داستان دوازده رخ

جهان چون بزاری برآید همی
بدو نیک روزی سرآید همی ۱

چو بستی کمر بر در راه آز
شود کار گیتیت یکسر دراز ۲

بیک روی جستن بلندی سزاست
اگر در میان دم اژدهاست ۳

و دیگر که گیتی ندارد درنگ
سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ ۴

پرستنده آز و جویای کین
بگیتی ز کس نشنود آفرین ۵

چو سرو سهی گوژ گردد بباغ
بدو بر شود تیره روشن چراغ ۶

کند برگ پژمرده و بیخ سست
سرش سوی پستی گراید نخست ۷

بروید ز خاک و شود باز خاک
همه جای ترسست و تیمار و باک ۸

سر مایهٔ مرد سنگ و خرد
ز گیتی بی‌آزاری اندر خورد ۹

در دانش و آنگهی راستی
گرین دو نیابی روان کاستی ۱۰

اگر خود بمانی بگیتی دراز
ز رنج تن آید برفتن نیاز ۱۱

یکی ژرف دریاست بن ناپدید
در گنج رازش ندارد کلید ۱۲

اگر چند یابی فزون بایدت
همان خورده یک روز بگزایدت ۱۳

سه چیزت بباید کزان چاره نیست
وزو بر سرت نیز پیغاره نیست ۱۴

خوری گر بپوشی و گر گستری
سزد گرد بدیگر سخن ننگری ۱۵

چو زین سه گذشتی همه رنج و آز
چه در آز پیچی چه اندر نیاز ۱۶

چو دانی که بر تو نماند جهان
چه پیچی تو زان جای نوشین روان ۱۷

بخور آنچ داری و بیشی مجوی
که از آز کاهد همی آبروی ۱۸

دل شاه ترکان چنان کم شنود
همیشه برنج از پی آز بود ۱۹

ازان پس که برگشت زان رزمگاه
که رستم برو کرد گیتی سیاه ۲۰

بشد تازیان تا بخلخ رسید
بننگ از کیان شد سرش ناپدید ۲۱

بکاخ اندر آمد پرآزار دل
ابا کاردانان هشیاردل ۲۲

چو پیران و گرسیوز رهنمون
قراخان و چون شیده و گرسیون ۲۳

برایشان همه داستان برگشاد
گذشته سخنها همه کرد یاد ۲۴

که تا برنهادم بشاهی کلاه
مرا گشت خورشید و تابنده ماه ۲۵

مرا بود بر مهتران دسترس
عنان مرا برنتابید کس ۲۶

ز هنگام رزم منوچهر باز
نبد دست ایران بتوران دراز ۲۷

شبیخون کند تا در خان من
از ایران بیازند بر جان من ۲۸

دلاور شد آن مردم نادلیر
گوزن اندر آمد ببالین شیر ۲۹

برین کینه گر کار سازیم زود
وگرنه برآرند زین مرز دود ۳۰

سزد گر کنون گرد این کشورم
سراسر فرستادگان گسترم ۳۱

ز ترکان وز چین هزاران هزار
کمربستگان از در کارزار ۳۲

بیاریم بر گرد ایران سپاه
بسازیم هر سو یکی رزمگاه ۳۳

همه موبدان رای هشیار خویش
نهادند با گفت سالار خویش ۳۴

که ما را ز جیحون بباید گذشت
زدن کوس شاهی بران پهن دشت ۳۵

بموی لشکر گهی ساختن
شب و روز نسودن از تاختن ۳۶

که آن جای جنگست و خون ریختن
چه با گیو و با رستم آویختن ۳۷

سرافراز گردان گیرنده شهر
همه تیغ کین آب داده به زهر ۳۸

چو افراسیاب آن سخنها شنود
برافروخت از بخت و شادی نمود ۳۹

ابر پهلوانان و بر موبدان
بکرد آفرینی برسم ردان ۴۰

نویسندهٔ نامه را پیش خواند
سخنهای بایسته چندی براند ۴۱

فرستادگان خواست از انجمن
بنزدیک فغفور و شاه ختن ۴۲

فرستاد نامه به هر کشوری
بهر نامداری و هر مهتری ۴۳

سپه خواست کاندیشهٔ جنگ داشت
ز بیژن بدان گونه دل تنگ داشت ۴۴

دو هفته برآمد ز چین و ختن
ز هر کشوری شد سپاه انجمن ۴۵

چو دریای جوشان زمین بردمید
چنان شد که کس روز روشن ندید ۴۶

گله هرچ بودش ز اسبان یله
بشهر اندر آورد یکسر گله ۴۷

همان گنجها کز گه تور باز
پدر بر پسر بر همی داشت راز ۴۸

سر بدره‌ها را گشادن گرفت
شب و روز دینار دادن گرفت ۴۹

چو لشکر سراسر شد آراسته
بدان بی‌نیازی شد از خواسته ۵۰

ز گردان گزین کرد پنجه هزار
همه رزم‌جویان سازنده کار ۵۱

بشیده که بودش نبرده پسر
ز گردان جنگی برآورده سر ۵۲

بدو گفت کین لشکر سرفراز
سپردم ترا راه خوارزم ساز ۵۳

نگهبان آن مرز خوارزم باش
همیشه کمربستهٔ رزم باش ۵۴

دگر پنجه از نامداران چین
بفرمود تا کرد پیران گزین ۵۵

بدو گفت تا شهر ایران برو
ممان رخت و مه تخت سالار نو ۵۶

در آشتی هیچ گونه مجوی
سخن جز بجنگ و بکینه مگوی ۵۷

کسی کو برد آب و آتش بهم
ابر هر دوان کرده باشد ستم ۵۸

دو پر مایه بیدار و دو پهلوان
یکی پیر و باهوش و دیگر جوان ۵۹

برفتند با پند افراسیاب
برام پیر و جوان بر شتاب ۶۰

ابا ترگ زرین و کوپال و تیغ
خروشان بکردار غرنده میغ ۶۱

پس آگاهی آمد به پیروز شاه
که آمد ز توران بایران سپاه ۶۲

جفاپیشه بدگوهر افراسیاب
ز کینه نیاید شب و روز خواب ۶۳

برآورد خواهد همی سر ز ننگ
ز هر سو فرستاد لشکر بجنگ ۶۴

همی زهر ساید بنوک سنان
که تابد مگر سوی ایران عنان ۶۵

سواران جنگی چو سیصد هزار
بجیحون همی کرد خواهد گذار ۶۶

سپاهی که هنگام ننگ و نبرد
ز جیحون بگردون برآورد گرد ۶۷

دلیران بدرگاه افراسیاب
ز بانگ تبیره نیابند خواب ۶۸

ز آوای شیپور و زخم درای
تو گویی برآید همی دل ز جای ۶۹

گر آید بایران بجنگ آن سپاه
هژبر دلاور نیاید براه ۷۰

سر مرز توران به پیران سپرد
سپاهی فرستاد با او نه خرد ۷۱

سوی مرز خوارزم پنجه هزار
کمربسته رفت از در کارزار ۷۲

سپهدارشان شیدهٔ شیر دل
کز آتش ستاند بشمشیر دل ۷۳

سپاهی بکردار پیلان مست
که با جنگ ایشان شود کوه پست ۷۴

چو بشنید گفتار کاراگهان
پراندیشه بنشست شاه جهان ۷۵

بکاراگهان گفت کای بخردان
من ایدون شنیدستم از موبدان ۷۶

که چون ماه ترکان برآید بلند
ز خورشید ایرانش آید گزند ۷۷

سیه مارکورا سر آید بکوب
ز سوراخ پیچان شود سوی چوب ۷۸

چو خسرو به بیداد کارد درخت
بگردد برو پادشاهی و تخت ۷۹

همه موبدان را بر خویش خواند
شنیده سخن پیش ایشان براند ۸۰

نشستند با شاه ایران براز
بزرگان فرزانه و رزم ساز ۸۱

چو دستان سام و چو گودرز و گیو
چو شیدوش و فرهاد و رهام نیو ۸۲

چو طوس و چو رستم یل پهلوان
فریبرز و شاپور شیر دمان ۸۳

دگر بیژن گیو با گستهم
چو گرگین چون زنگه و گژدهم ۸۴

جزین نامداران لشکر همه
که بودند شاه جهان را رمه ۸۵

ابا پهلوانان چنین گفت شاه
که ترکان همی رزم جویند و گاه ۸۶

چو دشمن سپه کرد و شد تیز چنگ
بباید بسیچید ما را بجنگ ۸۷

بفرمود تا بوق با گاودم
دمیدند و بستند رویینه خم ۸۸

از ایوان به میدان خرامید شاه
بیاراستند از بر پیل گاه ۸۹

بزد مهره در جام بر پشت پیل
زمین را تو گفتی براندود نیل ۹۰

هوا نیلگون شد زمین رنگ رنگ
دلیران لشکر بسان پلنگ ۹۱

بچنگ اندرون گرز و دل پر ز کین
ز گردان چو دریای جوشان زمین ۹۲

خروشی برآمد ز درگاه شاه
که ای پهلوانان ایران سپاه ۹۳

کسی کو بساید عنان و رکیب
نباید که یابد بخانه شکیب ۹۴

بفرمود کز روم وز هندوان
سواران جنگی گزیده گوان ۹۵

دلیران گردنکش از تازیان
بسیچیدهٔ جنگ شیر ژیان ۹۶

کمربسته خواهند سیصد هزار
ز دشت سواران نیزه گزار ۹۷

هر آنکو چهل روزه را نزد شاه
نیاید نبیند بسر بر کلاه ۹۸

پراگنده بر گرد کشور سوار
فرستاده با نامه شهریار ۹۹

دو هفته برآمد بفرمان شاه
بجنبید در پادشاهی سپاه ۱۰۰

ز لشکر همه کشور آمد بجوش
زگیتی بر آمد سراسر خروش ۱۰۱

بشبگیر گاه خروش خروس
ز هر سوی برخاست آوای کوس ۱۰۲

بزرگان هر کشوری با سپاه
نهادند سر سوی درگاه شاه ۱۰۳

در گنجهای کهن باز کرد
سپه را درم دادن آغاز کرد ۱۰۴

همه لشکر از گنج و دینار شاه
بسر بر نهادند گوهر کلاه ۱۰۵

به بر گستوان و بجوشن چو کوه
شدند انجمن لشکری همگروه ۱۰۶

چو شد کار لشکر همه ساخته
وزیشان دل شاه پرداخته ۱۰۷

نخستین ازان لشکر نامدار
سواران شمشیر زن سی هزار ۱۰۸

گزین کرد خسرو برستم سپرد
بدو گفت کای نامبردار گرد ۱۰۹

ره سیستان گیر و برکش بگاه
بهندوستان اندر آور سپاه ۱۱۰

ز غزنین برو تا براه برین
چو گردد ترا تاج و تخت و نگین ۱۱۱

چو آن پادشاهی شود یکسره
ببشخور آید پلنگ و بره ۱۱۲

فرامرز را ده کلاه و نگین
کسی کو بخواهد ز لشکر گزین ۱۱۳

بزن کوس رویین و شیپور و نای
بکشمیر و کابل فزون زین مپای ۱۱۴

که ما را سر از جنگ افراسیاب
نیابد همی خورد و آرام و خواب ۱۱۵

الانان و غزدژ بلهراسب داد
بدو گفت کای گرد خسرو نژاد ۱۱۶

برو با سپاهی بکردار کوه
گزین کن ز گردان لشکر گروه ۱۱۷

سواران شایستهٔ کارزار
ببر تا برآری ز دشمن دمار ۱۱۸

باشکش بفرمود تا سی هزار
دمنده هژبران نیزه گزار ۱۱۹

برد سوی خوارزم کوس بزرگ
سپاهی بکردار درنده گرگ ۱۲۰

زند بر در شهر خوارزم گاه
ابا شیدهٔ رزم زن کینه خواه ۱۲۱

سپاه چهارم بگودرز داد
چه مایه ورا پند و اندرز داد ۱۲۲

که رو با بزرگان ایران بهم
چو گرگین و چون زنگه و گستهم ۱۲۳

زواره فریبرز و فرهاد و گیو
گرازه سپهدار و رهام نیو ۱۲۴

بفرمود بستن کمرشان بجنگ
سوی رزم توران شدن بی درنگ ۱۲۵

سپهدار گودرز کشوادگان
همه پهلوانان و آزادگان ۱۲۶

نشستند بر زین بفرمان شاه
سپهدار گودرز پیش سپاه ۱۲۷

بگودرز فرمود پس شهریار
چو رفتی کمر بستهٔ کارزار ۱۲۸

نگر تا نیازی به بیداد دست
نگردانی ایوان آباد پست ۱۲۹

کسی کو بجنگت نبندد میان
چنان ساز کش از تو ناید زیان ۱۳۰

که نپسندد از ما بدی دادگر
سپنجست گیتی و ما برگذر ۱۳۱

چو لشکر سوی مرز توران بری
من تیز دل را بتش سری ۱۳۲

نگر تا نجوشی بکردار طوس
نبندی بهر کار بر پیل کوس ۱۳۳

جهاندیده‌ای سوی پیران فرست
هشیوار وز یادگیران فرست ۱۳۴

بپند فراوانش بگشای گوش
برو چادر مهربانی بپوش ۱۳۵

بهر کار با هر کسی دادکن
ز یزدان نیکی دهش یاد کن ۱۳۶

چنین گفت سالار لشکر بشاه
که فرمان تو برتر از شید و ماه ۱۳۷

بدان سان شوم کم تو فرمان دهی
تو شاه جهانداری و من رهی ۱۳۸

برآمد خروش از در پهلوان
ز بانگ تبیره زمین شد نوان ۱۳۹

بلشکر گه آمد دمادم سپاه
جهان شد ز گرد سواران سیاه ۱۴۰

به پیش سپاه اندرون پیل شست
جهان پست گشته ز پیلان مست ۱۴۱

وزان ژنده پیلان جنگی چهار
بیاراسته از در شهریار ۱۴۲

نهادند بر پشتشان تخت زر
نشستنگه شاه با زیب و فر ۱۴۳

بگودرز فرمود تا بر نشست
بران تخت زر از بر پیل مست ۱۴۴

برانگیخت پیلان و برخاست گرد
مر آن را بنیک اختری یاد کرد ۱۴۵

که از جان پیران برآریم دود
بران سان که گرد پی پیل بود ۱۴۶

بی آزار لشکر بفرمان شاه
همی رفت منزل بمنزل سپاه ۱۴۷

چو گودرز نزدیک زیبد رسید
سران را ز لشکر همی برگزید ۱۴۸

هزاران دلیران خنجر گزار
ز گردان لشکر دلاور سوار ۱۴۹

از ایرانیان نامور ده‌هزار
سخن گوی و اندر خور کارزار ۱۵۰

سپهدار پس گیو را پیش خواند
همه گفتهٔ شاه با او براند ۱۵۱

بدو گفت کای پور سالار سر
برافراخته سر ز بسیار سر ۱۵۲

گزین کردم اندر خورت لشکری
که هستند سالار هر کشوری ۱۵۳

بدان تا بنزدیک پیران شوی
بگویی و گفتار او بشنوی ۱۵۴

بگویی به پیران که من با سپاه
بزیبد رسیدم بفرمان شاه ۱۵۵

شناسی تو گفتار و کردار خویش
بی آزاری و رنج و تیمار خویش ۱۵۶

همه شهر توران بدی را میان
ببستند با نامدار کیان ۱۵۷

فریدون فرخ که با داغ و درد
ز گیتی بشد دیده پر آب زرد ۱۵۸

پر از درد ایران پر از داغ شاه
که با سوک ایرج نتابید ماه ۱۵۹

ز ترکان تو تنها ازان انجمن
شناسی بمهر و وفا خویشتن ۱۶۰

دروغست بر تو همین نام مهر
نبینم بدلت اندر آرام مهر ۱۶۱

همانست کن شاه آزرمجوی
مرا گفت با او همه نرم گوی ۱۶۲

ازان کو بکارسیاوش رد
بیفگند یک روز بنیاد بد ۱۶۳

بنزد منش دستگاهست نیز
ز خون پدر بیگناهست نیز ۱۶۴

گناهی که تا این زمان کرده‌ای
ز شاهان گیتی که آزرده‌ای ۱۶۵

همی شاه بگذارد از تو همه
بدی نیکی انگارد از تو همه ۱۶۶

نباید که بر دست ما بر تباه
شوی بر گذشته فراوان گناه ۱۶۷

دگر کز پی جنگ افراسیاب
زمانه همی بر تو گیرد شتاب ۱۶۸

بزرگان ایران و فرزند من
بخوانند بر تو همه پند من ۱۶۹

سخن هرچ دانی بدیشان بگوی
وزیشان همیدون سخن بازجوی ۱۷۰

اگر راست باشد دلت با زبان
گذشتی ز تیمار و رستی بجان ۱۷۱

بر و بوم و خویشانت آباد گشت
ز تیغ منت گردن آزاد گشت ۱۷۲

ور از تو پدیدار آید گناه
نماند بتو مهر و تخت و کلاه ۱۷۳

نجویم برین کینه آرام و خواب
من و گرز و میدان افراسیاب ۱۷۴

کزو شاه ما را بکین خواستن
نباید بسی لشکر آراستن ۱۷۵

مگر پند من سربسر بشنوی
بگفتار هشیار من بگروی ۱۷۶

نخستین کسی کو پی افگند کین
بخون ریختن برنوشت آستین ۱۷۷

بخون سیاوش یازید دست
جهانی به بیداد بر کرد پست ۱۷۸

بسان سگانش ازان انجمن
ببندی فرستی بنزدیک من ۱۷۹

بدان تا فرستم بنزدیک شاه
چه شان سر ستاند چه بخشد کلاه ۱۸۰

تو نشنیدی آن داستان بزرگ
که شیر ژیان آورد پیش گرگ ۱۸۱

که هر کو بخون کیان دست آخت
زمانه به جز خاک جایش نساخت ۱۸۲

دگر هرچ از گنج نزدیک تست
همه دشمن جان تاریک تست ۱۸۳

ز اسپان پرمایه و گوهران
ز دیبا و دینار وز افسران ۱۸۴

ز ترگ و ز شمشیر و برگستوان
ز خفتان، وز خنجر هندوان ۱۸۵

همه آلت لشکر و سیم و زر
فرستی بنزدیک ما سربسر ۱۸۶

به بیداد کز مردمان بستدی
فراز آوریدی ز دست بدی ۱۸۷

بدان باز خری مگر جان خویش
ازین درکنی زود درمان خویش ۱۸۸

چه اندر خور شهریارست ازان
فرستم بنزدیک شاه جهان ۱۸۹

ببخشیم دیگر همه بر سپاه
بجای مکافات کرده گناه ۱۹۰

و دیگر که پور گزین ترا
نگهبان گاه و نگین ترا ۱۹۱

برادرت هر دو سران سپاه
که همزمان برآرند گردن بماه ۱۹۲

چو هر سه بدین نامدار انجمن
گروگان فرستی بنزدیک من ۱۹۳

بدان تا شوم ایمن از کار تو
برآرد درخت وفا بار تو ۱۹۴

تو نیز آنگهی برگزینی دو راه
یکی راه‌جویی بنزدیک شاه ۱۹۵

ابا دودمان نزد خسرو شوی
بدان سایهٔ مهر او بغنوی ۱۹۶

کنم با تو پیمان که خسرو ترا
بخورشید تابان برآرد سرا ۱۹۷

ز مهر دل او تو آگه تری
کزو هیچ ناید چز از بهتری ۱۹۸

بشویی دل از مهر افراسیاب
نبینی شب تیره او را بخواب ۱۹۹

گر از شاه ترکان بترسی ز بد
نخواهی که آیی بایران سزد ۲۰۰

بپرداز توران و بنشین بچاج
ببر تخت ساج و بر افراز تاج ۲۰۱

ورت سوی افراسیابست رای
برو سوی او جنگ ما را مپای ۲۰۲

اگر تو بخواهی بسیچید جنگ
مرا زور شیرست و چنگ پلنگ ۲۰۳

بترکان نمانم من از تخت بهر
کمان من ابرست و بارانش زهر ۲۰۴

بسیچیدهٔ جنگ خیز اندرآی
گرت هست با شیر درنده پای ۲۰۵

چو صف برکشید از دو رویه سپاه
گنهکار پیدا شد از بیگناه ۲۰۶

گرین گفته‌های مرا نشنوی
بفرجام کارت پشیمان شوی ۲۰۷

پشیمانی آنگه نداردت سود
که تیغ زمانه سرت را درود ۲۰۸

بگفت این سخن پهلوان با پسر
که بر خوان بپیران همه دربدر ۲۰۹

ز پیش پدر گیو شد تا ببلخ
گرفته بیاد آن سخنهای تلخ ۲۱۰

فرود آمد و کس فرستاد زود
بران سان که گودرز فرموده بود ۲۱۱

همان شب سپاه اندر آورد گرد
برفت از در بلخ تا ویسه گرد ۲۱۲

که پیران بدان شهر بد با سپاه
که دیهیم ایران همی جست و گاه ۲۱۳

فرستاده چون سوی پیران رسید
سپدار ایران سپه را بدید ۲۱۴

بگفتند کآمد سوی بلخ گیو
ابا ویژگان سپهدار نیو ۲۱۵

چو بشنید پیران برافراخت کوس
شد از سم اسبان زمین آبنوس ۲۱۶

ده و دو هزارش ز لشکر سوار
فراز آمد اندر خور کارزار ۲۱۷

ازیشان دو بهره هم آنجا بماند
برفت و جهاندیدگانرا بخواند ۲۱۸

بیامد چو نزدیک جیحون رسید
بگرد لب آب لشکر کشید ۲۱۹

بجیحون پر از نیزه دیوار کرد
چو با گیو گودرز دیدار کرد ۲۲۰

دو هفته شد اندر سخنشان درنگ
بدان تا نباشد به بیداد جنگ ۲۲۱

ز هر گونه گفتند و پیران شنید
گنهکاری آمد ز ترکان پدید ۲۲۲

بزرگان ایران زمان یافتند
بریشان بگفتار بشتافتند ۲۲۳

برافگند یپران هم اندر شتاب
نوندی بنزدیک افراسیاب ۲۲۴

که گودرز کشوادگان با سپاه
نهاد از بر تخت گردان کلاه ۲۲۵

فرستاده آمد بنزدیک من
گزین پور او مهتر انجمن ۲۲۶

مار گوش و دل سوی فرمان تست
بپیمان روانم گروگان تست ۲۲۷

سخن چون بسالار ترکان رسید
سپاهی ز جنگ آوران برگزید ۲۲۸

فرستاد نزدیک پیران سوار
ز گردان شمشیر زن سی هزار ۲۲۹

بدو گفت بردار شمشیر کین
وزیشان بپرداز روی زمین ۲۳۰

نه گودرز باید که ماند نه گیو
نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو ۲۳۱

که بر ما سپه آمد از چار سوی
همی گاه توران کنند آرزوی ۲۳۲

جفا پیشه گشتم ازین پس بجنگ
نجویم بخون ریختن بر درنگ ۲۳۳

برای هشیوار و مردان مرد
برآرم ز کیخسرو این بار گرد ۲۳۴

چو پیران بدید آن سپاه بزرگ
بخون تشنه هر یک بکردار گرگ ۲۳۵

بر آشفت ازان پس که نیرو گرفت
هنرها بشست از دل آهو گرفت ۲۳۶

جفا پیشه گشت آن دل نیکخوی
پر اندیشه شد رزم کرد آرزوی ۲۳۷

بگیو آنگهی گفت برخیز و رو
سوی پهلوان سپه باز شو ۲۳۸

بگویش که از من تو چیزی مجوی
که فرزانگان آن نبینند روی ۲۳۹

یکی آنکه از نامدارگوان
گروگان همی خواهی این کی توان ۲۴۰

و دیگر که گفتی سلیح و سپاه
گرانمایه اسبان و تخت و کلاه ۲۴۱

برادرکه روشن جهان منست
گزیده پسر پهلوان منست ۲۴۲

همی گویی از خویشتن دور کن
ز بخرد چنین خام باشد سخن ۲۴۳

مرا مرگ بهتر ازان زندگی
که سالار باشم کنم بندگی ۲۴۴

یکی داستان زد برین بر پلنگ
چو با شیر جنگ آورش خاست جنگ ۲۴۵

بنام ار بریزی مرا گفت خون
به از زندگانی بننگ اندرون ۲۴۶

و دیگر که پیغام شاه آمدست
بفرمان جنگم سپاه آمدست ۲۴۷

چو پاسخ چنین یافت برگشت گیو
ابا لشکری نامبردار و نیو ۲۴۸

سپهدار چون گیو برگشت از وی
خروشان سوی جنگ بنهاد روی ۲۴۹

دمان از پس گیو پیران دلیر
سپه را همی راند برسان شیر ۲۵۰

بیامد چو پیش کنابد رسید
بران دامن کوه لشکر کشید ۲۵۱

چو گیو اندر آمد بپیش پدر
همی گفت پاسخ همه دربدر ۲۵۲

بگودرز گفت اندرآور سپاه
بجایی که سازی همی رزمگاه ۲۵۳

که او را همی آشتی رای نیست
بدلش اندرون داد را جای نیست ۲۵۴

ز هر گونه با او سخن راندم
همه هرچ گفتی برو خواندم ۲۵۵

چو آمد پدیدار ازیشان گناه
هیونی برافگند نزدیک شاه ۲۵۶

که گودرز و گیو اندر آمد بجنگ
سپه باید ایدر مرا بی درنگ ۲۵۷

سپاه آمد از نزدافراسیاب
چو ما بازگشتیم بگذاشت آب ۲۵۸

کنون کینه را کوس بر پیل بست
همی جنگ ما را کند پیشدست ۲۵۹

چنین گفت با گیو پس پهلوان
که پیران بسیری رسید از روان ۲۶۰

همین داشتم چشم زان بد نهان
ولیکن بفرمان شاه جهان ۲۶۱

بایست رفتن که چاره نبود
دلش را کنون شهریار آزمود ۲۶۲

یکی داستان گفته بودم بشاه
چو فرمود لشکر کشیدن براه ۲۶۳

که دل را ز مهر کسی برگسل
کجا نیستش با زبان راست دل ۲۶۴

همه مهر پیران بترکان برست
بشوید همی شاه ازو پاک دست ۲۶۵

چو پیران سپاه از کنابد براند
بروز اندرون روشنایی نماند ۲۶۶

سواران جوشن وران صد هزار
ز ترکان کمربستهٔ کارزار ۲۶۷

برفتند بسته کمرها بجنگ
همه نیزه و تیغ هندی بچنگ ۲۶۸

چو دانست گودرز کآمد سپاه
بزد کوس و آمد ز زیبد براه ۲۶۹

ز کوه اندر آمد بهامون گذشت
کشیدند لشکر بران پهن دشت ۲۷۰

بکردار کوه از دو رویه سپاه
ز آهن بسر بر نهاده کلاه ۲۷۱

برآمد خروشیدن کرنای
بجنبد همی کوه گفتی ز جای ۲۷۲

ز زیبد همی تاکنابد سپاه
در و دشت ازیشان کبود و سیاه ۲۷۳

ز گرد سپه روز روشن نماند
ز نیزه هوا جز بجوشن نماند ۲۷۴

وز آواز اسبان و گرد سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه ۲۷۵

ستاره سنان بود و خروشید تیغ
از آهن زمین بود وز گرز میغ ۲۷۶

بتوفید ز آواز گردان زمین
ز ترگ و سنان آسمان آهنین ۲۷۷

چو گودرز توران سپه را بدید
که برسان دریا زمین بردمید ۲۷۸

درفش از درفش و گروه از گروه
گسسته نشد شب برآمد ز کوه ۲۷۹

چو شب تیره شد پیل پیش سپاه
فرازآوریدند و بستند راه ۲۸۰

برافروختند آتش از هردو روی
از آواز گردان پرخاشجوی ۲۸۱

جهان سربسر گفتی آهرمنست
بدامن بر از آستین دشمنست ۲۸۲

ز بانگ تبیره بسنگ اندرون
بدرد دل اندر شب قیر گون ۲۸۳

سپیده برآمد ز کوه سیاه
سپهدار ایران به پیش سپاه ۲۸۴

بسوده اسب اندر آورد پای
یلان را بهر سو همی ساخت جای ۲۸۵

سپه را سوی میمنه کوه بود
ز جنگ دلیران بی‌اندوه بود ۲۸۶

سوی میسره رود آب روان
چنان در خور آمد چو تن را روان ۲۸۷

پیاده که اندر خور کارزار
بفرمود تا پیش روی سوار ۲۸۸

صفی بر کشیدند نیزه‌وران
ابا گرزداران و کنداوران ۲۸۹

همیدون پیاده بسی نیزه‌دار
چه با ترکش و تیر و جوشن‌گذار ۲۹۰

کمانها فگنده بباز و درون
همی از جگرشان بجوشید خون ۲۹۱

پس پشت ایشان سواران جنگ
کز آتش بخنجر ببردند رنگ ۲۹۲

پس پشت لشکر ز پیلان گروه
زمین از پی پیل گشته ستوه ۲۹۳

درفش خجسته میان سپاه
ز گوهر درفشان بکردار ماه ۲۹۴

ز پیلان زمین سربسر پیلگون
ز گرد سواران هوا نیلگون ۲۹۵

درخشیدن تیغهای بنفش
ازان سایهٔ کاویانی درفش ۲۹۶

تو گفتی که اندرشب تیره‌چهر
ستاره همی برفشاند سپهر ۲۹۷

بیاراست لشکر بسان بهشت
بباغ وفا سرو کینه بکشت ۲۹۸

فریبزر را داد پس میمنه
پس پشت لشکر حصار و بنه ۲۹۹

گرازه سر تخمهٔ گیوگان
زواره نگهدار تخت کیان ۳۰۰

بیاری فریبرز برخاستند
بیک روی لشکر بیاراستند ۳۰۱

برهام فرمود پس پهلوان
که ای تاج و تخت و خرد را روان ۳۰۲

برو با سواران سوی میسره
نگه‌دار چنگال گرگ از بره ۳۰۳

بیفروز لشکرگه از فر خویش
سپه را همی دار در بر خویش ۳۰۴

بدان آبگون خنجر نیو سوز
چو شیر ژیان با یلان رزم توز ۳۰۵

برفتند یارانش با او بهم
ز گردان لشکر یکی گستهم ۳۰۶

دگر گژدهم رزم را ناگزیر
فروهل که بگذارد از سنگ تیر ۳۰۷

بفرمود با گیو تا دو هزار
برفتند بر گستوان‌ور سوار ۳۰۸

سپرد آن زمان پشت لشکر بدوی
که بد جای گردان پرخاشجوی ۳۰۹

برفتند با گیو جنگاوران
چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران ۳۱۰

