هوش مصنوعی:
این متن یک شعر عرفانی و حماسی است که در آن شاعر از مفاهیمی مانند عشق، عرفان، ستایش شاهان، طبیعت و مفاهیم فلسفی استفاده کرده است. شاعر از عناصر طبیعت مانند صبح، آفتاب، شب و ستارگان برای بیان احساسات و مفاهیم عمیق استفاده میکند. همچنین، در بخشهایی از شعر به ستایش شاهان و قدرت آنها پرداخته شده است.
رده سنی:
18+
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آنها نیاز به تجربه و دانش کافی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شمارهٔ ۶ - در مدح جلال الدین شروان شاه اخستان
خندهٔ سر به مهر زد دم صبح
الصبوح ای حریف محرم صبح ۱
ناف شب سوخت تف مجمر روز
گوی زر یافت جیب ملحم صبح ۲
به سر تازیانهٔ زرین
شاه گردون گرفت عالم صبح ۳
صبح شد مریم، آفتاب مسیح
قطرهٔ ژاله اشک مریم صبح ۴
طاس زرین کش آفتاب آسا
کآفتاب است طاس پرچم صبح ۵
پی پی عشق گیر و کم کم عقل
لب لب جام خواه و دم دم صبح ۶
سیم کش بحر کش ز کشتی زر
خوان فکن خوانچه کن مسلم صبح ۷
عاشقان را ز صبح و شام چه رنگ
کم زن عشق باش و گو کم صبح ۸
از تن عقل پنج یک برگیر
سه یکی خور به روی خرم صبح ۹
ید بیضای آفتاب نگر
زر فشان ز آستین معلم صبح ۱۰
که آسمان پیش شه به نوروزی
در جل زر کشید ادهم صبح ۱۱
بوالمظفر خدایگان ملوک ۱۲
ملک بخش و ظفرستان ملوک ۱۳
برقع صبح چون براندازند
کوه را خلعه در سر اندازند ۱۴
بر درند از صبا مشیمهٔ صبح
طفل خونین به خاور اندازند ۱۵
ترک سبوح گفته وقت صبوح
عابدان سبحهها دراندازند ۱۶
نوعروسان حجلهٔ نوروز
نورهان زر و زیور اندازند ۱۷
ز آن مربع نهند منقل را
تا مثلث در آذر اندازند ۱۸
قفس آهنین کنند و در او
مرغ یاقوت پیکر اندازند ۱۹
در مشبک دریچه پنداری
کافتاب زحل خور اندازند ۲۰
یا در آن خانهٔ مگس گیران
سرخ زنبور کافر اندازند ۲۱
بر لب خشک جام رعنا فش
عاشقان بوسهٔ تر اندازند ۲۲
گرچه میران لشکرند همه
جرعه بر میر لشکر اندازند ۲۳
چون همه جان شوند چون می و صبح
جان به شاه مظفر اندازند ۲۴
سر سامانیان و تاج کیان ۲۵
ملک ابن الملک میان ملوک ۲۶
ساقیا توبه را قلم درکش
بر در میکده علم برکش ۲۷
زهد را بند آهنین بر نه
عقل را میل آتشین درکش ۲۸
خانهٔ دل سبیل کن بر می
رقم لایباع بر در کش ۲۹
جان سگ طوق دار مجلس توست
هم تو داغ سگیش بر سرکش ۳۰
گر به دل قانعی دو اسبه درآی
ور به جان خشندی خر اندر کش ۳۱
خود پرستی چو حلقه بر در نه
بیخودی را چو حله در برکش ۳۲
گر نهای زهر، سینه کمتر سوز
ور نهای دهر، کینه کمتر کش ۳۳
دست گیر آفتاب را چون صبح
در سماع خوش قلندر کش ۳۴
روز و شب چون خط مزور نیست
خیز و خط بر خط مزور کش ۳۵
پیش دریا کشی چو خاقانی
یاد شه گیر و کشتی زر کش ۳۶
افسر خسروان جلال الدین ۳۷
ظل حق آفتاب جان ملوک ۳۸
ترک من کآفتاب هندوی توست
