هوش مصنوعی:
این متن یک شکوه و درخواست از خداوند است که در آن شاعر از بیعدالتی و ظلمی که به او شده است، شکایت میکند. او از خداوند میخواهد که به وضعیت او توجه کند و از او حمایت کند. شاعر بیان میکند که دشمنانش او را به ناحق متهم کردهاند و از خداوند میخواهد که او را از این وضعیت نجات دهد. او همچنین اظهار میکند که حاضر است برای رضای خداوند هرگونه رنج و سختی را تحمل کند.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و شکوه از بیعدالتی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات قدیمی و پیچیده ممکن است برای سنین پایینتر دشوار باشد.
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۹ - دشمنان از وی دروغی گفته بودند خلوص خود و عذر مخدوم را گوید
ای ترا کرده خداوند خدای متعال
داده جان و خرد و جاه و جوانی و جمال ۱
حق آنرا که زبر دست جهانی کردت
که مرا بیهده بیجرمی در پای ممال ۲
بکرم یک سخن بنده تامل فرمای
پس براندیش و فروبین و بدان صورت حال ۳
هفتهای هست که در دست تجنیست اسیر
به حدیثی که چو موی کف دستست محال ۴
آخر از بهر خدا این چه خیالست و گمان
واخر از بهر خدا این چه جوابست و سؤال ۵
تو خداوند که بر من بودت منت جان
تو خداوند که بر من بودت منت مال ۶
از من آید که به نقص تو زبان بگشایم
یارب این خود بتوان گفت و درآید به خیال ۷
حاش لله نه مرا بلکه فلک را نبود
با سگ کوی تو این زهره و یارای مقال ۸
دشمنان خاک درین کار همی اندازند
ورنه من پاکم ازین، پاکتر از آب زلال ۹
گرچه فرمانت روانست به هرچ آن بکنی
با من عاجز مسکین چه سیاست چه نکال ۱۰
جهد آن کن که در این حادثه و درد گران
دور باشی ز تهور که ندارند به فال ۱۱
بنده را نیست غم جان و جوانی و جهان
غم آنست که بیهوده درافتی به وبال ۱۲
ور چنانست که خشنودی تو در آن هست
کاندرین روز دو عمرم که مبیناد زوال ۱۳
کار را باش که کردم ز دل و سینهٔ پاک
خون خود گرچه ندارد خطری بر تو حلال ۱۴
وعدهای میننهم هین من و قتال و کنب
مهلتی میندهم هین من و جلاد و دوال ۱۵
مرگ از آن به که مرا از تو خجل باید بود
نه گناهی و نه خوفی و نه قیلی و نه قال ۱۶
سخن بنده همین است و بر این نفزاید
که نیفزاید ازین بیهده الا که ملال ۱۷
تا که ایمد کمالست پس از هر نقصان
بیم نقصانت مبادا ز فلک ای کل کمال ۱۸
به چنین جرم و تجنی که مرا افکندند
ای خداوند خدا را مفکن در اقوال ۱۹
داده جان و خرد و جاه و جوانی و جمال ۱
حق آنرا که زبر دست جهانی کردت
که مرا بیهده بیجرمی در پای ممال ۲
بکرم یک سخن بنده تامل فرمای
پس براندیش و فروبین و بدان صورت حال ۳
هفتهای هست که در دست تجنیست اسیر
به حدیثی که چو موی کف دستست محال ۴
آخر از بهر خدا این چه خیالست و گمان
واخر از بهر خدا این چه جوابست و سؤال ۵
تو خداوند که بر من بودت منت جان
تو خداوند که بر من بودت منت مال ۶
از من آید که به نقص تو زبان بگشایم
یارب این خود بتوان گفت و درآید به خیال ۷
حاش لله نه مرا بلکه فلک را نبود
با سگ کوی تو این زهره و یارای مقال ۸
دشمنان خاک درین کار همی اندازند
ورنه من پاکم ازین، پاکتر از آب زلال ۹
گرچه فرمانت روانست به هرچ آن بکنی
با من عاجز مسکین چه سیاست چه نکال ۱۰
جهد آن کن که در این حادثه و درد گران
دور باشی ز تهور که ندارند به فال ۱۱
بنده را نیست غم جان و جوانی و جهان
غم آنست که بیهوده درافتی به وبال ۱۲
ور چنانست که خشنودی تو در آن هست
کاندرین روز دو عمرم که مبیناد زوال ۱۳
کار را باش که کردم ز دل و سینهٔ پاک
خون خود گرچه ندارد خطری بر تو حلال ۱۴
وعدهای میننهم هین من و قتال و کنب
مهلتی میندهم هین من و جلاد و دوال ۱۵
مرگ از آن به که مرا از تو خجل باید بود
نه گناهی و نه خوفی و نه قیلی و نه قال ۱۶
سخن بنده همین است و بر این نفزاید
که نیفزاید ازین بیهده الا که ملال ۱۷
تا که ایمد کمالست پس از هر نقصان
بیم نقصانت مبادا ز فلک ای کل کمال ۱۸
به چنین جرم و تجنی که مرا افکندند
ای خداوند خدا را مفکن در اقوال ۱۹
قالب: قصیده
تعداد ابیات: ۱۹
۴۶۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۸ - در مدح دستور نظامالملک صدرالدین محمد
گوهر بعدی:قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۰ - در مدح کمالالدین ابیسعد مسعود بن احمدالمستوفی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.