اندر ستایش سلطان محمود

ز یزدان بران شاه باد آفرین
که نازد بدو تاج و تخت و نگین ۱

که گنجش ز بخشش بنالد همی
بزرگی ز نامش ببالد همی ۲

ز دریا بدریا سپاه ویست
جهان زیر فر کلاه ویست ۳

خداوند نام و خداوند گنج
خداوند شمشیر و خفتان و رنج ۴

زگیتی بکان اندرون زر نماند
که منشور جود ورا بر نخواند ۵

ببزم اندرون گنج پیدا کند
چو رزم آیدش رنج بینا کند ۶

ببار آورد شاخ دین و خرد
گمانش بدانش خرد پرورد ۷

باندیشه از بی گزندان بود
همیشه پناهش به یزدان بود ۸

چو او مرز گیرد بشمشیر تیز
برانگیزد اندر جهان رستخیز ۹

ز دشمن ستاند ببخشد بدوست
خداوند پیروزگر یار اوست ۱۰

بدان تیغزن دست گوهرفشان
ز گیتی نجوید همی جز نشان ۱۱

که در بزم دریاش خواند سپهر
برزم اندرون شیر خورشید چهر ۱۲

گواهی دهد بر زمین خاک و آب
همان بر فلک چشمه آفتاب ۱۳

که چون او ندیدست شاهی بجنگ
نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ ۱۴

اگر مهر با کین برآمیزدی
ستاره ز خشمش بپرهیزدی ۱۵

تنش زورمندست و چندان سپاه
که اندر میان باد را نیست راه ۱۶

پس لشکرش هفصد ژنده پیل
خدای جهان یارش و جبرییل ۱۷

همی باژ خواهد ز هر مهتری
ز هر نامداری و هر کشوری ۱۸

اگر باژ ندهند کشور دهند
همان گنج و هم تخت و افسر دهند ۱۹

که یارد گذشتن ز پیمان اوی
و گر سر کشیدن ز فرمان اوی ۲۰

که در بزم گیتی بدو روشنست
برزم اندرون کوه در جوشنست ۲۱

ابوالقاسم آن شهریار دلیر
کجا گور بستاند از چنگ شیر ۲۲

جهاندار محمود کاندر نبرد
سر سرکشان اندر آرد بگرد ۲۳

جهان تا جهان باشد او شاه باد
بلند اخترش افسر ماه باد ۲۴

که آرایش چرخ گردنده اوست
ببزم اندرون ابر بخشنده اوست ۲۵

خرد هستش و نیکنامی و داد
جهان بی سر و افسر او مباد ۲۶

سپاه و دل و گنج و دستور هست
همان رزم وبزم و می و سور هست ۲۷

یکی فرش گسترده شد در جهان
که هرگز نشانش نگردد نهان ۲۸

کجا فرش را مسند و مرقدست
نشستنگه نصر بن احمدست ۲۹

که این گونه آرام شاهی بدوست
خرد در سر نامداران نکوست ۳۰

نبد خسروان را چنو کدخدای
بپرهیز دین و برادی و رای ۳۱

گشاده زبان و دل و پاک دست
پرستندهٔ شاه یزدان پرست ۳۲

ز دستور فرزانه و دادگر
پراگنده رنج من آمد ببر ۳۳

بپیوستم این نامهٔ باستان
پسندیده از دفتر راستان ۳۴

که تا روز پیری مرا بر دهد
بزرگی و دینار و افسر دهد ۳۵

ندیدم جهاندار بخشنده‌ای
بتخت کیان بر درخشنده‌ای ۳۶

همی داشتم تا کی آید پدید
جوادی که جودش نخواهد کلید ۳۷

نگهبان دین و نگهبان تاج
فروزندهٔ افسر و تخت عاج ۳۸

برزم دلیران توانا بود
بچون و چرا نیز دانا بود ۳۹

چنین سال بگذاشتم شست و پنج
بدرویشی و زندگانی برنج ۴۰

چو پنج از سر سال شستم نشست
من اندر نشیب و سرم سوی پست ۴۱

رخ لاله گون گشت برسان کاه
چو کافور شد رنگ مشک سیاه ۴۲

بدان گه که بد سال پنجاه و هفت
نوانتر شدم چون جوانی برفت ۴۳

فریدون بیدار دل زنده شد
زمان و زمین پیش او بنده شد ۴۴

بداد و ببخشش گرفت این جهان
سرش برتر آمد ز شاهنشهان ۴۵

فروزان شد آثار تاریخ اوی
که جاوید بادا بن و بیخ اوی ۴۶

ازان پس که گوشم شنید آن خروش
نهادم بران تیز آواز گوش ۴۷

بپیوستم این نامه بر نام اوی
همه مهتری باد فرجام اوی ۴۸

ازان پس تن جانور خاک راست
روان روان معدن پاک راست ۴۹

همان نیزه بخشندهٔ دادگر
کزویست پیدا بگیتی هنر ۵۰

که باشد بپیری مرا دستگیر
خداوند شمشیر و تاج و سریر ۵۱

خداوند هند و خداوند چین
خداوند ایران و توران زمین ۵۲

خداوند زیبای برترمنش
ازو دور پیغاره و سرزنش ۵۳

بدرد ز آواز او کوه سنگ
بدریا نهنگ و بخشکی پلنگ ۵۴

چه دینار در پیش بزمش چه خاک
ز بخشش ندارد دلش هیچ باک ۵۵

جهاندار محمود خورشیدفش
برزم اندرون شیر شمشیرکش ۵۶

مرا او جهان بی‌نیازی دهد
میان گوان سرفرازی دهد ۵۷

که جاوید بادا سر و تخت اوی
بکام دلش گردش بخت اوی ۵۸

که داند ورا در جهان خود ستود
کسی کش ستاید که یارد شنود ۵۹

که شاه از گمان و توان برترست
چو بر تارک مشتری افسرست ۶۰

یکی بندگی کردم ای شهریار
که ماند ز من در جهان یادگار ۶۱

بناهای آباد گردد خراب
ز باران وز تابش آفتاب ۶۲

پی افگندم از نظم کاخی بلند
که از باد و بارانش نیاید گزند ۶۳

برین نامه بر سالها بگذرد
همی خواند آنکس که دارد خرد ۶۴

کند آفرین بر جهاندار شاه
که بی او مبیناد کس پیشگاه ۶۵

مر او را ستاینده کردار اوست
جهان سربسر زیر آثار اوست ۶۶

چو مایه ندارم ثنای ورا
نیایش کنم خاک پای ورا ۶۷

زمانه سراسر بدو زنده باد
خرد تخت او را فروزنده باد ۶۸

دلش شادمانه چو خرم بهار
همیشه برین گردش روزگار ۶۹

ازو شادمانه دل انجمن
بهر کار پیروز و چیره سخن ۷۰

همی تا بگردد فلک چرخ‌وار
بود اندرو مشتری را گذار ۷۱

شهنشاه ما باد با جاه و ناز
ازو دور چشم بد و بی نیاز ۷۲

کنون زین سپس نامه باستان
بپیوندم از گفتهٔ راستان ۷۳

چو پیش آورم گردش روزگار
نباید مرا پند آموزگار ۷۴

چو پیکار کیخسرو آمد پدید
ز من جادویها بباید شنید ۷۵

بدین داستان در ببارم همی
بسنگ اندرون لاله کارم همی ۷۶

کنون خامه‌ای یافتم بیش ازان
که مغز سخن بافتم پیش ازان ۷۷

ایا آزمون را نهاده دو چشم
گهی شادمانی گهی درد و خشم ۷۸

شگفت اندرین گنبد لاژورد
بماند چنین دل پر از داغ و درد ۷۹

چنین بود تا بود دور زمان
بنوی تو اندر شگفتی ممان ۸۰

یکی را همه بهره شهدست و قند
تن آسانی و ناز و بخت بلند ۸۱

یکی زو همه ساله با درد و رنج
شده تنگدل در سرای سپنج ۸۲

یکی را همه رفتن اندر نهیب
گهی در فراز و گهی در نشیب ۸۳

چنین پروراند همی روزگار
فزون آمد از رنگ گل رنج خار ۸۴

هر آنگه که سال اندر آمد بشست
بباید کشیدن ز بیشیت دست ۸۵

ز هفتاد برنگذرد بس کسی
ز دوران چرخ آزمودم بسی ۸۶

وگر بگذرد آن همه بتریست
بران زندگانی بباید گریست ۸۷

اگر دام ماهی بدی سال شست
خردمند ازو یافتی راه جست ۸۸

نیابیم بر چرخ گردنده راه
نه بر کار دادار خورشید و ماه ۸۹

جهاندار اگر چند کوشد برنج
بتازد بکین و بنازد بگنج ۹۰

همش رفت باید بدیگر سرای
بماند همه کوشش ایدر بجای ۹۱

تو از کار کیخسرو اندازه گیر
کهن گشته کار جهان تازه گیر ۹۲

که کین پدر باز جست از نیا
بشمشیر و هم چاره و کیمیا ۹۳

نیا را بکشت و خود ایدر نماند
جهان نیز منشور او را نخواند ۹۴

چنینست رسم سرای سپنج
بدان کوش تا دور مانی ز رنج ۹۵

چو شد کار پیران ویسه بسر
بجنگ دگر شاه پیروزگر ۹۶

بیاراست از هر سوی مهتران
برفتند با لشکری بی‌کران ۹۷

برآمد خروشیدن کرنای
بهامون کشیدند پرده‌سرای ۹۸

بشهر اندرون جای خفتن نماند
بدشت اندرون راه رفتن نماند ۹۹

یکی تخت پیروزه بر پشت پیل
نهادند و شد روی گیتی چو نیل ۱۰۰

نشست از بر تخت با تاج شاه
خروش آمد از دشت وز بارگاه ۱۰۱

چو بر پشت پیل آن شه نامور
زدی مهره در جام و بستی کمر ۱۰۲

نبودی بهر پادشاهی روا
نشستن مگر بر در پادشا ۱۰۳

ازان نامور خسرو سرکشان
چنین بود در پادشاهی نشان ۱۰۴

بمرزی که لشکر فرستاده بود
بسی پند و اندرزها داده بود ۱۰۵

چو لهراسب و چون اشکش تیز چنگ
که از ژرف دریا ربودی نهنگ ۱۰۶

دگر نامور رستم پهلوان
پسندیده و راد و روشن روان ۱۰۷

بفرمودشان بازگشتن بدر
هر آن کس که بد گرد و پرخاشخر ۱۰۸

در گنج بگشاد و روزی بداد
بسی از روان پدر کرد یاد ۱۰۹

سه تن را گزین کرد زان انجمن
سخن گو و روشن دل و تیغ زن ۱۱۰

چو رستم که بد پهلوان بزرگ
چو گودرز بینادل آن پیر گرگ ۱۱۱

دگر پهلوان طوس زرینه کفش
کجا بود با کاویانی درفش ۱۱۲

بهر نامداری و خودکامه‌ای
نبشتند بر پهلوی نامه‌ای ۱۱۳

فرستادگان خواست از انجمن
زبان آور و بخرد و رای زن ۱۱۴

که پیروز کیخسرو از پشت پیل
بزد مهره و گشت گیتی چو نیل ۱۱۵

مه آرام بادا شما را مه خواب
مگر ساختن رزم افراسیاب ۱۱۶

چو آن نامه برخواند هر مهتری
کجا بود در پادشاهی سری ۱۱۷

ز گردان گیتی برآمد خروش
زمین همچو دریا برآمد بجوش ۱۱۸

بزرگان هر کشوری با سپاه
نهادند سر سوی درگاه شاه ۱۱۹

چو شد ساخته جنگ را لشکری
ز هر نامداری بهر کشوری ۱۲۰

ازان پس بگردید گرد سپاه
بیاراست بر هر سوی رزمگاه ۱۲۱

گزین کرد زان لشکر نامدار
سواران شمشیر زن سی هزار ۱۲۲

که باشند با او بقلب اندرون
همه جنگ را دست شسته بخون ۱۲۳

بیک دست مرطوس را کرد جای
منوشان خوزان فرخنده رای ۱۲۴

که بر کشور خوزیان بود شاه
بسی نامداران زرین کلاه ۱۲۵

دو تن نیز بودند هم رزم سوز
چو گوران شه آن گرد لشگر فروز ۱۲۶

وزو نیوتر آرش رزم زن
بهر کار پیروز و لشکر شکن ۱۲۷

یکی آنک بر کشوری شاه بود
گه رزم با بخت همراه بود ۱۲۸

دگر شاه کرمان که هنگام جنگ
نکردی بدل یاد رای درنگ ۱۲۹

چو صیاع فرزانه شاه یمن
دگر شیر دل ایرج پیل تن ۱۳۰

که بر شهر کابل بد او پادشا
جهاندار و بیدار و فرمان روا ۱۳۱

هر آنکس که از تخمهٔ کیقباد
بزرگان بادانش و بانژاد ۱۳۲

چو شماخ سوری شه سوریان
کجا رزم را بود بسته میان ۱۳۳

فروتر ازو گیوهٔ رزم زن
بهر کار پیروز و لشکر شکن ۱۳۴

که بر شهر داور بد او پادشا
جهانگیر و فرزانه و پارسا ۱۳۵

بدست چپ خویش بر پای کرد
دلفروز را لشکر آرای کرد ۱۳۶

بزرگان که از تخم پورست تیغ
زدندی شب تیره بر باد میغ ۱۳۷

خر آنکس که بود او ز تخم زرسب
پرستندهٔ فرخ آذر گشسب ۱۳۸

دگر بیژن گیو و رهام گرد
کجا شاهشان از بزرگان شمرد ۱۳۹

چو گرگین میلاد و گردان ری
برفتند یکسر بفرمان کی ۱۴۰

پس پشت او را نگه داشتند
همه نیزه از ابر بگذاشتند ۱۴۱

به رستم سپرد آن زمان میمنه
که بود او سپاهی شکن یک تنه ۱۴۲

هر آنکس که از زابلستان بدند
وگر کهتر و خویش دستان بدند ۱۴۳

بدیشان سپرد آن زمان دست راست
همی نام و آرایش جنگ خواست ۱۴۴

سپاهی گزین کرد بر میسره
چو خورشید تابان ز برج بره ۱۴۵

سپهدار گودرز کشواد بود
هجیر و چو شیدوش و فرهاد بود ۱۴۶

بزرگان که از بردع و اردبیل
بپیش جهاندار بودند خیل ۱۴۷

سپهدار گودرز را خواستند
چپ لشکرش را بیاراستند ۱۴۸

بفرمود تا پیش قلب پساه
بپیلان جنگی ببستند راه ۱۴۹

نهادند صندوق بر پشت پیل
زمین شد بکردار دریای نیل ۱۵۰

هزار از دلیران روز نبرد
بصندوق بر ناوک انداز کرد ۱۵۱

نگهبان هر پیل سیصد سوار
همه جنگ‌جوی و همه نیزه‌دار ۱۵۲

ز بغداد گردان جنگاوران
که بودند با زنگهٔ شاوران ۱۵۳

سپاهی گزیده ز گردان بلخ
بفرمود تا با کمانهای چرخ ۱۵۴

پیاده ببودند بر پیش پیل
که گر کوه پیش آمدی بر دو میل ۱۵۵

دل سنگ بگذاشتندی بتیر
نبودی کس آن زخم را دستگیر ۱۵۶

پیاده پس پیل کرده بپای
ابا نه رشی نیزهٔ سرگرای ۱۵۷

سپرهای گیلی بپیش اندرون
همی از جگرشان بجوشید خون ۱۵۸

پیاده صفی از پس نیزه‌دار
سپردار با تیر جوشن‌گذار ۱۵۹

پس پشت ایشان سواران جنگ
برآگنده ترکش ز تیر خدنگ ۱۶۰

ز خاور سپاهی گزین کرد شاه
سپردار با درع و رومی کلاه ۱۶۱

ز گردان گردنکشان سی هزار
فریبرز را داد جنگی سوار ۱۶۲

ابا شاه شهر دهستان تخوار
که جنگ بداندیش بودیش خوار ۱۶۳

ز بغداد و گردن فرازان کرخ
بفرمود تا با کمانهای چرخ ۱۶۴

بپیش اندرون تیرباران کنند
هوا را چو ابر بهاران کنند ۱۶۵

بدست فریبرز نستوه بود
که نزدیک او لشکر انبوه بود ۱۶۶

بزرگان رزم آزموده سران
ز دشت سواران نیزه وران ۱۶۷

سر مایه و پیشروشان زهیر
که آهو ربودی ز چنگال شیر ۱۶۸

بفرمود تا نزد نستوه شد
چپ لشکر شاه چون کوه شد ۱۶۹

سپاهی بد از روم و بر برستان
گوی پیشرو نام لشکرستان ۱۷۰

سوار و پیاده بدی سی هزار
برفتند با ساقهٔ شهریار ۱۷۱

دگر لشکری کز خراسان بدند
جهانجوی و مردم شناسان بدند ۱۷۲

منوچهر آرش نگهدارشان
گه نام جستن سپهدارشان ۱۷۳

دگر نامداری گروخان نژاد
جهاندار وز تخمهٔ کیقباد ۱۷۴

کجا نام آن شاه پیروز بود
سپهبد دل و لشکر افروز بود ۱۷۵

شه غرچگان بود برسان شیر
کجا ژنده پیل آوریدی بزیر ۱۷۶

بدست منوچهرشان جای کرد
سر تخمه را لشکر آرای کرد ۱۷۷

بزرگان که از کوه قاف آمدند
ابا نیزه و تیغ لاف آمدند ۱۷۸

سپاهی ز تخم فریدون و جم
پر از خون دل از تخمهٔ زادشم ۱۷۹

ازین دست شمشیرزن سی هزار
جهاندار وز تخمهٔ شهریار ۱۸۰

سپرد این سپه گیو گودرز را
بدو تازه شد دل همه مرز را ۱۸۱

بیاری بپشت سپهدار گیو
برفتند گردان بیدار و نیو ۱۸۲

فرستاد بر میمنه ده هزار
دلاور سواران خنجر گزار ۱۸۳

سپه ده هزار از دلیران گرد
پس پشت گودرز کشواد برد ۱۸۴

دمادم بشد برتهٔ تیغ زن
ابا کوهیار اندر آن انجمن ۱۸۵

به مردی شود جنگ را یارگیو
سپاهی سرافراز و گردان نیو ۱۸۶

زواره بد این جنگ را پیشرو
سپاهی همه جنگ سازان نو ۱۸۷

بپیش اندرون قارن رزم زن
سر نامداران آن انجمن ۱۸۸

بدان تا میان دو رویه سپاه
بود گرد اسب افگن و رزمخواه ۱۸۹

ازان پس بگستهم گژدهم گفت
که با قارن رزم زن باش جفت ۱۹۰

بفرمود تا اندمان پور طوس
بگردد بهر جای با پیل و کوس ۱۹۱

بدان تا ببندد ز بیداد دست
کسی را کجا نیست یزدان پرست ۱۹۲

نباشد کس از خوردنی بی‌نوا
ستم نیز برکس ندارد روا ۱۹۳

جهان پر ز گردون بد و گاومیش
ز بهر خورش را همی راند پیش ۱۹۴

بخواهد همی هرچ باید ز شاه
بهر کار باشد زبان سپاه ۱۹۵

به سو طلایه پدیدار کرد
سر خفته از خواب بیدار کرد ۱۹۶

بهر سو برفتند کار آگهان
همی جست بیدار کار جهان ۱۹۷

کجا کوه بد دیده‌بان داشتی
سپه را پراگنده نگذاشتی ۱۹۸

همه کوه و غار و بیابان و دشت
بهر سو همی گرد لشکر بگشت ۱۹۹

عنانها یک اندر دگر ساخته
همه جنگ را گردن افراخته ۲۰۰

ازیشان کسی را نبد بیم و رنج
همی راند با خویشتن شاه گنج ۲۰۱

برین گونه چون شاه لشکر بساخت
بگردون کلاه کیی برفراخت ۲۰۲

دل مرد بدساز با نیک خوی
جز از جنگ جستن نکرد آرزوی ۲۰۳

سپهدار توران ازان سوی جاج
نشسته برام بر تخت عاج ۲۰۴

دوباره ز لشکر هزاران هزار
سپه بود با آلت کارزار ۲۰۵

نشسته همه خلخ و سرکشان
همی سرفرازان و گردنکشان ۲۰۶

بمرز کروشان زمین هرچ بود
ز برگ درخت و زکشت و درود ۲۰۷

بخوردند یکسر همه بار و برگ
جهان را همی آرزو کرد مرگ ۲۰۸

سپهدار ترکان به بیکند بود
بسی گرد او خویش و پیوند بود ۲۰۹

همه نامداران ما چین و چین
نشسته بمرز کروشان زمین ۲۱۰

جهان پر ز خرگاه و پرده سرای
ز خیمه نبد نیز بر دشت جای ۲۱۱

جهانجوی پر دانش افراسیاب
نشسته بکندز بخورد و بخواب ۲۱۲

نشست اندران مرز زان کرده بود
که کندز فریدون برآورده بود ۲۱۳

برآورده در کندز آتشکده
همه زند و استا بزر آژده ۲۱۴

ورا نام کندز بدی پهلوی
اگر پهلوانی سخن بشنوی ۲۱۵

کنون نام کندز به بیکند گشت
زمانه پر از بند و ترفند گشت ۲۱۶

نبیره فریدون بد افراسیاب
ز کندز برفتن نکردی شتاب ۲۱۷

خود و ویژگانش نشسته بدشت
سپهر از سپاهش همی خیره گشت ۲۱۸

ز دیبای چینی سراپرده بود
فراوان بپرده درون برده بود ۲۱۹

بپرده درون خیمه‌های پلنگ
بر آیین سالار ترکان پشنگ ۲۲۰

نهاده به خیمه درون تخت زر
همه پیکر تخت یکسر گهر ۲۲۱

نشسته برو شاه توران سپاه
بچنگ اندرون بگرز و بر سر کلاه ۲۲۲

ز بیرون دهلیز پرده‌سرای
فراوان درفش بزرگان بپای ۲۲۳

زده بر در خیمهٔ هر کسی
که نزدیک او آب بودش بسی ۲۲۴

برادر بد و چند جنگی پسر
ز خویشان شاه آنک بد نامور ۲۲۵

همی خواست کید بپشت سپاه
بنزدیک پیران بدان رزمگاه ۲۲۶

سحر گه سواری بیامد چو گرد
سخنهای پیران همه یاد کرد ۲۲۷

همه خستگان از پس یکدگر
رسیدند گریان و خسته جگر ۲۲۸

همی هر کسی یاد کرد آنچ دید
وزان بد کز ایران بدیشان رسید ۲۲۹

ز پیران و لهاک و فرشیدورد
وزان نامداران روز نبرد ۲۳۰

کزیشان چه آمد بروی سپاه
چه زاری رسید اندر آن رزمگاه ۲۳۱

همان روز کیخسرو آنجا رسید
زمین کوه تا کوه لشکر کشید ۲۳۲

بزنهار شد لشکر ما همه
هراسان شد از بی‌شبانی رمه ۲۳۳

چو بشنید شاه این سخن خیره گشت
سیه گشت و چشم و دلش تیره گشت ۲۳۴

خروشان فرود آمد از تخت عاج
بپیش بزرگان بینداخت تاج ۲۳۵

خروشی ز لشکر بر آمد بدرد
رخ نامداران شد از درد زرد ۲۳۶

ز بیگانه خیمه بپرداختند
ز خویشان یکی انجمن ساختند ۲۳۷

ازان درد بگریست افراسیاب
همی کند موی و همی ریخت آب ۲۳۸

همی گفت زار این جهانبین من
سوار سرافراز رویین من ۲۳۹

جهانجوی لهاک و فرشیدورد
سواران و گردان روز نبرد ۲۴۰

ازین جنگ پور و برادر نماند
بزرگان و سالار و لشکر نماند ۲۴۱

بنالید و برزد یکی باد سرد
پس آنگه یکی سخت سوگند خورد ۲۴۲

بیزدان که بیزارم از تخت و گاه
اگر نیز بیند سر من کلاه ۲۴۳

قبا جوشن و اسب تخت منست
کله خود و نیزه درخت منست ۲۴۴

ازین پس نخواهم چمید و چرید
و گر خویشتن تاج را پرورید ۲۴۵

مگر کین آن نامداران خویش
جهانجوی و خنجرگزاران خویش ۲۴۶

بخواهم ز کیخسرو شوم‌زاد
که تخم سیاوش بگیتی مباد ۲۴۷

خروشان همی بود زین گفت و گوی
ز کیخسرو آگاهی آمد بروی ۲۴۸

که لشکر بنزدیک جیحون رسید
همه روی کشور سپه گسترید ۲۴۹

بدان درد و زاری سپه را بخواند
ز پیران فراوان سخنها برآند ۲۵۰

ز خون برادرش فرشیدورد
ز رویین و لهاک شیر نبرد ۲۵۱

کنون گاه کینست و آویختن
ابا گیو گودرز خون ریختن ۲۵۲

همم رنج و مهرست و هم درد و کین
از ایران وز شاه ایران زمین ۲۵۳

بزرگان ترکان افراسیاب
ز گفتن بکردند مژگان پر آب ۲۵۴

که ما سربسر مر تو را بنده‌ایم
بفرمان و رایت سرافگنده‌ایم ۲۵۵

چو رویین و پیران ز مادر نزاد
چو فرشیدورد گرامی نژاد ۲۵۶

ز خون گر در و کوه و دریا شود
درازای ما همچو پهنا شود ۲۵۷

یکی برنگردیم زین رزمگاه
ار یار باشد خداوند ماه ۲۵۸

دل شاه ترکان از آن تازه گشت
ازان کار بر دیگر اندازه گشت ۲۵۹

در گنج بگشاد و روزی بداد
دلش پر زکین و سرش پر ز باد ۲۶۰

گله هرچ بودش بدشت و بکوه
ببخشید بر لشکرش همگروه ۲۶۱

ز گردان شمشیرزن سی هزار
گزین کرد شاه از در کارزار ۲۶۲

سوی بلخ بامی فرستادشان
بسی پند و اندرزها دادشان ۲۶۳

که گستهم نوذر بد آنجا بپای
سواران روشن دل و رهنمای ۲۶۴

گزین کرد دیگر سپه سی هزار
سواران گرد از در کارزار ۲۶۵

بجیحون فرستاد تا بگذرند
بکشتی رخ آب را بسپرند ۲۶۶

بدان تا شب تیره بی ساختن
ز ایران نیاید یکی تاختن ۲۶۷

فرستاد بر هر سوی لشکری
بسی چاره‌ها ساخت از هر دری ۲۶۸

چنین بود فرمان یزدان پاک
که بیدادگر شاه گردد هلاک ۲۶۹

شب تیره بنشست با بخردان
جهاندیده و رای زن موبدان ۲۷۰

ز هرگونه با او سخن ساختند
جهان را چپ و راست انداختند ۲۷۱

بران برنهادند یکسر که شاه
ز جیحون بران سو گذارد سپاه ۲۷۲

قراخان که او بود مهتر پسر
بفرمود تا رفت پیش پدر ۲۷۳

پدر بود گفتی بمردی بجای
ببالا و دیدار و فرهنگ و رای ۲۷۴

ز چندان سپه نیمه او را سپرد
جهاندیده و نامداران گرد ۲۷۵

بفرمودتا در بخارا بود
بپشت پدر کوه خارا بود ۲۷۶

دمادم فرستد سلیح و سپاه
خورش را شتر نگسلاند ز راه ۲۷۷

سپه را ز بیکند بیرون کشید
دمان تالب رود جیحون کشید ۲۷۸

سپه بود سرتاسر رودبار
بیاورد کشتی و زورق هزار ۲۷۹

بیک هفته بر آب کشتی گذشت
سپه بود یکسر همه کوه ودشت ۲۸۰

بخرطوم پیلان و شیران بدم
گذرهای جیحون پر از باد و دم ۲۸۱

ز کشتی همه آب شد ناپدید
بیابان آموی لشکر کشید ۲۸۲

بیامد پس لشکر افراسیاب
بر اندیشهٔ رزم بگذاشت آب ۲۸۳

پراگند هر سو هیونی دوان
یکی مرد هشیار روشن روان ۲۸۴

ببینید گفت از چپ و دست راست
که بالا و پهنای لشکر کجاست ۲۸۵

چو بازآمد از هر سوی رزمساز
چنین گفت با شاه گردن فراز ۲۸۶

که چندین سپه را برین دشت جنگ
علف باید و ساز و جای درنگ ۲۸۷

ز یک سو بدریای گیلان رهست
چراگاه اسبان و جای نشست ۲۸۸

بدین روی جیحون و آب روان
خورش آورد مرد روشن روان ۲۸۹

میان اندرون ریگ و دشت فراخ
سراپرده و خیمه بر سوی کاخ ۲۹۰

دلش تازه‌تر گشت زان آگهی
بیامد بدرگاه شاهنشهی ۲۹۱

سپهدار خود دیده بد روزگار
نرفتی بگفتار آموزگار ۲۹۲

بیاراست قلب و جناح سپاه
طلایه که دارد ز دشمن نگاه ۲۹۳

همان ساقه و جایگاه بنه
همان میسره راست با میمنه ۲۹۴

بیاراست لشکر گهی شاهوار
بقلب اندرون تیغ زن سی هزار ۲۹۵

نگه کدر بر قلبگه جای خویش
سپهبد بد و لشکر آرای خویش ۲۹۶

بفرمود تا پیش او شد پشنگ
که او داشتی چنگ و زور نهنگ ۲۹۷

بلشکر چنو نامداری نبود
بهر کار چون او سواری نبود ۲۹۸

برانگیختی اسب و دم پلنگ
گرفتی بکندی ز نیروی جنگ ۲۹۹

همان نیزهٔ آهنین داشتی
بورد بر کوه بگذاشتی ۳۰۰

پشنگست نامش پدر شیده خواند
که شیده بخورشید تابنده ماند ۳۰۱

ز گردان گردنکشان صد هزار
بدو داد شاه از در کارزار ۳۰۲

همان میسره جهن را داد و گفت
که نیک اخترت باد هر جای جفت ۳۰۳

که باشد نگهبان پشت پشنگ
نپیچد سر ار بارد از ابر سنگ ۳۰۴

سپاهی بجنگ کهیلا سپرد
یکی تیزتر بود ایلای گرد ۳۰۵

نبیره جهاندار فراسیاب
که از پشت شیران ربودی کباب ۳۰۶

دو جنگی ز توران سواران بدند
بدل یک بیک کوه ساران بدند ۳۰۷

سوی میمنه لشکری برگزید
که خورسید گشت از جهان ناپدید ۳۰۸

قراخان سالار چارم پسر
کمر بست و آمد بپیش پدر ۳۰۹

بدو داد ترک چگل سی هزار
سواران و شایستهٔ کارزار ۳۱۰

طرازی و غزی و خلخ سوار
همان سی هزار آزموده سوار ۳۱۱

که سالارشان بود پنجم پسر
یکی نامور گرد پرخاشخر ۳۱۲

ورا خواندندی گو گردگیر
که بر کوه بگذاشتی تیغ و تیر ۳۱۳

دمور و جرنجاش با او برفت
بیاری جهن سرافراز تفت ۳۱۴

ز گردان و جنگ آوران سی هزار
برفتند با خنجر کارزار ۳۱۵

جهاندیده نستوه سالارشان
پشنگ دلاور نگهدارشان ۳۱۶

همان سی هزار از یلان ترکمان
برفتند با گرز و تیر و کمان ۳۱۷

سپهبد چو اغریرث جنگجوی
که با خون یکی داشتی آب جوی ۳۱۸

وزان نامور تیغ زن سی هزار
گزین کرد شاه از در کارزار ۳۱۹

سپهبد چو گرسیوز پیلتن
جهانجوی و سالار آن انجمن ۳۲۰

بدو داد پیلان و سالارگاه
سر نامداران و پشت سپاه ۳۲۱

ازان پس گزید از یلان ده هزار
که سیری ندادند کس از کارزار ۳۲۲

بفرمود تا در میان دو صف
بوردگاه بر لب آورده کف ۳۲۳

پراگنده بر لشکر اسب افگنند
دل و پشت ایرانیان بشکنند ۳۲۴

سوی باختر بود پشت سپاه
شب آمد به پیلان ببستند راه ۳۲۵

چنین گفت سالار گیتی فروز
که دارد سپه چشم بر نیمروز ۳۲۶

چو آگاه شد شهریار جهان
ز گفتار بیدار کار آگهان ۳۲۷

ز ترکان وز کار افراسیاب
که لشکرگه آورد زین روی آب ۳۲۸

سپاهی ز جیحون بدین سو کشید
که شد ریگ و سنگ از جهان ناپدید ۳۲۹

چو بشنید خسرو یلانرا بخواند
همه گفتنی پیش ایشان براند ۳۳۰

سپاهی ز جنگ آوران برگزید
بزرگان ایران چنانچون سزید ۳۳۱

چشیده بسی از جهان شور و تلخ
بیاری گستهم نوذر ببلخ ۳۳۲

باشکش بفرمود تا سوی زم
برد لشکر و پیل و گنج درم ۳۳۳

بدان تا پس اندر نیاید سپاه
کند رای شیران ایران تباه ۳۳۴

ازان پس یلان را همه برنشاند
بزد کوس رویین و لشکر براند ۳۳۵

همی رفت با رای و هوش و درنگ
که تیزی پشیمانی آرد بجنگ ۳۳۶

سپهدار چون در بیابان رسید
گرازیدن و ساز و لشکر بدید ۳۳۷

سپه را گذر سوی خورازم بود
همه رنگ و دشت از در رزم بود ۳۳۸

بچپ بر دهستان و بر راست آب
میان ریگ و پیش اندر افراسیاب ۳۳۹

چو خورشید سر زد ز برج بره
بیاراست روی زمین یکسره ۳۴۰

سپهدار ترکان سپه را بدید
بزد نای رویین و صف برکشید ۳۴۱

جهان شد پر آوای بوق و سپاه
همه برنهادند ز آهن کلاه ۳۴۲

چو خسرو بدید آن سپاه نیا
دل پادشا شد پر از کیمیا ۳۴۳

خود و رستم و طوس و گودرز و گیو
ز لشکر بسی نامبردار نیو ۳۴۴

همی گشت بر گرد آن رزمگاه
بیابان نگه گرد و بی‌راه و راه ۳۴۵

که لشکر فزون بود زان کو شمرد
همان ژنده پیلان و مردان گرد ۳۴۶

بگرد سپه بر یکی کنده کرد
طلایه بهر سو پراگنده کرد ۳۴۷

شب آمد بکنده در افگند آب
بدان سو که بد روی افراسیاب ۳۴۸

دو لشکر چنین هم دو روز و دو شب
از ایشان یکی را نجنبید لب ۳۴۹

تو گفتی که روی زمین آهنست
ز نیزه هوا نیز در جوشنست ۳۵۰

ازین روی و زان روی بر پشت زین
پیاده بپیش اندرون همچنین ۳۵۱

تو گفتی جهان کوه آهن شدست
همان پوشش چرخ جوشن شدست ۳۵۲

ستاره شمر پیش دو شهریار
پر اندیشه و زیجها برکنار ۳۵۳

همی باز جستند راز سپهر
بصلاب تا بر که گردد بمهر ۳۵۴

سپهر اندر آن جنگ نظاره بود
ستاره شمر سخت بیچاره بود ۳۵۵

بروز چهارم چو شد کار تنگ
بپیش پدر شد دلاور پشنگ ۳۵۶

بدو گفت کای کدخدای جهان
سرافراز بر کهتران و مهان ۳۵۷

بفر تو زیر فلک شاه نیست
ترا ماه و خورشید بد خواه نیست ۳۵۸

شود کوه آهن چو دریای آب
اگر بشنود نام افرسیاب ۳۵۹

زمین بر نتابد سپاه ترا
نه خورشید تابان کلاه ترا ۳۶۰

نیاید ز شاهان کسی پیش تو
جزین بی‌پدر بد گوهر خویش تو ۳۶۱

سیاوش را چون پسر داشتی
برو رنج و مهر پدر داشتی ۳۶۲

یکی باد ناخوش ز روی هوا
برو برگذشتی نبودی روا ۳۶۳

ازو سیر گشتی چو کردی درست
که او تاج و تخت و سپاه تو جست ۳۶۴

گر او را نکشتی جهاندار شاه
بدو باز گشتی نگین و کلاه ۳۶۵

کنون اینک آمد بپیشت بجنگ
نباید به گیتی فراوان درنگ ۳۶۶

هر آن کس که نیکی فرامش کند
همی رای جان سیاوش کند ۳۶۷

بپروردی این شوم ناپاک را
پدروار نسپردیش خاک را ۳۶۸

همی داشتی تا بر آورد پر
شد از مهر شاه از در تاج زر ۳۶۹

ز توران چو مرغی بایران پرید
تو گفتی که هرگز نیا را ندید ۳۷۰

ز خوبی نگه کن که پیران چه کرد
بدان بی‌وفا ناسزاوار مرد ۳۷۱

همه مهر پیران فراموش کرد
پر از کینه سر دل پر از جوش کرد ۳۷۲

همی بود خامش چو آمد به مشت
چنان مهربان پهلوان را بکشت ۳۷۳

از ایران کنون با سپاهی به جنگ
بیامد به پیش نیا تیزچنگ ۳۷۴

نه دینار خواهد نه تخت و کلاه
نه اسب و نه شمشیر و گنج و سپاه ۳۷۵

ز خویشان جز از جان نخواهد همی
سخن را ازین در نکاهد همی ۳۷۶

پدر شاه و فرزانه‌تر پادشاست
بدیت راست گفتار من بر گواست ۳۷۷

از ایرانیان نیست چندین سخن
سپه را چنین دل شکسته مکن ۳۷۸

بدیشان چباید ستاره شمر
بشمشیر جویند مردان هنر ۳۷۹

سواران که در میمنه با منند
همه جنگ را یکدل و یکتند ۳۸۰

چو دستور باشد مرا پادشا
از ایشان نمانم یکی پارسا ۳۸۱

بدوزم سر و ترگ ایشان بتیر
نه اندیشم از کنده و آبگیر ۳۸۲

چو بشنید افراسیاب این سخن
بدو گفت مشتاب و تندی مکن ۳۸۳

سخن هرچ گفتی همه راست بود
جز از راستی را نباید شنود ۳۸۴

ولیکن تو دانی که پیران گرد
بگیتی همه راه نیکی سپرد ۳۸۵

نبد در دلش کژی و کاستی
نجستی به جز خوبی و راستی ۳۸۶

همان پیل بد روز جنگ او به زور
چو دریا دل و رخ چو تابنده هور ۳۸۷

برادرش هومان پلنگ نبرد
چو لهاک جنگی و فرشیدورد ۳۸۸

ز ترکان سواران کین صدهزار
همه نامجوی از در کارزار ۳۸۹

برفتند از ایدر پر از جنگ و جوش
من ایدر نوان با غم و با خروش ۳۹۰

ازان کو برین دشت کین کشته شد
زمین زیر او چو گل آغشته شد ۳۹۱

همه مرز توران شکسته دلند
ز تیمار دل را همی بگسلند ۳۹۲

نبینند جز مرگ پیران بخواب
نخواند کسی نام افراسیاب ۳۹۳

بباشیم تا نامداران ما
مهان و ز لشکر سواران ما ۳۹۴

ببینند ایرانیان را بچشم
ز دل کم شود سوگ با درد و خشم ۳۹۵

هم ایرانیان نیز چندین سپاه
ببینند آیین تخت و کلاه ۳۹۶

دو لشکر برین گونه پر درد و خشم
ستاره به ما دارد از چرخ چشم ۳۹۷

بانبوه جستن نه نیکوست جنگ
شکستی بود باد ماند بچنگ ۳۹۸

مبارز پراگنده بیرون کنیم
از ایشان بیابان پر از خون کنیم ۳۹۹

چنین داد پاسخ که ای شهریار
چو زین گونه جویی همی کارزار ۴۰۰

نخستین ز لشکر مبارز منم
که بر شیر و بر پیل اسب افگنم ۴۰۱

کسی را ندانم که روز نبرد
فشاند بر اسب من از دور گرد ۴۰۲

مرا آرزو جنگ کیخسروست
که او در جهان شهریار نوست ۴۰۳

اگر جوید او بی گمان جنگ من
رهایی نیابد ز چنگال من ۴۰۴

دل و پشت ایشان شکسته شود
بارن انجمن کار بسته شود ۴۰۵

و گر دیگری پیشم آید به جنگ
بخاک اندر آرم سرش بی‌درنگ ۴۰۶

بدو گفت کای کار نادیده مرد
شهنشاه کی جوید از تو نبرد ۴۰۷

اگر جویدی هم نبردش منم
تن و نام او زیر پای افگنم ۴۰۸

گر او با من آید بوردگاه
برآساید از جنگ هر دو سپاه ۴۰۹

بدو شیده گفت ای جهاندیده مرد
چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد ۴۱۰