عید جانها هلال ابروی توست ۳۹
جوجو از زر منم در آن بازار
که ترازوش زلف جادوی توست ۴۰
جو زرین چه سنجدت که به نقد
قرص خورشید در ترازوی توست ۴۱
پیش چشمت خیال هستی من
سایهٔ موی بند گیسوی توست ۴۲
از فلک زخمهاست بر دل من
کنهم از دستبرد نیروی توست ۴۳
نکنم مرهم جراحت خویش
کن جراحت به مهر بازوی توست ۴۴
نالش از آسمان کنم نی نی
کآسمان هم به نالش از خوی توست ۴۵
پهلو از من تهی مکن که مرا
پهلوی چرب هم ز پهلوی توست ۴۶
وصل و هجرت مرا یکی است از آنک
درد تو هم مزاج داروی توست ۴۷
جان سپند تو ساخت خاقانی
چکند چشم عالمی سوی توست ۴۸
لؤلؤ افشان تویی به مدحت شاه
عقد پروین بهای لولوی توست ۴۹
حرز امت سپاهدار عجم ۵۰
کهف ملت، نگاهبان ملوک ۵۱
زخم هجرت میان جان بگسست
مدد مرهم از میان بگسست ۵۲
از همه تا همه دلی که مراست
به همه دل امید جان بگسست ۵۳
بر سر کویت از درازی راه
مرکب ناله را عنان بگسست ۵۴
جور تو حلقهٔ جهان بگرفت
رفت و زنجیر آسمان بگسست ۵۵
کشتهٔ صبرم آشکارا سوخت
رشتهٔ جانم از نهان بگسست ۵۶
پیش خاک در تو چشم از در
صد طویله به رایگان بگسست ۵۷
نفس من ز درد همنفسان
چند نوبت به یک زمان بگسست ۵۸
بر سر چاه بختم آمد چرخ
مدد جوی عمر از آن بگسست ۵۹
آب خون کرد و چاه سر بگرفت
دلو بدرید و ریسمان بگسست ۶۰
دست خون ماند با تو خاقانی
طمع هستی از جهان بگسست ۶۱
جوشن چرخ را به تیر ضمیر
در ثنای خدایگان بگسست ۶۲
شهریار فلک غلام که هست ۶۳
هر غلامیش پهلوان ملوک ۶۴
لعلت از خنده کان همی ریزد
دل بر آن لعل جان همی ریزد ۶۵
چون بخندی خبر دهد دهنت
که سها اختران همی ریزد ۶۶
دست بالاست کار تو که فلک
زیر پایت روان همی ریزد ۶۷
نیزه بالاست خون ز غمزهٔ تو
که به مشکین سنان همی ریزد ۶۸
آسمان هم ز جور تو چون من
خاک بر آسمان همی ریزد ۶۹
نه از آن طیرهام که طرهٔ تو
خون من هر زمان همی ریزد ۷۰
لیک از آن در خطم که از خط تو
نافهها رایگان همی ریزد ۷۱
به چه زهره زبان حدیث تو کرد
کب رویم زبان همی ریزد ۷۲
چشم من شد گناه شوی زبان
کب سوی دهان همی ریزد ۷۳
ابر خونبار چشم خاقانی
صاعقه بر جهان همی ریزد ۷۴
صدف خاطرش جواهر نطق
بر سر اخستان همی ریزد ۷۵
خانه زادند و بندهٔ در شاه ۷۶
خانه داران خاندان ملوک ۷۷
جوشن سرکشی ز سر برکش
تیر هجرانم از جگر برکش ۷۸
یا فرو بر تنم به آب عدم
یا دلم ز آتش سقر برکش ۷۹
رگ جانم گشاده گشت ببند
پیشتر نوک نیشتر برکش ۸۰
موج خون منت به کعب رسید
دامن حله بیشتر برکش ۸۱
بوسهای کردم آرزو، گفتی
که ترازو بیار و زر برکش ۸۲
زر ندارم ولیک جان نقد است
شو بها بر نه و شکر برکش ۸۳
گر بدان کفه زر همی سنجی
جان بدین کفهٔ دگر برکش ۸۴
دامن دوست گیر خاقانی
وز گریبان عشق سر برکش ۸۵
رایت نطق را عرابی وار
بر در کعبهٔ ظفر برکش ۸۶
از پی محرمان کعبهٔ شاه
