بدی تا بود تاج و گاه ۱۱۲۵
ترا فر و برزست و مردانگی
نژاد و دل و بخت و فرزانگی ۱۱۲۶
نباید ترا پند آموزگار
نگه کن بدین گردش روزگار ۱۱۲۷
چو پیران و هومان و فرشیدورد
چو کلباد و نستیهن شیر مرد ۱۱۲۸
شکسته سلیح و گسسته دلند
ز بیم وز غم هر زمان بگسلند ۱۱۲۹
تو بر باد این جنگ کشتی مران
چو دانی که آمد سپاهی گران ۱۱۳۰
ز شاهان گیتی گزیده توی
جهانجوی و هم کار دیده توی ۱۱۳۱
بجان و سر شاه توران سپاه
بخورشید و ماه و بتخت و کلاه ۱۱۳۲
که از کار کاموس و خاقان چین
دلم گشت پر خون و سر پر ز کین ۱۱۳۳
شب تیره بگشاد چشم دژم
ز غم پشت ماه اندر آمد بخم ۱۱۳۴
جهان گشت برسان مشک سیاه
چو فرغار برگشت ز ایران سپاه ۱۱۳۵
بیامد بنزدیک افراسیاب
شب تیره هنگام آرام و خواب ۱۱۳۶
چنین گفت کز بارگاه بلند
برفتم سوی رستم دیوبند ۱۱۳۷
سراپردهٔ سبز دیدم بزرگ
سپاهی بکردار درنده گرگ ۱۱۳۸
یکی اژدهافش درفشی بپای
نه آرام دارد تو گفتی نه جای ۱۱۳۹
فروهشته بر کوههٔ زین لگام
بفتراک بر حلقهٔ خم خام ۱۱۴۰
بخیمه درون ژنده پیلی ژیان
میان تنگ بسته به ببر بیان ۱۱۴۱
یکی بور ابرش به پیشش بپای
تو گفتی همی اندر آید ز جای ۱۱۴۲
سپهدار چون طوس و گودرز و گیو
فریبرز و شیدوش و گرگین نیو ۱۱۴۳
طلایه گرازست با گستهم
که با بیژن گیو باشد بهم ۱۱۴۴
غمی شد ز گفتار فرغار شاه
کس آمد بر پهلوان سپاه ۱۱۴۵
بیامد سپهدار پیران چو گرد
بزرگان و مردان روز نبرد ۱۱۴۶
ز گفتار فرغار چندی بگفت
که تا کیست با او به پیکار جفت ۱۱۴۷
بدو گفت پیران که ما را ز جنگ
چه چارست جز جستن نام و ننگ ۱۱۴۸
چو پاسخ چنین یافت افراسیاب
گرفت اندران کینه جستن شتاب ۱۱۴۹
بپیران بفرمود تا با سپاه
بیاید بر رستم کینهخواه ۱۱۵۰
ز پیش سپهبد به بیرون کشید
همی رزم را سوی هامون کشید ۱۱۵۱
خروش آمد از دشت و آوای کوس
جهان شد ز گرد سپاه آبنوس ۱۱۵۲
سپه بود چندانک گفتی جهان
همی گردد از گرد اسپان نهان ۱۱۵۳
تبیره زنان نعره برداشتند
همی پیل بر پیل بگذاشتند ۱۱۵۴
از ایوان بدشت آمد افراسیاب
همی کرد بر جنگ جستن شتاب ۱۱۵۵
بپیران بگفت آنچ بایست گفت
که راز بزرگان بباید نهفت ۱۱۵۶
یکی نامه نزدیک پولادوند
بیارای وز رای بگشای بند ۱۱۵۷
بگویش که ما را چه آمد بسر
ازین نامور گرد پرخاشخر ۱۱۵۸
اگر یارمندست چرخ بلند
بیاید بدین دشت پولادوند ۱۱۵۹
بسی لشکر از مرز سقلاب و چین
نگونسار و حیران شدند اندرین ۱۱۶۰
سپاهست برسان کوه روان
سپهدارشان رستم پهلوان ۱۱۶۱
سپهکش چو رستم سپهدار طوس
بابر اندر اورده آوای کوس ۱۱۶۲
چو رستم بدست تو گردد تباه
نیابد سپهر اندرین مرز راه ۱۱۶۳
همه مرز را رنج زویست و بس
تو باش اندرین کار فریادرس ۱۱۶۴
گر او را بدست تو آید زمان
شود رام روی زمین بیگمان ۱۱۶۵
من از پادشاهی آباد خویش
نه برگیرم از رنج یک رنج بیش ۱۱۶۶
دگر نیمه دیهیم و گنج آن تست
که امروز پیگار و رنج آن تست ۱۱۶۷
نهادند بر نامه بر مهر شاه
چو برزد سر از برج خرچنگ ماه ۱۱۶۸
کمر بست شیده ز پیش پدر
فرستاده او بود و تیمار بر ۱۱۶۹
بکردار آتش ز بیم گزند
بیامد بنزدیک پولادوند ۱۱۷۰
برو آفرین کرد و نامه بداد
همه کار رستم برو کرد یاد ۱۱۷۱
که رستم بیامد ز ایران بجنگ
ابا او سپاهی بسان پلنگ ۱۱۷۲
ببند اندر آورد کاموس را
چو خاقان و منشور و فرطوس را ۱۱۷۳
اسیران بسیار و پیلان رمه
فرستاد یکسر بایران همه ۱۱۷۴
کنارنگ و جنگ آورانرا بخواند
ز هر گونهای داستانها براند ۱۱۷۵
بدیشان بگفت انچ در نامه بود
جهانگیر برنا و خودکامه بود ۱۱۷۶
بفرمود تا کوس بیرون برند
سراپردهٔ او به هامون برند ۱۱۷۷
سپاه انجمن شد بکردار دیو
برآمد ز گردان لشکر غریو ۱۱۷۸
درفش از پس و پیش پولادوند
سپردار با ترکش و با کمند ۱۱۷۹
فرود آمد از کوه و بگذاشت آب
بیامد بنزدیک افراسیاب ۱۱۸۰
پذیره شدندش یکایک سپاه
تبیره برآمد ز درگاه شاه ۱۱۸۱
ببر در گرفتش جهاندیده مرد
ز کار گذشته بسی یاد کرد ۱۱۸۲
بگفت آنک تیمار ترکان ز کیست
سرانجام درمان این کار چیست ۱۱۸۳
خرامان بایوان خسرو شدند
برای و باندیشهٔ نو شدند ۱۱۸۴
سخن راند هر گونه افراسیاب
ز کار درنگ و ز بهر شتاب ۱۱۸۵
ز خون سیاوش که بر دست اوی
چه آمد ز پرخاش وز گفت و گوی ۱۱۸۶
ز خاقان و منشور و کاموس گرد
گذشته سخنها همه برشمرد ۱۱۸۷
بگفت آنک این رنجم از یک تنست
که او را پلنگینه پیراهنست ۱۱۸۸
نیامد سلیحم بدو کارگر
بران ببر و آن خود و چینی سپر ۱۱۸۹
بیابان سپردی و راه دراز
کنون چارهٔ کار او را بساز ۱۱۹۰
پر اندیشه شد جان پولادوند
که آن بند را چون شود کاربند ۱۱۹۱
چنین داد پاسخ بافراسیاب
که در جنگ چندین نباید شتاب ۱۱۹۲
گر آنست رستم که مازندران
تبه کرد و بستد بگرز گران ۱۱۹۳
بدرید پهلوی دیو سپید
جگرگاه پولاد غندی و بید ۱۱۹۴
مرا نیست پایاب با جنگ اوی
نیارم ببد کردن آهنگ اوی ۱۱۹۵
تن و جان من پیش رای تو باد
همیشه خرد رهنمای تو باد ۱۱۹۶
من او را بر اندیشه دارم بجنگ
بگردش بگردم بسان پلنگ ۱۱۹۷
تو لشکر برآغال بر لشکرش
بانبوه تا خیره گردد سرش ۱۱۹۸
مگر چاره سازم و گر نی بدست
بر و یال او را نشاید شکست ۱۱۹۹
ازو شاد شد جان افراسیاب
می روشن آورد و چنگ و رباب ۱۲۰۰
بدانگه که شد مست پولادوند
چنین گفت با او ببانگ بلند ۱۲۰۱
که من بر فریدون و ضحاک و جم
خور و خواب و آرام کردم دژم ۱۲۰۲
برهمن بترسد ز آواز من
وزین لشکر گردنافراز من ۱۲۰۳
من این زابلی را بشمشیر تیز
برآوردگه بر کنم ریز ریز ۱۲۰۴
چو بنمود خورشید تابان درفش
معصفر شد آن پرنیان بنفش ۱۲۰۵
تبیره برآمد ز درگاه شاه
بابر اندر آمد خروش سپاه ۱۲۰۶
بپیش سپه بود پولادوند
بتن زورمند و ببازو کمند ۱۲۰۷
چو صف برکشیدند هر دو سپاه
هوا شد بنفش و زمین شد سیاه ۱۲۰۸
تهمتن بپوشید ببر بیان
نشست از بر ژنده پیل ژیان ۱۲۰۹
برآشفت و بر میمنه حمله برد
ز ترکان بیفگند بسیار گرد ۱۲۱۰
ازان پس غمی گشت پولادوند
ز فتراک بگشاد پیچان کمند ۱۲۱۱
برآویخت با طوس چون پیل مست
کمندی ببازوی گرزی بدست ۱۲۱۲
کمربند بگرفت و او را ز زین
برآورد و آسان بزد بر زمین ۱۲۱۳
به پیگار او گیو چون بنگرید
سر طوس نوذر نگونسار دید ۱۲۱۴
برانگیخت از جای شبدیز را
تن و جان بیاراست آویز را ۱۲۱۵
برآویخت با دیو چون شیر نر
زرهدار با گرزهٔ گاوسر ۱۲۱۶
کمندی بینداخت پولادوند
سر گیو گرد اندر آمد دببند ۱۲۱۷
نگه کرد رهام و بیژن ز راه
بدان زور و بالا و آن دستگاه ۱۲۱۸
برفتند تا دست پولادوند
ببندند هر دو بخم کمند ۱۲۱۹
بزد دست پولاد بسیار هوش
برانگیخت اسپ و برآمد خروش ۱۲۲۰
دو گرد از دلیران پر مایه را
سرافراز و گرد و گرانمایه را ۱۲۲۱
بخاک اندر افگند و بسپرد خوار
نظاره بران دشت چندان سوار ۱۲۲۲
بیامد بر اختر کاویان
بخنجر بدو نیم کردش میان ۱۲۲۳
خروشی برآمد ز ایران سپاه
نماند ایچ گرد اندر آوردگاه ۱۲۲۴
فریبرز و گودرز و گردنکشان
گرفتند از آن دیو جنگی نشان ۱۲۲۵
بگفتند با رستم کینهخواه
که پولادوند اندرین رزمگاه ۱۲۲۶
بزین بر یکی نامداری نماند
ز گردان لشکر سواری نماند ۱۲۲۷
که نفگند بر خاک پولادوند
بگرز و بخنجر بتیر و کمند ۱۲۲۸
همه رزمگه سربسر ماتمست
بدین کار فریادرس رستمست ۱۲۲۹
ازان پس خروشیدن ناله خاست
ز قلب و چپ لشکر و دست راست ۱۲۳۰
چو کم شد ز گودرز هر دو پسر
بنالید با داور دادگر ۱۲۳۱
که چندین نبیره پسر داشتم
همی سر ز خورشید بگذاشتم ۱۲۳۲
برزم اندرون پیش من کشته شد
چنین اختر و روز من گشته شد ۱۲۳۳
جوانان و من زنده با پیر سر
مرا شرم باد از کلاه و کمر ۱۲۳۴
کمر برگشاد و کله برگرفت
خروشیدن و ناله اندر گرفت ۱۲۳۵
چو بشنید رستم دژم گشت سخت
بلرزید برسان برگ درخت ۱۲۳۶
بیامد بنزدیک پولادوند
ورا دید برسان کوه بلند ۱۲۳۷
سپه را همه بیشتر خسته دید
وزان روی پرخاش پیوسته دید ۱۲۳۸
بدل گفت کین روز ما تیره گشت
سرنامداران ما خیره گشت ۱۲۳۹
همانا که برگشت پرگار ما
غنوده شد آن بخت بیدار ما ۱۲۴۰
بیفشارد ران رخش را تیز کرد
برآشفت و آهنگ آویز کرد ۱۲۴۱
بدو گفت کای دیو ناسازگار
ببینی کنون گردش روزگار ۱۲۴۲
چو آواز رستم بگردان رسید
تهمتن یلان را پیاده بدید ۱۲۴۳
دژم گشته زو چار گرد دلیر
چو گوران و دشمن بکردار شیر ۱۲۴۴
چنین گفت با کردگار جهان
که ای برتر از آشکار و نهان ۱۲۴۵
مرا چشم اگر تیره گشتی بجنگ
بهستی ز دیدار این روز تنگ ۱۲۴۶
کزین سان برآمد ز ایران غریو
ز پیران و هومان وز نره دیو ۱۲۴۷
پیاده شده گیو و رهام و طوس
چو بیژن که بر شیر کردی فسوس ۱۲۴۸
تبه گشته اسپ بزرگان بتیر
بدین سان برآویخته خیره خیر ۱۲۴۹
بدو گفت پولادوند ای دلیر
جهاندیده و نامبردار و شیر ۱۲۵۰
که بگریزد از پیش تو ژنده پیل
ببینی کنون موج دریای نیل ۱۲۵۱
نگه کن کنون آتش جنگ من
کمند و دل و زور و آهنگ من ۱۲۵۲
کزین پس نیابی ز شاهت نشان
نه از نامداران و گردنکشان ۱۲۵۳
نبینی زمین زین سپس جز بخواب
سپارم سپاهت بافراسیاب ۱۲۵۴
چنین گفت رستم بپولادوند
که تا چند ازین بیم و نیرنگ و بند ۱۲۵۵
ز جنگ آوران تیز گویا مباد
چو باشد دهد بیگمان سر بباد ۱۲۵۶
چو بشنید پولادوند این سخن
بیاد آمدش گفتههای کهن ۱۲۵۷
که هر کو ببیداد جوید نبرد
جگر خسته باز آید و روی زرد ۱۲۵۸
گر از دشمنت بد رسد گر ز دوست
بد و نیک را داد دادن نکوست ۱۲۵۹
همان رستمست این که مازندران
شب تیره بستد بگرز گران ۱۲۶۰
بدو گفت کای مرد رزم آزمای
چه باشیم برخیره چندین بپای ۱۲۶۱
بگشتند وز دشت برخاست گرد
دو پیل ژیان و دو شیر نبرد ۱۲۶۲
برانگیخت آن باره پولادوند
بینداخت پس تاب داده کمند ۱۲۶۳
بدزدید یال آن نبرده سوار
چو زین گونه پیوسته شد کارزار ۱۲۶۴
بزد تیغ و بند کمندش برید
بجای آمد آن بند بد را کلید ۱۲۶۵
بپیچید زان پس سوی دست راست
بدانست کان روز روز بلاست ۱۲۶۶
عمودی بزد بر سرش پیلتن
که بشنید آواز او انجمن ۱۲۶۷
چنان تیره شد چشم پولادوند
که دستش عنان را نبد کار بند ۱۲۶۸
تهمتن بران بد که مغز سرش
ببیند پر از رنگ تیره برش ۱۲۶۹
چو پولادوند از بر زین بماند
تهمتن جهان آفرین را بخواند ۱۲۷۰
که ای برتر از گردش روزگار
جهاندار و بینا و پروردگار ۱۲۷۱
گرین گردش جنگ من داد نیست
روانم بدان گیتی آباد نیست ۱۲۷۲
روا دارم از دست پولادوند
روان مرا برگشاید ز بند ۱۲۷۳
ور افراسیابست بیدادگر
تو مستان ز من دست و زور و هنر ۱۲۷۴
که گر من شوم کشته بر دست اوی
بایران نماند یکی جنگجوی ۱۲۷۵
نه مرد کشاورز و نه پیشهور
نه خاک و نه کشور نه بوم و نه بر ۱۲۷۶
بکشتی گرفتن نهادند روی
دو گرد سرافراز و دو جنگجوی ۱۲۷۷
بپیمان که از هر دو روی سپاه
بیاری نیاید کسی کینهخواه ۱۲۷۸
میان سپه نیم فرسنگ بود
ستاره نظاره بران جنگ بود ۱۲۷۹
چو پولادوند و تهمتن بهم
برآویختند آن دو شیر دژم ۱۲۸۰
همی دست سودند یک با دگر
گرفته دو جنگی دوال کمر ۱۲۸۱
چو شیده بر و یال رستم بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید ۱۲۸۲
پدر را چنین گفت کین زورمند
که خوانی ورا رستم دیوبند ۱۲۸۳
بدین برز بالا و این دست برد
بخاک اندر آرد سر دیو گرد ۱۲۸۴
نبینی ز گردان ما جز گریز
مکن خیره با چرخ گردان ستیز ۱۲۸۵
چنین گفت با شیده افراسیاب
که شد مغز من زین سخن پرشتاب ۱۲۸۶
برو تا ببینی که پولادوند
بکشتی همی چون کند دست بند ۱۲۸۷
چنین گفت شیده که پیمان شاه
نه این بود با او بپیش سپاه ۱۲۸۸
چو پیمان شکن باشی و تیره مغز
نیایید ز دست تو پیگار نغز ۱۲۸۹
تو این آب روشن مگردان سیاه
که عیب آورد بر تو بر عیبخواه ۱۲۹۰
بدشنام بگشاد خسرو زبان
برآشفت و شد با پسر بدگمان ۱۲۹۱
بدو گفت اگر دیو پولادوند
ازین مرد بدخواه یابد گزند ۱۲۹۲
نماند بدین رزمگه زنده کس
ترا از هنرها زیانست و بس ۱۲۹۳
عنان برگرایید و آمد چو شیر
به آوردگاه دو مرد دلیر ۱۲۹۴
نگه کرد پیکار دو پیل مست
درآورده بر یکدگر هر دو دست ۱۲۹۵
بپولاد گفت ای سرافراز شیر
بکشتی گر آری مر او را بزیر ۱۲۹۶
بخنجر جگرگاه او را بکاف
هنر باید از کار کردن نه لاف ۱۲۹۷
نگه کرد گیو اندر افراسیاب
بدان خیره گفتار و چندان شتاب ۱۲۹۸
برانگیخت اسپ و برآمد دمان
چو بشکست پیمان همی بدگمان ۱۲۹۹
برستم چنین گفت کای جنگجوی
چه فرمان دهی کهتران را بگوی ۱۳۰۰
نگه کن به پیمان افراسیاب
چو جای بلا دید و جای شتاب ۱۳۰۱
بیمد همی دل بیافروزدش
بکشتی درون خنجر آموزدش ۱۳۰۲
بدو گفت رستم که جنگی منم
بکشتی گرفتن درنگی منم ۱۳۰۳
شما را چرا بیم آید همی
چرا دل به دو نیم آید همی ۱۳۰۴
اگر نیستتان جنگ را زور و دست
دل من بخیره نباید شکست ۱۳۰۵
گر ایدونک این جادوی بیخرد
ز پیمان یزدان همی بگذرد ۱۳۰۶
شما را ز پیمان شکستن چه باک
گر او ریخت بر تارک خویش خاک ۱۳۰۷
من آکنون سر دیو پولادوند
بخاک اندر آرم ز چرخ بلند ۱۳۰۸
وزان پس بیازید چون شیر چنگ
گرفت آن بر و یال جنگی نهنگ ۱۳۰۹
بگردن برآورد و زد بر زمین
همی خواند بر کردگار افرین ۱۳۱۰
خروشی بر آمد ز ایران سپاه
تبیره زنان برگرفتند راه ۱۳۱۱
بابر اندر آمد دم کرنای
خروشیدن نای و صنج و درای ۱۳۱۲
که پولادوندست بیجان شده
بران خاک چون مار پیچان شده ۱۳۱۳
گمان برد رستم که پولادوند
ندارد بتن در درست ایچ بند ۱۳۱۴
برخش دلیر اندر آورد پای
بماند آن تن اژدها را بجای ۱۳۱۵
چو پیش صف آمد یل شیرگیر
نگه کرد پولاد برسان تیر ۱۳۱۶
گریزان بشد پیش افراسیاب
دلش پر ز خون و رخش پر ز آب ۱۳۱۷
بخفت از بر خاک تیره دراز
زمانی بشد هوش زان رزمساز ۱۳۱۸
تهمتن چو پولاد را زنده دید
همه دشت لشکر پراگنده دید ۱۳۱۹
دلش تنگتر گشت و لشکر براند
جهاندیده گودرز را پیش خواند ۱۳۲۰
بفرمود تا تیرباران کنند
هوا را چو ابر بهاران کنند ۱۳۲۱
ز یک دست بیژن ز یک دست گیو
جهانجوی رهام و گرگین نیو ۱۳۲۲
تو گفتی که آتش برافروختند
جهان را بخنجر همی سوختند ۱۳۲۳
بلشکر چنین گفت پولادوند
که بیتخت و بیگنج و نام بلند ۱۳۲۴
چرا سر همی داد باید بباد
چرا کرد باید همی رزم یاد ۱۳۲۵
سپه را بپیش اندر افگند و رفت
ز رستم همی بند جانش بکفت ۱۳۲۶
چنین گفت پیران بافراسیاب
که شد روی گیتی چو دریای آب ۱۳۲۷
نگفتم که با رستم شوم دست
نشاید درین کشور ایمن نشست ۱۳۲۸
ز خون جوانی که بد ناگریز
بخستی دل ما بپیکار تیز ۱۳۲۹
چه باشی که با تو کس اندر نماند
بشد دیو پولاد و لشکر براند ۱۳۳۰
همانا ز ایرانیان صد هزار
فزونست بر گستوان ور سوار ۱۳۳۱
بپیش اندرون رستم شیر گیر
زمین پر ز خون و هوا پر ز تیر ۱۳۳۲
ز دریا و دشت و ز هامون و کوه
سپاه اندر آمد همه همگروه ۱۳۳۳
چو مردم نماند آزمودیم دیو
چنین جنگ و پیکار و چندین غریو ۱۳۳۴
سپه را چنین صف کشیده بمان
تو با ویژگان سوی دریا بران ۱۳۳۵
سپهبد چنان کرد کو راه دید
همی دست ازان رزم کوتاه دید ۱۳۳۶
چو رستم بیامد مرا پای نیست
جز از رفتن از پیش او رای نیست ۱۳۳۷
بباید شدن تا بدان روی چین
گر ایدونک گنجد کسی در زمین ۱۳۳۸
