هوش مصنوعی:
این متن یک شعر عرفانی و حماسی است که به توصیف زیباییهای طبیعت، عشق، عدالت، قدرت و حکمت الهی میپردازد. در این شعر، شاعر از صبح، شب، ستارگان، و عناصر طبیعی به عنوان نمادهایی برای بیان مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی استفاده میکند. همچنین، به قدرت و عدالت پادشاهان و حکمرانان اشاره شده و از مفاهیمی مانند عشق، جهاد، و عدالت اجتماعی سخن به میان آمده است.
رده سنی:
18+
این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از نمادها و استعارههای پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
شمارهٔ ۷ - در مدح جلال الدین شروان شاه اخستان
جو به جو راز جهان بنمود صبح
مشک جو جو از دهان بنمود صبح ۱
صبح گوئی زلف شب را عاشق است
کز دم عاشق نشان بنمود صبح ۲
در وداع شب همانا خون گریست
روی خون آلود از آن بنمود صبح ۳
جام فرعونی خبر ده تا کجاست
کاتش موسی عیان بنمود صبح ۴
مرغ تیز آهنگ لختی پر فشاند
چون عمود زرفشان بنمود صبح ۵
قفل رومی برگرفت از درج روز
چون کلید هندوان بنمود صبح ۶
بر سماع کوس و بر رقص خروس
خرقه بازی در نهان بنمود صبح ۷
نافهٔ شب را چو زد سیمین کلید
مشک تر در پرنیان بنمود صبح ۸
بر محک شب سپیدی شد پدید
چون عیار آسمان بنمود صبح ۹
تا برآرد یوسفی از چاه شب
دلو سیمین ریسمان بنمود صبح ۱۰
در کمین شرق زال زر هنوز
پر عنقا دیدبان بنمود صبح ۱۱
حلقه دیدستی به پشت آینه
حلقهٔ مه همچنان بنمود صبح ۱۲
گوئی اندر بر حمایل چرخ را
خنجر شاه اخستان بنمود صبح ۱۳
سام کیخسرو مکان در شرق و غرب ۱۴
خضر اسکندر نشان در شرق و غرب ۱۵
صبح خیزان وام جان درخواستند
داد عمری ز آسمان درخواستند ۱۶
پیش کان قرا شود سبوح خوان
در صبوح عیش جان در خواستند ۱۷
در مناجاتی که سرمستان کنند
جرم آن سبوح خوان در خواستند ۱۸
نازنینانی که دیر آگه شدند
زود جام زرفشان درخواستند ۱۹
چون به خوابی صبح ازیشان فوت شد
روز را رطل گران درخواستند ۲۰
گر قدحهای صبوحی شد ز دست
هم به رطلی عذر آن درخواستند ۲۱
چون نهنگان از پی دریا کشی
ساغر کشتی نشان درخواستند ۲۲
کوه زهره عاشقانند این چنین
کآتشین دریا چنان درخواستند ۲۳
از زکات جرعهٔ دریاکشان
مفلسان گنج روان درخواستند ۲۴
جور خواران را جهان انصاف داد
کز خود انصاف جهان درخواستند ۲۵
ساقیان نیز از پی یک بوس خشک
با زر تر نقد جان درخواستند ۲۶
چون کناری را بها گفتیم چند
صد بهای کاویان درخواستند ۲۷
چرخ و انجم بر طراز روز نو
کنیت شاه اخستان درخواستند ۲۸
بوالمظفر ظل حق چون آفتاب ۲۹
مالک الملک جهان در شرق و غرب ۳۰
پند آن پیر مغان یاد آورید
بانگ مرغ زند خوان یاد آورید ۳۱
دجله دجله تا خط بغداد جام
می دهید و از کیان یاد آورد ۳۲
خفتگان را در صبوح آگه کنید
پیل را هندوستان یاد آورید ۳۳
دانهٔ مرغ بهشتی در دهید
مرغ جان را ز آشیان یاد آورید ۳۴
بر شما بادا که خون رز خورید
خاکیان را در میان یاد آورید ۳۵
خوان نهید و خوانچهٔ مستان کنید
بیخودان را زیر خوان یادآورید ۳۶
چون ز جرعه خاک را رنگی دهید
