هوش مصنوعی:
شاعر در این شعر از عشق و اشتیاق خود به معشوق میگوید و بیان میکند که چگونه عشق او را مجذوب خود کرده است. او از دوری معشوق رنج میبرد و امیدوار است روزی به وصال برسد. شعلههای عشق در دل او حتی پس از صد سال نیز زنده است.
رده سنی:
16+
محتوا شامل مفاهیم عاشقانه عمیق و احساساتی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده و زبان ادبی ممکن است برای سنین پایین مناسب نباشد.
غزل ۵۸۷ - چو هیچگونه ندارم بحضرت تو مجال
چو هیچگونه ندارم بحضرت تو مجال
شوم مقیم درت بالغدو و الاصال
شگفت نیست اگر صید گشت مرغ دلم
که در هوای تو سیمرغ بفکند پر و بال
کرا وصال میسر شود که در کویت
مجال نیست کسی را مگر نسیم شمال
نشستهام مترصد که از دریچهٔ صبح
مگر طلوع کند آفتاب روز وصال
ز خاکم آتش عشقت هنوز شعله زند
چو بگذری بسر خاک من پس از صد سال
ترا اگر چه ز امثال ما ملال گرفت
گرفت بیتو مرا از حیات خویش ملال
مقیم در دل خواجو توئی و میدانی
چه حاجتست بتقریر با تو صورت حال
شوم مقیم درت بالغدو و الاصال
شگفت نیست اگر صید گشت مرغ دلم
که در هوای تو سیمرغ بفکند پر و بال
کرا وصال میسر شود که در کویت
مجال نیست کسی را مگر نسیم شمال
نشستهام مترصد که از دریچهٔ صبح
مگر طلوع کند آفتاب روز وصال
ز خاکم آتش عشقت هنوز شعله زند
چو بگذری بسر خاک من پس از صد سال
ترا اگر چه ز امثال ما ملال گرفت
گرفت بیتو مرا از حیات خویش ملال
مقیم در دل خواجو توئی و میدانی
چه حاجتست بتقریر با تو صورت حال
۶۰۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۵۸۶ - نیستی آنکه زنی شیشهٔ هستی برسنگ
گوهر بعدی:غزل ۵۸۸ - یکدم ز قال بگذر اگر واقفی ز حال
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.