پسر پنج زنده‌ست پیشت بپای
نمانیم تا تو کنی رزم رای ۴۱۱

نه لشکر پسندد نه ایزد پرست
که تو جنگ او را کنی پیشدست ۴۱۲

بدو گفت شاه ای سرفراز مرد
نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد ۴۱۳

از ایدر برو تا میان سپاه
ازیشان یکی مرد دانا بخواه ۴۱۴

بکیخسرو از من پیامی رسان
که گیتی جز این دارد آیین و سان ۴۱۵

نبیره که رزم آورد با نیا
دلش بر بدی باشد و کیمیا ۴۱۶

چنین بود رای جهان آفرین
که گردد جهان پر ز پرخاش و کین ۴۱۷

سیاوش نه بر بیگنه کشته شد
شد از آموزگاران سرش گشته شد ۴۱۸

گنه گر مرا بود پیران چه کرد
چو رویین و لهاک وفرشیدورد ۴۱۹

که بر پشت زینشان ببایست بست
پر از خون بکردار پیلان مست ۴۲۰

گر ایدونک گویم که تو بدتنی
بد اندیش وز تخم آهرمنی ۴۲۱

بگوهر نگه کن بتخمه منم
نکوهش همی خویشتن را کنم ۴۲۲

تو این کین بگودرز و کاوس مان
که پیش من آرند لشکر دمان ۴۲۳

نه زان گفتم این کز تو ترسان شدم
وگر پیر گشتم دگر سان شدم ۴۲۴

همه ریگ و دریا مرا لشکرند
همه نره شیرند و کنداورند ۴۲۵

هر آنگه که فرمان دهم کوه گنگ
چو دریا کنند ای پسر روز جنگ ۴۲۶

ولیکن همی ترسم از کردگار
ز خون ریختن وز بد روزگار ۴۲۷

که چندین سرنامور بی‌گناه
جدا گردد از تن بدین رزمگاه ۴۲۸

گر از پیش من بر نگردی ز جنگ
نگردی همانا که آیدت ننگ ۴۲۹

چو با من بسوگند پیمان کنی
بکوشی که پیمان من نشکنی ۴۳۰

بدین کار باشم ترا رهنمای
که گنج و سپاهت بماند بجای ۴۳۱

چو کار سیاوش فرامش کنی
نیارا بتوران برامش کنی ۴۳۲

برادر بود جهن و جنگی پشنگ
که در جنگ دریا کند کوه سنگ ۴۳۳

هران بوم و برکان ز ایران نهی
بفرمان کنم آن ز ترکان تهی ۴۳۴

ز گنج نیاکان ما هرچ هست
ز دینار وز تاج و تخت و نشست ۴۳۵

ز اسب و سلیح و ز بیش و ز کم
که میراث ماند از نیا زادشم ۴۳۶

ز گنج بزرگان و تخت و کلاه
ز چیزی که باید ز بهر سپاه ۴۳۷

فرستم همه همچنین پیش تو
پسر پهلوان و پدر خویش تو ۴۳۸

دو لشکر برآساید از رنج رزم
همه روز ما بازگردد ببزم ۴۳۹

ور ایدونک جان ترا اهرمن
بپیچد همی تا بپوشی کفن ۴۴۰

جز از رزم و خون کردنت رای نیست
بمغز تو پند مرا جای نیست ۴۴۱

تو از لشکر خویش بیرون خرام
مگر خود برآیدت ازین کار کام ۴۴۲

بگردیم هر دو بوردگاه
بر آساید از جنگ چندین سپاه ۴۴۳

چو من کشته آیم جهان پیش تست
سپه بندگان و پسر خویش تست ۴۴۴

و گر تو شوی کشته بر دست من
کسی را نیازارم از انجمن ۴۴۵

سپاه تو در زینهار منند
همه مهترانند و یار منند ۴۴۶

وگر زانکه بامن نیایی به جنگ
نتابی تو با کار دیده نهنگ ۴۴۷

کمر بسته پیش تو آید پشنگ
چو جنگ آوری او نسازد درنگ ۴۴۸

پدر پیر شد پایمردش جوان
جوانی خردمند و روشن‌روان ۴۴۹

بوردگه با تو جنگ آورد
دلیرست و جنگ پلنگ آورد ۴۵۰

ببینیم تا بر که گردد سپهر
کرا بر نهد بر سر از تاج مهر ۴۵۱

ورایدونک با او نجویی نبرد
دگرگونه خواهی همی کار کرد ۴۵۲

بمان تا بیاساید امشب سپاه
چو بر سر نهد کوه زرین کلاه ۴۵۳

ز لشکر گزینیم جنگاوران
سرافراز با گرزهای گران ۴۵۴

زمین را ز خون رود دریا کنیم
ز بالای بد خواه پهنا کنیم ۴۵۵

دوم روز هنگام بانگ خروس
ببندیم بر کوههٔ پیل کوس ۴۵۶

سران را به یاری برون آوریم
بجوی اندرون آب و خون آوریم ۴۵۷

چو بد خواه پیغام تو نشنود
بپیچد بدین گفتها نگرود ۴۵۸

بتنها تن خویش ازو رزم خواه
بدیدار دوراز میان سپاه ۴۵۹

پسر آفرین کرد و آمد برون
پدر دیده پر آب و دل پر ز خون ۴۶۰

گزین کرد از موبدان چار مرد
چشیده بسی از جهان گرم و سرد ۴۶۱

وزان نامداران لشکر هزار
خردمند و شایستهٔ کارزار ۴۶۲

بره چون طلایه بدیدش ز دور
درفش و سنان سواران تور ۴۶۳

ز ترکان که هر آنکس که بد پیشرو
زناکاردیده جوانان نو ۴۶۴

بره با طلایه بر آویختند
بنام از پی شیده خون ریختند ۴۶۵

تنی چند از ایرانیان خسته شد
وزان روی پیکار پیوسته شد ۴۶۶

هم اندر زمان شیده آنجا رسید
نگهبان ایرانیان را بدید ۴۶۷

دل شیده کشت اندر آن کار تنگ
همی باز خواند آن یلانرا ز جنگ ۴۶۸

بایرانیان گفت نزدیک شاه
سواری فرستید با رسم و راه ۴۶۹

بگوید که روشن دلی شیده نام
بشاه آوریدست چندی پیام ۴۷۰

از افراسیاب آن سپهدار چین
پدر مادر شاه ایران زمین ۴۷۱

سواری دمان از طلایه برفت
بر شاه ایران خرامید تفت ۴۷۲

که پیغمبر شاه‌توران سپاه
گوی بر منش بر درفشی سیاه ۴۷۳

همی شیده گوید که هستم بنام
کسی بایدم تا گزارم پیام ۴۷۴

دل شاه شد زان سخن پر ز شرم
فرو ریخت از دیدگان آب گرم ۴۷۵

چنین گفت کین شیده خال منست
ببالا و مردی همال منست ۴۷۶

نگه کرد گردنکشی زان میان
نبد پیش جز قارن کاویان ۴۷۷

بدو گفت رو پیش او شادکام
درودش ده از ما و بشنو پیام ۴۷۸

چو قارن بیامد ز پیش سپاه
بدید آن درفشان درفش سیاه ۴۷۹

چو آمد بر شیده دادش درود
ز شاه و ز ایرانیان برفزود ۴۸۰

جوان نیز بگشاد شیرین زبان
که بیدار دل بود و روشن روان ۴۸۱

بگفت آنچه بشنید ز افراسیاب
ز آرام وز بزم و رزم و شتاب ۴۸۲

چو بشنید قارن سخنهای نغز
ازان نامور بخرد پاک مغز ۴۸۳

بیامد بر شاه ایران بگفت
که پیغامها با خرد بود جفت ۴۸۴

چو بشنید خسرو ز قارن سخن
بیاد آمدش گفتهای کهن ۴۸۵

بخندید خسرو ز کار نیا
ازان جستن چاره و کیمیا ۴۸۶

ازان پس چنین گفت کافراسیاب
پشیمان شدست از گذشتن ز آب ۴۸۷

ورا چشم بی آب و لب پر سخن
مرا دل پر از دردهای کهن ۴۸۸

بکوشد که تا دل بپیچاندم
ببیشی لشکر بترساندم ۴۸۹

بدان گه که گردنده چرخ بلند
نگردد ببایست روز گزند ۴۹۰

کنون چارهٔ ما جزین نیست روی
که من دل پر از کین شوم پیش اوی ۴۹۱

بگردم بورد با او بجنگ
بهنگام کوشش نسازم درنگ ۴۹۲

همه بخردان و ردان سپاه
بواز گفتند کین نیست راه ۴۹۳

جهاندیده پردانش افراسیاب
جز از چاره جستن نبیند بخواب ۴۹۴

نداند جز از تنبل و جادویی
فریب و بداندیشی و بدخویی ۴۹۵

ز لشکر کنون شیده را برگزید
که این دید بند بدی را کلید ۴۹۶

همی خواهد از شاه ایران نبرد
بدان تا کند روز ما را بدرد ۴۹۷

تو بر تیزی او دلیری مکن
از ایران وز تاج سیری مکن ۴۹۸

وگر شیده از شاه جوید نبرد
بورد گستاخ با او مگرد ۴۹۹

بدست تو گر شیده گردد تباه
یکی نامور کم شود زان سپاه ۵۰۰

وگر دور از ایدر تو گردی هلاک
ز ایران برآید یکی تیره خاک ۵۰۱

یکی زنده از ما نماند بجای
نه شهر و بر و بوم ایران بپای ۵۰۲

کسی نیست ما را ز تخم کیان
که کین را ببندد کمر بر میان ۵۰۳

نیای تو پیری جهاندیده است
بتوران و چین در پسندیده است ۵۰۴

همی پوزش آرد بدین بد که کرد
ز بیچارگی جست خواهد نبرد ۵۰۵

همی گوید اسبان و گنج درم
که بنهاد تور از پی زادشم ۵۰۶

همان تخت شاهی و تاج سران
کمرهای زرین و گرز گران ۵۰۷

سپارد بگنج تو از گنج خویش
همی باز خرد بدین رنج خویش ۵۰۸

هران شهر کز مرزایران نهی
همی کرد خواهد ز ترکان تهی ۵۰۹

بایران خرامیم پیروز و شاد
ز کار گذشته نگیریم یاد ۵۱۰

برین گفته بودند پیر و جوان
جز از نامور رستم پهلوان ۵۱۱

که رستم همی ز آشتی سربگاشت
ز درد سیاوش بدل کینه داشت ۵۱۲

همی لب بدندان بخوایید شاه
همی کرد خیره بدیشان نگاه ۵۱۳

وزان پس چنین گفت کین نیست راه
بایران خرامیم زین رزمگاه ۵۱۴

کجا آن همه رستم و سوگند ما
همان بدره و گفته و پند ما ۵۱۵

جو بر تخت بر زنده افراسیاب
بماند جهان گردد از وی خراب ۵۱۶

بکاوس یکسر چه پوزش بریم
بدین دیدگان چو بدو بنگریم ۵۱۷

شنیدیم که بر ایرج نیکبخت
چه آمد بتور از پی تاج و تخت ۵۱۸

سیاوش را نیز بر بیگناه
بکشت از پی گنج و تخت و کلاه ۵۱۹

فریبنده ترکی ازان انجمن
بیامد خرامان بنزدیک من ۵۲۰

گر از من همی جست خواهد نبرد
شارا چرا شد چنین روی زرد ۵۲۱

همی از شما این شگفت آیدم
همان کین پیشین بیفزایدم ۵۲۲

گمانی نبردم که ایرانیان
گشایند جاوید زین کین میان ۵۲۳

کسی را ندیدم ز ایران سپاه
که افگنده بود اندرین رزمگاه ۵۲۴

که از جنگ ایشان گرفتی شتاب
بگفت فریبنده افراسیاب ۵۲۵

چو ایرانیان این سخنها ز شاه
شنیدند و پیچان شدند از گناه ۵۲۶

گرفتند پوزش که ما بنده‌ایم
هم از مهربانی سرافگنده‌ایم ۵۲۷

نخواهد شهنشاه جز نام نیک
وگر کارها را سرانجام نیک ۵۲۸

ستوده جهاندار برتر منش
نخواهد که بر مابود سرزنش ۵۲۹

که گویند از ایران سواری نبود
که یارست با شیده رزم آزمود ۵۳۰

که آمد سواری بدشت نبرد
جز از شاهشان این دلیری نکرد ۵۳۱

نخواهد مگر خسرو موبدان
که بر ما بود ننگ تا جاودان ۵۳۲

بدیشان چنین پاسخ آورد شاه
که ای موبدان نماینده راه ۵۳۳

بدانید کاین شیده روز نبرد
پدر را ندارد بهامون بمرد ۵۳۴

سلیحش پدر کرده از جادویی
ز کژی و بی راهی و بدخویی ۵۳۵

نباشد سلیح شما کارگر
بدان جوشن و خود پولادبر ۵۳۶

همان اسبش از باد دارد نژاد
بدل همچو شیر و برفتن چو باد ۵۳۷

کسی را که یزدان ندادست فر
نباشدش با چنگ او پای و پر ۵۳۸

همان با شما او نیاید بجنگ
ز فر و نژاد خود آیدش ننگ ۵۳۹

نبیره فریدون و پور قباد
دو جنگی بود یک‌دل و یک نهاد ۵۴۰

بسوزم برو تیره جان پدرش
چو کاوس را سوخت او بر پسرش ۵۴۱

دلیران و شیران ایران زمین
همه شاه را خواندند آفرین ۵۴۲

بفرمود تا قارن نیک‌خواه
شود باز و پاسخ گزارد ز شاه ۵۴۳

که این کار ما دیر و دشوار گشت
سخنها ز اندازه اندر گذشت ۵۴۴

هنر یافته مرد سنگی بجنگ
نجوید گه رزم چندین درنگ ۵۴۵

کنون تا خداوند خورشید و ماه
کراشاد دارد بدین رزمگاه ۵۴۶

نخواهم ز تو اسب و دینار و گنج
که بر کس نماند سرای سپنج ۵۴۷

بزور جهان آفرین کردگار
بدیهیم کاوس پروردگار ۵۴۸

که چندان نمانم شما را زمان
که بر گل جهد تندباد خزان ۵۴۹

بدان خواسته نیست ما را نیاز
که از جور و بیدادی آمد فراز ۵۵۰

کرا پشت گرمی بیزدان بود
همیشه دل و بخت خندان بود ۵۵۱

بر و بوم و گنج و سپاهت مراست
همان تخت و زرین کلاهت مراست ۵۵۲

پشنگ آمد و خواست از من نبرد
زره‌دار بی لشکر و دار و برد ۵۵۳

سپیده‌دمان هست مهمان من
بخنجر ببیند سرافشان من ۵۵۴

کسی را نخواهم ز ایران سپاه
که با او بگردد بوردگاه ۵۵۵

من و شیده و دشت و شمشیر تیز
برآرم بفرجام ازو رستخیز ۵۵۶

گر ایدونک پیروز گردم بجنگ
نسازم برین سان که گفتی درنگ ۵۵۷

مبارز خروشان کنیم از دور روی
ز خون دشت گردد پر از رنگ و بوی ۵۵۸

ازان پس یلان را همه همگروه
بجنگ اندر آریم بر سان کوه ۵۵۹

چو این گفت باشی به شیده بگوی
که ای کم خرد مهتر کامجوی ۵۶۰

نه تنها تو ایدر بکام آمدی
نه بر جستن ننگ و نام آمدی ۵۶۱

نه از بهر پیغام افراسیاب
که کردار بد کرد بر تو شتاب ۵۶۲

جهاندارت انگیخت از انجمن
ستودانت ایدر بود هم کفن ۵۶۳

گزند آیدت زان سر بی‌گزند
که از تن بریدند چون گوسفند ۵۶۴

بیامد دمان قارن از نزد شاه
بنزد یکی آن درفش سیاه ۵۶۵

سخن هرچ بشنید با او بگفت
نماند ایچ نیک و بد اندر نهفت ۵۶۶

بشد شیده نزدیک افراسیاب
دلش چون بر آتش نهاده کباب ۵۶۷

ببد شاه ترکان ز پاسخ دژم
غمی گشت و برزد یکی تیز دم ۵۶۸

ازان خواب کز روزگار دراز
بدید و ز هر کس همی داشت راز ۵۶۹

سرش گشت گردان و دل پرنهیب
بدانست کامد بتنگی نشیب ۵۷۰

بدو گفت فردا بدین رزمگاه
ز افگنده مردان نیابند راه ۵۷۱

بشیده چنین گفت کز بامداد
مکن تا دو روز ای پسر جنگ یاد ۵۷۲

بدین رزم بشکست گویی دلم
بر آنم که دل را ز تن بگسلم ۵۷۳

پسر گفت کای شاه ترکان و چین
دل خویش را بد مکن روز کین ۵۷۴

چو خورشید فردا بر آرد درفش
درفشان کند روی چرخ بنفش ۵۷۵

من و خسرو و دشت آوردگاه
برانگیزم از شاه گرد سیاه ۵۷۶

چو روشن شد آن چادر لاژورد
جهان شد به کردار یاقوت زرد ۵۷۷

نشست از بر اسب چنگی پشنگ
ز باد جوانی سرش پر ز جنگ ۵۷۸

بجوشن بپوشید روشن برش
ز آهن کلاه کیان بر سرش ۵۷۹

درفشش یکی ترک جنگی بچنگ
خرامان بیامد بسان پلنگ ۵۸۰

چو آمد بنزدیک ایران سپاه
یکی نامداری بشد نزد شاه ۵۸۱

که آمد سواری میان دو صف
سرافراز و جوشان و تیغی بکف ۵۸۲

بخندید ازو شاه و جوشن بخواست
درفش بزرگی برآورد راست ۵۸۳

یکی ترگ زرین بسر بر نهاد
درفشش برهام گودرز داد ۵۸۴

همه لشکرش زار و گریان شدند
چو بر آتش تیز بریان شدند ۵۸۵

خروشی بر آمد که ای شهریار
بهن تن خویش رنجه مدار ۵۸۶

شهان را همه تخت بودی نشست
که بر کین کمر بر میان تو بست ۵۸۷

که جز خاک تیره نشستش مباد
بهیچ آرزو کام و دستش مباد ۵۸۸

سپهدار با جوشن و گرز و خود
بلشکر فرستاد چندی درود ۵۸۹

که یک تن مجنبید زین رزمگاه
چپ و راست و قلب و جناح سپاه ۵۹۰

نباید که جوید کسی جنگ و جوش
برهام گودرز دارید گوش ۵۹۱

چو خورشید بر چرخ گردد بلند
ببینید تا بر که آید گزند ۵۹۲

شما هیچ دل را مدارید تنگ
چنینست آغاز و فرجام جنگ ۵۹۳

گهی بر فراز و گهی در نشیب
گهی شادکامی گهی با نهیب ۵۹۴

برانگیخت شبرنگ بهزاد را
که دریافتی روز تگ باد را ۵۹۵

میان بسته با نیزه و خود و گبر
همی گرد اسبش بر آمد بابر ۵۹۶

میان دو صف شیده او را بدید
یکی باد سرد از جگر بر کشید ۵۹۷

بدو گفت پور سیاوش رد
توی ای پسندیدهٔ پرخرد ۵۹۸

نبیره جهاندار توران سپاه
که ساید همی ترگ بر چرخ ماه ۵۹۹

جز آنی که بر تو گمانی برد
جهاندیده‌ای کو خرد پرورد ۶۰۰

اگر مغز بودیت با خال خویش
نکردی چنین جنگ را دست پیش ۶۰۱

اگر جنگ‌جویی ز پیش سپاه
برو دور بگزین یکی رزمگاه ۶۰۲

کز ایران و توران نبینند کس
نخواهیم یاران فریادرس ۶۰۳

چنین داد پاسخ بدو شهریار
که ای شیر درنده در کارزار ۶۰۴

منم داغ‌دل پور آن بیگناه
سیاوش که شد کشته بر دست شاه ۶۰۵

بدین دشت از ایران به کین آمدم
نه از بهر گاه و نگین آمدم ۶۰۶

ز پیش پدر چونک برخاستی
ز لشکر نبرد مرا خواستی ۶۰۷

مرا خواستی کس نبودی روا
که پیشت فرستادمی ناسزا ۶۰۸

کنون آرزو کن یکی رزمگاه
بدیدار دور از میان سپاه ۶۰۹

نهادند پیمان که از هر دو روی
بیاری نیاید کسی کینه‌جوی ۶۱۰

هم اینها که دارند با ما درفش
ز بد روی ایشان نگردد بنفش ۶۱۱

برفتند هر دو ز لشکر بدور
چنانچون شود مرد شادان بسور ۶۱۲

بیابان که آن از در رزم بود
بدانجایگه مرز خوارزم بود ۶۱۳

رسیدند جایی که شیر و پلنگ
بدان شخ بی آب ننهاد چنگ ۶۱۴

نپرید بر آسمانش عقاب
ازو بهره‌ای شخ و بهری سراب ۶۱۵

نهادند آوردگاهی بزرگ
دو اسب و دو جنگی بسان دو گرگ ۶۱۶

سواران چو شیران اخته زهار
که باشند پر خشم روز شکار ۶۱۷

بگشتند با نیزه‌های دراز
چو خورشید تابنده گشت از فراز ۶۱۸

نماند ایچ بر نیزه‌هاشان سنان
پر از آب برگستوان و عنان ۶۱۹

برومی عمود و بشمشیر و تیر
بگشتند با یکدگر ناگزیر ۶۲۰

زمین شد ز گرد سواران سیاه
نگشتند سیر اندر آوردگاه ۶۲۱

چو شیده دل و زور خسرو بدید
ز مژگان سرشکش برخ برچکید ۶۲۲

بدانست کان فره ایزدیست
ازو بر تن خویش باید گریست ۶۲۳

همان اسبش از تشنگی شد غمی
بنیروی مرد اندر آمد کمی ۶۲۴

چو درمانده شد با دل اندیشه کرد
که گر شاه را گویم اندر نبرد ۶۲۵

بیا تا به کشتی پیاده شویم
ز خوی هر دو آهار داده شویم ۶۲۶

پیاده نگردد که عار آیدش
ز شاهی تن خویش خوار آیدش ۶۲۷

بدین چاره گر زو نیابم رها
شدم بی گمان در دم اژدها ۶۲۸

بدو گفت شاها بتیغ و سنان
کند هر کسی جنگ و پیچد عنان ۶۲۹

پیاه به آید که جوییم جنگ
بکردار شیران بیازیم چنگ ۶۳۰

جهاندار خسرو هم اندر زمان
بدانست اندیشهٔ بدگمان ۶۳۱

بدل گفت کین شیر با زور و جنگ
نبیره فریدون و پور پشگ ۶۳۲

گر آسوده گردد تن آسان کند
بسی شیر دلرا هراسان کند ۶۳۳

اگر من پیاده نگردم به جنگ
به ایرانیان بر کند جای تنگ ۶۳۴

بدو گفت رهام کای تاجور
بدین کار ننگی مگردان گهر ۶۳۵

چو خسرو پیاده کند کارزار
چه باید بر این دشت چندین سوار ۶۳۶

اگر پای بر خاک باید نهاد
من از تخم کشواد دارم نژاد ۶۳۷

بمان تا شوم پیش او جنگ‌ساز
نه شاه جهاندار گردن فراز ۶۳۸

برهام گفت آن زمان شهریار
که ای مهربان پهلوان سوار ۶۳۹

چو شیده دلاور ز تخم پشنگ
چنان دان که با تو نیاید به جنگ ۶۴۰

ترا نیز با رزم او پای نیست
بترکان چنو لشکر آرای نیست ۶۴۱

یکی مرد جنگی فریدون نژاد
که چون او دلاور ز مادر نزاد ۶۴۲

نباشد مرا ننگ رفتن بجنگ
پیاده بسازیم جنگ پلنگ ۶۴۳

وزان سو بر شیده شد ترجمان
که دوری گزین از بد بدگمان ۶۴۴

جز از بازگشتن ترا رای نیست
که با جنگ خسرو ترا پای نیست ۶۴۵

بهنگام کردن ز دشمن گریز
به از کشتن و جستن رستخیز ۶۴۶

بدان نامور ترجمان شیده گفت
که آورد مردان نشاید نهفت ۶۴۷

چنان دان که تا من ببستم کمر
همی برفرازم بخورشید سر ۶۴۸

بدین زور و این فره و دستبرد
ندیدم بوردگه نیز گرد ۶۴۹

ولیکن ستودان مرا از گریز
به آید چو گیرم بکاری ستیز ۶۵۰

هم از گردش چرخ بر بگذرم
وگر دیدهٔ اژدها بسپرم ۶۵۱

گر ایدر مرا هوش بر دست اوست
نه دشمن ز من باز دارد نه دوست ۶۵۲

ندانم من این زور مردی ز چیست
برین نامور فره ایزدیست ۶۵۳

پیاده مگر دست یابم بدوی
بپیکار خون اندر آرم بجوی ۶۵۴

بشیده چنین گفت شاه جهان
که ای نامدار از نژاد مهان ۶۵۵

ز تخم کیان بی گمان کس نبود
که هرگز پیاده نبرد آزمود ۶۵۶

ولیکن ترا گرد چنینست کام
نپیچم ز رای تو هرگز لگام ۶۵۷

فرود آمد از اسب شبرنگ شاه
ز سر برگرفت آن کیانی کلاه ۶۵۸

برهام داد آن گرانمایه اسب
پیاده بیامد چو آذرگشسب ۶۵۹

پیاده چو از دور دیدش پشنگ
فرود آمد از باره جنگی پلنگ ۶۶۰

بهامون چو پیلان بر آویختند
همی خاک با خون برآمیختند ۶۶۱

چو شیده بدید آن بر و برز شاه
همان ایزدی فر و آن دستگاه ۶۶۲

همی جست کید مگر زو رها
که چون سر بشد تن نیارد بها ۶۶۳

چو آگاه شد خسرو از روی اوی
وزان زور و آن برز بالای اوی ۶۶۴

گرفتش بچپ گردن و راست پشت
برآورد و زد بر زمین بر درشت ۶۶۵

همه مهرهٔ پشت او همچو نی
شد از درد ریزان و بگسست پی ۶۶۶

یکی تیغ تیز از میان بر کشید
سراسر دل نامور بر درید ۶۶۷

برو کرد جوشن همه چاک چاک
همی ریخت بر تارک از درد خاک ۶۶۸

برهام گفت این بد بدسگال
دلیر و سبکسر مرا بود خال ۶۶۹

پس از کشتنش مهربانی کنید
یکی دخمهٔ خسروانی کنید ۶۷۰

تنش را بمشک و عبیر و گلاب
بشویی مغزش بکافور ناب ۶۷۱

بگردنش بر طوق مشکین نهید
کله بر سرش عنبرآگین نهید ۶۷۲

نگه کرد پس ترجمانش ز راه
بدید آن تن نامبردار شاه ۶۷۳

که با خون ازان ریگ برداشتند
سوی لشکر شاه بگذاشتند ۶۷۴

بیامد خروشان بنزدیک شاه
که ای نامور دادگر پیشگاه ۶۷۵

یکی بنده بودم من او را نوان
نه جنگی سواری و نه پهلوان ۶۷۶

بمن بر ببخشای شاها بمهر
که از جان تو شاد بادا سپهر ۶۷۷

بدو گفت شاه آنچ دیدی ز من
نیا را بگو اندر آن انجمن ۶۷۸

زمین را ببوسید و کرد آفرین
بسیچید ره سوی سالار چین ۶۷۹

وزان دشت کیخسرو کینه‌جوی
سوی لشکر خویش بنهاد روی ۶۸۰

خروشی بر آمد ز ایران سپاه
که بخشایش آورد خورشید و ماه ۶۸۱

بیامد همانگاه گودرز و گیو
چو شیدوش و رستم چو گرگین نیو ۶۸۲

همه بوسه دادند پیشش زمین
بسی شاه را خواندند آفرین ۶۸۳

وزان روی ترکان دو دیده براه
که شویده کی آید ز آوردگاه ۶۸۴

سواری همی شد بران ریگ نرم
برهنه سر و دیده پر خون و گرم ۶۸۵

بیامد بنزدیک افراسیاب
دل از درد خسته دو دیده پر آب ۶۸۶

برآورد پوشیده راز از نهفت
همه پیش سالار ترکان بگفت ۶۸۷

جهاندار گشت از جهان ناامید
بکند آن چو کافور موی سپید ۶۸۸

بسر بر پراگند ریگ روان
ز لشکر برفت آنک بد پهلوان ۶۸۹

رخ شاه ترکان هر آنکس که دید
بر و جامه و دل همه بردرید ۶۹۰

چنین گفت با مویه افراسیاب
کزین پس نه آرام جویم نه خواب ۶۹۱

مرا اندرین سوگ یاری کنید
همه تن بتن سوگواری کنید ۶۹۲

نه بیند سر تیغ ما را نیام
نه هرگز بوم زین سپس شادکام ۶۹۳

ز مردم شمر ار ز دام و دده
دلی کو نباشد بدرد آژده ۶۹۴

مبادا بدان دیده در آب و شرم
که از درد ما نیست پر خون گرم ۶۹۵

ازان ماه‌دیدار جنگی سوار
ازان سروبن بر لب جویبار ۶۹۶

همی ریخت از دیده خونین سرشک
ز دردی که درمان نداند پزشک ۶۹۷

همه نامداران پاسخ‌گزار
زبان برگشادند بر شهریار ۶۹۸

که این دادگر بر تو آسان کناد
بداندیش را دل هراسان کناد ۶۹۹

ز ما نیز یک تن نسازد درنگ
شب و روز بر درد و کین پشنگ ۷۰۰

سپه را همه دل خروشان کنیم
باوردگه بر سر افشان کنیم ۷۰۱

ز خسرو نبد پیش ازین کینه چیز
کنون کینه بر کین بیفزود نیز ۷۰۲

سپه دل شکسته شد از بهر شاه
خروشان و جوشان همه رزمگاه ۷۰۳

چو خورشید برزد سر از برج گاو
ز هامون برآمد خروش چکاو ۷۰۴

تبیره برآمد ز هر دو سرای
همان ناله بوق باکرنای ۷۰۵

ز گردان شمشیرزن سی هزار
بیاورد جهن از در کارزار ۷۰۶

چو خسرو بر آن گونه بر دیدشان
بفرمود تا قارن کاویان ۷۰۷

ز قلب سپاه اندر آمد چو کوه
ازو گشت جهن دلاور ستوه ۷۰۸

سوی راست گستهم نوذر چو گرد
بیامد دمان با درفش نبرد ۷۰۹

جهان شد ز گرد سواران بنفش
زمین پرسپاه و هوا پر درفش ۷۱۰

بجنبید خسرو ز قلب سپاه
هم افراسیاب اندران رزمگاه ۷۱۱

بپیوست جنگی کزان سان نشان
ندادند گردان گردنکشان ۷۱۲

بکشتند چندان ز توران سپاه
که دریای خون گشت آوردگاه ۷۱۳

چنین بود تا آسمان تیره گشت
همان چشم جنگاوران خیره گشت ۷۱۴

چو پیروز شد قارن رزم زن
به جهن دلیر اندر آمد شکن ۷۱۵

چو بر دامن کوه بنشست ماه
یلان بازگشتند ز آوردگاه ۷۱۶

از ایرانیان شاد شد شهریار
که چیره شدند اندران کارزار ۷۱۷

همه شب همی جنگ را ساختند
بخواب و بخوردن نپرداختند ۷۱۸

چو برزد سر از چنگ خرچنگ هور
جهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور ۷۱۹

سپاه دو لشکر کشیدند صف
همه جنگ را بر لب آورده کف ۷۲۰

سپهدار ایران ز پشت سپاه
بشد دور با کهتری نیک‌خواه ۷۲۱

چو لختی بیامد پیاده ببود
جهان آفرین را فراوان ستود ۷۲۲

بمالید رخ را بران تیره خاک
چنین گفت کای داور داد و پاک ۷۲۳

تو دانی کزو من ستم دیده‌ام
بسی روز بد را پسندیده‌ام ۷۲۴

مکافات کن بدکنش را بخون
تو باشی ستم دیده را رهنمون ۷۲۵

وزان جایگه با دلی پر ز غم
پر از کین سر از تخمه زادشم ۷۲۶

بیامد خروشان بقلب سپاه
بسر بر نهاد آن خجسته کلاه ۷۲۷

خروش آمد و نالهٔ گاودم
دم نای رویین و رویینه خم ۷۲۸

وزان روی لشکر بکردار کوه
برفتند جوشان گروها گروه ۷۲۹

سپاهی به کردار دریای آب
بقلب اندرون جهن و افراسیاب ۷۳۰

چو هر دو سپاه اندر آمد ز جای
تو گفتی که دارد در و دشت پای ۷۳۱

سیه شد ز گرد سپاه آفتاب
ز پیکان الماس و پر عقاب ۷۳۲

ز بس نالهٔ بوق و گرد سپاه
ز بانگ سواران در آن رزمگاه ۷۳۳

همی آب گشت آهن و کوه و سنگ
بدریا نهنگ و بهامون پلنگ ۷۳۴

زمین پرزجوش و هوا پر خروش
هژبر ژیان را بدرید گوش ۷۳۵

جهان سر بسر گفتی از آهنست
وگر آسمان بر زمین دشمنست ۷۳۶

بهر جای بر توده چون کوه کوه
ز گردان و ایران و توران گروه ۷۳۷

همه ریگ ارمان سر و دست و پای
زمین را همی دل برآمد ز جای ۷۳۸

همه بوم شد زیر نعل اندرون
چو کرباس آهار داده بخون ۷۳۹

وزان پس دلیران افراسیاب
برفتند بر سان کشتی بر آب ۷۴۰

بصندوق پیلان نهادند روی تیر
کجا ناوک‌انداز بود اندروی ۷۴۱

حصاری بد از پیل پیش سپاه
برآورده بر قلب و بر بسته راه ۷۴۲

ز صندوق پیلان ببارید تیر
برآمد خروشیدن دار و گیر ۷۴۳

برفتند گردان نیزه‌وران
هم از قلب لشکر سپاهی گران ۷۴۴

نگه کرد افراسیاب از دو میل
بدان لشکر و جنگ صندوق و پیل ۷۴۵

همه ژنده پیلان و لشکر براند
جهان تیره شد روشنایی نماند ۷۴۶

خروشید کای نامداران جنگ
چه دارید بر خویش تن جای تنگ ۷۴۷

ممانید بر پیش صندوق و پیل
سپاهست بیکار بر چند میل ۷۴۸

سوی میمنه میسره برکشید
ز قلب و ز صندوق برتر کشید ۷۴۹

بفرمود تا جهن رزم آزمای
رود با تگینال لشکر ز جای ۷۵۰

برد دو هزار آزموده سوار
همه نیزه‌دار از در کارزار ۷۵۱

بر مسیره شیر جنگی طبرد
بشد تیز با نامداران گرد ۷۵۲

چو کیخسرو آن رزم ترکان بدید
که خورشید گشت از جهان ناپدید ۷۵۳

سوی آوه و سمنکنان کرد روی
که بودند شیران پرخاشجوی ۷۵۴

بفرمود تا بر سوی میسره
بتابند چون آفتاب از بره ۷۵۵

برفتند با نامور ده هزار
زره‌دار با گرزهٔ گاوسار ۷۵۶

بشماخ سوری بفرمود شاه
که از نامداران ایران سپاه ۷۵۷

گزین کن ز جنگ آوران ده‌هزار
سواران گرد از در کارزار ۷۵۸

میان دو صف تیغها بر کشید
مبینید کس را سر اندر کشید ۷۵۹

دو لشکر برینسان بر آویختند
چنان شد که گفتی برآمیختند ۷۶۰

چکاچاک برخاست از هر دو روی
ز پرخاش خون اندر آمد بجوی ۷۶۱

چو برخاست گرد از چپ و دست راست
جهاندار خفتان رومی بخواست ۷۶۲

بیک سو کشیدند صندوق پیل
جهان شد بکردار دریای نیل ۷۶۳

بجنبید با رستم از قبلگاه
منوشان خوزان لشکر پناه ۷۶۴

برآمد خروشیدن بوق و کوس
بیک دست خسرو سپهدار طوس ۷۶۵

بیاراسته کاویانی درفش
همه پهلوانان زرینه کفش ۷۶۶

به درد دل از جای برخاستند
چپ شاه لشکر بیاراستند ۷۶۷

سوی راستش رستم کینه جوی
زواره برادرش بنهاد روی ۷۶۸

جهاندیده گودرز کشوادگان
بزرگان بسیار و آزادگان ۷۶۹

ببودند بر دست رستم بپای
زرسب و منوشان فرخنده رای ۷۷۰

برآمد ز آوردگاه گیر و دار
ندیدند ز آنگونه کس کارزار ۷۷۱

همه ریگ پر خسته و کشته بود
کسی را کجا روز برگشته بود ۷۷۲

ز بس کشته بردشت آوردگاه
همی راندند اسب بر کشته گاه ۷۷۳

بیابان بکردار جیحون ز خون
یکی بی سر و دیگری سرنگون ۷۷۴

خروش سواران و اسبان ز دشت
ز بانگ تبیره همی برگذشت ۷۷۵

دل کوه گفتی بدرد همی
زمین با سواران بپرد هیم ۷۷۶

سر بی تنان و تن بی سران
چرنگیدن گرزهای گران ۷۷۷

درخشیدن خنجر و تیغ تیز
همی جست خورشید راه گریز ۷۷۸

بدست منوچر بر میمنه
کهیلا که صد شیر بد یک تنه ۷۷۹

جرنجاش بر میسره شد تباه
بدست فریبرز کاوس شاه ۷۸۰

یکی باد و ابری سوی نیمروز
برآمد رخ هور گیتی فروز ۷۸۱

تو گفتی که ابری برآمد سیاه
ببارید خون اندر آوردگاه ۷۸۲

بپوشید و روی زمین تیره گشت
همی دیده از تیرگی خیره گشت ۷۸۳

بدآنگه که شد چشمه سوی نشیب
دل شاه ترکان بجست از نهیب ۷۸۴

ز جوش سواران هر کشوری
ز هر مرز و هر بوم و هر مهتری ۷۸۵

سواران شمشیر زن سی هزار
گزیده سوارن خنجر گزار ۷۸۶

دگرگونه جوشن دگرگون درفش
جهانی شده سرخ و زرد و بنفش ۷۸۷

نگه کرد گرسیوز از پشت شاه
بجنگ اندر آورد یکسر سپاه ۷۸۸

سپاهی فرستاد بر میمنه
گرانمایگان یک‌دل و یک تنه ۷۸۹

سوی میسره همچنین لشکری
پراگنده بر هر سویی مهتری ۷۹۰

سواران جنگاوران سی هزار
گزیده همه از در کارزار ۷۹۱

چو گرسیوز از پشت لشکر برفت
بپیش برادر خرامید تفت ۷۹۲

برادر چو روی برادر بدید
بنیرو شد و لشکر اندر کشید ۷۹۳

برآمد ز لشکر ده و دار و گیر
بپوشید روی هوا را بتیر ۷۹۴

چو خورشید را پشت باریک شد
ز دیدار شب روز تاریک شد ۷۹۵

فریبنده گرسیوز پهلوان
بیامد بپیش برادر نوان ۷۹۶

که اکنون ز گردان که جوید نبد
زمین پر ز خون آسمان پر ز گرد ۷۹۷

سپه بازکش چون شب آمد مکوش
که اکنون برآید ز ترکان خروش ۷۹۸

تو در جنگ باشی سپه در گریز
مکن با تن خویش چندین ستیز ۷۹۹

دل شاه ترکان پر از خشم و جوش
ز تندی نبودش بگفتار گوش ۸۰۰

برانگیخت اسب از میان سپاه
بیامد دمان با درفش سیاه ۸۰۱

از ایرانیان چند نامی بکشت
چو خسرو بدید اندر آمد بپشت ۸۰۲

دو شاه دو کشور چنین کینه دار
برفتند با خوار مایه سوار ۸۰۳

ندیدند گرسیوز و جهن روی
که او پیش خسرو شود رزمجوی ۸۰۴

عنانش گرفتند و بر تافتند
سوی ریگ آموی بشتافتند ۸۰۵

چنو بازگشت استقیلا چو گرد
بیامد که با شاه جوید نبرد ۸۰۶

دمان شاه ایلا بپیش سپاه
یکی نیزه زد بر کمرگاه شاه ۸۰۷

نبد کارگر نیزه بر جوشنش
نه ترس آمد اندر دل روشنش ۸۰۸

چو خسرو دل و زور او را بدید
سبک تیغ تیز از میان برکشید ۸۰۹

بزد بر میانش بدو نیم کرد
دل برز ایلا پر از بیم کرد ۸۱۰

سبک برز ایلا چو آن زخم شاه
بدید آن دل و زور و آن دستگاه ۸۱۱

بتاریکی اندر گریزان برفت
همی پوست بر تنش گفتی بکفت ۸۱۲

سپه چون بدیدند زو دستبرد
بورد گه بر نماند ایچ گرد ۸۱۳

بر افراسیاب آن سخن مرگ بود
کجا پشت خود را بدیشان نمود ۸۱۴

ز تورانیان او چو آگاه شد
تو گفتی برو روز کوتاه شد ۸۱۵

چو آوردگه خوار بگذاشتند
بفرمود تا بانگ برداشتند ۸۱۶

که این شیر مردی ز زنگ شبست
مرا باز گشتن ز تنگ شبست ۸۱۷

گر ایدونک امروز یکبار باد
ترا جست و شادی ترا در گشاد ۸۱۸

چو روشن کند روز روی زمین
درفش دلفروز ما را ببین ۸۱۹

همه روی ایران چو دریا کنیم
ز خورشید تابان ثریا کنیم ۸۲۰

دو شاه و دو کشور چنان رزمساز
بلکشر گه خویش رفتند باز ۸۲۱

چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت
سپهر از بر کوه ساکن بگشت ۸۲۲