آبی از زمزم هنر برکش ۸۷
صلتش بزم هشت خوان بهشت ۸۸
صولتش رزم هفتخوان ملوک ۸۹
جو به جو جور دلستان برگیر
دل جوجو شده ز جان برگیر ۹۰
به گمان یوسفیت گم شده بود
یوسفت گرگ شد گمان برگیر ۹۱
بر سر خوان زندگی خورشت
چون جگر گوشهای است خوان برگیر ۹۲
نیست در حلقهٔ جهان یک اهل
پای اهلیت از میان برگیر ۹۳
اهل دل کس نیافت ز اهل جهان
برو ای دل دل از جهان برگیر ۹۴
دو به دو با حریف جان بنشین
یک به یک غدر آسمان برگیر ۹۵
بس خراب است لهو خانهٔ دهر
به نگه عمر ز آسمان برگیر ۹۶
بر در نقب این خرابه تو را
تا نگیرند نقب از آن گیر ۹۷
گل انصاف کار خاقانی
خسک از راه دوستان برگیر ۹۸
چون منوچهر خفته در خاک است
مهر ازین شوم خاکدان برگیر ۹۹
میوهٔ دولت منوچهر است ۱۰۰
اخستان افسر کیان ملوک ۱۰۱
دل به گرد زمانه می نرسد
مرغ همت به دانه می نرسد ۱۰۲
از زمانه چه آرزو خواهم
که به نقش زمانه می نرسد ۱۰۳
پیشگاه مراد چون طلبم
که به من آستانه می نرسد ۱۰۴
جان دو اسبه دوان پی دل و عمر
به یکی زین دوگانه می نرسد ۱۰۵
من چو هندو نیم مرا از بخت
طرب زنگیانه می نرسد ۱۰۶
آه کز چرخ آه یاوگیان
ناوکی بر نشانه می نرسد ۱۰۷
غرقهٔ خون هزار کشتی هست
که یکی بر کرانه می نرسد ۱۰۸
نسیه بر نام روزگار نویس
ز آن که نقد از خزانه می نرسد ۱۰۹
میوه آن به که آفتاب پزد
سایه پرورد خانه می نرسد ۱۱۰
پر بریده است مرغ خاقانی
ز آن سوی آشیانه می نرسد ۱۱۱
شمع اقبال شه چنان افروخت
که فلک بر زبانه می نرسد ۱۱۲
صولت جان ربای او بربود ۱۱۳
گوی دولت ز صولجان ملوک ۱۱۴
عدل او زهرهٔ ستم بشکافت
بذل او نافهٔ کرم بشکافت ۱۱۵
ظلم را چون هدف جگر بدرید
بخل را چون صدف شکم بشکافت ۱۱۶
قهرش از بهر قطع نسل عدو
رحم مادر عدم بشکافت ۱۱۷
بختش انگشتری ودیعت داد
ماهی از بهر آن شکم بشکافت ۱۱۸
آسمان نبوت ار مه را
چون گریبان صبح دم بشکافت ۱۱۹
تیغ شه زهرهٔ زحل بدرید
جگر آفتاب هم بشکافت ۱۲۰
تیغ او دست موسوی است از آنک
نیل را چون سر قلم بشکافت ۱۲۱
ای چراغ یزیدیان که دلت
چون علی خیبر ستم بشکافت ۱۲۲
تارک ذوالخمار بدعت را
ذوالفقار تو لاجرم بشکافت ۱۲۳
بر شکافی دماغ خصم چنانک
ناف سهراب روستم بشکافت ۱۲۴
جز به نام تو داغ بر ران نیست ۱۲۵
مرکب بخت زیر ران ملوک ۱۲۶
روضهٔ آتشین بلارک توست
باد جودی شکاف ناوک توست ۱۲۷
تخت جمشید و تاج نوشروان
آرزومند پای و تارک توست ۱۲۸
بخت تو کودک و عروس ظفر
انتظار بلوغ کودک توست ۱۲۹
ملک الموت مال و عیسی حال
بذل بسیار و حرص اندک توست ۱۳۰
مشتری چک نویس قدر تو بس
که سعادت سجل آن چک توست ۱۳۱
با یتیمی چو مصطفی میساز
چه کنی جبرئیل اتابک توست ۱۳۲
در جهان مالک جهان سخن
مادح حضرت مبارک توست ۱۳۳
شد عطارد به نطق صد یک او
چون به خلق آفتاب صد یک توست ۱۳۴
گر بمانم ز آستان تو دور ۱۳۵
