هوش مصنوعی: این متن شعری از نظامی گنجوی است که داستان اسکندر و سفر او به دریا را روایت می‌کند. در این داستان، اسکندر با حکمت و دانش حکیمان و پیامبرانی مانند خضر و الیاس همراه می‌شود و به جستجوی آب حیات می‌پردازد. در طول سفر، او با چالش‌های مختلفی روبرو می‌شود و در نهایت به درک عمیقی از زندگی و مرگ می‌رسد. متن پر از مضامین فلسفی، اخلاقی و عرفانی است و به موضوعاتی مانند قدرت، دانش، تواضع، و گذر زمان می‌پردازد.
رده سنی: 16+ متن دارای مضامین عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن‌ها به بلوغ فکری و تجربه‌ی زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از زبان شعر کلاسیک فارسی ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.

بخش ۳ - بدو گفت کاری ز رای بلند

بدو گفت کاری ز رای بلند
توقع همین باشد از هوشمند ۱

ولیکن مراد من این بود و بس
که یک چند با تو برارم نفس ۲

ز داناییت بهرهٔ پر برم
ز دریا صدف وز صدف در برم ۳

چو تو داشتی صحبت از ما دریغ
تواضع ز تو نیست ما را دریغ ۴

گر از زحمت ما نیایی ستوه
کنون پنجهٔ ما و دامان کوه ۵

طریقی نما از خبر داشتن
که بتوانم این بار برداشتن ۶

بخشنودی کرد گارم درار
که خشنود باد از تو هم کردگار ۷

حکیم از چنان خواهش زیر کان
برون جست روشن چو تیر از کمان ۸

به پوز شکری گفت کای کدخدای
ترا راست گویم به فرهنگ ورای ۹

نخست آنچه فرض است بر شهریار
همان شد کز ایزد بود ترس کار ۱۰

بهر شادمانی و تیمارها
به یزدان حوالت کند کارها ۱۱

به نیرنگ این پنج روزه خیال
که نادان نهد نام او ملک و مال ۱۲

نیندازد اندر سر آن باد را
که زد لطمه فرعون و شداد را ۱۳

چو دادت خدا آنچه داری به دست
خدا را پرست و مشو خودپرست ۱۴

بهر کار ازان کس طلب یاوری
که دارد نهان باخدا داوری ۱۵

شهی کو خود از شرب می شد خراب
ازو کی عمارت شود خاک و آب ۱۶

کسی از خود آگه نباشد دمش
چه آگاهی از جمله عالمش ۱۷

نگویم که خم خانه را بند کن
به نان پاره معده خرسند کن ۱۸

ولیکن چنان خور گرت درخورد
که تو می‌خوری نی ترا می‌خورد ۱۹

چو خواب ایدت بر سر تخت خود
بیاموز بیداری از بخت خود ۲۰

تو بیدار باش اشکار و نهان
که از پاست آباد خسبد جهان ۲۱

بخسب و به خواب جوانی مخسب
وگر خود توان تا توانی مخسب ۲۲

بدان شان شو از کینه ور کینه خواه
که نی تیغ رنجه شود نه سپاه ۲۳

به مشت اندرون تیغ را جای کن
ولی رای را کار فرمای کن ۲۴

مکش سر ز رایی که بخرد زند
که پیل حرون بر صف خود زند ۲۵

ورت دل ز یزدان بود زورمند
نه نیز محتاج رای بلند ۲۶

چو قادر شدی چیره را ریز خون
مزن دشنه را بستگان زبون ۲۷

به تیمار خدمتگران کن بسیچ
زبد خدمتان نیز دامن مپیچ ۲۸

سپهدار باید خداونت تخت
که بی‌برگ برکنده باشد درخت ۲۹

متاع جهان است باد روان
گره بر زدن باد را چون توان ۳۰

گر امروز نبود ز فردا هراس
چه نیکو ترا دولت بی قیاس ۳۱