هم به بوئی ز آسمان یاد آورید ۳۷
خاص را در آستین جا کردهاید
عام را بر آستان یاد آورید ۳۸
کعبتین را گر سه شش خواهید نقش
نام رندان بر زبان یادآورید ۳۹
دوستان تشنه لب را زیر خاک
از نسیم جرعه دان یاد آورید ۴۰
در شبستان چون زمانی خوش بوید
از شبیخون زمان یادآورید ۴۱
روز شادی را شب غم درقفاست
چون در این باشید از آن یاد آورید ۴۲
جام زر افشان به خاقانی دهید
خاطرش را درفشان یاد آورید ۴۳
راویان را بر زبان تهنیت
مدحت شاه اخستان یاد آورید ۴۴
کسری اسلام، خاقان کبیر ۴۵
خسرو سلطان نشان در شرق و غرب ۴۶
راز مستان از میان بیرون فتاد
الصبوح آواز آن بیرون فتاد ۴۷
ساقی از قیفال خم میراند خون
طشت زرین ز آسمان بیرون فتاد ۴۸
زاهد کوه آستینی برفشاند
ز او کلید خمستان بیرون فتاد ۴۹
صوفی قرا کبودی چاک زد
ساغریش از بادبان بیرون فتاد ۵۰
باد، دستار مؤذن در ربود
کعبتینی از میان بیرون فتاد ۵۱
سبحه در کف میگذشتم بامداد
بانگ ناقوس مغان بیرون فتاد ۵۲
مصحفی در بر حمایل داشتم
می فروشی از دکان بیرون فتاد ۵۳
بند زر از مصحفم در وجه می
بستد و راز نهان بیرون فتاد ۵۴
پشت خم در خم شدم وز درد خام
خوردم و هوش از روان بیرون فتاد ۵۵
یک نشان از درد بر دراعه ماند
دوستی دید و نشان بیرون فتاد ۵۶
دشمنان بیرون ندادند این حدیث
این حدیث از دوستان بیرون فتاد ۵۷
جور میکش همچنین خاقانیا
خاصه کانصاف از جهان بیرون فتاد ۵۸
کشتی بهروزی از دریای غیب
بر در شاه اخستان بیرون فتاد ۵۹
چار ملت را سوم جمشید دان ۶۰
بل دوم مهدیش خوان در شرق و غرب ۶۱
کوس را دیدی فغان برخاسته
بانگ مرغان بین چنان برخاسته ۶۲
اختران آبله مانند را
از رخ گردون نشان برخاسته ۶۳
شب چو جعد زنگیان کوته شده
وز عذار آسمان برخاسته ۶۴
روز چون رخسار ترکان از کمال
خال نقصان از میان برخاسته ۶۵
مجلس از جام و تنوره گرم و خوش
باد و آتش زاین و آن برخاسته ۶۶
آتش از انگشت بین سر بر زده
روم از هندوستان برخاسته ۶۷
نغمهٔ مطرب شده چون نفخ صور
تا قیامت در جهان برخاسته ۶۸
می چو عیسی و ز رومی ارغنون
غنهٔ انجیلخوان برخاسته ۶۹
گوش بربط تا به چوب انباشته
نالهش از راه زبان برخاسته ۷۰
نای بیگوش و زبان بسته گلو
از ره چشمش فغان برخاسته ۷۱
چنگ بین چون ناقهٔ لیلی وز او
بانگ مجنون هر زمان برخاسته ۷۲
بهر دستینه رباب از جام و می
زر و بسد رایگان برخاسته ۷۳
لحن زهره بر دف سیمین ماه
بر در شاه اخستان برخاسته ۷۴
رایت و چتر جلال الدین سزد ۷۵
صبح و شام آسمان در شرق و غرب ۷۶
آن نه زلف است آنچنان آویخته
سلسله است از آسمان آویخته ۷۷
سلسله گر بهر عدل آویختند
بهر ظلم است او چنان آویخته ۷۸
حلقهٔ گوشت چو عیاران به حلق
زیر زلفت بین نهان آویخته ۷۹
در سر زلف گنه کارت نگر
بیگناهان را روان آویخته ۸۰
تا سرینت با میان درساخته است
کوهی از مویی روان آویخته ۸۱
دل که با بار غمت پیوست، هست
مویی از کوه گران آویخته ۸۲
هر زمان یاسج زنان صیاد وار
آئی از بازو کمان آویخته ۸۳
آهوی چشمت بدان زنجیر زلف
جان شیران جهان آویخته ۸۴
عنبرین دستارچه گرد رخت