عار دارم ز آستان ملوک ۱۳۶
چون تو گردون سریر نتوان یافت
چون من اختر ضمیر نتوان یافت ۱۳۷
آفتابی و جز به درگاهت
اختران را مسیر نتوان یافت ۱۳۸
جز به صدرت عیار دانش را
ناقدان بصیر نتوان یافت ۱۳۹
گفتی از رسم سی هزار درم
کم ز سی نیزهگیر نتوان یافت ۱۴۰
لیک از صد هزار نیزه و تیر
این قلم را نظیر نتوان یافت ۱۴۱
سخن این است ناگزیر جهان
عوض ناگزیر نتوان یافت ۱۴۲
تا چو تیغم به زر نیارائی
خاطرم را چو تیر نتوان یافت ۱۴۳
چشمهٔ خاطر است سنگ انبار
آب از او خیر خیر نتوان یافت ۱۴۴
بلبلی را که سینه بخراشی
از دم او صفیر نتوان یافت ۱۴۵
قلمی را که موی در سر ماند
کار ساز دبیر نتوان یافت ۱۴۶
خانهٔ پیرزن که طوفان برد
در تنورش فطیر نتوان یافت ۱۴۷
پدرت دیدهای که چون میداشت ۱۴۸
ساحری را که شد زبان ملوک ۱۴۹
در کمال تو چشم بد مرساد
نرسد در تو چشم و خود مرساد ۱۵۰
بر رکاب فلک جنیبت تو
آفتی کز فلک رسد، مرساد ۱۵۱
دختر بخت را جز از در تو
بر فلک بانگ نامزد مرساد ۱۵۲
آن که عمرت هزار سال نخواست
روزش از یک به ده، به صد مرساد ۱۵۳
بر امید کلاه دولت تو
حاسدان را قبا نمد مرساد ۱۵۴
دشمنت را که جانش معدوم است
حال بد جز به کالبد مرساد ۱۵۵
ز ابلق چار کامهٔ شب و روز
ران یک رانت را لگد مرساد ۱۵۶
جیفهٔ دشمنان جافی تو
از زبانی به دام و دد مرساد ۱۵۷
صدر عالیت کعبهٔ خرد است
رخنه در کعبهٔ خرد مرساد ۱۵۸
این دعا ورد جان خاقانی است
کای ملک ز آسمانت بد مرساد ۱۵۹
صولتت باد سایه دار ظفر ۱۶۰
دولتت باد دایگان ملوک ۱۶۱
الصبوح ای حریف محرم صبح ۱
ناف شب سوخت تف مجمر روز
گوی زر یافت جیب ملحم صبح ۲
به سر تازیانهٔ زرین
شاه گردون گرفت عالم صبح ۳
صبح شد مریم، آفتاب مسیح
قطرهٔ ژاله اشک مریم صبح ۴
طاس زرین کش آفتاب آسا
کآفتاب است طاس پرچم صبح ۵
پی پی عشق گیر و کم کم عقل
لب لب جام خواه و دم دم صبح ۶
سیم کش بحر کش ز کشتی زر
خوان فکن خوانچه کن مسلم صبح ۷
عاشقان را ز صبح و شام چه رنگ
کم زن عشق باش و گو کم صبح ۸
از تن عقل پنج یک برگیر
سه یکی خور به روی خرم صبح ۹
ید بیضای آفتاب نگر
زر فشان ز آستین معلم صبح ۱۰
که آسمان پیش شه به نوروزی
در جل زر کشید ادهم صبح ۱۱
بوالمظفر خدایگان ملوک ۱۲
ملک بخش و ظفرستان ملوک ۱۳
برقع صبح چون براندازند
کوه را خلعه در سر اندازند ۱۴
بر درند از صبا مشیمهٔ صبح
طفل خونین به خاور اندازند ۱۵
ترک سبوح گفته وقت صبوح
عابدان سبحهها دراندازند ۱۶
نوعروسان حجلهٔ نوروز
نورهان زر و زیور اندازند ۱۷
ز آن مربع نهند منقل را
تا مثلث در آذر اندازند ۱۸
قفس آهنین کنند و در او
مرغ یاقوت پیکر اندازند ۱۹
در مشبک دریچه پنداری
کافتاب زحل خور اندازند ۲۰
یا در آن خانهٔ مگس گیران
سرخ زنبور کافر اندازند ۲۱
بر لب خشک جام رعنا فش
عاشقان بوسهٔ تر اندازند ۲۲