درفشش بماندند و او خود برفت
سوی چین و ماچین خرامید تفت ۱۳۳۹
سپاه اندر آمد بپیش سپاه
زمین گشت برسان ابر سیاه ۱۳۴۰
تهمتن به آواز گفت آن زمان
که نیزه مدارید و تیر و کمان ۱۳۴۱
بکوشید و شمشیر و گرز آورید
هنرها ز بالای برز آورید ۱۳۴۲
پلنگ آن زمان پیچد از کین خویش
که نخچیر بیند ببالین خویش ۱۳۴۳
سپه سربسر نعره برداشتند
همه نیزه بر کوه بگذاشتند ۱۳۴۴
چنان شد در و دشت آوردگاه
که از کشته جایی ندیدند راه ۱۳۴۵
برفتند یک بهره زنهار خواه
گریزان برفتند بهری براه ۱۳۴۶
شد از بیشبانی رمه تال و مال
همه دشت تن بود بیدست و یال ۱۳۴۷
چنین گفت رستم که کشتن بسست
که زهر زمان بهر دیگر کسست ۱۳۴۸
زمانی همی بار زهر آورد
زمانی ز تریاک بهر آورد ۱۳۴۹
همه جامهٔ رزم بیرون کنید
همه خوبکاری بافزون کنید ۱۳۵۰
چه بندی دل اندر سرای سپنج
که دانا نداند یکی را ز پنج ۱۳۵۱
زمانی چو آهرمن آید بجنگ
زمانی عروسی پر از بوی و رنگ ۱۳۵۲
بیآزاری و جام میبرگزین
که گوید که نفرین به از آفرین ۱۳۵۳
بخور آنچ داری و انده مخور
که گیتی سپنج است و ما بر گذر ۱۳۵۴
میازار کس را ز بهر درم
مکن تا توانی بکس بر ستم ۱۳۵۵
بجست اندران دشت چیزی که بود
ز زرین وز گوهر نابسود ۱۳۵۶
سراسر فرستاد نزدیک شاه
غلامان و اسپان و تیغ و کلاه ۱۳۵۷
وزان بهرهٔ خویشتن برگرفت
همه افسر و مشک و عنبر گرفت ۱۳۵۸
ببخشید دیگر همه بر سپاه
ز چیزی که بود اندران رزمگاه ۱۳۵۹
نشان خواست از شاه توران سپاه
ز هر سو بجستند بی راه و راه ۱۳۶۰
نشانی نیامد ز افراسیاب
نه بر کوه و دریا نه بر خشک و آب ۱۳۶۱
شتر یافت چندان و چندان گله
که از بارگی شد سپه بیگله ۱۳۶۲
ز توران سپه برنهادند رخت
سلیح گرانمایه و تاج و تخت ۱۳۶۳
خروش آمد و نالهٔ گاودم
جرس برکشیدند و رویینه خم ۱۳۶۴
سوی شهر ایران نهادند روی
سپاهی بران گونه با رنگ و بوی ۱۳۶۵
چو آگاهی آمد ز رستم بشاه
خروش آمد از شهر وز بارگاه ۱۳۶۶
از ایران تبیره برآمد بابر
که آمد خداوند گوپال و ببر ۱۳۶۷
یکی شادمانی بد اندر جهان
خنیده میان کهان و مهان ۱۳۶۸
دل شاه شد چون بهشت برین
همی خواند بر کردگار آفرین ۱۳۶۹
بفرمود تا پیل بردند پیش
بجنبید کیخسرو از جای خویش ۱۳۷۰
جهانی بهآیین شد آراسته
می و رود و رامشگر و خواسته ۱۳۷۱
تبیره برآمد ز هر جای و نای
چو شاه جهان اندر آمد ز جای ۱۳۷۲
همه روی پیل از کران تا کران
پر از مشک بود و می و زعفران ۱۳۷۳
ز افسر سر پیلبان پرنگار
ز گوش اندر آویخته گوشوار ۱۳۷۴
بسی زعفران و درم ریختند
ز بر مشک و عنبر همی بیختند ۱۳۷۵
همه شهر آوای رامشگران
نشسته ز هر سو کران تا کران ۱۳۷۶
چنان بد جهان را ز شادی و داد
که گیتی روان را دوامست و شاد ۱۳۷۷
تهمتن چو تاج سرافراز دید
جهانی سراسر پرآواز دید ۱۳۷۸
فرود آمد و برد پیشش نماز
بپرسید خسرو ز راه دراز ۱۳۷۹
گرفتش بغوش در شاه تنگ
چنین تا برآمد زمانی درنگ ۱۳۸۰
همی آفرین خواند شاه جهان
بران نامور موبد و پهلوان ۱۳۸۱
بفرمود تا پیلتن برنشست
گرفته همه راه دستش بدست ۱۳۸۲
همی گفت چندین چرا ماندی
که بر ما همی آتش افشاندی ۱۳۸۳
چو طوس و فریبرز و گودرز و گیو
چو رهام و گرگین و گردان نیو ۱۳۸۴
ز ره سوی ایوان شاه آمدند
بدان نامور بارگاه آمدند ۱۳۸۵
نشست از بر تخت زر شهریار
بنزدیک او رستم نامدار ۱۳۸۶
فریبرز و گودرز و رهام و گیو
نشستند با نامداران نیو ۱۳۸۷
سخن گفت کیخسرو از رزمگاه
ازان رنج و پیگار توران سپاه ۱۳۸۸
بدو گفت گودرز کای شهریار
سخنها درازست زین کارزار ۱۳۸۹
می و جام و آرام باید نخست
پس آنگاه ازین کار پرسی درست ۱۳۹۰
نهادند خوان و بخندید شاه
که ناهار بودی همانا به راه ۱۳۹۱
بخوان بر می آورد و رامشگران
بپرسش گرفت از کران تا کران ۱۳۹۲
ز افراسیاب وز پولادوند
ز کشتی و از تابداده کمند ۱۳۹۳
بدو گفت گودرز کای شهریار
ز مادر نزاید چو رستم سوار ۱۳۹۴
اگر دیو پیش آید ار اژدها
ز چنگ درازش نیابد رها ۱۳۹۵
هزار افرین باد بر شهریار
بویژه برین شیردل نامدار ۱۳۹۶
بگفت آنچ کرد او بپولادوند
ز کشتی و نیرنگ وز رنگ و بند ۱۳۹۷
ز افگندن دیو وز کشتنش
همان جنگ و پیگار و کین جستنش ۱۳۹۸
چو افتاد بر خاک زو رفت هوش
برآمد ز گردان دیوان خروش ۱۳۹۹
چو آمد بهوش آن سرافراز دیو
برآمد بناگاه زو یک غریو ۱۴۰۰
همانگه درآمد باسپ و برفت
همی بند جانش ز رستم بکفت ۱۴۰۱
چنان شاد شد زان سخن تاجور
که گفتی ز ایوان برآورد سر ۱۴۰۲
چنین داد پاسخ که ای پهلوان
توی پیر و بیدار و روشنروان ۱۴۰۳
کسی کش خرد باشد آموزگار
نگه داردش گردش روزگار ۱۴۰۴
ازین پهلوان چشم بد دور باد
همه زندگانیش در سور باد ۱۴۰۵
همی بود یک هفته با می بدست
ازو شادمان تاج و تخت و نشست ۱۴۰۶
سخنهای رستم بنای و برود
بگفتند بر پهلوانی سرود ۱۴۰۷
تهمتن بیک ماه نزدیک شاه
همی بود با جام در پیشگاه ۱۴۰۸
ازان پس چنین گفت با شهریار
که ای پرهنر نامور تاجدار ۱۴۰۹
جهاندار با دانش و نیکخوست
ولیکن مرا چهر زال آرزوست ۱۴۱۰
در گنج بگشاد شاه جهان
ز پرمایه چیزی که بودش نهان ۱۴۱۱
ز یاقوت وز تاج و انگشتری
ز دینار وز جامهٔ ششتری ۱۴۱۲
پرستار با افسر و گوشوار
همان جعد مویان سیمین عذار ۱۴۱۳
طبقهای زرین پر از مشک و عود
دو نعلین زرین و زرین عمود ۱۴۱۴
برو بافته گوهر شاهوار
چنانچون بود در خور شهریار ۱۴۱۵
بنزد تهمتن فرستاد شاه
دو منزل همی رفت با او براه ۱۴۱۶
چو خسرو غمی شد ز راه دراز
فرود آمد و برد رستم نماز ۱۴۱۷
ورا کرد پدرود و ز ایران برفت
سوی زابلستان خرامید تفت ۱۴۱۸
سراسر جهان گشت بر شاه راست
همی گشت گیتی بران سان که خواست ۱۴۱۹
سر آوردم این رزم کاموس نیز
درازست و کم نیست زو یک پشیز ۱۴۲۰
گر از داستان یک سخن کم بدی
روان مرا جای ماتم بدی ۱۴۲۱
دلم شادمان شد ز پولادوند
که بفزود بر بند پولاد بند ۱۴۲۲
بجز نام یزدان مگردان زبان ۱
که اویست بر نیک و بد رهنمای
وزویست گردون گردان بجای ۲
همی بگذرد بر تو ایام تو
سرایی جزین باشد آرام تو ۳
چو باشی بدین گفته همداستان
که دهقان همی گوید از باستان ۴
ازان پس خبر شد بخاقان چین
که شد کشته کاموس بر دشت کین ۵
کشانی و شگنی و گردان بلخ
ز کاموسشان تیره شد روز و تلخ ۶
همه یک بدیگر نهادند روی
که این پرهنر مرد پرخاشجوی ۷
چه مردست و این مرد را نام چیست
همورد او در جهان مرد کیست ۸
چنین گفت هومان به پیران شیر
که امروز شد جانم از رزم سیر ۹
دلیران ما چون فرازند چنگ
که شد کشته کاموس جنگی بجنگ ۱۰
بگیتی چنو نامداری نبود
وزو پیلتن تر سواری نبود ۱۱
چو کاموس گو را بخم کمند
به آوردگه بر توان کرد بند ۱۲
سزد گر سر پیل را روز کین
بگیرد برآرد زند بر زمین ۱۳
سپه سربسر پیش خاقان شدند
ز کاموس با درد و گریان شدند ۱۴
که آغاز و فرجام این رزمگاه
شنیدی و دیدی بنزد سپاه ۱۵
کنون چارهٔ کار ما بازجوی
بتنها تن خویش و کس را مگوی ۱۶
بلشکر نگه کن ز کارآگهان
کسی کو سخن باز جوید نهان ۱۷
ببیند که این شیر دل مرد کیست
وزین لشکر او را هم آورد کیست ۱۸
از آن پس همه تن بکشتن دهیم
به آوردگه بر سر و تن نهیم ۱۹
بپیران چنین گفت خاقان چین
که خود درد ازینست و تیمار ازین ۲۰
که تا کیست زان لشکر پرگزند
کجا پیل گیرد بخم کمند ۲۱
ابا آنک از مرگ خود چاره نیست
ره خواهش و پرسش و یاره نیست ۲۲
ز مادر همه مرگ را زادهایم
بناکام گردن بدو دادهایم ۲۳
کس از گردش آسمان نگذرد
وگر بر زمین پیل را بشکرد ۲۴
شما دل مدارید ازو مستمند
کجا کشته شد زیر خم کمند ۲۵
مرا نرا که کاموس ازو شد هلاک
ببند کمند اندر آرم بخاک ۲۶
همه شهر ایران کنم رود آب
بکام دل خسرو افراسیاب ۲۷
ز لشکر بسی نامور گرد کرد
ز خنجرگزاران و مردان مرد ۲۸
چنین گفت کین مرد جنگی بتیر
سوار کمندافگن و گردگیر ۲۹
نگه کرد باید که جایش کجاست
بگرد چپ لشکر و دست راست ۳۰
هم از شهر پرسد هم از نام او
ازانپس بسازیم فرجام او ۳۱
سواری سرافراز و خسروپرست
بیامد ببر زد برین کار دست ۳۲
که چنگش بدش نام و جوینده بود
دلیر و به هر کار پوینده بود ۳۳
بخاقان چنین گفت کای سرفراز
جهان را بمهر تو بادا نیاز ۳۴
گر او شیر جنگیست بیجان کنم
بدانگه که سر سوی ایران کنم ۳۵
بتنها تن خویش جنگآورم
همه نام او زیر ننگ آورم ۳۶
ازو کین کاموس جویم نخست
پس از مرگ نامش بیارم درست ۳۷
برو آفرین کرد خاقان چین
بپیشش ببوسید چنگش زمین ۳۸
بدو گفت ار این کینه بازآوری
سوی من سر بینیاز آوری ۳۹
ببخشمت چندان گهرها ز گنج
کزان پس نباید کشیدنت رنج ۴۰
ازان دشت چنگش برانگیخت اسپ
همی رفت برسان آذرگشسپ ۴۱
چو نزدیک ایرانیان شد بجنگ
ز ترکش برآورد تیر خدنگ ۴۲
چنین گفت کین جای جنگ منست
سر نامداران بچنگ منست ۴۳
کجا رفت آن مرد کاموس گیر
که گاهی کمند افگند گاه تیر ۴۴
کنون گر بیاید به آوردگاه
نمانم که ماند بنزد سپاه ۴۵
بجنبید با گرز رستم ز جای
همانگه برخش اندر آورد پای ۴۶
منم گفت شیراوژن و گردگیر
که گاهی کمند افگنم گاه تیر ۴۷
هم اکنون ترا همچو کاموس گرد
بدیده همی خاک باید سپرد ۴۸
بدو گفت چنگش که نام تو چیست
نژادت کدامست و کام تو چیست ۴۹
بدان تا بدانم که روز نبرد
کرا ریختم خون چو برخاست گرد ۵۰
بدو گفت رستم که ای شوربخت
که هرگز مبادا گل آن درخت ۵۱
کجا چون تو در باغ بار آورد
چو تو میوه اندر شمار آورد ۵۲
سر نیزه و نام من مرگ تست
سرت را بباید ز تن دست شست ۵۳
بیامد همانگاه چنگش چو باد
دو زاغ کمان را بزه بر نهاد ۵۴
کمان جفا پیشه چون ابر بود
هم آورد با جوشن و گبر بود ۵۵
سپر بر سرآورد رستم چو دید
که تیرش زره را بخواهد برید ۵۶
بدو گفت باش ای سوار دلیر
که اکنون سرت گردد از رزم سیر ۵۷
نگه کرد چنگش بران پیلتن
ببالای سرو سهی بر چمن ۵۸
بد آن اسپ در زیر یک لخت کوه
نیامد همی از کشیدن ستوه ۵۹
بدل گفت چنگش که اکنون گریز
به از با تن خویش کردن ستیز ۶۰
برانگیخت آن بارکش را ز جای
سوی لشکر خویشتن کرد رای ۶۱
بکردار آتش دلاور سوار
برانگیخت رخش از پس نامدار ۶۲
همانگاه رستم رسید اندروی
همه دشت زیشان پر از گفت و گوی ۶۳
دم اسپ ناپاک چنگش گرفت
دو لشکر بدو مانده اندر شگفت ۶۴
زمانی همی داشت تا شد غمی
ز بالا بزد خویشتن بر زمی ۶۵
بیفتاد زو ترگ و زنهار خواست
تهمتن ورا کرد با خاک راست ۶۶
همانگاه کردش سر از تن جدا
همه کام و اندیشه شد بینوار ۶۷
همه نامداران ایران زمین
گرفتند بر پهلوان آفرین ۶۸
همی بود رستم میان دو صف
گرفته یکی خشت رخشان بکف ۶۹
وزان روی خاقان غمی گشت سخت
برآشفت با گردش چرخ و بخت ۷۰
بهومان چنین گفت خاقان چین
که تنگست بر ما زمان و زمین ۷۱
مران نامور پهلوان را تو نام
شوی بازجویی فرستی پیام ۷۲
بدو گفت هومان که سندان نیم
برزم اندرون پیل دندان نیم ۷۳
بگیتی چو کاموس جنگی نبود
چنو رزمخواه و درنگی نبود ۷۴
بخم کمندش گرفت این سوار
تو این گرد را خوار مایه مدار ۷۵
شوم تا چه خواهد جهان آفرین
که پیروز گردد بدین دشت کین ۷۶
بخیمه درآمد بکردار باد
یکی ترگ دیگر بسر برنهاد ۷۷
درفشی دگر جست و اسپی دگر
دگرگونه جوشن دگرگون سپر ۷۸
بیامد چو نزدیک رستم رسید
همی بود تا یال و شاخش بدید ۷۹
برستم چنین گفت کای نامدار
کمندافگن وگرد و جنگی سوار ۸۰
بیزدان که بیزارم از تاج و گاه
که چون تو ندیدم یکی رزمخواه ۸۱
ز تو بگذرد زین سپاه بزرگ
نبینم همی نامداری سترگ ۸۲
دلیری که چندین بجوید نبرد
برآرد همی از دل شیر گرد ۸۳
ز شهر و نژاد و ز آرام خویش
سخن گوی و از تخمه و نام خویش ۸۴
جز از تو کسی را ز ایران سپاه
ندیدم که دارد دل رزمگاه ۸۵
مرا مهربانیست بر مرد جنگ
بویژه که دارد نهاد پلنگ ۸۶
کنون گر بگویی مرا نام خویش
برو بوم و پیوند وآرام خویش ۸۷
سپاسی برین کار بر من نهی
کز اندیشه گردد دل من تهی ۸۸
بدو گفت رستم که چندین سخن
که گفتی و افگندی از مهر بن ۸۹
چرا تو نگویی مرا نام خویش
بر و کشور و بوم و آرام خویش ۹۰
چرا آمدستی بنزدیک من
بنرمی و چربی و چندین سخن ۹۱
اگر آشتی جست خواهی همی
بکوشی که این کینه کاهی همی ۹۲
نگه کن که خون سیاوش که ریخت
چنین آتش کین بما بر که بیخت ۹۳
همان خون پرمایه گودرزیان
که بفزود چندین زیان بر زیان ۹۴
بزرگان کجا با سیاوش بدند
نجستند پیکار و خامش بدند ۹۵
گنهکار خون سر بیگناه
نگر تا که یابی ز توران سپاه ۹۶
ز مردان و اسپان آراسته
کز ایران بیاورد با خواسته ۹۷
چو یکسر سوی ما فرستید باز
من از جنگ ترکان شوم بینیاز ۹۸
ازان پس همه نیکخواه منید
سراسر بر آیین و راه منید ۹۹
نیازم بکین و نجویم نبرد
نیارم سر سرکشان زیر گرد ۱۰۰
وزان پس بگویم بکیخسرو این
بشویم دل و مغزش از درد و کین ۱۰۱
بتو بر شمارم کنون نامشان
که مه نامشان باد و مه کامشان ۱۰۲
سر کین ز گرسیوز آمد نخست
که درد دل و رنج ایران بجست ۱۰۳
کسی را که دانی تو از تخم کور
که بر خیره این آب کردند شور ۱۰۴
گروی زره و آنک از وی بزاد
نژادی که هرگز مباد آن نژاد ۱۰۵
ستم بر سیاوش ازیشان رسید
که زو آمد این بند بد را کلید ۱۰۶
کسی کو دل و مغز افراسیاب
تبه کرد و خون راند برسان آب ۱۰۷
و دیگر کسی را کز ایرانیان
نبد کین و بست اندرین کین میان ۱۰۸
بزرگان که از تخمهٔ ویسهاند
دو رویند و با هر کسی پیسهاند ۱۰۹
چو هومان و لهاک و فرشیدورد
چو کلباد و نستیهن آن شوخ مرد ۱۱۰
اگر این که گفتم بجای آورید
سر کینه جستن بپای آورید ۱۱۱
ببندم در کینه بر کشورت
بجوشن نپوشید باید برت ۱۱۲
و گر جز بدین گونه گویی سخن
کنم تازه پیکار و کین کهن ۱۱۳
که خوکردهٔ جنگ توران منم
یکی نامداری از ایران منم ۱۱۴
بسی سر جدا کرده دارم ز تن
که جز کام شیران نبودش کفن ۱۱۵
مرا آزمودی بدین رزمگاه
همینست رسم و همینست راه ۱۱۶
ازین گونه هرگز نگفتم سخن
بجز کین نجستم ز سر تا به بن ۱۱۷
کنون هرچ گفتم ترا گوش دار
سخنهای خوب اندر آغوش دار ۱۱۸
چو بشنید هومان بترسید سخت
بلرزید برسان برگ درخت ۱۱۹
کزان گونه گفتار رستم شنید
همه کینه از دودهٔ خویش دید ۱۲۰
چنین پاسخ آورد هومان بدوی
که ای شیر دل مرد پرخاشجوی ۱۲۱
بدین زور و این برز و بالای تو
سر تخت ایران سزد جای تو ۱۲۲
نباشی جز از پهلوانی بزرگ
وگر نامداری ز ایران سترگ ۱۲۳
بپرسیدی از گوهر و نام من
بدل دیگر آمد ترا کام من ۱۲۴
مرا کوه گوشست نام ای دلیر
پدر بوسپاسست مردی چو شیر ۱۲۵
من از وهر با این سپاه آمدم
سپاهی بدین رزمگاه آمدم ۱۲۶
ازان باز جویم همی نام تو
که پیدا کنم در جهان کام تو ۱۲۷
کنون گر بگویی مرا نام خویش
شوم شاد دل سوی آرام خویش ۱۲۸
همه هرچ گفتی بدین رزمگاه
یکایک بگویم به پیش سپاه ۱۲۹
همان پیش منشور و خاقان چین
بزرگان و گردان توران زمین ۱۳۰
بدو گفت رستم که نامم مجوی
ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی ۱۳۱
ز پیران مرا دل بسوزد همی
ز مهرش روان برفروزد همی ۱۳۲
ز خون سیاوش جگرخسته اوست
ز ترکان کنون راد و آهسته اوست ۱۳۳
سوی من فرستش هم اکنون دمان