دد و دام کافزون و کم می‌دوند
به مزدوری یک شکم می دوند ۳۲

ندارد به جز آدمی این شمار
که یک تن دهد طعمهٔ صد هزار ۳۳

دم صبح کاذب بود زود میر
ولی صبح صادق شد آفاق گیر ۳۴

کسی کن زبر دست بر زیر دست
کن در زیر دستان نیارد شکست ۳۵

به انصاف نه سکهٔ دادها
ستم را بیند از بنیادها ۳۶

چه رانی ز داد فریدون سخن
تو نو باش گر شد فریدون کهن ۳۷

به عهد خود آن نغز به کایستی
که در عهدهٔ دیگران نیستی ۳۸

منه بر بدی کارها را اساس
که کس گاه نفرین نگوید سپاس ۳۹

کسی کو بزرگ است کارش بزرگ
به هر پایه باشد شمارش بزرگ ۴۰

چو کردی درخت از پی میوه پست
جز آن میوه دیگر نیاید بدست ۴۱

یکی را از ان کرد یزدان بلند
که باشند ازو دیگران بی گزند ۴۲

پیچ از ستم دست بیچارگان
ستم کن ولی بر ستمگارکان ۴۳

برون کن ز پای کسی خار خویش
که نتواندت گفتن آزار خویش ۴۴

حذر کن ز تیری که آن بد زنی
به غیری گشایی و بر خود زنی ۴۵

گر از آهنین قلعه داری پناه
مباش ایمن از ناوک دادخواه ۴۶

نمانند در ملک و دولت دراز
مگر زور مندان عاجر نواز ۴۷

بدانگونه کن گرد گیتی خرام
که دریا بی اسرار گیتی تمام ۴۸

نگارندهٔ لوح این داستان
چنین راست کرد از خط راستان ۴۹

که چون فتح اسکندر چیره دست
در آورده گردن کشان را شکست ۵۰

به فیروزی آفاق را کرد رام
به شمشیر بگرفت عالم تمام ۵۱

چو از ربع مسکون بپرداخت کار
تمنای دریاش گشت آشکار ۵۲

برون برد ازین خطه خاک بخش
به دریای مغرب رسانید رخش ۵۳

جهان دیدگان را طلب کرد پیش
سخن گفت ز اندازهٔ کار خویش ۵۴

که چون من به نیروی یزدان پاک
قوی دست گشتم برین نطع خاک ۵۵

بگوی زمین دست بردم به پیش
به چوگان همت کشیدم به خویش ۵۶

نماند از بساط زمین، هیچ جای
که نسپرد شبرنگ من زیر پای ۵۷

کنونم چنان در دل آمد هوس
که در جویم از قعر دریا و بس ۵۸

نشینم به اب اندرون چند گاه
کنم در عجب‌های دریا نگاه ۵۹

بباید ز همت مدد خواستن
طلسمی به حکمت بر آراستن ۶۰

بدانش ز صافی ترین جوهری
مصفا بر انگیختن پیکری ۶۱

گه دروی کند چون نشیننده جای
جهان بیند از جام گیتی نمای ۶۲

حکیمان به فرمان شاه جهان
به پوزش گری تازه گردندشان ۶۳

بزرگان نهادند بر خاک سر
ستایش گرفتند بر تاجور ۶۴

که ای خاک بوس جناب تو بخت
ز پای تو نیروی بازوی تخت ۶۵

دو نوبت گرفتن سراسر زمین
نه باشد در اندازهٔ آدمین ۶۶

بدین بس کن وزین زیادت مپوی
همه آرزو را نهایت مجوی ۶۷

ز دریا کسی دید غواص کور
که گوهر برون آرد از آب شور ۶۸

اگر ماهی آرد به خشکی شتاب
به جان کندن افتد چو مردم در آب ۶۹

مکن آتش و بار خود را فزون
که خاکی نگنجد به آب اندرون ۷۰

سکندر به پاسخ زبان بر گشاد
ز درج دهن کان گوهر گشاد ۷۱

که اقبال چون گشت هم پشت من
کلید جهان داد در مشت من ۷۲

بسی پی فشردم به جویندگی
که شویم لب از چشمه زندگی ۷۳

سرانجام من چون ببایست مرد
زمانه بدان آبخور ره نبرد ۷۴