درفشی فرستاد و سیصد سوار
نگهبان لشکر سوی رودبار ۳۱۱

همیدون فرستاد بر سوی کوه
درفشی و سیصد ز گردان گروه ۳۱۲

یکی دیده‌بان بر سر کوهسار
نگهبان روز و ستاره شمار ۳۱۳

شب و روز گردن برافراخته
ازان دیده‌گه دیده‌بان ساخته ۳۱۴

بجستی همی تا ز توران سپاه
پی مور دیدی نهاده براه ۳۱۵

ز دیده خروشیدن آراستی
بگفتی بگودرز و برخاستی ۳۱۶

بدان سان بیاراست آن رزمگاه
که رزم آرزو کرد خورشید و ماه ۳۱۷

چو سالار شایسته باشد بجنگ
نترسد سپاه از دلاور نهنگ ۳۱۸

ازان پس بیامد بسالارگاه
که دارد سپه را ز دشمن نگاه ۳۱۹

درفش دلفروز بر پای کرد
سپه را بقلب اندرون جای کرد ۳۲۰

سران را همه خواند نزدیک خویش
پس پشت شیدوش و فرهاد پیش ۳۲۱

بدست چپش رزم‌دیده هجیر
سوی راست کتمارهٔ شیرگیر ۳۲۲

ببستند ز آهن بگردش سرای
پس پشت پیلان جنگی بپای ۳۲۳

سپهدار گودرزشان در میان
درفش از برش سایهٔ کاویان ۳۲۴

همی بستد از ماه و خورشید نور
نگه کرد پیران بلشکر ز دور ۳۲۵

بدان ساز و آن لشکر آراستن
دل از ننگ و تیمار پیراستن ۳۲۶

در و دشت و کوه و بیابان سنان
عنان بافته سربسر با عنان ۳۲۷

سپهدار پیران غمی گشت سخت
برآشفت با تیره خورشید بخت ۳۲۸

ازان پس نگه کرد جای سپاه
نیامدش بر آرزو رزمگاه ۳۲۹

نه آوردگه دید و نه جای صف
همی برزد از خشم کف را بکف ۳۳۰

برین گونه کآمد ببایست ساخت
چو سوی یلان چنگ بایست آخت ۳۳۱

پس از نامداران افراسیاب
کسی کش سر از کینه گیرد شتاب ۳۳۲

گزین کرد شمشیرزن سی‌هزار
که بودند شایستهٔ کارزار ۳۳۳

بهومان سپرد آن زمان قلبگاه
سپاهی هژبر اوژن و رزمخواه ۳۳۴

بخواند اندریمان و او خواست را
نهاد چپ لشکر و راست را ۳۳۵

چپ لشکرش را بدیشان سپرد
ابا سی‌هزار از دلیران گرد ۳۳۶

چو لهاک جنگی و فرشیدورد
ابا سی‌هزار از دلیران مرد ۳۳۷

گرفتند بر میمنه جایگاه
جهان سربسر گشت ز آهن سیاه ۳۳۸

چو زنگولهٔ گرد و کلباد را
سپهرم که بد روز فریاد را ۳۳۹

برفتند با نیزه‌ور ده هزار
بپشت سواران خنجرگزار ۳۴۰

برون رفت رویین رویینه‌تن
ابا ده هزار از یلان ختن ۳۴۱

بدان تا دران بیشه اندر چو شیر
کمینگه کند با یلان دلیر ۳۴۲

طلایه فرستاد بر سوی کوه
سپهدار ایران شود زو ستوه ۳۴۳

گر از رزمگه پی نهد پیشتر
وگر جنبد از خویشتن بیشتر ۳۴۴

سپهدار رویین بکردار شیر
پس پشت او اندر آید دلیر ۳۴۵

همان دیده‌بان بر سر کوه کرد
که جنگ سواران بی‌اندوه کرد ۳۴۶

ز ایرانیان گر سواری ز دور
عنان تافتی سوی پیکار تور ۳۴۷

نگهبان دیده گرفتی خروش
همه رزمگاه آمدی زو بجوش ۳۴۸

دو لشکر بروی اندر آورد روی
همه نامداران پرخاشجوی ۳۴۹

چنین ایستاده سه روز و سه شب
یکی را بگفتن نجنبید لب ۳۵۰

همی گفت گودرز گر پشت خویش
سپارم بدیشان نهم پای پیش ۳۵۱

سپاه اندر آید پس پشت من
نماند جز از باد در مشت من ۳۵۲

شب و روز بر پای پیش سپاه
همی جست نیک اختر هور و ماه ۳۵۳

که روزی که آن روز نیک‌اخترست
کدامست و جنبش کرا بهترست ۳۵۴

کجا بردمد باد روز نبرد
که چشم سواران بپوشد بگرد ۳۵۵

بریشان بیابم مگر دستگاه
بکردار باد اندر آرم سپاه ۳۵۶

نهاده سپهدار پیران دو چشم
که گودرز رادل بجوشد ز خشم ۳۵۷

کند پشت بر دشت و راند سپاه
سپاه اندآرد بپشت سپاه ۳۵۸

بروز چهارم ز پیش سپاه
بشد بیژن گیو تا قلبگاه ۳۵۹

بپیش پدر شد همه جامه چاک
همی بسمان بر پراگند خاک ۳۶۰

بدو گفت کای باب کارآزمای
چه داری چنین خیره ما را بپای ۳۶۱

بپنجم فرازآمد این روزگار
شب و روز آسایش آموزگار ۳۶۲

نه خورشید شمشیر گردان بدید
نه گردی بروی هوا بردمید ۳۶۳

سواران بخفتان و خود اندرون
یکی رابرگ بر نجنبید خون ۳۶۴

بایران پس از رستم نامدار
نبودی چو گودرز دیگر سوار ۳۶۵

چینن تا بیامد ز جنگ پشن
ازان کشتن و رزمگاه گشن ۳۶۶

بلاون که چندان پسر کشته دید
سر بخت ایرانیان گشته دید ۳۶۷

جگر خسته گشستست و گم کرده‌راه
نخواهد که بیند همی رزمگاه ۳۶۸

بپیرانش بر چشم باید فگند
نهادست سر سوی کوه بلند ۳۶۹

سپهدار کو ناشمرده سپاه
ستاره شمارد همی گرد ماه ۳۷۰

تو بشناس کاندر تنش نیست خون
شد ازجنگ جنگاوران او زبون ۳۷۱

شگفت از جهاندیده گودرز نیست
که او را روان خود برین مرز نیست ۳۷۲

شگفت از تو آید مرا ای پدر
که شیر ژیان از تو جوید هنر ۳۷۳

دو لشکر همی بر تو دارند چشم
یکی تیز کن مغز و بفروز خشم ۳۷۴

کنون چون جهان گرم و روشن هوا
بگیرد همی رزم لشکر نوا ۳۷۵

چو این روزگار خوشی بگذرد
چو پولاد روی زمین بفسرد ۳۷۶

چو بر نیزه‌ها گردد افسرده چنگ
پس پشت تیغ آید و پیش سنگ ۳۷۷

که آید ز گردان بپیش سپاه
که آورد گیردبدین رزمگاه ۳۷۸

ور ایدونک ترسد همی از کمین
ز جنگ سواران و مردان کین ۳۷۹

بمن داد باید سواری هزار
گزین من اندرخور کارزار ۳۸۰

برآریم گرد از کمینگاهشان
سرافشان کنیم از بر ماهشان ۳۸۱

ز گفتار بیژن بخندید گیو
بسی آفرین کرد بر پور نیو ۳۸۲

بدادار گفت از تو دارم سپاس
تو دادی مرا پور نیکی‌شناس ۳۸۳

همش هوش دادی و هم زور کین
شناسای هر کار و جویای دین ۳۸۴

بمن بازگشت این دلاور جوان
چنانچون بود بچهٔ پهلوان ۳۸۵

چنین گفت مر جفت را نره شیر
که فرزند ما گر نباشد دلیر ۳۸۶

ببریم ازو مهر و پیوند پاک
پدرش آب دریا بود مام خاک ۳۸۷

ولیکن تو ای پور چیره سخن
زبان بر نیا بر گشاده مکن ۳۸۸

که او کاردیدست و داناترست
برین لشکر نامور مهترست ۳۸۹

کسی کو بود سودهٔ کارزار
نباید بهر کارش آموزگار ۳۹۰

سواران ما گرد ببار اندرند
نه ترکان برنگ و نگار اندرند ۳۹۱

همه شوربختند و برگشته سر
همه دیده پرخون و خسته جگر ۳۹۲

همی خواهد این باب کارآزمای
که ترکان بجنگ اندر آرند پای ۳۹۳

پس پشتشان دور ماند ز کوه
برد لشکر کینه‌ور همگروه ۳۹۴

ببینی تو گوپال گودرز را
که چون برنوردد همی مرز را ۳۹۵

و دیگر کجا ز اختر نیک و بد
همی گردش چرخ را بشمرد ۳۹۶

چو پیش آید آن روزگار بهی
کند روی گیتی ز ترکان تهی ۳۹۷

چنین گفت بیژن به پیش پدر
که ای پهلوان جهان سربسر ۳۹۸

خجسته نیا را گر اینست رای
سزد گر نداریم رومی قبای ۳۹۹

شوم جوشن و خود بیرون کنم
بمی روی پژمرده گلگلون کنم ۴۰۰

چو آیم جهان پهلوان را بکار
بیایم کمربستهٔ کارزار ۴۰۱

وزان لشکر ترک هومان دلیر
بپیش برادر بیامد چو شیر ۴۰۲

که ای پهلوان رد افراسیاب
گرفت اندرین دشت ما را شتاب ۴۰۳

بهفتم فراز آمد این روزگار
میان بسته در جنگ چندین سوار ۴۰۴

از آهن میان سوده و دل ز کین
نهاده دو دیده بایران زمین ۴۰۵

چه داری بروی اندرآورده روی
چه اندیشه داری بدل در بگوی ۴۰۶

گرت رای جنگست جنگ آزمای
ورت رای برگشتن ایدر مپای ۴۰۷

که ننگست ازین بر تو ای پهلوان
بدین کار خندند پیر و جوان ۴۰۸

همان لشکرست این که از ما بجنگ
برفتند و رفته ز روی آب و رنگ ۴۰۹

کزیشان همه رزمگه کشته بود
زمین سربسر رود خون گشته بود ۴۱۰

نه زین نامداران سواری کمست
نه آن دوده را پهلوان رستمست ۴۱۱

گرت آرزو نیست خون ریختن
نخواهی همی لشکر انگیختن ۴۱۲

ز جنگ‌آوران لشکری برگزین
بمن ده تو بنگر کنون رزم و کین ۴۱۳

چو بشنید پیران ز هومان سخن
بدو گفت مشتاب و تندی مکن ۴۱۴

بدان ای برادر که این رزمخواه
که آمد چنین پیش ما با سپاه ۴۱۵

گزین بزرگان کیخسروست
سر نامداران هر پهلوست ۴۱۶

یکی آنک کیخسرو از شاه من
بدو سر فرازد بهر انجمن ۴۱۷

و دیگر که از پهلوانان شاه
ندانم چو گودرز کس را بجاه ۴۱۸

بگردن‌فرازی و مردانگی
برای هشیوار و فرزانگی ۴۱۹

سدیگر که پرداغ دارد جگر
پر از خون دل از درد چندان پسر ۴۲۰

که از تن سرانشان جدامانده‌ایم
زمین را بخون گرد بنشانده‌ایم ۴۲۱

کنون تا بتنش اندرون جان بود
برین کینه چون مار پیچان بود ۴۲۲

چهارم که لشکر میان دو کوه
فرود آوریدست و کرده گروه ۴۲۳

ز هر سو که پویی بدو راه نیست
براندیش کین رنج کوتاه نیست ۴۲۴

بکوشید باید بدان تا مگر
ازان کوه‌پایه برآرند سر ۴۲۵

مگر مانده گردند و سستی کنند
بجنگ اندرون پیشدستی کنند ۴۲۶

چو از کوه بیرون کند لشکرش
یکی تیرباران کنم بر سرش ۴۲۷

چو دیوار گرد اندر آریمشان
چو شیر ژیان در بر آریمشان ۴۲۸

بریشان بگردد همه کام ما
برآید بخورشید بر نام ما ۴۲۹

تو پشت سپاهی و سالار شاه
برآورده از چرخ گردان کلاه ۴۳۰

کسی کو بنام بلندش نیاز
نباشد چه گردد همی گرد آز ۴۳۱

و دیگر که از نامداران جنگ
نیاید کسی نزد ما بی‌درنگ ۴۳۲

ز گردان کسی را که بی‌نام‌تر
ز جنگ سواران بی‌آرام‌تر ۴۳۳

ز لشکر فرستد بپیشت بکین
اگر برنوردی برو بر زمین ۴۳۴

ترا نام ازان برنیاید بلند
بایرانیان نیز ناید گزند ۴۳۵

وگر بر تو بر دست یابد بخون
شوند این دلیران ترکان زبون ۴۳۶

نگه کرد هومان بگفتار اوی
همی خیره دانست پیکار اوی ۴۳۷

چنین داد پاسخ کز ایران سوار
نباشد که با من کند کارزار ۴۳۸

ترا خود همین مهربانیست خوی
مرا کارزار آمدست آرزوی ۴۳۹

وگر کت بکین جستن آهنگ نیست
بدلت اندرون آتش جنگ نیست ۴۴۰

کنم آنچ باید بدین رزمگاه
نمایم هنرها بایران سپاه ۴۴۱

شوم چرمهٔ گامزن زین کنم
سپیده دمان جستن کین کنم ۴۴۲

نشست از بر زین سپیده‌دمان
چو شیر ژیان با یکی ترجمان ۴۴۳

بیامد بنزدیک ایران سپاه
پر از جنگ دل سر پر از کین شاه ۴۴۴

چو پیران بدانست کو شد بجنگ
بروبرجهان گشت ز اندوه تنگ ۴۴۵

بجوشیدش از درد هومان جگر
یکی داستان یاد کرد از پدر ۴۴۶

که دانا بهر کار سازد درنگ
سر اندر نیارد بپیکار و ننگ ۴۴۷

سبکسار تندی نماید نخست
بفرجام کار انده آرد درست ۴۴۸

زبانی که اندر سرش مغز نیست
اگر در بارد همان نغز نیست ۴۴۹

چو هومان بدین رزم تندی نمود
ندانم چه آرد بفرجام سود ۴۵۰

جهانداورش باد فریادرس
جز اویش نبینم همی یار کس ۴۵۱

چو هومان ویسه بدان رزمگاه
که گودرز کشواد بد با سپاه ۴۵۲

بیامد که جوید ز گردان نبرد
نگهبان لشکر بدو بازخورد ۴۵۳

طلایه بیامد بر ترجمان
سواران ایران همه بدگمان ۴۵۴

بپرسید کین مرد پرخاشجوی
بخیره بدشت اندر آورده روی ۴۵۵

کجا رفت خواهد همی چون نوند
بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند ۴۵۶