سپهدار ترکان بنه بر نهاد
سپه را همه ترگ و جوشن بداد ۸۲۳

طلایه بفرمود تا ده هزار
بود ترک بر گستوان ور سوار ۸۲۴

چنین گفت با لشکر افراسیاب
که من چون گذر یابم از رود آب ۸۲۵

دمادم شما از پسم بگذرید
بجیحون و زورق زمان مشمرید ۸۲۶

شب تیره با لشکر افراسیاب
گذر کرد از آموی و بگذاشت آب ۸۲۷

همه روی کشور به بی راه و راه
سراپرده و خیمه بد بی سپاه ۸۲۸

سپیده چو از باختر بردمید
طلایه سپه را بهامون ندید ۸۲۹

بیامد بمژده بر شهریار
که پردخته شد شاه زین کارزار ۸۳۰

همه دشت خیمه‌ست و پرده‌سرای
ز دشمن سواری نبینم بجای ۸۳۱

چو بشنید خسرو دوان شد بخاک
نیایش کنان پیش یزدان پاک ۸۳۲

همی گفت کای روشن کردگار
جهاندار و بیدار و پروردگار ۸۳۳

تو دادی مرا فر و دیهیم و زور
تو کردی دل و چشم بدخواه کور ۸۳۴

ز گیتی ستمکاره را دور کن
ز بیمش همه ساله رنجور کن ۸۳۵

چو خورشید زرین سپر برگرفت
شب آن شعر پیروزه بر سر گرفت ۸۳۶

جهاندار بنشست بر تخت عاج
بسر برنهاد آن دلفروز تاج ۸۳۷

نیایش کنان پیش او شد سپاه
که جاوید باد این سزاوار گاه ۸۳۸

شد این لشکر از خواسته بی‌نیاز
که از لشکر شاه چین ماند باز ۸۳۹

همی گفت هر کس که اینت فسوس
که او رفت با لشکر و بوق وکوس ۸۴۰

شب تیره از دست پرمایگان
بشد نامداران چنین رایگان ۸۴۱

بدیشان چنین گفت بیدار شاه
که ای نامداران ایران سپاه ۸۴۲

چو دشمن بود شاه را کشته به
گر آواره از جنگ برگشته به ۸۴۳

چو پیروزگر دادمان فرهی
بزرگی و دیهیم شاهنشهی ۸۴۴

ز گیتی ستایش مر او را کنید
شب آید نیایش مر او را کنید ۸۴۵

که آنرا که خواهد کند شوربخت
یکی بی هنر برنشاند بتخت ۸۴۶

ازین کوشش و پرسشت رای نیست
که با داد او بنده را پای نیست ۸۴۷

بباشم بدین رزمگه پنج روز
ششم روز هرمزد گیتی فروز ۸۴۸

براید برانیم ز ایدر سپاه
که او کین فزایست و ما کینه خواه ۸۴۹

بدین پنج روز اندرین رزمگاه
همی کشته جستند ز ایران سپاه ۸۵۰

بشستند ایرانیان را ز گرد
سزاوار هر یک یکی دخمه کرد ۸۵۱

بفرمود تا پیش او شد دبیر
بیاورد قرطاس و مشک و عبیر ۸۵۲

نبشتند نامه بکاوس شاه
چنانچون سزا بود زان رزمگاه ۸۵۳

سرنامه کرد از نخست آفرین
ستایش سزای جهان آفرین ۸۵۴

دگر گفت شاه جهانبان من
پدروار لرزیده بر جان من ۸۵۵

بزرگیش با کوه پیوسته باد
دل بدسگالان او خسته باد ۸۵۶

رسیدم ز ایران بریگ فرب
سه جنگ گران کرده شد در سه شب ۸۵۷

شمار سواران افراسیاب
بیند خردمند هرگز بخواب ۸۵۸

بریده چو سیصد سرنامدار
فرستادم اینک بر شهریار ۸۵۹

برادر بد و خویش و پیوند اوی
گرامی بزرگان و فرزند اوی ۸۶۰

وزان نامداران بسته دویست
که صد شیر با جنگ هر یک یکیست ۸۶۱

همه رزم بر دشت خوارزم بود
ز چرخ آفرین بر چنان رزم بود ۸۶۲

برفت او و ما از پس اندر دمان
کشیدیم تا بر چه گرد زمان ۸۶۳

برین رزمگاه آفرین باد گفت
همه ساله با اختر نیک جفت ۸۶۴

نهادند بر نامه مهری ز مشک
ازان پس گذر کرد بر ریگ خشک ۸۶۵

چو زان رود جیحون شد افراسیاب
چو باد دمان تیز بگذشت آب ۸۶۶

بپیش سپاه قراخان رسید
همی گفت هر کس ز جنگ آنچ دید ۸۶۷

سپهدار ترکان چه مایه گریست
بران کس که از تخمهٔ او بزیست ۸۶۸

ز بهر گرانمایه فرزند خویش
بزرگان و خویشان و پیوند خویش ۸۶۹

خروشی یر آمد تو گفتی که ابر
همی خون چکاند ز چشم هژبر ۸۷۰

همی بودش اندر بخارا درنگ
همی خواست کایند شیران به جنگ ۸۷۱

ازان پس چو گشت انجمن آنچ ماند
بزرگان برتر منش را بخواند ۸۷۲

چو گشتند پر مایگان انجمن
ز لشکر هر آنکس که بد رای زن ۸۷۳

زبان بر گشادند بر شهریار
چو بیچاره شدشان دل از کار زار ۸۷۴

که از لشکر ما بزرگان که بود
گذشتند و زیشان دل ما شخود ۸۷۵

همانا که از صد نماندست بیست
بران رفتگان بر بباید گریست ۸۷۶

کنون ما دل از گنج و فرزند خویش
گسستیم چندی ز پیوند خویش ۸۷۷

بدان روی جیحون یکی رزمگاه
بکردیم زان پس که فرمود شاه ۸۷۸

ز بی دانشی آنچ آمد بروی
تو دانی که شاهی و ما چاره‌جوی ۸۷۹

گر ایدونک روشن بود رای شاه
از ایدر بچاچ اندر آرد سپاه ۸۸۰

چو کیخسرو آید بکین خواستن
بباید تو را لشکر آراستن ۸۸۱

چو شانه اندرین کار فرمان برد
ز گلزریون نیز هم بگذرد ۸۸۲

بباشد برام ببهشت گنگ
که هم جای جنگست و جای درنگ ۸۸۳

برین بر نهادند یکسر سخن
کسی رای دیگر نیفگند بن ۸۸۴

برفتند یکسر بگلزریون
همه دیده پرآب و دل پر ز خون ۸۸۵

بگلزریون شاه توران سه روز
ببود و براسود با باز و یوز ۸۸۶

برفتند زان جایگه سوی گنگ
بجایی نبودش فراوان درنگ ۸۸۷

یکی جای بود آن بسان بهشت
گلش مشک سارا بد و زر خشت ۸۸۸

بدان جایگه شاد و خندان بخفت
تو گفتی که با ایمنی گشت جفت ۸۸۹

سپه خواند از هر سوی بی‌کران
برگان گردنکش و مهتران ۸۹۰

می و گلشن و بانگ چنگ و رباب
گل و سنبل و رطل و افراسیاب ۸۹۱

همی بود تا بر چه گردد جهان
بدین آشکارا چه دارد نهان ۸۹۲

چو کیخسرو آمد برین روی آب
ازو دور شد خورد و آرام و خواب ۸۹۳

سپه چون گذر کرد زان سوی رود
فرستاد زان پس به هر کس درود ۸۹۴

کزین آمدن کس مدارید باک
بخواهید ما را ز یزدان ۸۹۵

گرانمایه گنجی بدرویش داد
کسی را کزو شاد بد بیش داد ۸۹۶

وزآنجا بیامد سوی شهر سغد
یکی نو جهان دید رسته ز چغد ۸۹۷

ببخشید گنجی بران شهر نیز
همی خواست کباد گردد بچیز ۸۹۸

بر منزلی زینهاری سوار
همی آمدندی بر شهریار ۸۹۹

ازان پس چو آگاهی آمد بشاه
ز گنگ و ز افراسیاب و سپاه ۹۰۰

که آمد بنزدیک او گلگله
ابا لشکری چون هژبر یله ۹۰۱

که از تخم تورست پرکین و درد
بجوید همی روزگار نبرد ۹۰۲

فرستاد بهری ز گردان بچاج
که جوید همی تخت ترکان و تاج ۹۰۳

سپاهی بسوی بیابان سترگ
فرستاد سالار ایشان طورگ ۹۰۴

پذیرفت زین هر یکی جنگ شاه
که بر نامداران ببندند راه ۹۰۵

جهاندار کیخسرو آن خوار داشت
خرد را باندیشه سالار داشت ۹۰۶

سپاهی که از بردع و اردبیل
بیامد بفرمود تا خیل خیل ۹۰۷

بیایند و بر پیش او بگذرند
رد و موبد و مرزبان بشمرند ۹۰۸

برفتند و سالارشان گستهم
که در جنگ شیران نبودی دژم ۹۰۹

همان گفت تا لشکر نیمروز
برفتند با رستم نیوسوز ۹۱۰

بفرمود تا بر هیونان مست
نشینند و گیرند اسبان بدست ۹۱۱

بسغد اندرون بود یک ماه شاه
همه سغد شد شاه را نیک‌خواه ۹۱۲

سپه را درم داد و آسوده کرد
همی جست هنگام روز نبرد ۹۱۳

هر آن کس که بود از در کارزار
بدانست نیرنگ و بند حصار ۹۱۴

بیاورد و با خویشتن یار کرد
سر بدکنش پر ز تیمار کرد ۹۱۵

وزان جایگه گردن افراخته
کمر بسته و جنگ را ساخته ۹۱۶

ز سغد کشانی سپه بر گرفت
جهانی درو مانده اندر شگفت ۹۱۷

خبر شد به ترکان که آمد سپاه
جهانجوی کیخسرو کینه‌خواه ۹۱۸

همه سوی دژها نهادند روی
جهان شد پر از جنبش و گفت و گوی ۹۱۹

بلشکر چنین گفت پس شهریار
که امروز به گونه شد کارزار ۹۲۰

ز ترکان هر آنکس که فرمان کند
دل از جنگ جستن پشیمان کند ۹۲۱

مسازید جنگ و مریزید خون
مباشید کس را ببد رهنمون ۹۲۲

وگر جنگ جوید کسی با سپاه
دل کینه دارش نیاید براه ۹۲۳

شما را حلال است خون ریختن
بهر جای تاراج و آویختن ۹۲۴

بره بر خورشها مدارید تنگ
مدارید کین و مسازید جنگ ۹۲۵

خروشی بر آمد ز پیش سپاه
که گفتی بدرد همی چرخ و ماه ۹۲۶

سواران بدژها نهادند روی
جهان شد پر از غلغل و گفتگوی ۹۲۷

هر آنکس که فرمان بجا آورید
سپاه شهنشه بدو ننگرید ۹۲۸

هر آن کو برون شد ز فرمان شاه
سرانشان بریدند یکسر سپاه ۹۲۹

ز ترکان کس از بیم افراسیاب
لب تشنه نگذاشتندی بر آب ۹۳۰

وگر باز ماندی کسی زین سپاه
تن بی سرش یافتندی براه ۹۳۱

دلیران بدژها نهادند روی
بهر دژ که بودی یکی جنگجوی ۹۳۲

شدی بارهٔ دژ هم آنگاه پست
نماندی در و بام وجای نشست ۹۳۳

غلام و پرستنده و چارپای
نماندی بد و نیک چیزی به جای ۹۳۴

برین گونه فرسنگ بر صد گذشت
نه دژ ماند آباد جایی نه دشت ۹۳۵

چو آورد لشکر بگلزریون
بهر سو بگردید با رهنمون ۹۳۶

جهان دید بر سان باغ بهار
در و دشت و کوه و زمین پرنگار ۹۳۷

همه کوه نخچیر و هامون درخت
جهان از در مردم نیک بخت ۹۳۸

طلایه فرستاد و کارآگهان
بدان تا نماند بدی در نهان ۹۳۹

سراپردهٔ شهریار جهان
کشیدند بر پیش آب روان ۹۴۰

جهاندار بر تخت زرین نشست
خود و نامداران خسروپرست ۹۴۱

شبی کرد جشنی که تا روز پاک
همی مرده برخاست از تیره خاک ۹۴۲

وزان سوی گنگ اندر افراسیاب
برخشنده روز و بهنگام خواب ۹۴۳

همی گفت با هرک بد کاردان
بزرگان بیدار و بسیاردان ۹۴۴

که اکنون که دشمن ببالین رسید
بگنگ اندرون چون توان آرمید ۹۴۵

همه بر گشادند گویا زبان
که اکنون که نزدیک شد بد گمان ۹۴۶

جز از جنگ چیزی نبینیم راه
زبونی نه خوبست چندین سپاه ۹۴۷

بگفتند وز پیش برخاستند
همه شب همی لشکر آراستند ۹۴۸

سپیده دمان گاه بانگ خروس
ز درگاه برخاست آوای کوس ۹۴۹

سپاهی بهامون بیامد ز گنگ
که بر مور و بر پشه شد راه تنگ ۹۵۰

چو آمد بنزدیک گلزریون
زمین شد بسان که بیستون ۹۵۱

همی لشکر آمد سه روز و سه شب
جهان شد پرآشوب جنگ و جلب ۹۵۲

کشیدند بر هفت فرسنگ نخ
فزون گشت مردم ز مور و ملخ ۹۵۳

چهارم سپه برکشیدند صف
ز دریا برآمد بخورشید تف ۹۵۴

بقلب اندر افراسیاب و ردان
سواران گردنکش و بخردان ۹۵۵

سوی میمنه جهن افراسیاب
همی نیزه بگذاشت از آفتاب ۹۵۶

وزین روی کیخسرو از قلبگاه
همی داشت چون کوه پشت سپاه ۹۵۷

چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد
منوشان خوزان و پیروز و داد ۹۵۸