به روزی توان باده زین طاس خورد
که اسکندرش جست، الیاس خورد ۷۵

گرم جاودان کردی ایزد برات
نماندی لبم تشنه ز آب حیات ۷۶

چو بر مرگ من بود تقدیر غیب
ز محرومی آب حیوان چه عیب ۷۷

چو مردم ندارد گریز از هلاک
چه در قعر دریا چه بر روی خاک ۷۸

نیابم ازین پند بیهوده تنگ
که از موج دریا نترسد نهنگ ۷۹

چو دانندگان را یقین گشت حال
که در مغز شه محکم است این خیال ۸۰

زند از ضمیر خردمند خویش
نفس بر مزاج خداوند خویش ۸۱

سکندر چو بشنید گفتارشان
نوازشگری کرد بسیارشان ۸۲

به بخشش در گنج را باز کرد
زر افشاند و بخشیدن آغاز کرد ۸۳

به فرمان فرمانده روزگار
ارسطوی دانا در آمد به کار ۸۴

به فرمود کاسباب کشتی کنند
نشیننده راز و بهشتی کنند ۸۵

هنرپیشگان پیشه برداشتند
نمودند هرچ از هنر داشتند ۸۶

کشیدند کشتی به دریا کنار
به سال کم و بیش پیش از هزار ۸۷

اساسی که بر آب داند ستاد
شتابنده کوهی ز آسیب باد ۸۸

چو شد جمله اسباب کشتی تمام
شتابنده شد شاه دریا خرام ۸۹

ز آب از نمایان دریا پژوه
طلب کرد هشیاری از هر گروه ۹۰

به فرمود تا پیشوایان تخت
ز صحرا به دریا کشیدند رخت ۹۱

چهل ساله ترتیب راه دراز
که باشد بدان آدمی را نیاز ۹۲

ز حیوان و از مردم و از گیا
اگر شیر مرغ است اگر کیمیا ۹۳

خبر کش بسی مرغ کردون گرای
سبق بر ده ز اندیشهٔ تیز پای ۹۴

کزیشان همه سه عقاب سیاه
که روزی شتابنده یک ماهه راه ۹۵

سه سال تمام آنچه پرداختند
سه ماهش به کشتی در انداختند ۹۶

کسی را که دید از تردد خلاص
به همراهی خویشتن کرد خاص ۹۷

گراینده را سوی دریای شور
به رغبت روان کرد بر راه دور ۹۸

به فارغ دلی زان بهشتی سواد
توکل کنان پا به کشتی نهاد ۹۹

چپ و راستش خضر و الیاس هم
پس و پیش ارسطو بلیناس هم ۱۰۰

فلاطون و دانندگان دگر
به همراهی خاص بسته کمر ۱۰۱

بجنبید کشتی از آسیب موج
بر امد سر باد بانها به اوج ۱۰۲

چو رفتند زانگونه با رود و جام
به دریا درون پنج ساله تمام ۱۰۳

به جایی رسیدند لرزان چو بید
که باز آمدن را نباشد امید ۱۰۴

چو هر کس دران حال بی چارگی
به حیرت فرو ماند یک بارگی ۱۰۵

کسانی کز ایزد خبر داشتند
نیایش کنان دست برداشتند ۱۰۶

چو دادند قفل دعا را کلید
کلید در چاره آمد پدید ۱۰۷

شبانگه که برقع برافگنده ماه
بپوشید گیتی حریر سیاه ۱۰۸

که در گوشهٔ خلوتش ناگهان
سروشی پدیدار گشت از نهان ۱۰۹

جوانی به کردار سرو بلند
رخ فرخ و پیکر ارجمند ۱۱۰

فرشته ولیکن به شکل آدمی
نه مردم ولی صورت مردمی ۱۱۱

جمالی که نتوان نظر کرد دور
ز سیمای پاکش همی ریخت نور ۱۱۲

برو تازگی کرد شه را سلام
شهش داد پاسخ به عذر تمام ۱۱۳

بدو گفت کای سر به سر نور پاک
تنت دور ز آلایش آب و خاک ۱۱۴

فرشته که گویند ما ناتویی
که مردم نباشد بدین نیکویی ۱۱۵

وگر مردمی چون درون آمدی؟
که مردم ندیدت که چون آمدی؟ ۱۱۶

سروش خجسته سخن در گرفت
ز راز نهان پرده را بر گرفت ۱۱۷

گر آسایشی خواهی از روزگار