بایرانیان گفت پس ترجمان
که آمد گه گرز و تیر و کمان ۴۵۷

که این شیردل نامبردار مرد
همی با شما کرد خواهد نبرد ۴۵۸

سر ویسگانست هومان بنام
که تیغش دل شیر دارد نیام ۴۵۹

چو دیدند ایرانیان گرز اوی
کمر بستن خسروی برز اوی ۴۶۰

همه دست نیزه گزاران ز کار
فروماند از فر آن نامدار ۴۶۱

همه یکسره بازگشتند ازوی
سوی ترجمانش نهادند روی ۴۶۲

که رو پیش هومان بترکی زبان
همه گفتهٔ ما بروبر بخوان ۴۶۳

که ما رابجنگ تو آهنگ نیست
ز گودرز دستوری جنگ نیست ۴۶۴

اگر جنگ جوید گشادست راه
سوی نامور پهلوان سپاه ۴۶۵

ز سالار گردان و گردنکشان
بهومان بدادند یک یک نشان ۴۶۶

که گردان کجایند و مهتر کجاست
که دارد چپ لشکر و دست راست ۴۶۷

وزانپس هیونی تگاور دمان
طلایه برافگند زی پهلوان ۴۶۸

که هومان ازان رزمگه چون پلنگ
سوی پهلوان آمد ایدر بجنگ ۴۶۹

چو هومان ز نزد سواران برفت
بیامد بنزدیک رهام تفت ۴۷۰

وزانجا خروشی برآورد سخت
که ای پور سالار بیدار بخت ۴۷۱

چپ لشکر و چنگ شیران توی
نگهبان سالار ایران توی ۴۷۲

بجنبان عنان اندرین رزمگاه
میان دو صف برکشیده سپاه ۴۷۳

بورد با من ببایدت گشت
سوی رود خواهی وگر سوی دشت ۴۷۴

وگر تو نیابی مگر گستهم
بیاید دمان با فروهل بهم ۴۷۵

که جوید نبردم ز جنگاوران
بتیغ و سنان و بگرز گران ۴۷۶

هرآنکس که پیش من آید بکین
زمانه برو بر نوردد زمین ۴۷۷

وگر تیغ ما را ببیند بجنگ
بدرد دل شیر و چرم پلنگ ۴۷۸

چنین داد رهام پاسخ بدوی
که ای نامور گرد پرخاشجوی ۴۷۹

زترکان ترا بخرد انگاشتم
ازین سان که هستی نپنداشتم ۴۸۰

که تنها بدین رزمگاه آمدی
دلاور بپیش سپاه آمدی ۴۸۱

بر آنی که اندر جهان تیغ‌دار
نبندد کمر چون تو دیگر سوار ۴۸۲

یکی داستان از کیان یاد کن
زفام خرد گردن آزاد کن ۴۸۳

که هر کو بجنگ اندر آید نخست
ره بازگشتن ببایدش جست ۴۸۴

ازاینها که تو نام بردی بجنگ
همه جنگ را تیز دارند چنگ ۴۸۵

ولیکن چو فرمان سالار شاه
نباشد نسازد کسی رزمگاه ۴۸۶

اگر جنگ گردان بجویی همی
سوی پهلوان چون بپویی همی ۴۸۷

ز گودرز دستوری جنگ خواه
پس از ما بجنگ اندر آهنگ خواه ۴۸۸

بدو گفت هومان که خیره مگوی
بدین روی با من بهانه مجوی ۴۸۹

تو این رزم را جای مردان گزین
نه مرد سوارانی و دشت کین ۴۹۰

وزانجا بقلب سپه برگذشت
دمان تا بدان روی لشکرگذشت ۴۹۱

بنزد فریبرز با ترجمان
بیامد بکردار باد دمان ۴۹۲

یکی برخروشید کای بدنشان
فروبرده گردن ز گردنکشان ۴۹۳

سواران و پیلان و زرینه کفش
ترا بود با کاویانی درفش ۴۹۴

بترکان سپردی بروز نبرد
یلانت بایران نخوانند مرد ۴۹۵

چو سالار باشی شوی زیردست
کمر بندگی را ببایدت بست ۴۹۶

سیاوش رد را برادر توی
بگوهر ز سالار برتر توی ۴۹۷

تو باشی سزاوار کین خواستن
بکینه ترا باید آراستن ۴۹۸

یکی با من اکنون به آوردگاه
ببایدت گشتن بپیش سپاه ۴۹۹

بخورشید تابان برآیدت نام
که پیش من اندر گذاری تو گام ۵۰۰

وگر تو نیایی بحنگم رواست
زواره گرازه نگر تاکجاست ۵۰۱

کسی را ز گردان بپیش من آر
که باشد ز ایرانیان نامدار ۵۰۲

چنین داد پاسخ فریبرز باز
که با شیر درنده کینه مساز ۵۰۳

چنینست فرجام روز نبرد
یکی شاد و پیروز و دیگر بدرد ۵۰۴

بپیروزی اندر بترس از گزند
که یکسان نگردد سپهر بلند ۵۰۵

درفش ار ز من شاه بستد رواست
بدان داد پیلان و لشکر که خواست ۵۰۶

بکین سیاوش پس از کیقباد
کسی کو کلاه مهی برنهاد ۵۰۷

کمر بست تا گیتی آباد کرد
سپهدار گودرز کشواد کرد ۵۰۸

همیشه بپیش کیان کینه‌خواه
پدر بر پدر نیو و سالار شاه ۵۰۹

و دیگر که از گرز او بی‌گمان
سرآید بسالارتان بر زمان ۵۱۰

سپه را به ویست فرمان جنگ
بدو بازگردد همه نام و ننگ ۵۱۱

اگر با توم جنگ فرمان دهد
دلم پر ز دردست درمان دهد ۵۱۲

ببینی که من سر چگونه ز ننگ
برآرم چو پای اندر آرم بجنگ ۵۱۳

چنین پاسخش داد هومان که بس
بگفتار بینم ترا دسترس ۵۱۴

بدین تیغ کاندر میان بسته‌ای
گیابر که از جنگ خود رسته‌ای ۵۱۵

بدین گرز جویی همی کارزار
که بر ترگ و جوشن نیاید بکار ۵۱۶

وزآنجا بدان خیرگی بازگشت
تو گفتی مگر شیر بدساز گشت ۵۱۷

کمربستهٔ کین آزادگان
بنزدیک گودرز کشوادگان ۵۱۸

بیامد یکی بانگ برزد بلند
که ای برمنش مهتر دیوبند ۵۱۹

شنیدم همه هرچ گفتی بشاه
وزان پس کشیدی سپه را براه ۵۲۰

چنین بود با شاه پیمان تو
بپیران سالار فرمان تو ۵۲۱

فرستاده کامد بتوران سپاه
گزین پور تو گیو لشکرپناه ۵۲۲

ازان پس که سوگند خوردی بماه
بخورشید و ماه و بتخت و کلاه ۵۲۳

که گر چشم من درگه کارزار
بپیران برافتد برارم دمار ۵۲۴

چو شیر ژیان لشکر آراستی
همی برزو جنگ ما خواستی ۵۲۵

کنون از پس کوه چون مستمند
نشستی بکردار غرم نژند ۵۲۶

بکردار نخچیر کز شرزه شیر
گریزان و شیر از پس اندر دلیر ۵۲۷

گزیند ببیشه درون جای تنگ
نجوید ز تیمار جان نام و ننگ ۵۲۸

یکی لشکرت را بهامون گذار
چه داری سپاه از پس کوهسار ۵۲۹

چنین بود پیمانت با شهریار
که بر کینه گه کوه گیری حصار ۵۳۰

بدو گفت گودرز کاندیشه کن
که باشد سزا با تو گفتن سخن ۵۳۱

چو پاسخ بیابی کنون ز انجمن
به بیدانشی بر نهی این سخن ۵۳۲

تو بشناس کز شاه فرمان من
همین بود سوگند و پیمان من ۵۳۳

کنون آمدم با سپاهی گران
از ایران گزیده دلاور سران ۵۳۴

شما هم بکردار روباه پیر
ببیشه در از بیم نخچیرگیر ۵۳۵

همی چاره سازید و دستان و بند
گریزان ز گرز و سنان و کمند ۵۳۶

دلیری مکن جنگ ما را مخواه
که روباه با شیر ناید براه ۵۳۷

چو هومان ز گودرز پاسخ شنید
چو شیر اندران رزمگه بردمید ۵۳۸

بگودرز گفت ار نیایی بجنگ
تو با من نه زانست کایدت ننگ ۵۳۹

ازان پس که جنگ پشن دیده‌ای
سر از رزم ترکان بپیچیده‌ای ۵۴۰

به لاون بجنگ آزمودی مرا
به آوردگه بر ستودی مرا ۵۴۱

ار ایدونک هست اینک گویی همی
وزین کینه کردار جویی همی ۵۴۲

یکی برگزین از میان سپاه
که با من بگردد به آوردگاه ۵۴۳

که من از فریبرز و رهام جنگ
بجستم بسان دلاور پلنگ ۵۴۴

بگشتم سراسر همه انجمن
نیاید ز گردان کسی پیش من ۵۴۵

بگودرز بد بند پیکارشان
شنیدن نه ارزید گفتارشان ۵۴۶

تو آنی که گویی بروز نبرد
بخنجر کنم لاله بر کوه زرد ۵۴۷

یکی با من اکنون بدین رزمگاه
بگرد و بگرز گران کینه‌خواه ۵۴۸

فراوان پسر داری ای نامور
همه بسته بر جنگ ما بر کمر ۵۴۹

یکی را فرستی بر من بجنگ
اگر جنگ‌جویی چه جویی درنگ ۵۵۰

پس اندیشه کرد اندران پهلوان
که پیشش که آید بجنگ از گوان ۵۵۱

گر از نامداران هژبری دمان
فرستم بنزدیک این بدگمان ۵۵۲

شود کشته هومان برین رزمگاه
ز ترکان نیاید کسی کینه‌خواه ۵۵۳

دل پهلوانش بپیچد بدرد
ازان پس بتندی نجوید نبرد ۵۵۴

سپاهش بکوه کنابد شود
بجنگ اندرون دست ما بد شود ۵۵۵

ور از نامداران این انجمن
یکی کم شود گم شود نام من ۵۵۶

شکسته شود دل گوان را بجنگ
نسازند زان پس به جایی درنگ ۵۵۷

همان به که با او نسازیم کین
بروبر ببندیم راه کمین ۵۵۸

مگر خیره گردند و جویند جنگ
سپاه اندر آرند زان جای تنگ ۵۵۹

چنین داد پاسخ بهومان که رو
بگفتار تندی و در کار نو ۵۶۰

چو در پیش من برگشادی زبان
بدانستم از آشکارت نهان ۵۶۱

که کس را ز ترکان نباشد خرد
کز اندیشهٔ خویش رامش برد ۵۶۲

ندانی که شیر ژیان روز جنگ
نیالاید از بن بروباه چنگ ۵۶۳

و دیگر دو لشکر چنین ساخته
همه بادپایان سر افراخته ۵۶۴

بکینه دو تن پیش سازند جنگ
همه نامداران بخایند چنگ ۵۶۵

سپه را همه پیش باید شدن
به انبوه زخمی بباید زدن ۵۶۶

تو اکنون سوی لشکرت باز شو
برافراز گردن بسالار نو ۵۶۷

کز ایرانیان چند جستم نبرد
نزد پیش من کس جز از باد سرد ۵۶۸

بدان رزمگه بر شود نام تو
ز پیران برآید همه کام تو ۵۶۹

بدو گفت هومان ببانگ بلند
که بی کردن کار گفتار چند ۵۷۰

یکی داستان زد جهاندار شاه
بیاد آورم اندرین کینه‌گاه ۵۷۱

که تخت کیان جست خواهی مجوی
چو جویی از آتش مبرتاب روی ۵۷۲

ترا آرزو جنگ و پیکار نیست
وگر گل چنی راه بی‌خار نیست ۵۷۳

نداری ز ایران یکی شیرمرد
که با من کند پیش لشکرنبرد ۵۷۴

بچاره همی بازگردانیم
نگیرم فریبت اگر دانیم ۵۷۵

همه نامدراان پرخاشجوی
بگودرز گفتند کاینست روی ۵۷۶

که از ما یکی را به آوردگاه
فرستی بنزدیک او کینه‌خواه ۵۷۷

چنین داد پاسخ که امروز روی
ندارد شدن جنگ را پیش اوی ۵۷۸

چو هومان ز گودرز برگشت چیر
برآشفت برسان شیر دلیر ۵۷۹

بخندید و روی از سپهبد بتافت
سوی روزبانان لشکر شتافت ۵۸۰

کمان را بزه کرد و زیشان چهار
بیفگند ز اسب اندران مرغزار ۵۸۱

چو آن روزبانان لشکر ز دور
بدیدند زخم سرافراز تور ۵۸۲

رهش بازدادند و بگریختند
بورد با او نیاویختند ۵۸۳

ببالا برآمد بکردار مست
خروشش همی کوه را کرد پست ۵۸۴

همی نیزه برگاشت بر گرد سر
که هومان ویسه است پیروزگر ۵۸۵

خروشیدن نای رویین ز دشت
برآمد چو نیزه ز بالا بگشت ۵۸۶

ز شادی دلیران توران سپاه
همی ترگ سودند بر چرخ ماه ۵۸۷

چو هومان بیامد بدان چیرگی
بپیچید گودرز زان خیرگی ۵۸۸

سپهبد پر از شرم گشته دژم
گرفته برو خشم و تندی ستم ۵۸۹

بننگ از دلیران بپالود خوی
سپهبد یکی اختر افگند پی ۵۹۰

کزیشان بد این پیشدستی بخون
بدانند و هم بر بدی رهنمون ۵۹۱

ازان پس بگردنکشان بنگرید
که تا جنگ او را که آید پدید ۵۹۲

خبر شد به بیژن که هومان چو شیر
بپیش نیای تو آمد دلیر ۵۹۳

چو بشنید بیژن برآشفت سخت
بخشم آمد آن شیر پنجه ز بخت ۵۹۴

بفرمود تا برنهادند زین
بران پیل تن دیزهٔ دوربین ۵۹۵

بپوشید رومی زره جنگ را
یکی تنگ بر بست شبرنگ را ۵۹۶

بپیش پدر شد پر از کیمیا
سخن گفت با او ز بهر نیا ۵۹۷

چنین گفت مر گیو را کای پدر
بگفتم ترا من همه دربدر ۵۹۸

که گودرز را هوش کمتر شدست
بیین نبینی که دیگر شدست ۵۹۹

دلش پر نهیبست و پر خون جگر
ز تیمار وز درد چندان پسر ۶۰۰

که از تن سرانشان جدا کرده دید
بدان رزمگه جمله افگنده دید ۶۰۱

نشان آنک ترکی بیامد دلیر
میان دلیران بکردار شیر ۶۰۲

بپیش نیا رفت نیزه بدست
همی بر خروشید برسان مست ۶۰۳

چنان بد کزین لشکر رنامدار
سواری نبود از در کارزار ۶۰۴

که او را بنیزه برافراختی
چو بر بابزن مرغ بر ساختی ۶۰۵

تو ای مهربان باب بسیار هوش
دو کتفم بدرع سیاوش بپوش ۶۰۶

نشاید جز از من که سازم نبرد
بدان تا برآرم ز مردیش گرد ۶۰۷

بدو گفت گیو ای پسر هوش دار
بگفتار من سربسر گوش دار ۶۰۸

تا گفته بودم که تندی مکن
ز گودرز بر بد مگردان سخن ۶۰۹

که او کار دیده‌ست و داناترست
بدین لشکر نامور مهترست ۶۱۰

سواران جنگی بپیش اندرند
که بر کینه گه پیل را بشکرند ۶۱۱

نفرمود با او کسی را نبرد
جوانی مگر مر ترا خیره کرد ۶۱۲

که گردن بدین سان برافراختی
بدین آرزو پیش من تاختی ۶۱۳

نیم من بدین کار همداستان
مزن نیز پیشم چنین داستان ۶۱۴

بدو گفت بیژن که گر کام من
نجویی نخواهی مگر نام من ۶۱۵

شوم پیش سالار بسته کمر
زنم دست بر جنگ هومان ببر ۶۱۶

وزآنجا بزد اسب و برگاشت روی
بنزدیک گودرز شد پوی پوی ۶۱۷

ستایش کنان پیش او شد بدرد
هم این داستان سربسر یاد کرد ۶۱۸

که ای پهلوان جهاندار شاه
شناسای هر کار و زیبای گاه ۶۱۹

شگفتی همی بینم از تو یکی
وگر چند هستم بهوش اندکی ۶۲۰

کزین رزمگه بوستان ساختی
دل از کین ترکان بپرداختی ۶۲۱

شگفتی‌تر آنک از میان سپاه
یکی ترک بدبخت گم کرده راه ۶۲۲

بیامد که یزدان نیکی‌کنش
همی بد سگالید با بد تنش ۶۲۳

بیاوردش از پیش توران سپاه
بدان تا بدست تو گردد تباه ۶۲۴

بدام آمده گرگ برگاشتی
ندانم کزین خود چه پنداشتی ۶۲۵

تو دانی که گر خون او بی‌درنگ
بریزند پیران نیاید بجنگ ۶۲۶

مپدار کو کینه بیش آورد
سپه را برین دشت پیش آورد ۶۲۷

من اینک بخون چنگ را شسته‌ام
همان جنگ او را کمر بسته‌ام ۶۲۸

چو دستور باشد مرا پهلوان
شوم پیش او چون هژبر دمان ۶۲۹

بفرماید اکنون سپهبد به گیو
مگر کان سلیح سیاوش نیو ۶۳۰

دهد مر مرا خود و رومی زره
ز بند زره برگشاید گره ۶۳۱

چو بشنید گودرز گفتار اوی
بدید آن دل و رای هشیار اوی ۶۳۲

ز شادی برو آفرین کرد سخت
که از تو مگرداد جاوید بخت ۶۳۳

تو تا برنشستی بزین پلنگ
نهنگ از دم آسود و شیران ز جنگ ۶۳۴

بهر کارزار اندر آیی دلیر
بهر جنگ پیروز باشی چو شیر ۶۳۵

نگه کن که با او به آوردگاه
توانی شدن زان پس آورد خواه ۶۳۶

که هومان یکی بدکنش ریمنست
بورد جنگ او چو آهرمنست ۶۳۷

جوانی و ناگشته بر سر سپهر
نداری همی بر تن خویش مهر ۶۳۸

بمان تا یکی رزم دیده هژبر
فرستم بجنگش بکردار ابر ۶۳۹

برو تیرباران کند چون تگرگ
بسر بر بدوزدش پولاد ترگ ۶۴۰

بدو گفت بیژن که ای پهلوان
هنرمند باشد دلیر و جوان ۶۴۱

مرا گر بدیدی برزم فرود
ز سر باز باید کنون آزمود ۶۴۲

بجنگ پشن بر نوشتم زمین
نبیند کسی پشت من روز کین ۶۴۳

مرا زندگانی نه اندر خورست
گر از دیگرانم هنر کمترست ۶۴۴

وگر بازداری مرا زین سخن
بدان روی کآهنگ هومان مکن ۶۴۵

بنالم من از پهلوان پیش شاه
نخواهم کمر زان سپس نه کلاه ۶۴۶

بخندید گودرز و زو شاد شد
بسان یکی سرو آزاد شد ۶۴۷

بدو گفت نیک اختر و بخت گیو
که فرزند بیند همی چون تو نیو ۶۴۸

تو تا چنگ را باز کردی بجنگ
فروماند از جنگ چنگ پلنگ ۶۴۹

ترا دادم این رزم هومان کنون
مگر بخت نیکت بود رهنمون ۶۵۰

گر این اهرمن را بدست تو هوش
براید بفرمان یزدان بکوش ۶۵۱

بنام جهاندار یزدان ما
بپیروزی شاه و گردان ما ۶۵۲

بگویم کنون گیو را کان زره
که بیژن همی خواهد او را بده ۶۵۳

گر ایدنک پیروز باشی بروی
ترا بیشتر نزد من آبروی ۶۵۴

ز فرهاد و گیوت برآرم بجاه
بگنج و سپاه و بتخت و کلاه ۶۵۵

بگفت این سخن با نبیره نیا
نبیره پر از بند و پر کیمیا ۶۵۶

پیاده شد از اسب و روی زمین
ببوسید و بر باب کرد آفرین ۶۵۷

بخواند آن زمان گیو را پهلوان
سخن گفت با او ز بهر جوان ۶۵۸

وزان خسروانی زره یاد کرد
کجا خواست بیژن ز بهر نبرد ۶۵۹

چنین داد پاسخ پدر را پسر
که ای پهلوان جهان سربسر ۶۶۰

مرا هوش و جان و جهان این یکیست
بچشمم چنین جان او خوار نیست ۶۶۱

بدو گفت گودرز کای مهربان
جز این برد باید بوی بر گمان ۶۶۲

که هر چند بیژن جوانست و نو
بهر کار دارد خرد پیشرو ۶۶۳

و دیگر که این جای کین جستنست
جهان را ز آهرمنان شستنست ۶۶۴

بکین سیاوش بفرمان شاه
نشاید بپیوند کردن نگاه ۶۶۵

و گر بارد از ابر پولاد تیغ
نشاید که دارم ما جان دریغ ۶۶۶

نشاید شکستن دلش را بجنگ
بگوشیدنش جامهٔ نام و ننگ ۶۶۷

که چون کاهلی پیشه گیرد جوان
بماند منش پست و تیره روان ۶۶۸

چو پاسخ چنین یافت چاره نبود
یکی با پسر نیز بند آزمود ۶۶۹

بگودرز گفت ای جهان پهلوان
بجایی که پیکار خیزد بجان ۶۷۰

مرا خود شب و روز کارست پیش
چرا داد باید مرا جان خویش ۶۷۱

نه فرزند باید نه گنج و سپاه
نه آزرم سالار و فرمان شاه ۶۷۲

اگر جنگ جوید سلیحش کجاست
زره دارد از من چه بایدش خواست ۶۷۳

چنین گفت پیش پدر رزمساز
که ما را بدرع تو ناید نیاز ۶۷۴

برانی که اندر جهان سربسر
بدرع تو جویند مردان هنر ۶۷۵

چو درع سیاوش نباشد بجنگ
نجویند گردنکشان نام و ننگ ۶۷۶

برانگیخت اسب از میان سپاه
که آید ز لشکر به آوردگاه ۶۷۷

چو از پیش گودرز شد ناپدید
دل گیو ز اندوه او بردمید ۶۷۸

پشیمان شد از درد دل خون گریست
نگر تا غم و مهر فرزند چیست ۶۷۹

یکی بسمان برفرازید سر
پر از خون دل از درد خسته جگر ۶۸۰

بدادار گفت ار جهان‌داوری
یکی سوی این خسته‌دل بنگری ۶۸۱

نسوزی تو از جان بیژن دلم
که ز آب مژه تا دل اندر گلم ۶۸۲

بمن بازبخشش تو ای کردگار
بگردان ز جانش بد روزگار ۶۸۳

بیامد پراندیشه دل پهلوان
پراز خون دل ازبهر رفته جوان ۶۸۴

بدل گفت خیره بیازردمش
چرا خواسته پیش ناوردمش ۶۸۵

گر او را ز هومان بد آید بسر
چه باید مرا درع و تیغ و کمر ۶۸۶

بمانم پر از حسرت و درد و خشم
پر از آرزو دل پر از آب چشم ۶۸۷

وزانجا دمان هم بکردار گرد
بپیش پسر شد بجای نبرد ۶۸۸

بدو گفت ما را چه داری بتنگ
همی تیزی آری بجای درنگ ۶۸۹

سیه مار چندان دمد روز جنگ
که از ژرف دریا برآید نهنگ ۶۹۰

درفشیدن ماه چندان بود
که خورشید تابنده پنهان بود ۶۹۱

کنون سوی هومان شتابی همی
ز فرمان من سر بتابی همی ۶۹۲

چنین برگزینی همی رای خویش
ندانی که چون آیدت کار پیش ۶۹۳

بدو گفت بیژن که ای نیو باب
دل من ز کین سیاوش متاب ۶۹۴

که هومان نه از روی وز آهنست
نه پیل ژیان و نه آهرمنست ۶۹۵

یکی مرد جنگست و من جنگجوی
ازو برنتابم ببخت تو روی ۶۹۶

نوشته مگر بر سرم دیگرست
زمانه بدست جهانداورست ۶۹۷

اگر بودنی بود دل را بغم
سزد گر نداری نباشی دژم ۶۹۸

چو بنشید گفتار پور دلیر
میان بستهٔ جنگ برسان شیر ۶۹۹

فرودآمد از دیزهٔ راهجوی
سپر داد و درع سیاوش بدوی ۷۰۰

بدو گفت گر کارزارت هواست
چنین بر خرد کام تو پادشاست ۷۰۱

برین بارهٔ گامزن برنشین
که زیر تو اندر نوردد زمین ۷۰۲

سلیحم همیدون بکار آیدت
چو با اهرمن کارزار آیدت ۷۰۳

چو اسب پدر دید بر پای پیش
چو باد اندر آمد ز بالای خویش ۷۰۴

بران بارهٔ خسروی برنشست
کمربست و بگرفت گرزش بدست ۷۰۵

یکی ترجمان را ز لشکر بجست
که گفتار ترکان بداند درست ۷۰۶

بیامد بسان هژبر ژیان
بکین سیاوش بسته میان ۷۰۷

چو بیژن بنزدیک هومان رسید
یکی آهنین کوه پوشیده دید ۷۰۸

ز جوشن همه دشت روشن شده
یکی پیل در زیر جوشن شده ۷۰۹

ازان پس بفرمود تا ترجمان
یکی بانگ برزد بران بدگمان ۷۱۰

که گر جنگ جویی یگی بازگرد
که بیژن همی با تو جوید نبرد ۷۱۱

همی گوید ای رزم دیده سوار
چه پویانی اسب اندرین مرغزار ۷۱۲

کز افراسیاب اندر آیدت بد
ز توران زمین بر تو نفرین سزد ۷۱۳

بکینه پی‌افگنده و بدخوی
ز ترکان گنهکارتر کس توی ۷۱۴

عنان بازکش زین تگاور هیون
کت اکنون ز کینه بجوشید خون ۷۱۵

یکی برگزین جایگاه نبرد
بدشت و در و کوه با من بگرد ۷۱۶

وگر در میان دو رویه سپاه
بگردی بلاف از پی نام و جاه ۷۱۷

کجا دشمن و دوست بیند ترا
دل اکنون کجا برگزیند ترا ۷۱۸

چو بشنید هومان بدو گفت زه
زره را بکینم تو بستی گره ۷۱۹

ز یزدان سپاس و بدویم پناه
کت آورد پیشم بدین رزمگاه ۷۲۰

بلشکر بران سان فرستمت باز
که گیو از تو ماند بگرم و گداز ۷۲۱

سرت را ز تن دور مانم نه دیر
چنان کز تبارت فراوان دلیر ۷۲۲

چه سودست کآمد بنزدیک شب
رو اکنون بزنهار تاریک شب ۷۲۳

من اکنون یکی باز لشگر شوم
بشبگیر نزدیک مهتر شوم ۷۲۴

وزآنجا دمان گردن افراخته
بیایم نبرد ترا ساخته ۷۲۵

چنین پاسخ آورد بیژن که شو
پست باد و آهرمنت پیشرو ۷۲۶

همه دشمنان سربسر کشته باد
گر آواره از جنگ برگشته باد ۷۲۷

چو فردا بیایی به آوردگاه
نبیند ترا نیز شاه و سپاه ۷۲۸

سرت را چنان دور مانم ز پای
کزان پس بلشکر نیایدت رای ۷۲۹

وزآن جایگه روی برگاشتند
بشب دشت پیکار بگذاشتند ۷۳۰

بلشکر گه خویش بازآمدند
بر پهلوانان فراز آمدند ۷۳۱

همه شب بخواب اند آسیب شیب
ز پیکارشان دل شده ناشکیب ۷۳۲

سپیده چو از کوه سربردمید
شد آن دامن تیره شب ناپدید ۷۳۳

بپوشید هومان سلیح نبرد
سخن پیش پیران همه یاد کرد ۷۳۴

که من بیژن گیو را خواستم
همه شب همی جنگش آراستم ۷۳۵

یکی ترجمان را ز لشکر بخواند
بگلگون بادآورش برنشاند ۷۳۶

که رو پیش بیژن بگویش که زود
بیایی دمان گر من آیم چو دود ۷۳۷

فرستاده برگشت و با او بگفت
که با جان پاکت خرد باد جفت ۷۳۸

سپهدار هومان بیامد چو گرد
بدان تا ز بیژن بجوید نبرد ۷۳۹

چو بشنید بیژن بیامد دمان
بسیچیده جنگ با ترجمان ۷۴۰

بپشت شباهنگ بر بسته تنگ
چو جنگی پلنگی گرازان بجنگ ۷۴۱

زره با گره بر بر پهلوی
درفشان سر از مغفر خسروی ۷۴۲

بهومان چنین گفت کای بادسار
ببردی ز من دوش سر یاددار ۷۴۳

امیدستم امروز کین تیغ من
سرت را ز بن بگسلاند ز تن ۷۴۴

که از خاک خیزد ز خون تو گل
یکی داستان اندر آری بدل ۷۴۵

که با آهوان گفت غرم ژیان
که گر دشت گردد همه پرنیان ۷۴۶

ز دامی که پای من آزادگشت
نپویم بران سوی آباد دشت ۷۴۷

چنین داد پاسخ که امروز گیو
بماند جگر خسته بر پور نیو ۷۴۸

بچنگ منی در بسان تذرو
که بازش برد بر سر شاخ سرو ۷۴۹

خروشان و خون از دو دیده چکان
کشانش بچنگال و خونش مکان ۷۵۰

بدو گفت بیژن که تا کی سخن
کجا خواهی آهنگ آورد کن ۷۵۱

بکوه کنابد کنی کارزار
اگر سوی زیبد برآرای کار ۷۵۲

که فریادرسمان نباشد ز دور
نه ایران گراید بیاری نه تور ۷۵۳

برانگیختند اسب و برخاست گرد
بزه بر نهاده کمان نبرد ۷۵۴

دو خونی برافراخته سر بماه
چنان کینه‌ور گشته از کین شاه ۷۵۵

ز کوه کنابد برون تاختند
سران سوی هامون برافراختند ۷۵۶

برفتند چندانک اندر زمی
ندیدند جایی پی آدمی ۷۵۷

نه بر آسمان کرگسان را گذر
نه خاکش سپرده پی شیر نر ۷۵۸

نه از لشکران یار و فریادرس
بپیرامن اندر ندیدند کس ۷۵۹

نهادند پیمان که با ترجمان
نباشند در چیرگی بدگمان ۷۶۰

بدان تا بد و نیک با شهریار
بگویند ازین گردش روزگار ۷۶۱

که کردار چون بود و پیکار چون
چه زاری رسید اندرین دشت خون ۷۶۲

بگفتند و زاسبان فرود آمدند
ببند زره بر کمر برزدند ۷۶۳

بر اسبان جنگی سواران جنگ
یکی برکشیدند چون سنگ تنگ ۷۶۴

چو بر بادپایان ببستند زین
پر از خشم گردان و دل پر ز کین ۷۶۵

کمانها چوبایست برخاستند
بمیدان تنگ اندرون تاختند ۷۶۶

چپ و راست گردان و پیچان عنان
همان نیزه و آب داده سنان ۷۶۷

زرهشان درآورد شد لخت لخت
نگر تا کرا روز برگشت و بخت ۷۶۸

دهنشان همی از تبش مانده باز
بب و بسایش آمد نیاز ۷۶۹

پس آسوده گشتند و دم برزدند
بران آتش تیز نم برزدند ۷۷۰

سپر برگرفتند و شمشیر تیز
برآمد خروشیدن رستخیز ۷۷۱

چو بر درفشان که از تیره میغ
همی آتش افروخت ازهردو تیغ ۷۷۲

زآهن بدان آهن آبدار
نیامد بزخم اندرون تابدار ۷۷۳

بکردارآتش پرنداوران
فرو ریخت ازدست کنداوران ۷۷۴

نبد دسترسشان بخون ریختن
نشد سیر دلشان زآویختن ۷۷۵

عمود از پس تیغ برداشتند
از اندازه پیکار بگذاشتند ۷۷۶

ازان پس بران بر نهادند کار
که زور آزمایند در کارزار ۷۷۷

بدین گونه جستند ننگ و نبرد
که از پشت زین اندر آرند مرد ۷۷۸

کمربند گیرد کرا زور بیش
رباید ز اسب افگند خوار پیش ۷۷۹

ز نیروی گردان دوال رکیب
گسست اندر آوردگاه از نهیب ۷۸۰

همیدون نگشتند ز اسبان جدا
نبودند بر یکدگر پادشا ۷۸۱

پس از اسب هر دو فرود آمدند
ز پیکار یکبار دم برزدند ۷۸۲

گرفته بدست اسپشان ترجمان
دو جنگی بکردار شیر دمان ۷۸۳

بدان ماندگی باز برخاستند
بکشتی گرفتن بیاراستند ۷۸۴

زشبگیر تا سایه گسترد شید
دو خونی ازین سان به بیم و امید ۷۸۵

همی رزم جستند یک با دگر
یکی را ز کینه نه برگشت سر ۷۸۶

دهن خشک و غرقه شده تن در آب
ازان رنج و تابیدن آفتاب ۷۸۷

وزان پس بدستوری یکدگر
برفتند پویان سوی آبخور ۷۸۸

بخورد آب و برخاست بیژن بدرد
ز دادار نیکی دهش یاد کرد ۷۸۹

تن از درد لرزان چو از باد بید
دل از جان شیرین شده ناامید ۷۹۰

بیزدان چنین گفت کای کردگار
تو دانی نهان من و آشکار ۷۹۱

اگر داد بینی همی جنگ ما
برین کینه جستن بر آهنگ ما ۷۹۲

ز من مگسل امروز توش مرا
نگه دار بیدار هوش مرا ۷۹۳

جگر خسته هومان بیامد چو زاغ
سیه گشت از درد رخ چون چراغ ۷۹۴

بدان خستگی باز جنگ آمدند
گرازان بسان پلنگ آمدند ۷۹۵

همی زور کرد این بران آن برین
گه این را بسودی گه آنرا زمین ۷۹۶

ز بیژن فزون بود هومان بزور
هنر عیب گردد چو برگشت هور ۷۹۷

ز هر گونه زور آزمودند و بند
فراز آمد آن بند چرخ بلند ۷۹۸

بزد دست بیژن بسان پلنگ
ز سر تا میانش بیازید چنگ ۷۹۹

گرفتش بچپ گردن و راست ران
خم آورد پشت هیون گران ۸۰۰

برآوردش از جای و بنهاد پست
سوی خنجر آورد چون باد دست ۸۰۱

فرو برد و کردش سر از تن جدا
فگندش بسان یکی اژدها ۸۰۲

بغلتید هومان بخاک اندرون
همه دشت شد سربسر جوی خون ۸۰۳

نگه کرد بیژن بدان پیلتن
فگنده چو سرو سهی بر چمن ۸۰۴

شگفت آمدش سخت و برگشت ازوی
سوی کردگار جهان کرد روی ۸۰۵

که ای برتر از جایگاه و زمان
ز جان سخن‌گوی و روشن‌روان ۸۰۶

توی تو که جز تو جهاندار نیست
خرد را بدین کار پیکار نیست ۸۰۷

مرا زین هنر سربسر بهره نیست
که با پیل کین جستنم زهره نیست ۸۰۸

بکین سیاوش بریدمش سر
بهفتاد خون برادر پدر ۸۰۹

روانش روان ورا بنده باد
بچنگال شیران تنش کنده باد ۸۱۰

سرش را بفتراک شبرنگ بست
تنش را بخاک اندر افگند پست ۸۱۱

گشاده سلیح و گسسته کمر
تنش جای دیگر دگر جای سر ۸۱۲

زمانه سراسر فریبست و بس
بسختی نباشدت فریادرس ۸۱۳

جهان را نمایش چو کردار نیست
سپردن بدو دل سزاوار نیست ۸۱۴

بترسید ازو یار هومان چو دید
که بر مهتر او چنان بد رسید ۸۱۵

چو شد کار هومان ویسه تباه
دوان ترجمانان هر دو سپاه ۸۱۶

ستایش‌کنان پیش بیژن شدند
چو پیش بت چین برهمن شدند ۸۱۷

بدو گفت بیژن مترس از گزند
که پیمان همانست و بگشاد بند ۸۱۸

تو اکنون سوی لشکر خویش پوی
ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی ۸۱۹

