هوش مصنوعی: این متن شعری است که در آن شاعر از عشق، صبح، طبیعت، زمانه، عدالت، و قدرت سخن می‌گوید. او از عناصر طبیعی مانند صبح، آسمان، و خورشید برای بیان احساسات و مفاهیم عمیق استفاده می‌کند. شاعر همچنین به مفاهیمی مانند عدالت، قدرت، و عشق الهی اشاره می‌کند و از آنها برای بیان دیدگاه‌های فلسفی و عرفانی خود بهره می‌برد.
رده سنی: 18+ این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعاره‌ها و نمادهای پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوان‌تر دشوار باشد.

شمارهٔ ۳ - در مدح سلطان مظفر الدین قزل ارسلان

لاف از دم عاشقان زند صبح
بی‌دل دم سرد از آن زند صبح ۱

چون شعلهٔ آه بی‌دلان نقب
در گنبد جان ستان زند صبح ۲

بازیچهٔ روزگار بیند
بس خنده که بر جهان زند صبح ۳

صبح ارنه مرید آفتاب است
چون آه مریدسان زند صبح ۴

گر عاشق شاه اختران نیست
پس چون دم صبح جان فشان زند صبح ۵

چون شاهد و شاه بیند از دور
خنده ز میان جان زند صبح ۶

شاهد پس پرده دارد اینک
شاید که دم از نهان زند صبح ۷

آن یک دو نفس که دارد از عمر
با شاهد رایگان زند صبح ۸

بس بی‌خبر است ز اندکی عمر
ز آن خندهٔ غافلان زند صبح ۹

معشوق من است صبح اگر نی
چون خندهٔ بی‌دهان زند صبح ۱۰

چون نافهٔ مشک شب بسوزد
بس عطسه که آن زمان زند صبح ۱۱

خوش خوش چو یهود پارهٔ زرد
بر ازرق آسمان زند صبح ۱۲

وز زیور اختران به نوروز
تاج قزل ارسلان زند صبح ۱۳
دارای جهان، جهان دولت ۱۴
بل داور جان و جان دولت ۱۵

صبح آتشی از نهان برآورد
راز دل آسمان برآورد ۱۶

آن مؤذن سرخ چشم سرمست
قامت به سر زبان برآورد ۱۷

امروز به که عمود زد صبح
پس خنجر زرفشان برآورد ۱۸

جائی که عمود و خنجر آمد
آنجا چه نفس توان برآورد ۱۹

آن کیست که بی‌میانجی صبح
دست طرب از میان برآورد ۲۰

کاس می و قول کاسه‌گر خواه
چون کوس پگه فغان برآورد ۲۱

بربط که به طفل خفته ماند
بانگ از بر دایگان برآورد ۲۲

وز چوب زدن رباب فریاد
چون کودک عشر خوان برآورد ۲۳

چنگ است پلاس پوش پیری
سینه سوی کتف از آن برآورد ۲۴

دف کز تن آهوان سلب داشت
آواز گوزن سان برآورد ۲۵

نای است گلو فشرده پس چیست
کز سرفه قنینه جان برآورد ۲۶

از بس که ره دهان گرفته است
بانگ از ره دیدگان برآورد ۲۷

چون شاه حبش دم تظلم
پیش قزل ارسلان برآورد ۲۸
سلطان کرم مظفر الدین ۲۹
در جسم ظفر روان دولت ۳۰