گرچه میران لشکرند همه
جرعه بر میر لشکر اندازند ۲۳
چون همه جان شوند چون می و صبح
جان به شاه مظفر اندازند ۲۴
سر سامانیان و تاج کیان ۲۵
ملک ابن الملک میان ملوک ۲۶
ساقیا توبه را قلم درکش
بر در میکده علم برکش ۲۷
زهد را بند آهنین بر نه
عقل را میل آتشین درکش ۲۸
خانهٔ دل سبیل کن بر می
رقم لایباع بر در کش ۲۹
جان سگ طوق دار مجلس توست
هم تو داغ سگیش بر سرکش ۳۰
گر به دل قانعی دو اسبه درآی
ور به جان خشندی خر اندر کش ۳۱
خود پرستی چو حلقه بر در نه
بیخودی را چو حله در برکش ۳۲
گر نهای زهر، سینه کمتر سوز
ور نهای دهر، کینه کمتر کش ۳۳
دست گیر آفتاب را چون صبح
در سماع خوش قلندر کش ۳۴
روز و شب چون خط مزور نیست
خیز و خط بر خط مزور کش ۳۵
پیش دریا کشی چو خاقانی
یاد شه گیر و کشتی زر کش ۳۶
افسر خسروان جلال الدین ۳۷
ظل حق آفتاب جان ملوک ۳۸
ترک من کآفتاب هندوی توست
عید جانها هلال ابروی توست ۳۹
جوجو از زر منم در آن بازار
که ترازوش زلف جادوی توست ۴۰
جو زرین چه سنجدت که به نقد
قرص خورشید در ترازوی توست ۴۱
پیش چشمت خیال هستی من
سایهٔ موی بند گیسوی توست ۴۲
از فلک زخمهاست بر دل من
کنهم از دستبرد نیروی توست ۴۳
نکنم مرهم جراحت خویش
کن جراحت به مهر بازوی توست ۴۴
نالش از آسمان کنم نی نی
کآسمان هم به نالش از خوی توست ۴۵
پهلو از من تهی مکن که مرا
پهلوی چرب هم ز پهلوی توست ۴۶
وصل و هجرت مرا یکی است از آنک
درد تو هم مزاج داروی توست ۴۷
جان سپند تو ساخت خاقانی
چکند چشم عالمی سوی توست ۴۸
لؤلؤ افشان تویی به مدحت شاه
عقد پروین بهای لولوی توست ۴۹
حرز امت سپاهدار عجم ۵۰
کهف ملت، نگاهبان ملوک ۵۱
زخم هجرت میان جان بگسست
مدد مرهم از میان بگسست ۵۲
از همه تا همه دلی که مراست
به همه دل امید جان بگسست ۵۳
بر سر کویت از درازی راه
مرکب ناله را عنان بگسست ۵۴
جور تو حلقهٔ جهان بگرفت
رفت و زنجیر آسمان بگسست ۵۵
کشتهٔ صبرم آشکارا سوخت
رشتهٔ جانم از نهان بگسست ۵۶
پیش خاک در تو چشم از در
صد طویله به رایگان بگسست ۵۷
نفس من ز درد همنفسان
چند نوبت به یک زمان بگسست ۵۸
بر سر چاه بختم آمد چرخ
مدد جوی عمر از آن بگسست ۵۹
آب خون کرد و چاه سر بگرفت
دلو بدرید و ریسمان بگسست ۶۰
دست خون ماند با تو خاقانی
طمع هستی از جهان بگسست ۶۱
جوشن چرخ را به تیر ضمیر
در ثنای خدایگان بگسست ۶۲
شهریار فلک غلام که هست ۶۳
هر غلامیش پهلوان ملوک ۶۴
لعلت از خنده کان همی ریزد
دل بر آن لعل جان همی ریزد ۶۵
چون بخندی خبر دهد دهنت
که سها اختران همی ریزد ۶۶
دست بالاست کار تو که فلک
زیر پایت روان همی ریزد ۶۷
نیزه بالاست خون ز غمزهٔ تو
که به مشکین سنان همی ریزد ۶۸
آسمان هم ز جور تو چون من
خاک بر آسمان همی ریزد ۶۹
نه از آن طیرهام که طرهٔ تو
خون من هر زمان همی ریزد ۷۰