بشد ترجمان بیژن آمد دمان
بکوه کنابد بزه بر کمان ۸۲۰

چو بیژن نگه کرد زان رزمگاه
نبودش گذر جز بتوران سپاه ۸۲۱

بترسید از انبوه مردم کشان
که یابند زان کار یکسر نشان ۸۲۲

بجنگ اندر آیند برسان کوه
بسنده نباشد مگر با گروه ۸۲۳

برآهخت درع سیاوش ز سر
بخفتان هومان بپوشید بر ۸۲۴

بران چرمهٔ پیل‌پیکر نشست
درفش سر نامداران بدست ۸۲۵

برفت و بران دشت کرد آفرین
بران بخت بیدار و فرخ زمین ۸۲۶

چو آن دیده‌بانان لشکر ز دور
درفش و نشان سپهدار تور ۸۲۷

بدیدند زان دیده برخاستند
بشادی خروشیدن آراستند ۸۲۸

طلایه هیونی برافگند زود
بنزدیک پیران بکردار دود ۸۲۹

که هومان بپیروزی شهریار
دوان آمد از مرکز کارزار ۸۳۰

درفش سپهدار ایران نگون
تنش غرقه مانده بخاک اندرون ۸۳۱

همه لشکرش برگرفته خروش
بهومان نهاده سپهدار گوش ۸۳۲

چو بیژن میان دو رویه سپاه
رسید اندران سایهٔ تاج و گاه ۸۳۳

بتوران رسید آن زمان ترجمان
بگفت آنچ دید از بد بدگمان ۸۳۴

هم آنگه بپیران رسید آگهی
که شد تیره آن فر شاهنشهی ۸۳۵

سبک بیژن اندر میان سپاه
نگونسار کرد آن درفش سیاه ۸۳۶

چو آن دیده‌بانان ایران سپاه
نگون یافتند آن درفش سیاه ۸۳۷

سوی پهلوان روی برگاشتند
وزان دیده گه نعره برداشتند ۸۳۸

وزآنجا هیونی بسان نوند
طلایه سوی پهلوان برفگند ۸۳۹

که بیژن بپروزی آمد چو شیر
درفش سیه را سر آورده زیر ۸۴۰

چو دیوانگان گیو گشته نوان
بهرسو خروشان و هر سو دوان ۸۴۱

همی آگهی جست زان نیوپور
همی ماتم آورد هنگام سور ۸۴۲

چو آگاهی آمد ز بیژن بدوی
دمان پیش فرزند بنهاد روی ۸۴۳

چو چشمش بروی گرامی رسید
ز اسب اندر آمد چنان چون سزید ۸۴۴

بغلتید و بنهاد بر خاک سر
همی آفرین خواند بر دادگر ۸۴۵

گرفتش ببر باز فرزند را
دلیر و جوان و خردمند را ۸۴۶

وزآنجا دمان سوی سالار شاه
ستایش کنان برگرفتند راه ۸۴۷

چو دیدند مر پهلوان را ز دور
نبیره فرود آمد از اسب تور ۸۴۸

پر از خون سلیح و پر از خاک سر
سرگرد هومان بفتراک بر ۸۴۹

بپیش نیا رفت بیژن چو دود
همی یاد کرد آن کجا رفته بود ۸۵۰

سلیح و سر و اسب هومان گرد
به پیش سپهدار گودرز برد ۸۵۱

ز بیژن چنان شاد شد پهلوان
که گفتی برافشاند خواهد روان ۸۵۲

گرفت آفرین پس بدادار بر
بران اختر و بخت بیدار بر ۸۵۳

بگنجور فرمود پس پهلوان
که تاج آر با جامهٔ خسروان ۸۵۴

گهربافته پیکر و بوم زر
درفشان چو خورشید تاج و کمر ۸۵۵

ده اسب آوریدند زرین لگام
پری‌روی زرین کمر ده غلام ۸۵۶

بدو داد و گفت از گه سام شیر
کسی ناورید اژدهایی بزیر ۸۵۷

گشادی سپه را بدین جنگ دست
دل شاه ترکان بهم بر شکست ۸۵۸

همه لشکر شاه ایران چو شیر
دمان و دنان بادپایان بزیر ۸۵۹

وز اندوه پیران برآورد خشم
دل از درد خسته پر از آب چشم ۸۶۰

بنستیهن آنگه فرستاد کس
که ای نامور گرد فریادرس ۸۶۱

سزد گر کنی جنگ را تیز چنگ
بکین برادر نسازی درنگ ۸۶۲

بایرانیان بر شبیخون کنی
زمین را بخون رود جیحون کنی ۸۶۳

ببر ده هزار آزموده سوار
کمر بسته بر کینه و کارزار ۸۶۴

مگر کین هومان تو بازآوری
سر دشمنان را بگاز آوری ۸۶۵

چو رفتی بنزدیک لشکر فراز
سپه را یکی سوی هومان بساز ۸۶۶

بدو گفت نستیهن ایدون کنم
که از خون زمین رود جیحون کنم ۸۶۷

دو بهره چو از تیره شب درگذشت
ز جوش سواران بجوشید دشت ۸۶۸

گرفتند ترکان همه تاختن
بدان تاختن گردن افراختن ۸۶۹

چو نستیهن آن لشکر کینه‌خواه
بیاورد نزدیک ایران سپاه ۸۷۰

سپیده‌دمان تا بدانجا رسید
چو از دیده گه دیده‌بانش بدید ۸۷۱

چو کارآگهان آگهی یافتند
سبک سوی گودرز بشتافتند ۸۷۲

که آمد سپاهی چو کوه روان
که گویی ندارند گویا زبان ۸۷۳

بران سان که رسم شبیخون بود
سپهدار داند که آن چون بود ۸۷۴

بلشکر بفرمود پس پهلوان
که بیدار باشید و روشن‌روان ۸۷۵

بخواند آن زمان بیژن گیو را
ابا تیغ‌زن لشکر نیو را ۸۷۶

بدو گفت نیک اختر و کام تو
شکسته دل دشمن از نام تو ۸۷۷

ببر هرک باید ز گردان من
ازین نامداران و مردان من ۸۷۸

پذیره شو این تاختن را چو شیر
سپاه اندر آورد به مردی بزیر ۸۷۹

گزین کرد بیژن ز لشکر سوار
دلیران و پرخاشجویان هزار ۸۸۰

رسیدند پس یک بدیگر فراز
دو لشکر پر از کینه و رزمساز ۸۸۱

همه گرزها بر کشیدند پاک
یکی ابر بست از بر تیره خاک ۸۸۲

فرود آمد از کوه ابر سیاه
بپوشید دیدار توران سپاه ۸۸۳

سپهدار چون گرد تیره بدید
کزو لشکر ترک شد ناپدید ۸۸۴

کمانها بفرمود کردن بزه
برآمد خروش از مهان و ز که ۸۸۵

چو بیژن به نستیهن اندر رسید
درفش سر ویسگان را بدید ۸۸۶

هوا سربسر گشته زنگارگون
زمین شد بکردار دریای خون ۸۸۷

ز ترکان دو بهره فتاده نگون
بزیر پی اسب غرقه بخون ۸۸۸

یکی تیر بر اسب نستیهنا
رسید از گشاد و بر بیژنا ۸۸۹

ز درد اندر آمد تگاور بروی
رسید اندرو بیژن جنگجوی ۸۹۰

عمودی بزد بر سر ترگ‌دار
تهی ماند ازو مغز و برگشت کار ۸۹۱

چنین گفت بیژن بایرانیان
که هر کو ببندد کمر بر میان ۸۹۲

بجز گرز و شمشیر گیرد بدست
کمان بر سرش بر کنم پاک پست ۸۹۳

که ترکان بدیدن پری چهره‌اند
بجنگ از هنر پاک بی‌بهره‌اند ۸۹۴

دلیری گرفتند کنداوران
کشیدند لشکر پرندآوران ۸۹۵

چو پیلان همه دشت بر یکدگر
فگنده ز تنها جدا مانده سر ۸۹۶

ازان رزمگه تا بتوران سپاه
دمان از پس اندر گرفتند راه ۸۹۷

چو پیران ندید آن زمان با سپاه
برادر بدو گشت گیتی سیاه ۸۹۸

بکارآگهان گفت زین رزمگاه
هیونی بتازد به آوردگاه ۸۹۹

که آردنشانی ز نستیهنم
وگرنه دو دیده ز سر برکنم ۹۰۰

هیونی برون تاختند آن زمان
برفت و بدید و بیامد دمان ۹۰۱

که نستیهن آنک بدان رزمگاه
ابا نامداران توران سپاه ۹۰۲

بریده سرافگنده بر سان پیل
تن از گرز خسته بکردار نیل ۹۰۳

چو بشنید پیران برآمد بجوش
نماند آن زمان با سپهدار هوش ۹۰۴

همی کند موی و همی ریخت آب
ازو دور شد خورد و آرام و خواب ۹۰۵

بزد دست و بدرید رومی قبای
برآمد خروشیدن های های ۹۰۶

همی گفت کای کردگار جهان
همانا که با تو بدستم نهان ۹۰۷

که بگسست از بازوان زور من
چنین تیره شد اختر و هور من ۹۰۸

دریغ آن هژبر افن گردگیر
جوان دلاور سوار هژیر ۹۰۹

گرامی برادر جهانبان من
سر ویسگان گرد هومان من ۹۱۰

چو نستیهن آن شیر شرزه بجنگ
که روباه بودی بجنگش پلنگ ۹۱۱

کرا یابم اکنون بدین رزمگاه
بجنگ اندر آورد باید سپاه ۹۱۲

بزد نای رویین و بربست کوس
هوا نیلگون شد زمین آبنوس ۹۱۳

ز کوه کنابد برون شد سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه ۹۱۴

سپهدار ایران بزد کرنای
سپاه اندر آورد و بگرفت جای ۹۱۵

میان سپه کاویانی درفش
بپیش اندرون تیغهای بنفش ۹۱۶

همه نامدارن پرخاشخر
ابا نیزه و گرزهٔ گاوسر ۹۱۷

سپیده‌دمان اندر آمد سپاه
به پیکار تا گشت گیتی سیاه ۹۱۸

برفتند زان پی به بنگاه خویش
بخیمه شد این، آن بخرگاه خویش ۹۱۹

سپهدار ایران به زیبد رسید
از اندیشه کردن دلش بردمید ۹۲۰

همی گفت کامروز رزمی گران
بکردیم و کشتیم ازیشان سران ۹۲۱

گمانی برم زانک پیران کنون
دواند سوی شاه ترکان هیون ۹۲۲

وزو یار خواهد بجنگ سپاه
رسانم کنون آگهی من بشاه ۹۲۳

نویسندهٔ نامه را خواند و گفت
برآورد خواهم نهان از نهفت ۹۲۴

اگر برگشایی تو لب را ز بند
زبان آورد بر سرت برگزند ۹۲۵

یکی نامه فرمود نزدیک شاه
بگاه کردن ز کار سپاه ۹۲۶

بخسرو نمود آن کجا رفته بود
سخن هرچ پیران بود گفته بود ۹۲۷

فرستادن گیو و پیوند و مهر
نمودن بدو کار گردان سپهر ۹۲۸

ز پاسخ که دادند مر گیو را
بزرگان و فرزانهٔ نیو را ۹۲۹

وزان لشکری کز پسش چون پلنگ
بیاورد سوی کنابد بجنگ ۹۳۰

ازان پس کجا رزمگه ساختند
وزان رزم دلرا بپرداختند ۹۳۱

ز هومان و نستیهن جنگجوی
سراسر همه یاد کرد اندر اوی ۹۳۲

ز کردار بیژن که روز نبرد
بدان گرزداران توران چه کرد ۹۳۳

سخن سربسر چون همه گفته بود
ز پیکار و جنگ آن کجا رفته بود ۹۳۴

بپردخت زان پس بافراسیاب
که با لشکر آمد بنزدیک آب ۹۳۵

گر او از لب رود جیحون سپاه
بایران گذارد سپه را براه ۹۳۶

تو دانی که با او نداریم پای
ایا فرخجسته جهان کدخدای ۹۳۷

مگر خسرو آید بپشت سپاه
بسر بر نهد بندگانرا کلاه ۹۳۸

ور ایدونک پیران کند دست پیش
بخواهد سپه یاور از شاه خویش ۹۳۹

بخسرو رسد زان سپس آگهی
ک با او چه سازد ببختت رهی ۹۴۰

و دیگر که از رستم دیو بند
ز لهراسب وز اشکش هوشمند ۹۴۱

ز کردار ایشان به کهتر خبر
رساند مگر شاه پیروزگر ۹۴۲

چو نامه بمهر اندر آورد و بند
بفرمود تا بر ستور نوند ۹۴۳

تشستنگه خسروی ساختند
فراوان تگاور برون تاختند ۹۴۴

بفرمود تا رفت پیشش هجیر
جوانی بکردار هشیار و پیر ۹۴۵

بگفت آن سخن سربسر پهلوان
بپیش هشیوار پور جوان ۹۴۶

بدو گفت کای پور هشیاردل
یکی تیز گردان بدین کاردل ۹۴۷

اگر مر تو را نزد من دستگاه
همی جست باید کنونست گاه ۹۴۸

چو بستانی این نامه هم در زمان
برو هم بکردار باد دمان ۹۴۹

شب و روز ماسای و سر بر مخار
ببر نامهٔ من بر شهریار ۹۵۰

بپدرود کردن گرفتش ببر
برون آمد از پیش فرخ پدر ۹۵۱

ز لشکر دو تن را بر خویش خواند
سبکشان باسب تگاور نشاند ۹۵۲

برون شد ز پرده‌سرای پدر
بهر منزلی بر هیونی دگر ۹۵۳

خور و خواب و آرامشان بر ستور
چه تاریکی شب چه تابنده هور ۹۵۴

بران گونه پویان براه آمدند
بیک هفته نزدیک شاه آمدند ۹۵۵

چو از راه ایران بیامد سوار
کس آمد بر خسرو نامدار ۹۵۶

پذیره فرستاد شماخ را
چه مایه دلیران گستاخ را ۹۵۷

بپرسید چون دید روی هجیر
که ای پهلوان‌زادهٔ شیرگیر ۹۵۸

درودست باری که بس ناگهان
رسیدی به نزدیک شاه جهان ۹۵۹

بفرمود تا پرده برداشتند
باسبش ز درگاه بگذاشتند ۹۶۰

هجیر اندر آمد چو خسرو بدوی
نگه کرد پیشش بمالید روی ۹۶۱

بپرسید بسیار و بنشاندش
هزاران هجیر آفرین خواندش ۹۶۲

ز گوهر یکی تاج پیروزه شاه
بسر بر نهادش چو رخشنده ماه ۹۶۳

ز گودرز وز مهتران سپاه
ز هر یک یکایک بپرسید شاه ۹۶۴

درود بزرگان بخسرو بداد
همه کار لشکر برو کرد یاد ۹۶۵

بدو داد پس نامهٔ پهلوان
جوان خردمند روشن‌روان ۹۶۶

نویسنده را پیش بنشاندند
بفرمود تا نامه برخواندند ۹۶۷

چو برخواند نامه بخسرو دبیر
ز یاقوت رخشان دهان هجیر ۹۶۸

بیاگند وزان پس بگنجور گفت
که دینار و دیبا بیار از نهفت ۹۶۹

بیاورد بدره چو فرمان شنید
همی ریخت تا شد سرش ناپدید ۹۷۰

بیاورد پس جامه زرنگار
چنانچون بود از در شهریار ۹۷۱

همیدون ببردند پیش هجیر
ابا زین زرین ده اسب هژیر ۹۷۲

بیارانش بر خلعت افگند نیز
درم داد و دینار و هرگونه چیز ۹۷۳

ازان پس جو از جای برخاستند
نشستنگه می بیاراستند ۹۷۴

هجیر و بزرگان خسروپرست
گرفتند یکسر همه می بدست ۹۷۵

نشستند یک روز و یک شب بهم
همی رای زد خسرو از بیش و کم ۹۷۶

بشبگیر خسرو سر و تن بشست
بپیش جهانداور آمد نخست ۹۷۷

بپوشید نو جامهٔ بندگی
دو دیده چو ابری ببارندگی ۹۷۸

دوتایی شده پشت و بنهاد سر
همی آفرین خواند بر دادگر ۹۷۹

ازو خواست پیروزی و فرهی
بدو جست دیهیم و تخت مهی ۹۸۰

بیزدان بنالید ز افراسیاب
بدرد از دو دیده فرو ریخت آب ۹۸۱

وزآنجا بیامد چو سرو سهی
نشست از برگاه شاههنشهی ۹۸۲

دبیر خردمند را پیش خواند
سخنهای بایسته با او براند ۹۸۳

چو آن نامه را زود پاسخ نوشت
پدید آورید اندرو خوب و زشت ۹۸۴

نخست آفرین کرد بر کردگار
کزو دید نیک و بد روزگار ۹۸۵

دگر آفرین کرد بر پهلوان
که جاوید بادی و روشن‌روان ۹۸۶

خجسته سپهدار بسیار هوش
همه رای و دانش همه جنگ و جوش ۹۸۷

خداوند گوپال و تیغ بنفش
فروزندهٔ کاویانی درفش ۹۸۸

سپاس از جهاندار یزدان ما
که پیروز بودند گردان ما ۹۸۹

از اختر ترا روشنایی نمود
ز دشمن برآورد ناگاه دود ۹۹۰

نخست آنک گفتی که مر گیو را
بزرگان فرزانه و نیو را ۹۹۱

بنزدیک پیران فرستاده‌ام
چه مایه ورا پندها داده‌ام ۹۹۲

نپذرفت ازان پس خود او پند من
نجست اندرین کار پیوند من ۹۹۳

سپهبد یکی داستان زد برین
چو دستور پیشین برآورد کین ۹۹۴

که هر مهتری کو روان کاستست
ز نیکی ببخت بد آراستست ۹۹۵

مرا زان سخن پیش بود آگهی
که پیران دل از کین نخواهد تهی ۹۹۶

ولیکن ازان خوب کردار او
نجستم همی ژرف پیکار او ۹۹۷

کنون آشکارا نمود این سپهر
که پیران بتوران گراید بمهر ۹۹۸

کنون چون نبیند جز افراسیاب
دلش را تو از مهر او برمتاب ۹۹۹

گر او بر خرد برگزیند هوا
بکوشش نروید ز خاراگیا ۱۰۰۰

تو با دشمن ار خوب گویی رواست
از آزادگان خوب گفتن سزاست ۱۰۰۱

و دیگر ز پیکار جنگ‌آوران
کجا یاد کردی به گرز گران ۱۰۰۲

ز نیک‌اختر و گردش هور و ماه
ز کوشش نمودن بران رزمگاه ۱۰۰۳

مرا این درستست کز کار کرد
تو پیروز باشی بروز نبرد ۱۰۰۴

نبیره کجا چون تو دارد نیا
بجنگ اندرون باشدش کیمیا ۱۰۰۵

ز شیران چه زاید مگر نره شیر
چنانچون بود نامدار و دلیر ۱۰۰۶

به بیداد برنیست این کار تو
بسندست یزدان نگهدار تو ۱۰۰۷

تو زور و دلیری ز یزدان شناس
ازو دار تا زنده باشی سپاس ۱۰۰۸

سدیگر که گفتی که افراسیاب
سپه را همی بگذارند ز آب ۱۰۰۹

ز پیران فرستاده شد نزد اوی
سپاهش بایران نهادست روی ۱۰۱۰

همانست یکسر که گفتی سخن
کنون باز پاسخ فگندیم بن ۱۰۱۱

بدان ای پر اندیشه سالار من
بهر کار شایستهٔ کار من ۱۰۱۲

که او بر لب رود جیحون درنگ
نه ازان کرد کید بر ما بجنگ ۱۰۱۳

که خاقان برو لشکر آرد ز چین
فراز آمدش از دو رویه کمین ۱۰۱۴

و دیگر که از لشکران گران
پراگنده برگرد توران سران ۱۰۱۵

بدو دشمن آمد ز هر سو پدید
ازان بر لب رود جیحون کشید ۱۰۱۶

بپنجم سخن کگهی خواستی
بمهر گوان دل بیاراستی ۱۰۱۷

چو لهراسب و چون اشکش تیزچنگ
چو رستم سپهبد دمنده نهنگ ۱۰۱۸

بدان ای سپهدار و آگاه باش
بهر کار با بخت همراه باش ۱۰۱۹

کزان سو که شد رستم شیرمرد
ز کشمیر و کابل برآورد گرد ۱۰۲۰

وزان سو که شد اشکش تیزهوش
برآمد ز خوارزم یکسر خروش ۱۰۲۱

برزم اندرون شیده برگشت ازوی
سوی شهر گرگان نهادست روی ۱۰۲۲

وزان سو که لهراسب شد با سپاه
همه مهتران برگشادند راه ۱۰۲۳

الانان و غز گشت پرداخته
شد آن پادشاهی همه ساخته ۱۰۲۴

گر افراسیاب اندر آید براه
زجیحون بدین سو گذارد سپاه ۱۰۲۵

بگیرند گردان پس پشت اوی
نماند به جز باد در مشت اوی ۱۰۲۶

تو بشناس کو شهر آباد خویش
بر و بوم و فرخنده بنیاد خویش ۱۰۲۷

بگفتار پیران نماند بجای
بدشمن سپارد نهد پیش پای ۱۰۲۸

نجنباند او داستان را دو لب
که ناید خبر زو بمن روز و شب ۱۰۲۹

بدان روز هرگز مبادا درود
که او بگذراند سپه را ز رود ۱۰۳۰

بما برکند پیشدستی بجنگ
نبیند کس این روز تاریک و تنگ ۱۰۳۱

بفرمایم اکنون که بر پیل کوس
ببندد دمنده سپهدار طوس ۱۰۳۲

دهستان و گرگان و آن بوم و بر
بگیرد برآرد بخورشید سر ۱۰۳۳

من اندر پی طوس با پیل و گاه
بیاری بیایم بپشت سپاه ۱۰۳۴

تو از جنگ پیران مبر تاب روی
سپه را بیارای و زو کینه‌جوی ۱۰۳۵

چو هومان و نستیهن از پشت اوی
جدا ماند شد باد در مشت اوی ۱۰۳۶

گر از نامداران ایران نبرد
بخواهد بفرما وزان برمگرد ۱۰۳۷

چو پیران نبرد تو جوید دلیر
کمن بددلی پیش او شو چو شیر ۱۰۳۸

به پیکار مندیش ز افراسیاب
بجای آرد دل روی ازو برمتاب ۱۰۳۹

چو آید بجنگ اندرون جنگجوی
نباید که برتابی از جنگ روی ۱۰۴۰

بریشان تو پیروز باشی بجنگ
نگر دل نداری بدین کار تنگ ۱۰۴۱

چنین دارم اومید از کردگار
که پیروز باشی تو در کارزار ۱۰۴۲

همیدون گمانم که چون من ز راه
بپشت سپاه اندر آرم سپاه ۱۰۴۳

بریشان شما رانده باشید کام
به خورشید تابان برآورده نام ۱۰۴۴

ز کاوس وز طوس نزد سپاه
درود فراوان فرستاد شاه ۱۰۴۵

بران نامه بنهاد خسرو نگین
فرستاده را داد و کرد آفرین ۱۰۴۶

چو از پیش خسرو برون شد هجیر
سپهبد همی رای زد با وزیر ۱۰۴۷

ز بس مهربانی که بد بر سپاه
سراسر همه رزم بد رای شاه ۱۰۴۸

همی گفت اگر لشکر افراسیاب
بجنباند از جای و بگذارد آب ۱۰۴۹

سپاه مرا بگسلاند ز جای
مرا رفت باید همینست رای ۱۰۵۰

همانگه شه نوذران را بخواند
بفرمود تا تیز لشکر براند ۱۰۵۱

بسوی دهستان سپه برکشید
همه دشت خوارزم لشکر کشید ۱۰۵۲

نگهبان لشکر بود روز جنگ
بجنگ اندر آید بسان پلنگ ۱۰۵۳

تبیره برآمد ز درگاه طوس
خروشیدن نای رویین و کوس ۱۰۵۴

سپاه و سپهبد برفتن گرفت
زمین سم اسبان نهفتن گرفت ۱۰۵۵

تو گفتی که خورشید تابان بجای
بماند از نهیب سواران بپای ۱۰۵۶

دو هفته همی رفت زان سان سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه ۱۰۵۷

پراگنده بر گرد کشور خبر
ز جنبیدن شاه پیروزگر ۱۰۵۸

چو طوس از در شاه ایران برفت
سبک شاه رفتن بسیچید تفت ۱۰۵۹

ابا ده هزار از گزیده سران
همه نامداران و کنداوران ۱۰۶۰

بنزدیک گودرز بنهاد روی
ابا نامداران پرخاشجوی ۱۰۶۱

ابا پیل و با کوس و با فرهی
ابا تخت و با تاج شاهنشهی ۱۰۶۲

هجیر آمد از پیش خسرودمان
گرازان و خندان و دل شادمان ۱۰۶۳

ابا خلعت و خوبی و خرمی
تو گفتی همی برنوردد زمی ۱۰۶۴

چو آمد به نزدیک پرده‌سرای
برآمد خروشیدن کرنای ۱۰۶۵

پذیره شدندش سران سربسر
زمین پر ز آهن هوا پر ز زر ۱۰۶۶

چو خیزد بچرخ اندرون داوری
ز ماه و ز ناهید وز مشتری ۱۰۶۷

بیاراست لشکر چو چشم خروس
ابا زنگ زرین و پیلان و کوس ۱۰۶۸

چو آمد بر نامور پهلوان
بگفت آنچ دید از شه خسروان ۱۰۶۹

نوازیدن شاه و پیوند اوی
همی گفت از رادی و پند اوی ۱۰۷۰

که چون بر سپه گستریدست مهر
چگونه ز پیغام بگشاد چهر ۱۰۷۱

پس آن نامهٔ شهریار جهان
بگودرز داد و درود مهان ۱۰۷۲

نوازیدن شاه بشنید ازوی
بمالید بر نامه بر چشم و روی ۱۰۷۳

چو بگشاد مهرش بخواننده داد
سخنها برو کرد خواننده یاد ۱۰۷۴

سپهدار بر شاه کرد آفرین
بفرمان ببوسید روی زمین ۱۰۷۵

ببود آن شب و رای زد با پسر
بشبگیر بنشست و بگشاد در ۱۰۷۶

همه نامداران لشگر پگاه
برفتند بر سر نهاده کلاه ۱۰۷۷

پس آن نامهٔ شاه، فرخ هجیر
بیاورد و بنهاد پیش دبیر ۱۰۷۸

دبیر آن زمان پند و فرمان شاه
ز نامه همی خواند پیش سپاه ۱۰۷۹

سپهدار رزی دهان را بخواند
بدیوان دینار دادن نشاند ۱۰۸۰

ز اسبان گله هرچ بودش به کوه
بلشکر گه آورد یکسر گروه ۱۰۸۱

در گنج دینار و تیغ و کمر
همان مایه‌ور جوشن و خود زر ۱۰۸۲

بروزی دهان داد یکسر کلید
چو آمد گه نام جستن پدید ۱۰۸۳

برافشاند بر لشکر آن خواسته
سوار و پیاده شد آراسته ۱۰۸۴

یکی لشکری گشن برسان کوه
زمین از پی بادپایان ستوه ۱۰۸۵

دل شیر غران ازیشان به بیم
همه غرقه در آهن و زر و سیم ۱۰۸۶

بفرمودشان جنگ را ساختن
دل و گوش دادن بکین آختن ۱۰۸۷

برفتند پیش سپهبد گروه
بر انبوه لشکر بکردار کوه ۱۰۸۸

بریشان نگه کرد سالار مرد
زمین تیره دید آسمان لاژورد ۱۰۸۹

چنین گفت کز گاه رزم پشین
نیاراست کس رزمگاهی چنین ۱۰۹۰

باسب و سلیح و بسیم و بزر
بپیلان جنگی و شیران نر ۱۰۹۱

اگر یار باشد جهان‌آفرین
نپیچیم از ایدر عنان تا بچین ۱۰۹۲

چو بنشست فرزانگان را بخواند
ابا نامداران برامش نشاند ۱۰۹۳

همی خورد شادی‌کنان دل بجای
همی با یلان جنگ را کرد رای ۱۰۹۴

بپیران رسید آگهی زین سخن
که سالار ایران چه افگند بن ۱۰۹۵

ازان آگهی شد دلش پرنهیب
سوی چاره برگشت و بند و فریب ۱۰۹۶

ز دستور فرخنده رای آنگهی
بجست اندر آن کینه جستن رهی ۱۰۹۷

یکی نامه فرمود پس تا دبیر
نویسد سوی پهلوان دلپذیر ۱۰۹۸

سر نامه کرد آفرین بزرگ
بیزدان پناهش ز دیو سترگ ۱۰۹۹

دگر گفت کز کردگار جهان
بخواهم همی آشکار و نهان ۱۱۰۰

مگر کز میان تو رویه سپاه
جهاندار بردارد این کینه‌گاه ۱۱۰۱

اگر تو که گودرزی آن خواستی
که گیتی بکینه بیاراستی ۱۱۰۲

برآمد ازین کینه گه کام تو
چه گویی چه باشد سرانجام تو ۱۱۰۳

نگه کن که چندان دلیران من
ز خویشان نزدیک و شیران من ۱۱۰۴

تن بی سرانشان فگندی بخاک
ز یزدان نداری همی شرم و باک ۱۱۰۵

ز مهر و خرد روی برتافتی
کنون آنچ جستی همه یافتی ۱۱۰۶

گه آمد که گردی ازین کینه سیر
بخون ریختن چند باشی دلیر ۱۱۰۷

نگه کن کز ایران و توران سوار
چه مایه تبه شد بدین کارزار ۱۱۰۸

بکین جستن مرده‌ای ناپدید
سر زندگان چند باید برید ۱۱۰۹

گه آمد که بخشایش آید ترا
ز کین جستن آسایش آید ترا ۱۱۱۰

اگر بازیابی شده روزگار
بگیتی درون تخم کینه مکار ۱۱۱۱

روانت مرنجان و مگذار تن
ز خون ریختن بازکش خویشتن ۱۱۱۲

پس از مرگ نفرین بود بر کسی
کزو نام زشتی بماند بسی ۱۱۱۳

نباید که زشتی بماندت نام
وگر تو بدان سر شوی شادکام ۱۱۱۴

هر آنگه که موی سیه شد سپید
ببودن نماند فراوان امید ۱۱۱۵

بترسم که گر بار دیگر سپاه
بجنگ اندر آید بدین رزمگاه ۱۱۱۶

نبینی ز هر دو سپه کس بپای
برفته روان تن بمانده بجای ۱۱۱۷

ازان پس که داند که پیروز کیست
نگون‌بخت گر گیتی افروز کیست ۱۱۱۸

ور ایدونک پیکار و خون ریختن
بدین رزمگه با من آویختن ۱۱۱۹

کزین سان همی جنگ شیران کنی
همی از پی شهر ایران کنی ۱۱۲۰

بگو تا من اکنون هم اندر شتاب
نوندی فرستم بافراسیاب ۱۱۲۱

بدان تا بفرمایدم تا زمین
ببخشم و پس در نوردیم کین ۱۱۲۲

چنانچون بگاه منوچهر شاه
ببخشش همی داشت گیتی نگاه ۱۱۲۳

هران شهر کز مرز ایران نهی
بگو تا کنیم آن ز ترکان تهی ۱۱۲۴

وز آباد و ویران و هر بوم و بر
که فرمود کیخسرو دادگر ۱۱۲۵

از ایران بکوه اندر آید نخست
در غرچگان از بر بوم بست ۱۱۲۶

دگر طالقان شهر تا فاریاب
همیدون در بلخ تا اندر آب ۱۱۲۷

دگر پنجهیر و در بامیان
سر مرز ایران و جای کیان ۱۱۲۸

دگر گوزگانان فرخنده جای
نهادست نامش جهان کدخدای ۱۱۲۹

دگر مولیان تا در بدخشان
همینست ازین پادشاهی نشان ۱۱۳۰

فروتر دگر دشت آموی و زم
که با شهر ختلان براید برم ۱۱۳۱

چه شگنان وز ترمذ ویسه گرد
بخارا و شهری که هستش بگرد ۱۱۳۲

همیدون برو تا در سغد نیز
نجوید کس آن پادشاهی بنیز ۱۱۳۳

وزان سو که شد رستم گرد سوز
سپارم بدو کشور نیمروز ۱۱۳۴

ز کوه و ز هامون بخوانم سپاه
سوی باختر برگشاییم راه ۱۱۳۵

بپردازم این تا در هندوان
نداریم تاریک ازین پس روان ۱۱۳۶

ز کشمیر وز کابل و قندهار
شما را بود آن همه زین شمار ۱۱۳۷

وزان سو که لهراسب شد جنگجوی
الانان و غر در سپارم بدوی ۱۱۳۸

ازین مرز پیوسته تا کوه قاف
بخسرو سپاریم بی‌جنگ و لاف ۱۱۳۹

وزان سو که اشکش بشد همچنین
بپردازم اکنون سراسر زمین ۱۱۴۰

وزان پس که این کرده باشم همه
ز هر سو بر خویش خوانم رمه ۱۱۴۱

بسوگند پیمان کنم پیش تو
کزین پس نباشم بداندیش تو ۱۱۴۲

بدانی که ما راستی خواستیم
بمهر و وفا دل بیاراستیم ۱۱۴۳

سوی شاه ترکان فرستم خبر
که ما را ز کینه بپیچید سر ۱۱۴۴

همیدون تو نزدیک خسرو بمهر
یکی نامه بنویس و بنمای چهر ۱۱۴۵

چنین از ره مهر و پیکار من
ز خون ریختن با تو گفتار من ۱۱۴۶

چو پیمان همه کرده باشیم راست
ز من خواسته هرچ خسرو بخواست ۱۱۴۷

فرستم همه سربسر نزد شاه
در کین ببندد مگر بر سپاه ۱۱۴۸

ازان پس که این کرده باشیم نیز
گروگان فرستاده و داده چیز ۱۱۴۹

بپیوندم این هر و آیین و دین
بدوزم بدست وفا چشم کین ۱۱۵۰

که بشکست هنگام شاه بزرگ
ز بد گوهر تور و سلم سترگ ۱۱۵۱

فریدون که از درد سرگشته شد
کجا ایرج نامور کشته شد ۱۱۵۲

ز من هرچ باید بنیکی بخواه
ازان پس برین نامه کن نزد شاه ۱۱۵۳

نباید کزین خوب گفتار من
بسستی گمانی برند انجمن ۱۱۵۴

که من جز بمهر این نگویم همی
سرانجام نیکی بجویم همی ۱۱۵۵

مرا گنج و مردان از آن تو بیش
بمردانگی نام از آن تو پیش ۱۱۵۶

ولیکن بدین کینه انگیختن
به بیداد هر جای خون ریختن ۱۱۵۷

بسوزد همی بر سپه بر دلم
بکوشم که کین از میان بگسلم ۱۱۵۸

سه دیگر که از کردگار جهان
بترسم همی آشکار و نهان ۱۱۵۹

که نپسندد از ما بدی دادگر
گزافه نبردارد این شور و شر ۱۱۶۰

اگر سر بپیچی ز گفتار من
نجویی همه ژرف کردار من ۱۱۶۱

گنهکار دانی مرا بی‌گناه
نخواهی بگفتار کردن نگاه ۱۱۶۲

کجا داد و بیداد نزدت یکیست
جز از کینه گستردنت رای نیست ۱۱۶۳

گزین کن ز گردان ایران سران
کسی کو گراید برگرز گران ۱۱۶۴

همیدون من از لشکر خویش مرد
گزینم چو باید ز بهر نبرد ۱۱۶۵

همه یک بدیگر فرازآوریم
سران را ز سر سوی گاز آوریم ۱۱۶۶

همیدون من و تو به آوردگاه
بگردیم یک با دگر کینه‌خواه ۱۱۶۷

مگر بیگناهان ز خون ریختن
بسایش آیند ز آویختن ۱۱۶۸

کسی کش گنهکار داری همی
وزو بر دل آزار داری همی ۱۱۶۹

بپیش تو آرم بروز نبرد
ببایدت پیمان یکی نیز کرد ۱۱۷۰

که بر ما تو گر دست یابی بخون
شود بخت گردان ترکان نگون ۱۱۷۱

نیازاری از بن سپاه مرا
نسوزی بر و بوم و گاه مرا ۱۱۷۲

گذرشان دهی تا بتوران شوند
کمین را نسازی بریشان کمند ۱۱۷۳

وگر من شوم بر تو پیروزگر
دهد مر مرا اختر نیک بر ۱۱۷۴

نسازم بایرانیان بر کمین
نگیریم خشم و نجوییم کین ۱۱۷۵

سوی شهر ایران دهم راهشان
گذارم یکایک سوی شاهشان ۱۱۷۶

ازیشان نگردد یکی کاسته
شوند ایمن از جان وز خواسته ۱۱۷۷

ور ایدونک زینسان نجویی نبرد
دگرگونه خواهی همی کار کرد ۱۱۷۸

بانبوه جویی همی کارزار
سپه را سراسر بجنگ اند آر ۱۱۷۹

هران خون که آید بکین ریخته
تو باشی بدان گیتی آویخته ۱۱۸۰

ببست از بر نامه بر بند را
بخواند آن گرانمایه فرزند را ۱۱۸۱

پسر بد مر او را سر انجمن
یکی نام رویین و رویینه تن ۱۱۸۲

بدو گفت نزدیک گودرز شو
سخن گوی هشیار و پاسخ شنو ۱۱۸۳

چو رویین برفت از در نامور
فرستاده با ده سوار دگر ۱۱۸۴

بیامد خردمند روشن‌روان
دمان تا سراپردهٔ پهلوان ۱۱۸۵

چو رویین پیران بدرگه رسید
سوی پهلوان سپه کس دوید ۱۱۸۶

فرستاده را خواند پس پهلوان
دمان از پس پرده آمد جوان ۱۱۸۷

بیامد چو گودرز را دید دست
بکش کرد و سر پیش بنهاد پست ۱۱۸۸

سپهدار بر جست و او را چو دود
بغوش تنگ اندر آورد زود ۱۱۸۹

ز پیران بپرسید وز لشکرش
ز گردان وز شاه وز کشورش ۱۱۹۰

خردمند رویین پس آن نامه پیش
بیاورد و بگزارد پیغام خویش ۱۱۹۱

دبیر آمد و نامه برخواند زود
بگودرز گفت آنچ در نامه بود ۱۱۹۲

چو نامه بگودرز برخواندند
همه نامداران فرو ماندند ۱۱۹۳

ز بس چرب گفتار و ز پند خوب
نمودن بدو راه و پیوند خوب ۱۱۹۴

خردمند پیران که در نامه یاد
چه آورد وز پند نیکو چه داد ۱۱۹۵

برویین چنین گفت پس پهلوان
که‌ای پور سالار و فرخ جوان ۱۱۹۶

تومهمان ما بود باید نخست
پس این پاسخ نامه بایدت جست ۱۱۹۷

سراپردهٔ نو بپرداختند
نشستنگه خسروی ساختند ۱۱۹۸

بدیبای رومی بیاراستند
خورشها و رامشگران خواستند ۱۱۹۹

پراندیشه گشته دل پهلوان
نبشته ابا رای‌زن موبدان ۱۲۰۰

همی پاسخ نامه آراستند
سخن هرچ نیکوتر آن خواستند ۱۲۰۱

بیک هفته گودرز با رود و می
همی نامه را پاسخ افگند پی ۱۲۰۲

ز بالا چو خورشید گیتی فروز
بگشتی سپهبد گه نیم‌روز ۱۲۰۳

می و رود و مجلس بیاراستی
فرستاده را پیش خود خواستی ۱۲۰۴

چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه
نویسنده را خواند سالار شاه ۱۲۰۵