ببینیم تا بر چه گردد زمان ۱۳۴
بدو گفت هومان که ای سرفراز
بدیدار پیرانت آمد نیاز ۱۳۵
چه دانی تو پیران و کلباد را
گروی زره را و پولاد را ۱۳۶
بدو گفت چندین چه پیچی سخن
سر آب را سوی بالا مکن ۱۳۷
نبینی که پیکار چندین سپاه
بدویست و زو آمد این رزمگاه ۱۳۸
بشد تیز هومان هم اندر زمان
شده گونه از روی و آمد دمان ۱۳۹
بپیران چنین گفت کای نیک بخت
بد افتاد ما را ازین کار سخت ۱۴۰
که این شیردل رستم زابلیست
برین لشکر اکنون بباید گریست ۱۴۱
که هرگز نتابند با او بجنگ
بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ ۱۴۲
سخن گفت و بشنید پاسخ بسی
همی یاد کرد از بد هر کسی ۱۴۳
نخست ای برادر مرا نام برد
ز کین سیاوش بسی برشمرد ۱۴۴
ز کار گذشته بسی کرد یاد
ز پیران و گردان ویسهنژاد ۱۴۵
ز بهرام وز تخم گودرزیان
ز هر کس که آمد بریشان زیان ۱۴۶
بجز بر تو بر کس ندیدمش مهر
فراوان سخن گفت و نگشاد چهر ۱۴۷
ازین لشکر اکنون ترا خواستست
ندانم که بر دل چه آراستست ۱۴۸
برو تا ببینیش نیزه بدست
تو گویی که بر کوه دارد نشست ۱۴۹
ابا جوشن و ترگ و ببر بیان
بزیر اندرون ژنده پیلی ژیان ۱۵۰
ببینی که من زین نجستم دروغ
همی گیرد آتش ز تیغش فروغ ۱۵۱
ترا تا نبیند نجنبد ز جای
ز بهر تو ماندست زان سان بپای ۱۵۲
چو بینیش با او سخن نرم گوی
برهنه مکن تیغ و منمای روی ۱۵۳
بدو گفت پیران که ای رزمساز
بترسم که روز بد آید فراز ۱۵۴
گر ایدونک این تیغ زن رستمست
بدین دشت ما را گه ماتمست ۱۵۵
بر آتش بسوزد بر و بوم ما
ندانم چه کرد اختر شوم ما ۱۵۶
بشد پیش خاقان پر از آب چشم
جگر خسته و دل پر از درد و خشم ۱۵۷
بدو گفت کای شاه تندی مکن
که اکنون دگرگونه گشت این سخن ۱۵۸
چو کاموس گو را سرآمد زمان
همانگاه برد این دل من گمان ۱۵۹
که این بارهٔ آهنین رستمست
که خام کمندش خم اندر خمست ۱۶۰
گر افراسیاب آید اکنون چو آب
نبینند جز سهم او را بخواب ۱۶۱
ازو دیو سیر اید اندر نبرد
چه یک مرد با او چه یک دشت مرد ۱۶۲
بزابلستان چند پرمایه بود
سیاوش را آن زمان دایه بود ۱۶۳
پدروار با درد جنگ آورد
جهان بر جهاندار تنگ آورد ۱۶۴
شوم بنگرم تا چه خواهد همی
که از غم روانم بکاهد همی ۱۶۵
بدو گفت خاقان برو پیش اوی
چنانچون بباید سخن نرم گوی ۱۶۶
اگر آشتی خواهد و دستگاه
چه باید برین دشت رنج سپاه ۱۶۷
بسی هدیه بپذیر و پس باز گرد
سزد گر نجوییم چندین نبرد ۱۶۸
وگر زیر چرم پلنگ اندرست
همانا که رایش بجنگ اندرست ۱۶۹
همه یکسره نیز جنگ آوریم
برو دشت پیکار تنگ آوریم ۱۷۰
همه پشت را سوی یزدان کنیم
بنیروی او رزم شیران کنیم ۱۷۱
هم او را تن از آهن و روی نیست
جز از خون وز گوشت وز موی نیست ۱۷۲
نه اندر هوا باشد او را نبرد
دلت را چه سوزی بتیمار و درد ۱۷۳
چنان دان که گر سنگ و آهن خورد
همان تیر و ژوپین برو بگذرد ۱۷۴
بهر مرد ازیشان ز ما سیصدست
درین رزمگه غم کشیدن بدست ۱۷۵
همین زابلی نامبردار مرد
ز پیلی فزون نیست گاه نبرد ۱۷۶
یکی پیلبازی نمایم بدوی
کزان پس نیارد سوی جنگ روی ۱۷۷
همی رفت پیران پر از درد و بیم
شد از کار رستم دلش به دو نیم ۱۷۸
بیامد بنزدیک ایران سپاه
خروشید کای مهتر رزم خواه ۱۷۹
شنیدم کزین لشکر بی شمار
مرا یاد کردی بهنگام کار ۱۸۰
خرامیدم از پیش آن انجمن
بدین انجمن تا چه خواهی ز من ۱۸۱
بدو گفت رستم که نام تو چیست
بدین آمدن رای و کام تو چیست ۱۸۲
چنین داد پاسخ که پیران منم
سپهدار این شیر گیران منم ۱۸۳
ز هومان ویسه مرا خواستی
بخوبی زبان را بیاراستی ۱۸۴
دلم تیز شد تا تو از مهتران
کدامی ز گردان جنگ آوران ۱۸۵
بدو گفت من رستم زابلی
زرهدار با خنجر کابلی ۱۸۶
چو بشنید پیران ز پیش سپاه
بیامد بر رستم کینه خواه ۱۸۷
بدو گفت رستم که ای پهلوان
درودت ز خورشید روشن روان ۱۸۸
هم از مادرش دخت افراسیاب
که مهر تو بیند همیشه بخواب ۱۸۹
بدو گفت پیران که ای پیلتن
درودت ز یزدان و از انجمن ۱۹۰
ز نیکی دهش آفرین بر تو باد
فلک را گذر بر نگین تو باد ۱۹۱
ز یزدان سپاس و بدویم پناه
که دیدم ترا زنده بر جایگاه ۱۹۲
زواره فرامرز و زال سوار
که او ماند از خسروان یادگار ۱۹۳
درستند و شادان دل و سرفراز
کزیشان مبادا جهان بینیاز ۱۹۴
بگویم ترا گر نداری گران
گله کردن کهتر از مهتران ۱۹۵
بکشتم درختی بباغ اندرون
که بارش کبست آمد و برگ خون ۱۹۶
ز دیده همی آب دادم برنج
بدو بد مرا زندگانی و گنج ۱۹۷
مرا زو همه رنج بهر آمدست
کزو بار تریاک زهر آمدست ۱۹۸
سیاوش مرا چون پدر داشتی
به پیش بدیها سپر داشتی ۱۹۹
بسا درد و سختی و رنجا که من
کشیدم ازان شاه و زان انجمن ۲۰۰
گوای من اندر جهان ایزدست
گوا خواستن دادگر را بدست ۲۰۱
که اکنون برآمد بسی روزگار
شنیدم بسی پند آموزگار ۲۰۲
که شیون نه برخاست از خان من
همی آتش افروزد از جان من ۲۰۳
همی خون خروشم بجای سرشک
همیشه گرفتارم اندر پزشک ۲۰۴
ازین کار بهر من آمد گزند
نه بر آرزو گشت چرخ بلند ۲۰۵
ز تیره شب و دیدهام نیست شرم
که من چند جوشیدهام خون گرم ۲۰۶
ز کار سیاوش چو آگه شدم
ز نیک و ز بد دست کوته شدم ۲۰۷
میان دو کشور دو شاه بلند
چنین خوارم و زار و دل مستمند ۲۰۸
فرنگیس را من خریدم بجان
پدر بر سر آورده بودش زمان ۲۰۹
بخانه نهانش همی داشتم
برو پشت هرگز نه برگاشتم ۲۱۰
بپاداش جان خواهد از من همی
سر بدگمان خواهد از من همی ۲۱۱
پر از دردم ای پهلوان از دو روی
ز دو انجمن سر پر از گفتگوی ۲۱۲
نه راه گریزست ز افراسیاب
نه جای دگر دارم آرام و خواب ۲۱۳
همم گنج و بوم است و هم چارپای
نبینم همی روی رفتن بجای ۲۱۴
پسر هست و پوشیدهرویان بسی
چنین خسته و بستهٔ هر کسی ۲۱۵
اگر جنگ فرماید افراسیاب
نماند که چشم اندر آید بخواب ۲۱۶
بناکام لشکر باید کشید
نشاید ز فرمان او آرمید ۲۱۷
بمن بر کنون جای بخشایشست
سپاه اندر آوردن آرایشست ۲۱۸
اگر نیستی بر دلم درد و غم
ازین تخمه جز کشتن پیلسم ۲۱۹
جز او نیز چندی دلیر و جوان
که در جنگ سیر آمدند از روان ۲۲۰
ازین پس مرا بیم جانست نیز
سخن چند گویم ز فرزند و چیز ۲۲۱
به پیروزگر بر تو ای پهلوان
که از من نباشی خلیدهروان ۲۲۲
ز خویشان من بد نداری نهان
براندیشی از کردگار جهان ۲۲۳
بروشن روان سیاوش که مرگ
مرا خوشتر از جوشن و تیغ و ترگ ۲۲۴
گر ایدونکه جنگی بود هم گروه
تلی کشته بینی ببالای کوه ۲۲۵
کشانی و سقلاب و شگنی و هند
ازین مرز تا پیش دریای سند ۲۲۶
ز خون سیاوش همه بیگناه
سپاهی کشیده بدین رزمگاه ۲۲۷
ترا آشتی بهتر آید که جنگ
نباید گرفتن چنین کار تنگ ۲۲۸
نگر تا چه بینی تو داناتری
برزم دلیران تواناتری ۲۲۹
ز پیران چو بشنید رستم سخن
نه بر آرزو پاسخ افگند بن ۲۳۰
بدو گفت تا من بدین رزمگاه
کمر بستهام با دلیران شاه ۲۳۱
ندیدستم از تو به جز راستی
ز ترکان همه راستی خواستی ۲۳۲
پلنگ این شناسد که پیکار و جنگ
نه خوبست و داند همی کوه و سنگ ۲۳۳
چو کین سر شهریاران بود
سر و کار با تیرباران بود ۲۳۴
کنون آشتی را دو راه ایدرست
نگر تا شما را چه اندرخورست ۲۳۵
یکی آنک هر کس که از خون شاه
بگسترد بر خیره این رزمگاه ۲۳۶
ببندی فرستی بر شهریار
سزد گر نفرماید این کارزار ۲۳۷
گنهکار خون سر بیگناه
سزد گر نباشد بدین رزمگاه ۲۳۸
و دیگر که با من ببندی کمر
بیایی بر شاه پیروزگر ۲۳۹
ز چیزی که ایدر بمانی همی
تو آن را گرانمایه دانی همی ۲۴۰
بجای یکی ده بیابی ز شاه
مکن یاد بنگاه توران سپاه ۲۴۱
بدل گفت پیران که ژرفست کار
ز توران شدن پیش آن شهریار ۲۴۲
دگر چون گنه کار جوید همی
دل از بیگناهان بشوید همی ۲۴۳
بزرگان و خویشان افراسیاب
که با گنج و تختند و با جاه و آب ۲۴۴
ازین در کجا گفت یارم سخن
نه سر باشد این آرزو را نه بن ۲۴۵
چو هومان و کلباد و فرشیدورد
کجا هست گودرز زیشان بدرد ۲۴۶
همه زین شمارند و این روی نیست
مر این آب را در جهان جوی نیست ۲۴۷
مرا چارهٔ خویش باید گرفت
ره جست را پیش باید گرفت ۲۴۸
بدو گفت پیران که ای پهلوان
همیشه جوان باش و روشنروان ۲۴۹
شوم بازگویم بگردان همین
بمنشور و شنگل بخاقان چین ۲۵۰
هیونی فرستم بافراسیاب
بگویم سرش را برآرم ز خواب ۲۵۱
و زانجا بیامد بلشکر چو باد
کسی را که بودند ویسه نژاد ۲۵۲
یکی انجمن کرد و بگشاد راز
چنین گفت کامد نشیب و فراز ۲۵۳
بدانید کین شیر دل رستمست
جهانگیر و از تخمهٔ نیرمست ۲۵۴
بزرگان و شیران زابلستان
همه نامداران کابلستان ۲۵۵
چنو کینهور باشد و رهنمای
سواران گیتی ندارند پای ۲۵۶
چو گودرز کشواد و چون گیو و طوس
بناکام رزمی بود با فسوس ۲۵۷
ز ترکان گنهکار خواهد همی
دل از بیگناهان بکاهد همی ۲۵۸
که دانی که ایدر گنهکار نیست
دل شاه ازو پر ز تیمار نیست ۲۵۹
نگه کن که این بوم ویران شود
بکام دلیران ایران شود ۲۶۰
نه پیر و جوان ماند ایدر نه شاه
نه گنج و سپاه و نه تخت و کلاه ۲۶۱
همی گفتم این شوم بیداد را
که چندین مدار آتش و باد را ۲۶۲
که روزی شوی ناگهان سوخته
خرد سوخته چشم دل دوخته ۲۶۳
نکرد آن جفاپیشه فرمان من
نه فرمان این نامدار انجمن ۲۶۴
بکند این گرانمایگان را ز جای
نزد با دلیر و خردمند رای ۲۶۵
ببینی که نه شاه ماند نه تاج
نه پیلان جنگی نه این تخت عاج ۲۶۶
بدین شاددل شاه ایران بود
غم و درد بهر دلیران بود ۲۶۷
دریغ آن دلیران و چندین سپاه
که با فر و برزند و با تاج و گاه ۲۶۸
بتاراج بینی همه زین سپس
نه برگردد از رزمگه شاد کس ۲۶۹
بکوبند ما را بنعل ستور
شود آب این بخت بیدار شور ۲۷۰
ز هومان دل من بسوزد همی
ز رویین روان برفروزد همی ۲۷۱
دل رستم آگنده از کین اوست
بروهاش یکسر پر از چین اوست ۲۷۲
پر از غم شوم پیش خاقان چین
بگویم که ما را چه آمد ز کین ۲۷۳
بیامد بنزدیک خاقان چو گرد
پر از خون رخ و دیده پر آب زرد ۲۷۴
سراپردهٔ او پر از ناله دید
ز خون کشته بر زعفران لاله دید ۲۷۵
ز خویشان کاموس چندی سپاه
بنزدیک خاقان شده دادخواه ۲۷۶
همی گفت هر کس که افراسیاب
ازین پس بزرگی نبیند بخواب ۲۷۷
چرا کین پی افگند کش نیست مرد
که آورد سازد بروز نبرد ۲۷۸
سپاه کشانی سوی چین شویم
همه دیده پر آب و باکین شویم ۲۷۹
ز چین و ز بربر سپاه آوریم
که کاموس را کینهخواه آوریم ۲۸۰
ز بزگوش و سگسار و مازندران
کس آریم با گرزهای گران ۲۸۱
مگر سیستان را پر آتش کنیم
بریشان شب و روز ناخوش کنیم ۲۸۲
سر رستم زابلی را بدار
برآریم بر سوگ آن نامدار ۲۸۳
تنش را بسوزیم و خاکسترش
همی برفشانیم گرد درش ۲۸۴
اگر کین همی جوید افراسیاب
نه آرام باید که یابد نه خواب ۲۸۵
همی از پی دوده هر کس بدرد
ببارید بر ارغوان آب زرد ۲۸۶
چو بشنید پیران دلش خیره گشت
ز آواز ایشان رخش تیره گشت ۲۸۷
بدل گفت کای زار و بیچارگان
پر از درد و تیمار و غمخوارگان ۲۸۸
ندارید ازین اگهی بیگمان
که ایدر شما را سرآمد زمان ۲۸۹
ز دریا نهنگی بجنگ آمدست
که جوشنش چرم پلنگ آمدست ۲۹۰
بیامد بخاقان چنین گفت باز
که این رزم کوتاه ما شد دراز ۲۹۱
از این نامداران هر کشوری
ز هر سو که بد نامور مهتری ۲۹۲
بیاورد و این رنجها شد به باد
کجا خیزد از کار بیداد داد ۲۹۳
سر شاه کشور چنین گشته شد
سیاوش بر دست او کشته شد ۲۹۴
بفرمان گرسیوز کم خرد
سر اژدها را کسی نسپرد ۲۹۵
سیاوش جهاندار و پرمایه بود
ورا رستم زابلی دایه بود ۲۹۶
هر آنگه که او جنگ و کین آورد
همی آسمان بر زمین آورد ۲۹۷
نه چنگ پلنگ و نه خرطوم پیل
نه کوه بلند و نه دریای نیل ۲۹۸
بسندست با او به آوردگاه
چو آورد گیرد به پیش سپاه ۲۹۹
یکی رخش دارد بزیر اندرون
که گویی روان شد که بیستون ۳۰۰
کنون روز خیره نباید شمرد
که دیدند هر کس ازو دستبرد ۳۰۱
یکی آتش آمد ز چرخ کبود
دل ما شد از تف او پر ز دود ۳۰۲
کنون سر بسر تیزهش بخردان
بخوانید با موبدان و ردان ۳۰۳
ببینید تا چارهٔ کار چیست
بدین رزمگه مرد پیکار کیست ۳۰۴
همی رای باید که گردد درست
از آغاز کینه نبایست جست ۳۰۵
مگر زین بلا سوی کشور شویم
اگر چند با بخت لاغر شویم ۳۰۶
ز پیران غمی گشت خاقان چین
بسی یاد کرد از جهان آفرین ۳۰۷
بدو گفت ما را کنون چیست روی
چو آمد سپاهی چنین جنگجوی ۳۰۸
چنین گفت شنگل که ای سرفراز
چه باید کشیدن سخنها دراز ۳۰۹
بیاری افراسیاب آمدیم
ز دشت و ز دریای آب آمدیم ۳۱۰
بسی باره و هدیهها یافتیم
ز هر کشوری تیز بشتافتیم ۳۱۱
بیک مرد سگزی که آمد بجنگ
چرا شد چنین بر شما کار تنگ ۳۱۲
ز یک مرد ننگست گفتن سخن
دگرگونهتر باید افگند بن ۳۱۳
اگر گرد کاموس را زو زمان
بیامد نباید شدن بدگمان ۳۱۴
سپیدهدمان گرزها برکشیم
وزین دشت یکسر سراندر کشیم ۳۱۵
هوا را چو ابر بهاران کنیم
بریشان یکی تیرباران کنیم ۳۱۶
ز گرد سواران و زخم تبر
نباید که داند کس از پای سر ۳۱۷
شما یکسره چشم بر من نهید
چو من برخروشم دمید و دهید ۳۱۸
همانا که جنگآوران صد هزار
فزون باشد از ما دلیر و سوار ۳۱۹
ز یک تن چنین زار و پیچان شدیم
همه پاک ناکشته بیجان شدیم ۳۲۰
چنان دان که او ژنده پیلست مست
به آوردگه شیر گیرد بدست ۳۲۱
یکی پیلبازی نمایم بدوی
کزان پس نیارد سوی رزم روی ۳۲۲
چو بشنید لشکر ز شنگل سخن
جوان شد دل مرد گشته کهن ۳۲۳
بدو گفت پیران کانوشه بدی
روان را بپیگار توشه بدی ۳۲۴
همه نامداران و خاقان چین
گرفتند بر شاه هند آفرین ۳۲۵
چو پیران بیامد بپرده سرای
برفتند پرمایه ترکان ز جای ۳۲۶
چو هومان و نستیهن و بارمان
که با تیغ بودند گر با سنان ۳۲۷
بپرسید هومان ز پیران سخن
که گفتارشان بر چه آمد به بن ۳۲۸
همی آشتی را کند پایگاه
و گر کینه جوید سپاه از سپاه ۳۲۹
بهومان بگفت آنچ شنگل بگفت
سپه گشت با او به پیگار جفت ۳۳۰
غمی گشت هومان ازان کار سخت
برآشفت با شنگل شوربخت ۳۳۱
به پیران چنین گفت کز آسمان
گذر نیست تا بر چه گردد زمان ۳۳۲
بیامد بره پیش کلباد گفت
که شنگل مگر با خرد نیست جفت ۳۳۳
بباید شدن یک زمان زین میان
نگه کرد باید بسود و زیان ۳۳۴
ببینی کزین لشکر بیکران
جهانگیر و با گرزهای گران ۳۳۵
دو بهره بود زیر خاک اندرون
کفن جوشن و ترگ شسته بخون ۳۳۶
بدو گفت کلباد ای تیغ زن
چنین تا توان فال بد را مزن ۳۳۷
تن خویش یکباره غمگین مکن
مگر کز گمان دیگر اید سخن ۳۳۸
بنا آمده کار دل را بغم
سزد گر نداری نباشی دژم ۳۳۹
وزین روی رستم یلان را بخواند
سخنهای بایسته چندی براند ۳۴۰
چو طوس و چو گودرز و رهام و گیو
فریبرز و گستهم و خراد نیو ۳۴۱
چو گرگین کارآزموده سوار
چو بیژن فروزندهٔ کارزار ۳۴۲
تهمتن چنین گفت با بخردان
هشیوار و بیدار دل موبدان ۳۴۳
کسی را که یزدان کند نیکبخت
سزاوار باشد ورا تاج و تخت ۳۴۴
جهانگیر و پیروز باشد بجنگ
نباید که بیند ز خود زور چنگ ۳۴۵
ز یزدان بود زور ما خود کییم
بدین تیره خاک اندرون بر چییم ۳۴۶
بباید کشیدن گمان از بدی
ره ایزدی باید و بخردی ۳۴۷
که گیتی نماند همی بر کسی
نباید بدو شاد بودن بسی ۳۴۸
همی مردمی باید و راستی
ز کژی بود کمی و کاستی ۳۴۹
چو پیران بیامد بر من دمان