طوق غبغب در میان آویخته ۸۵
فتنه در فتراک تو بسته عنان
داد خواهان در عنان آویخته ۸۶
ای به موئی آسمان را از جفا
بر سر من هر زمان آویخته ۸۷
در تو آویزم چو مویی کز غمت
شد به مویی کار جان آویخته ۸۸
جور بس کن خاصه چون کسری به عدل
شاه زنجیر امان آویخته ۸۹
برق تیغش دیدبان در ملک و دین ۹۰
ابر جودش میزبان در شرق و غرب ۹۱
نامرادی را به جان در بستهام
خدمت غم را میان در بستهام ۹۲
عالمی پر تیر باران جفاست
بر حقم گر چشم جان در بستهام ۹۳
آمدم تسلیم در هرچه آیدم
دیدهٔ امید از آن در بستهام ۹۴
سر به تیغ دشمنان در دادهام
در به روی دوستان در بستهام ۹۵
روز همجنسان فرو شد لاجرم
روزن دل ز آسمان در بستهام ۹۶
سایهٔ خود هم نبینم تا زیم
آن چنان چشم از جهان در بستهام ۹۷
تا دم من گوش من هم نشنود
سوی لب راه فغان در بستهام ۹۸
تا نیاید غور این غمها پدید
گریه را راه نهان در بستهام ۹۹
هرچه خواهد چرخ گو میکن ز جور
کز مکن گفتن زبان در بستهام ۱۰۰
راز مرغان را سلیمانی نماند
پیش دیوان ز آن دهان در بستهام ۱۰۱
بر زبانم مهر مردان کردهاند
همچو طفلان گفت از آن در بستهام ۱۰۲
خاک در لب کرد خاقانی و گفت
در فروشی را دکان در بستهام ۱۰۳
همت از کار جهان برداشته
دل به شاه شهنشان دربستهام ۱۰۴
کمترین اقطاع سگبانان اوست ۱۰۵
قندهار و قیروان در شرق و غرب ۱۰۶
گر جهان شاه جهان میخواندش
آسمان هم آسمان میخواندش ۱۰۷
مفخر اول بشر خوانش که دهر
مهدی آخر زمان میخواندش ۱۰۸
ز آنکه شیطان سوز و دجال افکن است
آدم مهدی مکان میخواندش ۱۰۹
ور صدائی آید از طاق فلک
هم فلک کیوان نشان میخواندش ۱۱۰
آهن تیغش دل اعدا بخورد
مردم، آهن خای از آن میخواندش ۱۱۱
دیدهای دندان که خاید استخوان
کادمی هم استخوان میخواندش ۱۱۲
خطبهٔ مدحش چو برخواند آفتاب
مشتری حرز امان میخواندش ۱۱۳
سکهٔ قدرش چو بنوشت آسمان
ماه لوح غیب دان میخواندش ۱۱۴
تیغ شه ماند به لوحی کز دو روی
ملک محراب کیان میخواندش ۱۱۵
نصرت نو زاده تا با تیغ اوست
چرخ طفل لوحخوان میخواندش ۱۱۶
ابجد تایید بین کز لوح ملک
طفل نصرت چون روان میخواندش ۱۱۷
رنگ جبریل است تیغش را که عقل
وحی پیروزی رسان میخواندش ۱۱۸
خصم شه تا عدهٔدار آرزوست
عاقل آبستن نشان میخواندش ۱۱۹
در شب و روزش دو خادم روز و شب ۱۲۰
جوهر این و عنبر آن در شرق و غرب ۱۲۱
دست و شمشیرش چنان بینی به هم
کآفتاب و آسمان بینی به هم ۱۲۲
شاه ملت پاسبان را بر فلک
هفت سلطان پاسبان بینی به هم ۱۲۳
از نهیبش در چهار ارکان خصم
چار طوفان هر زمان بینی به هم ۱۲۴
آب خضر و نار موسی یافت شاه
عزم و حزمش زین و آن بینی به هم ۱۲۵
شه سکندر قدر و اندر موکبش
خضر و موسی همعنان بینی به هم ۱۲۶
حکم عزرائیل و برهان مسیح
در کف و تیغش عیان بینی به هم ۱۲۷
دوست و دشمن را رضا و خشم او
عمر بخش و جان ستان بینی به هم ۱۲۸
چون دو نفخ صور در خشم و رضاش
زهر و پازهر روان بینی به هم ۱۲۹
خنجر سبزش چو سرخ آید به خون
حصرم و می را نشان بینی به هم ۱۳۰
تا نه بس دیر از کمال عدل شاه
مصر و ری در شابران بینی به هم ۱۳۱