چو گرگین میلاد و رهام شیر
هجیر و چو شیدوش گرد دلیر ۹۵۹

فریبرز کاوس بر میمنه
سپاهی هه یک‌دل و یک تنه ۹۶۰

منوچهر بر میسره جای داشت
که با جنگ هر جنگیی پای داشت ۹۶۱

بپشت سپه گیو گودرز بود
که پشت و نگهبان هر مرز بود ۹۶۲

زمین کان آهن شد از میخ نعل
همه آب دریا شد از خون لعل ۹۶۳

بسر بر ز گرد سیاه ابر بست
تبیره دل سنگ خارا بخست ۹۶۴

زمین گشت چون چادر آبنوس
ستاره غمی شد ز آوای کوس ۹۶۵

زمین گشت جنبان چو ابر سیاه
تو گفتی همی بر نتابد سپاه ۹۶۶

همه دشت مغز و سر و پای بود
همانا مگر بر زمین جای بود ۹۶۷

همی نعل اسبان سرکشته خست
همه دشت بی‌تن سر و پای و دست ۹۶۸

خردمند مردم بیکسو شدند
دو لشکر برین کار خستو شدند ۹۶۹

که گر یک زمان نیز لشکر چنین
بماند برین دشت با درد و کین ۹۷۰

نماند یکی زین سواران بجای
همانا سپهر اندر آید ز پای ۹۷۱

ز بس چاک چاک تبرزین و خود
روانها همی داد تن رادرود ۹۷۲

چو کیخسرو آن پیچش جنگ دید
جهان بر دل خویشتن تنگ دید ۹۷۳

بیامد بیکسو ز پشت سپاه
بپیش خداوند شد دادخواه ۹۷۴

که ای برتر از دانش پارسا
جهاندار و بر هر کسی پادشا ۹۷۵

ار نیستم من ستم یافته
چو آهن بکوره درون تافته ۹۷۶

نخواهم که پیروز باشم بجنگ
نه بر دادگر بر کنم جای تنگ ۹۷۷

بگفت این و بر خاک مالید روی
جهان پر شد ازنالهٔ زار اوی ۹۷۸

همانگه برآمد یکی باد سخت
که بشکست شاداب شاخ درخت ۹۷۹

همی خاک بر داشت از رزمگاه
بزد بر رخ شاه توران سپاه ۹۸۰

کسی کو سر از جنگ برتافتی
چو افراسیاب آگهی یافتی ۹۸۱

بریدی بجنجر سرش را ز تن
جز از خاک و ریگش نبودی کفن ۹۸۲

چنین تا سپهر و زمین تار شد
فراوان ز ترکان گرفتار شد ۹۸۳

بر آمد شب و چادر مشک رنگ
بپوشید تا کس نیاید بجنگ ۹۸۴

سپه باز چیدند شاهان ز دشت
چو روی زمین ز آسمان تیره گشت ۹۸۵

همه دامن کوه تا پیش رود
سپه بود با جوشن و درع و خود ۹۸۶

برافروختند آتش از هر سوی
طلایه بیامد ز هر پهلوی ۹۸۷

همی جنگ را ساخت افراسیاب
همی بود تا چشمهٔ آفتاب ۹۸۸

بر آید رخ کوه رخشان کند
زمین چون نگین بدخشان کند ۹۸۹

جهان آفرین را دگر بود رای
بهر کار با رای او نیست پای ۹۹۰

شب تیره چون روی زنگی سیاه
کس آمد ز گستهم نوذر بشاه ۹۹۱

که شاه جهان جاودان زنده باد
مه ما بازگشتیم پیروز و شاد ۹۹۲

بدان نامداران افراسیاب
رسیدیم ناگه بهنگام خواب ۹۹۳

ازیشان سواری طلایه نبود
کی را ز اندیشه مایه نبود ۹۹۴

چو بیدار گشتند زیشان سران
کشیدیم شمشیر و گرز گران ۹۹۵

چو شب روز شد جز قراخان نماند
ز مردان ایشان فراوان نماند ۹۹۶

همه دشت زیشان سرون و سرست
زمین بستر و خاکشان چادر است ۹۹۷

بمژده ز رستم هم اندر زمان
هیونی بیامد سپیده‌دمان ۹۹۸

که ما در بیابان خبر یافتیم
بدان آگهی تیز بشتافتیم ۹۹۹

شب و روز رستم یکی داشتی
چو تنها شدی راه بگذاشتی ۱۰۰۰

بدیشان رسیدیم هنگام روز
چو بر زد سر از چرخ گیتی فروز ۱۰۰۱

تهمتن کمان را بزه برنهاد
چو نزدیک شد ترگ بر سر نهاد ۱۰۰۲

نخستین که از کلک بگشاد شست
قراخان ز پیکان رستم بخست ۱۰۰۳

بتوران زمین شد کنون کنیه‌خواه
همانا که آگاهی آمد بشاه ۱۰۰۴

بشادی به لشکر بر آمد خروش
سپهدار ترکان همی داشت گوش ۱۰۰۵

هر آنکس که بودند خسروپرست
بشادی و رامش گشادند دست ۱۰۰۶

سواری بیامد هم اندر شتاب
خروشان به نزدیک افراسیاب ۱۰۰۷

که از لشکر ما قراخان برست
رسیدست نزدیک ما مردشست ۱۰۰۸

سپاهی بتوران نهادند روی
کزیشان شود ناپدید آب جوی ۱۰۰۹

چنین گفت با رای زن شهریار
که پیکار سخت اندر آمد بکار ۱۰۱۰

چو رستم بگیرد سر گاه ما
بیکبارگی گم شود راه ما ۱۰۱۱

کنونش گمان آنک ما نشنویم
چنین کار در جنگ کیخسرویم ۱۰۱۲

چو آتش بریشان شبیخون کنیم
زخون روی کشور چو جیحون کنیم ۱۰۱۳

چو کیخسرو آید ز لشکر دو بهر
نبیند مگر بام و دیوار و شهر ۱۰۱۴

سراسر همه لشکر این دید رای
همان مرد فرزانه و رهنمای ۱۰۱۵

بنه هرچ بودش هم آنجا بماند
چو آتش ازان دشت لشکر براند ۱۰۱۶

همانگه طلایه بیامد ز دشت
که گرد سپاه از هوا برگذشت ۱۰۱۷

همه دشت خرگاه و خیمست و بس
ازیشان بخیمه درون نیست کس ۱۰۱۸

بدانست خسرو که سالار چین
چرا رفت بیگاه زان دشت کین ۱۰۱۹

ز گستهم و رستم خبر یافتست
بدان آگهی نیز بشتافتست ۱۰۲۰

نوندی برافگند هم در زمان
فرستاد نزدیک رستم دمان ۱۰۲۱

که برگشت زین کینه افراسیاب
همانا بجنگ تو دارد شتاب ۱۰۲۲

سپه را بیارای و بیدار باش
برو خویشتن زو نگهدار باش ۱۰۲۳

نوند جهاندیده شایسته بود
بدان راه بی‌راه بایسته بود ۱۰۲۴

همی رفت چون پیش رستم رسید
گو شیردل را میان بسته دید ۱۰۲۵

سپه گرزها بر نهاده بدوش
یکایک نهاده به آواز گوش ۱۰۲۶

برستم بگفت آنچ پیغام بود
که فرجام پیغامش آرام بود ۱۰۲۷

وزین روی کیخسرو کینه‌جوی
نشسته برام بی‌گفت و گوی ۱۰۲۸

همی کرد بخشش همه بر سپاه
سراپرده و خیمه و تاج و گاه ۱۰۲۹

از ایرانیان کشتگان را بجست
کفن کرد وز خون و گلشان بنشست ۱۰۳۰

برسم مهان کشته را دخمه کرد
چو برداشت زان خاک و خون نبرد ۱۰۳۱

بنه بر نهاد و سپه بر نشاند
دمان از پس شاه ترکان براند ۱۰۳۲

چو نزدیک شهر آمد افراسیاب
بران بد که رستم شود سیرخواب ۱۰۳۳

کنون من شبیخون کنم برسرش
برآیم گرد از سر لشکرش ۱۰۳۴

بتاریکی اندر طلایه بدید
بشهر اندر آواز ایشان شنید ۱۰۳۵

فروماند زان کار رستم شگفت
همی راند و اندیشه اندر گرفت ۱۰۳۶

همه کوفته لشکر و ریخته
بشیرین روان اندر آویخته ۱۰۳۷

بپیش اندرون رستم تیزچنگ
پس پشت شاه و سواران جنگ ۱۰۳۸

کسی را که نزدیک بد پیش خواند
وزیشان فراوان سخنها براند ۱۰۳۹

بپرسید کین را چه بینید روی
چنین گفت با نامور چاره‌جوی ۱۰۴۰

که در گنگ دژ آن همه گنج شاه
چه بایست اکنون همه رنج راه ۱۰۴۱

زمین هشت فرسنگ بالای اوی
همانا که چارست پهنای اوی ۱۰۴۲

زن و کودک و گنج و چندان سپاه
بزرگی و فرمان و تخت و کلاه ۱۰۴۳

بران بارهٔ دژ نپرد عقاب
نبیند کسی آن بلندی بخواب ۱۰۴۴

خورش هست و ایوان و گنج و سپاه
ترا رنج بدخواه را تاج و گاه ۱۰۴۵

همان بوم کو را بهشتست نام
همه جای شادی و آرام و کام ۱۰۴۶

بهر گوشه‌ای چشمهٔ آبگیر
ببالا و پهنای پرتاب تیر ۱۰۴۷

همی موبد آورد از هند و روم
بهشتی بر آورده آباد بوم ۱۰۴۸

همانا کزان باره فرسنگ بیست
ببینند آسان که بر دشت کیست ۱۰۴۹

ترازین جهان بهره جنگست و بس
بفرجام گیتی نماند بکس ۱۰۵۰

چو بشنید گفتارها شهریار
خوش آمدش و ایمن شد از روزگار ۱۰۵۱

بیامد بدلشاد ببهشت گنگ
ابا آلت لشکر و ساز جنگ ۱۰۵۲

همی گشت بر گرد آن شارستان
بدستی ندید اندرو خارستان ۱۰۵۳

یکی کاخ بودش سر اندر هوا
برآوردهٔ شاه فرمان روا ۱۰۵۴

بایوان فرود آمد و بار داد
سپه را درم داد و دینار داد ۱۰۵۵

فرستاد بر هر سوی لشکری
نگهبان هر لشکری مهتری ۱۰۵۶

پیاده بران باره بر دیده‌بان
نگهبان بروز و بشب پاسبان ۱۰۵۷

رد و موبدش بود بر دست راست
نویسندهٔ نامه را پیش خواست ۱۰۵۸

یکی نامه نزدیک فغفور چین
نبشتند با صد هزار آفرین ۱۰۵۹

چنین گفت کز گردش روزگار
نیامد مرا بهره جز کارزار ۱۰۶۰

بپروردم آن را که بایست کشت
کنون شد ازو روزگارم درشت ۱۰۶۱

چو فغفور چین گر بیاید رواست
که بر مهر او بر روانم گواست ۱۰۶۲

وگر خود نیاید فرستد سپاه
کزین سو خرامد همی کینه خواه ۱۰۶۳

فرستاده از نزد افراسیاب
بچین اندر آمد بهنگام خواب ۱۰۶۴

سرافراز فغفور بنواختش
یکی خرم ایوان بپرداختش ۱۰۶۵

وزان سو بگنگ اندر افراسیاب
نه آرام بودش نه خورد و نه خواب ۱۰۶۶

بدیوار عراده بر پای کرد
ببرج اندرون رزم را جای کرد ۱۰۶۷

بفرمود تا سنگهای گران
کشیدند بر باره افسونگران ۱۰۶۸

بس کاردانان رومی بخواند
سپاهی بدیوار دژ برنشاند ۱۰۶۹

برآورد بیدار دل جاثلیق
بران باره عراده و منجنیق ۱۰۷۰

کمانهای چرخ و سپرهای کرگ
همه برجها پر ز خفتان و ترگ ۱۰۷۱

گروهی ز آهنگران رنجه کرد
ز پولاد بر هر سوی پنجه کرد ۱۰۷۲

ببستند بر نیزه‌های دراز
که هر کس که رفتی بر دژ فراز ۱۰۷۳

بدان چنگ تیز اندر آویختی
و گرنه ز دژ زود بگریختی ۱۰۷۴

سپه را درم داد و آباد کرد
بهر کار با هر کسی داد کرد ۱۰۷۵

همان خود و شمشیر و بر گستوان
سپرهای چینی و تیر و کمان ۱۰۷۶

ببخشید بر لشکرش بی‌شمار
بویژه کسی کو کند کارزار ۱۰۷۷

چو آسوده شد زین بشادی نشست
خود و جنگسازان خسرو پرست ۱۰۷۸

پری چهره هر روز صد چنگ‌زن
شدندی بدرگاه شاه انجمن ۱۰۷۹

شب و روز چون مجلس آراستی
سرود از لب ترک و می خواستی ۱۰۸۰

همی داد هر روز گنجی بباد
بر امروز و فردا نیامدش یاد ۱۰۸۱

دو هفته برین گونه شادان بزیست
که داند که فردا دل‌افروز کیست ۱۰۸۲

سیم هفته کیخسرو آمد بگنگ
شنید آن غونای و آوای چنگ ۱۰۸۳

بخندید و برگشت گرد حصار
بماند اندر آن گردش روزگار ۱۰۸۴

چنین گفت کان کو چنین باره کرد
نه از بهر پیکار پتیاره کرد ۱۰۸۵

چو خون سر شاه ایران بریخت
بما بر چنین آتش کین ببیخت ۱۰۸۶

شگفت آمدش کانچنان جای دید
سپهری دلارام بر پای دید ۱۰۸۷

برستم چنین گفت کای پهلوان
سزد گر ببینی بروشن روان ۱۰۸۸

که با ما جهاندار یزدان چه کرد
ز خوب و پیروزی اندر نبرد ۱۰۸۹

بدی را کجا نام بد بر بدی
بتندی و کژی و نابخردی ۱۰۹۰

گریزان شد از دست ما بر حصار
برین سان برآسود از روزگار ۱۰۹۱

بدی کو بد آن جهان را سرست
بپیری رسیده کنون بترست ۱۰۹۲

بدین گر ندارم ز یزدان سپاس
مبادا که شب زنده باشم سه پاس ۱۰۹۳

کزویست پیروزی و دستگاه
هم او آفرینندهٔ هور و ماه ۱۰۹۴

ز یک سوی آن شارستان کوه بود
ز پیکار لشکر بی اندوه بود ۱۰۹۵

بروی دگر بودش آب روان
که روشن شدی مرد را زو روان ۱۰۹۶

کشیدند بر دشت پرده سرای
ز هر سوی دژ پهلوانی بپای ۱۰۹۷

زمین هفت فرسنگ لشکر گرفت
ز لشکر زمین دست بر سر گرفت ۱۰۹۸

سراپرده زد رستم از دست راست
ز شاه جهاندار لشکر بخواست ۱۰۹۹

بچپ بر فریبرز کاوس بود
دل‌افروز با بوق و با کوس بود ۱۱۰۰

برفتند و بردند پرده‌سرای
سیم روی گودرز بگزید جای ۱۱۰۱

شب آمد بر آمد ز هر سو خروش
تو گفتی جهان را بدرید گوش ۱۱۰۲

زمین را همی دل برآمد ز جای
ز بس نالهٔ بوق و شیپور و نای ۱۱۰۳

چو خورشید برداشت از چرخ زنگ
بدرید پیراهن مشک رنگ ۱۱۰۴

نشست از بر اسب شبرنگ شاه
بیامد بگردید گرد سپاه ۱۱۰۵

چنین گفت با رستم پیلتن
که این نامور مهتر انجمن ۱۱۰۶

چنین دارم امید کافراسیاب
نبیند جهان نیز هرگز بخواب ۱۱۰۷

اگر کشته گر زنده آید بدست
ببیند سر تیغ یزدان پرست ۱۱۰۸

برآنم که او را ز هر سو سپاه
بیاری بیاید بدین رزمگاه ۱۱۰۹

بترسند وز ترس یاری کنند
نه از کین و از کامکاری کنند ۱۱۱۰

بکوشیم تا پیش ازان کو سپاه
بخواند برو بر بگیریم راه ۱۱۱۱

همه بارهٔ دژ فرود آوریم
همه سنگ و خاکش برود آوریم ۱۱۱۲

سپه را کنون روز سختی گذشت
همان روز رزم اندر آرام گشت ۱۱۱۳

چو دشمن بدیوار گیرد پناه
ز پیکار و کینش نترسد سپاه ۱۱۱۴

شکسته دلست او بدین شارستان
کزین پس شود بی گمان خارستان ۱۱۱۵

چو گفتار کاوس یاد آوریم
روان را همه سوی داد آوریم ۱۱۱۶

کجا گفت کاین کین با دار و برد
بپوشد زمانه بزنگار و گرد ۱۱۱۷

پسر بر پسر بگذرانم بدست
چنین تا شود سال بر پنج شست ۱۱۱۸

بسان درختی بود تازه برگ
دل از کین شاهان نترسد ز مرگ ۱۱۱۹

پذر بگذرد کین بماند بجای
پسر باشد این درد را رهنمای ۱۱۲۰

بزرگان برو آفرین خواندند
ورا خسرو پاکدین خواندند ۱۱۲۱

که کین پدر بر تو آید بسر
مبادی به جز شاه و پیروزگر ۱۱۲۲

دگر روز چون خور برآمد ز راغ
نهاد از بر چرخ زرین چراغ ۱۱۲۳

خروشی برآمد بلند از حصار
پر اندیشه شد زان سخن شهریار ۱۱۲۴

همانگه در دژ گشادند باز
برهنه شد از روی پوشیده راز ۱۱۲۵

بیامد ز دژ جهن باده سوار
خردمند و بادانش و مایه دار ۱۱۲۶

بشد پیش دهلیز پرده سرای
همی بود با نامداران بپای ۱۱۲۷

ازان پس بیامد منوشان گرد
خرد یافته جهن را پیش برد ۱۱۲۸

خردمند چو پیش خسرو رسید
شد از آب دیده رخش ناپدید ۱۱۲۹

بماند اندرو جهن جنگی شگفت
کلاه بزرگی ز سر بر گرفت ۱۱۳۰

چو آمد بنزدیک تختش فراز
برو آفرین کرد و بردش نماز ۱۱۳۱

چنین گفت کای نامور شهریار
همیشه جهان را بشادی گذار ۱۱۳۲

بر و بوم ما بر تو فرخنده باد
دل و چشم بدخواه تو کنده باد ۱۱۳۳

همیشه بدی شاد و یزدان پرست
بر و بوم ما پیش گسترده دست ۱۱۳۴

خجسته شدن باد و باز آمدن
به نیکی همی داستانها زدن ۱۱۳۵

پیامی گزارم ز افراسیاب
اگر شاه را زان نگیرد شتاب ۱۱۳۶

چو از جهن گفتار بشنید شاه
بفرمود زرین یکی پیشگاه ۱۱۳۷

نهادند زیر خردمند مرد
نشست و پیام پدر یاد کرد ۱۱۳۸

چنین گفت با شاه کافراسیاب
نشستست پر درد و مژگان پر آب ۱۱۳۹

نخستین درودی رسانم بشاه
ازان داغ دل شاه توران سپاه ۱۱۴۰

که یزدان سپاس و بدویم پناه
که فرزند دیدم بدین پایگاه ۱۱۴۱

که لشکر کشد شهریاری کند
بپیش سواران سواری کند ۱۱۴۲

ز راه پدر شاه تا کیقباد
ز مادر سوی تور دارد نژاد ۱۱۴۳

ز شاهان گیتی سرش برترست
بچین نام او تخت را افسرست ۱۱۴۴

بابر اندرون تیز پران عقاب
نهنگ دلاور بدریای آب ۱۱۴۵

همه پاسبانان تخت ویند
دد و دام شادان ببخت ویند ۱۱۴۶

بزرگان که با تاج و با زیورند
بروی زمین مر ترا کهترند ۱۱۴۷

شگفتی تر از کار دیو نژند
که هرگز نخواهد بما جز گزند ۱۱۴۸

بدان مهربانی و آن راستی
چرا شد دل من سوی کاستی ۱۱۴۹

که بردست من پور کاوس شاه
سیاوش رد کشته شد بی گناه ۱۱۵۰

جگر خسته‌ام زین سخن پر ز درد
نشسته بیکسو ز خواب و ز خورد ۱۱۵۱

نه من کشتم او را که ناپاک دیو
ببرد از دلم ترس گیهان خدیو ۱۱۵۲

زمانه ورا بد بهانه مرا
بچنگ اندرون بد فسانه مرا ۱۱۵۳

تو اکنون خردمندی و پادشا
پذیرندهٔ مردم پارسا ۱۱۵۴

نگه کن تا چند شهر فراخ
پر از باغ و ایوان و میدان و کاخ ۱۱۵۵

شدست اندرین کینه جستن خراب
بهانه سیاوش و افراسیاب ۱۱۵۶

همان کارزاری سواران جنگ
بتن همچو پیل و بزور نهنگ ۱۱۵۷

که جز کام شیران کفنشان نبود
سری تیز نزدیک تنشان نبود ۱۱۵۸

یکی منزل اندر بیابان نماند
بکشور جز از دشت ویران نماند ۱۱۵۹

جز از کینه و زخم شمشیر تیز
نماند ز ما نام تا رستخیز ۱۱۶۰

نیاید جهان آفرین را پسند
بفرجام پیچان شویم از گزند ۱۱۶۱

وگر جنگ جویی همی بیگمان
نیاساید از کین دلت یک زمان ۱۱۶۲

نگه کن بدین گردش روزگار
جز او را مکن بر دل آموزگار ۱۱۶۳

که ما در حصاریم و هامون تراست
سری پر ز کین دل پر از خون تر است ۱۱۶۴

همی گنگ خوانم بهشت منست
برآوردهٔ بوم و کشت منست ۱۱۶۵

هم ایدر مرا گنج و ایدر سپاه
هم ایدر نگین و هم ایدر کلاه ۱۱۶۶

هم اینجام کشت و هم اینجام خورد
هم اینجام مردان روز نبرد ۱۱۶۷

تراگاه گرمی و خوشی گذشت
گل و لاله و رنگ و شی گذشت ۱۱۶۸

زمستان و سرما بپیش اندرست
که بر نیزه‌ها گردد افسرده دست ۱۱۶۹

بدامن چو ابر اندرافگند چین
بر و بوم ما سنگ گردد زمین ۱۱۷۰

ز هر سو که خوانم بیاید سپاه
نتابی تو با گردش هور و ماه ۱۱۷۱

ور ایدون گمانی که هر کارزار
ترا بردهد اختر روزگار ۱۱۷۲

از اندیشه گردون مگر بگذرد
ز رنج تو دیگر کسی برخورد ۱۱۷۳

گر ایدونک گویی که ترکان چین
بگیرم زنم آسمان بر زمین ۱۱۷۴

بشمشیر بگذارم این انجمن
بدست تو آیم گرفتار من ۱۱۷۵

مپندار کاین نیز نابود نیست
نساید کسی کو نفرسود نیست ۱۱۷۶

نبیرهٔ سر خسروان زادشم
ز پشت فریدون وز تخم جم ۱۱۷۷

مرا دانش ایزدی هست و فر
همان یاورم ایزد دادگر ۱۱۷۸

چو تنگ اندر آید بد روزگار
نخواهد دلم پند آموزگار ۱۱۷۹

بفرمان یزدان بهنگام خواب
شوم چون ستاره برآفتاب ۱۱۸۰

بدریای کیماک بر بگذرم
سپارم ترا لشکر و کشورم ۱۱۸۱

مرا گنگ و دژ باشد آرامگاه
نبیند مرا نیز شاه و سپاه ۱۱۸۲

چو آید مرا روز کین خواستن
ببین آنزمان لشکر آراستن ۱۱۸۳

بیایم بخواهم ز تو کین خویش
بهرجای پیدا کنم دین خویش ۱۱۸۴

و گر کینه از مغز بیرون کنی
بمهر اندرین کشور افسون کنی ۱۱۸۵

گشایم در گنج تاج و کمر
همان تخت و دینار و جام گهر ۱۱۸۶

که تور فریدون به ایرج نداد
تو بردار وز کین مکن هیچ یاد ۱۱۸۷

و گر چین و ماچین بگیری رواست
بدان رای ران دل همی کت هواست ۱۱۸۸

خراسان و مکران زمین پیش تست
مرا شادکامی کم وبیش تست ۱۱۸۹

براهی که بگذشت کاوس شاه
فرستم چندانک باید سپاه ۱۱۹۰

همه لشکرت را توانگر کنم
ترا تخت زرین و افسر کنم ۱۱۹۱

همت یار باشم بهر کارزار
بهر انجمن خوانمت شهریار ۱۱۹۲

گر از پند من سر بپیچی همی
و گر با نیاکین بسیچی همی ۱۱۹۳

چو زین باز گردی بیارای جنگ
منم ساخته جنگ را چون پلنگ ۱۱۹۴

چو از جهن پیغام بشنید شاه
همی کرد خندان بدوبر نگاه ۱۱۹۵

بپاسخ چنین گفت کای رزمجوی
شنیدیم سر تا سر این گفت و گوی ۱۱۹۶

نخست آنک کردی مرا آفرین
همان باد بر تخت و تاج و نگین ۱۱۹۷

درودی که دادی ز افراسیاب
بگفتی که او کرد مژگان پر آب ۱۱۹۸

شنیدم همین باد بر تاج و تخت
مبادم مگر شاد و پیروزبخت ۱۱۹۹

دوم آنک گفتی ز یزدان سپاس
که بینم همی پور یزدان شناس ۱۲۰۰

زشاهان گیتی دل افروزتر
پسندیده‌تر شاه و پیروزتر ۱۲۰۱

مرا داد یزدان همه هرچ گفت
که با این هنرها خرد باد جفت ۱۲۰۲

ترا چند خواهی سخن چرب هست
بدل نیستی پاک و یزدان پرست ۱۲۰۳

کسی کو بدانش توانگر بود
زگفتار کردار بهتر بود ۱۲۰۴

فریدون فرخ ستاره نگشت
نه از خاک تیره همی برگذشت ۱۲۰۵

تو گویی که من بر شوم بر سپهر
بشستی برین گونه از شرم چهر ۱۲۰۶

دلت جادوی را چو سرمایه گشت
سخن بر زبانت چو پیرایه گشت ۱۲۰۷

زبان پر زگفتار و دل پر دروغ
بر مرد دانا نگیرد فروغ ۱۲۰۸

پدر کشته را شاه گیتی مخوان
کنون کز سیاوش نماند استخوان ۱۲۰۹

همان مادرم را ز پرده براه
کشیدی و گشتی چنین کینه خواه ۱۲۱۰

مرا نوز نازاده از مادرم
همی آتش افروختی برسرم ۱۲۱۱

هر آنکس که او بد بدرگاه تو
بنفرید بر جان بی راه تو ۱۲۱۲

که هرگز بگیتی کس آن بد نکرد
ز شاهان و گردان و مردان مرد ۱۲۱۳

که بر انجمن مر زنی را کشان
سپارد بزرگی بمردم کشان ۱۲۱۴

زننده همی تازیانه زند
که تا دخترش بچه را بفگند ۱۲۱۵

خردمند پیران بدانجا رسید
بدید آنک هرگز ندید و شنید ۱۲۱۶

چنین بود فرمان یزدان که من
سرافراز گردم بهر انجمن ۱۲۱۷

گزند و بلای تو از من بگاشت
که با من زمانه یکی راز داشت ۱۲۱۸

ازان پس که گشتم ز مادر جدا
چنانچون بود بچهٔ بینوا ۱۲۱۹

بپیش شبانان فرستادیم
بپرواز شیران نر دادیم ۱۲۲۰

مرا دایه و پیشکاره شبان
نه آرام روز و نه خواب شبان ۱۲۲۱

چنین بود تا روز من برگذشت
مرا اندر آورد پیران ز دشت ۱۲۲۲

بپیش تو آورد و کردی نگاه
که هستم سزاوار تخت و کلاه ۱۲۲۳

بسان سیاوش سرم را ز تن
ببری و تن هم نیابد کفن ۱۲۲۴

زبان مرا پاک یزدان ببست
همان خیره ماندم بجای نشست ۱۲۲۵

مرا بی دل و بی خرد یافتی
بکردار بد تیز نشتافتی ۱۲۲۶

سیاوش نگه کن که از راستی
چه کرد و چه دید از بد و کاستی ۱۲۲۷

ز گیتی بیامد ترا برگزید
چنان کز ره نامداران سزید ۱۲۲۸

ز بهر تو پرداخت آیین و گاه
بیامد ز گیتی ترا خواند شاه ۱۲۲۹

وفا جست و بگذاشت آن انجمن
بدان تا نخوانیش پیمان‌شکن ۱۲۳۰

چو دیدی بر و گردگاه ورا
بزرگی و گردی و راه ورا ۱۲۳۱

بجنبیدت آن گوهر بد ز جای
بیفگندی آن پاک دلرا ز پای ۱۲۳۲

سر تاجداری چنان ارجمند
بریدی بسان سر گوسفند ۱۲۳۳

ز گاه منوچهر تا این زمان
نبودی مگر بدتن و بدگمان ۱۲۳۴

ز تور اندر آمد زیان از نخست
کجا با پدر دست بد را بشست ۱۲۳۵

پسر بر پسر بگذرد همچنین
نه راه بزرگی نه آیین دین ۱۲۳۶

زدی گردن نوذر نامدار
پدر شاه وز تخمهٔ شهریار ۱۲۳۷

برادرت اغریرث نیکخوی
کجا نیکنامی بدش آرزوی ۱۲۳۸

بکشتی و تا بوده‌ای بدتنی
نه از آدم از تخم آهرمنی ۱۲۳۹

کسی گر بدیهات گیرد شمار
فزون آید از گردش روزگار ۱۲۴۰

نهالی بدوزخ فرستاده‌ای
نگویی که از مردمان زاده‌ای ۱۲۴۱

دگر آنک گفتی که دیو پلید
دل و رای من سوی زشتی کشید ۱۲۴۲

همین گفت ضحاک و هم جمشید
چو شدشان دل از نیکویی ناامید ۱۲۴۳

که ما را دل ابلیس بی راه کرد
ز هر نیکویی دست کوتاه کرد ۱۲۴۴

نه برگشت ازیشان بد روزگار
ز بد گوهر و گفت آموزگار ۱۲۴۵

کسی کو بتابد سر از راستی
گزیند همی کژی و کاستی ۱۲۴۶

بجنگ پشن نیز چندان سپاه
که پیران بکشت اندر آوردگاه ۱۲۴۷

زمین گل شد از خون گودرزیان
نجویی جز از رنج و راه زیان ۱۲۴۸

کنون آمدی با هزاران هزار
ز ترکان سوار از در کارزار ۱۲۴۹

بموی لشکر کشیدی بجنگ
وزیشان بپیش من آمد پشنگ ۱۲۵۰

فرستادیش تا ببرد سرم
ازان پس تو ویران کنی کشورم ۱۲۵۱

جهاندار یزدان مرا یار گشت
سر بخت دشمن نگونسار گشت ۱۲۵۲

مرا گویی اکنون که از تخت تو
دل‌افروز و شادانم از بخت تو ۱۲۵۳

نگه کن که تا چون بود باورم
چو کردارهای تو یاد آورم ۱۲۵۴

ازین پس مرا جز بشمشیر تیز
نباشد سخن با تو تا رستخیز ۱۲۵۵

بکوشم بنیروی گنج و سپاه
بنیک اختر و گردش هور و ماه ۱۲۵۶

همان پیش یزدان بباشم بپای
نخواهم بگیتی جزو رهنمای ۱۲۵۷

مگر گز بدان پاک گردد جهان
بداد و دهش من ببندم میان ۱۲۵۸

بداندیش را از میان بر کنم
سر بدنشان را بی‌افسر کنم ۱۲۵۹

سخن هرچ گفتم نیا را بگوی
که درجنگ چندین بهانه مجوی ۱۲۶۰

یکی تاج دادش زبر جد نگار
یکی طوق زرین و دو گوشوار ۱۲۶۱

همانگه بشد جهن پیش پدر
بگفت آن سخنها همه دربدر ۱۲۶۲

ز پاسخ برآشفت افراسیاب
سواری ز ترکان کجا یافت خواب ۱۲۶۳

ببخشید گنج درم بر سپاه
همان ترگ و شمشیر و تخت و کلاه ۱۲۶۴

شب تیره تا برزد از چرخ شید
بشد کوه چون پشت پیل سپید ۱۲۶۵

همی لشکر آراست افراسیاب
دلش بود پردرد و سر پر شتاب ۱۲۶۶

چو از گنگ برخاست آوای کوس
زمین آهنین شد هوا آبنوس ۱۲۶۷

سر موبدان شاه نیکی گمان
نشست از بر زین سپیده‌دمان ۱۲۶۸

بیامد بگردید گرد حصار
نگه کرد تا چون کند کارزار ۱۲۶۹

برستم بفرمود تا همچو کوه
بیارد بیک سود دریا گروه ۱۲۷۰

دگر سوش گستهم نوذر بپای
سه دیگر چو گودرز فرخنده رای ۱۲۷۱

بسوی چهارم شه نامدار
ابا کوس و پیلان و چندی سوار ۱۲۷۲

سپه را همه هرچ بایست ساز
بکرد و بیامد بر دژ فراز ۱۲۷۳

بلشکر بفرمود پس شهریار
یکی کنده کردن بگرد حصار ۱۲۷۴

بدان کار هر کس که دانا بدند
بجنگ دژ اندر توانا بدند ۱۲۷۵

چه از چین وز روم وز هندوان
چه رزم آزموده ز هر سو گوان ۱۲۷۶

همه گرد آن شارستان چون نوند
بگشتند و جستند هر گونه بند ۱۲۷۷

دو نیزه ببالا یکی کنده کرد
سپه را بگردش پراگنده کرد ۱۲۷۸

بدان تا شب تیره بی ساختن
نیارد ترکان یکی تاختن ۱۲۷۹

دو صد ساخت عراده بر هر دری
دو صد منجنیق از پس لشکری ۱۲۸۰

دو صد چرخ بر هر دری با کمان
ز دیوار دژ چون سر بدگمان ۱۲۸۱

پدید آمدی منجینق از برش
چو ژاله همی کوفتی بر سرش ۱۲۸۲

پس منجنیق اندرون رومیان
ابا چرخها تنگ بسته میان ۱۲۸۳

دو صد پیل فرمود پس شهریار
کشیدن ز هر سو بگرد حصار ۱۲۸۴

یکی کنده‌ای زیر باره درون
بکند و نهادند زیرش ستون ۱۲۸۵

بد آن منکری باره مانده بپای
بدان نیزه‌ها برگرفته ز جای ۱۲۸۶

پس آلود بر چوب نفط سیاه
بدین گونه فرمود بیدار شاه ۱۲۸۷

بیک سو بر از منجنیق و ز تیر
رخ سرکشان گشته همچون زریر ۱۲۸۸

به‌زیر اندرون آتش و نفط و چوب
ز بر گرزهای گران کوب کوب ۱۲۸۹

بهر چارسو ساخت آن کارزار
چنانچون بود ساز جنگ حصار ۱۲۹۰

وزآن جایگه شهریار زمین
بیامد بپیش جهان‌آفرین ۱۲۹۱

ز لشکر بشد تا بجای نماز
ابا کردگار جهان گفت زار ۱۲۹۲

ابر خاک چون مار پیچان ز کین
همی خواند بر کردگار آفرین ۱۲۹۳

همی گفت کام و بلندی ز تست
بهر سختیی یارمندی ز تست ۱۲۹۴

اگر داد بینی همی رای من
مرگدان ازین جایگه پای من ۱۲۹۵

نگون کن سر جاودانرا ز تخت
مرادار شادان‌دل و نیک‌بخت ۱۲۹۶

چو برداشت از پیش یزدان سرش
بجوشن بپوشید روشن برش ۱۲۹۷

کمر بر میان بست و برجست زود
بجنگ اندر آمد بکردار دود ۱۲۹۸

بفرمود تا سخت بر هر دری
بجنگ اندر آید یکی لشکری ۱۲۹۹

بدان چوب و نفط آتش اندر زدند
ز برشان همی سنگ بر سر زدند ۱۳۰۰

زبانگ کمانهای چرخ و ز دود
شده روی خورشید تابان کبود ۱۳۰۱

ز عراده و منجنیق و ز گرد
زمین نیلگون شد هوا لاژورد ۱۳۰۲

خروشیدن پیل و بانگ سران
درخشیدن تیغ و گرز گران ۱۳۰۳

تو گفتی برآویخت با شید ماه
ز باریدن تیر و گرد سیاه ۱۳۰۴

ز نفط سیه چوبها برفروخت
به فرمان یزدان چو هیزم بسوخت ۱۳۰۵

نگون باره گفتی که برداشت پای
بکردار کوه اندر آمد ز جای ۱۳۰۶

وزان باره چندی ز ترکان دلیر
نگون اندر آمد چو باران بزیر ۱۳۰۷

که آید بدام اندرون ناگهان
سر آرد بران شوربختی جهان ۱۳۰۸

بپیروزی از لشکر شهریار
برآمد خروشیدن کارزار ۱۳۰۹

سوی رخنهٔ دژ نهادند روی
بیامد دمان رستم کینه‌جوی ۱۳۱۰

خبر شد بنزدیک افراسیاب
کجا بارهٔ شارستان شد خراب ۱۳۱۱

پس افراسیاب اندر آمد چو گرد
به جهن و بگرسیوز آواز کرد ۱۳۱۲

که با بارهٔ دژ شما را چه کار
سپه را ز شمشیر باید حصار ۱۳۱۳

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش
همان از پی گنج و فرزند خویش ۱۳۱۴

ببندیم دامن یک اندر دگر
نمانیم بر دشمنان بوم و بر ۱۳۱۵

سپاهی ز ترکان گروها گروه
بدان رخنه رفتند بر سان کوه ۱۳۱۶

بکردار شیران برآویختند
خروش از دو رویه برانگیختند ۱۳۱۷

سواران ترکان بکردار بید
شده لرزلرزان و دل نااامید ۱۳۱۸

برستم بفرمود پس شهریار
پیاده هرآنکس که بد نامدار ۱۳۱۹

که پیش اندر آید بدان رخنه گاه
همیدون بی نیزه‌ور کینه‌خواه ۱۳۲۰

ابا ترکش و تیغ و تیر و تبر
سوار ایستاده پس نیزه‌ور ۱۳۲۱

سواران جنگی نگهدارشان
بدانگه که شد سخت پیکارشان ۱۳۲۲

سوار و پیاده بهر سو گروه
بجنگ اندر آمد بکردار کوه ۱۳۲۳

برخنه در آورد یکسر سپاه
چو شیر ژیان رستم کینه‌خواه ۱۳۲۴

پیاده بیامد بکردار گرد
درفش سیه را نگون‌سار کرد ۱۳۲۵

نشان سپهدار ایران بنفش
بران باره زد شیر پیکر درفش ۱۳۲۶

بپیروزی شاه ایران سپاه
برآمد خروشیدن از رزمگاه ۱۳۲۷

فراوان ز توران سپه کشته شد
سر بخت تورانیان گشته شد ۱۳۲۸

بدانگه کجا رزمشان شد درشت
دو تن رستم آورد ازیشان بمشت ۱۳۲۹

چو گرسیو و جهن رزم آزمای
که بد تخت توران بدیشان بپای ۱۳۳۰

برادر یکی بود و فرخ پسر
چنین آمد از شوربختی بسر ۱۳۳۱

بدان شارستان اندر آمد سپاه
چنان داغ‌دل لشکری کینه‌خواه ۱۳۳۲

بتاراج و کشتن نهادند روی
برآمد خروشیدن های هوی ۱۳۳۳

زن و کودکان بانگ برداشتند
بایرانیان جای بگذاشتند ۱۳۳۴

چه مایه زن و کودک نارسید
که زیر پی پیل شد ناپدید ۱۳۳۵

همه شهر توران گریزان چو باد
نیامد کسی را بر و بوم یاد ۱۳۳۶

بشد بخت گردان ترکان نگون
بزاری همه دیدگان پر ز خون ۱۳۳۷

زن و گنج و فرزند گشته اسیر
ز گردون روان خسته و تن بتیر ۱۳۳۸

بایوان برآمد پس افراسیاب
پر از خون دل از درد و دیده پرآب ۱۳۳۹

بران باره بر شد که بد کاخ اوی
بیامد سوی شارستان کرد روی ۱۳۴۰

دو بهره ز جنگاوران کشته دید
دگر یکسر از جنگ برگشته دید ۱۳۴۱

خروش سواران و بانگ زنان
هم از پشت پیلان تبیره زنان ۱۳۴۲

همی پیل بر زندگان راندند
همی پشتشان بر زمین ماندند ۱۳۴۳

همه شارستان دود و فریاد دید
همان کشتن و غارت و باد دید ۱۳۴۴

یکی شاد و دیگر پر از درد و رنج
چنانچون بود رسم و رای سپنج ۱۳۴۵

چو افراسیاب آنچنان دید کار
چنان هول و برگشتن کارزار ۱۳۴۶

نه پور و برادر نه بوم و نه بر
نه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر ۱۳۴۷

همی گفت با دل پر از داغ و درد
که چرخ فلک خیره با من چه کرد ۱۳۴۸

بدیده بدیدم همان روزگار
که آمد مرا کشتن و مرگ خوار ۱۳۴۹

پر از درد ازان باره آمد فرود
همی داد تخت مهی را درود ۱۳۵۰

همی گفت کی بینمت نیز باز
ایاروز شادی و آرام و ناز ۱۳۵۱

وزان جایگه خیره شد ناپدید
تو گفتی چو مرغان همی بر پرید ۱۳۵۲

در ایوان که در دژ برآورده بود
یکی راه زیر زمین کرده بود ۱۳۵۳

ازان نامداران دو صد برگزید
بران راه بی‌راه شد ناپدید ۱۳۵۴

وزآنجای راه بیابان گرفت
همه کشورش ماند اندر شگفت ۱۳۵۵

نشانی ندادش کس اندر جهان
بدان گونه آواره شد در نهان ۱۳۵۶

چو کیخسرو آمد درایوان اوی
بپای اندر آورد کیوان اوی ۱۳۵۷

ابر تخت زرینش بنشست شاه
بجستنش بر کرد هر سو سپاه ۱۳۵۸

فراوان بجستند جایی نشان
نیامد ز سالار گردنکشان ۱۳۵۹

ز گرسیوز و جهن پرسید شاه
ز کار سپهدار توران سپاه ۱۳۶۰

که چون رفت و آرامگاهش کجاست
نهان گشته ز ایدر پناهش کجاست ۱۳۶۱

ز هر گونه گفتند و خسرو شنید
نیامد همی روشنایی پدید ۱۳۶۲

بایرانیان گفت پیروز شاه
که دشمن چو آواره گردد ز گاه ۱۳۶۳

ز گیتی برو نام و کام اندکیست
ورا مرگ با زندگانی یکیست ۱۳۶۴

ز لشکر گزین کرد پس بخردان
جهاندیده و کار بین موبدان ۱۳۶۵

بدیشان چنین گفت کباد بید
همیشه بهر کار با داد بید ۱۳۶۶

در گنج این ترک شوریده بخت
شما را سپردم بکوشید سخت ۱۳۶۷

نباید که بر کاخ افراسیاب
بتابد ز چرخ بلند آفتاب ۱۳۶۸

هم آواز پوشیده‌رویان اوی
نخواهم که آید ز ایوان بکوی ۱۳۶۹

نگهبان فرستاد سوی گله
که بودند گلد دژ اندر یله ۱۳۷۰

ز خویشان او کس نیازرد شاه
چنانچون بود در خور پیشگاه ۱۳۷۱

چو زان گونه دیدند کردار اوی
سپه شد سراسر پر از گفت و گوی ۱۳۷۲

که کیخسرو ایدر بدان سان شدست
که گویی سوی باب مهمان شدست ۱۳۷۳

همی یاد نایدش خون پدر
بخیره بریده ببیداد سر ۱۳۷۴

همان مادرش را که از تخت و گاه
ز پرده کشیدند یکسو براه ۱۳۷۵

شبان پروریدست وز گوسفند
مزیدست شیر این شه هوشمند ۱۳۷۶

چرا چون پلنگان بچنگال تیز
نه انگیزد از خان او رستخیز ۱۳۷۷

فرود آورد کاخ و ایوان اوی
برانگیزد آتش ز کیوان اوی ۱۳۷۸

ز گفتار ایرانیان پس خبر
بکیخسرو آمد همه در بدر ۱۳۷۹

فرستاد کس بخردان را بخواند
بسی داستان پیش ایشان براند ۱۳۸۰

که هر جای تندی نباید نمود
سر بی‌خرد را نشاید ستود ۱۳۸۱

همان به که با کینه داد آوریم
بکام اندرون نام یاد آوریم ۱۳۸۲

که نیکیست اندر جهان یادگار
نماند بکس جاودان روزگار ۱۳۸۳

همین چرخ گردنده با هر کسی
تواند جفا گستریدن بسی ۱۳۸۴

ازان پس بفرمود شاه جهان
که آرند پوشیدگان را نهان ۱۳۸۵

چو ایرانیان آگهی یافتند
پر از کین سوی کاخ بشتافتند ۱۳۸۶

بران گونه بردند گردان گمان
که خسرو سرآرد بریشان زمان ۱۳۸۷

بخوری همی نزدشان خواستند
بتاراج و کشتن بیاراستند ۱۳۸۸

ز ایوان بزاری برآمد خروش
که ای دادگر شاه بسیار هوش ۱۳۸۹

تو دانی که ما سخت بیچاره‌ایم
نه بر جای خواری و پیغاره‌ایم ۱۳۹۰

بر شاه شد مهتر بانوان
ابا دختران اندر آمد نوان ۱۳۹۱

پرستنده صد پیش هر دختری
ز یاقوت بر هر سری افسری ۱۳۹۲

چو خورشید تابان ازیشان گهر
بپیش اندر افگنده از شرم سر ۱۳۹۳

بیک دست مجمر بیک دست جام
برافروخته عنبر و عود خام ۱۳۹۴

تو گفتی که کیوان ز چرخ برین
ستاره فشاند همی بر زمین ۱۳۹۵

مه بانوان شد بنزدیک تخت
ابر شهریار آفرین کرد سخت ۱۳۹۶

همان پروریده بتان طراز
برین گونه بردند پیشش نماز ۱۳۹۷

همه یکسره زار بگریستند
بدان شوربختی همی زیستند ۱۳۹۸

کسی کو ندیدست جز کام و ناز
برو بر ببخشای روز نیاز ۱۳۹۹

همی خواندند آفرینی بدرد
که ای نیک‌دل خسرو رادمرد ۱۴۰۰

چه نیکو بدی گر ز توران زمین
نبودی بدلت اندرون ایچ کین ۱۴۰۱

تو ایدر بجشن و خرام آمدی
ز شاهان درود و پیام آمدی ۱۴۰۲

برین بوم بر نیست خود کدخدای
بتخت نیا بر نهادی تو پای ۱۴۰۳

سیاوش نگشتی بخیره تباه
ولیکن چنین گشت خورشید و ماه ۱۴۰۴

چنان کرد بدگوهر افراسیاب
که پیش تو پوزش نبیند بخواب ۱۴۰۵

بسی دادمش پند و سودی نداشت
بخیره همی سر ز پندم بگاشت ۱۴۰۶

گوای منست آفریننده‌ام
که بارید خون از دو بیننده‌ام ۱۴۰۷

چو گرسیوز و جهن پیوند تو
که ساید بزاری کنون بند تو ۱۴۰۸

ز بهر سیاوش که در خان من
چه تیمار بد بر دل و جان من ۱۴۰۹

که افراسیاب آن بداندیش مرد
بسی پند بشنید و سودش نکرد ۱۴۱۰

بدان تا چنین روزش آید بسر
شود پادشاهیش زیر و زبر ۱۴۱۱

بتاراج داده کلاه و کمر
شده روز او تار و برگشته سر ۱۴۱۲

چنین زندگانی همی مرگ اوست
شگفت آنک بر تن ندردش پوست ۱۴۱۳

کنون از پی بیگناهان بما
نگه کن بر آیین شاهان بما ۱۴۱۴

همه پاک پیوستهٔ خسرویم
جز از نام او در جهان نشنویم ۱۴۱۵

ببد کردن جادو افراسیاب
نگیرد برین بیگناهان شتاب ۱۴۱۶

بخواری و زخم و بخون ریختن
چه بر بی‌گنه خیره آویختن ۱۴۱۷

که از شهریاران سزاوار نیست
بریدن سری کان گنهکار نیست ۱۴۱۸

ترا شهریارا جز اینست جای
نماند کسی در سپنجی سرای ۱۴۱۹

هم آن کن که پرسد ز تو کردگار
نپیچی ازان شرم روز شمار ۱۴۲۰

چو بشنید خسرو ببخشود سخت
بران خوبرویان برگشت بخت ۱۴۲۱

که پوشیده‌رویان از آن درد و داغ
شده لعل رخسارشان چون چراغ ۱۴۲۲

بپیچید دل بخردان را ز درد
ز فرزند و زن هر کسی یاد کرد ۱۴۲۳

همی خواندند آفرینی بزرگ
سران سپه مهتران سترگ ۱۴۲۴

کز ایشان شه نامبردار کین
نخواهد ز بهر جهان آفرین ۱۴۲۵

چنین گفت کیخسرو هوشمند
که هر چیز کان نیست ما را پسند ۱۴۲۶

نیاریم کس را همان بد بروی
وگر چند باشد جگر کینه‌جوی ۱۴۲۷

چو از کار آن نامدار بلند
براندیشم اینم نیاید پسند ۱۴۲۸

که بد کرد با پرهنر مادرم
کسی را همان بد بسر ناورم ۱۴۲۹

بفرمودشان بازگشتن بجای
چنان پاک‌زاده جهان کدخدای ۱۴۳۰

بدیشان چنین گفت کایمن شوید
ز گوینده گفتار بد مشنوید ۱۴۳۱

کزین پس شما را ز من بیم نیست
مرا بی‌وفایی و دژخیم نیست ۱۴۳۲

تن خویش را بد نخواهد کسی
چو خواهد زمانش نباشد بسی ۱۴۳۳

بباشید ایمن بایوان خویش
بیزدان سپرده تن و جان خویش ۱۴۳۴

بایرانیان گفت پیروزبخت
بماناد تا جاودان تاج و تخت ۱۴۳۵

همه شهر توران گرفته بدست
بایران شما را سرای و نشست ۱۴۳۶

ز دلها همه کینه بیرون کنید
بمهر اندرین کشور افسون کنید ۱۴۳۷

که از ما چنین دردشان دردلست
ز خون ریختن گرد کشور گلست ۱۴۳۸

همه گنج توران شما را دهم
بران گنج دادن سپاهی نهم ۱۴۳۹

بکوشید و خوبی بکار آورید
چو دیدند سرما بهار آورید ۱۴۴۰

من ایرانیانرا یکایک نه دیر
کنم یکسر از گنج دینار سیر ۱۴۴۱

ز خون ریختن دل بباید کشید
سر بیگناهان نباید برید ۱۴۴۲

نه مردی بود خیره آشوفتن
بزیر اندر آورده را کوفتن ۱۴۴۳

ز پوشیده‌رویان بپیچید روی
هرآن کس که پوشیده دارد بکوی ۱۴۴۴

ز چیز کسان سر بتابید نیز
که دشمن شود دوست از بهر چیز ۱۴۴۵

نیاید جهان‌آفرین را پسند
که جوینده بر بیگناهان گزند ۱۴۴۶

هرآنکس که جوید همی رای من
نباید که ویران کند جای من ۱۴۴۷

و دیگر که خوانند بیداد و شوم
که ویران کند مهتر آباد بوم ۱۴۴۸

ازان پس بلشکر بفرمود شاه
گشادن در گنج توران سپاه ۱۴۴۹

جز از گنج ویژه رد افراسیاب
که کس را نبود اندران دست یاب ۱۴۵۰

ببخشید دیگر همه بر سپاه
چه گنج سلیح و چه تخت و کلاه ۱۴۵۱

ز هر سو پراگنده بی مر سپاه
زترکان بیامد بنزدیک شاه ۱۴۵۲

همی داد زنهار و بنواختشان
بزودی همی کار بر ساختشان ۱۴۵۳

سران را ز توران زمین بهر داد
بهر نامداری یکی شهر داد ۱۴۵۴

بهر کشوری هر که فرمان نبرد
ز دست دلیران او جان نبرد ۱۴۵۵

شدند آن زمان شاه را چاکران
چو پیوسته شد نامهٔ مهتران ۱۴۵۶

ز هر سو فرستادگان نزد شاه
یکایک سر اندر نهاده براه ۱۴۵۷

ابا هدیه و نامهٔ مهتران
شده یک بیک شاه را چاکران ۱۴۵۸

دبیر نویسنده را پیش خواند
سخن هرچ بایست با او براند ۱۴۵۹

سرنامه کرد آفرین از نخست
بدان کو زمین از بدیها بشست ۱۴۶۰

چنان اختر خفته بیدار کرد
سر جاودان را نگونسار کرد ۱۴۶۱

توانایی و دانش و داد ازوست
بگیتی ستم یافته شاد ازوست ۱۴۶۲

دگر گفت کز بخت کاموس کی
بزرگ و جهاندیده و نیک‌پی ۱۴۶۳

گشاده شد آن گنگ افراسیاب
سر بخت او اندر آمد بخواب ۱۴۶۴

بیک رزمگاه از نبرده سران
سرافراز با گرزهای گران ۱۴۶۵

همانا که افگنده شد صد هزار
بگلزریون در یکی کارزار ۱۴۶۶

وز آن پس برآمد یکی باد سخت
که برکند شاداب بیخ درخت ۱۴۶۷

بب اندر افتاد چندی سپاه
که جستند بر ما یکی دستگاه ۱۴۶۸

بوردگه در چنان شد سوار
که از ما یکی را دو صد شد شکار ۱۴۶۹

وز آن جایگه رفت ببهشت گنگ
حصاری پر از مردم و جای تنگ ۱۴۷۰

بجنگ حصار اندرون سی‌هزار
همانا که شد کشته در کارزار ۱۴۷۱

همان بد که بیدادگر بود مرد
ورا دانش و بخت یاری نکرد ۱۴۷۲

همه روی کشور سپه گسترید
شدست او کنون از جهان ناپدید ۱۴۷۳

ازین پس فرستم بشاه آگهی
ز روزی که باشد مرا فرهی ۱۴۷۴

ازان پس بیامد به شادی نشست
پری روی پیش اندرون می بدست ۱۴۷۵

ببد تا بهار اندرآورد روی
جهان شد بهشتی پر از رنگ و بوی ۱۴۷۶

همه دشت چون پرنیان شد برنگ
هوا گشت برسان پشت پلنگ ۱۴۷۷

گرازیدن گور و آهو بدشت
بدین گونه بر چند خوشی گذشت ۱۴۷۸

به نخچیر یوزان و پرنده باز
همه مشک بویان بتان طراز ۱۴۷۹

همه چارپایان بکردار گور
پراگنده و آگنده کردن بزور ۱۴۸۰

بگردن بکردار شیران نر
بسان گوزنان بگوش و بسر ۱۴۸۱

ز هر سو فرستاد کارآگهان
همی چست پیدا ز کار جهان ۱۴۸۲

پس آگاهی آمد ز چین و ختن
از افراسیاب و ازان انجمن ۱۴۸۳

که فغفور چین باوی انباز گشت
همه روی کشور پرآواز گشت ۱۴۸۴

ز چین تا بگلزریون لشکرست
بریشان چو خاقان چین سرورست ۱۴۸۵

نداند کسی راز آن خواسته
پرستنده و اسب آراسته ۱۴۸۶

که او را فرستاد خاقان چین
بشاهی برو خواندند آفرین ۱۴۸۷

همان گنج پیرانش آمد بدست
شتروار دینار صدبار شست ۱۴۸۸

چو آن خواسته برگرفت از ختن
سپاهی بیاورد لشکر شکن ۱۴۸۹

چو زین گونه آگاهی آمد بشاه
بنزدیک زنهار داده سپاه ۱۴۹۰

همه بازگشتند ز ایرانیان
ببستند خون ریختن را میان ۱۴۹۱

چو برداشت افراسیاب از ختن
یکی لشکری شد برو انجمن ۱۴۹۲

که گفتی زمین برنتابد همی
ستاره شمارش نیابد همی ۱۴۹۳

ز چین سوی کیخسرو آورد روی
پر از درد با لشکری کینه‌جوی ۱۴۹۴

چو کیخسرو آگاه شد زان سپاه
طلایه فرستاد چندی براه ۱۴۹۵

بفرمود گودرز کشواد را
سپهدار گرگین و فرهاد را ۱۴۹۶

که ایدر بباشید با داد و رای
طلایه شب و روز کرده بپای ۱۴۹۷

بگودرز گفت این سپاه تواند
چو کار آید اندر پناه تواند ۱۴۹۸

ز ترکان هرآنگه که بینی یکی
که یاد آرد از دشمنان اندکی ۱۴۹۹

هم اندر زمان زنده بر دارکن
دو پایش ز بر سر نگونسار کن ۱۵۰۰

چو بی‌رنج باشد تو بی‌رنج باش
نگهبان این لشکر و گنج باش ۱۵۰۱

تبیره برآمد ز پرده سرای
خروشیدن زنگ و هندی داری ۱۵۰۲

بدین سان سپاهی بیامد ز گنگ
که خورشید را آرزو کرد جنگ ۱۵۰۳

چو بیرون شد از شهر صف بر کشید
سوی کوکها لشکر اندر کشید ۱۵۰۴

میان دو لشکر دو منزل بماند
جهانداران گردنکشان را بخواند ۱۵۰۵

چنین گفت کامشب مجنبید هیچ
نه خوب آید آرامش اندر بسیچ ۱۵۰۶

طلایه برافگند بر گرد دشت
همه شب همی گرد لشکر بگشت ۱۵۰۷

بیک هفته بودش هم آنجا درنگ
همی ساخت آرایش و ساز جنگ ۱۵۰۸

بهشتم بیامد طلایه ز راه
بخسرو خبر داد کآمد سپاه ۱۵۰۹

سپه را بدان سان بیاراست شاه
که نظاره گشتند خورشید و ماه ۱۵۱۰

چو افراسیاب آن سپه را بدید
بیامد برابر صفی برکشید ۱۵۱۱

بفرزانگان گفت کین دشت رزم
بدل مر مرا چون خرامست و بزم ۱۵۱۲

مرا شاد بر گاه خواب آمدی
چو رزمم نبودی شتاب آمدی ۱۵۱۳

کنون مانده گشتم چنین در گریز
سری پر ز کینه دلی پرستیز ۱۵۱۴

بر آنم که از بخت کیخسروست
و گر بر سرم روزگاری نوست ۱۵۱۵

بر آنم که با او شوم همنبرد
اگر کام یابم اگر مرگ و درد ۱۵۱۶

بدو گفت هر کس فرزانه بود
گر از خویش بود ار ز بیگانه بود ۱۵۱۷

که گر شاه را جست باید نبرد
چرا باید این لشکر و دار و برد ۱۵۱۸

همه چین و توران بپیش تواند
ز بیگانگان ار ز خویش تواند ۱۵۱۹

فدای تو بادا همه جان ما
چنین بود تا بود پیمان ما ۱۵۲۰

اگر صد شود کشته گر صد هزار
تن خویش را خوار مایه مدار ۱۵۲۱

همه سربسر نیکخواه توایم
که زنده بفر کلاه توایم ۱۵۲۲

وزآن پس برآمد ز لشکر خروش
زمین و زمان شد پر از جنگ و جوش ۱۵۲۳

ستاره پدید آمد از تیره گرد
رخ زرد خورشید شد لاژورد ۱۵۲۴

سپهدار ترکان ازان انجمن
گزین کرد کار آزموده دو تن ۱۵۲۵

پیامی فرستاد نزدیک شاه
که کردی فراوان پس پشت راه ۱۵۲۶

همانا که فرسنگ ز ایران هزار
بود تا بگنگ اندر ای شهریار ۱۵۲۷

ز ریگ و بیابان وز کوه و شخ
دو لشکر برین سان چو مور و ملخ ۱۵۲۸

زمین همچو دریا شد از خون کین
ز گنگ و ز چین تا بایران زمین ۱۵۲۹

اگر خون آن کشتگان را ز خاک
بژرفی برد رای یزدان پاک ۱۵۳۰

همانا چو دریای قلزم شود
دولشکر بخون اندرون گم شود ۱۵۳۱

اگر گنج خواهی ز من گر سپاه
وگر بوم ترکان و تخت و کلاه ۱۵۳۲

سپارم ترا من شوم ناپدید
جز از تیغ جان را ندارم کلید ۱۵۳۳

مکن گر ترا من پدر مادرم
ز تخم فریدون افسونگرم ۱۵۳۴

ز کین پدر گر دلت خیره شد
چنین آب من پیش تو تیره شد ۱۵۳۵

ازان بد سیاوش گنهکار بود
مرا دل پر از درد و تیمار بود ۱۵۳۶

دگر گردش اختران بلند
که هم باپناهند و هم باگزند ۱۵۳۷

مرا سالیان شست بر سر گذشت
که با نامداری نرفتم بدشت ۱۵۳۸

تو فرزندی و شاه ایران توی
برزم اندرون چنگ شیران توی ۱۵۳۹

یکی رزمگاهی گزین دوردست
نه بر دامن مرد خسروپرست ۱۵۴۰

بگردیم هر دو بوردگاه
بجایی کزو دور ماند سپاه ۱۵۴۱

اگر من شوم کشته بر دست تو
ز دریا نهنگ آورد شست تو ۱۵۴۲

تو با خویش و پیوند مادر مکوش
بپرهیز وز کینه چندین مجوش ۱۵۴۳

وگر تو شوی کشته بر دست من
بزنهار یزدان کزان انجمن ۱۵۴۴

نمانم که یک تن بپیچد ز درد
دگر بیند از باد خاک نبرد ۱۵۴۵

ز گوینده بشنید خسرو پیام
چنین گفت با پور دستان سام ۱۵۴۶

که این ترک بدساز مردم فریب
نبیند همی از بلندی نشیب ۱۵۴۷

بچاره چنین از کف ما بجست
نماید که بر تخت ایران نشست ۱۵۴۸

ز آورد چندین بگوید همی
مگر دخمهٔ شیده جوید همی ۱۵۴۹

نبیره فریدن و پور پشنگ
بورد با او مرا نیست ننگ ۱۵۵۰

بدو گفت رستم که ای شهریار
بدین در مدار آتش اندر کنار ۱۵۵۱

که ننگست بر شاه رفتن بجنگ
وگر همنبرد تو باشد پشنگ ۱۵۵۲

دگر آنک گوید که با لشکرم
مکن چنگ با دوده و کشورم ۱۵۵۳

ز دریا بدریا ترا لشکرست
کجا رایشان زین سخن دیگرست ۱۵۵۴

چو پیمان یزدان کنی با نیا
نشاید که در دل بود کیمیا ۱۵۵۵

بانبوه لشکر بجنگ اندر آر
سخن چند آلودهٔ نابکار ۱۵۵۶

ز رستم چو بشنید خسرو سخن
یکی دیگر اندیشه افگند بن ۱۵۵۷

بگوینده گفت این بداندیش مرد
چنین با من آویخت اندر نبرد ۱۵۵۸

فزون کرد ازین با سیاوش وفا
زبان پر فسون بود دل پرجفا ۱۵۵۹

سپهبد بکژی نگیرد فروغ
زبان خیره پرتاب و دل پر دروغ ۱۵۶۰

گر ایدونک رایش نبردست و بس
جز از من نبرد ورا هست کس ۱۵۶۱

تهمتن بجایست و گیو دلیر
که پیکار جویند با پیل و شیر ۱۵۶۲

اگر شاه با شاه جوید نبرد
چرا باید این دشت پرمرد کرد ۱۵۶۳

نباشد مرا با تو زین بیش جنگ
ببینی کنون روز تاریک و تنگ ۱۵۶۴

فرستاد برگشت و آمد چو باد
شنیده سراسر برو کرد یاد ۱۵۶۵

پر از درد شد جان افراسیاب
نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب ۱۵۶۶