سخن گفت با درد دل یک زمان ۳۵۰
که از نیکوی با سیاوش چه کرد
چه آمد برویش ز تیمار و درد ۳۵۱
فرنگیس و کیخسرو از اژدها
بگفتار و کردار او شد رها ۳۵۲
ابا آنک اندر دلم شد درست
که پیران بکین کشته آید نخست ۳۵۳
برادرش و فرزند در پیش اوی
بسی با گهر نامور خویش اوی ۳۵۴
ابر دست کیخسرو افراسیاب
شود کشته این دیدهام من بخواب ۳۵۵
گنهکار یک تن نماند بجای
مگر کشته افگنده در زیر پای ۳۵۶
و لیکن نخواهم که بر دست من
شود کشته این پیر با انجمن ۳۵۷
که او را به جز راستی پیشه نیست
ز بد بر دلش راه اندیشه نیست ۳۵۸
گر ایدونک باز آرد این را که گفت
گناه گذشته بباید نهفت ۳۵۹
گنهکار با خواسته هرچ بود
سپارد بما کین نباید فزود ۳۶۰
ازین پس مرا جای پیکار نیست
به از راستی در جهان کار نیست ۳۶۱
ورین نامداران ابا تخت و پیل
سپاهی بدین سان چو دریای نیل ۳۶۲
فرستند نزدیک ما تاج و گنج
ازایشان نباشیم زین پس برنج ۳۶۳
نداریم گیتی بکشتن نگاه
که نیکیدهش را جز اینست راه ۳۶۴
جهان پر ز گنجست و پر تاج و تخت
نباید همه بهر یک نیکبخت ۳۶۵
چو بشنید گودرز بر پای خاست
بدو گفت کای مهتر راد و راست ۳۶۶
ستون سپاهی و زیبای گاه
فروزان بتو شاه و تخت و کلاه ۳۶۷
سر مایهٔ تست روشن خرد
روانت همی از خرد بر خورد ۳۶۸
ز جنگ آشتی بیگمان بهترست
نگه کن که گاوت بچرم اندرست ۳۶۹
بگویم یکی پیش تو داستان
کنون بشنو از گفتهٔ باستان ۳۷۰
که از راستی جان بدگوهران
گریزد چو گردون ز بار گران ۳۷۱
گر ایدونک بیچاره پیمان کند
بکوشد که آن راستی بشکند ۳۷۲
چو کژ آفریدش جهان آفرین
تو مشنو سخن زو و کژی مبین ۳۷۳
نخستین که ما رزمگه ساختیم
سخن رفت زین کار و پرداختیم ۳۷۴
ز پیران فرستاده آمد برین
که بیزارم از دشت وز رنج و کین ۳۷۵
که من دیده دارم همیشه پر آب
ز گفتار و کردار افراسیاب ۳۷۶
میان بستهام بندگی شاه را
نخواهم بر و بوم و خرگاه را ۳۷۷
بسی پند و اندرز بشنید و گفت
کزین پس نباشد مرا جنگ جفت ۳۷۸
شوم گفت بپسیچم این کار تفت
بخویشان بگویم که ما را چه رفت ۳۷۹
مرا تخت و گنجست و هم چارپای
بدیشان نمایم سزاوار جای ۳۸۰
چو گفت این بگفتیم کاری رواست
بتوران ترا تخت و گنج و نواست ۳۸۱
یکی گوشهای گیر تا نزد شاه
ز تو آشکارا نگردد گناه ۳۸۲
بگفتیم و پیران برین بازگشت
شب تیره با دیو انباز گشت ۳۸۳
هیونی فرستاد نزدیک شاه
که لشکر برآرای کامد سپاه ۳۸۴
تو گفتی که با ما نگفت این سخن
نه سر بود ازان کار هرگز نه بن ۳۸۵
کنون با تو ای پهلوان سپاه
یکی دیگر افگند بازی براه ۳۸۶
جز از رنگ و چاره نداند همی
ز دانش سخن برفشاند همی ۳۸۷
کنون از کمند تو ترسیده شد
روا بد که ترسیده از دیده شد ۳۸۸
همه پشت ایشان بکاموس بود
سپهبد چو سگسار و فر طوس بود ۳۸۹
سر بخت کاموس برگشته دید
بخم کمند اندرش کشته دید ۳۹۰
در آشتی جوید اکنون همی
نیارد نشستن بهامون همی ۳۹۱
چو داند که تنگ اندر آمد نشیب
بکار آورد بند و رنگ و فریب ۳۹۲
گنهکار با گنج و با خواسته
که گفتست پیش آرم آراسته ۳۹۳
ببینی که چون بردمد زخم کوس
بجنگ اندر آید سپهدار طوس ۳۹۴
سپهدار پیران بود پیش رو
که جنگ آورد هر زمان نوبنو ۳۹۵
دروغست یکسر همه گفت اوی
نشاید جز او اهرمن جفت اوی ۳۹۶
اگر بشنوی سر بسر پند من
نگه کن ببهرام فرزند من ۳۹۷
سپه را بدان چاره اندر نواخت
ز گودرزیان گورستانی بساخت ۳۹۸
که تا زندهام خون سرشک منست
یکی تیغ هندی پزشک منست ۳۹۹
چو بشنید رستم بگودرز گفت
که گفتار تو با خرد باد جفت ۴۰۰
چنین است پیران و این راز نیست
که او نیز با ما همواز نیست ۴۰۱
ولیکن من از خوب کردار اوی
نجویم همی کین و پیکار اوی ۴۰۲
نگه کن که با شاه ایران چه کرد
ز کار سیاوش چه تیمار خورد ۴۰۳
گر از گفتهٔ خویش باز آید اوی
بنزدیک ما رزمساز آید اوی ۴۰۴
بفتراک بر بسته دارم کمند
کجا ژنده پیل اندرآرم ببند ۴۰۵
ز نیکو گمان اندر آیم نخست
نباید مگر جنگ و پیکار جست ۴۰۶
چنو باز گردد ز گفتار خویش
ببیند ز ما درد و تیمار خویش ۴۰۷
برو آفرین کرد گودرز و طوس
که خورشید بر تو ندارد فسوس ۴۰۸
بنزدیک تو بند و رنگ و دروغ
سخنهای پیران نگیرد فروغ ۴۰۹
مباد این جهان بی سرو تاج شاه
تو بادی همیشه ورا پیشگاه ۴۱۰
چنین گفت رستم که شب تیره گشت
ز گفتارها مغزها خیره گشت ۴۱۱
بباشیم و تا نیمشب می خوریم
دگر نیمه تیمار لشکر بریم ۴۱۲
ببینیم تا کردگار جهان
برین آشکارا چه دارد نهان ۴۱۳
بایرانیان گفت کامشب بمی
یکی اختری افگنم نیکپی ۴۱۴
که فردا من این گرز سام سوار
بگردن بر آرم کنم کارزار ۴۱۵
از ایدر بران سان شوم سوی جنگ
بدانگه کجا پای دارد نهنگ ۴۱۶
سراپرده و افسر و گنج و تاج
همان ژنده پیلان و هم تخت عاج ۴۱۷
بیارم سپارم بایرانیان
اگر تاختن را ببندم میان ۴۱۸
برآمد خروشی ز جای نشست
ازان نامداران خسروپرست ۴۱۹
سوی خیمهٔ خویش رفتند باز
بخواب و بسایش آمد نیاز ۴۲۰
چو خورشید بنمود رخشان کلاه
چو سیمین سپر دید رخسار ماه ۴۲۱
بترسید ماه از پی گفت و گوی
بخم اندر امد بپوشید روی ۴۲۲
تبیره برآمد ز درگاه طوس
شد از گرد اسپان زمین ابنوس ۴۲۳
زمین نیلگون شد هوا پر ز گرد
بپوشید رستم سلیح نبرد ۴۲۴
سوی میمنه پور کشواد بود
که با جوشن و گرز پولاد بود ۴۲۵
فریبرز بر میسره جای جست
دل نامداران ز کینه بشست ۴۲۶
بقلب اندرون طوس نوذر بپای
نماند آن زمان بر زمین نیز جای ۴۲۷
تهمتن بیامد بپیش سپاه
که دارد یلان را ز دشمن نگاه ۴۲۸
و زان روی خاقان بقلب اندرون
ز پیلان زمین چون کهٔ بیستون ۴۲۹
ابر میمنه کندر شیر گیر
سواری دلاور بشمشیر و تیر ۴۳۰
سوی میسره جنگ دیده گهار
زمین خفته در زیر نعل سوار ۴۳۱
همی گشت پیران به پیش سپاه
بیامد بر شنگل رزمخواه ۴۳۲
بدو گفت کای نامبردار هند
ز بربر بفرمان تو تا بسند ۴۳۳
مرا گفته بودی که فردا پگاه
ز هر سو بجنگ اندر آرم سپاه ۴۳۴
وزان پس ز رستم بجویم نبرد
سرش را ز ابر اندرآرم بگرد ۴۳۵
بدو گفت شنگل من از گفت خویش
نگردم نبینی ز من کم و بیش ۴۳۶
هم اکنون شوم پیش این گرد گیر
تنش را کنم پاره پاره بتیر ۴۳۷
ازو کین کاموس جویم بجنگ
بایرانیان بر کنم کار تنگ ۴۳۸
هم آنگه سپه را بسه بهر کرد
بزد کوس وز دشت برخاست گرد ۴۳۹
برفتند یک بهره با ژنده پیل
سپه بود صف برکشیده دو میل ۴۴۰
سر پیلبان پر ز رنگ و رنگار
همه پاک با افسر و گوشوار ۴۴۱
بیاراسته گردن از طوق زر
میان بند کرده بزرین کمر ۴۴۲
فروهشته از پیل دیبای چین
نهاده برو تخت و مهدی زرین ۴۴۳
برآمد دم نالهٔ کرنای
برفتند پیلان جنگی ز جای ۴۴۴
بیامد سوی میسره سی هزار
سواران گردنکش و نیزهدار ۴۴۵
سوی میمنه سی هزار دگر
کمان برگرفتند و چینی سپر ۴۴۶
بقلب اندرون پیل و خاقان چین
همی برنوشتند روی زمین ۴۴۷
جهان سربسر آهنین گشته بود
بهر جایگهبر تلی کشته بود ۴۴۸
ز بس نالهٔ نای و بانگ درای
زمین و زمان اندر آمد ز جای ۴۴۹
ز جوش سواران و از دار و گیر
هوا دام کرگس بد از پر تیر ۴۵۰
کسی را نماند اندر آن دشت هوش
ز بانگ تبیره شده کره گوش ۴۵۱
همی گشت شنگل میان دو صف
یکی تیغ هندی گرفته بکف ۴۵۲
یکی چتر هندی بسر بر بپای
بسی مردم از دنبر و مرغ و مای ۴۵۳
پس پشت و دست چپ و دست راست
بجنگ اندر آورده زان سو که خواست ۴۵۴
چو پیران چنان دید دل شاد کرد
ز رزم تهمتن دل آزاد کرد ۴۵۵
بهومان چنین گفت کامروز کار
بکام دل ما کند روزگار ۴۵۶
بدین ساز و چندین سوار دلیر
سرافراز هر یک بکردار شیر ۴۵۷
تو امروز پیش صف اندر مپای
یک امروز و فردا مکن رزم رای ۴۵۸
پس پشت خاقان چینی بایست
که داند ترا با سواری دویست ۴۵۹
که گر زابلی با درفش سیاه
ببیند ترا کار گردد تباه ۴۶۰
ببینیم تا چون بود کار ما
چه بازی کند بخت بیدار ما ۴۶۱
وزان جایگه شد بدان انجمن
بجایی که بد سایهٔ پیلتن ۴۶۲
فرود آمد و آفرین کرد چند
که زور از تو گیرد سپهر بلند ۴۶۳
مبادا که روز تو گیرد نشیب
مبادا که آید برویت نهیب ۴۶۴
دل شاه ایران بتو شاد باد
همه کار تو سربسر داد باد ۴۶۵
برفتم ز نزد تو ای پهلوان
پیامت بدادم بپیر و جوان ۴۶۶
بگفتم هنرهای تو هرچ بود
بگیتی ترا خود که یارد ستود ۴۶۷
هم از آشتی راندم هم ز جنگ
سخن گفتم از هر دری بیدرنگ ۴۶۸
بفرجام گفتند کین چون کنیم
که از رای او کینه بیرون کنیم ۴۶۹
توان داد گنج و زر و خواسته
ز ما هر چه او خواهد آراسته ۴۷۰
نشاید گنهکار دادن بدوی
براندیش و این رازها بازجوی ۴۷۱
گنهکار جز خویش افراسیاب
که دانی سخن را مزن در شتاب ۴۷۲
ز ما هرک خواهد همه مهترند
بزرگند و با تخت و با افسرند ۴۷۳
سپاهی بیامد بدین سان ز چین
ز سقلاب و ختلان و توران زمین ۴۷۴
کجا آشتی خواهد افراسیاب
که چندین سپاه آمد از خشک و آب ۴۷۵
بپاسخ نکوهش بسی یافتم
بدین سان سوی پهلوان تافتم ۴۷۶
وزیشان سپاهی چو دریای آب
گرفتند بر جنگ جستن شتاب ۴۷۷
نبرد تو خواهد همی شاه هند
بتیر و کمان و بهندی پرند ۴۷۸
مرا این درستست کز پیلتن
بفرجام گریان شوند انجمن ۴۷۹
چو بشنید رستم برآشفت سخت
بپیران چنین گفت کای شوربخت ۴۸۰
تو با این چنین بند و چندین فریب
کجا پای داری بروز نهیب ۴۸۱
مرا از دروغ تو شاه جهان
بسی یاد کرد آشکار و نهان ۴۸۲
وزان پس کجا پیر گودرز گفت
همه بند و نیرنگت اندر نهفت ۴۸۳
بدیدم کنون دانش و رای تو
دروغست یکسر سراپای تو ۴۸۴
بغلتی همی خیره در خون خویش
بدست این و زین بتر آیدت پیش ۴۸۵
چنین زندگانی نیارد بها
که باشد سر اندر دم اژدها ۴۸۶
مگر گفتم آن خاک بیداد و شوم
گذاری بیایی بباد بوم ۴۸۷
ببینی مگر شاه باداد و مهر
جوان و نوازنده و خوبچهر ۴۸۸
بدارد ترا چون پدر بیگمان
برآرد سرت برتر از آسمان ۴۸۹
ترا پوشش از خود و چرم پلنگ
همی خوشتر آید ز دیبای رنگ ۴۹۰
ندارد کسی با تو این داوری
ز تخم پراکند خود بر خوری ۴۹۱
بدو گفت پیران که ای نیکبخت
برومند و شاداب و زیبا درخت ۴۹۲
سخنها که داند جز از تو چنین
که از مهتران بر تو باد آفرین ۴۹۳
مرا جان و دل زیر فرمان تست
همیشه روانم گروگان تست ۴۹۴
یک امشب زنم رای با خویشتن
بگویم سخن نیز با انجمن ۴۹۵
وزانجا بیامد بقلب سیاه
زبان پر دروغ و روان کینهخواه ۴۹۶
چو برگشت پیران ز هر دو گروه
زمین شد بکردار جوشنده کوه ۴۹۷
چنین گفت رستم بایرانیان
که من جنگ را بسته دارم میان ۴۹۸
شما یک بیک سر پر از کین کنید
بروهای جنگی پر از چین کنید ۴۹۹
که امروز رزمی بزرگست پیش
پدید آید اندازهٔ گرگ و میش ۵۰۰
مرا گفته بود آن ستارهشناس
ازین روز بودم دل اندر هراس ۵۰۱
که رزمی بود در میان دو کوه
جهانی شوند اندر آن همگروه ۵۰۲
شوند انجمن کاردیده مهان
بدان جنگ بیمرد گردد جهان ۵۰۳
پی کین نهان گردد از روی بوم
شود گرز پولاد برسان موم ۵۰۴
هر آنکس که آید بر ما بجنگ
شما دل مدارید از آن کار تنگ ۵۰۵
دو دستش ببندم بخم کمند
اگر یار باشد سپهر بلند ۵۰۶
شما سربسر یک بیک همگروه
مباشید از آن نامداران ستوه ۵۰۷
مرا گر برزم اندر آید زمان
نمیرم ببزم اندرون بیگمان ۵۰۸
همی نام باید که ماند دراز
نمانی همی کار چندین مساز ۵۰۹
دل اندر سرای سپنجی مبند
که پر خون شوی چون ببایدت کند ۵۱۰
اگر یار باشد روان با خرد
بنیک و ببد روز را بشمرد ۵۱۱
خداوند تاج و خداوند گنج
نبندد دل اندر سرای سپنج ۵۱۲
چنین داد پاسخ برستم سپاه
که فرمان تو برتر از چرخ ماه ۵۱۳
چنان رزم سازیم با تیغ تیز
که ماند ز ما نام تا رستخیز ۵۱۴
ز دو رویه تنگ اندر آمد سپاه
یکی ابر گفتی برآمد سیاه ۵۱۵
که باران او بود شمشیر و تیر
جهان شد بکردار دریای قیر ۵۱۶
ز پیکان پولاد و پر عقاب
سیه گشت رخشان رخ آفتاب ۵۱۷
سنانهای نیزه بگرد اندرون
ستاره بیالود گفتی بخون ۵۱۸
چرنگیدن گرزهٔ گاوچهر
تو گفتی همی سنگ بارد سپهر ۵۱۹
بخون و بمغز اندرون خار و خاک
شده غرق و برگستوان چاک چاک ۵۲۰
همه دشت یکسر پر از جوی خون
بهر جای چندی فگنده نگون ۵۲۱
چو پیلان فگنده بهم میل میل
برخ چون زریر و بلب همچو نیل ۵۲۲
چنین گفت گودرز با پیر سر
که تا من ببستم بمردی کمر ۵۲۳
ندیدم که رزمی بود زین نشان
نه هرگز شنیدم ز گردنکشان ۵۲۴
که از کشته گیتی برین سان بود
یکی خوار و دیگر تنآسان بود ۵۲۵
بغرید شنگل ز پیش سپاه
منم گفت گرداوژن رزمخواه ۵۲۶
بگویید کان مرد سگزی کجاست
یکی کرد خواهم برو نیزه راست ۵۲۷
چو آواز شنگل برستم رسید
ز لشکر نگه کرد و او را بدید ۵۲۸
بدو گفت هان آمدم رزمخواه
نگر تا نگیری بلشکر پناه ۵۲۹
چنین گفت رستم که از کردگار
نجستم جزین آرزوی آشکار ۵۳۰
که بیگانهای زان بزرگ انجمن
دلیری کند رزم جوید ز من ۵۳۱
نه سقلاب ماند ازیشان نه هند
نه شمشیر هندی نه چینی پرند ۵۳۲
پی و بیخ ایشان نمانم بجای
نمانم بترکان سر و دست و پای ۵۳۳
بر شنگل آمد به آواز گفت
که ای بدنژاد فرومایه جفت ۵۳۴
مرا نام رستم کند زال زر
تو سگزی چرا خوانی ای بدگهر ۵۳۵
نگه کن که سگزی کنون مرگ تست
کفن بیگمان جوشن و ترگ تست ۵۳۶
همی گشت با او به آوردگاه
میان دو صف برکشیده سپاه ۵۳۷
یکی نیزه زد برگرفتش ز زین
نگونسار کرد و بزد بر زمین ۵۳۸
برو بر گذر کرد و او را نخست
بشمشیر برد آنگهی شیر دست ۵۳۹
برفتند زان روی کنداوران
بزهر آب داده پرندآوران ۵۴۰
چو شنگل گریزان شد از پیلتن
پراگنده گشتند زان انجمن ۵۴۱
دو بهره ازیشان بشمشیر کشت
دلیران توران نمودند پشت ۵۴۲
بجان شنگل از دست رستم بجست
زره بود و جوشن تنش را نخست ۵۴۳
چنین گفت شنگل که این مرد نیست
کس او را بگیتی هم آورد نیست ۵۴۴
یکی ژنده پیلست بر پشت کوه
مگر رزم سازند یکسر گروه ۵۴۵
بتنها کسی رزم با اژدها
نجوید چو جوید نیابد رها ۵۴۶
بدو گفت خاقان ترا بامداد
دگر بود رای و دگر بود یاد ۵۴۷
سپه را بفرمود تا همگروه
برانند یکسر بکردار کوه ۵۴۸
سرافراز را در میان آورند
تنومند را جان زیان آورند ۵۴۹
بشمشیر برد آن زمان شیر دست
چپ لشکر چینیان برشکست ۵۵۰
هر آنگه که خنجر برانداختی
همه ره تن بی سر انداختی ۵۵۱
نه با جنگ او کوه را پای بود
نه با خشم او پیل را جای بود ۵۵۲
بدان سان گرفتند گرد اندرش
که خورشید تاریک شد از برش ۵۵۳
چنان نیزه و خنجر و گرز و تیر
که شد ساخته بر یل شیرگیر ۵۵۴
گمان برد کاندر نیستان شدست
ز خون روی کشور میستان شدست ۵۵۵
بیک زخم ده نیزه کردی قلم
خروشان و جوشان و دشمن دژم ۵۵۶
دلیران ایران پس پشت اوی
بکینه دل آگنده و جنگ جوی ۵۵۷
ز بس نیزه و گرز و گوپال و تیغ
تو گفتی همی ژاله بارد ز میغ ۵۵۸
ز کشته همه دشت آوردگاه
تن و پشت و سر بود و ترگ و کلاه ۵۵۹
ز چینی و شگنی و از هندوی
ز سقلاب و هری و از پهلوی ۵۶۰
سپه بود چون خاک در پای کوه
ز یک مرد سگزی شده همگروه ۵۶۱
که با او بجنگ اندرون پای نیست
چنو در جهان لشکر آرای نیست ۵۶۲
کسی کو کند زین سخن داستان
نباشد خردمند همداستان ۵۶۳
که پرخاشخر نامور صد هزار
بسنده نبودند با یک سوار ۵۶۴
ازین کین بد آمد بافراسیاب
ز رستم کجا یابد آرام و خواب ۵۶۵
چنین گفت رستم بایرانیان