از نسیم عدل او هر پنج وقت
چار ملت را امان بینی به هم ۱۳۲
بر دعای دولتش در شش جهت
هفت مردان یک زبان بینی به هم ۱۳۳
در ریاض عشرتش در هفت روز
هشت جنت نقلدان بینی به هم ۱۳۴
کنیتش چون بشمری هر هشت حرف
نه فلک را حرز جان بینی به هم ۱۳۵
خاص بهر لشکرش برساخت چرخ ۱۳۶
ترک و هندو دیدبان در شرق و غرب ۱۳۷
رمحش از طوفان نشان خواهد نمود
معجز نوح از سنان خواهد نمود ۱۳۸
تیغ هندیش از مخالف سوختن
در خزر هندوستان خواهد نمود ۱۳۹
بر ثبات دولت او تا ابد
جنبش عدلش نشان خواهد نمود ۱۴۰
صبحگاهی کز شبیخون ران گشاد
تیغ چون خور خونفشان خواهد نمود ۱۴۱
سرخی شام آگهی داده است از آنک
روز خوشی در جهان خواهد نمود ۱۴۲
شبروی کرده کلنگ آسا به روز
همچو شاهین کامران خواهد نمود ۱۴۳
حلق خصمت در تثاوب جان دهد
کو تمطی بر کمان خواهد نمود ۱۴۴
چون کمان و تیر شد نون والقلم
نشرهٔ فتح این و آن خواهد نمود ۱۴۵
جوشن ناخن تنش بدخواه را
تن چو ناخن ز استخوان خواهد نمود ۱۴۶
شاه موسی کف چو خنجر برکشد
زیر ران طوری روان خواهد نمود ۱۴۷
خصم فرعونی نسب همچون زنان
دو کدان در زیر ران خواهد نمود ۱۴۸
پنبه کن ای جان دشمن ز آن تنی
کو ز ترکش دو کدان خواهد نمود ۱۴۹
سگ گزیده خصم و تیغ شه چو آب
کآتش مرگش عیان خواهد نمود ۱۵۰
زلهخوار تیغ و مور خوان اوست ۱۵۱
وحش و طیر انس و جان در شرق و غرب ۱۵۲
زیرکان کاسرار جان دانستهاند
علم جزوی ز آسمان دانستهاند ۱۵۳
از رصدها سیزده سال دگر
خسف بادی در جهان دانستهاند ۱۵۴
قرنها را حکم پیشی کردهاند
تا قرانها در میان دانستهاند ۱۵۵
در سر میزان ز جمع اختران
بیست و یک نوع از قران دانستهاند ۱۵۶
نابریده برج خاکی را تمام
برج بادیشان مکان دانستهاند ۱۵۷
گرچه هفت اختر به یک جا دیدهاند
جای کیوان بر کران دانستهاند ۱۵۸
من یقین دانم که ضد آن بود
کاین حکیمان از گمان دانستهاند ۱۵۹
حکمشان باطلتر است از علمشان
کاختران را کامران دانستهاند ۱۶۰
هفت هارون بر در سلطان غیب
از چهسان فرمان روان دانستهاند ۱۶۱
هفت بیدق عاجز شاه قدر
از چهشان لجلاج سان دانستهاند ۱۶۲
عارفان اجرام را در راه امر
هفت پیک رایگان دانستهاند ۱۶۳
کار پیکان نامه بردن دان و بس
پیک را کی نامهخوان دانستهاند ۱۶۴
دفع این طوفان بادی را سبب
دولت شاه اخستان دانستهاند ۱۶۵
خاک درگاهش به عرض مصحف است ۱۶۶
جای سوگند کیان در شرق و غرب ۱۶۷
شاه مغرب کامران ملک باد
آفتاب خاندان ملک باد ۱۶۸
پیش او هر تاجداری همچو تاج
پشت خم بر آستان ملک باد ۱۶۹
از پی طغرای منشور ظفر
تیر حکمش بر کمان ملک باد ۱۷۰
خطی او همچو خط استوا
ناگزیر آسمان ملک باد ۱۷۱
ظل کعبش کاوفتد بر ساق عرش
زاد سرو بوستان ملک باد ۱۷۲
تا به جان بینند جنبش سایه را
سایهٔ بالاش جان ملک باد ۱۷۳
بهر تعویذ سلاطین از ثناش
اسم اعظم در زبان ملک باد ۱۷۴
کام بختش چون دعای مادران
در اجابت همعنان ملک باد ۱۷۵
از سر تیغش چو داغ تازیان
ران شیران را نشان ملک باد ۱۷۶
بر زبان ملک چون نامش رود
آب حیوان در دهان ملک باد ۱۷۷
از شعاع طلعتش در جام می