ساغر گوهر از دهان فرو ریخت
ساقی شکر از زبان فرو ریخت ۳۱

در جام صدف دو بحر دارد
یک دجله به جرعه دان فرو ریخت ۳۲

چون خون سیاوشان صراحی
خوناب دل از دهان فرو ریخت ۳۳

در کین سیاوش ارغنون زن
آن زخمهٔ درفشان فرو ریخت ۳۴

گوئی سر زخمه شاخ طوبی است
کو میوهٔ جان چنان فرو ریخت ۳۵

یا مریم نخل خشک بفشاند
خرمای تر از میان فرو ریخت ۳۶

چون عاشق بوسه زن لب خم
در حلق قنینه جان فرو ریخت ۳۷

هر جان که ز خم ستد قنینه
در باطیه جان کنان فرو ریخت ۳۸

نالان چو کبوتری که از حلق
خون در لب بچگان فرو ریخت ۳۹

گوئی که مسیح مرغ جان ساخت
وز دم ببرش روان فرو ریخت ۴۰

سرخاب رخ فلک ده از می
گو آبله از رخان فرو ریخت ۴۱

از جرعه زمین چو آسمان کن
چون گوهر آسمان فرو ریخت ۴۲

صبح از نم ژاله اشک داود
بر مرغ زبور خوان فرو ریخت ۴۳

در دری ابر خاطر من
پیش قزل ارسلان فرو ریخت ۴۴
اسکندر نامجوی گیتی ۴۵
کیخسرو کامران دولت ۴۶

تاج گهر آسمان برانداخت
زرین صدف از نهان برانداخت ۴۷

روز آمد و کعبتین بی‌نقش
زان رقعهٔ اختران برانداخت ۴۸

تا یافت محک شب از سپیدی
صراف فلک دکان برانداخت ۴۹

گوئی خم صرع‌دار شد چرخ
کان زرد کف از دهان برانداخت ۵۰

افعی زمردین بپیچید
مهره به سر زبان برانداخت ۵۱

سرد است هوا هنوز خورشید
بر کوه دواج از آن برانداخت ۵۲

اینک ز تنوره لشکر جن
بر لشکر دیو جان برانداخت ۵۳

گوئی شرری که جست از انگشت
هندو به هوا سنان برانداخت ۵۴

مریخ چو با زحل درآمیخت
پروین سهیل‌سان برانداخت ۵۵

طاوس غراب‌خوار هر دم
گاورس ز چینه‌دان برانداخت ۵۶

در خرگه دوخت روبه سرخ
چون سوزن بی‌کران برانداخت ۵۷

گوئی که دوباره تیر خونین
نمردود به آسمان برانداخت ۵۸

یا تاج زر از سر شه زنگ
تیغ قزل ارسلان برانداخت ۵۹
تاج سر و گوهر سلاطین ۶۰
بل گوهر تاج از آن دولت ۶۱

مجلس به دو گلستان بر افروز
دیده به دو دلستان برافروز ۶۲

یک شب به دو آفتاب بگذار
یک دل به دو عشق دان برافروز ۶۳

ساقی دو طلب قدح دو بستان
بزم دل ازین و آن برافروز ۶۴

از لالهٔ آن و سوسن این
در سینه دو بوستان برافروز ۶۵

هست از حجر و شجر دو آتش
زان دیده وز آن رخان برافروز ۶۶

در سوختهٔ شب از دو آتش
یک شعله زن و جهان برافروز ۶۷

چون صبح و شفق دو جام درخواه
شب چون دل عاشقان برافروز ۶۸

بر روی دو مه که چون دوصبحند
تا وقت دو صبح جان برافروز ۶۹

با چار لب و دو شاهد از می
سه یک بخور و روان برافروز ۷۰

خاشاک دو رنگ روز و شب را
آتش زن و در زمان برافروز ۷۱

چون روز رسد دو روزن چشم
ز آن خوانچهٔ زرفشان برافروز ۷۲

خوانچه کن و از دومی زمین را
چون خوانچهٔ آسمان برافروز ۷۳

دل عود کن و دو دیده مجمر
پیش قزل ارسلان برافروز ۷۴
سردار ملوک هفت اقلیم ۷۵
روئین‌تن هفت‌خوان دولت ۷۶