کزین جنگ دشمن کند جان زیان ۵۶۶
هماکنون ز پیلان و از خواسته
همان تخت و آن تاج آراسته ۵۶۷
ستانم ز چینی بایران دهم
بدان شادمان روز فرخ نهم ۵۶۸
نباشد جز ایرانیان شاد کس
پی رخش و ایزد مرا یار بس ۵۶۹
یکی را ز شگنان و سقلاب و چین
نمانم که پی برنهد بر زمین ۵۷۰
که امروز پیروزی روز ماست
بلند آسمان لشکر افروز ماست ۵۷۱
گر ایدونک نیرو دهد دادگر
پدید آورد رخش رخشان هنر ۵۷۲
برین دشت من گورستانی کنم
برومند را شارستانی کنم ۵۷۳
یکی از شما سوی لشکر شوید
بکوشید و با باد همبر شوید ۵۷۴
بکوبید چون من بجنبم ز جای
شما برفرازید سنج و درای ۵۷۵
زمین را سراسر کنید آبنوس
بگرد سواران و آوای کوس ۵۷۶
بکوبید گوپال و گرز گران
چو پولاد را پتک آهنگران ۵۷۷
از انبوه ایشان مدارید باک
ز دریا بابر اندر آرید خاک ۵۷۸
همه دیده بر مغفر من نهید
چو من بر خروشم دمید و دهید ۵۷۹
بدرید صفهای سقلاب و چین
نباید که بیند هوا را زمین ۵۸۰
وزان جایگه رفت چون پیل مست
یکی گرزهٔ گاوپیکر بدست ۵۸۱
خروشان سوی میمنه راه جست
ز لشکر سوی کندر آمد نخست ۵۸۲
همه میمنه پاک بر هم درید
بسی ترگ و سر بد که تن را ندید ۵۸۳
یکی خویش کاموس بد ساوه نام
سرافراز و هر جای گسترده کام ۵۸۴
بیامد بپیش تهمتن بجنگ
یکی تیغ هندی گرفته بچنگ ۵۸۵
بگردید گرد چپ و دست راست
ز رستم همی کین کاموس خواست ۵۸۶
برستم چنین گفت کای ژنده پیل
ببینی کنون موج دریای نیل ۵۸۷
بخواهم کنون کین کاموس خوار
اگر باشدم زین سپس کارزار ۵۸۸
چو گفتار ساوه برستم رسید
بزد دست و گرز گران برکشید ۵۸۹
بزد بر سرش گرز را پیلتن
که جانش برون شد بزاری ز تن ۵۹۰
برآورد و زد بر سر و مغفرش
ندیدست گفتی تنش را سرش ۵۹۱
بیفگند و رخش از بر او براند
ز ساوه بگیتی نشانی نماند ۵۹۲
درفش کشانی نگونسار کرد
و زو جان لشکر پرآزار کرد ۵۹۳
نبد نیز کس پیش او پایدار
همه خاک مغز سر آورد بار ۵۹۴
پس از میمنه شد سوی میسره
غمی گشت لشکر همه یکسره ۵۹۵
گهار گهانی بدان جایگاه
گوی شیرفش با درفش سیاه ۵۹۶
برآشفت چون ترگ رستم بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید ۵۹۷
بدو گفت من کین ترکان چین
بخواهم ز سگزی برین دشت کین ۵۹۸
برانگیخت اسپ از میان سپاه
بیامد بر پیلتن کینهخواه ۵۹۹
ز نزدیک چون ترگ رستم بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید ۶۰۰
بدل گفت پیکار با ژنده پیل
چو غوطه است خوردن بدریای نیل ۶۰۱
گریزی بهنگام با سر بجای
به از رزم جستن بنام و برای ۶۰۲
گریزان بیامد سوی قلبگاه
برو بر نظاره ز هر سو سپاه ۶۰۳
درفش تهمتن میان گروه
بسان درخت از بر تیغ کوه ۶۰۴
همی تاخت رستم پس او چو گرد
زمین لعل گشت و هوا لاژورد ۶۰۵
گهار گهانی بترسید سخت
کزو بود برگشتن تاج و تخت ۶۰۶
برآورد یک بانگ برسان کوس
که بشنید آواز گودرز و طوس ۶۰۷
همی خواست تا کارزاری کند
ندانست کین بار زاری کند ۶۰۸
چه نیکو بود هر که خود را شناخت
چرا تا ز دشمن ببایدش تاخت ۶۰۹
پس او گرفته گو پیلتن
که هان چارهٔ گور کن گر کفن ۶۱۰
یکی نیزه زد بر کمربند اوی
بدرید خفتان و پیوند اوی ۶۱۱
بینداختش همچو برگ درخت
که بر شاخ او بر زند باد سخت ۶۱۲
نگونسار کرد آن درفش کبود
تو گفتی گهار گهانی نبود ۶۱۳
بدیدند گردان که رستم چه کرد
چپ و راست برخاست گرد نبرد ۶۱۴
درفش همایون ببردند و کوس
بیامد سرافراز گودرز و طوس ۶۱۵
خروشی برآمد ز ایران سپاه
چو پیروز شد گرد لشکر پناه ۶۱۶
بفرمود رستم کز ایران سوار
بر من فرستند صد نامدار ۶۱۷
هم اکنون من آن پیل و آن تخت عاج
همان یاره و سنج و آن طوق و تاج ۶۱۸
ستانم ز چین و بایران دهم
به پیروز شاه دلیران دهم ۶۱۹
از ایران بیامد همی صد سوار
زرهدار با گرزهٔ گاوسار ۶۲۰
چنین گفت رستم بایرانیان
که یکسر ببندند کین را میان ۶۲۱
بجان و سر شاه و خورشید و ماه
بخاک سیاوش بایران سپاه ۶۲۲
بیزدان دادار جان آفرین
که پیروزی آورد بر دشت کین ۶۲۳
که گر نامداران ز ایران سپاه
هزیمت پذیرد ز توران سپاه ۶۲۴
سرش را ز تن برکنم در زمان
ز خونش کنم جویهای روان ۶۲۵
بدانست لشکر که او شیرخوست
بچنگش سرین گوزن آرزوست ۶۲۶
همه سوی خاقان نهادند روی
بنیزه شده هر یکی جنگ جوی ۶۲۷
تهمتن بپیش اندرون حمله برد
عنان را برخش تگاور سپرد ۶۲۸
همی خون چکانید بر چرخ ماه
ستاره نظاره بر آن رزمگاه ۶۲۹
ز بس گرد کز رزمگه بردمید
چنان شد که کس روی هامون ندید ۶۳۰
ز بانگ سواران و زخم سنان
نبود ایچ پیدا رکیب از عنان ۶۳۱
هوا گشت چون روی زنگی سیاه
ز کشته ندیدند بر دشت راه ۶۳۲
همه مرز تن بود و خفتان و خود
تنان را همی داد سرها درود ۶۳۳
ز گرد سوار ابر بر باد شد
زمین پر ز آواز پولاد شد ۶۳۴
بسی نامدار از پی نام و ننگ
بدادند بر خیره سرها بجنگ ۶۳۵
برآورد رستم برانسان خروش
که گفتی برآمد زمانه بجوش ۶۳۶
چنین گفت کان پیل و آن تخت عاج
همان یاره و افسر و طوق و تاج ۶۳۷
سپرهای چینی و پرده سرای
همان افسر و آلت چارپای ۶۳۸
بایران سزاوار کیخسروست
که او در جهان شهریار نوست ۶۳۹
که چون او بگیتی سرافراز شاه
نبود و ندیدست خورشید و ماه ۶۴۰
شما را چه کارست با تاج زر
بدین زور و این کوشش و این هنر ۶۴۱
همه دستها سوی بند آورید
میان را بخم کمند آورید ۶۴۲
شما را ز من زندگانی بسست
که تاج و نگین بهر دیگر کسست ۶۴۳
فرستم بنزدیک شاه زمین
چه منشور و شنگل چه خاقان چین ۶۴۴
و گرنه من این خاک آوردگاه
بنعل ستوران برآرم بماه ۶۴۵
بدشنام بگشاد خاقان زبان
بدو گفت کای بدتن بدروان ۶۴۶
مه ایران مه آن شاه و آن انجمن
همی زینهاریت باید چو من ۶۴۷
تو سگزی که از هر کسی بتری
همی شاه چین بایدت لشکری ۶۴۸
یکی تیر باران بکردند سخت
چو باد خزان برجهد بر درخت ۶۴۹
هوا را بپوشید پر عقاب
نبیند چنان رزم جنگی بخواب ۶۵۰
چو گودرز باران الماس دید
ز تیمار رستم دلش بردمید ۶۵۱
برهام گفت ای درنگی مایست
برو با کمان وز سواری دویست ۶۵۲
کمانهای چاچی و تیر خدنگ
نگهدار پشت تهمتن بجنگ ۶۵۳
بگیو آن زمان گفت برکش سپاه
برین دشت زین بیش دشمن مخواه ۶۵۴
نه هنگام آرام و آسایش است
نه نیز از در رای و آرایش است ۶۵۵
برو با دلیران سوی دست راست
نگه کن که پیران و هومان کجاست ۶۵۶
تهمتن نگر پیش خاقان چین
همی آسمان برزند بر زمین ۶۵۷
برآشفت رهام همچون پلنگ
بیامد بپشت تهمتن بجنگ ۶۵۸
چنین گفت رستم برهام شیر
که ترسم که رخشم شد از کار سیر ۶۵۹
چنو سست گردد پیاده شوم
بخون و خوی آهار داده شوم ۶۶۰
یکی لشکرست این چو مور و ملخ
تو با پیل و با پیلبانان مچخ ۶۶۱
همه پاک در پیش خسرو بریم
ز شگنان و چین هدیهٔ نو بریم ۶۶۲
و زان جایگه برخروشید و گفت
که با روم و چین اهرمن باد جفت ۶۶۳
ایا گم شده بخت بیچارگان
همه زار و با درد غمخوارگان ۶۶۴
شما را ز رستم نبود آگهی
مگر مغزتان از خرد شد تهی ۶۶۵
کجا اژدها را ندارد بمرد
همی پیل جوید بروز نبرد ۶۶۶
شما را سر از رزم من سیر نیست
مرا هدیه جز گرز و شمشیر نیست ۶۶۷
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
خم خام در کوههٔ زین فگند ۶۶۸
برانگیخت رخش و برآمد خروش
همی اژدها را بدرید گوش ۶۶۹
بهر سو که خام اندر انداختی
زمین از دلیران بپرداختی ۶۷۰
هرانگه که او مهتری را ز زین
ربودی بخم کمند از کمین ۶۷۱
بدین رزمگه بر سرافراز طوس
بابر اندر افراختی بوق و کوس ۶۷۲
ببستی از ایران کسی دست اوی
ز هامون نهادی سوی کوه روی ۶۷۳
نگه کرد خاقان ازان پشت پیل
زمین دید برسان دریای نیل ۶۷۴
یکی پیل بر پشت کوه بلند
ورا نام بد رستم دیو بند ۶۷۵
همی کرگس آورد ز ابر سیاه
نظاره بران اختر و چرخ ماه ۶۷۶
یکی نامداری ز لشکر بجست
که گفتار ایران بداند درست ۶۷۷
بدو گفت رو پیش آن شیر مرد
بگویش که تندی مکن در نبرد ۶۷۸
چغانی و شگنی و چینی و وهر
کزین کینه هرگز ندارند بهر ۶۷۹
یکی شاه ختلان یکی شاه چین
ز بیگانه مردم ترا نیست کین ۶۸۰
یکی شهریارست افراسیاب
که آتش همی بد شناسد ز آب ۶۸۱
جهانی بدین گونه کرد انجمن
بد آورد ازین رزم بر خویشتن ۶۸۲
کسی نیست بیآز و بی نام و ننگ
همان آشتی بهتر آید ز جنگ ۶۸۳
فرستاده آمد بر پیلتن
زبان پر ز گفتار و دل پر شکن ۶۸۴
بدو گفت کای مهتر رزمجوی
چو رزمت سرآمد کنون بزم جوی ۶۸۵
نداری همانا ز خاقان چین
ز کار گذشته بدل هیچ کین ۶۸۶
چنو باز گردد تو زو باز گرد
که اکنون سپه را سرآمد نبرد ۶۸۷
چو کاموس بر دست تو کشته شد
سر رزمجویان همه گشته شد ۶۸۸
چنین داد پاسخ که پیلان و تاج
بنزدیک من باید و تخت عاج ۶۸۹
بتاراج ایران نهادست روی
چه باید کنون لابه و گفت و گوی ۶۹۰
چو داند که لشکر بجنگ آمدست
شتاب سپاه از درنگ آمدست ۶۹۱
فرستاده گفت ای خداوند رخش
بدشت آهوی ناگرفته مبخش ۶۹۲
که داند که خود چون بود روزگار
که پیروز برگردد از کارزار ۶۹۳
چو بشنید رستم برانگیخت رخش
منم گفت شیراوژن تاجبخش ۶۹۴
تنی زورمند و ببازو کمند
چه روز فریبست و هنگام بند ۶۹۵
چه خاقان چینی کمند مرا
چه شیر ژیان دست بند مرا ۶۹۶
بینداخت آن تابداده کمند
سران سواران همی کرد بند ۶۹۷
چو آمد بنزدیک پیل سپید
شد آن شاه چین از روان ناامید ۶۹۸
چو از دست رستم رها شد کمند
سر شاه چین اندر آمد ببند ۶۹۹
ز پیل اندر آورد و زد بر زمین
ببستند بازوی خاقان چین ۷۰۰
پیاده همی راند تا رود شهد
نه پیل و نه تاج و نه تخت و نه مهد ۷۰۱
چنینست رسم سرای فریب
گهی بر فراز و گهی بر نشیب ۷۰۲
چنین بود تا بود گردان سپهر
گهی جنگ و زهرست و گه نوش و مهر ۷۰۳
ازان پس بگرز گران دست برد
بزرگش همان و همان بود خرد ۷۰۴
چنان شد در و دشت آوردگاه
که شد تنگ بر مور و بر پشه راه ۷۰۵
ز بس کشته و خسته شد جوی خون
یکی بیسر و دیگری سرنگون ۷۰۶
چنان بخت تابنده تاریک شد
همانا بشب روز نزدیک شد ۷۰۷
برآمد یکی ابر و بادی سیاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه ۷۰۸
سر از پای دشمن ندانست باز
بیابان گرفتند و راه دراز ۷۰۹
نگه کرد پیران بدان کارزار
چنان تیز برگشتن روزگار ۷۱۰
نه منشور و فرطوس و خاقان چین
نه آن نامداران و مردان کین ۷۱۱
درفش بزرگان نگونسار دید
بخاک اندرون خستگان خوار دید ۷۱۲
بنستیهن گرد و کلباد گفت
که شمشیر و نیزه بباید نهفت ۷۱۳
نگونسار کرد آن درفش سیاه
برفتند پویان ببی راه و راه ۷۱۴
همه میمنه گیو تاراج کرد
در و دشت چون پر دراج کرد ۷۱۵
بجست از چپ لشکر و دست راست
بدان تا بداند که پیران کجاست ۷۱۶
چو او را ندیدند گشتند باز
دلیران سوی رستم سرفراز ۷۱۷
تبه گشته اسپان جنگی ز کار
همه رنجه و خستهٔ کارزار ۷۱۸
برفتند با کام دل سوی کوه
تهمتن بپیش اندرون با گروه ۷۱۹
همه ترگ و جوشن بخون و بخاک
شده غرق و بر گستوان چاک چاک ۷۲۰
تن از جنگ خسته دل از رزم شاد
جهان را چنینست ساز و نهاد ۷۲۱
پر از خون بر و تیغ و پای و رکیب
ز کشته نه پیدا فراز از نشیب ۷۲۲
چنین تا بشستن نپرداختند
یک از دیگری باز نشناختند ۷۲۳
سر و تن بشستند و دل شسته بود
که دشمن ببند گران بسته بود ۷۲۴
چنین گفت رستم بایرانیان
که اکنون بباید گشادن میان ۷۲۵
بپیش جهاندار پیروزگر
نه گوپال باید نه بند کمر ۷۲۶
همه سر بخاک سیه بر نهید
کزین پس همه تاج بر سر نهید ۷۲۷
کزین نامدارن یکی نیست کم
که اکنون شدستی دل ما دژم ۷۲۸
چنین گفت رستم بگودرز و گیو
بدان نامداران و گردان نیو ۷۲۹
چو آگاهی آمد بشاه جهان
بمن باز گفت این سخن در نهان ۷۳۰
که طوس سپهبد بکوه آمدست
ز پیران و هومان ستوه آمدست ۷۳۱
از ایران برفتیم با رای و هوش
برآمد ز پیکار مغزم بجوش ۷۳۲
ز بهرام گودرز وز ریونیز
دلم تیر تر گشت برسان شیز ۷۳۳
از ایران همی تاختم تیزچنگ
زمانی بجایی نکردم درنگ ۷۳۴
چو چشمم برآمد بخاقان چین
بران نامداران و مردان کین ۷۳۵
بویژه بکاموس و آن فر و برز
بران یال و آن شاخ و آن دست و گرز ۷۳۶
که بودند هر یک چو کوهی بلند
بزیر اندرون ژنده پیلی نژند ۷۳۷
بدل گفتم آمد زمانم بسر
که تا من ببستم بمردی کمر ۷۳۸
ازین بیش مردان و زین بیش ساز
ندیدم بجایی بسال دراز ۷۳۹
رسیدم بدیوان مازندران
شب تیره و گرزهای گران ۷۴۰
ز مردی نپیچید هرگز دلم
نگفتم که از آرزو بگسلم ۷۴۱
جز آن دم که دیدم ز کاموس جنگ
دلم گشت یکباره زین کینه تنگ ۷۴۲
کنون گر همه پیش یزدان پاک
بغلتیم با درد یک یک بخاک ۷۴۳
سزاوار باشد که او داد زور
بلند اختر و بخش کیوان و هور ۷۴۴
مبادا که این کار گیرد نشیب
مبادا که آید بما بر نهیب ۷۴۵
نگه کن که کارآگهان ناگهان
برند آگهی نزد شاه جهان ۷۴۶
بیاراید آن نامور بارگاه
بسر بر نهد خسروانی کلاه ۷۴۷
ببخشد فراوان بدرویش چیز
که بر جان او آفرین باد نیز ۷۴۸
کنون جامهٔ رزم بیرون کنید
بسایش آرایش افزون کنید ۷۴۹
غم و کام دل بیگمان بگذرد
زمانه دم ما همی بشمرد ۷۵۰
همان به که ما جام می بشمریم
بدین چرخ نامهربان ننگریم ۷۵۱
سپاس از جهاندار پیروزگر
کزویست مردی و بخت و هنر ۷۵۲
کنون می گساریم تا نیمشب
بیاد بزرگان گشاییم لب ۷۵۳
سزد گر دل اندر سرای سپنج
نداریم چندین بدرد و برنج ۷۵۴
بزرگان برو خواندند آفرین
که بیتو مبادا کلاه و نگین ۷۵۵
کسی را که چون پیلتن کهترست
ز گرودن گردان سرش برترست ۷۵۶
پسندیده باد این نژاد و گهر
هم آن بوم کو چون تو آرد ببر ۷۵۷
تو دانی که با ما چه کردی بمهر
که از جان تو شاد بادا سپهر ۷۵۸
همه مرده بودیم و برگشته روز
بتو زنده گشتیم و گیتیفروز ۷۵۹
بفرمود تا پیل با تخت عاج
بیارند با طوق زرین و تاج ۷۶۰
می خسروانی بیاورد و جام
نخستین ز شاه جهان برد نام ۷۶۱
بزد کرنای از بر ژنده پیل
همی رفت آوازشان بر دو میل ۷۶۲
چو خرم شد از می رخ پهلوان
برفتند شادان و روشنروان ۷۶۳
چو پیراهن شب بدرید ماه
نهاد از بر چرخ پیروزهگاه ۷۶۴
طلایه پراگند بر گرد دشت
چو زنگی درنگی شب اندر گذشت ۷۶۵
پدید آمد آن خنجر تابناک
بکردار یاقوت شد روی خاک ۷۶۶
تبیره برآمد ز پردهسرای
برفتند گردان لشکر ز جای ۷۶۷
چنین گفت رستم بگردنکشان
که جایی نیامد ز پیران نشان ۷۶۸
بباید شدن سوی آن رزمگاه
بهر سو فرستاد باید سپاه ۷۶۹
شد از پیش او بیژن شیر مرد
بجایی کجا بود دشت نبرد ۷۷۰
جهان دید پر کشته و خواسته
بهر سو نشستی بیاراسته ۷۷۱
پراگنده کشور پر از خسته دید
بخاک اندر افگنده پا بسته دید ۷۷۲
ندیدند زنده کسی را بجای
زمین بود و خرگاه و پردهسرای ۷۷۳
بنزدیک رستم رسید آگهی
که شد روی کشور ز ترکان تهی ۷۷۴
ز ناباکی و خواب ایرانیان
برآشفت رستم چو شیر ژیان ۷۷۵
زبان را بدشنام بگشاد و گفت
که کس را خرد نیست با مغز جفت ۷۷۶
بدین گونه دشمن میان دو کوه
سپه چون گریزد ز ما همگروه ۷۷۷
طلایه نگفتم که بیرون کنید
در و راغ چون دشت و هامون کنید ۷۷۸
شما سر بسایش و خوابگاه
سپردید و دشمن بسیچید راه ۷۷۹
تنآسان غم و رنجبار آورد
چو رنج آوری گنج بار آورد ۷۸۰
چو گویی که روزی تن آسان شوند
ز تیمار ایران هراسان شوند ۷۸۱
