هوش مصنوعی:
شاعر در این شعر از غم و اندوه عمیق خود میگوید که راهی برای آرامش ندارد. او از جفا و بیمهری معشوق شکایت دارد و احساس میکند که امیدش نابود شده است. همچنین، به تنهایی و رنجهای شبهای تار اشاره میکند و بیان میکند که کسی که خود درد نکشیده، نمیتواند رنج دیگران را درک کند.
رده سنی:
16+
مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی، همراه با مضامین غمانگیز و پیچیدگیهای احساسی، برای درک بهتر به بلوغ فکری و تجربهی عاطفی بیشتری نیاز دارد.
غزل ۱۶۷ - دلم از غمش چه گویم که ره نفس ندارد
دلم از غمش چه گویم که ره نفس ندارد
غم او نمیگذارد که نفس نگه ندارد ۱
چه ز مزرع امیدم دمد از جفای ترکی
که ز ابر التفاتش همه تیغ و تیر بارد ۲
تن خویش تا سپردم به سگش ز غیرت آن
که خدنگ نیمهکش را نفسی نگاه دارد ۳
ز نشستنش به مسجد به ره نیاز زاهد
شده یک جهت نمازی به دو قبل میگذارد ۴
تو که داغ تیره روزی نشمردهای چه دانی
شب تار محتشم را که ستاره میشمارد ۵
غم او نمیگذارد که نفس نگه ندارد ۱
چه ز مزرع امیدم دمد از جفای ترکی
که ز ابر التفاتش همه تیغ و تیر بارد ۲
تن خویش تا سپردم به سگش ز غیرت آن
که خدنگ نیمهکش را نفسی نگاه دارد ۳
ز نشستنش به مسجد به ره نیاز زاهد
شده یک جهت نمازی به دو قبل میگذارد ۴
تو که داغ تیره روزی نشمردهای چه دانی
شب تار محتشم را که ستاره میشمارد ۵
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۵
۳۹۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۶۶ - دلی دارم که از تنگی درو جز غم نمیگنجد
گوهر بعدی:غزل ۱۶۸ - فضای کلبهٔ فقر آن قدر صفا دارد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.