جمال عزیزان غنیمت شمار ۱۱۸

دل از روی هم صحبتان شاد کن
به نقل و به می مجلس آباد کن ۱۱۹

به جمعیت دوستان روی نه
پراکندگی را به یک سوی نه ۱۲۰

به دوری مکوش ار چه بدخوست یار
که دوری خود افتد سرانجام کار ۱۲۱

چو لابد جدائیست از بعد زیست
به عمدا جدا زیستن ابر چیست ۱۲۲

گذشت آنکه با هم نشستیم و خاست
کنون رفته را باز جستن خطاست ۱۲۳

بزرگان پس رفته نشتافتند
که بسیار جستند و کم یافتند ۱۲۴

نه بعد از شدن باز گردد زمان
نه تیری که بیرون پرید از کمان ۱۲۵

کجا بودی ای مرغ فرخنده پی
چه داری خبر زان حریفان می؟ ۱۲۶

به شادی کجا می‌گذارند گام
سفر تا چه جایست و منزل کدام؟ ۱۲۷

کجا روز راحت فزون می‌کنند؟
شب آسایش خواب چون میکنند؟ ۱۲۸

به عیش و طرب هم عنان که‌اند؟
به ریحان و می مهمان که‌اند؟ ۱۲۹

کدام آب دیده است در جویشان
دل ما چگونه است پهلوی‌شان ۱۳۰

فغان زان حریفان صحبت گسل
که یک ره ز ما بر گرفتند دل ۱۳۱

بگفتا که گر پرسی از من صواب
سروشم ز یزدان موکل بر آب ۱۳۲

چو در سختی افتاد کار شما
به من داد غیب اختیار شما ۱۳۳

میندیش ازین پس ز دریای ژرف
که دادت قضا دستگاه شگرفت ۱۳۴

درین پرده کاندیشهٔ کار تست
درون رو که یزدان نگهدار تست ۱۳۵

منت همره و ایزدت رهنمای
که بنماید و بازت آرد به جای ۱۳۶

به فرمود فرمانده روم و زنگ
که در جنبش کشتی آید درنگ ۱۳۷

فگندند هر سوی لنگر در آب
فرو شد سر بادبانها به خواب ۱۳۸

سکندر بر آهنگ کاری که داشت
برو ریخت از دل شماری که داشت ۱۳۹

به دستور دانا که در کار بود
وصیت نمود آنچه ناچار بود ۱۴۰

که ما را هوسهای ناسودمند
ز راه سلامت چو یک سو فگند ۱۴۱

سزد گر شما را ز من فتنه جوی
ز بهر سلامت بتابید روی ۱۴۲

چو من زیر دریا کنم جای خویش
به کام نهنگان نهم پای خویش ۱۴۳

به امید جان بخش گیتی پناه
مرا تا به صد روز بینند راه ۱۴۴

گر آیم برون زین ره پر هراس
شناسم حق مردم حق شناس ۱۴۵

وگر باشد آسیبی از روزگار
قضا را به یک چون من صد هزار ۱۴۶

شما جانب خانه گردید باز
من و قعر دریا و راه دراز ۱۴۷

چو شه را دل آسود زان بسته عهد
برایین مهدی درآمد به مهد ۱۴۸

بیاورد آن شیشه را بعد از ان
نشست اندران شاه عالی مکان ۱۴۹

چو شیشه معلق شد اندر طناب
برآبش نهادند همچون حباب ۱۵۰

شکنج رسن‌ها گشادند باز
اجل را سپردند رشته دراز ۱۵۱

سکندر به مهد اندرون ترسناک
چه باشد به دریا یکی مشت خاک ۱۵۲

سروشش بپرسید کای نیک بخت
چه بودت رها کردن تاج و تخت ۱۵۳

جهاندار گفت ای مبارک نفس
نماند خرد چون دراید هوس ۱۵۴

نیوشندهٔ آسمانی سرشت
شد از تازه روی چو باغ بهشت ۱۵۵

گشاد ابرو از روی خورشید وش
به پاسخ دل شاه را کرد خوش ۱۵۶

که دل را فراهم کن ای سرفراز
که بردارد این رنجها را دراز ۱۵۷

کنون باز کن دیدهٔ پیش بین
تمنای اندیشهٔ خویش بین ۱۵۸

بگفت این و برداشت بانگ بلند
که زلزال در قعر دریا فگند ۱۵۹