ازین پس تو پیران و کلباد را
چو هومان و رویین و پولاد را ۷۸۲
نگه کن بدین دشت با لشکری
تو در کشوری رستم از کشوری ۷۸۳
اگر تاو دارید جنگ آورید
مرا زین سپس کی بچنگ آورید ۷۸۴
که پیروز برگشتم از کارزار
تبه شد نکو گشته فرجام کار ۷۸۵
برآشفت با طوس و شد چون پلنگ
که این جای خوابست گر دشت جنگ ۷۸۶
طلایه نگه کن که از خیل کیست
سرآهنگ آن دوده را نام چیست ۷۸۷
چو مرد طلایه بیابی بچوب
هم اندر زمان دست و پایش بکوب ۷۸۸
ازو چیز بستان و پایش ببند
نگه کن یکی پشت پیلی بلند ۷۸۹
بدین سان فرستش بنزدیک شاه
مگر پخته گردد بدان بارگاه ۷۹۰
ز یاقوت وز گوهر و تخت عاج
ز دینار وز افسر و گنج و تاج ۷۹۱
نگر تا که دارد ز ایران سپاه
همه یکسره خواسته پیش خواه ۷۹۲
ازین هدیهٔ شاه باید نخست
پس آنگه مرا و ترا بهر جست ۷۹۳
بدان دشت بسیار شاهان بدند
همه نامداران گیهان بدند ۷۹۴
ز چین و ز سقلاب وز هند و وهر
همه گنج داران گیرنده شهر ۷۹۵
سپهبد بیامد همه گرد کرد
برفتند گردان بدشت نبرد ۷۹۶
کمرهای زرین و بیجاده تاج
ز دیبای رومی و از تخت عاج ۷۹۷
ز تیر و کمان و ز بر گستوان
ز گوپال وز خنجر هندوان ۷۹۸
یکی کوه بد در میان دو کوه
نظاره شده گردش اندر گروه ۷۹۹
کمانکش سواری گشادهبری
بتن زورمندی و کنداوری ۸۰۰
خدنگی بینداختی چارپر
ازین سو بدان سو نکردی گذر ۸۰۱
چو رستم نگه کرد خیره بماند
جهان آفرین را فراوان بخواند ۸۰۲
چنین گفت کین روز ناپایدار
گهی بزم سازد گهی کارزار ۸۰۳
همی گردد این خواسته زان برین
بنفرین بود گه گهی بفرین ۸۰۴
زمانه نماند برام خویش
چنینست تا بود آیین و کیش ۸۰۵
یکی گنج ازین سان همی پرورد
یکی دیگر آید کزو برخورد ۸۰۶
بران بود کاموس و خاقان چین
که آتش برآرد ز ایران زمین ۸۰۷
بدین ژنده پیلان و این خواسته
بدین لشکر و گنج آراسته ۸۰۸
به گنج و بانبوه بودند شاد
زمانی ز یزدان نکردند یاد ۸۰۹
که چرخ سپهر و زمان آفرید
بسی آشکار و نهان آفرید ۸۱۰
ز یزدان شناس و بیزدان سپاس
بدو بگرود مرد نیکیشناس ۸۱۱
کزو بودمان زور و فر و هنر
ازو دردمندی و هم زو گهر ۸۱۲
سپه بود و هم گنج آباد بود
سگالش همه کار بیداد بود ۸۱۳
کنون از بزرگان هر کشوری
گزیده ز هر کشوری مهتری ۸۱۴
بدین ژنده پیلان فرستم بشاه
همان تخت زرین و زرین کلاه ۸۱۵
همان خواسته بر هیونان مست
فرستم سزاوار چیزی که هست ۸۱۶
وز ایدر شوم تازیان چون پلنگ
درنگی نه والا بود مرد سنگ ۸۱۷
کسی کو گنهکار و خونی بود
بکشور بمانی زبونی بود ۸۱۸
زمین را بخنجر بشویم ز کین
بدان را نمانم همی بر زمین ۸۱۹
بدو گفت گودرز کای نیک رای
تو تا جای ماند بمانی بجای ۸۲۰
بکام دل شاد بادی و راد
بدین رزم دادی چو بایست داد ۸۲۱
تهمتن فرستادهای را بجست
که با شاه گستاخ باشد نخست ۸۲۲
فریبرز کاوس را برگزید
که با شاه نزدیکی او را سزید ۸۲۳
چنین گفت کای نیک پی نامدار
هم از تخم شاهی و هم شهریار ۸۲۴
هنرمند و با دانش و بانژاد
تو شادان و کاوس شاه از تو شاد ۸۲۵
یکی رنج برگیر و ز ایدر برو
ببر نامهٔ من بر شاه نو ۸۲۶
ابا خویشتن بستگان را ببر
هیونان و این خواسته سربسر ۸۲۷
همان افسر و یاره و گرز و تاج
همان ژنده پیلان و هم تخت عاج ۸۲۸
فریبرز گفت ای هژبر ژیان
منم راه را تنگ بسته میان ۸۲۹
دبیر جهاندیده را پیش خواند
سخن هرچ بایست با او براند ۸۳۰
بفرمود تا نامهٔ خسروی
ز عنبر نوشتند بر پهلوی ۸۳۱
سرنامه کرد آفرین خدای
کجا هست و باشد همیشه بجای ۸۳۲
برازندهٔ ماه و کیوان و هور
نگارندهٔ فر و دیهیم و زور ۸۳۳
سپهر و زمان و زمین آفرید
روان و خرد داد و دین آفرید ۸۳۴
وزو آفرین باد بر شهریار
زمانه مبادا ازو یادگار ۸۳۵
رسیدم بفرمان میان دو کوه
سپاه دو کشور شده همگروه ۸۳۶
همانا که شمشیرزن صد هزار
ز دشمن فزون بود در کارزار ۸۳۷
کشانی و شگنی و چینی و هند
سپاهی ز چین تا بدریای سند ۸۳۸
ز کشمیر تا دامن رود شهد
سراپرده و پیل دیدیم و مهد ۸۳۹
نترسیدم از دولت شهریار
کزین رزمگاه اندر آید نهار ۸۴۰
چهل روز با هم همی جنگ بود
تو گفتی بریشان جهان تنگ بود ۸۴۱
همه شهریاران کشور بدند
نه بر باد «و» با بخت لاغر بدند ۸۴۲
میان دو کوه از بر راغ و دشت
ز خون و ز کشته نشاید گذشت ۸۴۳
همانا که فرسنگ باشد چهل
پراگنده از خون زمین بود گل ۸۴۴
سرانجام ازین دولت دیریاز
سخن گویم این نامه گردد دراز ۸۴۵
همه شهریاران که دارند بند
ز پیلان گرفتم بخم کمند ۸۴۶
سوی جنگ دارم کنون رای و روی
مگر پیش گرز من آید گروی ۸۴۷
زبانها پر از آفرین تو باد
سر چرخ گردان زمین تو باد ۸۴۸
چو نامه بمهر اندر آمد بداد
بمهتر فریبرز خسرو نژاد ۸۴۹
ابا شاه و پیل و هیونی هزار
ازان رزمگه برنهادند بار ۸۵۰
فریبرز کاوس شادان برفت
بنزدیک خسرو بسیچید و تفت ۸۵۱
همی رفت با او گو پیلتن
بزرگان و گردان آن انجمن ۸۵۲
به پدرود کردن گرفتش کنار
ببارید آب از غم شهریار ۸۵۳
وزان جایگه سوی لشکر کشید
چو جعد دو زلف شب آمد پدید ۸۵۴
نشستند با آرامش و رود و می
یکی دست رود و دگر دست نی ۸۵۵
برفتند هر کس برام خویش
گرفته ببر هر کسی کام خویش ۸۵۶
چو خورشید با رنگ دیبای زرد
ستم کرد بر تودهٔ لاژورد ۸۵۷
همانگه ز دهلیز پردهسرای
برآمد خروشیدن کرنای ۸۵۸
تهمتن میان تاختن را ببست
بران بارهٔ تیزتگ برنشست ۸۵۹
بفرمود تا توشه برداشتند
همی راه دشوار بگذاشتند ۸۶۰
بیابان گرفتند و راه دراز
بیامد چنان لشکری رزمساز ۸۶۱
چنین گفت با طوس و گودرز و گیو
که ای نامداران و گردان نیو ۸۶۲
من این بار چنگ اندر آرم بچنگ
بداندیشگان را شود کار تنگ ۸۶۳
که دانست کین چارهگر مرد سند
سپاه آرد از چین و سقلاب و هند ۸۶۴
من او را چنان مست و بیهش کنم
تنش خاک گور سیاوش کنم ۸۶۵
که از هند و سقلاب و توران و چین
نخوانند ازین پس برو آفرین ۸۶۶
بزد کوس وز دشت برخاست گرد
هوا پر ز گرد و زمین پر ز مرد ۸۶۷
ازان نامداران پرخاشجوی
بابر اندر آمد یکی گفت و گوی ۸۶۸
دو منزل برفتند زان جایگاه
که از کشته بد روی گیتی سیاه ۸۶۹
یکی بیشه دیدند و آمد فرود
سیه شد ز لشکر همه دشت و رود ۸۷۰
همی بود با رامش و می بدست
یکی شاد و خرم یکی خفته مست ۸۷۱
فرستاده آمد ز هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری ۸۷۲
بسی هدیه و ساز و چندی نثار
ببردند نزدیک آن نامدار ۸۷۳
چو بگذشت ازین داستان روز چند
ز گردش بیاسود چرخ بلند ۸۷۴
کس آمد بر شاه ایران سپاه
که آمد فریبرز کاوس شاه ۸۷۵
پذیره شدش شاه کنداوران
ابا بوق و کوس و سپاهی گران ۸۷۶
فریبرز نزدیک خسرو رسید
زمین را ببوسید کو را بدید ۸۷۷
نگه کرد خسرو بران بستگان
هیونان و پیلان و آن خستگان ۸۷۸
عنان را بپیچید و آمد براه
ز سر برگرفت آن کیانی کلاه ۸۷۹
فرود آمد و پیش یزدان بخاک
بغلتید و گفت ای جهاندار پاک ۸۸۰
ستمکارهای کرد بر من ستم
مرا بیپدر کرد با درد و غم ۸۸۱
تو از درد و سختی رهانیدیم
همی تاج را پرورانیدیم ۸۸۲
زمین و زمان پیش من بنده شد
جهانی ز گنج من آگنده شد ۸۸۳
سپاس از تو دارم نه از انجمن
یکی جان رستم تو مستان ز من ۸۸۴
بزد اسپ و زان جایگه بازگشت
بران پیل وان بستگان برگذشت ۸۸۵
بسی آفرین کرد بر پهلوان
که او باد شادان و روشنروان ۸۸۶
بایوان شد و نامه پاسخ نوشت
بباغ بزرگی درختی بکشت ۸۸۷
نخست آفرین کرد بر کردگار
کزو بود روشن دل و بختیار ۸۸۸
خداوند ناهید و گردان سپهر
کزویست پرخاش و آرام و مهر ۸۸۹
سپهری برین گونه بر پای کرد
شب و روز را گیتی آرای کرد ۸۹۰
یکی را چنین تیرهبخت آفرید
یکی را سزاوار تخت آفرید ۸۹۱
غم و شادمانی ز یزدان شناس
کزویست هر گونه بر ما سپاس ۸۹۲
رسید آنچ دادی بدین بارگاه
اسیران و پیلان و تخت و کلاه ۸۹۳
هیونان بسیار و افگندنی
ز پوشیدنی هم ز گستردنی ۸۹۴
همه آلت ناز و سورست و بزم
بپیش تو زین سان که آید برزم ۸۹۵
مگر آنکسی کش سرآید بپیش
بدین گونه سیر آید از جان خویش ۸۹۶
وزان رنج بردن ز توران سپاه
شب و روز بودن به آوردگاه ۸۹۷
ز کارت خبر بد مرا روز و شب
گشاده نکردم به بیگانه لب ۸۹۸
شب و روز بر پیش یزدان پاک
نوان بودم و دل شده چاک چاک ۸۹۹
کسی را که رستم بود پهلوان
سزد گر بماند همیشه جوان ۹۰۰
پرستنده چون تو ندارد سپهر
ز تو بخت هرگز مبراد مهر ۹۰۱
نویسنده پردخته شد ز آفرین
نهاد از بر نامه خسرو نگین ۹۰۲
بفرمود تا خلعت آراستند
ستام و کمرها بپیراستند ۹۰۳
صد از جعد مویان زرین کمر
صد اسپ گرانمایه با زین زر ۹۰۴
صد اشتر همه بار دیبای چین
صد اشتر ز افگندنی هم چنین ۹۰۵
ز یاقوت رخشان دو انگشتری
ز خوشاب و در افسری بر سری ۹۰۶
ز پوشیدن شاه دستی بزر
همان یاره و طوق و زرین کمر ۹۰۷
سران را همه هدیهها ساختند
یکی گنج زین سان بپرداختند ۹۰۸
فریبرز با تاج و گرز و درفش
یکی تخت زرین و زرینه کفش ۹۰۹
فرستاد و فرمود تا بازگشت
از ایران بسوی سپهبد گذشت ۹۱۰
چنین گفت کز جنگ افراسیاب
نه آرام باید نه خورد و نه خواب ۹۱۱
مگر کان سر شهریار گزند
بخم کمند تو آید ببند ۹۱۲
فریبرز برگشت زان بارگاه
بکام دل شاه ایران سپاه ۹۱۳
پس آگاهی آمد بافراسیاب
که آتش برآمد ز دریای آب ۹۱۴
ز کاموس و منشور و خاقان چین
شکستی نو آمد بتوران زمین ۹۱۵
از ایران یکی لشکر آمد بجنگ
که شد چرخ گردنده را راه تنگ ۹۱۶
چهل روز یکسان همی جنگ بود
شب و روز گیتی بیک رنگ بود ۹۱۷
ز گرد سواران نبود آفتاب
چو بیدار بخت اندر آمد بخواب ۹۱۸
سرانجام زان لشکر بیشمار
سواری نماند از در کارزار ۹۱۹
بزرگان و آن نامور مهتران
ببستند یکسر ببند گران ۹۲۰
بخواری فگندند بر پشت پیل
سپه بود گرد آمده بر دو میل ۹۲۱
ز کشته چنان بد که در رزمگاه
کسی را نبد جای رفتن براه ۹۲۲
وزین روی پیران براه ختن
بشد با یکی نامدار انجمن ۹۲۳
کشانی و شگنی و وهری نماند
که منشور شمشیر رستم نخواند ۹۲۴
وزین روی تنگ اندر آمد سپاه
بپیش اندرون رستم کینهخواه ۹۲۵
گر آیند زی ما برزم آن گروه
شود کوه هامون و هامون چو کوه ۹۲۶
چو افراسیاب این سخنها شنود
دلش گشت پر درد و سر پر ز دود ۹۲۷
همه موبدان و ردان را بخواند
ز کار گذشته فراوان براند ۹۲۸
کز ایران یکی لشکری جنگجوی
بدان نامداران نهادست روی ۹۲۹
شکسته شدست آن سپاه گران
چنان ساز و آن لشکر بیکران ۹۳۰
ز اندوه کاموس و خاقان چین
ببستند گفتی مرا بر زمین ۹۳۱
سپاهی چنان بسته و خسته شد
دو بهره ز گردنکشان بسته شد ۹۳۲
بایران کشیدند بر پشت پیل
زمین پر ز خون بود تا چند میل ۹۳۳
چه سازیم و این را چه درمان کنیم
نشاید که این بر دل آسان کنیم ۹۳۴
گر ایدونک رستم بود پیش رو
نماند برین بوم و بر خار و خو ۹۳۵
که من دستبرد ورا دیدهام
ز کار آگهان نیز بشنیدهام ۹۳۶
که او با بزرگان ایران زمین
چه کردست از نیکوی روز کین ۹۳۷
چه کردست با شاه مازندران
ز گرزش چه آمد بران مهتران ۹۳۸
گرانمایگان پاسخ آراستند
همه یکسر از جای برخاستند ۹۳۹
که گر نامداران سقلاب و چین
بایران همی رزم جستند و کین ۹۴۰
نه از لشکر ما کسی کم شدست
نه این کشور از خون دمادم شدست ۹۴۱
ز رستم چرا بیم داری همی
چنین کام دشمن بخاری همی ۹۴۲
ز مادر همه مرگ را زادهایم
میان تا ببستیم نگشادهایم ۹۴۳
اگر خاک ما را بپی بسپرند
ازین کردهٔ خویش کیفر برند ۹۴۴
بکین گر ببندیم زین پس میان
نماند کسی زنده ز ایرانیان ۹۴۵
ز پرمایگان شاه پاسخ شنید
ز لشکر زبانآوری برگزید ۹۴۶
دلیران و گردنکشان را بخواند
ز خواب و ز آرام و خوردن بماند ۹۴۷
در گنج بگشاد و دینار داد
روان را بخون دل آهار داد ۹۴۸
چنان شد ز گردان جنگی زمین
که گفتی سپهر اندر آمد بکین ۹۴۹
چو این بند بد را سر آمد کلید
فریبرز نزدیک رستم رسید ۹۵۰
بدل شاد با خلعت شهریار
بدو اندرون تاج گوهر نگار ۹۵۱
ازان شادمان شد گو پیلتن
بزرگان لشکر شدند انجمن ۹۵۲
گرفتند بر پهلوان آفرین
که آباد بادا برستم زمین ۹۵۳
بدو جان شاه جهان شاد باد
بر و بوم ایرانش آباد باد ۹۵۴
همه مر ترا چاکر و بندهایم
بفرمان و رایت سرافگندهایم ۹۵۵
وزان جایگه شاد لشکر براند
بیامد بسغد و دو هفته بماند ۹۵۶
بنخچیر گور و بمی دست برد
ازین گونه یک چند خورد و شمرد ۹۵۷
وزان جایگه لشکر اندر کشید
بیک منزلی بر یکی شهر دید ۹۵۸
کجا نام آن شهر بیداد بود
دژی بود وز مردم آباد بود ۹۵۹
همه خوردنیشان ز مردم بدی
پری چهرهای هر زمان گم بدی ۹۶۰
بخوان چنان شهریار پلید
نبودی جز از کودک نارسید ۹۶۱
پرستندگانی که نیکو بدی
به دیدار و بالا بیآهو بدی ۹۶۲
از آن ساختندی بخوان بر خورش
بدین گونه بد شاه را پرورش ۹۶۳
تهمتن بفرمود تا سه هزار
زرهدار بر گستوان ور سوار ۹۶۴
بدان دژ فرستاد با گستهم
دو گرد خردمند با اوبهم ۹۶۵
مرین مرد را نام کافور بود
که او را بران شهر منشور بود ۹۶۶
بپوشید کافور خفتان جنگ
همه شهر با او بسان پلنگ ۹۶۷
کمندافگن و زورمندان بدند
بزرم اندرون پیل دندان بدند ۹۶۸
چو گستهم گیتی بران گونه دید
جهان در کف دیو وارونه دید ۹۶۹
بفرمود تا تیر باران کنند
بریشان کمین سواران کنند ۹۷۰
چنین گفت کافور با سرکشان
که سندان نگیرد ز پیکان نشان ۹۷۱
همه تیغ و گرز و کمند آورید
سر سرکشان را ببند آورید ۹۷۲
زمانی بران سان برآویختند
که آتش ز دریا برانگیختند ۹۷۳
فراوان ز ایرانیان کشته شد
بسر بر سپهر بلا گشته شد ۹۷۴
ببیژن چنین گفت گستهم زود
که لختی عنانت بباید بسود ۹۷۵
برستم بگویی که چندین مایست
بجنبان عنان با سواری دویست ۹۷۶
بشد بیژن گیو برسان باد
سخن بر تهمتن همه کرد یاد ۹۷۷
گران کرد رستم زمانی رکیب
ندانست لشکر فراز از نشیب ۹۷۸
بدانسان بیامد بدان رزمگاه
که باد اندر آید ز کوه سیاه ۹۷۹
فراوان ز ایرانیان کشته دید
بسی سرکش از جنگ برگشته دید ۹۸۰
بکافور گفت ای سگ بدگهر
کنون رزم و رنج تو آمد بسر ۹۸۱
یکی حمله آورد کافور سخت
بران بارور خسروانی درخت ۹۸۲
بینداخت تیغی بکردار تیر
که آید مگر بر یل شیرگیر ۹۸۳
بپیش اندر آورد رستم سپر
فرو ماند کافور پرخاشخر ۹۸۴
کمندی بینداخت بر سوی طوس
بسی کرد رستم برو بر فسوس ۹۸۵
عمودی بزد بر سرش پور زال
که بر هم شکستش سر و ترگ و یال ۹۸۶
چنین تا در دژ یکی حمله برد
بزرگان نبودند پیدا ز خرد ۹۸۷
در دژ ببستند وز باره تیز
برآمد خروشیدن رستخیز ۹۸۸
بگفتند کای مرد بازور و هوش
برین گونه با ما بکینه مکوش ۹۸۹
پدر نام تو چون بزادی چه کرد
کمندافگنی گر سپهر نبرد ۹۹۰
دریغست رنج اندرین شارستان
که داننده خواند ورا کارستان ۹۹۱
چو تور فریدون ز ایران براند
ز هر گونه دانندگان را بخواند ۹۹۲
یکی باره افگند زین گونه پی
ز سنگ و ز خشت و ز چوب و ز نی ۹۹۳
برآودر ازینسان بافسون و رنج
بپالود رنج و تهی کرد گنج ۹۹۴
بسی رنج بردند مردان مرد
کزین بارهٔ دژ برآرند گرد ۹۹۵
نبدکس بدین شارستان پادشا
بدین رنج بردن نیارد بها ۹۹۶
سلیحست و ایدر بسی خوردنی
بزیر اندرون راه آوردنی ۹۹۷
اگر سالیان رنج و رزم آوری
نباشد بدستت جز از داوری ۹۹۸
نیاید برین باره بر منجنیق