سپه را بجنگ اندر آورد شاه
بجنبید ناچار دیگر سپاه ۱۵۶۷

یکی با درنگ و یکی با شتاب
زمین شد بکردار دریای آب ۱۵۶۸

ز باریدن تیر گفتی ز ابر
همی ژاله بارید بر خود و ببر ۱۵۶۹

ز شبگیر تا گشت خورشید لعل
زمین پر ز خون بود در زیر نعل ۱۵۷۰

سپه بازگشتند چون تیره گشت
که چشم سواران همی خیره گشت ۱۵۷۱

سپهدار با فر و نیرنگ و ساز
چو آمد به لشکرگه خویش باز ۱۵۷۲

چنین گفت با طوس کامروز جنگ
نه بر آرزو کرد پور پشنگ ۱۵۷۳

گمانم که امشب شبیخون کند
ز دل درد دیرینه بیرون کند ۱۵۷۴

یکی کنده فرمود کردن براه
برآن سو که بد شاه توران سپاه ۱۵۷۵

چنین گفت کآتش نسوزید کس
نباید که آید خروش جرس ۱۵۷۶

ز لشکر سواران که بودند گرد
گزین کرد شاه و برستم سپرد ۱۵۷۷

دگر بهره بگزید ز ایرانیان
که بندند بر تاختن بر میان ۱۵۷۸

بطوس سپهدار داد آن گروه
بفرمود تا رفت بر سوی کوه ۱۵۷۹

تهمتن سپه را بهامون کشید
سپهبد سوی کوه بیرون کشید ۱۵۸۰

بفرمود تا دور بیرون شوند
چپ و راست هر دو بهامون شوند ۱۵۸۱

طلایه مدارند و شمع و چراغ
یکی سوی دشت و یکی سوی راغ ۱۵۸۲

بدان تا اگر سازد افرسیاب
برو بر شبیخون بهنگام خواب ۱۵۸۳

گر آید سپاه اندر آید ز پس
بماند نباشدش فریادرس ۱۵۸۴

بره کنده پیش و پس اندر سپاه
پس کنده با لشکر و پیل شاه ۱۵۸۵

سپهدار ترکان چو شب در شکست
میان با سپه تاختن را ببست ۱۵۸۶

ز لشکر جهاندیدگان را بخواند
ز کار گذشته فراوان براند ۱۵۸۷

چنین گفت کین شوم پر کیمیا
چنین خیره شد بر سپاه نیا ۱۵۸۸

کنون جمله ایرانیان خفته‌اند
همه لشکر ما برآشفته‌اند ۱۵۸۹

کنون ما ز دل بیم بیرون کنیم
سحرگه بریشان شبیخون کینم ۱۵۹۰

گر امشب بر ایشان بیابیم دست
ببیشی ابر تخت باید نشست ۱۵۹۱

وگر بختمان بر نگیرد فروغ
همه چاره بادست و مردی دروغ ۱۵۹۲

برین برنهادند و برخاستند
ز بهر شبیخون بیاراستند ۱۵۹۳

ز لشکر گزین کرد پنجه هزار
جهاندیده مردان خنجرگزار ۱۵۹۴

برفتند کارآگهان پیش شاه
جهاندیده مردان با فر و جاه ۱۵۹۵

ز کارآگهان آنک بد رهنمای
بیامد بنزدیک پرده سرای ۱۵۹۶

بجایی غو پاسبانان ندید
تو گفتی جهان سربسر آرمید ۱۵۹۷

طلایه نه و آتش و باد نه
ز توران کسی را بدل یاد نه ۱۵۹۸

چو آن دید برگشت و آمد دوان
کزیشان کسی نیست روشن‌روان ۱۵۹۹

همه خفتگان سربسرمرده‌اند
وگر نه همه روز می خورده‌اند ۱۶۰۰

بجایی طلایه پدیدار نیست
کس آن خفتگان را نگهدار نیست ۱۶۰۱

چو افراسیاب این سخنها شنود
بدلش اندرون روشنایی فزود ۱۶۰۲

سپه را فرستاد و خود برنشست
میان یلی تاختن را ببست ۱۶۰۳

برفتند گردان چو دریای آب
گرفتند بر تاختن بر شتاب ۱۶۰۴

بران تاختن جنبش و ساز نه
همان نالهٔ بوق و آواز نه ۱۶۰۵

چو رفتند نزدیک پرده سرای
برآمد خروشیدن کر نای ۱۶۰۶

غو طبل بر کوهه زین بخاست
درفش سیه را برآورد راست ۱۶۰۷

ز لشکر هرآنکس که بد پیشرو
برانگیختند اسب و برخاست غو ۱۶۰۸

بکنده در افتاد چندی سوار
بپیچید دیگر سر از کارزار ۱۶۰۹

ز یک دست رستم برآمد ز دشت
ز گرد سواران هواتیره گشت ۱۶۱۰

ز دست دگر گیو گودرز و طوس
بپیش اندرون نالهٔ بوق و کوس ۱۶۱۱

شهنشاه باکاویانی درفش
هوا شد ز تیغ سواران بنفش ۱۶۱۲

برآمد ده و گیر و بربند و کش
نه با اسب تاب و نه با مرد هش ۱۶۱۳

ازیشان ز صد نامور ده بماند
کسی را که بد اختر بد براند ۱۶۱۴

چو آگاهی آمد برین رزمگاه
چنان خسته بد شاه توران سپاه ۱۶۱۵

که از خستگی جمله گریان شدند
ز درد دل شاه بریان شدند ۱۶۱۶

چنین گفت کز گردش آسمان
نیابد گذر دانشی بی‌گمان ۱۶۱۷

چو دشمن همی جان بسیچد نه چیز
بکوشیم ناچار یک دست نیز ۱۶۱۸

اگر سربسر تن بکشتن دهیم
وگر ایرجی تاج بر سر نهیم ۱۶۱۹

برآمد خروش از دو پرده‌سرای
جهان پر شد از نالهٔ کر نای ۱۶۲۰

گرفتند ژوپین و خنجر بکف
کشیدند لشکر سه فرسنگ صف ۱۶۲۱

بکردار دریا شد آن رزمگاه
نه خورشید تابنده روشن نه ماه ۱۶۲۲

سپاه اندر آمد همی فوج فوج
بران سان که برخیزد از باد موج ۱۶۲۳

در و دشت گفتی همه خون شدست
خور از چرخ گردنده بیرون شدست ۱۶۲۴

کسی را نبد بر تن خویش مهر
بقیر اندر اندود گفتی سپهر ۱۶۲۵

همانگه برآمد یکی تیره باد
که هرگز ندارد کسی آن بیاد ۱۶۲۶

همی خاک برداشت از رزمگاه
بزد بر سر و چشم توران سپاه ۱۶۲۷

ز سرها همی ترگها برگرفت
بماند اندران شاه ترکان شگفت ۱۶۲۸

همه دشت مغز سر و خون گرفت
دل سنگ رنگ طبر خون گرفت ۱۶۲۹

سواران توران که روز درنگ
زبون داشتندی شکار پلنگ ۱۶۳۰

ندیدند با چرخ گردان نبرد
همی خاک برداشت از دشت مرد ۱۶۳۱

چو کیخسرو آن خاک و آن باد دید
دل و بخت ایرانیان شاد دید ۱۶۳۲

ابا رستم و گیو گودرز و طوس
ز پشت سپاه اندر آورد کوس ۱۶۳۳

دهاده برآمد ز قلب سپاه
ز یک دست رستم ز یک دست شاه ۱۶۳۴

شد اندر هوا گرد برسان میغ
چه میغی که باران او تیر و تیغ ۱۶۳۵

تلی کشته هر جای چون کوه کوه
زمین گشته از خون ایشان ستوه ۱۶۳۶

هوا گشت چون چادر نیلگون
زمین شد بکردار دریای خون ۱۶۳۷

ز تیر آسمان شد چو پر عقاب
نگه کرد خیره سر افراسیاب ۱۶۳۸

بدید آن درفشان درفش بنفش
نهان کرد بر قلبگه بر درفش ۱۶۳۹

سپه را رده بر کشیده بماند
خود و نامداران توران براند ۱۶۴۰

زخویشان شایسته مردی هزار
بنزدیک او بود در کارزار ۱۶۴۱

به بیراه راه بیابان گرفت
برنج تن از دشمنان جان گرفت ۱۶۴۲

ز لشکر نیا را همی جست شاه
بیامد دمان تا بقلب سپاه ۱۶۴۳

ز هر سوی پویید و چندی شتافت
نشان پی شاه توران نیافت ۱۶۴۴

سپه چون نگه کرد در قلبگاه
ندیدند جایی درفش سیاه ۱۶۴۵

ز شه خواستند آن زمان زینهار
فروریختند آلت کارزار ۱۶۴۶

چو خسرو چنان دید بنواختشان
ز لشکر جدا جایگه ساختشان ۱۶۴۷

بفرمود تا تخت زرین نهند
بخیمه در آرایش چین نهند ۱۶۴۸

می‌آورد و رامشگران را بخواند
ز لشکر فراوان سران را بخواند ۱۶۴۹

شبی کرد جشنی که تا روز پاک
همی مرده برخاست از تیره خاک ۱۶۵۰

چو خورشید بر چرخ بنمود پشت
شب تیره شد از نمودن درشت ۱۶۵۱

شهنشاه ایران سر و تن بشست
یکی جایگاه پرستش بجست ۱۶۵۲

کز ایرانیان کس مر او را ندید
نه دام و دد آوای ایشان شنید ۱۶۵۳

ز شبگرد تا ماه بر چرخ ساج
بسر بر نهاد آن دل‌افروز تاج ۱۶۵۴

ستایش همی کرد برکردگار
ازان شادمان گردش روزگار ۱۶۵۵

فراوان بمالید بر خاک روی
برخ بر نهاد از دو دیده دو جوی ۱۶۵۶

و زآنجا بیامد سوی تاج و تخت
خرامان و شادان دل و نیکبخت ۱۶۵۷

از ایرانیان هرک افگنده بود
اگر کشته بودند گر زنده بود ۱۶۵۸

ازان خاک آورد برداشتند
تن دشمنان خوار بگذاشتند ۱۶۵۹

همه رزمگه دخمه‌ها ساختند
ازان کشتگان چو بپرداختند ۱۶۶۰

ز چیزی که بود اندران رزمگاه
ببخشید شاه جهان بر سپاه ۱۶۶۱

و زآنجا بشد شاه ببهشت گنگ
همه لشکر آباد با ساز جنگ ۱۶۶۲

چو آگاهی آمد بماچین و چین
ز ترکان وز شاه ایران زمین ۱۶۶۳

بپیچید فغفور و خاقان بدرد
ز تخت مهی هر کسی یاد کرد ۱۶۶۴

وزان یاوریها پشیمان شدند
پراندیشه دل سوی درمان شدند ۱۶۶۵

همی گفت فغفور کافراسیاب
ازین پس نبیند بزرگی بخواب ۱۶۶۶

ز لشکر فرستادن و خواسته
شود کار ما بی‌گمان کاسته ۱۶۶۷

پشیمانی آمد همه بهر ما
کزین کار ویران شود شهر ما ۱۶۶۸

ز چین و ختن هدیه‌ها ساختند
بدان کار گنجی بپرداختند ۱۶۶۹

فرستاده‌ای نیک‌دل را بخواند
سخنهای شایسته چندی براند ۱۶۷۰

یکی مرد بد نیک‌دل نیک خواه
فرستاد فغفور نزدیک شاه ۱۶۷۱

طرایف بچین اندرون آنچ بود
ز دینار وز گوهر نابسود ۱۶۷۲

بپوزش فرستاد نزدیک شاه
فرستادگان برگرفتند راه ۱۶۷۳

بزرگان چین بی‌درنگ آمدند
بیک هفته از چین بگنگ آمدند ۱۶۷۴

جهاندار پیروز بنواختشان
چنانچون ببایست بنشاختشان ۱۶۷۵

بپذرفت چیزی که آورده بود
طرایف بد و بدره و پرده بود ۱۶۷۶

فرستاده را گفت کو را بگوی
که خیره بر ما مبر آب روی ۱۶۷۷

نباید که نزد تو افراسیاب
بیاید شب تیره هنگام خواب ۱۶۷۸

فرستاده برگشت و آمد چو باد
بفغفور یکسر پیامش بداد ۱۶۷۹

چو بشنید فغفور هنگام خواب
فرستاد کس نزد افراسیاب ۱۶۸۰

که از من ز چین و ختن دور باش
ز بد کردن خویش رنجور باش ۱۶۸۱

هرآنکس که او گم کند راه خویش
بد آید بداندیش را کار پیش ۱۶۸۲

چو بشنید افراسیاب این سخن
پشیمان شد از کرده‌های کهن ۱۶۸۳

بیفگند نام مهی جان گرفت
به بیراه، راه بیابان گرفت ۱۶۸۴

چو با درد و با رنج و غم دید روز
بیامد دمان تا بکوه اسپروز ۱۶۸۵

ز بدخواه روز و شب اندیشه کرد
شب روز را دل یکی پیشه کرد ۱۶۸۶

بیامد ز چین تا بب زره
میان سوده از رنج و بند گره ۱۶۸۷

چو نزدیک آن ژرف دریا رسید
مر آن را میان و کرانه ندید ۱۶۸۸

بدو گفت ملاح کای شهریار
بدین ژرف دریا نیابی گذار ۱۶۸۹

مرا سالیان هست هفتاد و هشت
ندیدم که کشتی بروبر گذشت ۱۶۹۰

بدو گفت پر مایه افراسیاب
که فرخ کسی کو بمیرد در آب ۱۶۹۱

مرا چون بشمشیر دشمن نکشت
چنانچون نکشتش نگیرد بمشت ۱۶۹۲

بفرمود تا مهتران هر کسی
بب اندر آرند کشتی بسی ۱۶۹۳

سوی گنگ دژ بادبان برکشید
بنیک و بدیها سر اندر کشید ۱۶۹۴

چو آن جایگه شد بخفت و بخورد
برآسود از روزگار نبرد ۱۶۹۵

چنین گفت کایدر بباشیم شاد
ز کار گذشته نگیریم یاد ۱۶۹۶

چو روشن شود تیره گرن اخترم
بکشتی بر آب زره بگذرم ۱۶۹۷

ز دشمن بخواهم همان کین خویش
درفشان کنم راه و آیین خویش ۱۶۹۸

چو کیخسرو آگاه شد زین سخن
که کار نو آورد مرد کهن ۱۶۹۹

به رستم چنین گفت کافراسیاب
سوی گنگ دژ شد ز دریای آب ۱۷۰۰

بکردار کرد آنچ با ما بگفت
که ما را سپهر بلندست جفت ۱۷۰۱

بکشتی بب زره برگذشت
همه رنج ما سربسر باد گشت ۱۷۰۲

مرا با نیا جز بخنجر سخن
نباشد نگردانم این کین کهن ۱۷۰۳

بنیروی یزدان پیروزگر
ببندم بکین سیاوش کمر ۱۷۰۴

همه چین و ماچین سپه گسترم
بدریای کیماک بر بگذرم ۱۷۰۵

چو گردد مرا راست ماچین و چین
بخواهیم باژی ز مکران زمین ۱۷۰۶

بب زره بگذرانم سپاه
اگر چرخ گردان بود نیک‌خواه ۱۷۰۷

اگر چند جایی درنگ آیدم
مگر مرد خونی بچنگ آیدم ۱۷۰۸

شما رنج بسیار برداشتید
بر و بوم آباد بگذاشتید ۱۷۰۹

همین رنج بر خویشتن برنهید
ازان به که گیتی بدشمن دهید ۱۷۱۰

بماند ز ما نام تا رستخیز
بپیروزی و دشمن اندر گریز ۱۷۱۱

شدند اندران پهلوانان دژم
دهان پر ز باد ابروان پر زخم ۱۷۱۲

که دریای با موج و چندین سپاه
سر و کار با باد و شش ماه راه ۱۷۱۳

که داند که بیرون که آید ز آب
بد آمد سپه را ز افراسیاب ۱۷۱۴

چو خشکی بود ما بجنگ اندریم
بدریا بکام نهنگ اندریم ۱۷۱۵

همی گفت هر گونه‌ای هر کسی
بدانگه که گفتارها شد بسی ۱۷۱۶

همی گفت رستم که ای مهتران
جهان دیده و رنجبرده سران ۱۷۱۷

نباید که این رنج بی بر شود
به ناز و تن آسانی اندر شود ۱۷۱۸

و دیگر که این شاه پیروزگر
بیابد همی ز اختر نیک بر ۱۷۱۹

از ایران برفتیم تا پیش گنگ
ندیدیم جز چنگ یازان بجنگ ۱۷۲۰

ز کاری که سازد همی برخورد
بدین آمد و هم بدین بگذرد ۱۷۲۱

چو بشنید لشکر ز رستم سخن
یکی پاسخ نو فگندند بن ۱۷۲۲

که ما سربسر شاه را بنده‌ایم
ابا بندگی دوست دارنده‌ایم ۱۷۲۳

بخشکی و بر آب فرمان رواست
همه کهترانیم و پیمان وراست ۱۷۲۴

ازان شاد شد شاه و بنواختشان
یکایک باندازه بنشاختشان ۱۷۲۵

در گنجهای نیا برگشاد
ز پیوند و مهرش نکرد ایچ یاد ۱۷۲۶

ز دینار و دیبای گوهرنگار
هیونان شایسته کردند بار ۱۷۲۷

همیدون ز گنج درم صد هزار
ببردند با آلت کارزار ۱۷۲۸

ز گاوان گردون کشان ده هزار
ببر دند تا خود کی آید بکار ۱۷۲۹

هیونان ز گنج درم ده هزار
بسی بار کردند با شهریار ۱۷۳۰

بفرمود زان پس بهنگام خواب
که پوشیده رویان افراسیاب ۱۷۳۱

ز خویشان و پیوند چندانک هست
اگر دخترانند اگر زیر دست ۱۷۳۲

همه در عماری براه آوردند
ز ایوان بمیدان شاه آوردند ۱۷۳۳

دو از نامداران گردنکشان
که بودند هر یک بمردی نشان ۱۷۳۴

چو جهن و چو گرسیوز ارجمند
بمهد اندرون پای کرده ببند ۱۷۳۵

همه خویش و پیوند افراسیاب
ز تیمارشان دیده کرده پر آب ۱۷۳۶

نواها که از شهرها یادگار
گروگان ستد ترک چینی هزار ۱۷۳۷

سپرد آن زمان گیو را شهریار
گزین کرد ز ایرانیان ده هزار ۱۷۳۸

بدو گفت کای مرد فرخنده پی
برو با سپه پیش کاوس کی ۱۷۳۹

بفرمود تا پیش او شد دبیر
بیاورد قرطاس و چینی حریر ۱۷۴۰

یکی نامه از قیر و مشک و گلاب
بفرمود در کار افراسیاب ۱۷۴۱

چو شد خامه از مشک وز قیر تر
نخست آفرین کرد بر دادگر ۱۷۴۲

که دارنده و بر سر آرنده اوست
زمین و زمان را نگارنده اوست ۱۷۴۳

همو آفرینندهٔ پیل و مور
ز خاشاک تا آب دریای شور ۱۷۴۴

همه با توانایی او یکیست
خداوند هست و خداوند نیست ۱۷۴۵

کسی را که او پروراند بمهر
بر آنکس نگردد بتندی سپهر ۱۷۴۶

ازو باد بر شاه گیتی درود
کزو خیزد آرام را تار و پود ۱۷۴۷

رسیدم بدین دژ که افراسیاب
همی داشت از بهر آرام و خواب ۱۷۴۸

بدو اندرون بود تخت و کلاه
بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه ۱۷۴۹

چهل پیل زیشان همه بسته گشت
هر آنکس که برگشت تن خسته گشت ۱۷۵۰

بگوید کنون گیو یک یک بشاه
سخن هرچ رفت اندرین رزمگاه ۱۷۵۱

چو بر پیش یزدان گشایی دو لب
نیایش کن از بهر من روز و شب ۱۷۵۲

کشیدیم لشکر بما چین و چین
و زآن روی رانم بمکران زمین ۱۷۵۳

و زآن پس بر آب زره بگذرم
اگر پای یزدان بود یاورم ۱۷۵۴

ز پیش شهنشاه برگشت گیو
ابا لشکری گشن و مردان نیو ۱۷۵۵

چو باد هوا گشت و ببرید راه
بیامد بنزدیک کاوس شاه ۱۷۵۶

پس آگاهی آمد بکاوس کی
ازان پهلوان زادهٔ نیک پی ۱۷۵۷

پذیره فرستاد چندی سپاه
گرانمایگان بر گرفتند راه ۱۷۵۸

چو آمد بر شهر گیو دلیر
سپاهی ز گردان چو یک دشت شیر ۱۷۵۹

چو گیو اندر آمد بنزدیک شاه
زمین را ببوسید بر پیش گاه ۱۷۶۰

و رادید کاوس بر پای جست
بخندید و بسترد رویش بدست ۱۷۶۱

بپرسیدش از شهریار و سپاه
ز گردنده خورشید و تابنده ماه ۱۷۶۲

بگفت آن کجا دید گیو سترگ
ز گردان وز شهریار بزرگ ۱۷۶۳

جوان شد زگفتار او مرد پیر
پس آن نامه بنهاد پیش دبیر ۱۷۶۴

چو آن نامه بر شاه ایران بخواند
همه انجمن در شگفتی بماند ۱۷۶۵

همه شاد گشتند و خرم شدند
ز شادی دو دیده پر از نم شدند ۱۷۶۶

همه چیز دادند درویش را
بنفریده کردند بدکیش را ۱۷۶۷

فرود آمد از تخت کاوس شاه
ز سر برگرفت آن کیانی کلاه ۱۷۶۸

بیامد بغلتید بر تیره خاک
نیایش کنان پیش یزدان پاک ۱۷۶۹

وز آن جایگه شد بجای نشست
بگرد دژ آیین شادی ببست ۱۷۷۰

همی گفت با شاه گیو آنچ دید
سخن کز لب شاه ایران شنید ۱۷۷۱

می آورد و رامشگران را بخواند
وز ایران نبرده سران را بخواند ۱۷۷۲

ز هر گونه‌ای گفت و پاسخ شنید
چنین تا شب تیره اندر چمید ۱۷۷۳

برفتند با شمع یاران ز پیش
دلش شاد و خرم بایوان خویش ۱۷۷۴

چو برزد خور از چرخ رخشان سنان
بپیچید شب گرد کرده عنان ۱۷۷۵

تبیره بر آمد ز درگاه شاه
برفتند گردان بدان بارگاه ۱۷۷۶

جهاندار پس گیو را پیش خواند
بران نامور تخت شاهی نشاند ۱۷۷۷

بفرمود تا خواسته پیش برد
همان نامور سرفرازان گرد ۱۷۷۸

همان بیگنه روی پوشیدگان
پس پرده اندر ستم دیدگان ۱۷۷۹

همان جهن و گرسیوز بندسای
که او برد پای سیاوش ز جای ۱۷۸۰

چو گرسیوز بدکنش را بدید
برو کرد نفرین که نفرین سزید ۱۷۸۱

همان جهن را پای کرده ببند
ببردند نزدیک تخت بلند ۱۷۸۲

بدان دختران رد افراسیاب
نگه کرد کاوس مژگان پر آب ۱۷۸۳

پس پردهٔ شاهشان جای کرد
همانگه پرستنده بر پای کرد ۱۷۸۴

اسیران و آنکس که بود از نوا
بیاراست مر هر یکی را جدا ۱۷۸۵

یکی را نگهبان یکی را ببند
ببردند از پیش شاه بلند ۱۷۸۶

ازان پس همه خواسته هرچ بود
ز دینار وز گوهر نابسود ۱۷۸۷

بارزانیان داد تا آفرین
بخوانند بر شاه ایران زمین ۱۷۸۸

دگر بردگان مهتران را سپرد
بایوان ببرد از بزرگان و خرد ۱۷۸۹

بیاراستند از در جهن جای
خورش با پرستنده و رهنمای ۱۷۹۰

بدژ بر یکی جای تاریک بود
ز دل دور با دخمه نزدیک بود ۱۷۹۱

بگرسیوز آمد چنان جای بهر
چنینست کردار گردنده دهر ۱۷۹۲

خنک آنکسی کو بود پادشا
کفی راد دارد دلی پارسا ۱۷۹۳

بداند که گیتی برو بگذرد
نگردد بگرد در بی خرد ۱۷۹۴

خرد چون شود از دو دیده سرشک
چنان هم که دیوانه خواهد پزشک ۱۷۹۵

ازان پس کزیشان بپردخت شاه
ز بیگانه مردم تهی کرد گاه ۱۷۹۶

نویسنده آهنگ قرطاس کرد
سر خامه برسان الماس کرد ۱۷۹۷

نبشتند نامه بهر کشوری
بهر نامداری و هر مهتری ۱۷۹۸

که شد ترک و چین شاه را یکسره
ببشخور آمد پلنگ و بره ۱۷۹۹

درم داد و دینار درویش را
پراگنده و مردم خویش را ۱۸۰۰

بدو هفته در پیش درگاه شاه
از انبوه بخشش ندیدند راه ۱۸۰۱

سیم هفته بر جایگاه مهی
نشست اندر آرام با فرهی ۱۸۰۲

ز بس نالهٔ نای و بانگ سرود
همی داد گل جام می را درود ۱۸۰۳

بیک هفته از کاخ کاوس کی
همی موج برخاست از جام می ۱۸۰۴

سر ماه نو خلعت گیو ساخت
همی زر و پیروزه اندر نشاخت ۱۸۰۵

طبق‌های زرین و پیروزه جام
کمرهای زرین و زرین ستام ۱۸۰۶

پرستار با طوق و با گوشوار
همان یاره و تاج گوهر نگار ۱۸۰۷

همان جامهٔ تخت و افگندنی
ز رنگ و ز بو وز پراگندنی ۱۸۰۸

فرستاد تا گیو را خواندند
براورنگ زرینش بنشاندند ۱۸۰۹

ببردند خلعت بنزدیک اوی
بمالید گیو اندران تخت روی ۱۸۱۰

وزان پس بیامد خرامان دبیر
بیاورد قرطاس و مشک و عبیر ۱۸۱۱

نبشتند نامه که از کردگار
بدادیم و خشنود از روزگار ۱۸۱۲

که فرزند ما گشت پیروزبخت
سزای مهی وز در تاج و تخت ۱۸۱۳

بدی را که گیتی همی ننگ داشت
جهانرا پر از غارت و جنگ داشت ۱۸۱۴

ز دست تو آواره شد در جهان
نگویند نامش جز اندر نهان ۱۸۱۵

همه ساله تا بود خونریز بود
ببدنامی و زشتی آویز بود ۱۸۱۶

بزد گردن نوذر تاجدار
ز شاهان وز راستان یادگار ۱۸۱۷

برادرکش و بدتن و شاه کش
بداندیش و بدراه و آشفته هش ۱۸۱۸

پی او ممان تا نهد بر زمین
بتوران و مکران و دریای چین ۱۸۱۹

جهان را مگر زو رهایی بود
سر بی بهایش بهایی بود ۱۸۲۰

اگر داور دادگر یک خدای
همی بود خواهد ترا رهنمای ۱۸۲۱

که گیتی بشویی ز رنج بدان
ز گفتار و کردار نابخردان ۱۸۲۲

بداد جهان آفرین شاد باش
جهان را یکی تازه بنیاد باش ۱۸۲۳

مگر باز بینم تورا شادمان
پر از درد گردد دل بدگمان ۱۸۲۴

وزین پس جز از پیش یزدان پاک
نباشم کزویست امید و باک ۱۸۲۵

بدان تا تو پیروز باشی و شاد
سرت سبز باد و دلت پر ز داد ۱۸۲۶

جهان آفرین رهنمای تو باد
همیشه سر تخت جای تو باد ۱۸۲۷

نهادند بر نامه بر مهر شاه
بر ایوان شه گیو بگزید راه ۱۸۲۸

بره بر نبودش بجایی درنگ
بنزدیک کیخسرو آمد بگنگ ۱۸۲۹

برو آفرین کرد و نامه بداد
پیام نیا پیش او کرد یاد ۱۸۳۰

ز گفتار او شاد شد شهریار
می‌آورد و رامشگر و میگسار ۱۸۳۱

همی خورد پیروز و شادان سه روز
چهارم چو بفروخت گیتی فروز ۱۸۳۲

سپه را همه ترک و جوشن بداد
پیام نیا پیششان کرد یاد ۱۸۳۳

مر آن را بگستهم نوذر سپرد
یکی لشکری نامبردار و گرد ۱۸۳۴

ز گنگ گزین راه چین برگرفت
جهان را بشمشیر در بر گرفت ۱۸۳۵

نبد روز بیکار و تیره شبان
طلایه بروز و بشب پاسبان ۱۸۳۶

بدین گونه تا شارستان پدر
همی رفت گریان و پر کینه سر ۱۸۳۷

همی گرد باغ سیاوش بگشت
بجایی که بنهاد خونریز تشت ۱۸۳۸

همی گفت کز داور یک خدای
بخواهم که باشد مرا رهنمای ۱۸۳۹

مگر همچنین خون افراسیاب
هم ایدر بریزم بکردار آب ۱۸۴۰

و ز آن جایگه شد سوی تخت باز
همی گفت با داور پاک راز ۱۸۴۱

ز لشکر فرستادگان برگزید
که گویند و دانند گفت و شنید ۱۸۴۲

فرستاد کس نزد خاقان چین
بفغفور و سالار مکران زمین ۱۸۴۳

که گر دادگیرید و فرمان کنید
ز کردار بد دل پشیمان کنید ۱۸۴۴

خورشها فرستید نزد سپاه
ببینید ناچار ما را براه ۱۸۴۵

کسی کو بتابد ز فرمان من
و گر دور باشد ز پیمان من ۱۸۴۶

بیاراست باید پسه را برزم
هرآنکس که بگریزد از راه بزم ۱۸۴۷

فرستاده آمد بهر کشوری
بهر جا که بد نامور مهتری ۱۸۴۸

غمی گشت فغفور و خاقان چین
بزرگان هر کشوری همچنین ۱۸۴۹

فرستاده را چند گفتند گرم
سخنهای شیرین به آواز نرم ۱۸۵۰

که ما شاه را سربسر کهتریم
زمین جز بفرمان او نسپریم ۱۸۵۱

گذرها که راه دلیران بدست
ببینیم تا چند ویران شدست ۱۸۵۲

کنیم از سر آباد با خوردنی
بباشیم و آریمش آوردنی ۱۸۵۳

همی گفت هر کس که بودش خرد
که گر بی زیان او بما بگذرد ۱۸۵۴

بدرویش بخشیم بسیار چیز
نثار و خورشها بسازیم نیز ۱۸۵۵

فرستاده را بی‌کران هدیه داد
بیامد بدرگاه پیروز و شاد ۱۸۵۶

دگر نامور چون بمکران رسید
دل شاه مکران دگرگونه دید ۱۸۵۷

بر تخت او رفت و نامه بداد
بگفت از پیام آنچ بودش بیاد ۱۸۵۸

سبک مر فرستاده را خوار کرد
دل انجمن پر ز تیمار کرد ۱۸۵۹

بدو گفت با شاه ایران بگوی
که نادیده بر ما فزونی مجوی ۱۸۶۰

زمانه همه زیر تخت منست
جهان روشن از فر بخت منست ۱۸۶۱

چو خورشید تابان شود برسپهر
نخستین برین بوم تابد بمهر ۱۸۶۲

همم دانش و گنج آباد هست
بزرگی و مردی و نیروی دست ۱۸۶۳

گراز من همی راه جوید رواست
که هر جانور بر زمین پادشاست ۱۸۶۴

نبندیم اگر بگذری بر تو راه
زیانی مکن بر گذر با سپاه ۱۸۶۵

ور ایدونک با لشکر آیی بشهر
برین پادشاهی ترا نیست بهر ۱۸۶۶

نمانم که بر بوم من بگذری
وزین مرز جایی به پی بسپری ۱۸۶۷

نمانم که مانی تو پیروزگر
وگر یابی از اختر نیک بر ۱۸۶۸

برین گونه چون شاه پاسخ شنید
ازان جایگه لشکر اندر کشید ۱۸۶۹

بیامد گرازان بسوی ختن
جهاندار با نامدار انجمن ۱۸۷۰

برفتند فغفور و خاقان چین
برشاه با پوزش و آفرین ۱۸۷۱

سه منزل ز چین پیش شاه آمدند
خود و نامداران براه آمدند ۱۸۷۲

همه راه آباد کرده چو دست
در و دشت چون جایگاه نشست ۱۸۷۳

همه بوم و بر پوشش و خوردنی
از آرایش بزم و گستردنی ۱۸۷۴

چو نزدیک شاه اندر آمد سپاه
ببستند آذین به بیراه و راه ۱۸۷۵

بدیوار دیبا برآویختند
ز بر زعفران و درم ریختند ۱۸۷۶

چو با شاه فغفور گستاخ شد
بپیش اندر آمد سوی کاخ شد ۱۸۷۷

بدو گفت ما شاه را کهتریم
اگر کهتری را خود اندر خوریم ۱۸۷۸

جهانی ببخت تو آباد گشت
دل دوستداران تو شاد گشت ۱۸۷۹

گر ایوان ما در خور شاه نیست
گمانم که هم بتر از راه نیست ۱۸۸۰

بکاخ اندر آمد سرافراز شاه
نشست از بر نامور پیشگاه ۱۸۸۱

ز دینار چینی ز بهر نثار
بیاورد فغفور چین صد هزار ۱۸۸۲

همی بود بر پیش او بربپای
ابا مرزبانان فرخنده رای ۱۸۸۳

بچین اندرون بود خسرو سه ماه
ابا نامداران ایران سپاه ۱۸۸۴

پرستنده فغفور هر بامداد
همی نو بنو شاه را هدیه داد ۱۸۸۵

چهارم ز چین شاه ایران براند
بمکران شد و رستم آنجا بماند ۱۸۸۶

بیامد چو نزدیک مکران رسید
ز لشکر جهاندیده‌ای برگزید ۱۸۸۷

بر شاه مکران فرستاد و گفت
که با شهریاران خرد باد جفت ۱۸۸۸

خروش ساز راه سپاه مرا
بخوبی بیارای گاه مرا ۱۸۸۹

نگه کن که ما از کجا رفته‌ایم
نه مستیم و بیراه و نه خفته‌ایم ۱۸۹۰

جهان روشن از تاج و بخت منست
سر مهتران زیر تخت منست ۱۸۹۱

برند آنگهی دست چیز کسان
مگر من نباشم بهر کس رسان ۱۸۹۲

علف چون نیابند جنگ آورند
جهان بر بداندیش تنگ آورند ۱۸۹۳

ور ایدونک گفتار من نشنوی
بخون فراوان کس اندر شوی ۱۸۹۴

همه شهر مکران تو ویران کنی
چو بر کینه آهنگ شیران کنی ۱۸۹۵

فرستاده آمد پیامش بداد
نبد بر دلش جای پیغام و داد ۱۸۹۶

سر بی خرد زان سخن خیره شد
بجوشید و مغزش ازان تیره شد ۱۸۹۷

پراگنده لشکر همه گرد کرد
بیاراست بر دشت جای نبرد ۱۸۹۸

فرستاده را گفت بر گرد و رو
بنزدیک آن بدگمان باز شو ۱۸۹۹

بگویش که از گردش تیره روز
تو گشتی چنین شاد و گیتی فروز ۱۹۰۰

ببینی چو آیی ز ما دستبرد
بدانی که مردان کدامند و گرد ۱۹۰۱

فرستادهٔ شاه چون بازگشت
همه شهر مکران پرآواز گشت ۱۹۰۲

زمین کوه تا کوه لشکر گرفت
همه تیز و مکران سپه برگرفت ۱۹۰۳

بیاورد پیلان جنگی دویست
تو گفتی که اندر زمین جای نیست ۱۹۰۴

از آواز اسبان و جوش سپاه
همی ماه بر چرخ گم کرد راه ۱۹۰۵

تو گفتی برآمد زمین بسمان
وگر گشت خورشید اندر نهان ۱۹۰۶

طلایه بیامد بنزدیک شاه
که مکران سیه شد ز گرد سپاه ۱۹۰۷

همه روی کشور درفشست و پیل
ببیند کنون شهریار از دو میل ۱۹۰۸

بفرمود تا برکشیدند صف
گرفتند گوپال و خنجر بکفت ۱۹۰۹

ز مکران طلایه بیامد بدشت
همه شب همی گرد لشکر بگشت ۱۹۱۰

نگهبان لشکر از ایران تخوار
که بودی بنزدیک او رزم‌خوار ۱۹۱۱

بیامد برآویخت با او بهم
چو پیل سرافراز و شیر دژم ۱۹۱۲

بزد تیغ و او را بدونیم کرد
دل شاه مکران پر از بیم کرد ۱۹۱۳

دو لشکر بران گونه صف برکشید
که از گرد شد آسمان ناپدید ۱۹۱۴

سپاه اندر آمد دو رویه چو کوه
روده برکشیدند هر دو گروه ۱۹۱۵

بقلب اندر آمد سپهدار طوس
جهان شد پر از نالهٔ بوق و کوس ۱۹۱۶

بپیش اندرون کاویانی رفش
پس پشت گردان زرینه کفش ۱۹۱۷

هوا پر ز پیکان شد و پر و تیر
جهان شد بکردار دریای قیر ۱۹۱۸

بقلب اندرون شاه مکران بخست
وزآن خستگی جان او هم برست ۱۹۱۹

یکی گفت شاها سرش را بریم
بدو گفت شاه اندرو ننگریم ۱۹۲۰

سر شهریاران نبرد ز تن
مگر نیز از تخمهٔ اهرمن ۱۹۲۱

برهنه نباید که گردد تنش
بران هم نشان خسته در جوشنش ۱۹۲۲

یکی دخمه سازید مشک و گلاب
چنانچون بود شاه را جای خواب ۱۹۲۳

بپوشید رویش بدیبای چین
که مرگ بزرگان بود همچنین ۱۹۲۴

و زآن انجمن کشته شد ده هزار
سواران و گردان خنجرگزار ۱۹۲۵

هزار و صد و چل گرفتار شد
سر زندگان پر ز تیمار شد ۱۹۲۶

ببردند پیلان و آن خواسته
سراپرده و گاه آراسته ۱۹۲۷

بزرگان ایران توانگر شدند
بسی نیز با تخت و افسر شدند ۱۹۲۸

ازان پس دلیران پرخاشجوی
بتاراج مکران نهادند روی ۱۹۲۹

خروش زنان خاست از دشت و شهر
چشیدند زان رنج بسیار بهر ۱۹۳۰

بدرهای شهر آتش اندر زدند
همی آسمان بر زمین برزدند ۱۹۳۱

بخستند زیشان فراوان بتیر
زن و کودک خرد کردند اسیر ۱۹۳۲

چو کم شد ازان انجمن خشم شاه
بفرمود تا باز گردد سپاه ۱۹۳۳

بفرمود تا اشکش تیز هوش
بیارامد از غارت و جنگ و جوش ۱۹۳۴

کسی را نماند که زشتی کند
وگر با نژندی درشتی کند ۱۹۳۵

ازان شهر هر کس که بد پارسا
بپوزش بیامد بر پادشا ۱۹۳۶

که ما بیگناهیم و بیچاره‌ایم
همیشه برنج ستمکاره‌ایم ۱۹۳۷

گر ایدونک بیند سر بی‌گناه
ببخشد سزاوار باشد ز شاه ۱۹۳۸

ازیشان چو بشنید فرخنده شاه
بفرمود تا بانگ زد بر سپاه ۱۹۳۹

خروشی برآمد ز پرده‌سرای
که ای پهلوانان فرخنده رای ۱۹۴۰

ازین پس گر آید ز جایی خروش
ز بیدادی و غارت و جنگ و جوش ۱۹۴۱

ستمکارگان را کنم به دو نیم
کسی کو ندارد ز دادار بیم ۱۹۴۲

جهاندار سالی بمکران بماند
ز هر جای کشتی گرانرا بخواند ۱۹۴۳

چو آمد بهار و زمین گشت سبز
همه کوه پر لاله و دشت سبز ۱۹۴۴

چراگاه اسبان و جای شکار
بیاراست باغ از گل و میوه‌دار ۱۹۴۵

باشکش بفرمود تا با سپاه
بمکران بباشد یکی چندگاه ۱۹۴۶

نجوید جز از خوبی و راستی
نیارد بکار اندرون کاستی ۱۹۴۷

و زآن شهر راه بیابان گرفت
همه رنجها بر دل آسان گرفت ۱۹۴۸

چنان شد بفرمان یزدان پاک
که اندر بیابان ندیدند خاک ۱۹۴۹

هوا پر ز ابر و زمین پر ز خوید
جهانی پر از لاله و شنبلید ۱۹۵۰

خورشهای مردم ببردند پیش
بگردون بزیر اندرون گاومیش ۱۹۵۱

بدشت اندرون سبزه و جای خواب
هوا پر ز ابر و زمین پر ز آب ۱۹۵۲

چو آمد بنزدیک آب زره
گشادند گردان میان از گره ۱۹۵۳

همه چاره سازان دریا براه
ز چین و زمکران همی برد شاه ۱۹۵۴

بخشکی بکرد آنچ بایست کرد
چو کشتی بب اندر افگند مرد ۱۹۵۵

بفرمود تا توشه برداشتند
بیک ساله ره راه بگذاشتند ۱۹۵۶

جهاندار نیک اختر و راه‌جوری
برفت از لب آب با آب روی ۱۹۵۷

بران بندگی بر نیایش گرفت
جهان آفرین را ستایش گرفت ۱۹۵۸

همی خواست از کردگار بلند
کز آبش بخشکی برد بی‌گزند ۱۹۵۹

همان ساز جنگ و سپاه ورا
بزرگان ایران و گاه ورا ۱۹۶۰

همی گفت کای کردگار جهان
شناسندهٔ آشکار و نهان ۱۹۶۱

نگهدار خشکی و دریاتوی
خدای ثری و ثریا توی ۱۹۶۲

نگه‌دار جان و سپاه مرا
همان تخت و گنج و کلاه مرا ۱۹۶۳

پرآشوب دریا ازان گونه بود
کزو کس نرستی بدان برشخود ۱۹۶۴

بشش ماه کشتی برفتی بب
کزو ساختی هر کسی جای خواب ۱۹۶۵

بهفتم که نیمی گذشتی ز سال
شدی کژ و بی راه باد شمال ۱۹۶۶

سر بادبان تیز برگاشتی
چو برق درخشنده بگماشتی ۱۹۶۷

براهی کشیدیش موج مدد
که ملاح خواندش فم الاسد ۱۹۶۸

چنان خواست یزدان که باد هوا
نشد کژ با اختر پادشا ۱۹۶۹

شگفت اندران آب مانده سپاه
نمودی بانگشت هر یک بشاه ۱۹۷۰

باب اندرون شیر دیدند و گاو
همی داشتی گاو با شیر تاو ۱۹۷۱

همان مردم و مویها چون کمند
همه تن پر از پشم چون گوسفند ۱۹۷۲

گروهی سران چون سر گاومیش
دو دست از پس مردم و پای پیش ۱۹۷۳

یکی سر چو ماهی و تن چون نهنگ
یکی پای چون گور و تن چون پلنگ ۱۹۷۴

نمودی همی این بدان آن بدین
بدادار بر خواندند آفرین ۱۹۷۵

ببخشایش کردگار سپهر
هوا شد خوش و باد ننمود چهر ۱۹۷۶

گذشتند بر آب بر هفت ماه
که بادی نکرد اندریشان نگاه ۱۹۷۷

چو خسرو ز دریا بخشکی رسید
نگه کرد هامون جهان را بدید ۱۹۷۸

بیامد بپیش جهان آفرین
بمالید بر خاک رخ بر زمین ۱۹۷۹

برآورد کشتی و زورق ز آب
شتاب آمدش بود جای شتاب ۱۹۸۰

بیابانش پیش آمد و ریگ و دشت
تن‌آسان بریگ روان برگذشت ۱۹۸۱

همه شهرها دید برسان چین
زبانها بکردار مکران زمین ۱۹۸۲

بدان شهرها در بیاسود شاه
خورش خواست چندی ز بهر سپاه ۱۹۸۳

سپرد آن زمین گیو را شهریار
بدو گفت بر خوردی از روزگار ۱۹۸۴

درشتی مکن با گنهکار نیز
که بی رنج شد مردم از گنج و چیز ۱۹۸۵

ازین پس ندرام کسی را بکس
پرستش کنم پیش فریادرس ۱۹۸۶

ز لشکر یکی نامور برگزید
که گفتار هر کس بداند شنید ۱۹۸۷

فرستاد نزدیک شاهان پیام
که هر کس که او جوید آرام و کام ۱۹۸۸

بیایند خرم بدین بارگاه
برفتند یکسر بفرمان شاه ۱۹۸۹

یکی سر نپیچید زان مهتران
بدرگاه رفتند چون کهتران ۱۹۹۰

چو دیدار بد شاه بنواختشان
بخورشید گردن برافراختشان ۱۹۹۱

پس از گنگ دژ باز جست آگهی
ز افراسیاب و ز تخت مهی ۱۹۹۲

چنین گفت گوینده‌ای زان گروه
که ایدر نه آبست پیشت نه کوه ۱۹۹۳

اگر بشمری سربسر نیک و بد
فزون نیست تا گنگ فرسنگ صد ۱۹۹۴

کنون تا برآمد ز دریای آب
بگنگست با مردم افراسیاب ۱۹۹۵

ازان آگهی شاد شد شهریار
شد آن رنجها بر دلش نیز خوار ۱۹۹۶

دران مرزها خلعت آراستند
پس اسب جهاندیدگان خواستند ۱۹۹۷

بفرمود تا بازگشتند شاه
سوی گنگ دژ رفت با آن سپاه ۱۹۹۸

بران سو که پور سیاوش براند
ز بیداد مردم فراوان نماند ۱۹۹۹

سپه را بیاراست و روزی بداد
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد ۲۰۰۰