لیک از آن در خطم که از خط تو
نافهها رایگان همی ریزد ۷۱
به چه زهره زبان حدیث تو کرد
کب رویم زبان همی ریزد ۷۲
چشم من شد گناه شوی زبان
کب سوی دهان همی ریزد ۷۳
ابر خونبار چشم خاقانی
صاعقه بر جهان همی ریزد ۷۴
صدف خاطرش جواهر نطق
بر سر اخستان همی ریزد ۷۵
خانه زادند و بندهٔ در شاه ۷۶
خانه داران خاندان ملوک ۷۷
جوشن سرکشی ز سر برکش
تیر هجرانم از جگر برکش ۷۸
یا فرو بر تنم به آب عدم
یا دلم ز آتش سقر برکش ۷۹
رگ جانم گشاده گشت ببند
پیشتر نوک نیشتر برکش ۸۰
موج خون منت به کعب رسید
دامن حله بیشتر برکش ۸۱
بوسهای کردم آرزو، گفتی
که ترازو بیار و زر برکش ۸۲
زر ندارم ولیک جان نقد است
شو بها بر نه و شکر برکش ۸۳
گر بدان کفه زر همی سنجی
جان بدین کفهٔ دگر برکش ۸۴
دامن دوست گیر خاقانی
وز گریبان عشق سر برکش ۸۵
رایت نطق را عرابی وار
بر در کعبهٔ ظفر برکش ۸۶
از پی محرمان کعبهٔ شاه
آبی از زمزم هنر برکش ۸۷
صلتش بزم هشت خوان بهشت ۸۸
صولتش رزم هفتخوان ملوک ۸۹
جو به جو جور دلستان برگیر
دل جوجو شده ز جان برگیر ۹۰
به گمان یوسفیت گم شده بود
یوسفت گرگ شد گمان برگیر ۹۱
بر سر خوان زندگی خورشت
چون جگر گوشهای است خوان برگیر ۹۲
نیست در حلقهٔ جهان یک اهل
پای اهلیت از میان برگیر ۹۳
اهل دل کس نیافت ز اهل جهان
برو ای دل دل از جهان برگیر ۹۴
دو به دو با حریف جان بنشین
یک به یک غدر آسمان برگیر ۹۵
بس خراب است لهو خانهٔ دهر
به نگه عمر ز آسمان برگیر ۹۶
بر در نقب این خرابه تو را
تا نگیرند نقب از آن گیر ۹۷
گل انصاف کار خاقانی
خسک از راه دوستان برگیر ۹۸
چون منوچهر خفته در خاک است
مهر ازین شوم خاکدان برگیر ۹۹
میوهٔ دولت منوچهر است ۱۰۰
اخستان افسر کیان ملوک ۱۰۱
دل به گرد زمانه می نرسد
مرغ همت به دانه می نرسد ۱۰۲
از زمانه چه آرزو خواهم
که به نقش زمانه می نرسد ۱۰۳
پیشگاه مراد چون طلبم
که به من آستانه می نرسد ۱۰۴
جان دو اسبه دوان پی دل و عمر
به یکی زین دوگانه می نرسد ۱۰۵
من چو هندو نیم مرا از بخت
طرب زنگیانه می نرسد ۱۰۶
آه کز چرخ آه یاوگیان
ناوکی بر نشانه می نرسد ۱۰۷
غرقهٔ خون هزار کشتی هست
که یکی بر کرانه می نرسد ۱۰۸
نسیه بر نام روزگار نویس
ز آن که نقد از خزانه می نرسد ۱۰۹
میوه آن به که آفتاب پزد
سایه پرورد خانه می نرسد ۱۱۰
پر بریده است مرغ خاقانی
ز آن سوی آشیانه می نرسد ۱۱۱
شمع اقبال شه چنان افروخت
که فلک بر زبانه می نرسد ۱۱۲
صولت جان ربای او بربود ۱۱۳
گوی دولت ز صولجان ملوک ۱۱۴
عدل او زهرهٔ ستم بشکافت
بذل او نافهٔ کرم بشکافت ۱۱۵
ظلم را چون هدف جگر بدرید
بخل را چون صدف شکم بشکافت ۱۱۶
قهرش از بهر قطع نسل عدو
رحم مادر عدم بشکافت ۱۱۷
بختش انگشتری ودیعت داد
ماهی از بهر آن شکم بشکافت ۱۱۸
آسمان نبوت ار مه را
چون گریبان صبح دم بشکافت ۱۱۹