بفرمود تا نامه پاسخ نوشت
درختی بنوی بکینه بگشت ۱۲۰۶

سرنامه کرد آفرین از نخست
دگر پاسخ آورد یکسر درست ۱۲۰۷

که بر خواندم نامه را سربسر
شنیدیم گفتار تو در بدر ۱۲۰۸

رسانید رویین بر ما پیام
یکایک همه هرچ بردی تو نام ۱۲۰۹

ولیکن شگفت آمدم کار تو
همی زین چنین چرب گفتار تو ۱۲۱۰

دلت با زبان هیچ همسایه نیست
روان ترا از خرد مایه نیست ۱۲۱۱

بهرجای چربی بکار آوری
چنین تو سخن پرنگار آوری ۱۲۱۲

کسی را که از بن نباشد خرد
گمان بر تو بر مهربانی برد ۱۲۱۳

چو شوره زمینی که از دور آب
نماید چو تابد برو آفتاب ۱۲۱۴

ولیکن نه گاه فریبست و بند
که هنگام گرزست و تیغ و کمند ۱۲۱۵

مرا با تو جز کین و پیکار نیست
گه پاسخ و روز گفتار نیست ۱۲۱۶

نگر تا چه سان گردد اکنون سپهر
نه جای فریبست و پیوند و مهر ۱۲۱۷

کرا داد خواهد جهاندار زور
کرا بردهد بخت پیروز هور ۱۲۱۸

ولیکن بدین گفته پاسخ شنو
خرد یاد کن بخت را پیشرو ۱۲۱۹

نخست آنک گفتی که از مهر نیز
ز یزدان وز گردش رستخیز ۱۲۲۰

نخواهم که آید مرا پیش جنگ
دلم گشت ازین کار بیداد تنگ ۱۲۲۱

دلت با زبان آشنایی نداشت
بدان گه که این گفته بر دل گماشت ۱۲۲۲

اگر داد بودی بدلت اندرون
ترا پیشدستی نبودی بخون ۱۲۲۳

که ز آغاز کار اندر آمد نخست
نبودی بخون ریختن هیچ سست ۱۲۲۴

نخستین که آمد بپیش تو گیو
از ایران هشیوار مردان نیو ۱۲۲۵

بسازیده مر جنگ را لشکری
ز کشور دمان تا دگر کشوری ۱۲۲۶

تو کردی همه جنگ را دست پیش
سپه را تو برکندی از جای خویش ۱۲۲۷

خرد، ار پس آمد تو پیش آمدی
بفرجام آرام بیش آمدی ۱۲۲۸

ولیکن سرشت بد و خوی بد
ترانگذراند براه خرد ۱۲۲۹

بدی خود بدان تخمه در گوهرست
ببد کردن آن تخمه اندر خورست ۱۲۳۰

شنیدی که بر ایرج نیک‌بخت
چه آمد ز تور از پی تاج و تخت ۱۲۳۱

چو از تور و سلم اندر آمد زمین
سراسر بگسترد بیداد و کین ۱۲۳۲

فریدون که از درد دل روز و شب
گشادی بنفرین ایشان دو لب ۱۲۳۳

بافراسیاب آمد آن مهر بد
ازان نامداران اندک خرد ۱۲۳۴

ز سر با منوچهر نو کین نهاد
همیدون ابا نوذر و کیقباد ۱۲۳۵

بکاوس کی کرد خود آنچ کرد
برآورد از ایران آباد گرد ۱۲۳۶

ازان پس بکین سیاوش باز
فگند این چنین کینهٔ نو دارز ۱۲۳۷

نیامد بدانگه ترا داد یاد
که او بی‌گنه جان شیرین بداد ۱۲۳۸

جه مایه بزرگان که از تخت و گاه
از ایران شدند اندرین کین تباه ۱۲۳۹

و دیگر که گفتی که با پیر سر
بخون ریختن کس نبندد کمر ۱۲۴۰

بدان ای جهاندیدهٔ پرفریب
بهر کار دیده فراز و نشیب ۱۲۴۱

که یزدان مرا زندگانی دراز
بدان داد با بخت گردن‌فراز ۱۲۴۲

که از شهر توران بروز نبرد
ز کینه برآرم بخورشید گرد ۱۲۴۳

بترسم همی زانک یزدان من
ز تن بگسلاند مگر جان من ۱۲۴۴

من این کینه را ناوریده بجای
بر و بومتان ناسپرده بپای ۱۲۴۵

سدیگر که گفتی ز یزدان پاک
نبینم بدلت اندرون بیم و باک ۱۲۴۶

ندانی کزین خیره خون ریختن
گرفتار کردی بفرجام تن ۱۲۴۷

من اکنون بدین خوب گفتار تو
اگر باز گردم ز پیکار تو ۱۲۴۸

بهنگام پرسش ز من کردگار
بپرسد ازین گردش روزگار ۱۲۴۹

که سالاری و گنج و مردانگی
ترا دادم و زور و فرزانگی ۱۲۵۰

بکین سیاوش کمر بر میان
نبستی چرا پیش ایرانیان ۱۲۵۱

بهفتاد خون گرامی پسر
بپرسد ز من داور دادگر ۱۲۵۲

ز پاسخ بپیش جهان‌آفرین
چه گویم چرا بازگشتم ز کین ۱۲۵۳

ز کار سیاوش چهارم سخن
که افگندی ای پیر سالار بن ۱۲۵۴

که گفتی ز بهر تنی گشته خاک
نشاید ستد زنده را جان پاک ۱۲۵۵

تو بشناس کین زشت کردارها
بدل پر ز هر گونه آزارها ۱۲۵۶

که با شهر ایران شما کرده‌اید
چه مایه کیان را بیازرده‌اید ۱۲۵۷

چه پیمان شکستن چه کین ساختن
همیشه بسوی بدی تاختن ۱۲۵۸

چو یاد آورم چون کنم آشتی
که نیکی سراسر بدی کاشتی ۱۲۵۹

بپنجم که گفتی که پیمان کنم
ز توران سران را گروگان کنم ۱۲۶۰

بنزدیک خسرو فرستیم گنج
ببندیم بر خویشتن راه رنج ۱۲۶۱

بدان ای نگهبان توران سپاه
که فرمان جز اینست ما را ز شاه ۱۲۶۲

مرا جنگ فرمود و آویختن
بکین سیاوش خون ریختن ۱۲۶۳

چو فرمان خسرو نیارم بجای
روان شرم دارد بدیگر سرای ۱۲۶۴

ور اومید داری که خسرو بمهر
گشاید برین گفتها بر تو چهر ۱۲۶۵

گروگان و آن خواسته هرچ هست
چو لهاک و رویین خسروپرست ۱۲۶۶

گسی کن بزودی بنزدیک شاه
سوی شهر ایران گشادست راه ۱۲۶۷

ششم شهر ایران که کردی تو یاد
برو و بوم آباد فرخ‌نژاد ۱۲۶۸

سپاریم گفتی بخسرو همه
ز هر سو بر خویش خوانم رمه ۱۲۶۹

تراکرد یزدان ازان بی‌نیاز
گر آگه نه‌ای تا گشاییم راز ۱۲۷۰

سوی باختر تا بمرز خزر
همه گشت لهراسب را سربسر ۱۲۷۱

سوی نیمروز اندرون تا بسند
جهان شد بکردار روی پرند ۱۲۷۲

تهم رستم نیو با تیغ تیز
برآورد ازیشان دم رستخیز ۱۲۷۳

سر هندوان با درفش سیاه
فرستاد رستم بنزدیک شاه ۱۲۷۴

دهستان و خوارزم و آن بوم و بر
که ترکان برآورده بودند سر ۱۲۷۵

بیابان ازیشان بپرداختند
سوی باختر تاختن ساختند ۱۲۷۶

ببارید بر شیده اشکش تگرگ
فراز آوریدش بنزدیک مرگ ۱۲۷۷

اسیران وز خواسته چند چیز
فرستاد نزدیک خسرو بنیز ۱۲۷۸

وزین سو من و تو به جنگ اندریم
بدین مرکز نام و ننگ اندریم ۱۲۷۹

بیک جنگ دیدی همه دستبرد
ازین نامداران و مردان گرد ۱۲۸۰

ور ایدونک روی اندر آری بروی
رهانم ترا زین همه گفت و گوی ۱۲۸۱

بنیروی یزدان و فرمان شاه
بخون غرقه گردانم این رزمگاه ۱۲۸۲

تو ای نامور پهلوان سپاه
نگه کن بدین گردش هور و ماه ۱۲۸۳

که بند سپهری فراز آمدست
سربخت ترکان بگاز آمدست ۱۲۸۴

نگر تا ز کردار بدگوهرت
چه آرد جهان‌آفرین بر سرت ۱۲۸۵

زمانه ز بد دامن اندر کشید
مکافات بد را بد آید پدید ۱۲۸۶

تو بندیش هشیار و بگشای گوش
سخن از خردمند مردم نیوش ۱۲۸۷

بدان کین چنین لشکر نامدار
سواران شمشیرزن صدهزار ۱۲۸۸

همه نامجوی و همه کینه‌خواه
بافسون نگردند ازین رزمگاه ۱۲۸۹

زمانه برآمد به هفتم سخن
فگندی وفا را بسوگند بن ۱۲۹۰

بپیمان مرا با تو گفتار نیست
خرد را روانت خریدار نیست ۱۲۹۱

ازیراک باهرک پیمان کنی
وفا را بفرجام هم بشکنی ۱۲۹۲

بسوگند تو شد سیاوش بباد
بگفتار بر تو کس ایمن مباد ۱۲۹۳

نبودیش فریادرس روز درد
چه مایه بسختی ترا یاد کرد ۱۲۹۴

به هشتم که گفتی مرا تاج و تخت
از آن تو بیشست مردی و بخت ۱۲۹۵

همیدون فزونم بمردان و گنج
ولیکن دلم را ز مهرست رنج ۱۲۹۶

من ایدون گمانم که تا این زمان
بجنگ آزمودی مرا بی‌گمان ۱۲۹۷

گرم بی‌هنر یافتی روز کین
تو دانی کنون بازم از پس ببین ۱۲۹۸

بفرجام گفتی ز مردان مرد
تنی چند بگزین ز بهر نبرد ۱۲۹۹

من از لشکر ترک هم زین نشان
بیارم سواران مردم‌کشان ۱۳۰۰

که از مهربانی که بر لشکرم
نخواهم که بیداد کین گسترم ۱۳۰۱

تو با مهربانی نهی پای پیش
که دانی نهان دل و رای خویش ۱۳۰۲

بیازارد از من جهاندار شاه
گر از یکدگر بگسلانم سپاه ۱۳۰۳

نهم آنک گفتی مبارز گزین
که با من بگردد برین دشت کین ۱۳۰۴

یکی لشکری پرگنه پیش من
پرآزار ازیشان دل انجمن ۱۳۰۵

نباشد ز من شاه همداستان
کزیشان بگردم بدین داستان ۱۳۰۶

نخستین بانبوه زخمی چو کوه
بباید زدن سر بر همگروه ۱۳۰۷

میان دو لشکر دو صف برکشید
گر ایدونک پیروزی آید پدید ۱۳۰۸

وگرنه همین نامداران مرد
بیاریم و سازیم جای نبرد ۱۳۰۹

ازین گفته گر بگسلی باز دل
من از گفتهٔ خود نیم دلگسل ۱۳۱۰

ور ایدونک با من به آوردگاه
بسنده نخواهی بدن با سپاه ۱۳۱۱

سپه خواه و یاور ز سالار خویش
بژرفی نگه‌دار پیکار خویش ۱۳۱۲

پراگنده از لشکرت خستگان
ز خویشان نزدیک و پیوستگان ۱۳۱۳

بمان تا کندشان پزشکان درست
زمان جستن اکنون بدین کار تست ۱۳۱۴

اگر خواهی از من زمان درنگ
وگر جنگ جویی بیارای جنگ ۱۳۱۵

بدان گفتم این تا بروز نبرد
بما بر بهانه نبایدت کرد ۱۳۱۶

که ناگاه با ما بجنگ آمدی
کمین کردی و بی‌درنگ آمدی ۱۳۱۷

من این کین اگر تا بصد سالیان
بخواهم همانست و اکنون همان ۱۳۱۸

ازین کینه برگشتن امید نیست
شب و روز بی‌دیدگان را یکیست ۱۳۱۹

چو آن پاسخ نامه گشت اسپری
فرستاده آمد بسان پری ۱۳۲۰

کمر بر میان با ستور نوند
ز مردان به گرد اندرش نیز چند ۱۳۲۱

فرود آمد از باره رویین گرد
گوان را همه پیش گودرز برد ۱۳۲۲

سپهبد بفرمود تا موبدان
زلشکر همه نامور بخردان ۱۳۲۳

بزودی سوی پهلوان آمدند
خردمند و روشن‌روان آمدند ۱۳۲۴

پس آن پاسخ نامه پیش گوان
بفرمود خواندن همی پهلوان ۱۳۲۵

بزرگان که آن نامهٔ دلپذیر
شنیدند گفتار فرخ دبیر ۱۳۲۶

هش و رای پیران تنک داشتند
همه پند او را سبک داشتند ۱۳۲۷

بگودرز بر آفرین خواند
ورا پهلوان گزین خواندند ۱۳۲۸

پس آن نامه را مهر کرد و بداد
برویین پیران ویسه‌نژاد ۱۳۲۹

چو از پیش گودرز برخاستند
بفرمود تا خلعت آراستند ۱۳۳۰

از اسبان تازی بزرین ستام
چه افسر چه شمشیر زرین نیام ۱۳۳۱

ببخشید یارانش را سیم و زر
کرا در خور آمد کلاه و کمر ۱۳۳۲

برفت از در پهلوان با سپاه
سوی لشکر خویش بگرفت راه ۱۳۳۳

چو رویین بنزدیک پیران رسید
بپیش پدر شد چنانچون سزید ۱۳۳۴

بنزدیک تختش فرو برد سر
جهاندیده پیران گرفتش ببر ۱۳۳۵

چو بگزارد پیغام سالار شاه
بگفت آنچ دید اندران رزمگاه ۱۳۳۶

پس آن نامه برخواند پیشش دبیر
رخ پهلوان سپه شد چو قیر ۱۳۳۷

دلش گشت پردرد و جان پرنهیب
بدانست کآمد بتنگی نشیب ۱۳۳۸

شکیبایی و خامشی برگزید
بکرد آن سخن بر سپه ناپدید ۱۳۳۹

ازان پس چنین گفت پیش سپاه
که گودرز را دل نیامد براه ۱۳۴۰

ازان خون هفتاد پور گزین
نیارامدش یک زمان دل ز کین ۱۳۴۱

گر ایدونک او بر گذشته سخن
بنوی همی کینه سازد ز بن ۱۳۴۲

چرا من بکین برادر کمر
نبندم نخارم ازین کینه سر ۱۳۴۳

هم از خون نهصد سر نامدار
که از تن جدا شد گه کارزار ۱۳۴۴

که اندر بر و بوم ترکان دگر
سواری چو هومان نبندد کمر ۱۳۴۵

چو نستیهن آن سرو سایه فگن
که شد ناپدید از همه انجمن ۱۳۴۶

بباید کنون بست ما را کمر
نمانم بایرانیان بوم و بر ۱۳۴۷

بنیروی یزدان و شمشیر تیز
برآرم ازان انجمن رستخیز ۱۳۴۸

از اسبان گله هرچ شایسته بود
ز هر سو بلشکر گه آورد زود ۱۳۴۹

پیاده همه کرد یکسر سوار
دو اسبه سوار از پس کارزار ۱۳۵۰

سرگنجهای کهن برگشاد
بدینار دادن دل اندر نهاد ۱۳۵۱

چو این کرده شد نزد افراسیاب
نوندی برافگند هنگام خواب ۱۳۵۲

فرستاده‌ای با هش و رای پیر
سخن‌گوی و گرد و سوار و دبیر ۱۳۵۳

که رو شاه توران سپه را بگوی
که ای دادگر خسرو نامجوی ۱۳۵۴

کز آنگه که چرخ سپهر بلند
بگشت از بر تیره خاک نژند ۱۳۵۵

چو تو شاه بر گاه ننشست نیز
به کس نام شاهی نپیوست نیز ۱۳۵۶

نه زیبا بود جز تو مر تخت را
کلاه و کمر بستن و بخت را ۱۳۵۷

ازان کس برآرد جهاندار گرد
که پیش تو آید بروز نبرد ۱۳۵۸

یکی بنده‌ام من گنهکار تو
کشیده سر از جان بیدار تو ۱۳۵۹

ز کیخسرو از من بیازرد شاه
جزین خویشتن را ندانم گناه ۱۳۶۰

که این ایزدی بود بود آنچ بود
ندارد ز گفتار بسیار سود ۱۳۶۱

اگر نیز بیند مرا زین گناه
کند گردن آزاد و آید براه ۱۳۶۲

رسانم من اکنون بشاه آگهی
که گردون چه آورد پیش رهی ۱۳۶۳

کشیدم بکوه کنابد سپاه
بایرانیان بر ببستیم راه ۱۳۶۴

وزان سو بیامد سپاهی گران
سپهدار گودرز و با او سران ۱۳۶۵

کز ایران ز گاه منوچهر شاه
فزون زان نیامد بتوران سپاه ۱۳۶۶

به زیبد یکی جایگه ساختند
سپه را دران کوه بنشاختند ۱۳۶۷

سپه را سه روز و سه شب چون پلنگ
بروی اندر آورده بد روی تنگ ۱۳۶۸

نجستیم رزم اندران کینه‌گاه
که آید مگر سوی هامون سپاه ۱۳۶۹

نیامد سپاهش ازان که برون
سر پهلوانان ما شد نگون ۱۳۷۰

سپهدار ایران نیامد ستوه
بهامون نیاورد لشکر ز کوه ۱۳۷۱

برادر جهاندار هومان من
بکینه بجوشید ازین انجمن ۱۳۷۲

بایران سپه شد که جوید نبرد
ندانم چه آمد بران شیرمرد ۱۳۷۳

بیامد بکین جستنش پور گیو
بگردید با گرد هومان نیو ۱۳۷۴

ابر دست چون بیژنی کشته شد
سر من ز تیمار او گشته شد ۱۳۷۵

که دانست هرگز که سرو بلند
بباغ از گیا یافت خواهد گزند ۱۳۷۶

دل نامداران همه بر شکست
همه شادمانی شد از درد پست ۱۳۷۷

و دیگر چو نستیهن نامدار
ابا ده هزار آزموده سوار ۱۳۷۸

برفت از بر من سپیده دمان
همان بیژنش کند سر در زمان ۱۳۷۹

من از درد دل برکشیدم سپاه
غریوان برفتم به آوردگاه ۱۳۸۰

یکی رزم تا شب برآمد ز کوه
بکردیم یک با دگر همگروه ۱۳۸۱

چو نهصد تن از نامداران شاه
سر از تن جدا شد برین رزمگاه ۱۳۸۲

دو بهره ز گردان این انجمن
دل از درد خسته بشمشیر تن ۱۳۸۳

بما بر شده چیره ایرانیان
بکینه همه پاک بسته میان ۱۳۸۴

بترسم همی زانک گردان سپهر
بخواهد بریدن ز ما پاک مهر ۱۳۸۵

وزان پس شنیدم یکی بدخبر
کزان نیز برگشتم آسیمه سر ۱۳۸۶

که کیخسرو آید همی با سپاه
بپشت سپهبد بدین رزمگاه ۱۳۸۷

گرایدونک گردد درست این خبر
که خسرو کند سوی ما برگذر ۱۳۸۸

جهاندار داند که من با سپاه
نیارم شدن پیش او کینه‌خواه ۱۳۸۹

مگر شاه با لشکر کینه‌جوی
نهد سوی ایران بدین کینه‌روی ۱۳۹۰

بگرداند این بد ز تورانیان
ببندد بکینه کمر بر میان ۱۳۹۱

که گر جان ما را ز ایران سپاه
بد آید نباشد کسی کینه‌خواه ۱۳۹۲

فرستاده گفت پیران شنید
بکردار باد دمان بردمید ۱۳۹۳

مشست از بر بادپای سمند
بکردار آتش هیونی بلند ۱۳۹۴

بشد تا بنزدیک افراسیاب
نه دم زد بره بر نه آرام و خواب ۱۳۹۵

بنزدیک شاه اندر آمد چو باد
ببوسید تخت و پیامش بداد ۱۳۹۶

چو بشنید گفتار پیران بدرد
دلش گشت پرخون و رخساره زرد ۱۳۹۷

شد از کار آن کشتگان خسته‌دل
بدان درد بنهاد پیوسته دل ۱۳۹۸

وزان نیز کز دشمنان لشکرش
گریزان و ویران شده کشورش ۱۳۹۹

ز هر سو پلنگ اندر آورده چنگ
بروبر جهان گشته تاریک و تنگ ۱۴۰۰

چو گفتار پیران ازان سان شنید
سپه را همه پای برجای دید ۱۴۰۱

به شبگیر چون تاج بر سر نهاد
همانگه فرستاده را در گشاد ۱۴۰۲

بفرمود تا بازگردد بجای
سوی نامور بندهٔ کدخدای ۱۴۰۳

چنین پاسخ آورد کو را بگوی
که ای مهربان نیکدل راستگوی ۱۴۰۴

تو تا زادی از مادر پاکتن
سرافراز بودی بهر انجمن ۱۴۰۵

ترا بیشتر نزد من دستگاه
توی برتر از پهلوانان بجاه ۱۴۰۶

همیشه یکی جوشنی پیش من
سپر کرده جان و فدی کرده تن ۱۴۰۷

همیدون بهر کار با گنج خویش
گزیده ز بهر منی رنج خویش ۱۴۰۸

تو بردی ز چین تا بایران سپاه
تو کردی دل و بخت دشمن سیاه ۱۴۰۹

نبیند سپه چون تو سالار نیز
نبندد کمر چون تو هشیار نیز ۱۴۱۰

ز تور و پشنگ ار دراید بمهر
چو تو پهلوان نیز نارد سپهر ۱۴۱۱

نخست آنک گفتی من از انجمن
گنهکار دارم همی خویشتن ۱۴۱۲

که کیخسرو آمد ز توران زمین
به ایران و با ما بگسترد کین ۱۴۱۳

بدین من که شاهم نیازرده‌ام
بدل هرگز این یاد ناورده‌ام ۱۴۱۴

نباید که باشی بدین تنگدل
ز تیمار یابد ترا زنگ دل ۱۴۱۵

که آن بودنی بود از کردگار
نیامد بدین بد کس آموزگار ۱۴۱۶

که کیخسرو از من نگیرد فروغ
نبیره مخوانش که باشد دروغ ۱۴۱۷

نباشم همیدون من او را نیا
نجویم همی زین سخن کیمیا ۱۴۱۸

بدن کار او کس گنهکار نیست
مرا با جهاندار پیکار نیست ۱۴۱۹

چنین بود و این بودنی کار بود
مرا از تو در دل چه آزار بود ۱۴۲۰

و دیگر که گفتی ز کار سپاه
ز گردیدن تیره خورشید و ماه ۱۴۲۱

همیشه چنینست کار نبرد
ز هر سو همی گردد این تیره گرد ۱۴۲۲

گهی برکشد تا بخورشید سر
گهی اندر آرد ز خورشید بر ۱۴۲۳

بیکسان نگردد سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند ۱۴۲۴

گهی با می و رود و رامشگران
گهی با غم و گرم و با اندهان ۱۴۲۵

تو دل را بدین درد خسته مدار
روان را بدین کار بسته مدار ۱۴۲۶

سخن گفتن کشتگان گشت خواب
ز کین برادر تو سر برمتاب ۱۴۲۷

دلی کو ز درد برادر شخود
علاج پزشکان نداردش سود ۱۴۲۸

سه دیگر که گفتی که خسرو پگاه
بجنگ اندر آید همی با سپاه ۱۴۲۹

مبیناد چشم کس آن روزگار
که او پیشدستی نماید بکار ۱۴۳۰

که من خود برانم کز ایدر سپاه
ازان سوی جیحون گذارم براه ۱۴۳۱

نه گودرز مانم نه خسرو نه طوس
نه گاه و نه تاج و نه بوق و نه کوس ۱۴۳۲

بایران ازان گونه رانم سپاه
کزان پس نبیند کسی تاج و گاه ۱۴۳۳

بکیخسرو این پس نمانم جهان
بسر بر فرود آیمش ناگهان ۱۴۳۴

بخنجر ازان سان ببرم سرش
که گرید بدو لشکر و کشورش ۱۴۳۵

مگر کاسمانی دگرگونه کار
فرازآید از گردش روزگار ۱۴۳۶

ترا ای جهاندیدهٔ سرافراز
نکردست یزدان بچیزی نیاز ۱۴۳۷

ز مردان وز گنج و نیروی دست
همه ایزدی هرچ بایدت هست ۱۴۳۸

یکی نامور لشکری ده هزار
دلیر و خردمند و گرد و سوار ۱۴۳۹

فرستادم اینک بنزدیک تو
که روشن کند جان تاریک تو ۱۴۴۰

از ایرانیان ده وزینها یکی
بچشم یکی ده سوار اندکی ۱۴۴۱

چو لشکر بنزد تو آید مپای
سر و تاج گودرز بگسل ز جای ۱۴۴۲

همان کوه کو کرده دارد حصار
باسیان جنگی ز پا اندرآر ۱۴۴۳

مکش دست ازیشان بخون ریختن
تو پیروز باشی بویختن ۱۴۴۴

ممان زنده زیشان بگیتی کسی
که نزد تو آید ازیشان بسی ۱۴۴۵

فرستاده بنشیند پیغام شاه
بیامد بر پهلوان سپاه ۱۴۴۶

بپیش اندر آمد بسان شمن
خمیده چو از بار شاخ سمن ۱۴۴۷

بپیران رسانید پیغام شاه
وزان نامداران جنگی سپاه ۱۴۴۸

چو بشنید پیران سپه را بخواند
فرستاده چون این سخن باز راند ۱۴۴۹

سپه را سراسر همه داد دل
که از غم بباشید آزاد دل ۱۴۵۰

نهانی روانش پر از درد بود
پر از خون دل و بخت برگرد بود ۱۴۵۱

که از هر سوی لشکر شهریار
همی کاسته دید در کارزار ۱۴۵۲

هم از شاه خسرو دلش بود تنگ
بترسید کاید یکایک بجنگ ۱۴۵۳

بیزدان چنین گفت کای کردگار
چه مایه شگفت اندرین روزگار ۱۴۵۴

کرا برکشیدی تو افگنده نیست
جز از تو جهاندار دارنده نیست ۱۴۵۵

بخسرو نگر تا جز از کردگار
که دانست کید یکی شهریار ۱۴۵۶

نگه کن بدین کار گردنده دهر
مر آن را که از خویشتن کرد بهر ۱۴۵۷

برآرد گل تازه از خار خشک
شود خاک بابخت بیدار مشک ۱۴۵۸

شگفتی‌تر آنک از پی آز مرد
همیشه دل خویش دارد بدرد ۱۴۵۹

میان نیا و نبیره دو شاه
ندانم چرا باید این کینه‌گاه ۱۴۶۰

دو شاه و دو کشور چنین جنگجوی
دو لشکر بروی اندر آورده روی ۱۴۶۱

چه گویی سرانجام این کارزار
کرا برکشد گردش روزگار ۱۴۶۲

پس آنگه بیزدان بنالید زار
که ای روشن دادگر کردگار ۱۴۶۳

گر افراسیاب اندرین کینه‌گاه
ابا نامداران توران سپاه ۱۴۶۴

بدین رزمگه کشته خواهد شدن
سربخت ما گشته خواهد شدن ۱۴۶۵

چو کیخسرو آید ز ایران بکین
بدو بازگردد سراسر زمین ۱۴۶۶

روا باشد ار خسته در جوشنم
برآرد روان کردگار از تنم ۱۴۶۷

مبیناد هرگز جهانبین من
گرفته کسی راه و آیین من ۱۴۶۸

کرا گردش روز با کام نیست
ورا زندگانی و مرگش یکیست ۱۴۶۹

وزان پس ز ایران سپه کرنای
برآمد دم بوق و هندی درای ۱۴۷۰

دو رویه ز لشکر برآمد خروش
زمین آمد از نعل اسبان بجوش ۱۴۷۱

سپاه اندر آمد ز هر سو گروه
بپوشید جوشن همه دشت و کوه ۱۴۷۲

دو سالار هر دو بسان پلنگ
فراز آوریدند لشکر بجنگ ۱۴۷۳

بکردار باران ز ابر سیاه
ببارید تیر اندران رزمگاه ۱۴۷۴

جهان چون شب تیره از تیره میغ
چو ابری که باران او تیر و تیغ ۱۴۷۵

زمین آهنین کرده اسبان بنعل
برو دست گردان بخون گشته لعل ۱۴۷۶

ز بس خسته ترک اندران رزمگاه
بریده سرانشان فگنده براهچ ۱۴۷۷

برآورد گه جای گشتن نماند
پی اسب را برگذشتن نماند ۱۴۷۸

زمین لاله‌گون شد هوا نیلگون
برآمد همی موج دریای خون ۱۴۷۹

دو سالار گفتند اگر همچنین
بداریم گردان برین دشت کین ۱۴۸۰

شب تیره را کس نماند بجای
جز از چرخ گردان و گیهان خدای ۱۴۸۱

چو پیران چنان دید جای نبرد
بلهاک فرمود و فرشیدورد ۱۴۸۲

که چندان کجا با شما لشکرست
کسی کاندرین رزمگه درخورست ۱۴۸۳

سران را ببخشید تا بر سه روی
بوند اندرین رزمگه کینه‌جوی ۱۴۸۴

وزیشان گروهی که بیدارتر
سپه را ز دشمن نگهدارتر ۱۴۸۵

بدیشان سپارید پشت سپاه
شما بر دو رویه بگیرید راه ۱۴۸۶

بلهاک فرمود تا سوی کوه
برد لشکر خویش را همگروه ۱۴۸۷

همیدون سوی رود فرشیدورد
شود تا برارد بخورشید گرد ۱۴۸۸

چو آن نامداران توران سپاه
گسستند زان لشکر کینه‌خواه ۱۴۸۹

نوندی برافگند بر دیده‌بان
ازان دیده گه تا در پهلوان ۱۴۹۰

نگهبان گودرز خود با سپاه
همی داشت هر سو ز دشمن نگاه ۱۴۹۱

دو رویه چو لهاک و فرشیدورد
ز راه کیمن برگشادند گرد ۱۴۹۲

سواران ایران برآویختند
همی خاک با خون برآمیختند ۱۴۹۳

نوندی برافگند هر سو دوان
بگاه کردن بر پهلوان ۱۴۹۴

نگه کرد گودرز تا پشت اوی
که دارد ز گردان پرخاشجوی ۱۴۹۵

گرامی پسر شیر شرزه هجیر
بپشت پدر بود با تیغ و تیر ۱۴۹۶

بفرمود تا شد بپشت سپاه
بر گیو گودرز لشکرپناه ۱۴۹۷

بگوید که لشکر سوی رود و کوه
بیاری فرستد گروها گروه ۱۴۹۸

ودیگر بفرمود گفتن بگیو
که پشت سپه را یکی مرد نیو ۱۴۹۹

گزیند سپارد بدو جای خویش
نهد او از آن جایگه پای پیش ۱۵۰۰

هجیر خردمند بسته کمر
چو بشنید گفتار فرخ پدر ۱۵۰۱

بیامد بسوی برادر دوان
بگفت آن کجا گفته بد پهلوان ۱۵۰۲

چز بشنید گیو این سخن بردمید
ز لشکر یکی نامور برگزید ۱۵۰۳

کجا نام او بود فرهاد گرد
بخواند و سپه یکسر او را سپرد ۱۵۰۴

دو صد کار دیده دلاور سران
بفرمود تا زنگه شاوران ۱۵۰۵

برد تاختن سوی فرشیدورد
برانگیزد از رود وز آب گرد ۱۵۰۶

ز گردان دو صد با درفشی چو باد
بفرخنده گرگین میلاد داد ۱۵۰۷

بدو گفت ز ایدر بگردان عنان
اباگرز و با آبداده سنان ۱۵۰۸

کنون رفت باید بران رزمگاه
جهان کرد باید بریشان سیاه ۱۵۰۹

که پشت سپهشان بهم بر شکست
دل پهلوانان شد از درد پست ۱۵۱۰

ببیژن چنین گفت کای شیرمرد
توی شیر درنده روز نبرد ۱۵۱۱

کنون شیرمردی بکار آیدت
که با دشمنان کارزار آیدت ۱۵۱۲

از ایدر برو تا بقلب سپاه
ز پیران بدان جایگه کینه‌خواه ۱۵۱۳

ازیشان نپرهیز و تن پیش‌دار
که آمد گه کینه در کارزار ۱۵۱۴

که پشت همه شهر توران بدوست
چو روی تو بیند بدردش پوست ۱۵۱۵

اگر دست‌یابی برو کار بود
جهاندار و نیک اخترت یار بود ۱۵۱۶

بیاساید از رنج و سختی سپاه
شود شادمانه جهاندار و شاه ۱۵۱۷

شکسته شود پشت افراسیاب
پر از خون کند دل دو دیده پر آب ۱۵۱۸

بگفت این سخن پهلوان با پسر
پسر جنگ را تنگ بسته کمر ۱۵۱۹

سواران که بودند بر میسره
بفرمود خواندن همه یکسره ۱۵۲۰

گرازه برون آمد و گستهم
هجیر سپهدار و بیژن بهم ۱۵۲۱

وزآنجا سوی قلب توران سپاه
گرانمایگان برگرفتند راه ۱۵۲۲

بکردار گرگان بروز شکار
بران بادپایان اخته زهار ۱۵۲۳

میان سپاه اندرون تاختند
ز کینه همی دل بپرداختند ۱۵۲۴

همه دشت بر گستوانور سوار
پراگنده گشته گه کارزار ۱۵۲۵

چه مایه فتاده بپای ستور
کفن جوشن و سینهٔ شیر گور ۱۵۲۶

چو رویین پیران ز پشت سپاه
بدید آن تکاپوی و گرد سیاه ۱۵۲۷

بیامد بپشت سپاه بزرگ
ابا نامداران بکردار گرگ ۱۵۲۸

برآویخت برسان شرزه پلنگ
بکوشید و هم بر نیامد بجنگ ۱۵۲۹

بیفگند شمشیر هندی ز مشت
بنومیدی از جنگ بنمود پشت ۱۵۳۰

سپهدار پیران و مردان خویش
بجنگ اندرون پای بنهاد پیش ۱۵۳۱

چو گیو آن زمان روی پیران بدید
عنان سوی او جنگ را برگشید ۱۵۳۲

ازان مهتران پیش پیران چهار
بنیزه ز اسب اندر افگند خوار ۱۵۳۳

بزه کرد پیران ویسه کمان
همی تیر بارید بر بدگمان ۱۵۳۴

سپر بر سر آورد گیو سترگ
بنیزه درآمد بکردار گرگ ۱۵۳۵

چو آهنگ پیران سالار کرد
که جوید بورد با او نبرد ۱۵۳۶

فروماند اسبش همیدون بجای
از آنجا که بد پیش ننهاد پای ۱۵۳۷

یکی تازیانه بران تیز رو
بزد خشم را نامبردار گو ۱۵۳۸

بجوشید بگشاد لب را ز بند
بنفرین دژخیم دیو نژند ۱۵۳۹

بیفگند نیزه کمان برگرفت
یکی درقهٔ کرگ بر سر گرفت ۱۵۴۰

کمان را بزه کرد و بگشاد بر
که با دست پیران بدوزد سپر ۱۵۴۱

بزد بر سرش چارچوبه خدنگ
نبد کارگر تیر بر کوه سنگ ۱۵۴۲

همیدون سه چوبه بر اسب سوار
بزد گیو پیکان آهن گذار ۱۵۴۳

نشد اسب خسته نه پیران نیو
بدانجا رسیدند یاران گیو ۱۵۴۴

چو پیران چنان دید برگشت زود
برفت از پسش گیو تازان چو دود ۱۵۴۵

بنزدیک گیو آمد آنگه پسر
که ای نامبردار فرخ پدر ۱۵۴۶

من ایدون شنیدستم از شهریار
که پیران فراوان کند کارزار ۱۵۴۷

ز چنگ بسی تیزچنگ اژدها
مر او را بود روز سختی رها ۱۵۴۸

سرانجام بر دست گودرز هوش
برآید تو ای باب چندین مکوش ۱۵۴۹

پس اندر رسیدند یاران گیو
پر از خشم و کینه سواران نیو ۱۵۵۰

چو پیران چنان دید برگشت زری
سوی لشکر خویش بنهاد روی ۱۵۵۱

خروشان پر از درد و رخساره زرد
بنزدیک لهاک و فرشیدورد ۱۵۵۲

بیامد که ای نامداران من
دلیران و خنجرگزاران من ۱۵۵۳

شما را ز بهر چنین روزگار
همی پرورانیدم اندر کنار ۱۵۵۴

کنون چون بجنگ اندر آمد سپاه
جهان شد بما بر ز دشمن سیاه ۱۵۵۵

نبینم کسی کز پی نام و ننگ
بپیش سپاه اندر آید بجنگ ۱۵۵۶

چو آواز پیران بدیشان رسید
دل نامداران ز کین بردمید ۱۵۵۷

برفتند و گفتند گر جان پاک
نباشد بتن نیستمان بیم و باک ۱۵۵۸

ببندیم دامن یک اندر دگر
نشاید گشادن برین کین کمر ۱۵۵۹

سوی گیو لهاک و فرشیدورد
برفتند و جستند با او نبرد ۱۵۶۰

برآمد بر گیو لهاک نیو
یکی نیزه زد بر کمرگاه گیو ۱۵۶۱

همی خواست کو را رباید ز زین
نگونسار از اسب افگند بر زمین ۱۵۶۲

بنیزه زره بردرید از نهیب
نیامد برون پای گیو از رکیب ۱۵۶۳

بزد نیزه پس گیو بر اسب اوی
ز درد اندر آمد تگاور بروی ۱۵۶۴

پیاده شد از باره لهاک مرد
فراز آمد از دور فرشید ورد ۱۵۶۵

ابر نیزهٔ گیو تیغی چو باد
بزد نیزه ببرید و برگشت شاد ۱۵۶۶

چو گیو اندران زخم او بنگرید
عمود گران از میان برکشید ۱۵۶۷

بزد چون یکی تیزدم اژدها
که از دست او خنجر آمد رها ۱۵۶۸

سبک دیگری زد بگردنش بر
که آتش ببارید بر تنش بر ۱۵۶۹

بجوشید خون بر دهانش از جگر
تنش سست برگشت و آسیمه سر ۱۵۷۰

چو گیو اندرین بود لهاک زود
نشست از بر بادپای چو دود ۱۵۷۱

ابا گرز و با نیزه برسان شیر
بر گیو رفتند هر دو دلیر ۱۵۷۲

چه مایه ز چنگ دلاور سران
برو بر ببارید گرز گران ۱۵۷۳

بزین خدنگ اندورن بد سوار
ستوهی نیامدش از کارزار ۱۵۷۴

چو دیدند لهاک و فرشیدورد
چنان پایداری ازان شیرمرد ۱۵۷۵

ز بس خشم گفتند یک با دگر
که ما را چه آمد ز اختر بسر ۱۵۷۶

برین زین همانا که کوهست و روست
برو بر ندرد جز از شیر پوست ۱۵۷۷

ز یارانش گیو آنگهی نیزه خواست
همی گشت هر سو چپ و دست راست ۱۵۷۸

بدیشان نهاد از دو رویه نهیب
نیامد یکی را سر اندر نشیب ۱۵۷۹

بدل گفت کاری نو آمد بروی
مرا زین دلیران پرخاشجوی ۱۵۸۰

نه از شهر ترکان سران آمدند
که دیوان مازندران آمدند ۱۵۸۱

سوی راست گیو اندر آمد چو گرد
گرازه بپرخاش فرشیدورد ۱۵۸۲

ز پولاد در چنگ سیمین ستون
بزیر اندرون باره‌ای چون هیون ۱۵۸۳

گرازه چو بگشاد از باد دست
بزین بر شد آن ترگ پولاد بست ۱۵۸۴

بزد نیزه‌ای بر کمربند اوی
زره بود نگسست پیوند اوی ۱۵۸۵

یکی تیغ در چنگ بیژن چو شیر
بپشت گرازه درآمد دلیر ۱۵۸۶

بزد بر سر و ترگ فرشیدورد
زمین را بدرید ترک از نبرد ۱۵۸۷

همی کرد بر بارگی دست راست
باسب اندر آمد نبود آنچ خواست ۱۵۸۸

پس بیژن اندر دمان گستهم
ابا نامداران ایران بهم ۱۵۸۹

بنزدیک توران سپاه آمدند
خلیده‌دل و کینه‌خواه آمدند ۱۵۹۰

ز توران سپاه اندریمان چو گرد
بیامد دمان تا بجای نبرد ۱۵۹۱

عمودی فروهشت بر گستهم
که تا بگسلاند میانش ز هم ۱۵۹۲

بتیغش برآمد بدو نیم گشت
دل گستهم زو پر از بیم گشت ۱۵۹۳

بپشت یلان اندر آمد هجیر
ابر اندریمان ببارید تیر ۱۵۹۴

خدنگش بدرید برگستوان
بماند آن زمان بارگی بی روان ۱۵۹۵

پیاده شد ازباره مرد سوار
سپر بر سر آورد و بر ساخت کار ۱۵۹۶

ز ترکان بر آمد سراسر غریو
سواران برفتند برسان دیو ۱۵۹۷

مر او را بچاره ز آوردگاه
کشیدند از پیش روی سپاه ۱۵۹۸

سپهدار پیران ز سالارگاه
بیامد بیاراست قلب سپاه ۱۵۹۹

ز شبگیر تا شب برآمد زکوه
سواران ایران و توران گروه ۱۶۰۰

همی گرد کینه برانگیختند
همی خاک با خون برآمیختند ۱۶۰۱

از اسبان و مردان همه رفته هوش
دهن خشک و رفته ز تن زور و توش ۱۶۰۲

چو روی زمین شد برنگ آبنوس
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس ۱۶۰۳