همی گفت هر کس که جوید بدی
بپیچد ز باد افره ایزدی ۲۰۰۱

نباید که باشید یک تن بشهر
گر از رنج یابد پی مور بهر ۲۰۰۲

چهانجوی چون گنگ دژ را بدید
شد از آب دیده رخش ناپدید ۲۰۰۳

پیاده شد از اسب و رخ بر زمین
همی کرد بر کردگار آفرین ۲۰۰۴

همی گفت کای داور داد و پاک
یکی بنده‌ام دل پر از ترس و باک ۲۰۰۵

که این بارهٔ شارستان پدر
بدیدم برآورده از ماه سر ۲۰۰۶

سیاوش که از فر یزدان پاک
چنین باره‌ای برکشید از مغاک ۲۰۰۷

ستمگر بد آن کو ببد آخت دست
دل هر کس از کشتن او بخست ۲۰۰۸

بران باره بگریست یکسر سپاه
ز خون سیاوش که بد بیگناه ۲۰۰۹

بدستت بداندیش بر کشته شد
چنین تخم کین در جهان کشته شد ۲۰۱۰

پس آگاهی آمد بافراسیاب
که شاه جهاندار بگذاشت آب ۲۰۱۱

شنیده همی داشت اندر نهفت
بیامد شب تیره با کس نگفت ۲۰۱۲

جهاندیدگان را هم آنجا بماند
دلی پر ز تیمار تنها براند ۲۰۱۳

چو کیخسرو آمد بگنگ اندرون
سری پر ز تیمار دل پر ز خون ۲۰۱۴

بدید آن دل افروز باغ بهشت
شمرهای او چون چراغ بهشت ۲۰۱۵

بهر گوشه‌ای چشمه و گلستان
زمین سنبل و شاخ بلبلستان ۲۰۱۶

همی گفت هر کس که اینت نهاد
هم ایدر بباشیم تا مرگ شاد ۲۰۱۷

وزان پس بفرمود بیدار شاه
طلب کردن شاه توران سپاه ۲۰۱۸

بجستند بر دشت و باع و سرای
گرفتند بر هر سوی رهنمای ۲۰۱۹

همی رفت جوینده چون بیهشان
مگر زو بیابند جایی نشان ۲۰۲۰

چو بر جستنش تیز بشتافتند
فراوان ز کسهای او یافتند ۲۰۲۱

بکشتند بسیار کس بی‌گناه
نشانی نیامد ز بیداد شاه ۲۰۲۲

همی بود در گنگ دژ شهریار
یکی سال با رامش و میگسار ۲۰۲۳

جهان چون بهشتی دلاویز بود
پر از گلشن و باغ و پالیز بود ۲۰۲۴

برفتن همی شاه را دل نداد
همی بود در گنگ پیروز و شاد ۲۰۲۵

همه پهلوانان ایران سپاه
برفتند یکسر بنزدیک شاه ۲۰۲۶

که گر شاه را دل نجنبد ز جای
سوی شهر ایران نیایدش رای ۲۰۲۷

همانا بداندیش افراسیاب
گذشتست زان سو بدریای آب ۲۰۲۸

چنان پیر بر گاه کاوس شاه
نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه ۲۰۲۹

گر او سوی ایران شود پر ز کین
که باشد نگهبان ایران زمین ۲۰۳۰

گر او باز با تخت و افسر شود
همه رنج ما پاک بی‌بر شود ۲۰۳۱

ازان پس بایرانیان شاه گفت
که این پند با سودمندیست جفت ۲۰۳۲

ازان شارستان پس مهان را بخواند
وزان رنج بردن فراوان براند ۲۰۳۳

ازیشان کسی را که شایسته‌تر
گرامی‌تر از شهر و بایسته‌تر ۲۰۳۴

تنش را بخلعت بیاراستند
ز دژ بارهٔ مرزبان خواستند ۲۰۳۵

چنین گفت کایدر بشادی بمان
ز دل بر کن اندیشهٔ بدگمان ۲۰۳۶

ببخشید چندانک بد خواسته
ز اسبان وز گنج آراسته ۲۰۳۷

همه شهر زیشان توانگر شدند
چه با یاره و تخت و افسر شدند ۲۰۳۸

بدانگه که بیدار گردد خروس
ز درگاه برخاست آوای کوس ۲۰۳۹

سپاهی شتابنده و راه‌جوی
بسوی بیابان نهادند روی ۲۰۴۰

همه نامداران هر کشوری
برفتند هر جا که بد مهتری ۲۰۴۱

خورشها ببردند نزدیک شاه
که بود از در شهریار و سپاه ۲۰۴۲

براهی که لشکر همی برگذشت
در و دشت یکسر چو بازار گشت ۲۰۴۳

بکوه و بیابان و جای نشست
کسی را نبد کس که بگشاد دست ۲۰۴۴

بزرگان ابا هدیه و با نثار
پذیره شدندی بر شهریار ۲۰۴۵

چو خلعت فراز آمدیشان ز گنج
نهشتی که با او برفتی برنج ۲۰۴۶

پذیره شدش گیو با لشکری
و زآن شهر هر کس که بد مهتری ۲۰۴۷

چو دید آن سر و فرهٔ سرفراز
پیاده شد و برد پیشش نماز ۲۰۴۸

جهاندار بسیار بنواختشان
برسم کیان جایگه ساختشان ۲۰۴۹

چو خسرو بنزدیک کشتی رسید
فرود آمد و بادبان برکشید ۲۰۵۰

دو هفته بران روی دریا بماند
ز گفتار با گیو چندی براند ۲۰۵۱

چنین گفت هر کو ندیدست گنگ
نباید که خواهد بگیتی درنگ ۲۰۵۲

بفرمود تا کار برساختند
دو زورق بب اندر انداختند ۲۰۵۳

شناسای کشتی هر آنکس که بود
که بر ژرف دریا دلیری نمود ۲۰۵۴

بفرمود تا بادبان برکشید
بدریای بی‌مایه اندر کشید ۲۰۵۵

همان راه دریا بیک ساله راه
چنان تیز شد باد در هفت ماه ۲۰۵۶

که آن شاه و لشکر بدین سو گذشت
که از باد کژ آستی تر نگشت ۲۰۵۷

سپهدار لشکر بخشکی کشید
ببستند کشتی و هامون بدید ۲۰۵۸

خورش کرد و پوشش هم آنجا یله
بملاح و آنکس که کردی خله ۲۰۵۹

بفرمود دینار و خلعت ز گنج
ز گیتی کسی را که بردند رنج ۲۰۶۰

وزان آب راه بیابان گرفت
جهانی ازو مانده اندر شگفت ۲۰۶۱

چو آگاه شد اشکش آمد براه
ابا لشکری ساخته پیش شاه ۲۰۶۲

پیاده شد از اسب و روی زمین
ببوسید و بر شاه کرد آفرین ۲۰۶۳

همه تیز و مکران بیاراستند
ز هر جای رامشگران خواستند ۲۰۶۴

همه راه و بی‌راه آوای رود
تو گفتی هوا تار شد رود پود ۲۰۶۵

بدیوار دیبا برآویختند
درم با شکر زیر پی ریختند ۲۰۶۶

بمکران هرآنکس که بد مهتری
وگر نامداری و کنداوری ۲۰۶۷

برفتند با هدیه و با نثار
بنزدیک پیروزگر شهریار ۲۰۶۸

و زآن مرز چندانک بد خواسته
فراز آورید اشکش آراسته ۲۰۶۹

ز اشکش پذیرفت شاه آنچ دید
و زآن نامداران یکی برگزید ۲۰۷۰

ورا کرد مهتر بمکران زمین
بسی خلعتش داد و کرد آفرین ۲۰۷۱

چو آمد ز مکران و توران بچین
خود و سرفرازان ایران زمین ۲۰۷۲

پذیره شدش رستم زال سام
سپاهی گشاده دل و شاد کام ۲۰۷۳

چو از دور کیخسرو آمد پدید
سوار سرفراز چترش کشید ۲۰۷۴

پیاده شد از باره بردش نماز
گرفتش ببر شاه گردن‌فراز ۲۰۷۵

بگفت آن شگفتی که دید اندر آب
ز گم بودن جادو افراسیاب ۲۰۷۶

بچین نیز مهمان رستم بماند
بیک هفته از چین بماچین براند ۲۰۷۷

همی رفت سوی سیاوش گرد
بماه سفندار مذ روز ارد ۲۰۷۸

چو آمد بدان شارستان پدر
دو رخساره پر آب و خسته جگر ۲۰۷۹

بجایی که گر سیوز بدنشان
گروی بنفرین مردم کشان ۲۰۸۰

سر شاه ایران بریدند خوار
بیامد بدان جایگه شهریار ۲۰۸۱

همی ریخت برسر ازان تیره خاک
همی کرد روی و بر خویش چاک ۲۰۸۲

بمالید رستم بران خاک روی
بنفرید برجان ناکس گروی ۲۰۸۳

همی گفت کیخسرو ای شهریار
مراماندی در جهان یادگار ۲۰۸۴

نماندم زکین تومانند چیز
برنج اندرم تا جهانست نیز ۲۰۸۵

بپرداختم تخت افراسیاب
ازین پس نه آرام جویم نه خواب ۲۰۸۶

بر امید آن کش بچنگ آورم
جهان پیش او تار وتنگ آورم ۲۰۸۷

ازان پس بدان گنج بنهاد سر
که مادر بدو یاد کرد از پدر ۲۰۸۸

در گنج بگشاد و روزی بداد
دو هفته دران شارستان بود شاد ۲۰۸۹

برستم دو صد بدره دینار داد
همان گیو را چیز بسیار داد ۲۰۹۰

چو بشنید گستهم نوذر که شاه
بدان شارستان پدر کرد راه ۲۰۹۱

پذیره شدش با سپاهی گران
زایران بزرگان و کنداوران ۲۰۹۲

چو از دور دید افسر و تاج شاه
پیاده فراوان بپیمود راه ۲۰۹۳

همه یکسره خواندند آفرین
بران دادگر شهریار زمین ۲۰۹۴

بگستهم فرمود تا برنشست
همه راه شادان و دستش بدثست ۲۰۹۵

کشیدند زان روی ببهشت گنگ
سپه را بنزدیک شاه آب و رنگ ۲۰۹۶

وفا چون درختی بود میوه‌دار
همی هرزمانی نو آید ببار ۲۰۹۷

نیاسود یک تن ز خورد و شکار
همان یک سواره همان شهریار ۲۰۹۸

زترکان هرآنکس که بد سرفراز
شدند ازنوازش همه بی‌نیاز ۲۰۹۹

برخشنده روز و بهنگام خواب
هم آگهی جست ز افراسیاب ۲۱۰۰

ازیشان کسی زو نشانی نداد
نکردند ازو در جهان نیز یاد ۲۱۰۱

جهاندار یک شب سرو تن بشست
بشد دور با دفتر زند و است ۲۱۰۲

همه شب بپیش جهان آفرین
همی بود گریان وسربر زمین ۲۱۰۳

همی گفت کین بنده ناتوان
همیشه پر از درد دارد روان ۲۱۰۴

همه کوه و رود و بیابان و آب
نبیند نشانی ز افراسیاب ۲۱۰۵

همی گفت کای داور دادگر
تودادی مرانازش و زور و فر ۲۱۰۶

که او راه تو دادگر نسپرد
کسی را زگیتی بکس نشمرد ۲۱۰۷

تو دانی که او نیست برداد و راه
بسی ریخت خون سربیگناه ۲۱۰۸

مگر باشدم دادگر یک خدای
بنزدیک آن بدکنش رهنمای ۲۱۰۹

تودانی که من خود سراینده‌ام
پرستنده آفریننده‌ام ۲۱۱۰

بگیتی ازو نام و آواز نیست
ز من راز باشد ز تو راز نیست ۲۱۱۱

اگر زو تو خشنودی ای دادگر
مرابازگردان ز پیکار سر ۲۱۱۲

بکش در دل این آتش کین من
بیین خویش آور آیین من ۲۱۱۳

ز جای نیایش بیامد بتخت
جوان سرافراز و پیروز بخت ۲۱۱۴

همی بود یک سال در حصن گنگ
برآسود از جنبش و ساز جنگ ۲۱۱۵

چو بودن بگنگ اندرون شد دراز
بدیدار کاوسش آمد نیاز ۲۱۱۶

بگستهم نوذر سپرد آن زمین
ز قچغار تا پیش دریای چین ۲۱۱۷

بی‌اندازه لشکر بگستهم داد
بدو گفت بیدار دل باش و شاد ۲۱۱۸

بچین و بمکران زمین دست یاز
بهر سو فرستاده و نامه ساز ۲۱۱۹

همی جوی ز افراسیاب آگهی
مگر زو شود روی گیتی تهی ۲۱۲۰

و زآن جایگه خواسته هرچ بود
ز دینار وز گوهر نابسود ۲۱۲۱

ز مشک و پرستار و زرین ستام
همان جامه و اسب و تخت وغلام ۲۱۲۲

زگستردنیها و آلات چین
ز چیزی که خیزد ز مکران زمین ۲۱۲۳

ز گاوان گردونکشان چل هزار
همی راندپیش اندرون شهریار ۲۱۲۴

همی گفت هرگز کسی پیش ازین
ندید ونبد خواسته بیش ازین ۲۱۲۵

سپه بود چندانک برکوه و دشت
همی ده شب و روز لشکر گذشت ۲۱۲۶

چو دمدار برداشتی پیشرو
بمنزل رسیدی همی نو بنو ۲۱۲۷

بیامد بران هم نشان تا بچاج
بیاویخت تاج از برتخت عاج ۲۱۲۸

بسغد اندرون بود یک هفته شاه
همه سغد شد شاه را نیک خواه ۲۱۲۹

وزآنجا بشهر بخارا رسید
ز لشکر هوا را همی کس ندید ۲۱۳۰

بخورد و بیاسود و یک هفته بود
دوم هفته با جامه نابسود ۲۱۳۱

بیامد خروشان بتشکده
غمی بود زان اژدهای شده ۲۱۳۲

که تور فریدون برآورده بود
بدو اندرون کاخها کرده بود ۲۱۳۳

بگسترد بر موبدان سیم و زر
برآتش پراگند چندی گهر ۲۱۳۴

و زآن جایگه سر برفتن نهاد
همی رفت با کام دل شاه شاد ۲۱۳۵

بجیحون گذر کرد بر سوی بلخ
چشیده ز گیتی بسی شور و تلخ ۲۱۳۶

ببلخ اندرون بود یک ماه شاه
سر ماه بر بلخ بگزید راه ۲۱۳۷

بهر شهر در نامور مهتری
بماندی سرافراز بالشکری ۲۱۳۸

ببستند آذین به بیراه و راه
بجایی که بگذشت شاه و سپاه ۲۱۳۹

همه بوم کشور بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند ۲۱۴۰

درم ریختند از بر و زعفران
چه دینار و مشک از کران تا کران ۲۱۴۱

بشهر اندرون هرک درویش بود
وگر سازش از کوشش خویش بود ۲۱۴۲

درم داد مر هر یکی را ز گنج
پراگنده شد بدره پنجاه و پنج ۲۱۴۳

سر هفته را کرد آهنگ ری
سوی پارس نزدیک کاوس کی ۲۱۴۴

دو هفته بری نیز بخشید و خورد
سیم هفته آهنگ بغداد کرد ۲۱۴۵

هیونان فرستاد چندی ز ری
بنزدیک کاوس فرخنده‌پی ۲۱۴۶

دل پیر زان آگهی تازه شد
تو گفتی که بر دیگر اندازه شد ۲۱۴۷

بایوانها تخت زرین نهاد
بخانه در آرایش چین نهاد ۲۱۴۸

ببستند آذین بشهر وبه راه
همه برزن و کوی و بازارگاه ۲۱۴۹

پذیره شدندش همه مهتران
بزرگان هر شهر وکنداوران ۲۱۵۰

همه راه و بی راه گنبد زده
جهان شد چو دیبا بزر آزده ۲۱۵۱

همه مشک با گوهر آمیختند
ز گنبد بسرها فرو ریختند ۲۱۵۲

چو بیرون شد از شهر کاوس کی
ابا نامداران فرخنده‌پی ۲۱۵۳

سوی طالقان آمد و مرو رود
جهان بود پربانگ و آوای رود ۲۱۵۴

و زآن پس براه نشاپور شاه
بدیدند مر یکدگر را براه ۲۱۵۵

نیا را چو دید از کران شاه نو
برانگیخت آن باره تندرو ۲۱۵۶

بروبرنیا برگرفت آفرین
ستایش سزای جهان آفرین ۲۱۵۷

همی گفت بی‌تو مبادا جهان
نه تخت بزرگی نه تاج مهان ۲۱۵۸

که خورشید چون تو ندیدست شاه
نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه ۲۱۵۹

زجمشید تا بفریدون رسید
سپهر و زمین چون تو شاهی ندید ۲۱۶۰

نه زین سان کسی رنج برد از مهان
نه دید آشکارا نهان جهان ۲۱۶۱

که روشن جهان برتو فرخنده باد
دل وجان بدخواه تو کنده باد ۲۱۶۲

سیاوش گرش روز باز آمدی
بفر تو او رانیاز آمدی ۲۱۶۳

بدو گفت شاه این زبخت تو بود
برومند شاخ درخت تو بود ۲۱۶۴

زبرجد بیاورد و یاقوت و زر
همی ریخت بر تارک شاه بر ۲۱۶۵

بدین گونه تا تخت گوهرنگار
بشد پایه ها ناپدید از نثار ۲۱۶۶

بفرمود پس کانجمن را بخوان
بایوان دیگر بیارای خوان ۲۱۶۷

نشستند در گلشن زرنگار
بزرگان پرمایه با شهریار ۲۱۶۸

همی گفت شاه آن شگفتی که دید
بدریا در و نامداران شنید ۲۱۶۹

ز دریا و از گنگ دژ یادکرد
لب نامداران پراز باد کرد ۲۱۷۰

ازان خرمی دشت و آن شهر و راغ
شمرهاو پالیزها چون چراغ ۲۱۷۱

بدو ماندکاوس کی در شگفت
ز کردارش اندازه‌ها برگرفت ۲۱۷۲

بدو گفت روز نو وماه نو
چو گفتارهای نو و شاه نو ۲۱۷۳

نه کس چون تواندر جهان شاه دید
نه این داستان گوش هر کس شنید ۲۱۷۴

کنون تا بدین اختری نو کنیم
بمردی همه یاد خسرو کنیم ۲۱۷۵

بیاراست آن گلشن زرنگار
می آورد یاقوت‌لب میگسار ۲۱۷۶

بیک هفته ز ایوان کاوس کی
همی موج برخاست از جام می ۲۱۷۷

بهشتم در گنج بگشاد شاه
همی ساخت آن رنج راپایگاه ۲۱۷۸

بزرگان که بودند بااوبهم
برزم و ببزم وبشادی و غم ۲۱۷۹

باندازه‌شان خلعت آراستند
زگنج آنچ پرمایه‌تر خواستند ۲۱۸۰

برفتند هر کس سوی کشوری
سرافراز بانامور لشکری ۲۱۸۱

بپرداخت زان پس بکارسپاه
درم داد یک‌ساله از گنج شاه ۲۱۸۲

وزآن پس نشستند بی‌انجمن
نیا و جهانجوی با رای‌زن ۲۱۸۳

چنین گفت خسرو بکاوس شاه
جز از کردگار ازکه جوییم راه ۲۱۸۴

بیابان و یک‌ساله دریا و کوه
برفتیم با داغ دل یک گروه ۲۱۸۵

بهامون و کوه و بدریای آب
نشانی ندیدیم ز افراسیاب ۲۱۸۶

گرو یک زمان اندر آید بگنگ
سپاه آرد از هر سویی بیدرنگ ۲۱۸۷

همه رنج و سختی بپیش اندرست
اگر چندمان دادگر یاورست ۲۱۸۸

نیا چون شنید از نبیره سخن
یکی پند پیرانه افگند بن ۲۱۸۹

بدو گفت ما همچنین بردو اسب
بتازیم تا خان آذرگشسب ۲۱۹۰

سر و تن بشوییم با پا و دست
چنانچون بودمرد یزدان پرست ۲۱۹۱

ابا باژ با کردگار جهان
بدو برکنیم آفرین نهان ۲۱۹۲

بباشیم بر پیش آتش بپای
مگر پاک یزدان بود رهنمای ۲۱۹۳

بجایی که او دارد آرامگاه
نماید نماینده داد راه ۲۱۹۴

برین باژ گشتند هر دو یکی
نگردیدیک تن ز راه اندکی ۲۱۹۵

نشستند با باژ هر دو براسب
دوان تا سوی خان آذرگشسب ۲۱۹۶

پراز بیم دل یک بیک پرامید
برفتند با جامه‌های سپید ۲۱۹۷

چو آتش بدیدند گریان شدند
چو بر آتش تیز بریان شدند ۲۱۹۸

بدان جایگه زار و گریان دو شاه
ببودند بادرد و فریاد خواه ۲۱۹۹

جهان‌آفرین را همی خواندند
بدان موبدان گوهر افشاندند ۲۲۰۰

چو خسرو بب مژه رخ بشست
برافشاند دینار بر زند و است ۲۲۰۱

بیک هفته بر پیش یزدان بدند
مپندار کآتش پرستان بدند ۲۲۰۲

که آتش بدان گاه محراب بود
پرستنده را دیده پرآب بود ۲۲۰۳

اگر چند اندیشه گردد دراز
هم از پاک یزدان نه‌ای بی‌نیاز ۲۲۰۴

بیک ماه در آذرابادگان
ببودند شاهان و آزادگان ۲۲۰۵

ازان پس چنان بد که افراسیاب
همی بود هر جای بی‌خورد و خواب ۲۲۰۶

نه ایمن بجان و نه تن سودمند
هراسان همیشه ز بیم گزند ۲۲۰۷

همی از جهان جایگاهی بجست
که باشد بجان ایمن و تن‌درست ۲۲۰۸

بنزدیک بردع یکی غار بود
سرکوه غار از جهان نابسود ۲۲۰۹

ندید ازبرش جای پرواز باز
نه زیرش پی شیر و آن گراز ۲۲۱۰

خورش برد وز بیم جان جای ساخت
بغار اندرون جای بالای ساخت ۲۲۱۱

زهر شهر دور و بنزدیک آب
که خوانی ورا هنگ افراسیاب ۲۲۱۲

همی بود چندی بهنگ اندرون
ز کرده پشیمان و دل پرزخون ۲۲۱۳

چو خونریز گردد سرافراز
بتخت کیان برنماند دراز ۲۲۱۴

یکی مرد نیک اندران روزگار
ز تخم فریدون آموزگار ۲۲۱۵

پرستار با فر و برزکیان
بهر کار با شاه‌بسته میان ۲۲۱۶

پرستشگهش کوه بودی همه
ز شادی شده دور و دور از رمه ۲۲۱۷

کجا نام این نامور هوم بود
پرستنده دور از بروبوم بود ۲۲۱۸

یکی کاخ بود اندران برز کوه
بدو سخت نزدیک و دور از گروه ۲۲۱۹

پرستشگهی کرده پشمینه پوش
زکافش یکی ناله آمد بگوش ۲۲۲۰

که شاها سرانامور مهترا
بزرگان و برداوران داورا ۲۲۲۱

همه ترک و چین زیر فرمان تو
رسیده بهر جای پیمان تو ۲۲۲۲

یکی غار داری ببهره بچنگ
کجات آن سرتاج و مردان جنگ ۲۲۲۳

کجات آن همه زور ومردانگی
دلیری ونیروی و فرزانگی ۲۲۲۴

کجات آن بزرگی و تخت و کلاه
کجات آن بروبوم و چندان سپاه ۲۲۲۵

که اکنون بدین تنگ غار اندری
گریزان بسنگین حصار اندری ۲۲۲۶

بترکی چو این ناله بشنید هوم
پرستش رهاکردو بگذاشت بوم ۲۲۲۷

چنین گفت کین ناله هنگام خواب
نباشد مگر آن افراسیاب ۲۲۲۸

چو اندیشه شد بر دلش بر درست
در غار تاریک چندی بجست ۲۲۲۹

زکوه اندر آمد بهنگام خواب
بدید آن در هنگ افراسیاب ۲۲۳۰

بیامد بکردار شیر ژیان
زپشمینه بگشاد گردی میان ۲۲۳۱

کمندی که بر جای زنار داشت
کجا در پناه جهاندار داشت ۲۲۳۲

بهنگ اندرون شد گرفت آن بدست
چو نزدیک شد بازوی او ببست ۲۲۳۳

همی رفت واو را پس اندر کشان
همی تاخت با رنج چون بیهشان ۲۲۳۴

شگفت ار بمانی بدین در رواست
هرآنکس که او بر جهان پادشاست ۲۲۳۵

جز از نیک‌نامی نباید گزید
بباید چمید و بباید چرید ۲۲۳۶

زگیتی یک عار بگزید راست
چه دانست کان غار هنگ بلاست ۲۲۳۷

چو آن شاه راهوم بازو ببست
همی بردش از جایگاه نشست ۲۲۳۸

بدو گفت کای مرد باهوش و باک
پرستار دارنده یزدان پاک ۲۲۳۹

چه خواهی زمن من کییم درجهان
نشسته بدین غار بااندهان ۲۲۴۰

بدو گفت هوم این نه آرام تست
جهانی سراسر پراز نام تست ۲۲۴۱

زشاهان گیتی برادر که کشت
که شد نیز با پاک یزدان درشت ۲۲۴۲

چو اغریرث و نوذر نامدار
سیاوش که بد در جهان یادگار ۲۲۴۳

تو خون سربیگناهان مریز
نه اندر بن غار بی‌بن گریز ۲۲۴۴

بدو گفت کاندر جهان بیگناه
کرادانی ای مردبا دستگاه ۲۲۴۵

چنین راند برسر سپهر بلند
که آید زمن درد ورنج و گزند ۲۲۴۶

زفرمان یزدان کسی نگذرد
وگردیده اژدها بسپرد ۲۲۴۷

ببخشای بر من که بیچاره‌ام
وگر چند بر خود ستمکاره‌ام ۲۲۴۸

نبیره فریدون فرخ منم
زبند کمندت همی بگسلم ۲۲۴۹

کجابرد خواهی مرابسته خوار
نترسی ز یزدان بروزشمار ۲۲۵۰

بدو گفت هوم ای بد بدگمان
همانا فراوان نماندت زمان ۲۲۵۱

سخنهات چون گلستان نوست
تراهوش بردست کیخروست ۲۲۵۲

بپیچد دل هوم را زان گزند
برو سست کرد آن کیانی کمند ۲۲۵۳

بدانست کان مرد پرهیزگار
ببخشود بر ناله شهریار ۲۲۵۴

بپیچد وزو خویشتن درکشید
بدریا درون جست و شد ناپدید ۲۲۵۵

چنان بد که گودرز کشوادگان
همی رفت باگیو و آزادگان ۲۲۵۶

گرازان و پویان بنزدیک شاه
بدریا درون کرد چندی نگاه ۲۲۵۷

بچشم آمدش هوم با آن کمند
نوان برلب آب برمستمند ۲۲۵۸

همان گونه آب را تیره دید
پرستنده را دیدگان خیره دید ۲۲۵۹

بدل گفت کین مرد پرهیزگار
زدریای چیچست گیرد شکار ۲۲۶۰

نهنگی مگر دم ماهی گرفت
بدیدار ازو مانده اندر شگفت ۲۲۶۱

بدو گفت کای مرد پرهیزگار
نهانی چه داری بکن آشکار ۲۲۶۲

ازین آب دریا چه جویی همی
مگر تیره تن را بشویی همی ۲۲۶۳

بدو گفت هوم ای سرافراز مرد
نگه کن یکی اندرین کارکرد ۲۲۶۴

یکی جای دارم بدین تیغ کوه
پرستشگه بنده دور از گروه ۲۲۶۵

شب تیره بر پیش یزدان بدم
همه شب زیزدان پرستان بدم ۲۲۶۶

بدانگه که خیزد ز مرغان خروش
یکی ناله زارم آمد بگوش ۲۲۶۷

همانگه گمان برد روشن دلم
که من بیخ کین از جهان بگسلم ۲۲۶۸

بدین گونه آوازم هنگام خواب
نشاید که باشد جز افراسیاب ۲۲۶۹

بجستن گرفتم همه کوه و غار
بدیدم در هنگ آن سوگوار ۲۲۷۰

دو دستش بزنار بستم چو سنگ
بدان سان که خونریز بودش دو چنگ ۲۲۷۱

ز کوه اندر آوردمش تازیان
خروشان و نوحه‌زنان چون زنان ۲۲۷۲

ز بس ناله و بانگ و سوگند اوی
یکی سست کردم همی بند اوی ۲۲۷۳

بدین جایگه در ز چنگم بجست
دل و جانم از رستن او بخست ۲۲۷۴

بدین آب چیچست پنهان شدست
بگفتم ترا راست چونانک هست ۲۲۷۵

چو گودرز بشنید این داستان
بیادآمدش گفته راستان ۲۲۷۶

از آنجا بشد سوی آتشکده
چنانچون بود مردم دلشده ۲۲۷۷

نخستین برآتش ستایش گرفت
جهان‌آفرین را نیایش گرفت ۲۲۷۸

بپردخت و بگشاد راز از نهفت
همان دیده برشهریاران بگفت ۲۲۷۹

همانگه نشستند شاهان براسب
برفتند زایوان آذر گشسب ۲۲۸۰

پراندیشه شد زان سخن شهریار
بیامد بنزدیک پرهیزگار ۲۲۸۱

چوهوم آن سرو تاج شاهان بدید
بریشان بداد آفرین گسترید ۲۲۸۲

همه شهریاران برو آفرین
همی خواندند از جهان‌آفرین ۲۲۸۳

چنین گفت باهوم کاوس شاه
به یزدان سپاس و بدویم پناه ۲۲۸۴

که دیدم رخ مردان یزدان‌پرست
توانا و بادانش و زور دست ۲۲۸۵

چنین داد پاسخ پرستنده هوم
به آباد بادا بداد تو بوم ۲۲۸۶

بدین شاه‌نوروز فرخنده باد
دل بدسگالان او کنده باد ۲۲۸۷

پرستنده بودم بدین کوهسار
که بگذشت برگنگ دژ شهریار ۲۲۸۸

همی خواستم تا جهان‌آفرین
بدو دارد آباد روی زمین ۲۲۸۹

چو باز آمد او شاد و خندان شدم
نیایش کنان پیش یزدان شدم ۲۲۹۰

سروش خجسته شبی ناگهان
بکرد آشکارا بمن برنهان ۲۲۹۱

ازین غار بی‌بن برآمدخروش
شنیدم نهادم به آواز گوش ۲۲۹۲

کسی زار بگریست برتخت عاج
چه بر کشور و لشکر و تیغ وتاج ۲۲۹۳

ز تیغ آمدم سوی آن غار تنگ
کمندی که زنار بودم بچنگ ۲۲۹۴

بدیدم سر و گوش افراسیاب
درو ساخته جای آرام و خواب ۲۲۹۵

ببند کمندش ببستم چو سنگ
کشیدمش بیچاره زان جای تنگ ۲۲۹۶

بخواهش بدو سست کردم کمند
چو آمد برآب بگشاد بند ۲۲۹۷

بب اندرست این زمان ناپدید
پی او ز گیتی بباید برید ۲۲۹۸

ورا گر ببرد باز گیرد سپهر
بجنبد بگرسیوزش خون و مهر ۲۲۹۹

چو فرماند دهد شهریار بلند
برادرش را پای کرده ببند ۲۳۰۰

بیارند بر کتف او خام گاو
بدوزند تاگم کند زور وتاو ۲۳۰۱

چو آواز او یابد افراسیاب
همانا برآید ز دریای آب ۲۳۰۲

بفرمود تا روزبانان در
برفتند باتیغ و گیلی سپر ۲۳۰۳

ببردند گرسیوز شوم را
که آشوب ازو بد بر و بوم را ۲۳۰۴

بدژخیم فرمود تا برکشید
زرخ پرده شوم رابردرید ۲۳۰۵

همی دوخت برکتف او خام گاو
چنین تانماندش بتن هیچ تاو ۲۳۰۶

برو پوست بدرید و زنهار خواست
جهان آفرین را همی یار خواست ۲۳۰۷

چو بشنید آوازش افراسیاب
پر از درد گریان برآمد ز آب ۲۳۰۸

بدریا همی کرد پای آشناه
بیامد بجایی که بد پایگاه ۲۳۰۹

ز خشکی چو بانگ برادر شنید
برو بتر آمد ز مرگ آنچ دید ۲۳۱۰

چو گرسیوز او را بدید اندر آب
دو دیده پر از خون و دل پر شتاب ۲۳۱۱

فغان کرد کای شهریار جهان
سر نامداران و تاج مهان ۲۳۱۲

کجات آن همه رسم و آیین و گاه
کجات آن سر تاج و چندان سپاه ۲۳۱۳

کجات آن همه دانش و زور دست
کجات آن بزرگان خسروپرست ۲۳۱۴

کجات آن برزم اندرون فر و نام
کجات آن ببزم اندرون کام و جام ۲۳۱۵

که اکنون بدریا نیاز آمدت
چنین اختر دیرساز آمدت ۲۳۱۶

چو بشنید بگریست افراسیاب
همی ریخت خونین سرشک اندر آب ۲۳۱۷

چنی اد پاسخ که گرد جهان
بگشتم همی آشکار و نهان ۲۳۱۸

کزین بخشش بد مگر بگذرم
ز بد بتر آمد کنون بر سرم ۲۳۱۹

مرا زندگانی کنون خوار گشت
روانم پر از درد و تیمار گشت ۲۳۲۰

نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ
برآویخته سر بکام نهنگ ۲۳۲۱