نجم سعدین در قران ملک باد ۱۷۸
بس بقائم ریخت با عدلش جهان
کو چو قائم در جهان ملک باد ۱۷۹
فضل یزدان در ضمان عمر اوست
عمر او هم در ضمان ملک باد ۱۸۰
بخت بادش پاسبان و اسلام را ۱۸۱
باس عدل پاسبان در شرق و غرب ۱۸۲
مشک جو جو از دهان بنمود صبح ۱
صبح گوئی زلف شب را عاشق است
کز دم عاشق نشان بنمود صبح ۲
در وداع شب همانا خون گریست
روی خون آلود از آن بنمود صبح ۳
جام فرعونی خبر ده تا کجاست
کاتش موسی عیان بنمود صبح ۴
مرغ تیز آهنگ لختی پر فشاند
چون عمود زرفشان بنمود صبح ۵
قفل رومی برگرفت از درج روز
چون کلید هندوان بنمود صبح ۶
بر سماع کوس و بر رقص خروس
خرقه بازی در نهان بنمود صبح ۷
نافهٔ شب را چو زد سیمین کلید
مشک تر در پرنیان بنمود صبح ۸
بر محک شب سپیدی شد پدید
چون عیار آسمان بنمود صبح ۹
تا برآرد یوسفی از چاه شب
دلو سیمین ریسمان بنمود صبح ۱۰
در کمین شرق زال زر هنوز
پر عنقا دیدبان بنمود صبح ۱۱
حلقه دیدستی به پشت آینه
حلقهٔ مه همچنان بنمود صبح ۱۲
گوئی اندر بر حمایل چرخ را
خنجر شاه اخستان بنمود صبح ۱۳
سام کیخسرو مکان در شرق و غرب ۱۴
خضر اسکندر نشان در شرق و غرب ۱۵
صبح خیزان وام جان درخواستند
داد عمری ز آسمان درخواستند ۱۶
پیش کان قرا شود سبوح خوان
در صبوح عیش جان در خواستند ۱۷
در مناجاتی که سرمستان کنند
جرم آن سبوح خوان در خواستند ۱۸
نازنینانی که دیر آگه شدند
زود جام زرفشان درخواستند ۱۹
چون به خوابی صبح ازیشان فوت شد
روز را رطل گران درخواستند ۲۰
گر قدحهای صبوحی شد ز دست
هم به رطلی عذر آن درخواستند ۲۱
چون نهنگان از پی دریا کشی
ساغر کشتی نشان درخواستند ۲۲
کوه زهره عاشقانند این چنین
کآتشین دریا چنان درخواستند ۲۳
از زکات جرعهٔ دریاکشان
مفلسان گنج روان درخواستند ۲۴
جور خواران را جهان انصاف داد
کز خود انصاف جهان درخواستند ۲۵
ساقیان نیز از پی یک بوس خشک
با زر تر نقد جان درخواستند ۲۶
چون کناری را بها گفتیم چند
صد بهای کاویان درخواستند ۲۷
چرخ و انجم بر طراز روز نو
کنیت شاه اخستان درخواستند ۲۸
بوالمظفر ظل حق چون آفتاب ۲۹
مالک الملک جهان در شرق و غرب ۳۰
پند آن پیر مغان یاد آورید
بانگ مرغ زند خوان یاد آورید ۳۱
دجله دجله تا خط بغداد جام
می دهید و از کیان یاد آورد ۳۲
خفتگان را در صبوح آگه کنید
پیل را هندوستان یاد آورید ۳۳
دانهٔ مرغ بهشتی در دهید
مرغ جان را ز آشیان یاد آورید ۳۴
بر شما بادا که خون رز خورید
خاکیان را در میان یاد آورید ۳۵
خوان نهید و خوانچهٔ مستان کنید
بیخودان را زیر خوان یادآورید ۳۶
چون ز جرعه خاک را رنگی دهید
هم به بوئی ز آسمان یاد آورید ۳۷
خاص را در آستین جا کردهاید
عام را بر آستان یاد آورید ۳۸
کعبتین را گر سه شش خواهید نقش
نام رندان بر زبان یادآورید ۳۹
دوستان تشنه لب را زیر خاک
از نسیم جرعه دان یاد آورید ۴۰
در شبستان چون زمانی خوش بوید
از شبیخون زمان یادآورید ۴۱
روز شادی را شب غم درقفاست
چون در این باشید از آن یاد آورید ۴۲
جام زر افشان به خاقانی دهید
خاطرش را درفشان یاد آورید ۴۳
راویان را بر زبان تهنیت