تیغ شه زهرهٔ زحل بدرید
جگر آفتاب هم بشکافت ۱۲۰
تیغ او دست موسوی است از آنک
نیل را چون سر قلم بشکافت ۱۲۱
ای چراغ یزیدیان که دلت
چون علی خیبر ستم بشکافت ۱۲۲
تارک ذوالخمار بدعت را
ذوالفقار تو لاجرم بشکافت ۱۲۳
بر شکافی دماغ خصم چنانک
ناف سهراب روستم بشکافت ۱۲۴
جز به نام تو داغ بر ران نیست ۱۲۵
مرکب بخت زیر ران ملوک ۱۲۶
روضهٔ آتشین بلارک توست
باد جودی شکاف ناوک توست ۱۲۷
تخت جمشید و تاج نوشروان
آرزومند پای و تارک توست ۱۲۸
بخت تو کودک و عروس ظفر
انتظار بلوغ کودک توست ۱۲۹
ملک الموت مال و عیسی حال
بذل بسیار و حرص اندک توست ۱۳۰
مشتری چک نویس قدر تو بس
که سعادت سجل آن چک توست ۱۳۱
با یتیمی چو مصطفی میساز
چه کنی جبرئیل اتابک توست ۱۳۲
در جهان مالک جهان سخن
مادح حضرت مبارک توست ۱۳۳
شد عطارد به نطق صد یک او
چون به خلق آفتاب صد یک توست ۱۳۴
گر بمانم ز آستان تو دور ۱۳۵
عار دارم ز آستان ملوک ۱۳۶
چون تو گردون سریر نتوان یافت
چون من اختر ضمیر نتوان یافت ۱۳۷
آفتابی و جز به درگاهت
اختران را مسیر نتوان یافت ۱۳۸
جز به صدرت عیار دانش را
ناقدان بصیر نتوان یافت ۱۳۹
گفتی از رسم سی هزار درم
کم ز سی نیزهگیر نتوان یافت ۱۴۰
لیک از صد هزار نیزه و تیر
این قلم را نظیر نتوان یافت ۱۴۱
سخن این است ناگزیر جهان
عوض ناگزیر نتوان یافت ۱۴۲
تا چو تیغم به زر نیارائی
خاطرم را چو تیر نتوان یافت ۱۴۳
چشمهٔ خاطر است سنگ انبار
آب از او خیر خیر نتوان یافت ۱۴۴
بلبلی را که سینه بخراشی
از دم او صفیر نتوان یافت ۱۴۵
قلمی را که موی در سر ماند
کار ساز دبیر نتوان یافت ۱۴۶
خانهٔ پیرزن که طوفان برد
در تنورش فطیر نتوان یافت ۱۴۷
پدرت دیدهای که چون میداشت ۱۴۸
ساحری را که شد زبان ملوک ۱۴۹
در کمال تو چشم بد مرساد
نرسد در تو چشم و خود مرساد ۱۵۰
بر رکاب فلک جنیبت تو
آفتی کز فلک رسد، مرساد ۱۵۱
دختر بخت را جز از در تو
بر فلک بانگ نامزد مرساد ۱۵۲
آن که عمرت هزار سال نخواست
روزش از یک به ده، به صد مرساد ۱۵۳
بر امید کلاه دولت تو
حاسدان را قبا نمد مرساد ۱۵۴
دشمنت را که جانش معدوم است
حال بد جز به کالبد مرساد ۱۵۵
ز ابلق چار کامهٔ شب و روز
ران یک رانت را لگد مرساد ۱۵۶
جیفهٔ دشمنان جافی تو
از زبانی به دام و دد مرساد ۱۵۷
صدر عالیت کعبهٔ خرد است
رخنه در کعبهٔ خرد مرساد ۱۵۸
این دعا ورد جان خاقانی است
کای ملک ز آسمانت بد مرساد ۱۵۹
صولتت باد سایه دار ظفر ۱۶۰
دولتت باد دایگان ملوک ۱۶۱
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۱۴۸
۶۰۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۵ - در مدح خاقان کبیر جلال الدین ابو المظفر شروان شاه
گوهر بعدی:شمارهٔ ۷ - در مدح جلال الدین شروان شاه اخستان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.