راز زمی آسمان برافکند
بنیاد دی از جهان برافکند ۷۷

نوروز دو اسبه یک سواری است
کسیب به مهرگان برافکند ۷۸

از پشت سیاه زین فرو کرد
بر زردهٔ کامران برافکند ۷۹

سلطان یک اسبه سایهٔ چتر
بر ماهی آسمان برافکند ۸۰

ماهی چو صدف گرش فرو خورد
چون یونسش از دهان برافکند ۸۱

پرواز گرفت روز و بر شب
تب‌های دق از نهان برافکند ۸۲

چون روز کشید دهرهٔ عدل
شب زهرهٔ خون‌فشان برافکند ۸۳

گوئی صف آقسنقر آواز
بر خیل قراطغان برافکند ۸۴

ابر آمد و چون گوزن نالید
بر کوه لعاب از آن برافکند ۸۵

گرچه کفن سپید یک چند
بر سبزهٔ مرده‌سان برافکند ۸۶

باد آن کفن سپید برداشت
بس سندس و پرنیان برافکند ۸۷

بر چادر کوه گازر آسا
از داغ سیه نشان برافکند ۸۸

بر کتف جهان ردای نوروز
فر قزل ارسلان برافکند ۸۹
چون حیدر خانه‌دار اسلام ۹۰
شاهنشه خاندان دولت ۹۱

یک اهل دل از جهان ندیدم
دل کو؟ که ز دل نشان ندیدم ۹۲

چند از دل و دل که در دو عالم
یک دلدل دل روان ندیدم ۹۳

صد قافلهٔ وفا فرو شد
یک منقطع از میان ندیدم ۹۴

سر نامهٔ روزگار خواندم
عنوان وفا بر آن ندیدم ۹۵

بیداد به دشمنان نکردم
و انصاف ز دوستان ندیدم ۹۶

چون طفل که هشت ماهه زاید
می بگذرم و جهان ندیدم ۹۷

صد روزه به درد دل گرفتم
عیدی به مراد جان ندیدم ۹۸

از خشمگنی کز آسمانم
ماه نو از آسمان ندیدم ۹۹

چون سگ به زبان جراحت خویش
می‌شویم و مهربان ندیدم ۱۰۰

هرچند جراحت از زبان است
مرهم به جز از زبان ندیدم ۱۰۱

چون عیسی فارغم که با خود
جز سوزن سوزیان ندیدم ۱۰۲

چون سوزن اگر شکسته گشتم
جز چشم وسری زیان ندیدم ۱۰۳

از دام دورنگی زمانه
خاقانی را امان ندیدم ۱۰۴

عادل‌تر خسروان عالم
الا قزل ارسلان ندیدم ۱۰۵
چون عدل سپاهدار اسلام ۱۰۶
چون عقل نگاهبان دولت ۱۰۷

از عشوهٔ آسمان مرا بس
وز چاشنی جهان مرا بس ۱۰۸

آن پرده و این خیال بازی است
از زحمت این و آن مرا بس ۱۰۹

زین ابلق روزگار دیدن
بر آخور آسمان مرا بس ۱۱۰

در دخمهٔ چرخ مردگانند
زین جادوی دخمه‌بان مرا بس ۱۱۱

بر بی‌نمکی خوان گیتی
این چشم نمک‌فشان مرا بس ۱۱۲

دل ندهد و جان ستاند ایام
زین ده دل و جان‌ستان مرا بس ۱۱۳

موقوف روانم و روان هیچ
زین هودج ناروان مرا بس ۱۱۴

بیم سرم از سر زبان است
این درد سر زبان مرا بس ۱۱۵

تا درد سرم فرو نشاند
این اشک گلاب سان مرا بس ۱۱۶

رنجور نفاق دوستانم
ز آمیزش دوستان مرا بس ۱۱۷

با صورت خلوه، جلوه کردم
این شاهد غم نشان مرا بس ۱۱۸

خاقانی را سخن همین است
کز گفتن جان و جان مرا بس ۱۱۹

چرخ ار ندهد قصاص خونم
عدل قزل ارسلان مرا بس ۱۲۰
جمشید زمانه شاه مغرب ۱۲۱
اقطاع ده جهان دولت ۱۲۲