مدحت شاه اخستان یاد آورید ۴۴
کسری اسلام، خاقان کبیر ۴۵
خسرو سلطان نشان در شرق و غرب ۴۶
راز مستان از میان بیرون فتاد
الصبوح آواز آن بیرون فتاد ۴۷
ساقی از قیفال خم میراند خون
طشت زرین ز آسمان بیرون فتاد ۴۸
زاهد کوه آستینی برفشاند
ز او کلید خمستان بیرون فتاد ۴۹
صوفی قرا کبودی چاک زد
ساغریش از بادبان بیرون فتاد ۵۰
باد، دستار مؤذن در ربود
کعبتینی از میان بیرون فتاد ۵۱
سبحه در کف میگذشتم بامداد
بانگ ناقوس مغان بیرون فتاد ۵۲
مصحفی در بر حمایل داشتم
می فروشی از دکان بیرون فتاد ۵۳
بند زر از مصحفم در وجه می
بستد و راز نهان بیرون فتاد ۵۴
پشت خم در خم شدم وز درد خام
خوردم و هوش از روان بیرون فتاد ۵۵
یک نشان از درد بر دراعه ماند
دوستی دید و نشان بیرون فتاد ۵۶
دشمنان بیرون ندادند این حدیث
این حدیث از دوستان بیرون فتاد ۵۷
جور میکش همچنین خاقانیا
خاصه کانصاف از جهان بیرون فتاد ۵۸
کشتی بهروزی از دریای غیب
بر در شاه اخستان بیرون فتاد ۵۹
چار ملت را سوم جمشید دان ۶۰
بل دوم مهدیش خوان در شرق و غرب ۶۱
کوس را دیدی فغان برخاسته
بانگ مرغان بین چنان برخاسته ۶۲
اختران آبله مانند را
از رخ گردون نشان برخاسته ۶۳
شب چو جعد زنگیان کوته شده
وز عذار آسمان برخاسته ۶۴
روز چون رخسار ترکان از کمال
خال نقصان از میان برخاسته ۶۵
مجلس از جام و تنوره گرم و خوش
باد و آتش زاین و آن برخاسته ۶۶
آتش از انگشت بین سر بر زده
روم از هندوستان برخاسته ۶۷
نغمهٔ مطرب شده چون نفخ صور
تا قیامت در جهان برخاسته ۶۸
می چو عیسی و ز رومی ارغنون
غنهٔ انجیلخوان برخاسته ۶۹
گوش بربط تا به چوب انباشته
نالهش از راه زبان برخاسته ۷۰
نای بیگوش و زبان بسته گلو
از ره چشمش فغان برخاسته ۷۱
چنگ بین چون ناقهٔ لیلی وز او
بانگ مجنون هر زمان برخاسته ۷۲
بهر دستینه رباب از جام و می
زر و بسد رایگان برخاسته ۷۳
لحن زهره بر دف سیمین ماه
بر در شاه اخستان برخاسته ۷۴
رایت و چتر جلال الدین سزد ۷۵
صبح و شام آسمان در شرق و غرب ۷۶
آن نه زلف است آنچنان آویخته
سلسله است از آسمان آویخته ۷۷
سلسله گر بهر عدل آویختند
بهر ظلم است او چنان آویخته ۷۸
حلقهٔ گوشت چو عیاران به حلق
زیر زلفت بین نهان آویخته ۷۹
در سر زلف گنه کارت نگر
بیگناهان را روان آویخته ۸۰
تا سرینت با میان درساخته است
کوهی از مویی روان آویخته ۸۱
دل که با بار غمت پیوست، هست
مویی از کوه گران آویخته ۸۲
هر زمان یاسج زنان صیاد وار
آئی از بازو کمان آویخته ۸۳
آهوی چشمت بدان زنجیر زلف
جان شیران جهان آویخته ۸۴
عنبرین دستارچه گرد رخت
طوق غبغب در میان آویخته ۸۵
فتنه در فتراک تو بسته عنان
داد خواهان در عنان آویخته ۸۶
ای به موئی آسمان را از جفا
بر سر من هر زمان آویخته ۸۷
در تو آویزم چو مویی کز غمت
شد به مویی کار جان آویخته ۸۸
جور بس کن خاصه چون کسری به عدل
شاه زنجیر امان آویخته ۸۹
برق تیغش دیدبان در ملک و دین ۹۰
ابر جودش میزبان در شرق و غرب ۹۱
نامرادی را به جان در بستهام
خدمت غم را میان در بستهام ۹۲
عالمی پر تیر باران جفاست
