هوش مصنوعی:
این شعر عاشقانه و عارفانه، بیانگر درد فراق و اشتیاق شاعر به معشوق است. شاعر از دوری معشوق رنج میبرد و آرزوی وصال دارد. او از بیتوجهی معشوق شکایت میکند و امیدوار است که روزی مورد لطف قرار گیرد. شعر پر از احساسات عمیق و تصاویر شاعرانه است.
رده سنی:
16+
این شعر دارای مفاهیم عاشقانه و عارفانه عمیق است که درک آنها به بلوغ فکری و عاطفی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد.
غزل ۱۷۷ - ای راحت روانم، دور از تو ناتوانم
ای راحت روانم، دور از تو ناتوانم
باری، بیا که جان را در پای تو فشانم ۱
این هم روا ندارم کایی برای جانی
بگذار تا برآید در آرزوت جانم ۲
بگذار تا بمیرم در آرزوی رویت
بی روی خوبت آخر تا چند زنده مانم؟ ۳
دارم بسی شکایت چون نشنوی چه گویم؟
بیهوده قصهٔ خود در پیش تو چه خوانم؟ ۴
گیرم که من نگویم لطف تو خود نگوید:
کین خسته چند نالد هر شب بر آستانم؟ ۵
ای بخت خفته، برخیز، تا حال من ببینی
وی عمر رفته، بازآ، تا بشنوی فغانم ۶
ای دوست گاهگاهی میکن به من نگاهی
آخر چو چشم مستت من نیز ناتوانم ۷
بر من همای وصلت سایه از آن نیفکند
کز محنت فراقت پوسیده استخوانم ۸
ای طرفهتر که دایم تو با منی و من باز
چون سایه در پی تو گرد جهان دوانم ۹
کس دید تشنهای را غرقه در آب حیوان
جانش به لب رسیده از تشنگی؟ من آنم ۱۰
زان دم که دور ماندم از درگهت نگفتی:
کاخر شکستهای بد، روزی بر آستانم ۱۱
هرگز نگفتی، ای جان، کان خسته را بپرسم
وز محنت فراقش یک لحظه وارهانم ۱۲
اکنون سزد ، نگارا، گر حال من بپرسی
یادم کنی، که این دم دور از تو ناتوانم ۱۳
بر دست باد کویت بوی خودت فرستی
تا بوی جان فزایت زنده کند روانم ۱۴
باری، عراقی این دم بس ناخوش است و در هم
حال دلش دگر دم، تا چون شود، چه دانم؟ ۱۵
باری، بیا که جان را در پای تو فشانم ۱
این هم روا ندارم کایی برای جانی
بگذار تا برآید در آرزوت جانم ۲
بگذار تا بمیرم در آرزوی رویت
بی روی خوبت آخر تا چند زنده مانم؟ ۳
دارم بسی شکایت چون نشنوی چه گویم؟
بیهوده قصهٔ خود در پیش تو چه خوانم؟ ۴
گیرم که من نگویم لطف تو خود نگوید:
کین خسته چند نالد هر شب بر آستانم؟ ۵
ای بخت خفته، برخیز، تا حال من ببینی
وی عمر رفته، بازآ، تا بشنوی فغانم ۶
ای دوست گاهگاهی میکن به من نگاهی
آخر چو چشم مستت من نیز ناتوانم ۷
بر من همای وصلت سایه از آن نیفکند
کز محنت فراقت پوسیده استخوانم ۸
ای طرفهتر که دایم تو با منی و من باز
چون سایه در پی تو گرد جهان دوانم ۹
کس دید تشنهای را غرقه در آب حیوان
جانش به لب رسیده از تشنگی؟ من آنم ۱۰
زان دم که دور ماندم از درگهت نگفتی:
کاخر شکستهای بد، روزی بر آستانم ۱۱
هرگز نگفتی، ای جان، کان خسته را بپرسم
وز محنت فراقش یک لحظه وارهانم ۱۲
اکنون سزد ، نگارا، گر حال من بپرسی
یادم کنی، که این دم دور از تو ناتوانم ۱۳
بر دست باد کویت بوی خودت فرستی
تا بوی جان فزایت زنده کند روانم ۱۴
باری، عراقی این دم بس ناخوش است و در هم
حال دلش دگر دم، تا چون شود، چه دانم؟ ۱۵
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۵
۶۸۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۷۶ - هر زمان جوری ز خوبان میکشم
گوهر بعدی:غزل ۱۷۸ - جانا، نظری که ناتوانم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.