میانجی دران معرض عمرگاه
چو شکل دگر دید سیمای شاه ۱۶۰

بخندید در پردهٔ کردش سوال
که چون دیدی این پرده پر خیال؟ ۱۶۱

بخاطر هنوز این تمنا کنی
کزین گونه لختی تماشا کنی ۱۶۲

شه ار چه بدل داشت بیش از قیاس
هراسی که بودست جای هراس ۱۶۳

هم از عاجزی پشت را خم نکرد
ز نیروی دل ذره‌ای کم نکرد ۱۶۴

بدو گفت کای بر نهان پرده‌دار
درین پرده دیگر چه داری بیار ۱۶۵

به پاسخ سروش پسندیده گفت
که دانسته را بر تو نتوان گفت ۱۶۶

چنین روشنم گشت ز الهام غیب
کت از نقد هستی نهی گشت جیب ۱۶۷

سبک شو که جای گرانیت نیست
زمانی فزون زندگانیست نیست ۱۶۸

تو با آنکه دیدی عجبها بسی
من از تو ندیدم عجبتر کسی ۱۶۹

وگر باشدت زین عجبتر نیاز
یکی دنده بر بند و بگشای بار ۱۷۰

ملک گوش بر گفت همدم نهاد
بفرمان او دیده بر هم نهاد ۱۷۱

چو بگشاد چشم و چش و راست دید
همان دید چشمش که می خواست دید ۱۷۲

چو دیده شگفته بهاری بر آب
برون جست از برج چون آفتاب ۱۷۳

چو الیاس و خضر آگهی یافتند
سوی مونس خویش بشتافتند ۱۷۴

کشیدند قارو ره را بر زیر
نه قار و ره بان کان یاقوت و زر ۱۷۵

متاعی که در درج گنجینه بود
مصور خیالی در آیینه بود ۱۷۶

چنان یوسفی گشت یعقوب رنگ
برامد چو یوسف ز زندان تنگ ۱۷۷

گرامی تنش باز مانده ز زور
نمک وار بگداخته ز آب شور ۱۷۸

سکندر که گیتی خداوند بود
به هم صحبتان دیر پیوند بود ۱۷۹

چو هنگام رفتن فراز آمدش
به دیدار خویشان نیاز آمدش ۱۸۰

ازان مژدهٔ خوش که دادش سروش
سرشکش ز شادی برامد به جوش ۱۸۱

به فرمان فرمانروای جهان
روان گشت کشتی ز جای چنان ۱۸۲

دوم روز کز چرخ در گشت روز
نگون گشت خورشید گیتی فروز ۱۸۳

شتابنده کشتی بهرسو قطار
که پیدا شد از دور دریا کنار ۱۸۴

فرومانده بینندهٔ رهگرای
به حیرت دران کار حیرت فزای ۱۸۵

که راهی بران دوری دیر باز
چگونه برین زودی آیند باز ۱۸۶

همه کس دری از تعجب گشاد
مگر پاک دینان پاک اعتقاد ۱۸۷

چو دیدند صحرا نشینان ز دور
درفشان درفش سکندر ز دور ۱۸۸

ز هر جانبی آدمی خیل خیل
شتابنده شده سوی دریا چو سیل ۱۸۹

ز انبوه خلقی ز هر بوم و مرز
کرانه چو دریا درامد به لرز ۱۹۰

سکندر چو بر شط دریا رسید
خروش سپه بر ثریا رسید ۱۹۱

چو آسوده گشتند لختی ز جوش
در امد به سرهای شوریده هوش ۱۹۲

جهاندار منزل به خرگاه جست
ز صحرا سوی بارگه راه جست ۱۹۳

به فرمود کز خاصگان سرای
به جز خاصگان کس نماند به جای ۱۹۴

چنین گفت با پیشوایان کار
که ما را دگر گونه شد روزگار ۱۹۵

نگون می شود کوکب تابناک
فرو می‌رود آفتابم به خاک ۱۹۶

مرا در سه تدبیر یاری کنید
درین هر سه کار استواری کنید ۱۹۷

نخستین وصیت درین داوری
به فرزند خود بایدم یاوری ۱۹۸

که در قصر من اوست رخشنده باغ
هم از گوهر من فروزد چراغ ۱۹۹

دوم آنکه بر عزم صحرای راز
چو در مهد عصمت کنم پا دراز ۲۰۰

دراندم که غلطم به صندوق پست
ز صندوق بیرون کنندم دو دست ۲۰۱

که تا چون به خانه گرایم ز راه