ای دل به نوای جان چه باشی
بی‌برگ و نوا نوان چه باشی ۱۲۳

تاری است روان گسسته ده‌جای
چندین به غم روان چه باشی ۱۲۴

لوح ازل و ابد فرو خوان
بنگر که تو زین و آن چه باشی ۱۲۵

آینده و رفته را نگه کن
بشمر که تو در میان چه باشی ۱۲۶

بر خوان فلک جز این دو نان نیست
آتش خور این دو نان چه باشی ۱۲۷

جز آتش خور گرت خورش نیست
در مطبخ آسمان چه باشی ۱۲۸

روئین دژت ار گشادنی نیست
در محنت هفت‌خوان چه باشی ۱۲۹

با عبرت گورخانهٔ جان
در عشرت گورخان چه باشی ۱۳۰

با این همهٔ کرهٔ جهانی
جز در رمهٔ جهان چه باشی ۱۳۱

تقویم مهین حکم شش روز
امروز تویی نهان چه باشی ۱۳۲

هر سال چو پنج روز تقویم
گم بودهٔ بی‌نشان چه باشی ۱۳۳

از کیسهٔ سال و مه چو آن پنج
دزدیدهٔ رایگان چه باشی ۱۳۴

خاقانی عاریه است عمرت
از عاریه شادمان چه باشی ۱۳۵

گردانهٔ لطف خواهی الا
مرغ قزل ارسلان چه باشی ۱۳۶
استاد سرای اوست تقدیر ۱۳۷
استاده بر آستان دولت ۱۳۸

عزمش گره گمان گشاید
حزمش رصد زمان گشاید ۱۳۹

با قوت عزم او عجب نیست
گر چنبر آسمان گشاید ۱۴۰

هر عقدهٔ جوز هرکه مه راست
رمحش به سر سنان گشاید ۱۴۱

بند دم کژدم فلک را
زان نیزهٔ مارسان گشاید ۱۴۲

خضر الهامی که چون سکندر
لشکر کشد و جهان گشاید ۱۴۳

وز خاک سکندر و پی خضر
صد چشمه به امتحان گشاید ۱۴۴

دریا چو نمک ببندد از سهم
چون لشکر شاه ران گشاید ۱۴۵

وز بس دم دی مهی عدو را
بز چهره نمک‌ستان گشاید ۱۴۶

رانده است منجم قدر حکم
کفاق شه کیان گشاید ۱۴۷

حصنی است فلک دوازده برج
کاقبال خدایگان گشاید ۱۴۸

هر عقده که روزگار بندد
دست شه کامران گشاید ۱۴۹

وز گرد مصاف روی نصرت
شاهنشه شه‌نشان گشاید ۱۵۰

یعنی که نقاب شهربانو
فاروق عجم‌ستان گشاید ۱۵۱

ابخاز که هست ششدر کفر
گرزش به یکی زمان گشاید ۱۵۲

روئین دژ روس را علی روس
تیغ قزل ارسلان گشاید ۱۵۳
چرخ است کبودهٔ به داغش ۱۵۴
افشرده به زیر ران دولت ۱۵۵

سندان به سنان چنان شکافد
چون صور که آسمان شکافد ۱۵۶

گر تخت کیان زند به توران
جیحون به سر بنان شکافد ۱۵۷

دیدی که شکاف مصطفی ماه
او خورشید آنچنان شکافد ۱۵۸

گر نیل روان شکافت موسی
او دریای دمان شکافد ۱۵۹

چون خنجر زهرگون کشد شاه
بس زهره که آن زمان شکافد ۱۶۰

چون تیغ زند سر پلنگان
همچون سم آهوان شکافد ۱۶۱

بس سینه که چون زبان افعی
زان تیغ نهنگ‌سان شکافد ۱۶۲

شمشیر دو قطعتش به یک زخم
پهلوی سه پهلوان شکافد ۱۶۳

گر تیغ علی شکافت فرقی
او البرز از سنان شکافد ۱۶۴

چاکر به ثنا زبان کند موی
تا موی به امتحان شکافد ۱۶۵

بکران بهشت جعد سازند
زان موی که این زبان شکافد ۱۶۶

آه از دل پر زنم چو پسته
کز پری دل دهان شکافد ۱۶۷

دریای سخن منم اگرچه
هرکس صدف بیان شکافد ۱۶۸
امروز منم زبان عالم ۱۶۹
تیغ تو شها زبان دولت ۱۷۰