همی پوست درند بر وی بچرم
کسی را نبینم بچشم آب شرم ۲۳۲۲

زبان دو مهتر پر از گفت و گوی
روان پرستنده پر جست و جوی ۲۳۲۳

چو یزدان پرستنده او را بدید
چنان نوحهٔ زار ایشان شنید ۲۳۲۴

ز راه جزیره برآمد یکی
چو دیدش مر او را ز دور اندکی ۲۳۲۵

گشاد آن کیانی کمند از میان
دو تایی بیامد چو شیر ژیان ۲۳۲۶

بینداخت آن گرد کرده کمند
سر شهریار اندر آمد ببند ۲۳۲۷

بخشکی کشیدش ز دریای آب
بشد توش و هوش از رد افراسیاب ۲۳۲۸

گرفته ورا مرد دین‌دار دست
بخواری ز دریا کشید و ببست ۲۳۲۹

سپردش بدیشان و خود بازگشت
تو گفتی که با باد انباز گشت ۲۳۳۰

بیامد جهاندار با تیغ تیز
سری پر ز کینه دلی پر ستیز ۲۳۳۱

چنین گفت بی‌دولت افراسیاب
که این روز را دیده بودم بخواب ۲۳۳۲

سپهر بلند ار فراوان کشید
همان پردهٔ رازها بردرید ۲۳۳۳

بواز گفت ای بد کینه جوی
چراکشت خواهی نیا را بگوی ۲۳۳۴

چنین داد پاسخ که ای بدکنش
سزاوار پیغاره و سرزنش ۲۳۳۵

ز جان برادرت گویم نخست
که هرگز بلای مهان را نجست ۲۳۳۶

دگر نوذر آن نامور شهریار
که از تخم ایرج بد او یادگار ۲۳۳۷

زدی گردنش را بشمشیر تیز
برانگیختی از جهان رستخیز ۲۳۳۸

سه دیگر سیاوش که چون او سوار
نبیند کسی از مهان یادگار ۲۳۳۹

بریدی سرش چون سر گوسفند
همی برگذشتی ز چرخ بلند ۲۳۴۰

بکردار بد تیز بشتافتی
مکافات آن بد کنون یافتی ۲۳۴۱

بدو گفت شاها ببود آنچ بود
کنون داستانم بباید شنود ۲۳۴۲

بمان تا مگر مادرت را بجان
ببینم پس این داستانها بخوان ۲۳۴۳

بدو گفت گر خواستی مادرم
چرا آتش افروختی بر سرم ۲۳۴۴

پدر بیگنه بود و من در نهان
چه رفت از گزند تو اندر جهان ۲۳۴۵

سر شهریاری ربودی که تاج
بدو زار گریان شد و تخت عاج ۲۳۴۶

کنون روز بادا فره ایزدیست
مکافات بد را ز یزدان بدیست ۲۳۴۷

بشمشیر هندی بزد گردنش
بخاک اندر افگند نازک تنش ۲۳۴۸

ز خون لعل شد ریش و موی سپید
برادرش گشت از جهان ناامید ۲۳۴۹

تهی ماند زو گاه شاهنشهی
سرآمد برو روزگار مهی ۲۳۵۰

ز کردار بد بر تنش بد رسید
مجو ای پسر بند بد را کلید ۲۳۵۱

چو جویی بدانی که از کار بد
بفرجام بر بدکنش بد رسد ۲۳۵۲

سپهبد که با فر یزدان بود
همه خشم او بند و زندان بود ۲۳۵۳

چو خونریز گردد بماند نژند
مکافات یابد ز چرخ بلند ۲۳۵۴

چنین گفت موبد ببهرام تیز
که خون سر بیگناهان مریز ۲۳۵۵

چو خواهی که تاج تو ماند بجای
مبادی جز آهسته و پاک‌رای ۲۳۵۶

نگه کن که خود تاج با سر چه گفت
که با مغزت ای سر خرد باد جفت ۲۳۵۷

بگرسیوز آمد ز کار نیا
دو رخ زرد و یک دل پر از کیمیا ۲۳۵۸

کشیدندش از پیش دژخیم زار
ببند گران و ببد روزگار ۲۳۵۹

ابا روزبانان مردم‌کشان
چنانچون بود مردم بدنشان ۲۳۶۰

چو در پیش کیخسرو آمد بدرد
ببارید خون بر رخ لاژورد ۲۳۶۱

شهنشاه ایران زبان برگشاد
و زآن تشت و خنجر بسی کرد یاد ۲۳۶۲

ز تور و فریدون و سلم سترگ
ز ایرج که بد پادشاه بزرگ ۲۳۶۳

بدژخیم فرمود تا تیغ تیز
کشید و بیامد دلی پر ستیز ۲۳۶۴

میان سپهبد بدو نیم کرد
سپه را همه دل پر از بیم کرد ۲۳۶۵

بهم برفگندندشان همچو کوه
ز هر سو بدور ایستاده گروه ۲۳۶۶

ز یزدان چو شاه آرزوها بیافت
ز دریا سوی خان آذر شتافت ۲۳۶۷

بسی زر بر آتش برافشاندند
بزمزم همی آفرین خواندند ۲۳۶۸

ببودند یک روز و یک شب بپای
بپیش جهانداور رهنمای ۲۳۶۹

چو گنجور کیخسرو آمد زرسب
ببخشید گنجی بر آذرگشسب ۲۳۷۰

بران موبدان خلعت افگند نیز
درم داد و دینار و بسیار چیز ۲۳۷۱

بشهر اندرون هرک درویش بود
وگر خوردش از کوشش خویش بود ۲۳۷۲

بران نیز گنجی پراگنده کرد
جهانی بداد و دهش بنده کرد ۲۳۷۳

ازان پس بتخت کیان برنشست
در بار بگشاد و لب را ببست ۲۳۷۴

نبشتند نامه بهر کشوری
بهر نامداری و هر مهتری ۲۳۷۵

ز خاور بشد نامه تا باختر
بجایی که بد مهتری با گهر ۲۳۷۶

که روی زمین از بد اژدها
بشمشیر کیخسرو آمد رها ۲۳۷۷

بنیروی یزدان پیروزگر
نیاسود و نگشاد هرگز کمر ۲۳۷۸

روان سیاوش را زنده کرد
جهان را بداد و دهش بنده کرد ۲۳۷۹

همی چیز بخشید درویش را
پرستنده و مردم خویش را ۲۳۸۰

ازان پس چنین گفت شاه جهان
که ای نامداران فرخ مهان ۲۳۸۱

زن و کودک خرد بیرون برید
خورشها و رامش بهامون برید ۲۳۸۲

بپردخت زان پس برامش نهاد
برفتند گردان خسرو نژاد ۲۳۸۳

هرآنکس که بود از نژاد زرسب
بیامد بایوان آذرگشسب ۲۳۸۴

چهل روز با شاه کاوس کی
همی بود با رامش و رود و می ۲۳۸۵

چو رخشنده شد بر فلک ماه نو
ز زر افسری بر سر شاه نو ۲۳۸۶

بزرگان سوی پارس کردند روی
برآسوده از رزم وز گفت و گوی ۲۳۸۷

بهر شهر کاندر شدندی ز راه
شدی انجمن مرد بر پیشگاه ۲۳۸۸

گشادی سر بدره‌ها شهریار
توانگر شدی مرد پرهیزگار ۲۳۸۹

چو با ایمنی گشت کاوس جفت
همه راز دل پیش یزدان بگفت ۲۳۹۰

چنین گفت کای برتر از روزگار
تو باشی بهر نیکی آموزگار ۲۳۹۱

ز تو یافتم فر و اورنگ و بخت
بزرگی و دیهیم و هم تاج و تخت ۲۳۹۲

تو کردی کسی را چو من بهرمند
ز گنج و ز تخت و ز نام بلند ۲۳۹۳

ز تو خواستم تا بکی کینه‌ور
بکین سیاوش ببندد کمر ۲۳۹۴

نبیره بدیدم جهانبین خویش
بفرهنگ و تدبیر و آیین خویش ۲۳۹۵

جهانجوی با فر و برز و خرد
ز شاهان پیشینگان بگذرد ۲۳۹۶

چو سالم سه پنجاه بر سر گذشت
سر موی مشکین چو کافور گشت ۲۳۹۷

همان سرو یازنده شد چون کمان
ندارم گران گر سرآید زمان ۲۳۹۸

بسی برنیامد برین روزگار
کزو ماند نام از جهان یادگار ۲۳۹۹

جهاندار کیخسرو آمد بگاه
نشست از بر زیرگه با سپاه ۲۴۰۰

از ایرانیان هرک بد نامجوی
پیاده برفتند بی‌رنگ و بوی ۲۴۰۱

همه جامه‌هاشان کبود و سیاه
دو هفته ببودند با سوگ شاه ۲۴۰۲

ز بهر ستودانش کاخی بلند
بکردند بالای او ده کمند ۲۴۰۳

ببردند پس نامداران شاه
دبیقی و دیبای رومی سیاه ۲۴۰۴

برو تافته عود و کافور و مشک
تنش را بدو در بکردند خشک ۲۴۰۵

نهادند زیراندرش تخت عاج
بسربر ز کافور وز مشک تاج ۲۴۰۶

چو برگشت کیخسرو از پیش تخت
در خوابگه را ببستند سخت ۲۴۰۷

کسی نیز کاوس کی را ندید
ز کین و ز آوردگاه آرمید ۲۴۰۸

چنینست رسم سرای سپنج
نمانی درو جاودانه مرنج ۲۴۰۹

نه دانا گذر یابد از چنگ مرگ
نه جنگ‌آوران زیر خفتان و ترگ ۲۴۱۰

اگر شاه باشی وگر زردهشت
نهالی ز خاکست و بالین ز خشت ۲۴۱۱

چنان دان که گیتی ترا دشمنست
زمین بستر و گور پیراهنست ۲۴۱۲

چهل روز سوگ نیا داشت شاه
ز شادی شده دور وز تاج و گاه ۲۴۱۳

پس آنگه نشست از بر تخت عاج
بسر برنهاد آن دل‌افروز تاج ۲۴۱۴

سپاه انجمن شد بدرگاه شاه
ردان و بزرگان زرین کلاه ۲۴۱۵

بشاهی برو آفرین خواندند
بران تاج بر گوهر افشاندند ۲۴۱۶

یکی سور بد در جهان سربسر
چو بر تخت بنشست پیروزگر ۲۴۱۷

برین گونه تا سالیان گشت شست
جهان شد همه شاه را زیردست ۲۴۱۸

پراندیشه شد مایه‌ور جان شاه
ازان رفتن کار و آن دستگاه ۲۴۱۹

همی گفت ویران و آباد بوم
ز چین و ز هند و توران و روم ۲۴۲۰

هم از خاوران تا در باختر
ز کوه و بیابان وز خشک و تر ۲۴۲۱

سراسر ز بدخواه کردم تهی
مرا گشت فرمان و گاه مهی ۲۴۲۲

جهان از بداندیش بی‌بیم شد
دل اهرمن زین به دو نیم شد ۲۴۲۳

ز یزدان همه آرزو یافتم
وگر دل همه سوی کین تافتم ۲۴۲۴

روانم نباید که آرد منی
بداندیشی و کیش آهرمنی ۲۴۲۵

شوم همچو ضحاک تازی و جم
که با سلم و تور اندر آیم بزم ۲۴۲۶

بیک سو چو کاوس دارم نیا
دگر سو چو توران پر از کیمیا ۲۴۲۷

چو کاوس و چون جادو افراسیاب
که جز روی کژی ندیدی بخواب ۲۴۲۸

بیزدان شوم یک زمان ناسپاس
بروشن روان اندر آرم هراس ۲۴۲۹

ز من بگسلد فره ایزدی
گر آیم بکژی و راه بدی ۲۴۳۰

ازان پس بران تیرگی بگذرم
بخاک اندر آید سر و افسرم ۲۴۳۱

بگیتی بماند ز من نام بد
همان پیش یزدان سرانجام بد ۲۴۳۲

تبه گرددم چهر و رنگ رخان
بریزد بخاک اندرون استخوان ۲۴۳۳

هنر کم شود ناسپاسی بجای
روان تیره گردد بدیگر سرای ۲۴۳۴

گرفته کسی تاج و تخت مرا
بپای اندر آورده بخت مرا ۲۴۳۵

ز من نام ماند بدی یادگار
گل رنجهای کهن گشته خار ۲۴۳۶

من اکنون چو کین پدر خواستم
جهانی بخوبی بیاراستم ۲۴۳۷

بکشتم کسی را که بایست کشت
که بد کژ و با راه یزدان درشت ۲۴۳۸

بباد و ویران درختی نماند
که منشور تخت مرا برنخواند ۲۴۳۹

بزرگان گیتی مرا کهترند
وگر چند با گنج و با افسرند ۲۴۴۰

سپاسم ز یزدان که او داد فر
همان گردش اختر و پای و پر ۲۴۴۱

کنون آن به آید که من راه‌جوی
شوم پیش یزدان پر از آب روی ۲۴۴۲

مگر هم بدین خوبی اندر نهان
پرستندهٔ کردگار جهان ۲۴۴۳

روانم بدان جای نیکان برد
که این تاج و تخت مهی بگذرد ۲۴۴۴

نیابد کسی زین فزون کام و نام
بزرگی و خوبی و آرام و جام ۲۴۴۵

رسیدیم و دیدیم راز جهان
بد و نیک هم آشکار و نهان ۲۴۴۶

کشاورز دیدیم گر تاجور
سرانجام بر مرگ باشد گذر ۲۴۴۷

بسالار نوبت بفرمود شاه
که هر کس که آید بدین بارگاه ۲۴۴۸

ورا بازگردان بنیکو سخن
همه مردمی جوی و تندی مکن ۲۴۴۹

ببست آن در بارگاه کیان
خروشان بیامد گشاده‌میان ۲۴۵۰

ز بهر پرستش سر وتن بشست
بشمع خرد راه یزدان بجست ۲۴۵۱

بپوشید پس جامهٔ نو سپید
نیایش کنان رفت دل پر امید ۲۴۵۲

بیامد خرامان بجای نماز
همی گفت با داور پاک راز ۲۴۵۳

همی گفت کای برتر از جان پاک
برآرندهٔ آتش از تیره خاک ۲۴۵۴

مرا بین و چندی خرد ده مرا
هم اندیشهٔ نیک و بد ده مرا ۲۴۵۵

ترا تا بباشم نیایش کنم
بدین نیکویها فزایش کنم ۲۴۵۶

بیامرز رفته گناه مرا
ز کژی بکش دستگاه مرا ۲۴۵۷

بگردان ز جانم بد روزگار
همان چارهٔ دیو آموزگار ۲۴۵۸

بدان تا چو کاوس و ضحاک و جم
نگیرد هوا بر روانم ستم ۲۴۵۹

چو بر من بپوشد در راستی
بنیرو شود کژی و کاستی ۲۴۶۰

بگردان ز من دیو را دستگاه
بدان تا ندارد روانم تباه ۲۴۶۱

نگه‌دار بر من همین راه و سان
روانم بدان جای نیکان رسان ۲۴۶۲

شب و روز یک هفته بر پای بود
تن آنجا و جانش دگر جای بود ۲۴۶۳

سر هفته را گشت خسرو نوان
بجای پرستش نماندش توان ۲۴۶۴

بهشتم ز جای پرستش برفت
بر تخت شاهی خرامید تفت ۲۴۶۵

همه پهلوانان ایران سپاه
شگفتی فرومانده از کار شاه ۲۴۶۶

ازان نامداران روز نبرد
همی هر کسی دیگر اندیشه کرد ۲۴۶۷

چو بر تخت شد نامور شهریار
بیامد بدرگاه سالار بار ۲۴۶۸

بفرمود تا پرده برداشتند
سپه را ز درگاه بگذاشتند ۲۴۶۹

برفتند با دست کرده بکش
بزرگان پیل افکن شیرفش ۲۴۷۰

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر
چو گرگین و بیژن چو رهام شیر ۲۴۷۱

چو دیدند بردند پیشش نماز
ازان پس همه برگشادند راز ۲۴۷۲

که شاها دلیرا گوا داورا
جهاندار و بر مهتران مهترا ۲۴۷۳

چو تو شاه ننشست بر تخت عاج
فروغ از تو گیرد همی مهر و تاج ۲۴۷۴

فرازندهٔ نیزه و تیغ و اسب
فروزندهٔ فرخ آذرگشسب ۲۴۷۵

نترسی ز رنج و ننازی بگنج
بگیتی ز گنجت فزونست رنج ۲۴۷۶

همه پهلوانان ترا بنده‌ایم
سراسر بدیدار تو زنده‌ایم ۲۴۷۷

همه دشمنان را سپردی بخاک
نماندت بگیتی ز کس بیم و باک ۲۴۷۸

بهر کشوری لشکر و گنج تست
بجایی که پی برنهی رنج تست ۲۴۷۹

ندانیم کاندیشهٔ شهریار
چرا تیره شد اندرین روزگار ۲۴۸۰

ترا زین جهان روز برخوردنست
نه هنگام تیمار و پژمردنست ۲۴۸۱

گر از ما بچیزی بیازرد شاه
از آزار او نیست ما را گناه ۲۴۸۲

بگوید بما تا دلش خوش کنیم
پر از خون دل و رخ بر آتش کنیم ۲۴۸۳

وگر دشمنی دارد اندر نهان
بگوید بما شهریار جهان ۲۴۸۴

همه تاجداران که بودند شاه
بدین داشتند ارج گنج و سپاه ۲۴۸۵

که گر سر ستانند و گر سر دهند
چو ترگ دلیران بسر برنهند ۲۴۸۶

نهانی که دارد بگوید بما
همان چارهٔ آن بجوید ز ما ۲۴۸۷

بدیشان چنین گفت پس شهریار
که با کس ندارید کس کارزار ۲۴۸۸

بگیتی ز دشمن مرا نیست رنج
نشد نیز جایی پراکنده گنج ۲۴۸۹

نه آزار دارم ز کار سپاه
نه اندر شما هست مرد گناه ۲۴۹۰

ز دشمن چو کین پدر خواستم
بداد وبدین گیتی آراستم ۲۴۹۱

بگیتی پی خاک تیره نماند
که مهر نگین مرا برنخواند ۲۴۹۲

شما تیغها در نیام آورید
می سرخ و سیمینه جام آورید ۲۴۹۳

بجای چرنگ کمان نای و چنگ
بسازید با باده و بوی و رنگ ۲۴۹۴

بیک هفته من پیش یزدان بپای
ببودم به اندیشه و پاک‌رای ۲۴۹۵

یکی آرزو دارم اندر نهان
همی خواهم از کردگار جهان ۲۴۹۶

بگویم گشاده چو پاسخ دهید
بپاسخ مرا روز فرخ نهید ۲۴۹۷

شما پیش یزدان نیایش کنید
برین کام و شادی ستایش کنید ۲۴۹۸

که او داد بر نیک و بد دستگاه
ستایش مر او را که بنمود راه ۲۴۹۹

ازان پس بمن شادمانی کنید
ز بدها روان بی‌گمانی کنید ۲۵۰۰

بدانید کین چرخ ناپایدار
نداند همی کهتر از شهریار ۲۵۰۱

همی بدرود پیر و برنا بهم
ازو داد بینیم و زو هم ستم ۲۵۰۲

همه پهلوانان ز نزدیک شاه
برون آمدند از غمان جان تباه ۲۵۰۳

بسالار بار آن زمان گفت شاه
که بنشین پس پردهٔ بارگاه ۲۵۰۴

کسی را مده بار در پیش من
ز بیگانه و مردم خویش من ۲۵۰۵

بیامد بجای پرستش بشب
بدادار دارنده بگشاد لب ۲۵۰۶

همی گفت ای برتر از برتری
فزایندهٔ پاکی و مهتری ۲۵۰۷

تو باشی بمینو مرا رهنمای
مگر بگذرم زین سپنجی سرای ۲۵۰۸

نکردی دلم هیچ نایافته
روان جای روشن دلان تافته ۲۵۰۹

چو یک هفته بگذشت ننمود روی
برآمد یکی غلغل و گفت و گوی ۲۵۱۰

همه پهلوانان شدند انجمن
بزرگان فرزانه و رای زن ۲۵۱۱

چو گودرز و چون طوس نوذرنژاد
سخن رفت چندی ز بیداد و داد ۲۵۱۲

ز کردار شاهان برتر منش
ز یزدان پرستان وز بدکنش ۲۵۱۳

همه داستانها زدند از مهان
بزرگان و فرزانگان جهان ۲۵۱۴

پدر گیو را گفت کای نیکبخت
همیشه پرستندهٔ تاج و تخت ۲۵۱۵

از ایران بسی رنج برداشتی
بر و بوم و پیوند بگذاشتی ۲۵۱۶

بپیش آمد اکنون یکی تیره کار
که آن را نشاید که داریم خوار ۲۵۱۷

بباید شدن سوی زابلستان
سواری فرستی بکابلستان ۲۵۱۸

بزابل برستم بگویی که شاه
ز یزدان بپیچید و گم کرد راه ۲۵۱۹

در بار بر نامداران ببست
همانا که با دیو دارد نشست ۲۵۲۰

بسی پوزش و خواهش آراستیم
همی زان سخن کام او خواستیم ۲۵۲۱

فراوان شنید ایچ پاسخ نداد
دلش خیره بینیم و سر پر ز باد ۲۵۲۲

بترسیم کو هیچو کاوس شاه
شود کژ و دیوش بپیچد ز راه ۲۵۲۳

شما پهلوانید و داناترید
بهر بودنی بر تواناترید ۲۵۲۴

کنون هرک اوهست پاکیزه‌رای
ز قنوج وز دنور و مرغ و مای ۲۵۲۵

ستاره‌شناسان کابلستان
همه پاکریان زابلستان ۲۵۲۶

بیارید زین در یکی انجمن
بایران خرامید با خویشتن ۲۵۲۷

شد این پادشاهی پر از گفت و گوی
چو پوشید خسرو ز ما رای و روی ۲۵۲۸

فگندیم هرگونه رایی ز بن
ز دستان گشاید همی این سخن ۲۵۲۹

سخنهای گودرز بشنید گیو
ز لشکر گزین کرد مردان نیو ۲۵۳۰

برآشفت و اندیشه اندر گرفت
ز ایران ره سیستان برگرفت ۲۵۳۱

چو نزدیک دستان و رستم رسید
بگفت آن شگفتی که دید و شنید ۲۵۳۲

غمی گشت پس نامور زال گفت
که گشتیم با رنج بسیار جفت ۲۵۳۳

برستم چنین گفت کز بخردان
ستاره‌شناسان و هم موبدان ۲۵۳۴

ز زابل بخوان و ز کابل بخواه
بدان تا بیایند با ما براه ۲۵۳۵

شدند انجمن موبدان و ردان
ستاره‌شناسان و هم بخردان ۲۵۳۶

همه سوی دستان نهادند روی
ز زابل به ایران نهادند روی ۲۵۳۷

جهاندار برپای بد هفت روز
بهشتم چو بفروخت گیتی‌فروز ۲۵۳۸

ز در پرده برداشت سالار بار
نشست از بر تخت زر شهریار ۲۵۳۹

همه پهلوانان ابا موبدان
برفتند نزدیک شاه جهان ۲۵۴۰

فراوان ببودند پیشش بپای
بزرگان با دانش و رهنمای ۲۵۴۱

جهاندار چون دید بنداختشان
برسم کیان پایگه ساختشان ۲۵۴۲

ازان نامداران خسروپرست
کس از پای ننشست و نگشاد دست ۲۵۴۳

گشادند لب کی سپهر روان
جهاندار باداد و روشن‌روان ۲۵۴۴

توانایی و فر شاهی تراست
ز خورشید تا پشت ماهی تراست ۲۵۴۵

همه بودنیها بروشن‌روان
بدانی بکردار و دانش جوان ۲۵۴۶

همه بندگانیم در پیش شاه
چه کردیم و بر ما چرا بست راه ۲۵۴۷

ارغم ز دریاست خشکی کنیم
همه چادر خاک مشکی کنیم ۲۵۴۸

وگر کوه باشد ز بن برکنیم
بخنجر دل دشمنان بشکنیم ۲۵۴۹

وگر چارهٔ این برآید بگنج
نبیند ز گنج درم نیز رنج ۲۵۵۰

همه پاسبانان گنج توایم
پر از درد گریان ز رنج توایم ۲۵۵۱

چنین داد پاسخ جهاندار باز
که از پهلوانان نیم بی‌نیاز ۲۵۵۲

ولیکن ندارم همی دل برنج
ز نیروی دست و ز مردان و گنج ۲۵۵۳

نه در کشوری دشمن آمد پدید
که تیمار آن بد بباید کشید ۲۵۵۴

یکی آرزو خواست روشن دلم
همی دل آن آرزو نگسلم ۲۵۵۵

بدان آرزو دارم اکنون امید
شب تیره تا گاه روز سپید ۲۵۵۶

چه یابم بگویم همه راز خویش
برآرم نهان کرده آواز خویش ۲۵۵۷

شما بازگردید پیروز و شاد
بد اندیشه بر دل مدارید یاد ۲۵۵۸

همه پهلوانان آزادمرد
برو خواندند آفرینی بدرد ۲۵۵۹

چو ایشان برفتند پیروز شاه
بفرمود تا پردهٔ بارگاه ۲۵۶۰

فروهشت و بنشست گریان بدرد
همی بود پیچان و رخ لاژورد ۲۵۶۱

جهاندار شد پیش برتر خدای
همی خواست تا باشدش رهنمای ۲۵۶۲

همی گفت کای کردگار سپهر
فروزندهٔ نیکی و داد و مهر ۲۵۶۳

ازین شهریاری مرا سود نیست
گر از من خداوند خشنود نیست ۲۵۶۴

ز من نیکوی گر پذیرفت و زشت
نشستن مرا جای ده در بهشت ۲۵۶۵

چنین پنج هفته خروشان بپای
همی بود بر پیش گیهان خدای ۲۵۶۶

شب تیره از رنج نغنود شاه
بدانگه که برزد سر از برج ماه ۲۵۶۷

بخفت او و روشن روانش نخفت
که اندر جهان با خرد بود جفت ۲۵۶۸

چنان دید در خواب کو را بگوش
نهفته بگفتی خجسته سروش ۲۵۶۹

که ای شاه نیک‌اختر و نیک‌بخت
بسودی بسی یاره و تاج و تخت ۲۵۷۰

اگر زین جهان تیز بشتافتی
کنون آنچ جستی همه یافتی ۲۵۷۱

بهمسیایگی داور پاک جای
بیابی بدین تیرگی در مپای ۲۵۷۲

چو بخشی بارزانیان بخش گنج
کسی را سپار این سرای سپنج ۲۵۷۳

توانگر شوی گر تو درویش را
کنی شادمان مردم خویش را ۲۵۷۴

کسی گردد ایمن ز چنگ بلا
که یابد رها زین دم اژدها ۲۵۷۵

هرآنکس که از بهر تو رنج برد
چنان دان که آن از پی گنج برد ۲۵۷۶

چو بخشی بارزانیان بخش چیز
که ایدر نمانی تو بسیار نیز ۲۵۷۷

سر تخت را پادشاهی گزین
که ایمن بود مور ازو بر زمین ۲۵۷۸

چو گیتی ببخشی میاسای هیچ
که آمد ترا روزگار بسیچ ۲۵۷۹

چو بیدار شد رنج دیده ز خواب
ز خوی دید جای پرستش پرآب ۲۵۸۰

همی بود گریان و رخ بر زمین
همی خواند بر کردگار آفرین ۲۵۸۱

همی گفت گر تیز بشتافتم
ز یزدان همه کام دل یافتم ۲۵۸۲

بیامد بر تخت شاهی نشست
یکی جامهٔ نابسوده بدست ۲۵۸۳

بپوشید و بنشست بر تخت عاج
جهاندار بی‌یاره و گرز و تاج ۲۵۸۴

سر هفته را زال و رستم بهم
رسیدند بی‌کام دل پر ز غم ۲۵۸۵

چو ایرانیان آگهی یافتند
همه داغ دل پیش بشتافتند ۲۵۸۶

چو رستم پدید آمد و زال زر
همان موبدان فراوان هنر ۲۵۸۷

هرآنکس که بود از نژاد زرسب
پذیره شدن را بیاراست اسب ۲۵۸۸

همان طوس با کاویانی درفش
همه نامداران زرینه کفش ۲۵۸۹

چو گودرز پیش تهمتن رسید
سرشکش ز مژگان برخ برچکید ۲۵۹۰

سپاهی همی رفت رخساره زرد
ز خسرو همه دل پر از داغ و درد ۲۵۹۱

بگفتند با زال و رستم که شاه
بگفتار ابلیس گم کرد راه ۲۵۹۲

همه بارگاهش سیاهست و بس
شب و روز او را ندیدست کس ۲۵۹۳

ازین هفته تا آن در بارگاه
گشایند و پوییم و یابیم راه ۲۵۹۴

جز آنست کیخسرو ای پهلوان
که دیدی تو شاداب و روشن‌روان ۲۵۹۵

شده کوژ بالای سرو سهی
گرفته گل سرخ رنگ بهی ۲۵۹۶

ندانم چه چشم بد آمد بروی
چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی ۲۵۹۷

مگر تیره شد بخت ایرانیان
وگر شاه را ز اختر آمد زیان ۲۵۹۸

بدیشان چنین گفت زال دلیر
که باشد که شاه آمد از گاه سیر ۲۵۹۹

درستی و هم دردمندی بود
گهی خوشی و گه نژندی بود ۲۶۰۰

شما دل مدارید چندین بغم
که از غم شود جان خرم دژم ۲۶۰۱

بکوشیم و بسیار پندش دهیم
بپند اختر سودمندش دهیم ۲۶۰۲

وزان پس هرآنکس که آمد براه
برفتند پویان سوی بارگاه ۲۶۰۳

هم آنگه ز در پرده برداشتند
بر اندازه‌شان شاد بگذاشتند ۲۶۰۴

چو دستان و چون رستم پیلتن
چو طوس و چو گودرز و آن انجمن ۲۶۰۵

چو گرگین و چون بیژن و گستهم
هرآنکس که رفتند گردان بهم ۲۶۰۶

شهنشاه چون روی ایشان بدید
بپرده در آوای رستم شنید ۲۶۰۷

پراندیشه از تخت برپای خاست
چنان پشت خمیده را کرد راست ۲۶۰۸

ز دانندگان هرک بد زابلی
ز قنوج وز دنبر و کابلی ۲۶۰۹

یکایک بپرسید و بنواختشان
برسم مهی پایگه ساختشان ۲۶۱۰

همان نیز ز ایرانیان هرک بود
باندازه‌شان پایگه برفزود ۲۶۱۱

برو آفرین کرد بسیار زال
که شادان بدی تا بود ماه و سال ۲۶۱۲

ز گاه منوچهر تا کیقباد
ازان نامداران که داریم یاد ۲۶۱۳

همان زو طهماسب و کاوس کی
بزرگان و شاهان فرخنده‌پی ۲۶۱۴

سیاوش مرا خود چو فرزند بود
که با فر و با برز و اورند بود ۲۶۱۵

ندیدم کسی را بدین بخردی
بدین برز و این فره ایزدی ۲۶۱۶

بپیروزی و مردی و مهر و رای
که شاهیت بادا همیشه بجای ۲۶۱۷

چه مهتر که پای ترا خاک نیست
چه زهر آنک نام تو تریاک نیست ۲۶۱۸

یکی ناسزا آگهی یافتم
بدان آگهی تیز بشتافتم ۲۶۱۹

ستاره‌شناسان و کنداوران
ز هر کشوری آنک دیدم سران ۲۶۲۰

ز قنوج وز دنور و مرغ و مای
برفتند با زیج هندی ز جای ۲۶۲۱

بدان تا بجویند راز سپهر
کز ایران چرا پاک ببرید مهر ۲۶۲۲

از ایران کس آمد که پیروز شاه
بفرمود تا پردهٔ بارگاه ۲۶۲۳

نه بردارد از پیش سالار بار
بپوشد ز ما چهرهٔ شهریار ۲۶۲۴

من از درد ایرانیان چو عقاب
همی تاختم همچو کشتی بر آب ۲۶۲۵

بدان تا بپرسم ز شاه جهان
ز چیزی که دارد همی در نهان ۲۶۲۶

به سه چیز هر کار نیکو شود
همان تخت شاهی بی‌آهو شود ۲۶۲۷

بگنج و برنج و بمردان مرد
بجز این نشاید همی کار کرد ۲۶۲۸

چهارم بیزدان ستایش کنیم
شب و روز او را نیایش کنیم ۲۶۲۹

که اویست فریادرس بنده را
همو بازدارد گراینده را ۲۶۳۰

بدرویش بخشیم بسیار چیز
اگر چند چیز ارجمند است نیز ۲۶۳۱

بدان تا روان تو روشن کند
خرد پیش مغز تو جوشن کند ۲۶۳۲

چو بشنید خسرو ز دستان سخن
یکی دانشی پاسخ افگند بن ۲۶۳۳

بدو گفت کای پیر پاکیزه مغز
همه رای و گفتارهای تو نغز ۲۶۳۴

ز گاه منوچهر تا این زمان
نه‌ای جز بی‌آزار و نیکی گمان ۲۶۳۵

همان نامور رستم پیلتن
ستون کیان نازش انجمن ۲۶۳۶

سیاوش را پروراننده اوست
بدو نیکویها رساننده اوست ۲۶۳۷

سپاهی که دیدند گوپال او
سر ترگ و برز و فر و یال او ۲۶۳۸

بسی جنگ ناکرده بگریختند
همه دشت تیر و کمان ریختند ۲۶۳۹

بپیش نیاکان من کینه‌خواه
چو دستور فرخ نماینده راه ۲۶۴۰

وگر نام و رنج تو گیرم بیاد
بماند سخن تازه تا صد نژاد ۲۶۴۱

ز گفتار چرب ار پژوهش کنم
ترا این ستایش نکوهش کنم ۲۶۴۲

دگر هرچ پرسیدی از کار من
ز نادادن بار و آزار من ۲۶۴۳

بیزدان یکی آرزو داشتم
جهان را همه خوار بگذاشتم ۲۶۴۴

کنون پنج هفتست تا من بپای
همی خواهم از داور رهنمای ۲۶۴۵

که بخشد گذشته گناه مرا
درخشان کند تیرگاه مرا ۲۶۴۶

برد مر مرا زین سپنجی سرای
بود در همه نیکوی رهنمای ۲۶۴۷

نماند کزین راستی بگذرم
چو شاهان پیشین یپیچد سرم ۲۶۴۸

کنون یافتم هرچ جستم ز کام
بباید پسیچید کآمد خرام ۲۶۴۹

سحرگه مرا چشم بغنود دوش
ز یزدان بیامد خجسته سروش ۲۶۵۰

که برساز کآمد گه رفتنت
سرآمد نژندی و ناخفتنت ۲۶۵۱

کنون بارگاه من آمد بسر
غم لشکر و تاج و تخت و کمر ۲۶۵۲

غمی شد دل ایرانیان را ز شاه
همه خیره گشتند و گم کرده راه ۲۶۵۳

چو بشنید زال این سخن بردمید
یکی باد سرد از جگر برکشید ۲۶۵۴

بایرانیان گفت کین رای نیست
خرد را بمغز اندرش جای نیست ۲۶۵۵

که تا من ببستم کمر بر میان
پرستنده‌ام پیش تخت کیان ۲۶۵۶

ز شاهان ندیدم کسی کین بگفت
چو او گفت ما را نباید نهفت ۲۶۵۷

نباید بدین بود همداستان
که او هیچ راند چنین داستان ۲۶۵۸

مگر دیو با او هم‌آواز گشت
که از راه یزدان سرش بازگشت ۲۶۵۹

فریدون و هوشنگ یزدان پرست
نبردند هرگز بدین کار دست ۲۶۶۰

بگویم بدو من همه راستی
گر آید بجان اندرون کاستی ۲۶۶۱

چنین یافت پاسخ ز ایرانیان
کزین سان سخن کس نگفت از میان ۲۶۶۲

همه با توایم آنچ گویی بشاه
مبادا که او گم کند رسم و راه ۲۶۶۳

شنید این سخن زال برپای خاست
چنین گفت کای خسرو داد و راست ۲۶۶۴

ز پیر جهاندیده بشنو سخن
چو کژ آورد رای پاسخ مکن ۲۶۶۵

که گفتار تلخست با راستی
ببندد بتلخی در کاستی ۲۶۶۶

نشاید که آزار گیری ز من
برین راستی پیش این انجمن ۲۶۶۷

بتوران زمین زادی از مادرت
همانجا بد آرام و آبشخورت ۲۶۶۸

ز یک سو نبیرهٔ رد افراسیاب
که جز جادوی را ندیدی بخواب ۲۶۶۹

چو کاوس دژخیم دیگر نیا
پر از رنگ رخ دل پر از کیمیا ۲۶۷۰

ز خاور ورا بود تا باختر
بزرگی و شاهی و تاج و کمر ۲۶۷۱

همی خواست کز آسمان بگذرد
همه گردش اختران بشمرد ۲۶۷۲

بدان بر بسی پندها دادمش
همین تلخ گفتار بگشادمش ۲۶۷۳

بس پند بشنید و سودی نکرد
ازو بازگشتم پر از داغ و درد ۲۶۷۴

چو بر شد نگون اندر آمد بخاک
ببخشود بر جانش یزدان پاک ۲۶۷۵

بیامد بیزدان شده ناسپاس
سری پر ز گرد و دلی پرهراس ۲۶۷۶

تو رفتی و شمشیرزن صد هزار
زره‌دار با گرزهٔ گاوسار ۲۶۷۷

چو شیر ژیان ساختی رزم را
بیاراستی دشت خوارزم را ۲۶۷۸

ز پیش سپه تیز رفتی بجنگ
پیاده شدی پس بجنگ پشنگ ۲۶۷۹

گر او را بدی بر تو بر دست‌یاب
بایران کشیدی رد افراسیاب ۲۶۸۰

زن و کودک خرد ایرانیان
ببردی بکین کس نبستی میان ۲۶۸۱

ترا ایزد از دست او رسته کرد
ببخشود و رای تو پیوسته کرد ۲۶۸۲

بکشتی کسی را که زو بد هراس
بدادار دارنده بد ناسپاس ۲۶۸۳

چو گفتم که هنگام آرام بود
گه بخشش و پوشش و جام بود ۲۶۸۴

بایران کنون کار دشوارتر
فزونتر بدی دل پرآزارتر ۲۶۸۵

که تو برنوشتی ره ایزدی
بکژی گذشتی و راه بدی ۲۶۸۶

ازین بد نباشد تنت سودمند
نیاید جهان‌آفرین را پسند ۲۶۸۷

گر این باشد این شاه سامان تو
نگردد کسی گرد پیمان تو ۲۶۸۸

پشیمانی آید ترا زین سخن
براندیش و فرمان دیوان مکن ۲۶۸۹

وگر نیز جویی چنین کار دیو
ببرد ز تو فر کیهان خدیو ۲۶۹۰

بمانی پر از درد و دل پر گناه
نخوانند ازین پس ترا نیز شاه ۲۶۹۱

بیزدان پناه و بیزدان گرای
که اویست بر نیک و بد رهنمای ۲۶۹۲

گر این پند من یک بیک نشنوی
بهرمن بدکنش بگروی ۲۶۹۳

بماندت درد و نماندت بخت
نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت ۲۶۹۴

خرد باد جان ترا رهنمای
بپاکی بماناد مغزت بجای ۲۶۹۵

سخنهای دستان چو آمد ببن
یلان برگشادند یکسر سخن ۲۶۹۶

که ما هم برآنیم کین پیر گفت
نباید در راستی را نهفت ۲۶۹۷

چو کیخسرو آن گفت ایشان شنید
زمانی بیاسود و اندر شمید ۲۶۹۸

پراندیشه گفت ای جهاندیده زال
بمردی بی‌اندازه پیموده سال ۲۶۹۹

اگر سرد گویمت بر انجمن
جهاندار نپسندد این بد ز من ۲۷۰۰

دگر آنک رستم شود دردمند
ز درد وی آید بایران گزند ۲۷۰۱

دگر آنگ گر بشمری رنج‌اوی
همانا فزون آید از گنج اوی ۲۷۰۲

سپر کرد پیشم تن خویش را
نبد خواب و خوردن بداندیش را ۲۷۰۳

همان پاسخت را بخوبی کنیم
دلت را بگفتار تو نشکنیم ۲۷۰۴

چنین گفت زان پس به آواز سخت
که ای سرفرازان پیروز بخت ۲۷۰۵

سخنهای دستان شنیدم همه
که بیدار بگشاد پیش رمه ۲۷۰۶

بدارنده یزدان گیهان خدیو
که من دورم از راه و فرمان دیو ۲۷۰۷

به یزدان گراید همی جان من
که آن دیدم از رنج درمان من ۲۷۰۸

بدید آن جهان را دل روشنم
خرد شد ز بدهای او جوشنم ۲۷۰۹

بزال آنگهی گفت تندی مکن
براندازه باید که رانی سخن ۲۷۱۰

نخست آنک گفتی ز توران‌نژاد
خردمند و بیدار هرگز نزاد ۲۷۱۱

جهاندار پور سیاوش منم
ز تخم کیان راد و باهش منم ۲۷۱۲

نبیرهٔ جهاندار کاوس کی
دل‌افروز و با دانش و نیک‌پی ۲۷۱۳

بمادر هم از تخم افراسیاب
که با خشم او گم شدی خورد و خواب ۲۷۱۴

نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ
ازین گوهران چنین نیست ننگ ۲۷۱۵