ابر پشت پیلان تبیره زنان
ازان رزمگه بازگشت آن زمان ۱۶۰۴

بران بر نهادند هر دو سپاه
که شب بازگردند ز آوردگاه ۱۶۰۵

گزینند شبگیر مردان مرد
که از ژرف دریا برآرند گرد ۱۶۰۶

همه نامداران پرخاشجوی
یکایک بروی اندر آرند روی ۱۶۰۷

ز پیکار یابد رهایی سپاه
نریزند خون سر بیگناه ۱۶۰۸

بکردند پیمان و گشتند باز
گرفتند کوتاه رزم دراز ۱۶۰۹

دو سالار هر دو زکینه بدرد
همی روی بر گاشتند از نبرد ۱۶۱۰

یکی سوی کوه کنابد برفت
یکی سوی زیبد خرامید تفت ۱۶۱۱

همانگه طلایه ز لشکر براه
فرستاد گودرز سالار شاه ۱۶۱۲

ز جوشنوران هرک فرسوده بود
زخون دست و تیغش بیالوده بود ۱۶۱۳

همه جوشن و خود و ترگ و زره
گشادند مربندها را گره ۱۶۱۴

چو از بار آهن برآسوده شد
خورش جست و می چند پیموده شد ۱۶۱۵

بتدبیر کردن سوی پهلوان
برفتند بیدار پیر و جوان ۱۶۱۶

بگودرز پس گفت گیو ای پدر
چه آمد مرا از شگفتی بسر ۱۶۱۷

چو من حمله بردم بتوران سپاه
دریدم صف و برگشادند راه ۱۶۱۸

بپیران رسیدم نوندم بجای
فروماند و ننهاد از پیش پای ۱۶۱۹

چنانم شتاب آمد از کار خویش
که گفتم نباشم دگر یار خویش ۱۶۲۰

پس آن گفته شاه بیژن بیاد
همی داشت وان دم مرا یادداد ۱۶۲۱

که پیران بدست تو گردد تباه
از اختر همین بود گفتار شاه ۱۶۲۲

بدو گفت گودرز کو را زمان
بدست منست ای پسر بی‌گمان ۱۶۲۳

که زو کین هفتاد پور گزین
بخواهم بزور جهان‌آفرین ۱۶۲۴

ازان پس بروی سپه بنگرید
سران را همه گونه پژمرده دید ۱۶۲۵

ز رنج نبرد و ز خون ریختن
بهرجای با دشمن آویختن ۱۶۲۶

دل پهلوان گشت زان پر ز درد
که رخسار آزادگان دید زرد ۱۶۲۷

بفرمودشان بازگشتن بجای
سپهدار نیک‌اختر و رهنمای ۱۶۲۸

بدان تا تن رنج بردارشان
برآساید از جنگ و پیکارشان ۱۶۲۹

برفتند و شبگیر بازآمدند
پر از کینه و زرمساز آمدند ۱۶۳۰

بسالار برخواندند آفرین
که ای نامور پهلوان زمین ۱۶۳۱

شبت خواب چون بود و چون خاستی
ز پیکار ترکان چه آراستی ۱۶۳۲

بدیشان چنین گفت پس پهلوان
که ای نیک‌مردان و فرخ گوان ۱۶۳۳

سزد گر شما بر جهان‌آفرین
بخوانید روز و شبان آفرین ۱۶۳۴

که تا این زمان هرچ رفت از نبرد
به کام دل ما همی گشت گرد ۱۶۳۵

فراوان شگفتی رسیدم بسر
جهان را ندیدم مگر بر گذر ۱۶۳۶

ز بیداد و داد آنچ آمد بشاه
بد و نیک راهم بدویست راه ۱۶۳۷

چو ما چرخ گردان فراوان سرشت
درود آن کجا برزو خود بکشت ۱۶۳۸

نخستین که ضحاک بیدادگر
ز گیتی بشاهی برآورد سر ۱۶۳۹

جهان را چه مایه بسختی بداشت
جهان آفرین زو همه درگذاشت ۱۶۴۰

بداد آنک آورد پیدا ستم
ز باد آمد آن پادشاهی بدم ۱۶۴۱

چو بیداد او دادگر برنداشت
یکی دادگر را برو برگماشت ۱۶۴۲

برآمد بران کار او چند سال
بد انداخت یزدان بران بدسگال ۱۶۴۳

فریدون فرخ شه دادگر
ببست اندر آن پادشاهی کمر ۱۶۴۴

همه بند آهرمنی برگشاد
بیاراست گیتی سراسر بداد ۱۶۴۵

چو ضحاک بدگوهر بدمنش
که کردند شاهان بدو سرزنش ۱۶۴۶

ز افراسیاب آمد آن بد خوی
همان غارت و کشتن و بدگوی ۱۶۴۷

که در شهر ایران بگسترد کین
بگشت از ره داد و آیین و دین ۱۶۴۸

سیاوش را هم به فرجام کار
بکشت و برآورد از ایران دمار ۱۶۴۹

وزانپس کجا گیو ز ایران براند
چه مایه بسختی بتوران بماند ۱۶۵۰

نهالیش بد خاک و بالینش سنگ
خورش گوشت نخچیر و پوشش پلنگ ۱۶۵۱

همی رفت گم بوده چون بیهشان
که یابد ز کیخسرو آنجا نشان ۱۶۵۲

یکایک چو نزدیک خسرو رسید
برو آفرین کرد کو را بدید ۱۶۵۳

وزانپس به ایران نهادند روی
خبر شد بپیران پرخاشجوی ۱۶۵۴

سبک با سپاه اندر آمد براه
که هر دو کندشان بره برتباه ۱۶۵۵

بکرد آنچ بودش ز بد دسترس
جهاندارشان بد نگهدار و بس ۱۶۵۶

ازان پس بکین سیاوش سپاه
سوی کاسه رود اندر آمد براه ۱۶۵۷

بلاون که آمد سپاه گشتن
شبیخون پیران و جنگ پشن ۱۶۵۸

که چندان پسر پیش من کشته شد
دل نامداران همه گشته شد ۱۶۵۹

کنون با سپاهی چنین کینه‌جوی
بیامد بروی اندر آورد روی ۱۶۶۰

چو با ما بسنده نخواهد بدن
همی داستانها بخواهد زدن ۱۶۶۱

همی چاره سازد بدان تا سپاه
ز توران بیاید بدین رزمگاه ۱۶۶۲

سران را همی خواهد اکنون بجنگ
یکایک بباید شدن تیز چنگ ۱۶۶۳

که گر ما بدین کار سستی کنیم
وگر نه بدین پیشدستی کنیم ۱۶۶۴

بهانه کند بازگردد ز جنگ
بپیچد سر از کینه و نام و ننگ ۱۶۶۵

ار ایدونک باشید با من یکی
ازیشان فراوان و ما اندکی ۱۶۶۶

ازان نامداران برآریم گرد
بدانگه که سازد همی او نبرد ۱۶۶۷

ور ایدونک پیران ازین رای خویش
نگردد نهد رزم را پای پیش ۱۶۶۸

پذیرفتم اندر شما سربسر
که من پیش بندم بدین کین کمر ۱۶۶۹

ابا پیر سر من بدین رزمگاه
بکشتن دهم تن بپیش سپاه ۱۶۷۰

من و گرد پیران و رویین و گیو
یکایک بسازیم مردان نیو ۱۶۷۱

که کس در جهان جاودانه نماند
بگیتی بما جز فسانه نماند ۱۶۷۲

هم آن نام باید که ماند بلند
چو مرگ افگند سوی ما برکمند ۱۶۷۳

زمانه بمرگ و بکشتن یکیست
وفا با سپهر روان اندکیست ۱۶۷۴

شما نیز باید که هم زین نشان
ابا نیزه و تیغ مردم کشان ۱۶۷۵

بکینه ببندید یکسر کمر
هرانکس که هست از شما نامور ۱۶۷۶

که دولت گرفتست از ایشان نشیب
کنون کرد باید بکین بر نهیب ۱۶۷۷

بتوران چو هومان سواری نبود
که با بیژن گیو رزم آزمود ۱۶۷۸

چو برگشته بخت او شد نگون
بریدش سر از تن بسان هیون ۱۶۷۹

نباید شکوهید زیشان بجنگ
نشاید کشیدن ز پیکار چنگ ۱۶۸۰

ور ایدونک پیران بخواهد نبرد
باندوه لشکر بیارد چو گرد ۱۶۸۱

همیدون بانبوه ما همچو کوه
بباید شدن پیش او همگروه ۱۶۸۲

که چندان دلیران همه خسته‌دل
ز تیمار و اندوه پیوسته دل ۱۶۸۳

برانم که ما را بود دستگاه
ازیشان برآریم گرد سیاه ۱۶۸۴

بگفت این سخن سربسر پهلوان
بپیش جهاندیده فرخ گوان ۱۶۸۵

چو سالارشان مهربانی نمود
همه پاک بر پای جستند زود ۱۶۸۶

برو سربسر خواندند آفرین
که چون تو کسی نیست پر داد و دین ۱۶۸۷

پرستنده چون تو فریدون نداشت
که گیتی سراسر بشاهی گذاشت ۱۶۸۸

ستون سپاهی و سالار شاه
فرازندهٔ تاج و گاه و کلاه ۱۶۸۹

فدی کردهٔ جان و فرزند و چیز
ز سالار شاهان چه جویند نیز ۱۶۹۰

همه هرچ شاه از فریبرز جست
ز طوس آن کنون از تو بیند درست ۱۶۹۱

همه سربسر مر ترا بنده‌ایم
بفرمان و رایت سرافگنده‌ایم ۱۶۹۲

گر ایدونک پیران ز توران سپاه
سران آورد پیش ما کینه‌خواه ۱۶۹۳

ز ما ده مبارز و زیشان هزار
نگر تا که پیچد سر از کارزار ۱۶۹۴

ور ایدونک لشکر همه همگروه
بجنگ اندر آید بکردار کوه ۱۶۹۵

ز کینه همه پاک دلخسته‌ایم
کمر بر میان جنگ را بسته‌ایم ۱۶۹۶

فدای تو بادا تن و جان ما
سراسر برینست پیمان ما ۱۶۹۷

چو گودرز پاسخ برین سان شنود
بدلش اندرون شادمانی فزود ۱۶۹۸

بران نامداران گرفت آفرین
که این نره شیران ایران زمین ۱۶۹۹

سپه را بفرمود تا برنشست
همیدون میان را بکینه ببست ۱۷۰۰

چپ لشکرش جای رهام گرد
بفرهاد خورشید پیکر سپرد ۱۷۰۱

سوی راست جای فریبرز بود
بکتمارهٔ قارنان داد زود ۱۷۰۲

بشیدوش فرمود کای پور من
بهر کار شایسته دستور من ۱۷۰۳

تو با کاویانی درفش و سپاه
برو پشت لشکر تو باش و پناه ۱۷۰۴

بفرمود پس گستهم را که شو
سپه را تو باش این زمان پیشرو ۱۷۰۵

ترا بود باید بسالارگاه
نگه‌دار بیدار پشت سپاه ۱۷۰۶

سپه را بفرمود کز جای خویش
نگر ناورید اندکی پای پیش ۱۷۰۷

همه گستهم را کنید آفرین
شب و روز باشید بر پشت زین ۱۷۰۸

برآمد خروش از میان سپاه
گرفتند زاری بران رزمگاه ۱۷۰۹

همه سربسر سوی او تاختند
همی خاک بر سر برانداختند ۱۷۱۰

که با پیر سر پهلوان سپاه
کمر بست و شد سوی آوردگاه ۱۷۱۱

سپهدار پس گستهم را بخواند
بسی پند و اندرز با او براند ۱۷۱۲

بدو گفت زنهار بیدار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش ۱۷۱۳

شب و روز در جوشن کینه‌جوی
نگر تا گشاده ندارید روی ۱۷۱۴

چو آغازی از جنگ پرداختن
بود خواب را بر تو برتاختن ۱۷۱۵

همان چون سرآری بسوی نشیب
ز ناخفتگان بر تو آید نهیب ۱۷۱۶

یکی دیده‌بان بر سر کوه دار
سپه را ز دشمن بی‌اندوه‌دار ۱۷۱۷

ور ایدونک آید ز توران زمین
شبی ناگهان تاختن گر کمین ۱۷۱۸

تو باید که پیکار مردان کنی
بجنگ اندر آهنگ گردان کنی ۱۷۱۹

ور ایدونک از ما بدین رزمگاه
بدآگاهی آید ز توران سپاه ۱۷۲۰

که ما را به آوردگه برکشند
تن بی‌سران مان بتوران کشند ۱۷۲۱

نگر تا سپه را نیاری بجنگ
سه روز اندرین کرد باید درنگ ۱۷۲۲

چهارم خود آید بپشت سپاه
شه نامبردار با پیل و گاه ۱۷۲۳

چو گفتار گودرز زان سان شنید
سرشکش ز مژگان برخ برچکید ۱۷۲۴

پذیرفت سر تا بسر پند اوی
همی جست ازان کار پیوند اوی ۱۷۲۵

بسالار گفت آنچ فرمان دهی
میان بسته دارم بسان رهی ۱۷۲۶

پس از جنگ پیشین که آمد شکست
که توران بران درد بودند پست ۱۷۲۷

خروشان پدر بر پسر روی زد
برادر ز خون برادر بدرد ۱۷۲۸

همه سر بسر سوگوار و نژند
دژم گشته از گشت چرخ بلند ۱۷۲۹

چو پیران چنان دید لشکر همه
چو از گرگ درنده خسته رمه ۱۷۳۰

سران را ز لشکر سراسر بخواند
فراوان سخن پیش ایشان براند ۱۷۳۱

چنین گفت کای کار دیده گوان
همه سودهٔ رزم پیر و جوان ۱۷۳۲

شما را بنزدیک افراسیاب
چه مایه بزرگی و جاهست و آب ۱۷۳۳

بپیروزی و فرهی کامتان
بگیتی پراگنده شد نامتان ۱۷۳۴

بیک رزم کآمد شما را شکست
کشیدید یکسر ز پیکار دست ۱۷۳۵

بدانید یکسر کزین رزمگاه
اگر بازگردد بسستی سپاه ۱۷۳۶

پس اندر ز ایران دلاور سران
بیایند با گرزهای گران ۱۷۳۷

یکی را ز ما زنده اندر جهان
نبیند کس از مهتران و کهان ۱۷۳۸

برون کرد باید ز دلها نهیب
گزیدن مرین غمگنان را شکیب ۱۷۳۹

چنین داستان زد شه موبدان
که پیروز یزدان بود جاودان ۱۷۴۰

جهان سربسر با فراز و نشیب
چنینست تا رفتن اندر نهیب ۱۷۴۱

کنون از بر و بوم و فرزند خویش
که اندیشد از جان و پیوند خویش ۱۷۴۲

همان لشکر است این که از جنگ ما
بپیچید و بس کرد آهنگ ما ۱۷۴۳

بدین رزمگه بست باید میان
بکینه شدن پیش ایرانیان ۱۷۴۴

چنین کرد گودرز پیمان که من
سران برگزینم ازین انجمن ۱۷۴۵

یکایک بروی اندر آریم روی
دو لشکر برآساید از گفت و گوی ۱۷۴۶

گر ایدونک پیمان بجای آورید
سران را ز لشکر بپای آورید ۱۷۴۷

وگر همگروه اندر آید بجنگ
نباید کشیدن ز پیکار چنگ ۱۷۴۸

اگر سر همه سوی خنجر بریم
بروزی بزادیم و روزی مریم ۱۷۴۹

وگرنه سرانشان برآرم بدار
دو رویه بود گردش روزگار ۱۷۵۰

اگر سر بپیچد کس از گفت من
بفرمایمش سر بریدن ز تن ۱۷۵۱

گرفتند گردان بپاسخ شتاب
که ای پهلوان رد افراسیاب ۱۷۵۲

تو از دیرگه باز با گنج خویش
گزیدستی از بهر ما رنج خویش ۱۷۵۳

میان بسته بر پیش ما چون رهی
پسر با برادر بکشتن دهی ۱۷۵۴

چرا سر بپیچیم ما خود کیییم
چنین بندهٔ شه ز بهر چییم ۱۷۵۵

بگفتند وز پیش برخاستند
بپیکار یکسر بیاراستند ۱۷۵۶

همه شب همی ساختند این سخن
که افگند سالار بیدار بن ۱۷۵۷

بشبگیر آوای شیپور و نای
ز پرده برآمد بهر دو سرای ۱۷۵۸

نشستند بر زین سپیده دمان
همه نامداران بباز و کمان ۱۷۵۹

که از نعل اسبان تو گفتی زمین
بپوشد همی چادر آهنین ۱۷۶۰

سپهبد بلهاک و فرشیدورد
چنین گفت کای نامداران مرد ۱۷۶۱

شما را نگهبان توران سپاه
همی بود باید بدین رزمگاه ۱۷۶۲

یکی دیده‌بان بر سر کوهسار
نگهبان روز و ستاره‌شمار ۱۷۶۳

گر ایدونک ما را ز گردان سپهر
بد آید ببرد ز ما پاک مهر ۱۷۶۴

شما جنگ را کس متازید زود
بتوران شتابید برسان دود ۱۷۶۵

کزین تخمهٔ ویسگان کس نماند
همه کشته شد جز شما بس نماند ۱۷۶۶

گرفتند مر یکدگر را کنار
بدرد جگر برگسستند زار ۱۷۶۷

برفتند و بس روی برگاشتند
غریویدن و بانگ برداشتند ۱۷۶۸

پر از کینه سالار توران سپاه
خروشان بیامد به آوردگاه ۱۷۶۹

چو گودرز کشوادگان را بدید
سخن گفت بسیار و پاسخ شنید ۱۷۷۰

بدو گفت کای پر خرد پهلوان
برنج اندرون چند پیچی روان ۱۷۷۱

روان سیاوش را زان چه سود
که از شهر توران برآری تو دود ۱۷۷۲

بدان گیتی او جای نیکان گزید
نگیری تو آرام کو آرمید ۱۷۷۳

دو لشکر چنین پاک با یکدگر
فگنده چو پیلان ز تن دور سر ۱۷۷۴

سپاه دو کشور همه شد تباه
گه آمد که برداری این کینه‌گاه ۱۷۷۵

جهان سربسر پاک بی‌مرد گشت
برین کینه پیکار ما سرد گشت ۱۷۷۶

ور ایدونک هستی چنین کینه‌دار
ازان کوهپایه سپاه اندرآر ۱۷۷۷

تو از لشکر خویش بیرون خرام
مگر خود برآیدت زین کینه کام ۱۷۷۸

بتنها من و تو برین دشت کین
بگردیم و کین‌آوران همچنین ۱۷۷۹

ز ما هرک او هست پیروزبخت
رسد خود بکام و نشیند بتخت ۱۷۸۰

اگر من بدست تو گردم تباه
نجویند کینه ز توران سپاه ۱۷۸۱

بپیش تو آیند و فرمان کنند
بپیمان روان را گروگان کنند ۱۷۸۲

وگر تو شوی کشته بر دست من
کسی را نیازارم از انجمن ۱۷۸۳

مرا با سپاه تو پیکار نیست
بریشان ز من نیز تیمار نیست ۱۷۸۴

چو گودرز گفتار پیران شنید
از اختر همی بخت وارونه دید ۱۷۸۵

نخست آفرین کرد بر کردگار
دگر یاد کرد از شه نامدار ۱۷۸۶

بپیران چنین گفت کای نامور
شنیدیم گفتار تو سربسر ۱۷۸۷

ز خون سیاوش بافراسیاب
چه سودست از داد سر برمتاب ۱۷۸۸

که چون گوسفندش ببرید سر
پر از خون دل از درد خسته جگر ۱۷۸۹

ازان پس برآورد ز ایران خروش
زبس کشتن و غارت و جنگ و جوش ۱۷۹۰

سیاوش بسوگند تو سربداد
تو دادی بخیره مر او را بباد ۱۷۹۱

ازان پس که نزد تو فرزند من
بیامد کشیدی سر از پند من ۱۷۹۲

شتابیدی و جنگ را ساختی
بکردار آتش همی تاختی ۱۷۹۳

مرا حاجت از کردگار جهان
برین گونه بود آشکار و نهان ۱۷۹۴

که روزی تو پیش من آیی بجنگ
کنون آمدی نیست جای درنگ ۱۷۹۵

به پیران سر اکنون به آوردگاه
بگردیم یک با دگر بی‌سپاه ۱۷۹۶

سپهدار ترکان برآراست کار
ز لشکر گزید آن زمان ده سوار ۱۷۹۷

ابا اسب و ساز و سلیح تمام
همه شیرمرد و همه نیک‌نام ۱۷۹۸

همانگه ز ایران سپه پهلوان
بخواند آن زمان ده سوار جوان ۱۷۹۹

برون تاختند از میان سپاه
برفتند یکسر به آوردگاه ۱۸۰۰

که دیدار دیده بریشان نبود
دو سالار زین گونه زرم آزمود ۱۸۰۱

ابا هر سواری ز ایران سپاه
ز توران یکی شد ورا رزم خواه ۱۸۰۲

نهادند پس گیو را با گروی
که همزور بودند و پرخاشجوی ۱۸۰۳

گروی زره کز میان سپاه
سراسر برو بود نفرین شاه ۱۸۰۴

که بگرفت ریش سیاوش بدست
سرش را برید از تن پاک پست ۱۸۰۵

دگر با فریبرز کاوس تفت
چو کلباد ویسه بورد رفت ۱۸۰۶

چو رهام گودرز با بارمان
برفتند یک با دگر بدگمان ۱۸۰۷

گرازه بشد با سیامک بجنگ
چو شیر ژیان با دمنده نهنگ ۱۸۰۸

چو گرگین کارآزموده سوار
که با اندریمان کند کارزار ۱۸۰۹

ابا بیژن گیو رویین گرد
بجنگ از جهان روشنایی ببرد ۱۸۱۰

چو او خواست با زنگه شاوران
دگر برته با کهرم از یاوران ۱۸۱۱

چو دیگر فروهل بد و زنگله
برون تاختند از میان گله ۱۸۱۲

هجیر و سپهرم بکردار شیر
بدان رزمگاه اندر آمد دلیر ۱۸۱۳

چو گودرز کشواد و پیران بهم
همه ساخته دل بدرد و ستم ۱۸۱۴

میان بسته هر دو سپهبد بکین
چه از پادشاهی چه از بهر دین ۱۸۱۵

بخوردند سوگند یک بادگر
که کس برنگرداند از کینه سر ۱۸۱۶

بدان تا کرا گردد امروز کار
که پیروز برگردد از کارزار ۱۸۱۷

دو بالا بداندر دو روی سپاه
که شایست کردن بهرسو نگاه ۱۸۱۸

یکی سوی ایران دگر سوی تور
که دیدار بودی بلشکر ز دور ۱۸۱۹

بپیش اندرون بود هامون و دشت
که تا زنده شایست بر وی گذشت ۱۸۲۰

سپهدار گودرز کرد آن نشان
که هر کو ز گردان گردنکشان ۱۸۲۱

بزیر آورد دشمنی را چو دود
درفشی ز بالا برآرند زود ۱۸۲۲

سپهدار پیران نشانی نهاد
ببالای دیگر همین کرد یاد ۱۸۲۳

ازآن پس بهامون نهادند سر
بخون ریختن بسته گردان کمر ۱۸۲۴

بتیغ و بگرز و بتیر و کمر
همی آزمودند هرگونه بند ۱۸۲۵

دلیران توران و کنداوران
ابا گرز و تیغ و پرنداوران ۱۸۲۶

که گر کوه پیش آمدی روز جنگ
نبودی بر آن رزم کردن درنگ ۱۸۲۷

همه دستهاشان فروماند پست
در زور یزدان بریشان ببست ۱۸۲۸

بدان بلا اندر آویختند
که بسیار بیداد خون ریختند ۱۸۲۹

فرومانده اسبان جنگی بجای
تو گفتی که با دست بستست پای ۱۸۳۰

بریشان همه راستی شد نگون
که برگشت روز و بجوشید خون ۱۸۳۱

چنان خواست یزدان جان‌آفرین
که گفتی گرفت آن گوان را زمین ۱۸۳۲

ز مردی که بودند با بخت خویش
برآویختند از پی تخت خویش ۱۸۳۳

سران از پی پادشاهی بجنگ
بدادند جان از پی نام و ننگ ۱۸۳۴

دمان آمدند اندر آوردگاه
ابا یکدگر ساخته کینه خواه ۱۸۳۵

نخستین فریبرز نیو دلیر
ز لشکر برون تاخت برسان شیر ۱۸۳۶

بنزدیک کلباد ویسه دمان
بیامد بزه برنهاده کمان ۱۸۳۷

همی گشت و تیرش نیامد چو خواست
کشید آن پرنداور از دست راست ۱۸۳۸

برآورد و زد تیر بر گردنش
بدو نیم شد تا کمرگه تنش ۱۸۳۹

فرود آمد از اسب و بگشاد بند
ز فتراک خویش آن کیانی کمند ۱۸۴۰

ببست از بر باره کلباد را
گشاد از برش بند پولاد را ۱۸۴۱

ببالا برآمد به پیروز نام
خروشی برآورد و بگذارد گام ۱۸۴۲

که سالار ما باد پیروزگر
همه دشمن شاه خسته‌جگر ۱۸۴۳

و دیگر گروی زره دیو نیو
برون رفت با پور گودرز گیو ۱۸۴۴

بنیزه فراوان برآویختند
همی زهر با خون برآمیختند ۱۸۴۵

سناندار نیزه ز چنگ سوار
فرو ریخت از هول آن کارزار ۱۸۴۶

کمان برگرفتند و تیر خدنگ
یک اندر دگر تاخته چون پلنگ ۱۸۴۷

همی زنده بایست مر گیو را
کز اسب اندر آرد گو نیو را ۱۸۴۸

چنان بسته در پیش خسرو برد
ز ترکان یکی هدیهٔ نو برد ۱۸۴۹

چو گیو اندر آمد گروی از نهیب
کمان شد ز دستش بسوی نشیب ۱۸۵۰

سوی تیغ برد آن زمان دست خویش
دمان گیو نیو اندر آمد بپیش ۱۸۵۱

عمودی بزد بر سر و ترگ اوی
که خون اندر آمد ز تارک بروی ۱۸۵۲

همیدون ز زین دست بگذاردش
گرفتش ببر سخت و بفشاردش ۱۸۵۳

که بر پشت زین مرد بی‌توش گشت
ز اسب اندر افتاد و بیهوش گشت ۱۸۵۴

فرود آمد از باره جنگی پلنگ
دو دست از پس پشت بستش چو سنگ ۱۸۵۵

نشست از بر زین و او را بپیش
دوانید و شد تا بر یار خویش ۱۸۵۶

ببالا برآمد درفشی بدست
بنعره همی کوه را کرد پست ۱۸۵۷

به پیروزی شاه ایران زمین
همی خواند بر پهلوان آفرین ۱۸۵۸

سه دیگر سیامک ز توران سپاه
بشد با گرازه به آوردگاه ۱۸۵۹

برفتند و نیزه گرفته بدست
خروشان بکردار پیلان مست ۱۸۶۰

پر از جنگ و پر خشم کینه‌وران
گرفتند زان پس عمود گران ۱۸۶۱

چو شیران جنگی برآشوفتند
همی بر سر یکدگر کوفتند ۱۸۶۲

زبانشان شد از تشنگی لخت لخت
بتنگی فراز آمد آن کار سخت ۱۸۶۳

پیاده شدند و برآویختند
همی گرد کینه برانگیختند ۱۸۶۴

گرازه بزد دست برسان شیر
مر او را چو باد اندر آورد زیر ۱۸۶۵

چنان سخت زد بر زمین کاستخوانش
شکست و برآمد ز تن نیز جانش ۱۸۶۶

گرازه هم آنگه ببستش باسب
نشست از بر زین چو آذرگشسب ۱۸۶۷

گرفت آنگه اسب سیامک بدست
ببالا برآمد بکردار مست ۱۸۶۸

درفش خجسته بدست اندرون
گرازان و شادان و دشمن نگون ۱۸۶۹

خروشان و جوشان و نعره زنان
ابر پهلوان آفرین برکنان ۱۸۷۰

چهارم فروهل بد و زنگله
دو جنگی بکردار شیر یله ۱۸۷۱

بایران نبرده بتیر و کمان
نبد چون فروهل دگر بدگمان ۱۸۷۲

چو از دور ترک دژم را بدید
کمان را بزه کرد و اندر کشید ۱۸۷۳

برآورد زان تیرهای خدنگ
گرفته کمان رفت پیشش بجنگ ۱۸۷۴

ابر زنگله تیرباران گرفت
ز هر سو کمین سواران گرفت ۱۸۷۵

خدنگی برانش برآمد چو باد
که بگذشت بر مرد و بر اسب شاد ۱۸۷۶

بروی اندر آمد تگاور ز درد
جدا شد ازو زنگله روی زرد ۱۸۷۷

نگون شد سر زنگله جان بداد
تو گفتی همانا ز مادر نزاد ۱۸۷۸

فروهل فروجست و ببرید سر
برون کرد خفتان رومی ز بر ۱۸۷۹

سرش را بفتراک زین برببست
بیامد گرفت اسب او را بدست ۱۸۸۰

ببالا برآمد بسان پلنگ
بخون غرقه گشته بر و تیغ و چنگ ۱۸۸۱

درفش خجسته برآورد راست
شده شادمان یافته هرچ خواست ۱۸۸۲

خروشید زان پس که پیروز باد
سر خسروان شاه فرخ نژاد ۱۸۸۳

به پنجم چو رهام گودرز بود
که با بارمان او نبرد آزمود ۱۸۸۴

کمان برگرفتند و تیر خدنگ
برآمد خروش سواران جنگ ۱۸۸۵

کمانها همه پاک بر هم شکست
سوی نیزه بردند چون باد دست ۱۸۸۶

دو جنگی و هر دو دلیر و سوار
هشیوار و دیده بسی کارزار ۱۸۸۷

بگشتند بسیار یک بادگر
بپیچید رهام پرخاشخر ۱۸۸۸

یکی نیزه انداخت بر ران اوی
کز اسب اندر آمد بفرمان اوی ۱۸۸۹

جدا شد ز باره هم آنگاه ترک
ز اسب اندر افتاد ترک سترگ ۱۸۹۰

بپشت اندرش نیزه‌ای زد دگر
سنان اندر آمد میان جگر ۱۸۹۱

فرود آمد از باره کرد آفرین
ز دادار بر بخت شاه زمین ۱۸۹۲

بکین سیاوش کشیدش نگون
ز کینه بمالید بر روی خون ۱۸۹۳

بزین اندر آهخت و بستش چو سنگ
سر آویخته پایها زیر تنگ ۱۸۹۴

نشست از بر زین و اسبش کشان
بیامد دوان تا بجای نشان ۱۸۹۵

ببالا برآمد شده شاد دل
ز درد و غمان گشته آزاددل ۱۸۹۶

به پیروزی شاه و تخت بلند
بکام آمده زیر بخت بلند ۱۸۹۷

همی آفرین خواند سالار شاه
ابر شاه کیخسرو و تاج و گاه ۱۸۹۸

که پیروزگر شاه پیروز باد
همه روزگارانش نوروز باد ۱۸۹۹

ششم بیژن گیو و رویین دمان
بزه برنهادند هر دو کمان ۱۹۰۰

چپ و راست گشتند یک با دگر
نبد تیرشان از کمان کارگر ۱۹۰۱

برومی عمود آنگهی پور گیو
همی گشت با گرد رویین نیو ۱۹۰۲

بر آوردگه بر برو دست یافت
زمین را بدرید و اندر شتافت ۱۹۰۳

زد از باد بر سرش رومی ستون
فروریخت از ترگ او مغز و خون ۱۹۰۴

به زین پلنگ اندرون جان بداد
ز پیران ویسه بسی کرد یاد ۱۹۰۵

پس از پشت باره درآمد نگون
همه تن پر آهن دهن پر ز خون ۱۹۰۶

ز اسب اندر آمد سبک بیژنا
مر او را بکردار آهرمنا ۱۹۰۷

کمند اندر افگند و بر زین کشید
نبد کس که تیمار رویین کشید ۱۹۰۸

برفت از پی سود مایه بباد
هنوز از جوانیش نابوده شاد ۱۹۰۹

بر اسبش بکردار پیلی ببست
گرفت آنگهی پالهنگش بدست ۱۹۱۰

عنان هیون تگاور بتافت
وز آن جایگه سوی بالا شتافت ۱۹۱۱

بچنگ اندرون شیر پیکر درفش
میان دیبه و رنگ خورده بنفش ۱۹۱۲

چنینست کار جهان فریب
پس هر فرازی نهاده نشیب ۱۹۱۳

وز آن جایگه شد بجای نشان
بنزدیک آن نامور سرکشان ۱۹۱۴

همی گفت پیروزگر باد شاه
همیشه سر پهلوان با کلاه ۱۹۱۵

جهان پیش شاه جهان بنده باد
همیشه دل پهلوان باد شاد ۱۹۱۶

برون تاخت هفتم ز گردان هجیر
یکی نامداری سواری هژیر ۱۹۱۷

سپهرم ز خویشان افراسیاب
یکی نامور بود با جاه و آب ۱۹۱۸

ابا پور گودرز رزم آزمود
که چون او بلشکر سواری نبود ۱۹۱۹

برفتند هر دو بجای نبرد
برآمد ز آوردگه تیره گرد ۱۹۲۰

بشمشیر هر دو برآویختند
همی زآهن آتش فروریختند ۱۹۲۱

هجیر دلاور بکردار شیر
بروی سپهرم درآمد دلیر ۱۹۲۲

بنام جهان‌آفرین کردگار
ببخت جهاندار با شهریار ۱۹۲۳

یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی
که آمد هم اندر زمان مرگ اوی ۱۹۲۴