از افسون سلم و دم جاثلیق ۹۹۹
چو بشنید رستم پر اندیشه شد
دلش از غم و درد چون بیشه شد ۱۰۰۰
یکی رزم کرد آن نه بر آرزوی
سپاه اندر آورد بر چار سوی ۱۰۰۱
بیک روی گودرز و یک روی طوس
پس پشت او پیل با بوق و کوس ۱۰۰۲
بیک روی بر لشکر زابلی
زرهدار با خنجر کابلی ۱۰۰۳
چو آن دید دستم کمان برگرفت
همه دژ بدو ماند اندر شگفت ۱۰۰۴
هر آنکس که از باره سر بر زدی
زمانه سرش را بهم در زدی ۱۰۰۵
ابا مغز پیکان همی راز گفت
ببدسازگاری همی گشت جفت ۱۰۰۶
بن باره زان پس بکندن گرفت
ز دیوار مردم فگندن گرفت ۱۰۰۷
ستونها نهادند زیر اندرش
بیالود نفط سیاه از برش ۱۰۰۸
چو نیمی ز دیوار دژکنده شد
بچوب اندر آتش پراگنده شد ۱۰۰۹
فرود آمد آن بارهٔ تور گرد
ز هر سو سپاه اندر آمد بگرد ۱۰۱۰
بفرمود رستم که جنگ آورید
کمانها و تیر خدنگ آورید ۱۰۱۱
گوان از پی گنج و فرزند خویش
همان از پی بوم و پیوند خویش ۱۰۱۲
همه سر بدادند یکسر بباد
گرامیتر آنکو ز مادر نزاد ۱۰۱۳
دلیران پیاده شدند آن زمان
سپرهای چینی و تیر و کمان ۱۰۱۴
برفتند با نیزهداران بهم
بپیش اندرون بیژن و گستهم ۱۰۱۵
دم آتش تیز و باران تیر
هزیمت بود زان سپس ناگزیر ۱۰۱۶
چو از بارهٔ دژ بیرون شدند
گریزان گریزان بهامون شدند ۱۰۱۷
در دژ ببست آن زمان جنگجوی
بتاراج و کشتن نهادند روی ۱۰۱۸
چه مایه بکشتند و چندی اسیر
ببردند زان شهر برنا و پیر ۱۰۱۹
بسی سیم و زر و گرانمایه چیز
ستور و غلام و پرستار نیز ۱۰۲۰
تهمتن بیامد سر و تن بشست
بپیش جهانداور آمد نخست ۱۰۲۱
ز پیروز گشتن نیایش گرفت
جهان آفرین را ستایش گرفت ۱۰۲۲
بایرانیان گفت با کردگار
بیامد نهانی هم از آشکار ۱۰۲۳
بپیروزی اندر نیایش کنید
جهان آفرین را ستایش کنید ۱۰۲۴
بزرگان بپیش جهانآفرین
نیایش گرفتند سر بر زمین ۱۰۲۵
چو از پاک یزدان بپرداختند
بران نامدار آفرین ساختند ۱۰۲۶
که هر کس که چون تو نباشد بجنگ
نشستن به آید بنام و بننگ ۱۰۲۷
تن پیل داری و چنگال شیر
زمانی نباشی ز پیگار سیر ۱۰۲۸
تهمتن چنین گفت کین زور و فر
یکی خلعتی باشد از دادگر ۱۰۲۹
شما سربسر بهره دارید زین
نه جای گلهست از جهان آفرین ۱۰۳۰
بفرمود تا گیو با ده هزار
سپردار و بر گستوان ور سوار ۱۰۳۱
شود تازیان تا بمرز ختن
نماند که ترکان شوند انجمن ۱۰۳۲
چو بنمود شب جعد زلف سیاه
از اندیشه خمیده شد پشت ماه ۱۰۳۳
بشد گیو با آن سواران جنگ
سه روز اندر آن تاختن شد درنگ ۱۰۳۴
بدانگه که خورشید بنمود تاج
برآمد نشست از بر تخت عاج ۱۰۳۵
ز توران بیامد سرافراز گیو
گرفته بسی نامداران نیو ۱۰۳۶
بسی خوب چهر بتان طراز
گرانمایه اسپان و هرگونه ساز ۱۰۳۷
فرستاد یک نیمه نزدیک شاه
ببخشید دیگر همه بر سپاه ۱۰۳۸
وزان پس چو گودرز و چون طوس و گیو
چو گستهم و شیدوش و فرهاد نیو ۱۰۳۹
ابا بیژن گیو برخاستند
یکی آفرین نو آراستند ۱۰۴۰
چنین گفت گودرز کای سرفراز
جهان را بمهر تو آمد نیاز ۱۰۴۱
نشاید که بیآفرین تو لب
گشاییم زین پس بروز و بشب ۱۰۴۲
کسی کو بپیمود روی زمین
جهان دید و آرام و پرخاش و کین ۱۰۴۳
بیک جای زین بیش لشکر ندید
نه از موبد سالخورده شنید ۱۰۴۴
ز شاهان و پیلان وز تخت عاج
ز مردان و اسپان و از گنج و تاج ۱۰۴۵
ستاره بدان دشت نظاره بود
که این لشکر از جنگ بیچاره بود ۱۰۴۶
بگشتیم گرد دژ ایدر بسی
ندیدیم جز کینه درمان کسی ۱۰۴۷
که خوشان بدیم از دم اژدها
کمان تو آورد ما را رها ۱۰۴۸
توی پشت ایران و تاج سران
سزاوار و ما پیش تو کهتران ۱۰۴۹
مکافات این کار یزدان کند
که چهر تو همواره خندان کند ۱۰۵۰
بپاداش تو نیستمان دسترس
زبانها پر از آفرینست و بس ۱۰۵۱
بزرگیت هر روز بافزون ترست
هنرمند رخش تو صد لشکرست ۱۰۵۲
تهمتن بریشان گرفت آفرین
که آباد بادا بگردان زمین ۱۰۵۳
مرا پشت ز آزادگانست راست
دل روشنم بر زبانم گواست ۱۰۵۴
ازان پس چنین گفت کایدر سه روز
بباشیم شادان و گیتی فروز ۱۰۵۵
چهارم سوی جنگ افراسیاب
برانیم و آتش برآریم ز آب ۱۰۵۶
همه نامداران بگفتار اوی
ببزم و بخوردند نهادند روی ۱۰۵۷
پس آگاهی آمد بافراسیاب
که بوم و بر از دشمنان شد خراب ۱۰۵۸
دلش زان سخن پر ز تیمار شد
همه پرنیان بر تنش خار شد ۱۰۵۹
بدل گفت پیگار او کار کیست
سپاهست بسیار و سالار کیست ۱۰۶۰
گر آنست رستم که من دیدهام
بسی از نبردش بپیچیدهام ۱۰۶۱
بپیچید وزان پس به آواز گفت
که با او که داریم در جنگ جفت ۱۰۶۲
یکی کودکی بود برسان نی
که من لشکر آورده بودم بری ۱۰۶۳
بیامد تن من ز زین برگرفت
فرو ماند زان لشکر اندر شگفت ۱۰۶۴
چنین گفت لشکر بافراسیاب
که چندین سر از جنگ رستم متاب ۱۰۶۵
تو آنی که از خاک آوردگاه
همی جوش خون اندر آری بماه ۱۰۶۶
سلیحست بسیار و مردان جنگ
دل از کار رستم چه داری بتنگ ۱۰۶۷
ز جنگ سواری تو غمگین مشو
نگه کن بدین نامداران نو ۱۰۶۸
چنان دان که او یکسر از آهنست
اگر چه دلیرست هم یک تنست ۱۰۶۹
سخنهای کوتاه زو شد دراز
تو با لشکری چارهٔ او را بساز ۱۰۷۰
سرش را ز زین اندرآور بخاک
ازان پس خود از شاه ایران چه باک ۱۰۷۱
نه کیخسرو آباد ماند نه گنج
نداریم این زرم کردن برنج ۱۰۷۲
نگه کن بدین لشکر نامدار
جوانان و شایستهٔ کارزار ۱۰۷۳
ز بهر بر و بوم و پیوند خویش
زن و کودک خرد و فرزند خویش ۱۰۷۴
همه سربسر تن بکشتن دهیم
به آید که گیتی بدشمن دهیم ۱۰۷۵
چو بشنید افراسیاب این سخن
فراموش کرد آن نبرد کهن ۱۰۷۶
بفرمود تا لشکر آراستند
بکین نو از جای برخاستند ۱۰۷۷
ز بوم نیاکان وز شهر خویش
یکی تازه اندیشه بنهاد پیش ۱۰۷۸
چنین داد پاسخ که من ساز جنگ
بپیش آورم چون شود کار تنگ ۱۰۷۹
نمانم که کیخسرو از تخت خویش
شود شاد و پدرام از بخت خویش ۱۰۸۰
سر زابلی را بروز نبرد
بچنگ دراز اندر آرم بگرد ۱۰۸۱
برو سرکشان آفرین خواندند
سرافراز را سوی کین خواندند ۱۰۸۲
که جاوید و شادان و پیروز باش
بکام دلت گیتی افروز باش ۱۰۸۳
سپهبد بسی جنگها دیده بود
ز هر کار بهری پسندیده بود ۱۰۸۴
یکی شیر دل بود فرغار نام
قفس دیده و جسته چندی ز دام ۱۰۸۵
ز بیگانگان جای پردخته کرد
بفرغار گفت ای گرانمایه مرد ۱۰۸۶
هم اکنون برو سوی ایران سپاه
نگه کن بدین رستم رزمخواه ۱۰۸۷
سواران نگه کن که چنداند و چون
که دارد برین بوم و بر رهنمون ۱۰۸۸
وزان نامداران پرخاشجوی
ببینی که چنداند و بر چند روی ۱۰۸۹
ز گردان پهلومنش چند مرد
که آورد سازند روز نبرد ۱۰۹۰
چو فرغار برگشت و آمد براه
بکارآگهی شد بایران سپاه ۱۰۹۱
غمی شد دل مرد پرخاشجوی
ببیگانگان ایچ ننمود روی ۱۰۹۲
فرستاد و فرزند را پیش خواند
بسی راز بایسته با او براند ۱۰۹۳
بشیده چنین گفت کای پر خرد
سپاه تو تیمار تو کی خورد ۱۰۹۴
چنین دان که این لشکر بیشمار
که آمد برین مرز چندین هزار ۱۰۹۵
سپهدارشان رستم شیر دل
که از خاک سازد بشمشیر گل ۱۰۹۶
گو پیلتن رستم زابلیست
ببین تا مر او را هم آورد کیست ۱۰۹۷
چو کاموس و منشور و خاقان چین
گهار و چو گرگوی با آفرین ۱۰۹۸
دگر کندر و شنگل آن شاه هند
سپاهی ز کشمیر تا پیش سند ۱۰۹۹
بنیروی این رستم شیر گیر
بکشتند و بردند چندی اسیر ۱۱۰۰
چهل روز بالشکر آویز بود
گهی رزم و گه بزم و پرهیز بود ۱۱۰۱
سرانجام رستم بخم کمند
ز پیل اندر آورد و بنهاد بند ۱۱۰۲
سواران و گردان هر کشوری
ز هر سو که بود از بزرگان سری ۱۱۰۳
بدین کشور آمد کنون زین نشان
همان تاجداران گردنکشان ۱۱۰۴
من ایدر نمانم بسی گنج و تخت
که گردان شدست اندرین کار سخت ۱۱۰۵
کنون هرچ گنجست و تاج و کمر
همان طوق زرین و زرین سپر ۱۱۰۶
فرستم همه سوی الماس رود
نه هنگام جامست و بزم و سرود ۱۱۰۷
هراسانم از رستم تیز چنگ
تن آسان که باشد بکام نهنگ ۱۱۰۸
بمردم نماند بروز نبرد
نپیچد ز بیم و ننالد ز درد ۱۱۰۹
ز نیزه نترسد نه از تیغ تیز
برآرد ز دشمن همی رستخیز ۱۱۱۰
تو گفتی که از روی وز آهنست
نه مردم نژادست کهرمنست ۱۱۱۱
سلیحست چندان برو روز کین
که سیر آمد از بار پشت زمین ۱۱۱۲
زره دارد و جوشن و خود و گبر
بغرد بکردار غرنده ابر ۱۱۱۳
نه برتابد آهنگ او ژنده پیل
نه کشتی سلیحش بدریای نیل ۱۱۱۴
یکی کوه زیرش بکردار باد
تو گویی که از باد دارد نژاد ۱۱۱۵
تگ آهوان دارد و هول شیر
بناورد با شیر گردد دلیر ۱۱۱۶
سخن گوید ار زو کنی خواستار
بدریا چو کشتی بود روز کار ۱۱۱۷
مرا با دلاور بسی بود جنگ
یکی جوشنستش ز چرم پلنگ ۱۱۱۸
سلیحم نیامد برو کارگر
بسی آزمودم بگرز و تبر ۱۱۱۹
کنون آزمون را یکی کارزار
بسازیم تا چون بود روزگار ۱۱۲۰
گر ایدونک یزدان بود یارمند
بگردد ببایست چرخ بلند ۱۱۲۱
نه آن شهر ماند نه آن شهریار
سرآید مگر بر من این کارزار ۱۱۲۲
اگر دست رستم بود روز جنگ
نسازم من ایدر فراوان درنگ ۱۱۲۳
شوم تا بدان روی دریای چین
بدو مانم این مرز توران زمین ۱۱۲۴
بدو شیده گفت ای خردمند شاه
انوشه بدی تا بود تاج و گاه ۱۱۲۵
ترا فر و برزست و مردانگی
نژاد و دل و بخت و فرزانگی ۱۱۲۶
نباید ترا پند آموزگار
نگه کن بدین گردش روزگار ۱۱۲۷
چو پیران و هومان و فرشیدورد
چو کلباد و نستیهن شیر مرد ۱۱۲۸
شکسته سلیح و گسسته دلند
ز بیم وز غم هر زمان بگسلند ۱۱۲۹
تو بر باد این جنگ کشتی مران
چو دانی که آمد سپاهی گران ۱۱۳۰
ز شاهان گیتی گزیده توی
جهانجوی و هم کار دیده توی ۱۱۳۱
بجان و سر شاه توران سپاه
بخورشید و ماه و بتخت و کلاه ۱۱۳۲
که از کار کاموس و خاقان چین
دلم گشت پر خون و سر پر ز کین ۱۱۳۳
شب تیره بگشاد چشم دژم
ز غم پشت ماه اندر آمد بخم ۱۱۳۴
جهان گشت برسان مشک سیاه
چو فرغار برگشت ز ایران سپاه ۱۱۳۵
بیامد بنزدیک افراسیاب
شب تیره هنگام آرام و خواب ۱۱۳۶
چنین گفت کز بارگاه بلند
برفتم سوی رستم دیوبند ۱۱۳۷
سراپردهٔ سبز دیدم بزرگ
سپاهی بکردار درنده گرگ ۱۱۳۸
یکی اژدهافش درفشی بپای
نه آرام دارد تو گفتی نه جای ۱۱۳۹
فروهشته بر کوههٔ زین لگام
بفتراک بر حلقهٔ خم خام ۱۱۴۰
بخیمه درون ژنده پیلی ژیان
میان تنگ بسته به ببر بیان ۱۱۴۱
یکی بور ابرش به پیشش بپای
تو گفتی همی اندر آید ز جای ۱۱۴۲
سپهدار چون طوس و گودرز و گیو
فریبرز و شیدوش و گرگین نیو ۱۱۴۳
طلایه گرازست با گستهم
که با بیژن گیو باشد بهم ۱۱۴۴
غمی شد ز گفتار فرغار شاه
کس آمد بر پهلوان سپاه ۱۱۴۵
بیامد سپهدار پیران چو گرد
بزرگان و مردان روز نبرد ۱۱۴۶
ز گفتار فرغار چندی بگفت
که تا کیست با او به پیکار جفت ۱۱۴۷
بدو گفت پیران که ما را ز جنگ
چه چارست جز جستن نام و ننگ ۱۱۴۸
چو پاسخ چنین یافت افراسیاب
گرفت اندران کینه جستن شتاب ۱۱۴۹
بپیران بفرمود تا با سپاه
بیاید بر رستم کینهخواه ۱۱۵۰
ز پیش سپهبد به بیرون کشید
همی رزم را سوی هامون کشید ۱۱۵۱
خروش آمد از دشت و آوای کوس
جهان شد ز گرد سپاه آبنوس ۱۱۵۲
سپه بود چندانک گفتی جهان
همی گردد از گرد اسپان نهان ۱۱۵۳
تبیره زنان نعره برداشتند
همی پیل بر پیل بگذاشتند ۱۱۵۴
از ایوان بدشت آمد افراسیاب
همی کرد بر جنگ جستن شتاب ۱۱۵۵
بپیران بگفت آنچ بایست گفت
که راز بزرگان بباید نهفت ۱۱۵۶
یکی نامه نزدیک پولادوند
بیارای وز رای بگشای بند ۱۱۵۷
بگویش که ما را چه آمد بسر
ازین نامور گرد پرخاشخر ۱۱۵۸
اگر یارمندست چرخ بلند
بیاید بدین دشت پولادوند ۱۱۵۹
بسی لشکر از مرز سقلاب و چین
نگونسار و حیران شدند اندرین ۱۱۶۰
سپاهست برسان کوه روان
سپهدارشان رستم پهلوان ۱۱۶۱
سپهکش چو رستم سپهدار طوس
بابر اندر اورده آوای کوس ۱۱۶۲
چو رستم بدست تو گردد تباه
نیابد سپهر اندرین مرز راه ۱۱۶۳
همه مرز را رنج زویست و بس
تو باش اندرین کار فریادرس ۱۱۶۴
گر او را بدست تو آید زمان
شود رام روی زمین بیگمان ۱۱۶۵
من از پادشاهی آباد خویش
نه برگیرم از رنج یک رنج بیش ۱۱۶۶
دگر نیمه دیهیم و گنج آن تست
که امروز پیگار و رنج آن تست ۱۱۶۷
نهادند بر نامه بر مهر شاه
چو برزد سر از برج خرچنگ ماه ۱۱۶۸
کمر بست شیده ز پیش پدر
فرستاده او بود و تیمار بر ۱۱۶۹
بکردار آتش ز بیم گزند
بیامد بنزدیک پولادوند ۱۱۷۰
برو آفرین کرد و نامه بداد
همه کار رستم برو کرد یاد ۱۱۷۱
که رستم بیامد ز ایران بجنگ
ابا او سپاهی بسان پلنگ ۱۱۷۲
ببند اندر آورد کاموس را
چو خاقان و منشور و فرطوس را ۱۱۷۳
اسیران بسیار و پیلان رمه
فرستاد یکسر بایران همه ۱۱۷۴
کنارنگ و جنگ آورانرا بخواند
ز هر گونهای داستانها براند ۱۱۷۵
بدیشان بگفت انچ در نامه بود
جهانگیر برنا و خودکامه بود ۱۱۷۶
بفرمود تا کوس بیرون برند
سراپردهٔ او به هامون برند ۱۱۷۷
سپاه انجمن شد بکردار دیو
برآمد ز گردان لشکر غریو ۱۱۷۸
درفش از پس و پیش پولادوند
سپردار با ترکش و با کمند ۱۱۷۹
فرود آمد از کوه و بگذاشت آب
بیامد بنزدیک افراسیاب ۱۱۸۰
پذیره شدندش یکایک سپاه
تبیره برآمد ز درگاه شاه ۱۱۸۱
ببر در گرفتش جهاندیده مرد
ز کار گذشته بسی یاد کرد ۱۱۸۲
بگفت آنک تیمار ترکان ز کیست
سرانجام درمان این کار چیست ۱۱۸۳
خرامان بایوان خسرو شدند
برای و باندیشهٔ نو شدند ۱۱۸۴
سخن راند هر گونه افراسیاب
ز کار درنگ و ز بهر شتاب ۱۱۸۵
ز خون سیاوش که بر دست اوی
چه آمد ز پرخاش وز گفت و گوی ۱۱۸۶
ز خاقان و منشور و کاموس گرد
گذشته سخنها همه برشمرد ۱۱۸۷
بگفت آنک این رنجم از یک تنست
که او را پلنگینه پیراهنست ۱۱۸۸
نیامد سلیحم بدو کارگر
بران ببر و آن خود و چینی سپر ۱۱۸۹
بیابان سپردی و راه دراز
کنون چارهٔ کار او را بساز ۱۱۹۰
پر اندیشه شد جان پولادوند
که آن بند را چون شود کاربند ۱۱۹۱
چنین داد پاسخ بافراسیاب
که در جنگ چندین نباید شتاب ۱۱۹۲
گر آنست رستم که مازندران
تبه کرد و بستد بگرز گران ۱۱۹۳
بدرید پهلوی دیو سپید
جگرگاه پولاد غندی و بید ۱۱۹۴
مرا نیست پایاب با جنگ اوی
نیارم ببد کردن آهنگ اوی ۱۱۹۵
تن و جان من پیش رای تو باد
همیشه خرد رهنمای تو باد ۱۱۹۶
من او را بر اندیشه دارم بجنگ
بگردش بگردم بسان پلنگ ۱۱۹۷
تو لشکر برآغال بر لشکرش
بانبوه تا خیره گردد سرش ۱۱۹۸
مگر چاره سازم و گر نی بدست
بر و یال او را نشاید شکست ۱۱۹۹
ازو شاد شد جان افراسیاب
می روشن آورد و چنگ و رباب ۱۲۰۰
بدانگه که شد مست پولادوند
چنین گفت با او ببانگ بلند ۱۲۰۱
که من بر فریدون و ضحاک و جم
خور و خواب و آرام کردم دژم ۱۲۰۲
برهمن بترسد ز آواز من
وزین لشکر گردنافراز من ۱۲۰۳
من این زابلی را بشمشیر تیز
برآوردگه بر کنم ریز ریز ۱۲۰۴
چو بنمود خورشید تابان درفش
معصفر شد آن پرنیان بنفش ۱۲۰۵
تبیره برآمد ز درگاه شاه
بابر اندر آمد خروش سپاه ۱۲۰۶
بپیش سپه بود پولادوند
بتن زورمند و ببازو کمند ۱۲۰۷
چو صف برکشیدند هر دو سپاه
هوا شد بنفش و زمین شد سیاه ۱۲۰۸
تهمتن بپوشید ببر بیان
نشست از بر ژنده پیل ژیان ۱۲۰۹
برآشفت و بر میمنه حمله برد
ز ترکان بیفگند بسیار گرد ۱۲۱۰
ازان پس غمی گشت پولادوند
ز فتراک بگشاد پیچان کمند ۱۲۱۱
برآویخت با طوس چون پیل مست
کمندی ببازوی گرزی بدست ۱۲۱۲
کمربند بگرفت و او را ز زین
برآورد و آسان بزد بر زمین ۱۲۱۳