کند هر که بیند به حیرت نگاه ۲۰۲

که چون من ولایت ستانی شگرفت
ز نطع زمین تا به دریای ژرف ۲۰۳

ز چندین زر و گوهر بی شمار
نهی دست رفتم سرانجام کار ۲۰۴

سوم آنکه چون نوبت آن شود
که تن در دل خاک مهمان شود ۲۰۵

در اسکندریه که جای من است
بنا کرده رسم و رای من است ۲۰۶

گرایندم از تخت زر در مغاک
ودیعت سپارند خاکی به خاک ۲۰۷

دو سه روز در زندگی داشت بهر
همی زد نفس با بزرگان دهر ۲۰۸

چو با استواران قوی کرد عهد
ز ایوان خاکی برون برد مهد ۲۰۹

نهان گشت خورشیدش اندر نقاب
فرو ریخت چشمش به زندان خواب ۲۱۰

جریده کشایان تاریخ ساز
به چندین نمط بسته‌اند این طراز ۲۱۱

چو کردم بهر نامهٔ باز جست
چنان بود نزدیک بعضی درست ۲۱۲

که رخشنده خورشید گیتی خرام
برامد ز روم و فرو شد به شام ۲۱۳

گروهی دگر کرده‌اند اتفاق
که در حد بابل شد از خویش طاق ۲۱۴

اگر دانشی داری ای نیک رای
یکی گرد اندیشه خود گرای ۲۱۵

نگه کن درین چرخ دولاب گرد
که چون هر زمان می برد آب مرد ۲۱۶

چه دلها کز آسیب غم کرد خورد
چه سرها که در خاک خواری سپرد ۲۱۷

کسی این ماجرا زو نپرسید باز
کزین ره نوشتن چه داری نیاز ۲۱۸

چه شکل است کاین دور ظلمات و نور
ز گردندگی نیست یک لحظه دور ۲۱۹

رواقی برآورد از خاک و آب
چو شد ساخته باز گردد خراب ۲۲۰

یکی باز کن پرده زین خاک زرد
که دیبای چینی بینی اندر نورد ۲۲۱

هر آن لاله و گل که در گلشنی است
بناگوش و رخسار سیمین تنی است ۲۲۲

بسا دیده کز سرمه آزاد گشت
که ناگه ز خاک سیه باد گشت ۲۲۳

بسا در که گم شد درین خاک پست
که از خاک جز خاک نامد بدست ۲۲۴

بسا تن که او بار صندل نبرد
که در زیر انبار گل شد چو مرد ۲۲۵

بنایی کسی از گل براری بر آب
بسی بر نیامد که گردد خراب ۲۲۶

چو در کیسه مردم این نقد خاص
ز تاراج دزدان ندارد خلاص ۲۲۷

بیا تا کنیم آن چنان رخت پیچ
که جز نام نیکو بدانیم هیچ ۲۲۸

به معشوق یک شب چه باشیم شاد
که مهمان غیری شود بامداد ۲۲۹

مکن میل این خاک چون ناکسان
که پیوند او نیست جز با خسان ۲۳۰

مباش از نوای فلک نا شکیب
که چشمش چو هندوست آهو فریب ۲۳۱

شنیدم که لقمان دانش پژوه
که آمد ز بس زندگانی به ستوه ۲۳۲

دران عمر کز نه صد افزونش بود
قد از حجره یک نیمه بیرونش بود ۲۳۳

عمارت نکرد آن قدر در خراب
که ایمن بود ز ابرو از آفتاب ۲۳۴

فراوانش گفتند برنا و پیر
که هر دم ز مسکن ندارد گزیر ۲۳۵

بگفتا که از بهر اندک نزول
نشاید شدن میهمان فضول ۲۳۶

چو در خانه مهمان فضولی کند
دل میزبان زو ملولی کند ۲۳۷

اساسی چه باید به عیوق برد
که فردا به بیگانه خواهی سپرد ۲۳۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۳۸
کانال گوهرین در ایتا
۸۴۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۲ - در مدح شمس السلاطین علاء الدنیا و الدین
گوهر بعدی:بخش ۴ - آغاز اسکند نامه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.