درافتاد ز اسبش هم آنگه نگون
بزاری و خواری دهن پر ز خون ۱۹۲۵

فرود آمد از باره فرخ هجیر
مر او را ببست از بر زین چو شیر ۱۹۲۶

نشست از بر اسب و آن اسب اوی
گرفته عنان و درآورده روی ۱۹۲۷

برآمد ببالا و کرد آفرین
بران اختر نیک و فرخ زمین ۱۹۲۸

همی زور و بخت از جهاندار دید
وز آن گردش بخت بیدار دید ۱۹۲۹

بهشتم ز گردان ناماوران
بشد ساخته زنگهٔ شاوران ۱۹۳۰

که همرزمش از تخم او خواست بود
که از جنگ هرگز نه برکاست بود ۱۹۳۱

گرفتند هر دو عمود گران
چو او خواست با زنگهٔ شاوران ۱۹۳۲

بگشتند ز اندازه بیرون بجنگ
ز بس کوفتن گشت پیکار تنگ ۱۹۳۳

فروماند اسبان جنگی ز تگ
که گفتی بتنشان نجنبید رگ ۱۹۳۴

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
بکردار آهن بتفسید دشت ۱۹۳۵

چنان تشنه گشتند کز جای خویش
نجنبید و ننهاد کس پای پیش ۱۹۳۶

زبان برگشادند یک‌بادگر
که اکنون ز گرمی بسوزد جگر ۱۹۳۷

بباید برآسود و دم برزدن
پس آنگه سوی جنگ بازآمدن ۱۹۳۸

برفتند و اسبان جنگی بجای
فراز آوریدند و بستند پای ۱۹۳۹

بسودگی باز برخاستند
بپیکار کینه بیاراستند ۱۹۴۰

بکردار آتش ز نیزه سوار
همی گشت بر مرکز کارزار ۱۹۴۱

بدآنگه که زنگه برو دست یافت
سنان سوی او کرد و اندر شتافت ۱۹۴۲

یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی
کز اسبش نگون کرد و برزد بروی ۱۹۴۳

چو رعد خروشان یکی ویله کرد
که گفتی بدرید دشت نبرد ۱۹۴۴

فرود آمد از باره شد نزد اوی
بران خاک تفته کشیدش بروی ۱۹۴۵

مر او را بچاره ز روی زمین
نگون اندر افگند بر پشت زین ۱۹۴۶

نشست از بر اسب و بالا گرفت
بترکان چه آمد ز بخت ای شگفت ۱۹۴۷

بران کوه فرخ برآمد ز پست
یکی گرگ پیکر درفشی بدست ۱۹۴۸

بشد پیش یاران و کرد آفرین
ابر شاه و بر پهلوان زمین ۱۹۴۹

برون رفت گرگین نهم کینه‌خواه
ابا اندریمان ز توران سپاه ۱۹۵۰

جهاندیده و کارکرده دو مرد
برفتند و جستند جای نبرد ۱۹۵۱

بنیزه بگشتند و بشکست پست
کمان برگرفتند هر دو بدست ۱۹۵۲

ببارید تیر از کمان سران
بروی اندر آورده کرگ اسپران ۱۹۵۳

همی تیر بارید همچون تگرگ
بران اسپر کرگ و بر ترک و ترگ ۱۹۵۴

یکی تیر گرگین بزد بر سرش
که بردوخت با ترگ رومی برش ۱۹۵۵

بلرزید بر زین ز سختی سوار
یکی تیر دیگر بزد نامدار ۱۹۵۶

هم آنگاه ترک اندر آمد نگون
ز چشمش برون آمد از درد خون ۱۹۵۷

فرود آمد از باره گرگین چو گرد
سر اندریمان ز تن دور کرد ۱۹۵۸

بفتراک بربست و خود برنشست
نوند سوار نبرده بدست ۱۹۵۹

بران تند بالا برآمد دمان
همیدون ببازو بزه بر کمان ۱۹۶۰

بنیروی یزدان که او بد پناه
بپیروز بخت جهاندار شاه ۱۹۶۱

چو پیروز برگشت مرد از نبرد
درفش دلفروز بر پای کرد ۱۹۶۲

دهم برته با کهرم تیغ‌زن
دو خونی و هر دو سر انجمن ۱۹۶۳

همی آزمودند هرگونه جنگ
گرفتند پس تیغ هندی بچنگ ۱۹۶۴

درفش همایون بدست اندرون
تو گفتی بجنبد که بیستون ۱۹۶۵

یکایک بپیچید ازو برته روی
یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی ۱۹۶۶

که تا سینه کهرم بد و نیک گشت
ز دشمن دل برته بی‌بیم گشت ۱۹۶۷

فرود آمد از اسب و او را ببست
بران زین توزی و خود برنشست ۱۹۶۸

برآمد ببالا چو شرزه پلنگ
خروشان یکی تیغ هندی بچنگ ۱۹۶۹

درفش همایون بدست اندرون
فگنده بران باره کهرم نگون ۱۹۷۰

همی گفت شاهست پیروزگر
همیشه کلاهش بخورشید بر ۱۹۷۱

چو از روز نه ساعت اندر گذشت
ز ترکان نبد کس بران پهن‌دشت ۱۹۷۲

کسی را کجا پروراند بناز
برآید برو روزگار دراز ۱۹۷۳

شبیخون کند گاه شادی بروی
همی خواری و سختی آرد بروی ۱۹۷۴

ز باد اندر آرد دهدمان بدم
همی داد خوانیم و پیدا ستم ۱۹۷۵

بتورانیان بر بد آن جنگ شوم
به آوردگه کردن آهنگ شوم ۱۹۷۶

چنان شد که پیران ز توران سپاه
سواری ندید اندر آوردگاه ۱۹۷۷

روان‌ها گسسته ز تنشان بتیغ
جهان را تو گفتی نیامد دریغ ۱۹۷۸

سپهدار ایران و توران دژم
فراز آمدند اندران کین بهم ۱۹۷۹

همی برنوشتند هر دو زمین
همه دل پر از درد و سر پر ز کین ۱۹۸۰

به آوردگاه سواران ز گرد
فروماند خورشید روز نبرد ۱۹۸۱

بتیغ و بخنجر بگرز و کمند
ز هر گونهٔ برنهادند بند ۱۹۸۲

فراز آمد آن گردش ایزدی
از ایران بتوران رسید آن بدی ۱۹۸۳

ابا خواست یزدانش چاره نماند
کرا کوشش و زور و یاره نماند ۱۹۸۴

نگه کرد پیران که هنگام چیست
بدانست کان گردش ایزدیست ۱۹۸۵

ولیکن بمردی همی کرد کار
بکوشید با گردش روزگار ۱۹۸۶

ازان پس کمان برگرفتند و تیر
دو سالار لشکر دو هشیار پیر ۱۹۸۷

یکی تیرباران گرفتند سخت
چو باد خزان بر جهد بر درخت ۱۹۸۸

نگه کرد گودرز تیر خدنگ
که آهن ندارد مر او را نه سنگ ۱۹۸۹

ببر گستوان برزد و بردرید
تگاور بلرزید و دم درکشید ۱۹۹۰

بیفتاد و پیران درآمد بزیر
بغلتید زیرش سوار دلیر ۱۹۹۱

بدانست کآمد زمانه فراز
وزان روز تیره نیابد جواز ۱۹۹۲

ز نیرو بدو نیم شد دست راست
هم آنگه بغلتید و بر پای خاست ۱۹۹۳

ز گودرز بگریخت و شد سوی کوه
غمی شد ز درد دویدن ستوه ۱۹۹۴

همی شد بران کوهسر بر دوان
کزو بازگردد مگر پهلوان ۱۹۹۵

نگه کرد گودرز و بگریست زار
بترسید از گردش روزگار ۱۹۹۶

بدانست کش نیست با کس وفا
میان بسته دارد ز بهر جفا ۱۹۹۷

فغان کرد کای نامور پهلوان
چه بودت که ایدون پیاده دوان ۱۹۹۸

بکردار نخچیر در پیش من
کجات آن سپاه ای سر انجمن ۱۹۹۹

نیامد ز لشکر ترا یار کس
وزیشان نبینمت فریادرس ۲۰۰۰

کجات آنهمه زور و مردانگی
سلیح و دل و گنج و فرزانگی ۲۰۰۱

ستون گوان پشت افراسیاب
کنون شاه را تیره گشت آفتاب ۲۰۰۲

زمانه ز تو زود برگاشت روی
بهنگام کینه تو چاره مجوی ۲۰۰۳

چو کارت چنین گشت زنهار خواه
بدان تات زنده برم نزد شاه ۲۰۰۴

ببخشاید از دل همی بر تو بر
که هستس جهان پهلوان سربسر ۲۰۰۵

بدو گفت پیران که این خود مباد
بفرجام بر من چنین بد مباد ۲۰۰۶

ازین پس مرا زندگانی بود
بزنهار رفتن گمانی بود ۲۰۰۷

خود اندر جهان مرگ را زاده‌ایم
بدین کار گردن ترا داده‌ایم ۲۰۰۸

شنیدستم این داستان از مهان
که هرچند باشی بخرم جهان ۲۰۰۹

سرانجام مرگست زو چاره نیست
بمن بر بدین جای پیغاره نیست ۲۰۱۰

همی گشت گودرز بر گرد کوه
نبودش بدو راه و آمد ستوه ۲۰۱۱

پیاده ببود و سپر برگرفت
چو نخچیربانان که اندر گرفت ۲۰۱۲

گرفته سپر پیش و ژوپین بدست
ببالا نهاده سر از جای پست ۲۰۱۳

همی دید پیران مر او را ز دور
بست از بر سنگ سالار تور ۲۰۱۴

بینداخت خنجر بکردار تیر
بیامد ببازوی سالار پیر ۲۰۱۵

چو گودرز شد خسته بر دست اوی
ز کینه بخشم اندر آورد روی ۲۰۱۶

بینداخت ژوپین بپیران رسید
زره بر تنش سربسر بردرید ۲۰۱۷

ز پشت اندر آمد براه جگر
بغرید و آسیمه برگشت سر ۲۰۱۸

برآمدش خون جگر بر دهان
روانش برآمد هم اندر زمان ۲۰۱۹

چو شیر ژیان اندر آمد بسر
بنالید با داور دادگر ۲۰۲۰

بران کوه خارا زمانی طپید
پس از کین و آوردگاه آرمید ۲۰۲۱

زمانه بزهراب دادست چنگ
بدرد دل شیر و چرم پلنگ ۲۰۲۲

چنینست خود گردش روزگار
نگیرد همی پند آموزگار ۲۰۲۳

چو گودرز بر شد بران کوهسار
بدیدش بر آن‌گونه افگنده خوار ۲۰۲۴

دریده دل و دست و بر خاک سر
شکسته سلیح و گسسته کمر ۲۰۲۵

چنین گفت گودرز کای نره شیر
سر پهلوانان و گرد دلیر ۲۰۲۶

جهان چون من و چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید ۲۰۲۷

چو گودرز دیدش چنان مرده‌خوار
بخاک و بخون بر طپیده بزار ۲۰۲۸

فروبرد چنگال و خون برگرفت
بخورد و بیالود روی ای شگفت ۲۰۲۹

ز خون سیاوش خروشید زار
نیایش همی کرد بر کردگار ۲۰۳۰

ز هفتاد خون گرامی پسر
بنالید با داور دادگر ۲۰۳۱

سرش را همی خواست از تن برید
چنان بدکنش خویشتن را ندید ۲۰۳۲

درفی ببالینش بر پای کرد
سرش را بدان سایه برجای کرد ۲۰۳۳

سوی لشکر خویش بنهاد روی
چکان خون ز بازوش چون آب جوی ۲۰۳۴

همه کینه‌جویان پرخاشجوی
ز بالا بلشکر نهادند روی ۲۰۳۵

ابا کشتگان بسته بر پشت زین
بریشان سرآورده پرخاش و کین ۲۰۳۶

چو با کینه‌جویان نبد پهلوان
خروشی برآمد ز پیر و جوان ۲۰۳۷

که گودرز بر دست پیران مگر
ز پیری بخون اندر آورد سر ۲۰۳۸

همی زار بگریست لشکر همه
ز نادیدن پهلوان رمه ۲۰۳۹

درفشی پدید آمد از تیره گرد
گرازان و تازان بدشت نبرد ۲۰۴۰

برآمد ز لشکرگه آوای کوس
همی گرد بر آسمان داد بوس ۲۰۴۱

بزرگان بر پهلوان آمدند
پر از خنده و شادمان آمدند ۲۰۴۲

چنین گفت لشکر مگر پهلوان
ازو بازگردید تیره روان ۲۰۴۳

که پیران یکی شیردل مرد بود
همه ساله جویای آورد بود ۲۰۴۴

چنین یاد کرد آن زمان پهلوان
سپرده بدو گوش پیر و جوان ۲۰۴۵

بانگشت بنمود جای نبرد
بگفت آنک با او زمانه چه کرد ۲۰۴۶

برهام فرمود تا برنشست
بوردن او میان را ببست ۲۰۴۷

بدو گفت او را بزین برببند
بیاور چنان تازیان بر نوند ۲۰۴۸

درفش و سلیحش چنان هم که هست
بدرع و میانش مبر هیچ دست ۲۰۴۹

بران گونه چون پهلوان کرد یاد
برون تاخت رهام چون تندباد ۲۰۵۰

کشید از بر اسب روشن تنش
بخون اندرون غرقه بد جوشنش ۲۰۵۱

چنان هم ببستش بخم کمند
فرود آوریدش ز کوه بلند ۲۰۵۲

درفشش چو از جایگاه نشان
ندیدند گردان گردنکشان ۲۰۵۳

همه خواندند آفرین سربسر
ابر پهلوان زمین دربدر ۲۰۵۴

که ای نامور پشت ایران سپاه
پرستندهٔ تخت تو باد ماه ۲۰۵۵

فدای سپه کرده‌ای جان و تن
بپیری زمان روزگار کهن ۲۰۵۶

چنین گفت گودرز با مهتران
که چون رزم ما گشت زین سان گران ۲۰۵۷

مرا در دل آید که افراسیاب
سپه بگذراند بدین روی آب ۲۰۵۸

سپاه وی آسوده از رنج و تاب
بمانده سپاهم چنین در شتاب ۲۰۵۹

ولیکن چنین دارم امید من
که آید جهاندار خورشید من ۲۰۶۰

بیفروزد این رزمگه را بفر
بیارد سپاهی بنو کینه‌ور ۲۰۶۱

یکی هوشمندی فرستاده‌ام
بس شاه را پندها داده‌ام ۲۰۶۲

که گر شاه ترکان بیارد سپاه
نداریم پای اندرین کینه‌گاه ۲۰۶۳

گمانم چنانست کو با سپاه
بیاری بیاید بدین رزمگاه ۲۰۶۴

مر این کشتگان را برین دشت کین
چنین هم بدارید بر پشت زین ۲۰۶۵

کزین کشتگان جان ما بیغمست
روان سیاوش زین خرمست ۲۰۶۶

اگر هم چنین نزد شاه آوریم
شود شاد و زین پایگاه آوریم ۲۰۶۷

که آشوب ترکان و ایرانیان
ازین بد کجا کم شد اندر میان ۲۰۶۸

همه یکسره خواندند آفرین
که بی تو مبادا زمان و زمین ۲۰۶۹

همه سودمندی ز گفتار تست
خور و ماه روشن بدیدار تست ۲۰۷۰

برفتند با کشتگان همچنان
گروی زره را پیاده دوان ۲۰۷۱

چو نزدیک بنگاه و لشکر شدند
پذیرهٔ سپهبد سپاه آمدند ۲۰۷۲

بپیش سپه بود گستهم شیر
بیامد بر پهلوان دلیر ۲۰۷۳

زمین را ببوسید و کرد آفرین
سپاهت بی‌آزار گفتا ببین ۲۰۷۴

چنانچون سپردی سپردم بهم
درین بود گودرز با گستهم ۲۰۷۵

که اندر زمان از لب دیده‌بان
بگوش آمد از کوه زیبد فغان ۲۰۷۶

که از گرد شد دشت چون تیره شب
شگفتی برآمد ز هر سو جلب ۲۰۷۷

خروشیدن کوس با کرنای
بجنباند آن دشت گویی ز جای ۲۰۷۸

یکی تخت پیروزه بر پشت پیل
درفشان بکردار دریای نیل ۲۰۷۹

هوا شد بسان پرند بنفش
ز تابیدن کاویانی درفش ۲۰۸۰

درفشی ببالای سرو سهی
پدید آمد از دور با فرهی ۲۰۸۱

بگردش سواران جوشنوران
زمین شد بنفش از کران تا کران ۲۰۸۲

پس هر درفشی درفشی بپای
چه از اژدها و چه پیکر همای ۲۰۸۳

ارگ همچنین تیزرانی کنند
بیک روز دیگر بدینجا رسند ۲۰۸۴

ز کوه کنابد همان دیده‌بان
بدید آن شگفتی و آمد دوان ۲۰۸۵

چنین گفت گر چشم من تیره نیست
وز اندوه دیدار من خیره نیست ۲۰۸۶

ز ترکان برآورد ایزد دمار
همه رنجشان سربسر گشت خوار ۲۰۸۷

سپاه اندر آمد ز بالا بپست
خروشان و هر یک درفشی بدست ۲۰۸۸

درفش سپهدار توران نگون
همی بینم از پیش غرقه بخون ۲۰۸۹

همان ده دلاور کز ایدر برفت
ابا گرد پیران بورد تفت ۲۰۹۰

همی بینم از دورشان سرنگون
فگنده بر اسبان و تن پر ز خون ۲۰۹۱

دلیران ایران گرازان بهم
رسیدند یکسر بر گستهم ۲۰۹۲

وزان سوی زیبد یکی تیره‌گرد
پدید آمد و دشت شد لاژورد ۲۰۹۳

میان سپه کاویانی درفش
بپیش اندرون تیغهای بنفش ۲۰۹۴

درفش شهنشاه با بوق و کوس
پدید آمد و شد زمین آبنوس ۲۰۹۵

برفتند لهاک و فرشیدورد
بدانجا که بد جایگاه نبرد ۲۰۹۶

بدیدند کشته بدیدار خویش
سپهبد برادر جهاندار خویش ۲۰۹۷

ابا ده سوار آن گزیده سران
ز ترکان دلیران جنگاوران ۲۰۹۸

بران دیده برزار و جوشان شدند
ز خون برادر خروشان شدند ۲۰۹۹

همی زار گفتند کای نره شیر
سپهدار پیران سوار دلیر ۲۱۰۰

چه بایست آن رادی و راستی
چو رفتن ز گیتی چنین خواستی ۲۱۰۱

کنون کام دشمن برآمد همه
ببد بر تو گیتی سرآمد همه ۲۱۰۲

که جوید کنون در جهان کین تو
که گیرد کنون راه و آیین تو ۲۱۰۳

ازین شهر ترکان و افراسیاب
بد آمد سرانجامت ای نیک‌یاب ۲۱۰۴

بباید بریدن سر خویش پست
بخون غرقه کردن بر و یال و دست ۲۱۰۵

چو اندرز پیران نهادند پیش
نرفتند بر خیره گفتار خویش ۲۱۰۶

ز گودرز چون خواست پیران نبرد
چنین گفت با گرد فرشیدورد ۲۱۰۷

که گر من شوم کشته بر کینه‌گاه
شما کس مباشید پیش سپاه ۲۱۰۸

اگر کشته گردم برین دشت کین
شود تنگ بر نامداران زمین ۲۱۰۹

نه از تخمهٔ ویسه ماند کسی
که اندر سرش مغز باشد بسی ۲۱۱۰

که بر کینه‌گه چونک ما را کشند
چو سرهای ما سوی ایران کشند ۲۱۱۱

ز گودرز خواهد سپه زینهار
شما خویشتن را مدارید خوار ۲۱۱۲

همه راه سوی بیابان برید
مگر کز بد دشمنان جان برید ۲۱۱۳

بلشکر گه خویش رفتند باز
همه دیده پر خون و دل پر گداز ۲۱۱۴

بدانست لشکر سراسر همه
که شد بی‌شبان آن گرازان رمه ۲۱۱۵

همه سربسر زار و گریان شدند
چو بر آتش تیز بریان شدند ۲۱۱۶

بنزدیک لهاک و فرشیدورد
برفتند با دل پر از باد سرد ۲۱۱۷

که اکنون چه سازیم زین رزمگاه
چو شد پهلوان پشت توران سپاه ۲۱۱۸

چنین گفت هر کس که پیران گرد
جز از نام نیکو ز گیهان نبرد ۲۱۱۹

کرا دل دهد نیز بستن کمر
ز آهن کله برنهادن بسر ۲۱۲۰

چنین گفت لهاک فرشیدورد
که از خواست یزدان کرانه که کرد ۲۱۲۱

چنین راند بر سر ورا روزگار
که بر کینه کشته شود زار و خوار ۲۱۲۲

بشمشیر کرده جدا سر ز تن
نیابد همی کشته گور و کفن ۲۱۲۳

بهرجای کشته کشان دشمنش
پر از خون سر و درع و خسته تنش ۲۱۲۴

کنون بودنی بود و پیران گذشت
همه کار و کردار او باد گشت ۲۱۲۵

ستون سپه بود تا زنده بود
بمهر سپه جانش آگنده بود ۲۱۲۶

سپه را ز دشمن نگهدار بود
پسر با برادر برش خوار بود ۲۱۲۷

بدان گیتی افتاد نیک و بدش
همانا که نیک است با ایزدش ۲۱۲۸

بس از لشکر خویش تیمار خورد
ز گودرز پیمان ستد در نبرد ۲۱۲۹

که گر من شوم کشته در کینه‌گاه
نجویی تو کین زان سپس با سپاه ۲۱۳۰

گذرشان دهی تا بتوران شوند
کمین را نسازی بریشان کمند ۲۱۳۱

ز پیمان نگردند ایرانیان
ازین در کنون نیست بیم زیان ۲۱۳۲

سه کارست پیش‌آمده ناگزیر
همه گوش دارید برنا و پیر ۲۱۳۳

اگرتان بزنهار باید شدن
کنونتان همی رای باید زدن ۲۱۳۴

وگر بازگشتن بخرگاه خویش
سپردن بنیک و ببد راه خویش ۲۱۳۵

وگر جنگ را گرد کرده عنان
یکایک بخوناب داده سنان ۲۱۳۶

گر ایدون کتان دل گراید بجنگ
بدین رزمگه کرد باید درنگ ۲۱۳۷

که پیران ز مهتر سپه خواستست
سپهبد یکی لشکر آراستست ۲۱۳۸

زمان تا زمان لشکر آید پدید
همی کینه زینشان بباید کشید ۲۱۳۹

ز هرگونه رانیم یکسر سخن
جز از خواست یزدان نباشد ز بن ۲۱۴۰

ور ایدون کتان رای شهرست و گاه
همانا که بر ما نگیرند راه ۲۱۴۱

وگرتان بزنهار شاهست رای
بباید بسیچید و رفتن ز جای ۲۱۴۲

وگرتان سوی شهر ایران هواست
دل هر کسی بر تنش پادشاست ۲۱۴۳

ز ما دو برادر مدارید چشم
که هرگز نشوییم دل را ز خشم ۲۱۴۴

کزین تخمهٔ ویسگان کس نبود
که بند کمر بر میانش نسود ۲۱۴۵

بر اندرز سالار پیران شویم
ز راه بیابان بتوران شویم ۲۱۴۶

ار ایدونک بر ما بگیرند راه
بکوشیم تا هستمان دستگاه ۲۱۴۷

چو ترکان شنیدند زیشان سخن
یکی نیک پاسخ فگندند بن ۲۱۴۸

که سالار با ده یل نامدار
کشیدند کشته بران گونه خوار ۲۱۴۹

وزان روی کیخسرو آمد پدید
که یارد بدین رزمگاه آرمید ۲۱۵۰

نه اسب و سلیح و نه پای و نه پر
نه گنج و نه سالار و نه نامور ۲۱۵۱

نه نیروی جنگ و نه راه گریز
چه با خویشتن کرد باید ستیز ۲۱۵۲

اگر بازگردیم گودرز و شاه
پس ما برانند پیل و سپاه ۲۱۵۳

رهایی نیابیم یک تن بجان
نه خرگاه بینیم و نه دودمان ۲۱۵۴

بزنهار بر ما کنون عار نیست
سپاهست بسیار و سالار نیست ۲۱۵۵

ازان پس خود از شاه ترکان چه باک
چه افراسیاب و چه یک مشت خاک ۲۱۵۶

چو لشکر چنین پاسخ آراستند
دو پرمایه از جای برخاستند ۲۱۵۷

بدانست لهاک و فرشیدورد
کشان نیست هنگام ننگ و نبرد ۲۱۵۸

همی راست گویند لشکر همه
تبه گردد از بی‌شبانی رمه ۲۱۵۹

بپدرود کردند گرفتند ساز
بیابان گرفتند و راه دراز ۲۱۶۰

درفشی گرفته بدست اندرون
پر از درد دل دیدگان پر ز خون ۲۱۶۱

برفتند با نامور ده سوار
دلیران و شایستهٔ کارزار ۲۱۶۲

بره بر ز ایران سواران بدند
نگهبان آن نامداران بدند ۲۱۶۳

برانگیختند اسب ترکان ز جای
طلایه بیفشارد با جای پای ۲۱۶۴

یکی ناسگالیده‌شان جنگ خاست
که از خون زمین گشت با کوه راست ۲۱۶۵

بکشتند ایرانیان هشت مرد
دلیران و شیران روز نبرد ۲۱۶۶

وزانجا برفتند هر دو دلیر
براه بیابان بکردار شیر ۲۱۶۷

ز ترکان جزین دو سرافراز گرد
ز دست طلایه دگر جان نبرد ۲۱۶۸

پس از دیده گه دیده‌بان کرد غو
که ای سرفرازان و گردان نو ۲۱۶۹

ازین لشکر ترک دو نامدار
برون رفت با نامور ده سوار ۲۱۷۰

چنان با طلایه برآویختند
که با خاک خون را برآمیختند ۲۱۷۱

تنی هشت کشتند ایرانیان
دو تن تیز رفتند بسته میان ۲۱۷۲

چو بشنید گودرز گفت آن دو مرد
بود گرد لهاک و فرشیدورد ۲۱۷۳

برفتند با گردان افراختن
شکسته نشدشان دل از تاختن ۲۱۷۴

گر ایشان از اینجا به توران شوند
بر این لشکر آید همانا گزند ۲۱۷۵

هم اندر زمان گفت با سرکشان
که ای نامداران دشمن‌کشان ۲۱۷۶

که جوید کنون نام نزدیک شاه
بپوشد سرش را برومی کلاه ۲۱۷۷

همه مانده بودند ایرانیان
شده سست و سوده ز آهن میان ۲۱۷۸

ندادند پاسخ جز از گستهم
که بود اندر آورد شیر دژم ۲۱۷۹

بسالار گفت ای سرافراز شاه
چو رفتی بورد توران سپاه ۲۱۸۰

سپردی مرا کوس و پرده‌سرای
بپیش سپه برببودن بپای ۲۱۸۱

دلیران همه نام جستند و ننگ
مرا بهره نمد بهنگام جنگ ۲۱۸۲

کنون من بدین کار نام آورم
شومشان یکایک بدام آورم ۲۱۸۳

بخندید گودرز و زو شاد شد
رخش تازه شد وز غم آزاد شد ۲۱۸۴

بدو گفت نیک‌اختری تو ز هور
که شیری و بدخواه تو همچو گور ۲۱۸۵

برو کفریننده یار تو باد
چو لهاک سیصد شکار تو باد ۲۱۸۶

بپوشید گستهم درع نبرد
ز گردان کرا دید پدرود کرد ۲۱۸۷

برون رفت وز لشکر خویش تفت
بجنگ دو ترک سرافراز رفت ۲۱۸۸

همی گفت لشکر همه سربسر
که گستهم را زین بد آید بسر ۲۱۸۹

یکی لشکر از نزد افراسیاب
همی رفت برسان کشتی برآب ۲۱۹۰

بیاری همه جنگجو آمدند
چو نزدیک دشت دغو آمدند ۲۱۹۱

خبر شد بدیشان که پیران گذشت
نبرد دلیران دگرگونه گشت ۲۱۹۲

همه بازگشتند یکسر ز راه
خروشان برفتند نزدیک شاه ۲۱۹۳

چو بشنید بیژن که گستهم رفت
ز لشکر بورد لهاک تفت ۲۱۹۴

گمانی چنان برد بیژن که او
چو تنگ اندر آید بدشت دغو ۲۱۹۵

نباید که لهاک و فرشیدورد
برآرند ازو خاک روز نبرد ۲۱۹۶

نشست از بر دیزهٔ راه‌جوی
بنزدیک گودرز بنهاد روی ۲۱۹۷

چو چشمش بروی نیا برفتاد
خروشید و چندی سخن کرد یاد ۲۱۹۸

نه خوب آید ای پهلوان از خرد
که هر نامداری که فرمان برد ۲۱۹۹

مر او را بخیره بکشتن دهی
بهانه بچرخ فلک برنهی ۲۲۰۰

دو تن نامداران توران سپاه
برفتند زین سان دلاور براه ۲۲۰۱

ز هومان و پیران دلاورترند
بگوهر بزرگان آن کشورند ۲۲۰۲

کنون گستهم شد بجنگ دو تن
نباید که آید برو برشکن ۲۲۰۳

همه کام ما بازگردد بدرد
چو کم گردد از لشکر آن رادمرد ۲۲۰۴

چو بشنید گودرز گفتار اوی
کشیدن بدان کار تیمار اوی ۲۲۰۵

پس اندیشه کرد اندران یک زمان
هم از بد که می‌برد بیژن گمان ۲۲۰۶

بگردان چنین گفت سالار شاه
که هر کس که جوید همی نام و گاه ۲۲۰۷

پس گستهم رفت باید دمان
مر او را بدن یار با بدگمان ۲۲۰۸

ندادند پاسخ کس از انجمن
نه غمخواره بد کس نه آسوده‌تن ۲۲۰۹

بگودرز پس گفت بیژن که کس
جز من نباشدش فریادرس ۲۲۱۰

که آید ز گردان بدین کار پیش
بسیری نیامد کس از جان خویش ۲۲۱۱

مرا رفت باید که از کار اوی
دلم پر ز درد است و پر آب روی ۲۲۱۲

بدو گفت گودرز کای شیرمرد
نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد ۲۲۱۳