بر حقم گر چشم جان در بستهام ۹۳
آمدم تسلیم در هرچه آیدم
دیدهٔ امید از آن در بستهام ۹۴
سر به تیغ دشمنان در دادهام
در به روی دوستان در بستهام ۹۵
روز همجنسان فرو شد لاجرم
روزن دل ز آسمان در بستهام ۹۶
سایهٔ خود هم نبینم تا زیم
آن چنان چشم از جهان در بستهام ۹۷
تا دم من گوش من هم نشنود
سوی لب راه فغان در بستهام ۹۸
تا نیاید غور این غمها پدید
گریه را راه نهان در بستهام ۹۹
هرچه خواهد چرخ گو میکن ز جور
کز مکن گفتن زبان در بستهام ۱۰۰
راز مرغان را سلیمانی نماند
پیش دیوان ز آن دهان در بستهام ۱۰۱
بر زبانم مهر مردان کردهاند
همچو طفلان گفت از آن در بستهام ۱۰۲
خاک در لب کرد خاقانی و گفت
در فروشی را دکان در بستهام ۱۰۳
همت از کار جهان برداشته
دل به شاه شهنشان دربستهام ۱۰۴
کمترین اقطاع سگبانان اوست ۱۰۵
قندهار و قیروان در شرق و غرب ۱۰۶
گر جهان شاه جهان میخواندش
آسمان هم آسمان میخواندش ۱۰۷
مفخر اول بشر خوانش که دهر
مهدی آخر زمان میخواندش ۱۰۸
ز آنکه شیطان سوز و دجال افکن است
آدم مهدی مکان میخواندش ۱۰۹
ور صدائی آید از طاق فلک
هم فلک کیوان نشان میخواندش ۱۱۰
آهن تیغش دل اعدا بخورد
مردم، آهن خای از آن میخواندش ۱۱۱
دیدهای دندان که خاید استخوان
کادمی هم استخوان میخواندش ۱۱۲
خطبهٔ مدحش چو برخواند آفتاب
مشتری حرز امان میخواندش ۱۱۳
سکهٔ قدرش چو بنوشت آسمان
ماه لوح غیب دان میخواندش ۱۱۴
تیغ شه ماند به لوحی کز دو روی
ملک محراب کیان میخواندش ۱۱۵
نصرت نو زاده تا با تیغ اوست
چرخ طفل لوحخوان میخواندش ۱۱۶
ابجد تایید بین کز لوح ملک
طفل نصرت چون روان میخواندش ۱۱۷
رنگ جبریل است تیغش را که عقل
وحی پیروزی رسان میخواندش ۱۱۸
خصم شه تا عدهٔدار آرزوست
عاقل آبستن نشان میخواندش ۱۱۹
در شب و روزش دو خادم روز و شب ۱۲۰
جوهر این و عنبر آن در شرق و غرب ۱۲۱
دست و شمشیرش چنان بینی به هم
کآفتاب و آسمان بینی به هم ۱۲۲
شاه ملت پاسبان را بر فلک
هفت سلطان پاسبان بینی به هم ۱۲۳
از نهیبش در چهار ارکان خصم
چار طوفان هر زمان بینی به هم ۱۲۴
آب خضر و نار موسی یافت شاه
عزم و حزمش زین و آن بینی به هم ۱۲۵
شه سکندر قدر و اندر موکبش
خضر و موسی همعنان بینی به هم ۱۲۶
حکم عزرائیل و برهان مسیح
در کف و تیغش عیان بینی به هم ۱۲۷
دوست و دشمن را رضا و خشم او
عمر بخش و جان ستان بینی به هم ۱۲۸
چون دو نفخ صور در خشم و رضاش
زهر و پازهر روان بینی به هم ۱۲۹
خنجر سبزش چو سرخ آید به خون
حصرم و می را نشان بینی به هم ۱۳۰
تا نه بس دیر از کمال عدل شاه
مصر و ری در شابران بینی به هم ۱۳۱
از نسیم عدل او هر پنج وقت
چار ملت را امان بینی به هم ۱۳۲
بر دعای دولتش در شش جهت
هفت مردان یک زبان بینی به هم ۱۳۳
در ریاض عشرتش در هفت روز
هشت جنت نقلدان بینی به هم ۱۳۴
کنیتش چون بشمری هر هشت حرف
نه فلک را حرز جان بینی به هم ۱۳۵
خاص بهر لشکرش برساخت چرخ ۱۳۶
ترک و هندو دیدبان در شرق و غرب ۱۳۷
رمحش از طوفان نشان خواهد نمود
معجز نوح از سنان خواهد نمود ۱۳۸
تیغ هندیش از مخالف سوختن
در خزر هندوستان خواهد نمود ۱۳۹