به پیگار او گیو چون بنگرید
سر طوس نوذر نگونسار دید ۱۲۱۴
برانگیخت از جای شبدیز را
تن و جان بیاراست آویز را ۱۲۱۵
برآویخت با دیو چون شیر نر
زرهدار با گرزهٔ گاوسر ۱۲۱۶
کمندی بینداخت پولادوند
سر گیو گرد اندر آمد دببند ۱۲۱۷
نگه کرد رهام و بیژن ز راه
بدان زور و بالا و آن دستگاه ۱۲۱۸
برفتند تا دست پولادوند
ببندند هر دو بخم کمند ۱۲۱۹
بزد دست پولاد بسیار هوش
برانگیخت اسپ و برآمد خروش ۱۲۲۰
دو گرد از دلیران پر مایه را
سرافراز و گرد و گرانمایه را ۱۲۲۱
بخاک اندر افگند و بسپرد خوار
نظاره بران دشت چندان سوار ۱۲۲۲
بیامد بر اختر کاویان
بخنجر بدو نیم کردش میان ۱۲۲۳
خروشی برآمد ز ایران سپاه
نماند ایچ گرد اندر آوردگاه ۱۲۲۴
فریبرز و گودرز و گردنکشان
گرفتند از آن دیو جنگی نشان ۱۲۲۵
بگفتند با رستم کینهخواه
که پولادوند اندرین رزمگاه ۱۲۲۶
بزین بر یکی نامداری نماند
ز گردان لشکر سواری نماند ۱۲۲۷
که نفگند بر خاک پولادوند
بگرز و بخنجر بتیر و کمند ۱۲۲۸
همه رزمگه سربسر ماتمست
بدین کار فریادرس رستمست ۱۲۲۹
ازان پس خروشیدن ناله خاست
ز قلب و چپ لشکر و دست راست ۱۲۳۰
چو کم شد ز گودرز هر دو پسر
بنالید با داور دادگر ۱۲۳۱
که چندین نبیره پسر داشتم
همی سر ز خورشید بگذاشتم ۱۲۳۲
برزم اندرون پیش من کشته شد
چنین اختر و روز من گشته شد ۱۲۳۳
جوانان و من زنده با پیر سر
مرا شرم باد از کلاه و کمر ۱۲۳۴
کمر برگشاد و کله برگرفت
خروشیدن و ناله اندر گرفت ۱۲۳۵
چو بشنید رستم دژم گشت سخت
بلرزید برسان برگ درخت ۱۲۳۶
بیامد بنزدیک پولادوند
ورا دید برسان کوه بلند ۱۲۳۷
سپه را همه بیشتر خسته دید
وزان روی پرخاش پیوسته دید ۱۲۳۸
بدل گفت کین روز ما تیره گشت
سرنامداران ما خیره گشت ۱۲۳۹
همانا که برگشت پرگار ما
غنوده شد آن بخت بیدار ما ۱۲۴۰
بیفشارد ران رخش را تیز کرد
برآشفت و آهنگ آویز کرد ۱۲۴۱
بدو گفت کای دیو ناسازگار
ببینی کنون گردش روزگار ۱۲۴۲
چو آواز رستم بگردان رسید
تهمتن یلان را پیاده بدید ۱۲۴۳
دژم گشته زو چار گرد دلیر
چو گوران و دشمن بکردار شیر ۱۲۴۴
چنین گفت با کردگار جهان
که ای برتر از آشکار و نهان ۱۲۴۵
مرا چشم اگر تیره گشتی بجنگ
بهستی ز دیدار این روز تنگ ۱۲۴۶
کزین سان برآمد ز ایران غریو
ز پیران و هومان وز نره دیو ۱۲۴۷
پیاده شده گیو و رهام و طوس
چو بیژن که بر شیر کردی فسوس ۱۲۴۸
تبه گشته اسپ بزرگان بتیر
بدین سان برآویخته خیره خیر ۱۲۴۹
بدو گفت پولادوند ای دلیر
جهاندیده و نامبردار و شیر ۱۲۵۰
که بگریزد از پیش تو ژنده پیل
ببینی کنون موج دریای نیل ۱۲۵۱
نگه کن کنون آتش جنگ من
کمند و دل و زور و آهنگ من ۱۲۵۲
کزین پس نیابی ز شاهت نشان
نه از نامداران و گردنکشان ۱۲۵۳
نبینی زمین زین سپس جز بخواب
سپارم سپاهت بافراسیاب ۱۲۵۴
چنین گفت رستم بپولادوند
که تا چند ازین بیم و نیرنگ و بند ۱۲۵۵
ز جنگ آوران تیز گویا مباد
چو باشد دهد بیگمان سر بباد ۱۲۵۶
چو بشنید پولادوند این سخن
بیاد آمدش گفتههای کهن ۱۲۵۷
که هر کو ببیداد جوید نبرد
جگر خسته باز آید و روی زرد ۱۲۵۸
گر از دشمنت بد رسد گر ز دوست
بد و نیک را داد دادن نکوست ۱۲۵۹
همان رستمست این که مازندران
شب تیره بستد بگرز گران ۱۲۶۰
بدو گفت کای مرد رزم آزمای
چه باشیم برخیره چندین بپای ۱۲۶۱
بگشتند وز دشت برخاست گرد
دو پیل ژیان و دو شیر نبرد ۱۲۶۲
برانگیخت آن باره پولادوند
بینداخت پس تاب داده کمند ۱۲۶۳
بدزدید یال آن نبرده سوار
چو زین گونه پیوسته شد کارزار ۱۲۶۴
بزد تیغ و بند کمندش برید
بجای آمد آن بند بد را کلید ۱۲۶۵
بپیچید زان پس سوی دست راست
بدانست کان روز روز بلاست ۱۲۶۶
عمودی بزد بر سرش پیلتن
که بشنید آواز او انجمن ۱۲۶۷
چنان تیره شد چشم پولادوند
که دستش عنان را نبد کار بند ۱۲۶۸
تهمتن بران بد که مغز سرش
ببیند پر از رنگ تیره برش ۱۲۶۹
چو پولادوند از بر زین بماند
تهمتن جهان آفرین را بخواند ۱۲۷۰
که ای برتر از گردش روزگار
جهاندار و بینا و پروردگار ۱۲۷۱
گرین گردش جنگ من داد نیست
روانم بدان گیتی آباد نیست ۱۲۷۲
روا دارم از دست پولادوند
روان مرا برگشاید ز بند ۱۲۷۳
ور افراسیابست بیدادگر
تو مستان ز من دست و زور و هنر ۱۲۷۴
که گر من شوم کشته بر دست اوی
بایران نماند یکی جنگجوی ۱۲۷۵
نه مرد کشاورز و نه پیشهور
نه خاک و نه کشور نه بوم و نه بر ۱۲۷۶
بکشتی گرفتن نهادند روی
دو گرد سرافراز و دو جنگجوی ۱۲۷۷
بپیمان که از هر دو روی سپاه
بیاری نیاید کسی کینهخواه ۱۲۷۸
میان سپه نیم فرسنگ بود
ستاره نظاره بران جنگ بود ۱۲۷۹
چو پولادوند و تهمتن بهم
برآویختند آن دو شیر دژم ۱۲۸۰
همی دست سودند یک با دگر
گرفته دو جنگی دوال کمر ۱۲۸۱
چو شیده بر و یال رستم بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید ۱۲۸۲
پدر را چنین گفت کین زورمند
که خوانی ورا رستم دیوبند ۱۲۸۳
بدین برز بالا و این دست برد
بخاک اندر آرد سر دیو گرد ۱۲۸۴
نبینی ز گردان ما جز گریز
مکن خیره با چرخ گردان ستیز ۱۲۸۵
چنین گفت با شیده افراسیاب
که شد مغز من زین سخن پرشتاب ۱۲۸۶
برو تا ببینی که پولادوند
بکشتی همی چون کند دست بند ۱۲۸۷
چنین گفت شیده که پیمان شاه
نه این بود با او بپیش سپاه ۱۲۸۸
چو پیمان شکن باشی و تیره مغز
نیایید ز دست تو پیگار نغز ۱۲۸۹
تو این آب روشن مگردان سیاه
که عیب آورد بر تو بر عیبخواه ۱۲۹۰
بدشنام بگشاد خسرو زبان
برآشفت و شد با پسر بدگمان ۱۲۹۱
بدو گفت اگر دیو پولادوند
ازین مرد بدخواه یابد گزند ۱۲۹۲
نماند بدین رزمگه زنده کس
ترا از هنرها زیانست و بس ۱۲۹۳
عنان برگرایید و آمد چو شیر
به آوردگاه دو مرد دلیر ۱۲۹۴
نگه کرد پیکار دو پیل مست
درآورده بر یکدگر هر دو دست ۱۲۹۵
بپولاد گفت ای سرافراز شیر
بکشتی گر آری مر او را بزیر ۱۲۹۶
بخنجر جگرگاه او را بکاف
هنر باید از کار کردن نه لاف ۱۲۹۷
نگه کرد گیو اندر افراسیاب
بدان خیره گفتار و چندان شتاب ۱۲۹۸
برانگیخت اسپ و برآمد دمان
چو بشکست پیمان همی بدگمان ۱۲۹۹
برستم چنین گفت کای جنگجوی
چه فرمان دهی کهتران را بگوی ۱۳۰۰
نگه کن به پیمان افراسیاب
چو جای بلا دید و جای شتاب ۱۳۰۱
بیمد همی دل بیافروزدش
بکشتی درون خنجر آموزدش ۱۳۰۲
بدو گفت رستم که جنگی منم
بکشتی گرفتن درنگی منم ۱۳۰۳
شما را چرا بیم آید همی
چرا دل به دو نیم آید همی ۱۳۰۴
اگر نیستتان جنگ را زور و دست
دل من بخیره نباید شکست ۱۳۰۵
گر ایدونک این جادوی بیخرد
ز پیمان یزدان همی بگذرد ۱۳۰۶
شما را ز پیمان شکستن چه باک
گر او ریخت بر تارک خویش خاک ۱۳۰۷
من آکنون سر دیو پولادوند
بخاک اندر آرم ز چرخ بلند ۱۳۰۸
وزان پس بیازید چون شیر چنگ
گرفت آن بر و یال جنگی نهنگ ۱۳۰۹
بگردن برآورد و زد بر زمین
همی خواند بر کردگار افرین ۱۳۱۰
خروشی بر آمد ز ایران سپاه
تبیره زنان برگرفتند راه ۱۳۱۱
بابر اندر آمد دم کرنای
خروشیدن نای و صنج و درای ۱۳۱۲
که پولادوندست بیجان شده
بران خاک چون مار پیچان شده ۱۳۱۳
گمان برد رستم که پولادوند
ندارد بتن در درست ایچ بند ۱۳۱۴
برخش دلیر اندر آورد پای
بماند آن تن اژدها را بجای ۱۳۱۵
چو پیش صف آمد یل شیرگیر
نگه کرد پولاد برسان تیر ۱۳۱۶
گریزان بشد پیش افراسیاب
دلش پر ز خون و رخش پر ز آب ۱۳۱۷
بخفت از بر خاک تیره دراز
زمانی بشد هوش زان رزمساز ۱۳۱۸
تهمتن چو پولاد را زنده دید
همه دشت لشکر پراگنده دید ۱۳۱۹
دلش تنگتر گشت و لشکر براند
جهاندیده گودرز را پیش خواند ۱۳۲۰
بفرمود تا تیرباران کنند
هوا را چو ابر بهاران کنند ۱۳۲۱
ز یک دست بیژن ز یک دست گیو
جهانجوی رهام و گرگین نیو ۱۳۲۲
تو گفتی که آتش برافروختند
جهان را بخنجر همی سوختند ۱۳۲۳
بلشکر چنین گفت پولادوند
که بیتخت و بیگنج و نام بلند ۱۳۲۴
چرا سر همی داد باید بباد
چرا کرد باید همی رزم یاد ۱۳۲۵
سپه را بپیش اندر افگند و رفت
ز رستم همی بند جانش بکفت ۱۳۲۶
چنین گفت پیران بافراسیاب
که شد روی گیتی چو دریای آب ۱۳۲۷
نگفتم که با رستم شوم دست
نشاید درین کشور ایمن نشست ۱۳۲۸
ز خون جوانی که بد ناگریز
بخستی دل ما بپیکار تیز ۱۳۲۹
چه باشی که با تو کس اندر نماند
بشد دیو پولاد و لشکر براند ۱۳۳۰
همانا ز ایرانیان صد هزار
فزونست بر گستوان ور سوار ۱۳۳۱
بپیش اندرون رستم شیر گیر
زمین پر ز خون و هوا پر ز تیر ۱۳۳۲
ز دریا و دشت و ز هامون و کوه
سپاه اندر آمد همه همگروه ۱۳۳۳
چو مردم نماند آزمودیم دیو
چنین جنگ و پیکار و چندین غریو ۱۳۳۴
سپه را چنین صف کشیده بمان
تو با ویژگان سوی دریا بران ۱۳۳۵
سپهبد چنان کرد کو راه دید
همی دست ازان رزم کوتاه دید ۱۳۳۶
چو رستم بیامد مرا پای نیست
جز از رفتن از پیش او رای نیست ۱۳۳۷
بباید شدن تا بدان روی چین
گر ایدونک گنجد کسی در زمین ۱۳۳۸
درفشش بماندند و او خود برفت
سوی چین و ماچین خرامید تفت ۱۳۳۹
سپاه اندر آمد بپیش سپاه
زمین گشت برسان ابر سیاه ۱۳۴۰
تهمتن به آواز گفت آن زمان
که نیزه مدارید و تیر و کمان ۱۳۴۱
بکوشید و شمشیر و گرز آورید
هنرها ز بالای برز آورید ۱۳۴۲
پلنگ آن زمان پیچد از کین خویش
که نخچیر بیند ببالین خویش ۱۳۴۳
سپه سربسر نعره برداشتند
همه نیزه بر کوه بگذاشتند ۱۳۴۴
چنان شد در و دشت آوردگاه
که از کشته جایی ندیدند راه ۱۳۴۵
برفتند یک بهره زنهار خواه
گریزان برفتند بهری براه ۱۳۴۶
شد از بیشبانی رمه تال و مال
همه دشت تن بود بیدست و یال ۱۳۴۷
چنین گفت رستم که کشتن بسست
که زهر زمان بهر دیگر کسست ۱۳۴۸
زمانی همی بار زهر آورد
زمانی ز تریاک بهر آورد ۱۳۴۹
همه جامهٔ رزم بیرون کنید
همه خوبکاری بافزون کنید ۱۳۵۰
چه بندی دل اندر سرای سپنج
که دانا نداند یکی را ز پنج ۱۳۵۱
زمانی چو آهرمن آید بجنگ
زمانی عروسی پر از بوی و رنگ ۱۳۵۲
بیآزاری و جام میبرگزین
که گوید که نفرین به از آفرین ۱۳۵۳
بخور آنچ داری و انده مخور
که گیتی سپنج است و ما بر گذر ۱۳۵۴
میازار کس را ز بهر درم
مکن تا توانی بکس بر ستم ۱۳۵۵
بجست اندران دشت چیزی که بود
ز زرین وز گوهر نابسود ۱۳۵۶
سراسر فرستاد نزدیک شاه
غلامان و اسپان و تیغ و کلاه ۱۳۵۷
وزان بهرهٔ خویشتن برگرفت
همه افسر و مشک و عنبر گرفت ۱۳۵۸
ببخشید دیگر همه بر سپاه
ز چیزی که بود اندران رزمگاه ۱۳۵۹
نشان خواست از شاه توران سپاه
ز هر سو بجستند بی راه و راه ۱۳۶۰
نشانی نیامد ز افراسیاب
نه بر کوه و دریا نه بر خشک و آب ۱۳۶۱
شتر یافت چندان و چندان گله
که از بارگی شد سپه بیگله ۱۳۶۲
ز توران سپه برنهادند رخت
سلیح گرانمایه و تاج و تخت ۱۳۶۳
خروش آمد و نالهٔ گاودم
جرس برکشیدند و رویینه خم ۱۳۶۴
سوی شهر ایران نهادند روی
سپاهی بران گونه با رنگ و بوی ۱۳۶۵
چو آگاهی آمد ز رستم بشاه
خروش آمد از شهر وز بارگاه ۱۳۶۶
از ایران تبیره برآمد بابر
که آمد خداوند گوپال و ببر ۱۳۶۷
یکی شادمانی بد اندر جهان
خنیده میان کهان و مهان ۱۳۶۸
دل شاه شد چون بهشت برین
همی خواند بر کردگار آفرین ۱۳۶۹
بفرمود تا پیل بردند پیش
بجنبید کیخسرو از جای خویش ۱۳۷۰
جهانی بهآیین شد آراسته
می و رود و رامشگر و خواسته ۱۳۷۱
تبیره برآمد ز هر جای و نای
چو شاه جهان اندر آمد ز جای ۱۳۷۲
همه روی پیل از کران تا کران
پر از مشک بود و می و زعفران ۱۳۷۳
ز افسر سر پیلبان پرنگار
ز گوش اندر آویخته گوشوار ۱۳۷۴
بسی زعفران و درم ریختند
ز بر مشک و عنبر همی بیختند ۱۳۷۵
همه شهر آوای رامشگران
نشسته ز هر سو کران تا کران ۱۳۷۶
چنان بد جهان را ز شادی و داد
که گیتی روان را دوامست و شاد ۱۳۷۷
تهمتن چو تاج سرافراز دید
جهانی سراسر پرآواز دید ۱۳۷۸
فرود آمد و برد پیشش نماز
بپرسید خسرو ز راه دراز ۱۳۷۹
گرفتش بغوش در شاه تنگ
چنین تا برآمد زمانی درنگ ۱۳۸۰
همی آفرین خواند شاه جهان
بران نامور موبد و پهلوان ۱۳۸۱
بفرمود تا پیلتن برنشست
گرفته همه راه دستش بدست ۱۳۸۲
همی گفت چندین چرا ماندی
که بر ما همی آتش افشاندی ۱۳۸۳
چو طوس و فریبرز و گودرز و گیو
چو رهام و گرگین و گردان نیو ۱۳۸۴
ز ره سوی ایوان شاه آمدند
بدان نامور بارگاه آمدند ۱۳۸۵
نشست از بر تخت زر شهریار
بنزدیک او رستم نامدار ۱۳۸۶
فریبرز و گودرز و رهام و گیو
نشستند با نامداران نیو ۱۳۸۷
سخن گفت کیخسرو از رزمگاه
ازان رنج و پیگار توران سپاه ۱۳۸۸
بدو گفت گودرز کای شهریار
سخنها درازست زین کارزار ۱۳۸۹
می و جام و آرام باید نخست
پس آنگاه ازین کار پرسی درست ۱۳۹۰
نهادند خوان و بخندید شاه
که ناهار بودی همانا به راه ۱۳۹۱
بخوان بر می آورد و رامشگران
بپرسش گرفت از کران تا کران ۱۳۹۲
ز افراسیاب وز پولادوند
ز کشتی و از تابداده کمند ۱۳۹۳
بدو گفت گودرز کای شهریار
ز مادر نزاید چو رستم سوار ۱۳۹۴
اگر دیو پیش آید ار اژدها
ز چنگ درازش نیابد رها ۱۳۹۵
هزار افرین باد بر شهریار
بویژه برین شیردل نامدار ۱۳۹۶
بگفت آنچ کرد او بپولادوند
ز کشتی و نیرنگ وز رنگ و بند ۱۳۹۷
ز افگندن دیو وز کشتنش
همان جنگ و پیگار و کین جستنش ۱۳۹۸
چو افتاد بر خاک زو رفت هوش
برآمد ز گردان دیوان خروش ۱۳۹۹
چو آمد بهوش آن سرافراز دیو
برآمد بناگاه زو یک غریو ۱۴۰۰
همانگه درآمد باسپ و برفت
همی بند جانش ز رستم بکفت ۱۴۰۱
چنان شاد شد زان سخن تاجور
که گفتی ز ایوان برآورد سر ۱۴۰۲
چنین داد پاسخ که ای پهلوان
توی پیر و بیدار و روشنروان ۱۴۰۳
کسی کش خرد باشد آموزگار
نگه داردش گردش روزگار ۱۴۰۴
ازین پهلوان چشم بد دور باد
همه زندگانیش در سور باد ۱۴۰۵
همی بود یک هفته با می بدست
ازو شادمان تاج و تخت و نشست ۱۴۰۶
سخنهای رستم بنای و برود
بگفتند بر پهلوانی سرود ۱۴۰۷
تهمتن بیک ماه نزدیک شاه
همی بود با جام در پیشگاه ۱۴۰۸
ازان پس چنین گفت با شهریار
که ای پرهنر نامور تاجدار ۱۴۰۹
جهاندار با دانش و نیکخوست
ولیکن مرا چهر زال آرزوست ۱۴۱۰
در گنج بگشاد شاه جهان
ز پرمایه چیزی که بودش نهان ۱۴۱۱
ز یاقوت وز تاج و انگشتری
ز دینار وز جامهٔ ششتری ۱۴۱۲
پرستار با افسر و گوشوار
همان جعد مویان سیمین عذار ۱۴۱۳
طبقهای زرین پر از مشک و عود
دو نعلین زرین و زرین عمود ۱۴۱۴
برو بافته گوهر شاهوار
چنانچون بود در خور شهریار ۱۴۱۵
بنزد تهمتن فرستاد شاه
دو منزل همی رفت با او براه ۱۴۱۶
چو خسرو غمی شد ز راه دراز
فرود آمد و برد رستم نماز ۱۴۱۷
ورا کرد پدرود و ز ایران برفت
سوی زابلستان خرامید تفت ۱۴۱۸
سراسر جهان گشت بر شاه راست
همی گشت گیتی بران سان که خواست ۱۴۱۹
سر آوردم این رزم کاموس نیز
درازست و کم نیست زو یک پشیز ۱۴۲۰
گر از داستان یک سخن کم بدی
روان مرا جای ماتم بدی ۱۴۲۱
دلم شادمان شد ز پولادوند
که بفزود بر بند پولاد بند ۱۴۲۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۴۰
۲۲۸۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:داستان کاموس کشانی
بعدی:داستان اکوان دیو
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.