که شیران ایران بدریای آب
نشستی تن از بیم افراسیاب ۲۷۱۶

دگر آنک کاوس صندوق ساخت
سر از پادشاهی همی برفراخت ۲۷۱۷

چنان دان که اندر فزونی منش
نسازند بر پادشا سرزنش ۲۷۱۸

کنون من چو کین پدر خواستم
جهان را بپیروزی آراستم ۲۷۱۹

بکشتم کسی را کزو بود کین
وزو جور و بیداد بد بر زمین ۲۷۲۰

بگیتی مرا نیز کاری نماند
ز بدگوهران یادگاری نماند ۲۷۲۱

هرآنگه که اندیشه گردد دراز
ز شادی و از دولت دیریاز ۲۷۲۲

چو کاوس و جمشید باشم براه
چو ایشان ز من گم شود پایگاه ۲۷۲۳

چو ضحاک ناپاک و تور دلیر
که از جور ایشان جهان گشت سیر ۲۷۲۴

بترسم که چون روز نخ برکشد
چو ایشان مرا سوی دوزخ کشد ۲۷۲۵

دگر آنک گفتی که باشیده جنگ
بیاراستی چون دلاور پلنگ ۲۷۲۶

ازان بد کز ایران ندیدم سوار
نه اسپ افگنی از در کارزار ۲۷۲۷

که تنها بر او بجنگ آمدی
چو رفتی برزمش درنگ آمدی ۲۷۲۸

کسی را کجا فر یزدان نبود
وگر اختر نیک خندان نبود ۲۷۲۹

همه خاک بودی بجنگ پشنگ
از ایران بدین سان شدم تیزچنگ ۲۷۳۰

بدین پنج هفته که من روز و شب
همی بفرین برگشادم دو لب ۲۷۳۱

بدان تا جهاندار یزدان پاک
رهاند مرا زین غم تیره خاک ۲۷۳۲

شدم سیر زین لشکر و تاج و تخت
سبک بار گشتیم و بستیم رخت ۲۷۳۳

تو ای پیر بیدار دستان سام
مرا دیو گویی که بنهاد دام ۲۷۳۴

بتاری و کژی بگشتم ز راه
روان گشته بی‌مایه و دل تباه ۲۷۳۵

ندانم که بادافره ایزدی
کجا یابم و روزگار بدی ۲۷۳۶

چو دستان شنید این سخن خیره شد
همی چشمش از روی او تیره شد ۲۷۳۷

خروشان شد از شاه و بر پای خاست
چنین گفت کای داور داد و راست ۲۷۳۸

ز من بود تیزی و نابخردی
توی پاک فرزانهٔ ایزدی ۲۷۳۹

سزد گر ببخشی گناه مرا
اگر دیو گم کرد راه مرا ۲۷۴۰

مرا سالیان شد فزون از شمار
کمر بسته‌ام پیش هر شهریار ۲۷۴۱

ز شاهان ندیدم کزین گونه راه
بجستی ز دادار خورشید و ماه ۲۷۴۲

که ما را جدایی نبود آرزوی
ازین دادگر خسرو نیک‌خوی ۲۷۴۳

سخنهای دستان چو بشنید شاه
پسند آمدش پوزش نیک‌خواه ۲۷۴۴

بیازید و بگرفت دستش بدست
بر خویش بردش بجای نشست ۲۷۴۵

بدانست کو این سخن جز بمهر
نپیمود با شاه خورشید چهر ۲۷۴۶

چنین گفت پس شاه با زال زر
که اکنون ببندید یکسر کمر ۲۷۴۷

تو و رستم و طوس و گودرز و گیو
دگر هرک او نامدارست نیو ۲۷۴۸

سراپرده از شهر بیرون برید
درفش همایون بهامون برید ۲۷۴۹

ز خرگاه وز خیمه چندانک هست
بسازید بر دشت جای نشست ۲۷۵۰

درفش بزرگان و پیل و سپاه
بسازید روشن یکی رزمگاه ۲۷۵۱

چنان کرد رستم که خسرو بگفت
ببردند پرده‌سرای از نهفت ۲۷۵۲

بهامون کشیدند ایرانیان
بفرمان ببستند یکسر میان ۲۷۵۳

سپید و سیاه و بنفش و کبود
زمین کوه تا کوه پر خیمه بود ۲۷۵۴

میان اندرون کاویانی درفش
جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش ۲۷۵۵

سراپردهٔ زال نزدیک شاه
برافراخته زو درفش سیاه ۲۷۵۶

بدست چپش رستم پهلوان
ز کابل بزرگان روشن‌روان ۲۷۵۷

بپیش اندرون طوس و گودرز و گیو
چو رهام و شاپور و گرگین نیو ۲۷۵۸

پس پشت او بیژن و گستهم
بزرگان که بودند با او بهم ۲۷۵۹

شهنشاه بر تخت زرین نشست
یکی گرزهٔ گاوپیکر بدست ۲۷۶۰

بیک دست او زال و رستم بهم
چو پیل سرافراز و شیر دژم ۲۷۶۱

بدست گر طوس و گودرز و گیو
دگر بیژن گرد و رهام نیو ۲۷۶۲

نهاده همه چهر بر چشم شاه
بدان تا چه گوید ز کار سپاه ۲۷۶۳

بواز گفت آن زمان شهریار
که این نامداران به روزگار ۲۷۶۴

هران کس که دارید راه و خرد
بدانید کین نیک و بد بگذرد ۲۷۶۵

همه رفتنی‌ایم و گیتی سپنچ
چرا باید این درد و اندوه و رنج ۲۷۶۶

ز هر دست خوبی فرازآوریم
بدشمن بمانیم و خود بگذریم ۲۷۶۷

کنون گاو آن زیر چرم اندر است
که پاداش و بادافره دیگرست ۲۷۶۸

بترسید یکسر ز یزدان پاک
مباشید ایمن بدین تیره خاک ۲۷۶۹

که این روز بر ما همی بگذرد
زمانه دم هر کسی بشمرد ۲۷۷۰

ز هوشنگ و جمشید و کاوس شاه
که بودند با فر و تخت و کلاه ۲۷۷۱

جز از نام ازیشان بگیتی نماند
کسی نامهٔ رفتگان برنخواند ۲۷۷۲

از ایشان بسی ناسپاسان بدند
بفرجام زان بد هراسان بدند ۲۷۷۳

چو ایشان همان من یکی بنده‌ام
وگر چند با رنج کوشنده‌ام ۲۷۷۴

بکوشیدم و رنج بردم بسی
ندیدم که ایدر بماند کسی ۲۷۷۵

کنون جان و دل زین سرای سپنج
بکندم سرآوردم این درد و رنج ۲۷۷۶

کنون آنچ جستم همه یافتم
ز تخت کیی روی برتافتم ۲۷۷۷

هر آن کس که در پیش من برد رنج
ببخشم بدو هرچ خواهد ز گنج ۲۷۷۸

ز کردار هر کس که دارم سپاس
بگویم بیزدان نیکی‌شناس ۲۷۷۹

بایرانیان بخشم این خواسته
سلیح و در گنج آراسته ۲۷۸۰

هر آن کس که هست از شما مهتری
ببخشم بهر مهتری کشوری ۲۷۸۱

همان بدره و برده و چارپای
براندیشم آرم شمارش بجای ۲۷۸۲

ببخشم که من راه را ساختم
وزین تیرگی دل بپرداختم ۲۷۸۳

شما دست شادی بخوردن برید
بیک هفته ایدر چمید و چرید ۲۷۸۴

بخواهم که تا زین سرای سپنج
گذر یابم و دور مانم ز رنج ۲۷۸۵

چو کیخسرو این پندها برگرفت
بماندند گردان ایران شگفت ۲۷۸۶

یکی گفت کین شاه دیوانه شد
خرد با دلش سخت بیگانه شد ۲۷۸۷

ندانم برو بر چه خواهد رسید
کجا خواهد این تاج و تخت آرمید ۲۷۸۸

برفتند یکسر گروهاگروه
همه دشت لشکر بدو راغ و کوه ۲۷۸۹

غو نای و آوای مستان ز دشت
تو گفتی همی از هوا برگذشت ۲۷۹۰

ببودند یک هفته زین گونه شاد
کسی را نیامد غم و رنج یاد ۲۷۹۱

بهشتم نشست از بر گاه شاه
ابی یاره و گرز و زرین کلاه ۲۷۹۲

چو آمدش رفتن بتنگی فراز
یکی گنج را درگشادند باز ۲۷۹۳

چو بگشاد آن گنج آباد را
وصی کرد گودرز کشواد را ۲۷۹۴

بدو گفت بنگر بکار جهان
چه در آشکار و چه اندر نهان ۲۷۹۵

که هر گنج را روزی آگندنیست
بسختی و روزی پراگندنیست ۲۷۹۶

نگه کن رباطی که ویران بود
یکی کان بنزدیک ایران بود ۲۷۹۷

دگر آبگیری که باشد خراب
از ایران وز رنج افراسیاب ۲۷۹۸

دگر کودکانی که بی‌مادرند
زنانی که بی شوی و بی‌چادرند ۲۷۹۹

دگر آنکش آید بچیزی نیاز
ز هر کس همی دارد آن رنج راز ۲۸۰۰

بر ایشان در گنج بسته مدار
ببخش و بترس از بد روزگار ۲۸۰۱

دگر گنج کش نام بادآورست
پر از افسر و زیور و گوهرست ۲۸۰۲

نگه کن بشهری که ویران شدست
کنام پلنگان و شیران شدست ۲۸۰۳

دگر هرکجا رسم آتشکدست
که بی‌هیربد جای ویران شدست ۲۸۰۴

سه دیگر کسی کو ز تن بازماند
بروز جوانی درم برفشاند ۲۸۰۵

دگر چاهساری که بی‌آب گشت
فراوان برو سالیان برگذشت ۲۸۰۶

بدین گنج بادآور آباد کن
درم خوار کن مرگ را یاد کن ۲۸۰۷

دگر گنج کش خواندندی عروس
که آگند کاوس در شهر طوس ۲۸۰۸

بگودرز فرمود کان را ببخش
یزال و بگیو و خداوند رخش ۲۸۰۹

همه جامه‌های تنش برشمرد
نگه کرد یکسر برستم سپرد ۲۸۱۰

همان یاره و طوق کنداوران
همان جوشن و گرزهای گران ۲۸۱۱

ز اسبان بجایی که بودش یله
بطوس سپهبد سپردش گله ۲۸۱۲

همه باغ و گلشن بگودرز داد
بگیتی ز مرزی که آمدش یاد ۲۸۱۳

سلیح تنش هرچ در گنج بود
که او را بدان خواسته رنج بود ۲۸۱۴

سپردند یکسر بگیو دلیر
بدانگه که خسرو شد از گنج سیر ۲۸۱۵

از ایوان و خرگاه و پرده‌سرای
همان خیمه و آخور و چارپای ۲۸۱۶

فریبرز کاوس را داد شاه
بسی جوشن و ترگ و رومی کلاه ۲۸۱۷

یکی طوق روشن‌تر از مشتری
ز یاقوت رخشان دو انگشتری ۲۸۱۸

نبشته برو نام شاه جهان
که اندر جهان آن نبودی نهان ۲۸۱۹

ببیژن چنین گفت کین یادگار
همی دار و جز تخم نیکی مکار ۲۸۲۰

بایرانیان گفت هنگام من
فراز آمد و تازه شد کام من ۲۸۲۱

بخواهید چیزی که باید ز من
که آمد پراگندن انجمن ۲۸۲۲

همه مهتران زار و گریان شدند
ز درد شهنشاه بریان شدند ۲۸۲۳

همی گفت هرکس که ای شهریار
کرا مانی این تاج را یادگار ۲۸۲۴

چو بشنید دستان خسرو پرست
زمین را ببوسید و برپای جست ۲۸۲۵

چنین گفت کای شهریار جهان
سزد کرزوها ندارم نهان ۲۸۲۶

تو دانی که رستم بایران چه کرد
برزم و ببزم و بننگ و نبرد ۲۸۲۷

چو کاوس کی شد بمازندران
رهی دور و فرسنگهای گران ۲۸۲۸

چو دیوان ببستند کاوس را
چو گودرز گردنکش و طوس را ۲۸۲۹

تهمتن چو بشنید تنها برفت
بمازندران روی بنهاد تفت ۲۸۳۰

بیابان وتاریکی و دیو و شیر
همان جادوی و اژدهای دلیر ۲۸۳۱

بدان رنج و تیمار ببرید راه
بمازندران شد بنزدیک شاه ۲۸۳۲

بدرید پهلوی دیو سپید
جگرگاه پولاد غندی و بید ۲۸۳۳

سر سنجه را ناگه از تن بکند
خروشش برآمد بابر بلند ۲۸۳۴

چو سهراب فرزند کاندر جهان
کسی را نبود از کهان و مهان ۲۸۳۵

بکشت از پی کین کاوس شاه
ز دردش بگرید همی سال و ماه ۲۸۳۶

وزان پس کجا رزم کاموس کرد
بمردی بابر اندر آورد گرد ۲۸۳۷

ز کردار او چند رانم سخن
که هم داستانها نیاید ببن ۲۸۳۸

اگر شاه سیر آمد از تاج و گاه
چه ماند بدین شیردل نیک‌خواه ۲۸۳۹

چنین داد پاسخ که کردار اوی
بنزدیک ما رنج و تیمار اوی ۲۸۴۰

که داند مگر کردگار سپهر
نمایندهٔ کام و آرام و مهر ۲۸۴۱

سخنهای او نیست اندر نهفت
نداند کس او را بافاق جفت ۲۸۴۲

بفرمود تا رفت پیشش دبیر
بیاورد قرطاس و مشک و عبیر ۲۸۴۳

نبشتند عهدی ز شاه زمین
سرافراز کیخسرو پاک‌دین ۲۸۴۴

ز بهر سپهبد گو پیلتن
ستوده بمردی بهر انجمن ۲۸۴۵

که او باشد اندر جهان پیشرو
جهاندار و بیدار و سالار و گو ۲۸۴۶

هم او را بود کشور نیمروز
سپهدار پیروز لشکر فروز ۲۸۴۷

نهادند بر عهد بر مهر زر
برآیین کیخسرو دادگر ۲۸۴۸

بدو داد منشور و کرد آفرین
که آباد بادا برستم زمین ۲۸۴۹

مهانی که با زال سام سوار
برفتند با زیجها بر کنار ۲۸۵۰

ببخشیدشان خلعت و سیم و زر
یکی جام مر هر یکی را گهر ۲۸۵۱

جهاندیده گودرز برپای خاست
بیاراست با شاه گفتار راست ۲۸۵۲

چنین گفت کای شاه پیروز بخت
ندیدیم چون تو خداوند تخت ۲۸۵۳

ز گاه منوچهر تا کیقباد
ز کاوس تا گاه فرخ نژاد ۲۸۵۴

بپیش بزرگان کمر بسته‌ام
بی‌آزار یک روز ننشسته‌ام ۲۸۵۵

نبیره پسر بود هفتاد و هشت
کنون ماند هشت و دگر برگذشت ۲۸۵۶

همان گیو بیداردل هفت سال
بتوران زمین بود بی‌خورد و هال ۲۸۵۷

بدشت اندرون گور بد خوردنش
هم از چرم نخچیر پیراهنش ۲۸۵۸

بایران رسید آنچ بد شاه دید
که تیمار او گیو چندی کشید ۲۸۵۹

جهاندار سیر آمد از تاج گاه
همو چشم دارد به نیکی ز شاه ۲۸۶۰

چنین داد پاسخ که بیشست ازین
که بر گیو بادا هزارآفرین ۲۸۶۱

خداوند گیتی ورایار باد
دل بدسگالانش پرخار باد ۲۸۶۲

کم و بیش ما پاک بر دست تست
که روشن روان بادی و تن درست ۲۸۶۳

بفرمود تا عهد قم و اصفهان
نهاد بزرگان و جای مهان ۲۸۶۴

نویسد ز مشک و ز عنبر دبیر
یکی نامه از پادشا بر حریر ۲۸۶۵

یکی مهر زرین برو برنهاد
بران نامه شاه آفرین کرد یاد ۲۸۶۶

که یزدان ز گودرز خشنود باد
دل بدسگالانش پر دود باد ۲۸۶۷

بایرانیان گفت گیو دلیر
مبادا که آید ز کردار سیر ۲۸۶۸

بدانید کو یادگار منست
بنزد شما زینهار منست ۲۸۶۹

مر او را همه پاک فرمان برید
ز گفتار گودرز بر مگذرید ۲۸۷۰

ز گودرزیان هرک بد پیش‌رو
یکی آفرینی بگسترد نو ۲۸۷۱

چو گودرز بنشست برخاست طوس
بشد پیش خسرو زمین داد بوس ۲۸۷۲

بدو گفت شاها انوشه بدی
همیشه ز تو دور دست بدی ۲۸۷۳

منم زین بزرگان فریدون نژاد
ز ناماوران تا بیامد قباد ۲۸۷۴

کمر بسته‌ام پیش ایرانیان
که نگشادم از بند هرگز میان ۲۸۷۵

بکوه هماون ز جوشن تنم
بخست و همان بود پیراهنم ۲۸۷۶

بکین سیاوش بران رزمگاه
بدم هر شبی پاسبان سپاه ۲۸۷۷

بلاون سپه را نکردم رها
همی بودم اندر دم اژدها ۲۸۷۸

بمازندران بسته کاوس بود
دگر بند بر گردن طوس بود ۲۸۷۹

نکردم سپه را به جایی یله
نه از من کسی کرد هرگز گله ۲۸۸۰

کنون شاه سیر آمد از تاج و گنج
همی بگذرد زین سرای سپنج ۲۸۸۱

چه فرمایدم چیست نیروی من
تو دانی هنرها و آهوی من ۲۸۸۲

چنین داد پاسخ بدو شهریار
که بیشست رنج تو از روزگار ۲۸۸۳

همی باش با کاویانی درفش
تو باشی سپهدار زرینه کفش ۲۸۸۴

بدین مرز گیتی خراسان تراست
ازین نامداران تن‌آسان تراست ۲۸۸۵

نبشتند عهدی بران هم نشان
بپیش بزرگان گردنکشان ۲۸۸۶

نهادند بر عهد بر مهر زر
یکی طوق زرین و زرین کمر ۲۸۸۷

بدو داد و کردش بسی آفرین
که از تو مبادا دلی پر ز کین ۲۸۸۸

ز کار بزرگان چو پردخته شد
شهنشاه زان رنجها رخته شد ۲۸۸۹

ازان مهتران نام لهراسب ماند
که از دفتر شاه کس برنخواند ۲۸۹۰

ببیژن بفرمود تا با کلاه
بیاورد لهراسب را نزد شاه ۲۸۹۱

چو دیدش جهاندار برپای جست
برو آفرین کرد و بگشاد دست ۲۸۹۲

فرود آمد از نامور تخت عاج
ز سر برگرفت آن دل‌افروز تاج ۲۸۹۳

بلهراسب بسپرد و کرد آفرین
همه پادشاهی ایران زمین ۲۸۹۴

همی کرد پدرود آن تخت عاج
برو آفرین کرد و بر تخت و تاج ۲۸۹۵

که این تاج نو بر تو فرخنده باد
جهان سربسر پیش تو بنده باد ۲۸۹۶

سپردم بتو شاهی و تاج و گنج
ازان پس که دیدم بسی درد و رنج ۲۸۹۷

مگردان زبان زین سپس جز بداد
که از داد باشی تو پیروز و شاد ۲۸۹۸

مکن دیو را آشنا با روان
چو خواهی که بختت بماند جوان ۲۸۹۹

خردمند باش و بی‌آزار باش
همیشه روانرا نگهدار باش ۲۹۰۰

به ایرانیان گفت کز بخت اوی
بباشید شادان دل از تخت اوی ۲۹۰۱

شگفت اندرو مانده ایرانیان
برآشفته هر یک چو شیر ژیان ۲۹۰۲

همی هر کسی در شگفتی بماند
که لهراسب را شاه بایست خواند ۲۹۰۳

ازان انجمن زال بر پای خاست
بگفت آنچ بودش بدل رای راست ۲۹۰۴

چنین گفت کای شهریار بلند
سزد گر کنی خاک را ارجمند ۲۹۰۵

سربخت آن کس پر از خاک باد
روان ورا خاک تریاک باد ۲۹۰۶

که لهراسب را شاه خواند بداد
ز بیداد هرگز نگیریم یاد ۲۹۰۷

بایران چو آمد بنزد زرسب
فرومایه‌ای دیدمش با یک اسب ۲۹۰۸

بجنگ الانان فرستادیش
سپاه و درفش و کمر دادیش ۲۹۰۹

ز چندین بزرگان خسرو نژاد
نیامد کسی بر دل شاه یاد ۲۹۱۰

نژادش ندانم ندیدم هنر
ازین گونه نشنیده‌ام تاجور ۲۹۱۱

خروشی برآمد ز ایرانیان
کزین پس نبندیم شاها میان ۲۹۱۲

نجوییم کس نام در کارزار
چو لهراسب را کی کند شهریار ۲۹۱۳

چو بشنید خسرو ز دستان سخن
بدو گفت مشتاب و تندی مکن ۲۹۱۴

که هر کس که بیداد گوید همی
بجز دود ز آتش نجوید همی ۲۹۱۵

که نپسندد از ما بدی دادگر
نه هر کو بدی کرد بیند گهر ۲۹۱۶

که یزدان کسی را کند نیک بخت
سزاوار شاهی و زیبای تخت ۲۹۱۷

جهان‌آفرین بر روانم گواست
که گشت این سخنها بلهراسب راست ۲۹۱۸

که دارد همی شرم و دین و خرد
ز کردار نیکی همی برخورد ۲۹۱۹

نبیرهٔ جهاندار هوشنگ هست
خردمند و بینادل و پاک‌دست ۲۹۲۰

پی جاودان بگسلاند ز خاک
پدید آورد راه یزدان پاک ۲۹۲۱

زمانه جوان گردد از پند اوی
بدین هم بود پاک فرزند اوی ۲۹۲۲

بشاهی برو آفرین گسترید
وزین پند و اندرز من مگذرید ۲۹۲۳

هرآنکس کز اندرز من درگذشت
همه رنج او پیش من بادگشت ۲۹۲۴

چنین هم ز یزدان بود ناسپاس
بدلش اندر آید ز هر سو هراس ۲۹۲۵

چو بشنید زال این سخنهای پاک
بیازید انگشت و برزد بخاک ۲۹۲۶

بیالود لب را بخاک سیاه
به آواز لهراسب را خواند شاه ۲۹۲۷

بشاه جهان گفت خرم بدی
همیشه ز تو دور دست بدی ۲۹۲۸

که دانست جز شاه پیروز و راد
که لهراسب دارد ز شاهان نژاد ۲۹۲۹

چو سوگند خوردم بخاک سیاه
لب آلوده شد مشمر آن از گناه ۲۹۳۰

به ایرانیان گفت پیروز شاه
که بدرود باد این دل افروز گاه ۲۹۳۱

چو من بگذرم زین فرومایه خاک
شما را بخواهم ز یزدان پاک ۲۹۳۲

بپدرود کردن رخ هر کسی
ببوسید با آب مژگان بسی ۲۹۳۳

یلان را همه پاک در بر گرفت
بزاری خروشیدن اندر گرفت ۲۹۳۴

همی گفت کاجی من این انجمن
توانستمی برد با خویشتن ۲۹۳۵

خروشی برآمد ز ایران سپاه
که خورشید بر چرخ گم کرد راه ۲۹۳۶

پس پرده‌ها کودک خرد و زن
بکوی و ببازار شد انجمن ۲۹۳۷

خروشیدن ناله و آه خاست
بهر برزنی ماتم شاه خاست ۲۹۳۸

به ایرانیان آن زمان گفت شاه
که فردا شما را همینست راه ۲۹۳۹

هر آنکس که دارید نام و نژاد
بدادار خورشید باشید شاد ۲۹۴۰

من اکنون روانرا همی پرورم
که بر نیک نامی مگر بگذرم ۲۹۴۱

نبستم دل اندر سپنجی سرای
بدان تا سروش آمدم رهنمای ۲۹۴۲

بگفت این وز پایگه اسب خواست
ز لشکرگه آواز فریاد خاست ۲۹۴۳

بیامد بایوان شاهی دژم
بزاد سرو اندر آورده خم ۲۹۴۴

کنیزک بدش چار چون آفتاب
ندیدی کسی چهر ایشان بخواب ۲۹۴۵

ز پرده بتان را بر خویش خواند
همه راز دل پیش ایشان براند ۲۹۴۶

که رفتیم اینک ز جای سپنج
شما دل مدارید با درد و رنج ۲۹۴۷

نبینید جاوید زین پس مرا
کزین خاک بیدادگر بس مرا ۲۹۴۸

سوی داور پاک خواهم شدن
نبینم همی راه بازآمدن ۲۹۴۹

بشد هوش زان چار خورشید چهر
خروشان شدند از غم و درد و مهر ۲۹۵۰

شخودند روی و بکندند موی
گسستند پیرایه و رنگ و بوی ۲۹۵۱

ازان پس هر آنکس که آمد بهوش
چنین گفت با ناله و با خروش ۲۹۵۲

که ما را ببر زین سرای سپنج
رها کن تو ما را ازین درد و رنج ۲۹۵۳

بدیشان چنین گفت پر مایه شاه
کزین پس شما را همینست راه ۲۹۵۴

کجا خواهران جهاندار جم
کجا تاجداران با باد و دم ۲۹۵۵

کجا مادرم دخت افراسیاب
که بگذشت زان سان بدریای آب ۲۹۵۶

کجا دختر تور ماه آفرید
که چون او کس اندر زمانه ندید ۲۹۵۷

همه خاک دارند بالین و خشت
ندانم بدوزخ درند ار بهشت ۲۹۵۸

مجویید ازین رفتن آزار من
که آسان شود راه دشوار من ۲۹۵۹

خروشید و لهراسب را پیش خواند
ازیشان فراوان سخنها براند ۲۹۶۰

بلهراسب گفت این بتان منند
فروزندهٔ پاک جان منند ۲۹۶۱

برین هم نشست اندرین هم سرای
همی دارشان تا تو باشی بجای ۲۹۶۲

نباید که یزدان چو خواندت پیش
روان شرم دارد ز کردار خویش ۲۹۶۳

چو بینی مرا با سیاوش بهم
ز شرم دو خسرو بمانی دژم ۲۹۶۴

پذیرفت لهراسب زو هرچ گفت
که با دیده‌شان دارم اندر نهفت ۲۹۶۵

وزان جایگه تنگ بسته میان
بگردید بر گرد ایرانیان ۲۹۶۶

کز ایدر بایوان خرامید زود
مدارید در دل مرا جز درود ۲۹۶۷

مباشید گستاخ با این جهان
که او بتری دارد اندر نهان ۲۹۶۸

مباشید جاوید جز راد و شاد
ز من جز بنیکی مگیرید یاد ۲۹۶۹

همه شاد و خرم بایوان شوید
چو رفتن بود شاد و خندان شوید ۲۹۷۰

همه نامداران ایران سپاه
نهادند سر بر زمین پیش شاه ۲۹۷۱

که ما پند او را بکردار جان
بداریم تا جان بود جاودان ۲۹۷۲

بلهراسب فرمود تا بازگشت
بدو گفت روز من اندر گذشت ۲۹۷۳

تو رو تخت شاهی به‌آیین بدار
بگیتی جز از تخم نیکی مکار ۲۹۷۴

هرآنگه که باشی تن آسان ز رنج
ننازی بتاج و ننازی بگنج ۲۹۷۵

چنان دان که رفتنت نزدیک شد
بیزدان ترا راه باریک شد ۲۹۷۶

همه داد جوی و همه دادکن
ز گیتی تن مهتر آزاد کن ۲۹۷۷

فرود آمد از باره لهراسب زود
زمین را ببوسید و شادی نمود ۲۹۷۸

بدو گفت خسرو که پدرود باش
بداد اندرون تار گر پود باش ۲۹۷۹

برفتند با او ز ایران سران
بزرگان بیدار و کنداوران ۲۹۸۰

چو دستان و رستم چو گودرز و گیو
دگر بیژن گیو و گستهم نیو ۲۹۸۱

بهفتم فریبرز کاوس بود
بهشتم کجا نامور طوس بود ۲۹۸۲

همی رفت لشکر گروهاگروه
ز هامون بشد تا سر تیغ کوه ۲۹۸۳

ببودند یکهفته دم برزدند
یکی بر لب خشک نم برزدند ۲۹۸۴

خروشان و جوشان ز کردار شاه
کسی را نبود اندر آن رنج راه ۲۹۸۵

همی گفت هر موبدی در نهفت
کزین سان همی در جهان کس نگفت ۲۹۸۶

چو خورشید برزد سر از تیره کوه
بیامد بپیشش ز هر سو گروه ۲۹۸۷

زن و مرد ایرانیان صدهزار
خروشان برفتند با شهریار ۲۹۸۸

همه کوه پر ناله و با خروش
همی سنگ خارا برآمد بجوش ۲۹۸۹

همی گفت هر کس که شاها چه بود
که روشن دلت شد پر از داغ و دود ۲۹۹۰

گر از لشکر آزار داری همی
مرین تاج را خوار داری همی ۲۹۹۱

بگوی و تو از گاه ایران مرو
جهان کهن را مکن شاه نو ۲۹۹۲

همه خاک باشیم اسب ترا
پرستنده آذرگشسب ترا ۲۹۹۳

کجا شد ترا دانش و رای و هوش
که نزد فریدون نیامد سروش ۲۹۹۴

همه پیش یزدان ستایش کنیم
بتشکده در نیایش کنیم ۲۹۹۵

مگر پاک یزدانت بخشد بما
دل موبدان بردرخشد بما ۲۹۹۶

شهنشاه زان کار خیره بماند
ازان انجمن موبدان را بخواند ۲۹۹۷

چنین گفت ایدر همه نیکویست
برین نیکویها نباید گریست ۲۹۹۸

ز یزدان شناسید یکسر سپاس
مباشید جز پاک یزدان‌شناس ۲۹۹۹

که گرد آمدن زود باشد بهم
مباشید زین رفتن من دژم ۳۰۰۰

بدان مهتران گفت زین کوهسار
همه بازگردید بی‌شهریار ۳۰۰۱

که راهی درازست و بی‌آب و سخت
نباشد گیاه و نه برگ درخت ۳۰۰۲

ز با من شدن راه کوته کنید
روان را سوی روشنی ره کنید ۳۰۰۳

برین ریگ برنگذرد هر کسی
مگر فره و برز دارد بسی ۳۰۰۴

سه مرد گرانمایه و سرفراز
شنیدند گفتار و گشتند باز ۳۰۰۵

چو دستان و رستم چو گودرز پیر
جهانجوی و بیننده و یادگیر ۳۰۰۶

نگشتند زو باز چون طوس و گیو
همان بیژن و هم فریبرز نیو ۳۰۰۷

برفتند یک روز و یک شب بهم
شدند از بیابان و خشکی دژم ۳۰۰۸

بره بر یکی چشمه آمد پدید
جهانجوی کیخسرو آنجا رسید ۳۰۰۹

بدان آب روشن فرود آمدند
بخوردند چیزی و دم برزدند ۳۰۱۰

بدان مرزبانان چنین گفت شاه
که امشب نرانیم زین جایگاه ۳۰۱۱

بجوییم کار گذشته بسی
کزین پس نبینند ما را کسی ۳۰۱۲

چو خورشید تابان برآرد درفش
چو زر آب گردد زمین بنفش ۳۰۱۳

مرا روزگار جدایی بود
مگر با سروش آشنایی بود ۳۰۱۴

ازین رای گر تاب گیرد دلم
دل تیره گشته ز تن بگسلم ۳۰۱۵

چو بهری ز تیره شب اندر چمید
کی نامور پیش چشمه رسید ۳۰۱۶

بران آب روشن سر و تن بشست
همی خواند اندر نهان زند و است ۳۰۱۷

چنین گفت با نامور بخردان
که باشید پدرود تا جاودان ۳۰۱۸

کنون چون برآرد سنان آفتاب
مبینید دیگر مرا جز بخواب ۳۰۱۹

شما بازگردید زین ریگ خشک
مباشید اگر بارد از ابر مشک ۳۰۲۰

ز کوه اندر آید یکی باد سخت
کجا بشکند شاخ و برگ درخت ۳۰۲۱

ببارد بسی برف زابر سیاه
شما سوی ایران نیابید راه ۳۰۲۲

سر مهتران زان سخن شد گران
بخفتند با درد کنداواران ۳۰۲۳

چو از کوه خورشید سر برکشید
ز چشم مهان شاه شد ناپدید ۳۰۲۴

ببودند ز آن جایگه شاه‌جوی
بریگ بیابان نهادند روی ۳۰۲۵

ز خسرو ندیدند جایی نشان
ز ره بازگشتند چون بیهشان ۳۰۲۶

همه تنگ‌دل گشته و تافته
سپرده زمین شاه نایافته ۳۰۲۷

خروشان بدان چشمه بازآمدند
پر از غم دل و با گداز آمدند ۳۰۲۸

بران آب هر کس که آمد فرود
همی داد شاه جهان را درود ۳۰۲۹

فریبرز گفت آنچ خسرو بگفت
که با جان پاکش خرد باد جفت ۳۰۳۰

چو آسوده باشیم و چیزی خوریم
یک امشب ازین چشمه برنگذریم ۳۰۳۱

زمین گرم و نرم است و روشن هوا
بدین رنجگی نیست رفتن روا ۳۰۳۲

بران چشمه یکسر فرود آمدند
ز خسرو بسی داستانها زدند ۳۰۳۳

که چونین شگفتی نبیند کسی
وگر در زمانه بماند بسی ۳۰۳۴

کزین رفتن شاه نادیده‌ایم
ز گردنکشان نیز نشنیده‌ایم ۳۰۳۵

دریغ آن بلند اختر و رای او
بزرگی و دیدار و بالای او ۳۰۳۶

خردمند ازین کار خندان شود
که زنده کسی پیش یزدان شود ۳۰۳۷

که داند بگیتی که او را چه بود
چه گوییم و گوش که یارد شنود ۳۰۳۸

بدان نامداران چنین گفت گیو
که هرگز چنین نشنود گوش نیو ۳۰۳۹

بمردی و بخشش بداد و هنر
بدیدار و بالا و فر و گهر ۳۰۴۰

برزم اندرون پیل بد با سپاه
ببزم اندرون ماه بد با کلاه ۳۰۴۱

و زآن پس بخوردند چیزی که بود
ز خوردن سوی خواب رفتند زود ۳۰۴۲

هم آنگه برآمد یکی باد و ابر
هواگشت برسان چشم هژبر ۳۰۴۳

چو برف از زمین بادبان برکشید
نبد نیزهٔ نامداران پدید ۳۰۴۴

یکایک ببرف اندرون ماندند
ندانم بدآنجای چون ماندند ۳۰۴۵

زمانی تپیدند در زیر برف
یکی چاه شد کنده هر جای ژرف ۳۰۴۶

نماند ایچ کس را ازیشان توان
برآمد بفرجام شیرین روان ۳۰۴۷

همی بود رستم بران کوهسار
همان زال و گودرز و چندی سوار ۳۰۴۸

بدان کوه بودند یکسر سه روز
چهارم چو بفروخت گیتی فروز ۳۰۴۹

بگفتند کین کار شد با درنگ
چنین چند باشیم بر کوه و سنگ ۳۰۵۰

اگر شاه شد از جهان ناپدید
چو باد هوا از میان بردمید ۳۰۵۱

دگر نامداران کجا رفته‌اند
مگر پند خسرو نپذرفته‌اند ۳۰۵۲

ببودند یک هفته بر پشت کوه
سر هفته گشتند یکسر ستوه ۳۰۵۳

بدیشان همه زار و گریان شدند
بران آتش درد بریان شدند ۳۰۵۴

همی کند گودرز کشواد موی
همی ریخت آب و همی خست روی ۳۰۵۵

همی گفت گودرز کین کس ندید
که از تخم کاوس بر من رسید ۳۰۵۶

نبیره پسر داشتم لشکری
جهاندار و بر هر سری افسری ۳۰۵۷

بکین سیاوش همه کشته شد
همه دوده زیر و زبر گشته شد ۳۰۵۸

کنون دیگر از چشم شد ناپدید
که دید این شگفتی که بر من رسید ۳۰۵۹

سخنهای دیرینه دستان بگفت
که با داد یزدان خرد باد جفت ۳۰۶۰

چو از برف پیدا شود راه شاه
مگر بازگردند و یابند راه ۳۰۶۱

نشاید بدین کوه سر بر بدن
خورش نیست ز ایدر بباید شدن ۳۰۶۲

پیاده فرستیم چندی براه
بیابند روزی نشان سپاه ۳۰۶۳

برفتند زان کوه گریان بدرد
همی هر کسی از کس یاد کرد ۳۰۶۴

ز فرزند و خویشان وز دوستان
و زآن شاه چون سرو در بوستان ۳۰۶۵

جهان را چنین است آیین و دین
نماندست همواره در به گزین ۳۰۶۶

یکی را ز خاک سیه برکشد
یکی را ز تخت کیان درکشد ۳۰۶۷

نه زین شاد باشد نه ز آن دردمند
چنینست رسم سرای گزند ۳۰۶۸

کجا آن یلان و کیان جهان
از اندیشه دل دور کن تا توان ۳۰۶۹

چو لهراسب آگه شد از کار شاه
ز لشکر که بودند با او براه ۳۰۷۰

نشست از بر تخت با تاج زر
برفتند گردان زرین کمر ۳۰۷۱

بواز گفت ای سران سپاه
شنیده همه پند و اندرز شاه ۳۰۷۲

هرآنکس که از تخت من نیست شاد
ندارد همی پند شاهان بیاد ۳۰۷۳

مرا هرچ فرمود و گفت آن کنم
بکوشم بنیکی و فرمان کنم ۳۰۷۴

شما نیز از اندرز او دست باز
مدارید وز من مدارید راز ۳۰۷۵

گنهکار باشد بیزدان کسی
که اندرز شاهان ندارد بسی ۳۰۷۶

بد و نیک ازین هرچ دارید یاد
سراسر بمن بر بباید گشاد ۳۰۷۷

چنین داد پاسخ ورا پور سام
که خسرو ترا شاه بر دست نام ۳۰۷۸

پذیرفته‌ام پند و اندرز او
نیابد گذر پای از مرز او ۳۰۷۹

تو شاهی و ما یکسره کهتریم
ز رای و ز فرمان او نگذریم ۳۰۸۰

من و رستم زابلی هرک هست
ز مهتر تو برنگسلانیم دست ۳۰۸۱

هرآنکس که او نه برین ره بود
ز نیکی ورادست کوته بود ۳۰۸۲

چو لهراسب گفتار دستان شنید
بدو آفرین کرد و دم درکشید ۳۰۸۳

چنین گفت کز داور راستی
شما را مبادا کم و کاستی ۳۰۸۴

که یزدان شما را بدان آفرید
که روی بدیها شود ناپدید ۳۰۸۵

جهاندار نیک‌اختر و شادروز
شما را سپرد آن زمان نیمروز ۳۰۸۶

کنون پادشاهی جز آن هرچ هست
بگیرید چندانک باید بدست ۳۰۸۷

مرا با شما گنج بخشیده نیست
تن و دوده و پادشاهی یکیست ۳۰۸۸

بگودز گفت آنچ داری نهان
بگوی از دل ای پهلوان جهان ۳۰۸۹

بدو گفت گودرز من یک تنم
چو بی‌گیو و رهام و بی بیژنم ۳۰۹۰

برآنم سراسر که دستان بگفت
جزین من ندارم سخن درنهفت ۳۰۹۱

چنانم که با شاه گفتم نخست
بدین مایه نشکست عهد درست ۳۰۹۲

تو شاهی و ما سربسر کهتریم
ز پیمان و فرمان تو نگذریم ۳۰۹۳

همه مهتران خواندند آفرین
بفرمان نهادند سر برزمین ۳۰۹۴

ز گفتار ایشان دلش تازه گشت
ببالید و بر دیگر اندازه گشت ۳۰۹۵

بران نامداران گرفت آفرین
که آباد بادا بگردان زمین ۳۰۹۶

گزیدش یکی روز فرخنده‌تر
که تا برنهد تاج شاهی بسر ۳۰۹۷

چنانچون فریدون فرخ‌نژاد
برین مهرگان تاج بر سر نهاد ۳۰۹۸

بدان مهرگان گزین او ز مهر
کزان راستی رفت مهر سپهر ۳۰۹۹

بیاراست ایوان کیخسروی
بپیراست دیوان او از نوی ۳۱۰۰

چنینست گیتی فراز و نشیب
یکی آورد دیگری را نهیب ۳۱۰۱

ازین کار خسرو ببیرون شدیم
سوی کار لهراسب بازآمدیم ۳۱۰۲

بپیروزی شهریار بلند
کزویست امید نیک و گزند ۳۱۰۳

بنیکی رساند دل دوستان
گزند آید از وی بناراستان ۳۱۰۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۹۵
کانال گوهرین در ایتا
۱۷۴۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

قبلی:داستان دوازده رخ
بعدی:پادشاهی لهراسپ
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.