نبینی که ماییم پیروزگر
بدین کار مشتاب تند ای پسر ۲۲۱۴

بریشان بود گستهم چیره‌بخت
وزیشان ستاند سرو تاج و تخت ۲۲۱۵

بمان تا کنون از پس گستهم
سواری فرستم چو شیر دژم ۲۲۱۶

که با او بود یارگاه نبرد
سر دشمنان اندر آرد بگرد ۲۲۱۷

بدو گفت بیژن که ای پهلوان
خردمند و بیدار و روشن‌روان ۲۲۱۸

کنون یار باید که زندست مرد
نه آنگه کجا زو برآرند گرد ۲۲۱۹

چو گستهم شد کشته در کارزار
سرآمد برو روز و برگشت کار ۲۲۲۰

کجا سود دارد مر او را سپاه
کنون دار گر داشت خواهی نگاه ۲۲۲۱

بفرمای تا من ز تیمار اوی
ببندم کمر تنگ بر کار اوی ۲۲۲۲

ور ایدونک گویی مرو من سرم
ببرم بدین آبگون خنجرم ۲۲۲۳

که من زندگانی پس از مرگ اوی
نخواهم که باشد بهانه مجوی ۲۲۲۴

بدو گفت گودرز بشتاب پیش
اگر نیست مهر تو بر جان خویش ۲۲۲۵

نیابی همی سیری از کارزار
کمر بند و ببسیچ و سر بر مخار ۲۲۲۶

نسوزد همانا دلت بر پدر
که هزمان مر او را بسوزی جگر ۲۲۲۷

چو بشنید بیژن فرو برد سر
زمین را ببوسید و آمد بدر ۲۲۲۸

برآرم همی گفت از کوه خاک
بدین جنگ جستن مرا زو چه باک ۲۲۲۹

کمر بست و برساخت مر جنگ را
بزین اندر آورد شبرنگ را ۲۲۳۰

بگیو آگهی شد که بیژن چو گرد
کمر بست بر جنگ فرشیدورد ۲۲۳۱

پس گستهم تازیان شد براه
بجنگ سواران توران سپاه ۲۲۳۲

هم اندر زمان گیو برجست زود
نشست از بر تازی اسبی چو دود ۲۲۳۳

بیامد بره بر چو او را بدید
به تندی عنانش بیکسو کشید ۲۲۳۴

بدو گفت چندین زدم داستان
نخواهی همی بود همداستان ۲۲۳۵

که باشم بتو شادمان یک زمان
کجا رفت خواهی بدین سان دمان ۲۲۳۶

بهر کار درد دلم را مجوی
بپیران سر از من چه باید بگوی ۲۲۳۷

جز از تو بگیتیم فرزند نیست
روانم بدرد تو خرسند نیست ۲۲۳۸

بدی ده شبان روز بر پشت زین
کشیده ببدخواه بر تیغ کین ۲۲۳۹

بسودی بخفتان و خود اندرون
نخواهی همی سیر گشتن ز خون ۲۲۴۰

چو نیکی دهش بخت پیروز داد
بباید نشستن برام و شاد ۲۲۴۱

بپیش زمانه چه تازی سرت
بس ایمن شدستی بدین خنجرت ۲۲۴۲

کسی کو بجوید سرانجام خویش
نجوید ز گیتی چنین کام خویش ۲۲۴۳

تو چندین بگرد زمانه مپوی
که او خود سوی ما نهادست روی ۲۲۴۴

ز بهر مرا زین سخن بازگرد
نشاید که دارای دل من بدرد ۲۲۴۵

بدو گفت بیژن که ای پر خرد
جزین بر تو مردم گمانی برد ۲۲۴۶

که کار گذشته بیاری بیاد
نپیچی بخیره همی سر زداد ۲۲۴۷

بدان ای پدر کین سخن داد نیست
مگر جنگ لاون ترا یاد نیست ۲۲۴۸

که با من چه کرد اندران گستهم
غم و شادمانیش با من بهم ۲۲۴۹

ورایدون کجا گردش ایزدی
فرازآورد روزگار بدی ۲۲۵۰

نبشته نگردد بپرهیز باز
نباید کشید این سخن را دراز ۲۲۵۱

ز پیکار سر بر مگردان که من
فدی کرده دارم بدین کار تن ۲۲۵۲

بدو گفت گیو ار بگردی تو باز
همان خوبتر کین نشیب و فراز ۲۲۵۳

تو بی‌من مپویی بروز نبرد
منت یار باشم بهر کارکرد ۲۲۵۴

بدو گفت بیژن که این خود مباد
که از نامداران خسرونژاد ۲۲۵۵

سه گرد از پی بیم خورده دو تور
بتازند پویان بدین راه دور ۲۲۵۶

بجان و سر شاه روشن‌روان
بجان نیا نامور پهلوان ۲۲۵۷

بکین سیاوش کزین رزمگاه
تو برگردی و من بپویم براه ۲۲۵۸

نخواهم برین کار فرمانت کرد
که گویی مرا بازگرد از نبرد ۲۲۵۹

چو بشنید گیو این سخن بازگشت
برو آفرین کرد و اندر گذشت ۲۲۶۰

که پیروز بادی و شاد آمدی
مبیناد چشم تو هرگز بدی ۲۲۶۱

همی تاخت بیژن پس گستهم
که ناید بروبر ز توران ستم ۲۲۶۲

چو از دور لهاک و فرشیدورد
گذشتند پویان ز دشت نبرد ۲۲۶۳

بیک ساعت از هفت فرسنگ راه
برفتند ایمن ز ایران سپاه ۲۲۶۴

یکی بیشه دیدند و آب روان
بدو اندرون سایهٔ کاروان ۲۲۶۵

ببیشه درون مرغ و نخچیر و شیر
درخت از بر و سبزه و آب زیر ۲۲۶۶

بنخچیر کردن فرود آمدند
وزان تشنگی سوی رود آمدند ۲۲۶۷

چو آب اندر آمد ببایست نان
باندوه و شادی نبندد دهان ۲۲۶۸

بگشتند بر گرد آن مرغزار
فگندند بسیار مایه شکار ۲۲۶۹

برافروختند آتش و زان کباب
بخوردند و کردند سر سوی خواب ۲۲۷۰

چو بد روزگار دلیران دژم
کجا خواب سازد بریشان ستم ۲۲۷۱

فرو خفت لهاک و فرشیدورد
بسر بر همی پاسبانیش کرد ۲۲۷۲

برآمد چو شب تیره شد ماهتاب
دو غمگین سر اندر نهاده بخواب ۲۲۷۳

رسید اندران جایگه گستهم
که بودند یاران توران بهم ۲۲۷۴

نوند اسب او بوی اسبان شنید
خروشی برآورد و اندر دمید ۲۲۷۵

سبک اسب لهاک هم زین نشان
خروشی برآورد چون بیهشان ۲۲۷۶

دمان سوی لهاک فرشید ورد
ز خواب خوش آمدش بیدار کرد ۲۲۷۷

بدو گفت برخیز زین خواب خوش
بمردی سر بخت خود را بکش ۲۲۷۸

که دانا زد این داستان بزرگ
که شیری که بگریزد از چنگ گرگ ۲۲۷۹

نباید که گرگ از پسش در کشد
که او را همان بخت خود برکشد ۲۲۸۰

چه مایه بپیوند و چندی شتافت
کس از روز بد هم رهایی نیافت ۲۲۸۱

هلا زود بشتاب کآمد سپاه
از ایران و بر ما گرفتند راه ۲۲۸۲

نشستند بر باره هر دو سوار
کشیدند پویان ازان مرغزار ۲۲۸۳

ز بیشه ببالا نهادند روی
دو خونی دلاور دو پرخاشجوی ۲۲۸۴

بهامون کشیدند هر دو سوار
پراندیشه تا چون بسیچند کار ۲۲۸۵

پدید آمد از دور پس گستهم
ندیدند با او سواری بهم ۲۲۸۶

دلیران چو سر را برافراختند
مر او را چو دیدند بشناختند ۲۲۸۷

گرفتند یک بادگر گفت و گوی
که یک تن سوی ما نهادست روی ۲۲۸۸

نیابد رهایی ز ما گستهم
مگر بخت بد کرد خواهد ستم ۲۲۸۹

جز از گستهم نیست کامد بجنگ
درفش دلیران گرفته بچنگ ۲۲۹۰

گریزان بباید شد از پیش اوی
مگر کاندر آرد بدین دشت روی ۲۲۹۱

وز آنجا بهامون نهادند روی
پس اندر دمان گستهم کینه‌جوی ۲۲۹۲

بیامد چو نزدیک ایشان رسید
چو شیر ژیان نعره‌ای برکشید ۲۲۹۳

بریشان ببارید تیر خدنگ
چو فرشیدورد اندر آمد بجنگ ۲۲۹۴

یکی تیر زد بر سرش گستهم
که با خون برآمیخت مغزش بهم ۲۲۹۵

نگون گشت و هم در زمان جان بداد
شد آن نامور گرد ویسه نژاد ۲۲۹۶

چو لهاک روی برادر بدید
بدانست کز کارزار آرمید ۲۲۹۷

بلرزید وز درد او خیره شد
جهان پیش چشم‌اندرش تیره شد ۲۲۹۸

ز روشن‌روانش بسیری رسید
کمان را بزه کرد و اندر کشید ۲۲۹۹

شدند آن زمان خسته هر دو سوار
بشمشیر برساختند کارزار ۲۳۰۰

یکایک برو گستهم دست یافت
ز کینه چنان خسته اندر شتافت ۲۳۰۱

بگردنش بر زد یکی تیغ تیز
برآورد ناگاه زو رستخیز ۲۳۰۲

سرش زیر پای اندر آمد چو گوی
که آید همی زخم چوگان بروی ۲۳۰۳

چنینست کردار گردان سپهر
ببرد ز پروردهٔ خویش مهر ۲۳۰۴

چو سر جوییش پای یابی نخست
وگر پای جویی سرش پیش تست ۲۳۰۵

بزین بر چنان خسته بد گستهم
که بگسست خواهد تو گفتی ز هم ۲۳۰۶

بیامد خمیده بزین اندرون
همی راند اسب و همی ریخت خون ۲۳۰۷

و زآنجا سوی چشمه‌ساری رسید
هم آب روان دید و هم سایه دید ۲۳۰۸

فرود آمد و اسب را بر درخت
ببست و به آب اندر آمد ز بخت ۲۳۰۹

بخورد آب بسیار و کرد آفرین
ببستش تو گفتی سراسر زمین ۲۳۱۰

بپیچید و غلتید بر تیره خاک
سراسر همه تن بشمشیر چاک ۲۳۱۱

همی گفت کای روشن کردگار
پدید آر زان لشکر نامدار ۲۳۱۲

بدلسوزگی بیژن گیو را
وگرنه دلاور یکی نیو را ۲۳۱۳

که گر مرده گر زنده‌زین جایگاه
برد مر مرا سوی ایران سپاه ۲۳۱۴

سر نامداران توران سپاه
ببرد برد پیش بیدار شاه ۲۳۱۵

بدان تا بداند که من جز بنام
نمردم بگیتی همینست کام ۲۳۱۶

همه شب بنالید تا روز پاک
پر از درد چون مار پیچان بخاک ۲۳۱۷

چو گیتی ز خورشید شد روشنا
بیامد بدانجایگه بیژنا ۲۳۱۸

همی گشت بر گرد آن مرغزار
که یابد نشانی ز گم بوده یار ۲۳۱۹

پدید آمد از دور اسب سمند
بدان مرغزار اندرون چون نوند ۲۳۲۰

چمان و چران چون پلنگان بکام
نگون گشته زین و گسسته لگام ۲۳۲۱

همه آلت زین برو بر نگون
رکیب و کمند و جنا پر ز خون ۲۳۲۲

چو بیژن بدید آن ازو رفت هوش
برآورد چو شیر شرزه خروش ۲۳۲۳

همی گفت که ای مهربان نیک‌یار
کجایی فگنده در این مرغزار ۲۳۲۴

که پشتم شکستی و خستی دلم
کنون جان شیرین ز تن بگسلم ۲۳۲۵

بشد بر پی اسب بر چشمه‌سار
مر او را بدید اندران مزغزار ۲۳۲۶

همه جوشن ترگ پر خاک و خون
فتاده بدان خستگی سرنگون ۲۳۲۷

فروجست بیژن ز شبرنگ زود
گرفتش بغوش در تنگ زود ۲۳۲۸

برون کرد رومی قبا از برش
برهنه شد از ترگ خسته سرش ۲۳۲۹

ز بس خون دویدن تنش بود زرد
دلش پر ز تیمار و جان پر ز درد ۲۳۳۰

بران خستگیهاش بنهاد روی
همی بود زاری کنان پیش اوی ۲۳۳۱

همی گفت کای نیک دل یار من
تو رفتی و این بود پیکار من ۲۳۳۲

شتابم کنون بیش بایست کرد
رسیدن بر تو بجای نبرد ۲۳۳۳

مگر بودمی گاه سختیت یار
چو با اهرمن ساختی کارزار ۲۳۳۴

کنون کام دشمن همه راست کرد
برآنرد سر هرچ می‌خواست کرد ۲۳۳۵

بگفت این سخن بیژن و گستهم
بجنبید و برزد یکی تیز دم ۲۳۳۶

ببیژن چنین گفت کای نیک خواه
مکن خویشتن پیش من در تباه ۲۳۳۷

مرا درد تو بتر از مرگ خویش
بنه بر سر خسته بر ترگ خویش ۲۳۳۸

یکی چاره کن تا ازین جایگاه
توانی رسانیدنم نزد شاه ۲۳۳۹

مرا باد چندان همی روزگار
که بینم یکی چهرهٔ شهریار ۲۳۴۰

ازان پس چو مرگ آیدم باک نیست
مرا خود نهالی به جز خاک نیست ۲۳۴۱

نمردست هرکس که با کام خویش
بمیرد بیابد سرانجام خویش ۲۳۴۲

و دیگر دو بد خواه با ترس و باک
که بر دست من کرد یزدان هلاک ۲۳۴۳

مگرشان بزین بر توانی کشید
وگرنه سرانشان ز تنها برید ۲۳۴۴

سلیح و سر نامبردارشان
ببر تا بدانند پیکارشان ۲۳۴۵

کنی نزد شاه جهاندار یاد
که من سر بخیره ندادم بباد ۲۳۴۶

بسودم بهر جای بابخت جنگ
گهٔ نام جستن نمردم بننگ ۲۳۴۷

ببیژن نمود آنگهی هر دو تور
که بودند کشته فگنده بدور ۲۳۴۸

بگفت این و سستی گرفتش روان
همی بود بیژن بسر بر نوان ۲۳۴۹

وز آن جایگه اسب او بیدرنگ
بیاورد و بگشاد از باره تنگ ۲۳۵۰

نمد زین بزیر تن خفته مرد
بیفگند و نالید چندی بدرد ۲۳۵۱

همه دامن قرطه را کرد چاک
ابر خستگیهاش بر بست پاک ۲۳۵۲

وز آن جایگه سوی بالا دوان
بیامد ز غم تیره کرده روان ۲۳۵۳

سواران ترکان پراگنده دید
که آمد ز راه بیابان پدید ۲۳۵۴

ز بالا چو برق اندر آمد بشیب
دل از مردن گستهم با نهیب ۲۳۵۵

ازان بیم دیده سواران دو تن
بشمشیرکم کرد زان انجمن ۲۳۵۶

ز فتراک بگشاد زان پس کمند
ز ترکان یکی را بگردن فگند ۲۳۵۷

ز اسب اندر آورد و زنهار داد
بدان کار با خویشتن یار داد ۲۳۵۸

وز آنجا بیامد بکردار گرد
دمان سوی لهاک و فرشیدورد ۲۳۵۹

بدید آن سران سپه را نگون
فگنده بران خاک غرقه بخون ۲۳۶۰

بسرشان بر اسبان جنگی بپای
چراگاه سازید و جای چرای ۲۳۶۱

چو بیژن چنان دید کرد آفرین
ابر گستهم کو سرآورد کین ۲۳۶۲

بفرمود تا ترک زنهار خواه
بزین برکشید آن سران را ز راه ۲۳۶۳

ببستندشان دست و پای و میان
کشیدند بر پشت زین کیان ۲۳۶۴

وزآنجا سوی گستهم تازیان
بیامد بسان پلنگ ژیان ۲۳۶۵

فرود آمد از اسب و او را چو باد
بی آزار نرم از بر زین نهاد ۲۳۶۶

بدان ترک فرمود تا برنشست
بغوش او اندر آورد دست ۲۳۶۷

سمند نوندش همی راند نرم
بروبر همی آفرین خواند گرم ۲۳۶۸

مرگ زنده او را بر شهریار
تواند رسانیدن از کارزار ۲۳۶۹

همی راند بیژن پر از درد و غم
روانش پر از انده گستهم ۲۳۷۰

چو از روزنه ساعت اندر گذشت
خور از گنبد چرخ گردان بگشت ۲۳۷۱

جهاندار خسرو بنزد سپاه
بیامد بدان دشت آوردگاه ۲۳۷۲

پذیره شدندش سراسر سران
همه نامداران و جنگاوران ۲۳۷۳

برو خواندند آفرین بخردان
که ای شهریار و سر موبدان ۲۳۷۴

چنان هم همی بود بر اسب شاه
بدان تا ببینند رویش سپاه ۲۳۷۵

بریشان همی خواند شاه آفرین
که آباد بادا بگردان زمین ۲۳۷۶

بیین پس پشت لشکر چو کوه
همی رفت گودرز با آن گروه ۲۳۷۷

سر کشتگانرا فگنده نگون
سلیح و تن و جامه هاشان بخون ۲۳۷۸

همان ده مبارز کز آوردگاه
بیاورده بودند گردان شاه ۲۳۷۹

پس لشکر اندر همی راندند
ابر شهریار آفرین خواندند ۲۳۸۰

چو گودرز نزدیک خسرو رسید
پیاده شد از دور کو را بدید ۲۳۸۱

ستایش کنان پهلوان سپاه
بیامد بغلتید در پیش شاه ۲۳۸۲

همه کشتگانرا بخسرو نمود
بگفتش که همرزم هر کس که بود ۲۳۸۳

گروی زره را بیاودر گیو
دمان با سپهدار پیران نیو ۲۳۸۴

ز اسب اندر آمد سبک شهریار
نیایش همی کرد برکردگار ۲۳۸۵

ز یزدان سپاس و بدویم پناه
که او داد پیروزی و دستگاه ۲۳۸۶

ز دادار بر پهلوان آفرین
همی خواند و بر لشکرش همچنین ۲۳۸۷

که ای نامداران فرخنده پی
شما آتش و دشمنان خشک نی ۲۳۸۸

سپهدار گودرز با دودمان
ز بهر دل من چو آتش دمان ۲۳۸۹

همه جان و تنها فدا کرده‌اند
دم از شهر توران برآورده‌اند ۲۳۹۰

کنون گنج و شاهی مرا با شماست
ندارم دریغ از شما دست راست ۲۳۹۱

ازان پس بدان کشتگان بنگرید
چو روی سپهدار پیران بدید ۲۳۹۲

فروریخت آب از دو دیده بدرد
که کردار نیکی همی یاد کرد ۲۳۹۳

بپیرانش بر دل ازان سان بسوخت
تو گفتی بدلش آتشی برفروخت ۲۳۹۴

یکی داستان زد پس از مرگ اوی
بخون دو دیده بیالود روی ۲۳۹۵

که بخت بدست اژدهای دژم
بدام آورد شیر شرزه بدم ۲۳۹۶

بمردی نیابد کسی زو رها
چنین آمد این تیزچنگ اژدها ۲۳۹۷

کشیدی همه ساله تیمار من
میان بسته بودی بپیکار من ۲۳۹۸

ز خون سیاوش پر از درد بود
بدانگه کسی را نیازرد بود ۲۳۹۹

چنان مهربان بود دژخیم شد
وزو شهر ایران پر از بیم شد ۲۴۰۰

مر او را ببرد اهرمن دل ز جای
دگرگونه پیش اندر آورد پای ۲۴۰۱

فراوان همی خیره دادمش پند
نیامدش گفتار من سودمند ۲۴۰۲

از افراسیابش نه برگشت سر
کنون شهریارش چنین داد بر ۲۴۰۳

مکافات او ما جز این خواستیم
همی گاه و دیهیمش آراستیم ۲۴۰۴

از اندیشهٔ ما سخن درگذشت
فلک بر سرش بر دگرگونه گشت ۲۴۰۵

بدل بر جفاکرد بر جای مهر
بدین سر دگرگونه بنمود چهر ۲۴۰۶

کنون پند گودرز و فرمان من
بیفگند گفتار و پیمان من ۲۴۰۷

تبه کرد مهر دل پاک را
بزهر اندر آمیخت تریاک را ۲۴۰۸

که آمد بجنگ شما با سپاه
که چندان شد از شهر ایران تباه ۲۴۰۹

ز توران بسیچید و آمد دمان
که ژوپین گودرز بودش زمان ۲۴۱۰

پسر با برادر کلاه و کمر
سلیح و سپاه و همه بوم و بر ۲۴۱۱

بداد از پی مهر افراسیاب
زمانه برو کرد چندین شتاب ۲۴۱۲

بفرمود تا مشک و کافور ناب
بعنبر برآمیخته با گلاب ۲۴۱۳

تنش را بیالود زان سربسر
بکافور و مشکش بیاگند سر ۲۴۱۴

بدیبار رومی تن پاک اوی
بپوشید آن جان ناپاک اوی ۲۴۱۵

یکی دخمه فرمود خسرو بمهر
بر آورده سر تا بگردان سپهر ۲۴۱۶

نهاد اندرو تختهای گران
چنانچون بود در خور مهتران ۲۴۱۷

نهادند مر پهلوان را بگاه
کمر بر میان و بسر برکلاه ۲۴۱۸

چنینست کردار این پر فریب
چه مایه فرازست و چندی نشیب ۲۴۱۹

خردمند را دل ز کردار اوی
بماند همی خیره از کار اوی ۲۴۲۰

ازان پس گروی زره را بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید ۲۴۲۱

نگه کرد خسرو بدان زشت روی
چو دیوی بسر بر فروهشته موی ۲۴۲۲

همی گفت کای کردگار جهان
تو دانی همی آشکار و نهان ۲۴۲۳

همانا که کاوس بد کرده بود
بپاداش ازو زهر و کین آزمود ۲۴۲۴

که دیوی چنین بر سیاوش گماشت
ندانم جزین کینه بر دل چه داشت ۲۴۲۵

ولیکن بپیروزی یک خدای
جهاندار نیکی ده و رهنمای ۲۴۲۶

که خون سیاوش ز افراسیاب
بخواهم بدین کینه گیرم شتاب ۲۴۲۷

گروی زره را گره تا گره
بفرمود تا برکشیدند زه ۲۴۲۸

چو بندش جداشد سرش را ز بند
بریدند همچون سر گوسفند ۲۴۲۹

بفرمود او را فگندن به آب
بگفتا چنین بینم افراسیاب ۲۴۳۰

ببد شاه چندی بران رزمگاه
بدان تا کند سازکار سپاه ۲۴۳۱

دهد پادشاهی کرا در خورست
کسی کز در خلعت و افسرست ۲۴۳۲

بگودرز داد آن زمان اصفهان
کلاه بزرگی و تخت مهان ۲۴۳۳

باندازه اندر خور کارشان
بیاراست خلعت سزاوارشان ۲۴۳۴

از آنها که بودند مانده بجای
که پیرانشان بد سرو کد خدای ۲۴۳۵

فرستاده آمد بنزدیک شاه
خردمند مردی ز توران سپاه ۲۴۳۶

که ما شاه را بنده و چاکریم
زمین جز بفرمان او نسپریم ۲۴۳۷

کس از خواست یزدان نیابد رها
اگر چه شود در دم اژدها ۲۴۳۸

جهاندار داند که ما خود کییم
میان تنگ بسته ز بهر چییم ۲۴۳۹

نبدمان بکار سیاوش گناه
ببرد اهرمن شاه را دل ز راه ۲۴۴۰

که توران ز ایران همه پر غمست
زن و کودک خرد در ماتمست ۲۴۴۱

نه بر آرزو کینه خواه آمدیم
ز بهر بر و بوم و گاه آمدیم ۲۴۴۲

ازین جنگ ما را بد آمد بسر
پسر بی پدر شد پدر بی پسر ۲۴۴۳

بجان گر دهد شاهمان زینهار
ببندیم پیشش میان بنده‌وار ۲۴۴۴

بدین لشکر اندر بس مهترست
کجا بندگی شاه را در خورست ۲۴۴۵

گنهکار اوییم و او پادشاست
ازو هرچ آید بما بر رواست ۲۴۴۶

سران سربسر نزد شاه آوریم
بسی پوزش اندر گناه آوریم ۲۴۴۷

گر از ما بدلش اندرون کین بود
بریدن سر دشمن آیین بود ۲۴۴۸

ور ایدونک بخشایش آرد رواست
همان کرد باید که او را هواست ۲۴۴۹

چو بشنید گفتار ایشان بدرد
ببخشودشان شاه آزاد مرد ۲۴۵۰

بفرمود تا پیش او آمدند
بران آرزو چاره‌جو آمدند ۲۴۵۱

همه بر نهادند سر بر زمین
پر از خون دل و دیده پر آب کین ۲۴۵۲

سپهبد سوی آسمان کرد سر
که ای دادگر داور چاره‌گر ۲۴۵۳

همان لشکرست این که سر پر ز کین
همی خاک جستند ز ایران زمین ۲۴۵۴

چنین کردشان ایزد دادگر
نه رای و نه دانش نه پای و نه پر ۲۴۵۵

بدو دست یازم که او یار بس
ز گیتی نخواهیم فریادرس ۲۴۵۶

بدین داستان زد یکی نیک رای
که از کین بزین اندر آورد پای ۲۴۵۷

که این باره رخشنده تخت منست
کنون کار بیدار بخت منست ۲۴۵۸

بدین کینه گر تخت و تاج آوریم
و گر رسم تابوت ساج آوریم ۲۴۵۹

و گرنه بچنگ پلنگ اندرم
خور کرگسانست مغز سرم ۲۴۶۰

کنون بر شما گشت کردار بد
شناسد هر آنکس که دارد خرد ۲۴۶۱

نیم من بخون شما شسته چنگ
که گیرم چنین کار دشوار تنگ ۲۴۶۲

همه یکسره در پناه منید
و گر چند بدخواه گاه منید ۲۴۶۳

هر آنکس که خواهد نباشد رواست
بدین گفته افزایش آمد نه کاست ۲۴۶۴

هر آنکس که خواهد سوی شاه خویش
گذارد نگیرم برو راه پیش ۲۴۶۵

ز کمی و بیشی و از رنج و آز
بنیروی یزدان شدم بی نیاز ۲۴۶۶

چو ترکان شنیدند گفتار شاه
ز سر بر گرفتند یکسر کلاه ۲۴۶۷

بپیروزی شاه خستو شدند
پلنگان جنگی چو آهو شدند ۲۴۶۸

بفرمود شاه جهان تا سلیح
بیارند تیغ و سنان و رمیح ۲۴۶۹

ز بر گستوان و ز رومی کلاه
یکی توده کردند نزدیک شاه ۲۴۷۰

بگرد اندرش سرخ و زرد و بنفش
زدند آن سرافراز ترکان درفش ۲۴۷۱

بخوردند سوگندهای گران
که تا زنده‌ایم از کران تا کران ۲۴۷۲

همه شاه را چاکر و بنده‌ایم
همه دل بمهر وی آگنده‌ایم ۲۴۷۳

چو این کرده بودند بیدار شاه
ببخشید یکسر همه بر سپاه ۲۴۷۴

ز همشان پس آنگه پراگنده کرد
همه بومش از مردم آگنده کرد ۲۴۷۵

ازان پس خروش آمد از دیده‌گاه
که گرد سواران برآمد ز راه ۲۴۷۶

سه اسب و دو کشته برو بسته زار
همی بینم از دور با یک سوار ۲۴۷۷

همه نامداران ایران سپاه
نهادند چشم از شگفتی براه ۲۴۷۸

که تا کیست از مرز توران زمین
که یارد گذشتن برین دشت کین ۲۴۷۹

هم اندر زمان بیژن آمد دمان
ببازو بزه بر فگنده کمان ۲۴۸۰

بر اسبان چو لهاک و فرشیدورد
فگنده نگونسار پرخون و گرد ۲۴۸۱

بر اسبی دگر بر پر از درد و غم
بغوش ترک اندرون گستهم ۲۴۸۲

چو بیژن بنزدیک خسرو رسید
سر تاج و تخت بلندش بدید ۲۴۸۳

ببوسید و بر خاک بنهاد روی
بشد شاد خسرو بدیدار اوی ۲۴۸۴

بپرسید و گفتش که ای شیر مرد
کجا رفته بودی ز دشت نبرد ۲۴۸۵

ز گستهم بیژن سخن یاد کرد
ز لهاک وز گرد فرشیدورد ۲۴۸۶

وزان خسته و زاری گستهم
ز جنگ سواران وز بیش و کم ۲۴۸۷

کنون آرزو گستهم را یکیست
که آن کار بر شاه دشوار نیست ۲۴۸۸

بدیدار شاه آمدستش هوا
وزان پس اگر میرد او را روا ۲۴۸۹

بفرمود پس شاه آزرم جوی
که بردند گستهم را پیش اوی ۲۴۹۰

چنان نیک دل شد ازو شهریار
که از گریه مژگانش آمد ببار ۲۴۹۱

چنان بد ز بس خستگی گستهم
که گفتی همی برنیامدش دم ۲۴۹۲

یکی بوی مهر شهنشاه یافت
بپیچید و دیده سوی او شتافت ۲۴۹۳

ببارید از دیدگان آب مهر
سپهبد پر از آب و خون کرد چهر ۲۴۹۴

بزرگان برو زار و گریان شدند
چو بر آتش تیز بریان شدند ۲۴۹۵

دریغ آمد او را سپهبد بمرگ
که سندان کین بد سرش زیر ترگ ۲۴۹۶

ز هوشنگ و طهمورث و جمشید
یکی مهره بد خستگان را امید ۲۴۹۷

رسیده بمیراث نزدیک شاه
ببازوش برداشتی سال و ماه ۲۴۹۸

چو مهر دلش گستهم را بخواست
گشاد آن گرانمایه از دست راست ۲۴۹۹

ابر بازوی گستهم برببست
بمالید بر خستگیهاش دست ۲۵۰۰

پزشکان که از روم و ز هند وچین
چه از شهر یونان و ایران زمین ۲۵۰۱

ببالین گستهمشان بر نشاند
ز هر گونه افسون بر و بر بخواند ۲۵۰۲

وز آنجا بیامد بجای نماز
بسی با جهان آفرین گفت راز ۲۵۰۳

دو هفته برآمد بران خسته مرد
سر آمد همه رنج و سختی و درد ۲۵۰۴

بر اسبش ببردند نزدیک شاه
چو شاه اندرو کرد لختی نگاه ۲۵۰۵

بایرانیان گفت کز کردگار
بود هر کسی شاد و به روزگار ۲۵۰۶

ولیکن شگفتست این کار من
بدین راستی بر شده یار من ۲۵۰۷

بپیروزی اندر غم گستهم
نکرد این دل شادمان را دژم ۲۵۰۸

بخواند آن زمان بیژن گیو را
بدو داد دست گو نیو را ۲۵۰۹

که تو نیک‌بختی و یزدان شناس
مدار از تن خویش هرگز هراس ۲۵۱۰

همه مهر پروردگارست و بس
ندانم بگیتی جز او هیچ کس ۲۵۱۱

که اویست جاوید فریادرس
بسختی نگیرد جز او دست کس ۲۵۱۲

اگر زنده گردد تن مرده مرد
جهاندار گستهم را زنده کرد ۲۵۱۳

بدآنگه بدو گفت تیمار دار
چو بیژن نبیند کس از روزگار ۲۵۱۴

کزو رنج بر مهر بگزیده‌ای
ستایش بدین گونه بشنیده‌ای ۲۵۱۵

بزیبد ببد شاه یک هفته نیز
درم داد و دینار و هر گونه چیز ۲۵۱۶

فرستاد هر سو فرستادگان
بنزد بزرگان و آزادگان ۲۵۱۷

چو از جنگ پیران شدی بی‌نیاز
یکی رزم کیخسرو اکنون بساز ۲۵۱۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۸
کانال گوهرین در ایتا
۲۱۶۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

قبلی:داستان بیژن و منیژه
بعدی:اندر ستایش سلطان محمود
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.