بر ثبات دولت او تا ابد
جنبش عدلش نشان خواهد نمود ۱۴۰
صبحگاهی کز شبیخون ران گشاد
تیغ چون خور خونفشان خواهد نمود ۱۴۱
سرخی شام آگهی داده است از آنک
روز خوشی در جهان خواهد نمود ۱۴۲
شبروی کرده کلنگ آسا به روز
همچو شاهین کامران خواهد نمود ۱۴۳
حلق خصمت در تثاوب جان دهد
کو تمطی بر کمان خواهد نمود ۱۴۴
چون کمان و تیر شد نون والقلم
نشرهٔ فتح این و آن خواهد نمود ۱۴۵
جوشن ناخن تنش بدخواه را
تن چو ناخن ز استخوان خواهد نمود ۱۴۶
شاه موسی کف چو خنجر برکشد
زیر ران طوری روان خواهد نمود ۱۴۷
خصم فرعونی نسب همچون زنان
دو کدان در زیر ران خواهد نمود ۱۴۸
پنبه کن ای جان دشمن ز آن تنی
کو ز ترکش دو کدان خواهد نمود ۱۴۹
سگ گزیده خصم و تیغ شه چو آب
کآتش مرگش عیان خواهد نمود ۱۵۰
زلهخوار تیغ و مور خوان اوست ۱۵۱
وحش و طیر انس و جان در شرق و غرب ۱۵۲
زیرکان کاسرار جان دانستهاند
علم جزوی ز آسمان دانستهاند ۱۵۳
از رصدها سیزده سال دگر
خسف بادی در جهان دانستهاند ۱۵۴
قرنها را حکم پیشی کردهاند
تا قرانها در میان دانستهاند ۱۵۵
در سر میزان ز جمع اختران
بیست و یک نوع از قران دانستهاند ۱۵۶
نابریده برج خاکی را تمام
برج بادیشان مکان دانستهاند ۱۵۷
گرچه هفت اختر به یک جا دیدهاند
جای کیوان بر کران دانستهاند ۱۵۸
من یقین دانم که ضد آن بود
کاین حکیمان از گمان دانستهاند ۱۵۹
حکمشان باطلتر است از علمشان
کاختران را کامران دانستهاند ۱۶۰
هفت هارون بر در سلطان غیب
از چهسان فرمان روان دانستهاند ۱۶۱
هفت بیدق عاجز شاه قدر
از چهشان لجلاج سان دانستهاند ۱۶۲
عارفان اجرام را در راه امر
هفت پیک رایگان دانستهاند ۱۶۳
کار پیکان نامه بردن دان و بس
پیک را کی نامهخوان دانستهاند ۱۶۴
دفع این طوفان بادی را سبب
دولت شاه اخستان دانستهاند ۱۶۵
خاک درگاهش به عرض مصحف است ۱۶۶
جای سوگند کیان در شرق و غرب ۱۶۷
شاه مغرب کامران ملک باد
آفتاب خاندان ملک باد ۱۶۸
پیش او هر تاجداری همچو تاج
پشت خم بر آستان ملک باد ۱۶۹
از پی طغرای منشور ظفر
تیر حکمش بر کمان ملک باد ۱۷۰
خطی او همچو خط استوا
ناگزیر آسمان ملک باد ۱۷۱
ظل کعبش کاوفتد بر ساق عرش
زاد سرو بوستان ملک باد ۱۷۲
تا به جان بینند جنبش سایه را
سایهٔ بالاش جان ملک باد ۱۷۳
بهر تعویذ سلاطین از ثناش
اسم اعظم در زبان ملک باد ۱۷۴
کام بختش چون دعای مادران
در اجابت همعنان ملک باد ۱۷۵
از سر تیغش چو داغ تازیان
ران شیران را نشان ملک باد ۱۷۶
بر زبان ملک چون نامش رود
آب حیوان در دهان ملک باد ۱۷۷
از شعاع طلعتش در جام می
نجم سعدین در قران ملک باد ۱۷۸
بس بقائم ریخت با عدلش جهان
کو چو قائم در جهان ملک باد ۱۷۹
فضل یزدان در ضمان عمر اوست
عمر او هم در ضمان ملک باد ۱۸۰
بخت بادش پاسبان و اسلام را ۱۸۱
باس عدل پاسبان در شرق و غرب ۱۸۲
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۱۷۰
۵۲۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۶ - در مدح جلال الدین شروان شاه اخستان
بعدی:ترکیبات
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.