بی‌حکم تو آسمان نجنبد
بر اسب قضا عنان نجنبد ۱۷۱

از گوشهٔ چار بالش تو
اقبال به سالیان نجنبد ۱۷۲

مسجود زمین و آسمان است
تخت تو که از مکان نجنبد ۱۷۳

یعنی که به عرش و کعبه ماند
چون کعبه و عرش از آن نجنبد ۱۷۴

بی‌عزم تو رایض فلک را
رگ در تن مرکبان نجنبد ۱۷۵

مهماز ز پای عزم بگشای
تا ابلق آسمان نجنبد ۱۷۶

عدل تو اساس شد جهان را
تا مسمار جهان نجنبد ۱۷۷

لنگی است صلاح پای لنگر
تا کشتی سر گران نجنبد ۱۷۸

چون حیدر ذوالفقار برکش
تا چرخ جهودسان نجنبد ۱۷۹

افیون لب فتنه را چنان ده
کز خواب به امتحان نجنبد ۱۸۰

از خرمگس زمانه فریاد
کز مروحهٔ زمان نجنبد ۱۸۱

لال است عدوت گرچه اه گفت
کز گفتن اه زبان نجنبد ۱۸۲

بی‌مدحت تو کلید گفتار
اندر غلق دهان نجنبد ۱۸۳
پیشت کند آسمان زمین بوس ۱۸۴
کای درگهت آسمان دولت ۱۸۵

چتر ظفرت نهان مبینام
بی‌رایت تو جهان مبینام ۱۸۶

پرواز همای بختت الا
بر کرکس آسمان مبینام ۱۸۷

ماوی گه جیفهٔ حسودت
جز سینهٔ کرکسان مبینام ۱۸۸

در سرسام حسد عدو را
دردی است که نضج آن مبینام ۱۸۹

چون شمع و قلم به صورت او را
جز زرد و سیه زبان مبینام ۱۹۰

بر منشور کمال طغرا
الا قزل ارسلان مبینام ۱۹۱

بی‌جلوهٔ سکهٔ قبولت
یک نقد هنر روان مبینام ۱۹۲

بر سکهٔ ملک و خاتم دین
جز نام تو جاودان مبینام ۱۹۳

بر قلهٔ نه حصار مینا
جز قدر تو دیدبان مبینام ۱۹۴

همچون هرمان حصار عمرت
محتاج به پاسبان مبینام ۱۹۵

بر ملکت مصر و قاهره هم
جز قهر تو قهرمان مبینام ۱۹۶

زین دزد صفیر زن که چرخ است
نقبیت به باغ جان مبینام ۱۹۷

بی‌مدحت تو به باغ دانش
یک مرغ صفیرخوان مبینام ۱۹۸

صدر تو که کعبهٔ معالی است
جز قبلهٔ انس و جان مبینام ۱۹۹

تا دیدهٔ خصم را بدوزی
جز تیز تو در کمان مبینام ۲۰۰
لطف ازلیت پاسبان باد ۲۰۱
شمشیر تو پاسبان دولت ۲۰۲
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۱۸۹
کانال گوهرین در ایتا
۱۱۳۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۲ - در مدح خاقان اعظم جلال الدین شروان شاه اخستان
گوهر بعدی:شمارهٔ ۴ - در مدح امام الشارع وحید الدین ابو المفاخر عثمان پسر کافی الدین عمر پسر عم و داماد خاقانی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.