هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی و فلسفی است که به موضوعاتی مانند گذرایی دنیا، عشق، هنر، و آزادی میپردازد. شاعر از بیاثری و بیخبری به عنوان راهی برای رسیدن به حقیقت یاد میکند و عشق را نیرویی قدرتمند توصیف مینماید که حتی کوهها را خرد میکند. همچنین، متن به ستایش عدالت و کرم شاه ناصردین اشاره دارد.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از اشارات و استعارهها ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
غزل ۴۸۰ - زاهد و سبحه صد دانه و ذکر سحری
زاهد و سبحه صد دانه و ذکر سحری
من و پیمودن پیمانه و دیوانهگری ۱
چون همه وضع جهان گذران در گذر است
مگذر از عالم شیدایی و شوریدهسری ۲
تا کی از شعبدهٔ دور فلک خواهد بود
بادهٔ عیش به جام من و کام دگری ۳
تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دارم
بی خبر شو که خبرهاست در این بی خبری ۴
تا شدم بیاثر، از ناله اثرها دیدم
بی اثر شو که اثرهاست در این بی اثری ۵
تا زدم لاف هنر خواجه به هیچم نخرید
بی هنر شو که هنرهاست در این بی هنری ۶
سرو آزاد شد آن دم که ثمر هیچ نداد
بی ثمر شو که ثمرهاست در این بی ثمری ۷
تا سر خود نسپردیم به خاک در دوست
خاطر آسوده نگشتیم از این دربه دری ۸
بیستون تاب دم تیشهٔ فرهاد نداشت
عشق را بین که از آن کوه گران شد کمری ۹
پری از شرم تو در پرده نهان شد وقتی
که برون آمدی از پرده پی پردهدری ۱۰
شهرهٔ شهر شدم از نظر همت شاه
تو به خوش منظری و بنده صاحب نظری ۱۱
آفتاب فلک عدل ملک ناصردین
که ازو ملک ندیدهست به جز دادگری ۱۲
آن که تا دست کرم گسترش آمد به کرم
تنگ دستی نکشیدیم ز بی سیم و زری ۱۳
تا فروغی خط آن ماه درخشان سر زد
فارغم روز و شب از فتنه دور قمری ۱۴
من و پیمودن پیمانه و دیوانهگری ۱
چون همه وضع جهان گذران در گذر است
مگذر از عالم شیدایی و شوریدهسری ۲
تا کی از شعبدهٔ دور فلک خواهد بود
بادهٔ عیش به جام من و کام دگری ۳
تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دارم
بی خبر شو که خبرهاست در این بی خبری ۴
تا شدم بیاثر، از ناله اثرها دیدم
بی اثر شو که اثرهاست در این بی اثری ۵
تا زدم لاف هنر خواجه به هیچم نخرید
بی هنر شو که هنرهاست در این بی هنری ۶
سرو آزاد شد آن دم که ثمر هیچ نداد
بی ثمر شو که ثمرهاست در این بی ثمری ۷
تا سر خود نسپردیم به خاک در دوست
خاطر آسوده نگشتیم از این دربه دری ۸
بیستون تاب دم تیشهٔ فرهاد نداشت
عشق را بین که از آن کوه گران شد کمری ۹
پری از شرم تو در پرده نهان شد وقتی
که برون آمدی از پرده پی پردهدری ۱۰
شهرهٔ شهر شدم از نظر همت شاه
تو به خوش منظری و بنده صاحب نظری ۱۱
آفتاب فلک عدل ملک ناصردین
که ازو ملک ندیدهست به جز دادگری ۱۲
آن که تا دست کرم گسترش آمد به کرم
تنگ دستی نکشیدیم ز بی سیم و زری ۱۳
تا فروغی خط آن ماه درخشان سر زد
فارغم روز و شب از فتنه دور قمری ۱۴
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۴
۴۳۶۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۴۷۹ - ای طلعت نکوی تو نیکوتر از پری
گوهر بعدی:غزل ۴۸۱ - گفتی که وقت سحر سویت کنم گذری
نظرها و حاشیه ها
ناشناس
۱۴۰۰/۱۱/۲۰ ۱۶:۲۰
ایکاش این ابیات بینظیر را در جوونی میخوندم و میفهمیدم
و ایکاش در کتاب های مدارس و دانشگاه گفته میشد