هوش مصنوعی:
این متن یک داستان پیچیده و پر از جزئیات است که شامل عناصر مختلفی مانند حکمت، عشق، جادو، و روایتهای اخلاقی میشود. داستان حول محور شخصیتهایی مانند شاه بهرام، یک صنم زیبا، و سه پسر هوشمند میگردد که با چالشها و آزمایشهای مختلفی روبرو میشوند. متن پر از استعارهها و تصاویر شاعرانه است و به موضوعاتی مانند عدالت، خرد، و قدرت پرداخته است.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم پیچیده، استعارههای عمیق، و موضوعاتی مانند عشق، جادو، و قدرت است که برای درک کامل آنها به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز است. همچنین، برخی از بخشهای داستان ممکن است برای خوانندگان جوان تر پیچیده یا نامفهوم باشد.
بخش ۱ - آغاز کتاب و منتخب یکی از داستانهای هشت بهشت
ای گشایندهٔ خزاین جود
نقش پیوند کارگاه وجود ۱
همه هستی ز ملک تا ملکوت
یک رقم زان جریدهٔ جبروت ۲
هست بی نیست آشکار و نهفت
توئی و جز ترا نشاید گفت ۳
ای به صد لطف کارسازنده
بنده را از کرم نوازنده ۴
آمدم بر در تو بیخودوار
با خودم دار بی خودم مگذار ۵
به کرم رخت خواجگیم بسوز
بندهام خوان و بندگی آموز ۶
دور کن باد خسروی ز سرم
پر کن از خاک بندگی بصرم ۷
آن چنان ره به خویش کن بازم
کز تو با دیگری نپردازم ۸
سخن آن به که بعد حمد خدای
بود از نعمت خواجهٔ دو سرای ۹
بهترین نقطهٔ رسل بشمار
آسمان دایره است او پرگار ۱۰
چار یارش بچار سوی یقین
چهار رکن و چهار صفهٔ دین ۱۱
آن بزرگان که همنشین ویند
روشن از پرتو یقین ویند ۱۲
گویم افسانههای طبع فزای
از لب لعبت فسانه سرای ۱۳
هر فسانه صراحیئی ز شراب
دور مستی و بلک داروی خواب ۱۴
هر یکی را بهشت نام کنم
حور و کوثر درو تمام کنم ۱۵
پس نویسم به کلک مشک سرشت
نام این هشت خانه هشت بهشت ۱۶
تا کسی کاندرو گذر یابد
بی قیامت بهشت دریابد ۱۷
گنج پیمای این خزینهٔ پر
از خزینه چنین گشاید در ۱۸
کافتاب جمال بهرامی
چو شد از نور در جهان نامی ۱۹
پدرش رخت زندگانی بست
او به جای پدر به تخت نشست ۲۰
هر کرا دید در خود پیشی
داد با شغل دولتش خویشی ۲۱
کاردارش نشد به روی زمین
جز خردمند و راستکار و امین ۲۲
عهدهٔ ملک چو بر ایشان بست
خود بفارغدلی به باده نشست ۲۳
عیش می کرد و کام دل می راند
باده می خورد و گنج می افشاند ۲۴
جستی از مطربان چابک دست
آنچه بی می توان شد از وی مست ۲۵
حاضر خدمتش غلامی چند
گشته همتاش در کمان و کمند ۲۶
خاصتر ز آن همه کنیزی بود
افتی در ته سپهر کبود ۲۷
بس که کردی بهر دلی آرام
به دلارا میش برآمده نام ۲۸
قامتی در خوشی چو عمر دراز
هوس انگیزتر ز عشق مجاز ۲۹
بر چو نارنج نو به شاخ درخت
سخت رسته ز صحبت دل سخت ۳۰
چو به دنبال چشم کرده نگاه
برده صد ره رونده را از راه ۳۱
نیم دزدیده خنده زیر لبش
کرده تعلیم دزدی عجبش ۳۲
سختی تلخ در لبی چو نبات
مرگ را داده چاشنی ز حیات ۳۳
گیسوی پیچ پیچش از سرناز
داده بر دست فتنه رشته دراز ۳۴
تنی از نازکی درونه فریب
پای تا سر همه لطافت و زیب ۳۵
در تماشاش روز و شب بهرام
همچو جمشید در نظارهٔ جام ۳۶
ره سوی صیدگاه بی گاهش
آهوی شیر گیر همراهش ۳۷
داشت میلی تمام در نخچیر
گور صد شیر کنده بود به تیر ۳۸
رغبتش جز به صید گور نبود
با دگر وحشیانش زور نبود ۳۹
گور چندان فکندی از سر شور
که شدی پشتهها چون گنبد گور ۴۰
با مدادان که این غزالهٔ نور
مشک شب را نهفت در کافور ۴۱
شاه بهرام هم به عادت خویش
توسنان شکار جست به پیش ۴۲
اشقر خاص زیر ران آورد
لرزه در باد مهرگان آورد ۴۳
نازنین را به همرکیبی خویش
کرد همراه ناشکیبی خویش ۴۴
شاه بهرام و ترک بهرامی
کرده صیدش بصد دلارامی ۴۵
هر دو پویه زنان به راه شدند
صید جویان به صیدگاه شدند ۴۶
زین میان ناگه از کرانهٔ دشت
آهوئی چند پیش شاه گذشت ۴۷
گفت با شه غزال شیر انداز
کاهو آمد به سوی شیر فراز ۴۸
هر یکی را ز تو چنان جویم
کانچنان افگنی که من گویم ۴۹
ناوکی زن بر آهوی ساده
که شود ماده نر نرش ماده ۵۰
شاه دریافت خورده دانی او
تاخت مرکب به هم عنانی او ۵۱
به خدنگی دو شاخ از آهوی نر
برد زانگونه کو نداشت خبر ۵۲
ضربه فرق او از انسان راند
که ازو تا به ماده فرق نماند ۵۳
کار نر چو به مادگی پرداخت
سوی ماده که نر کند در تاخت ۵۴
دو یک انداز را بهم پیوست
بس بر آهو روانه کرد ز شست ۵۵
هر دو در سر چنان نشاندش غرق
که دو شاخ پدید کرد ز فرق ۵۶
زان دو شرط هنر که در خورد کرد
کرد نر ماده ماده را نر کرد ۵۷
کرد چون خواهش صنم همه راست
از وی انصاف آن هنر درخواست ۵۸
پاسخش داد ماه نوش لبان
کی کمال تو عقده بند زبان ۵۹
این هنر قدت خداوندی
جادویی بود نی هنرمندی ۶۰
لیک از انجا که راست اندیش است
دستها را ز دستها پیشی است ۶۱
بین که تا نفگی ز بینش پیش
بینش خویش را به بینش خویش ۶۲
کانج ازین گردههات نغز نمود
نیز ازین نغز تر تواند بود ۶۳
شاه را طیره کرد گفتارش
زعفران گشت رنگ گلنارش ۶۴
گفت کای در خور جفا بدی
این چه گستاخیست و بی خردی ۶۵
من که کارم همه نمونه بود
دیگری به ز من چگونه بود ۶۶
این سخن گفت و پی به کین افشرد
او فگندش زین و مرکب برد ۶۷
ماند بی خویشتن صنم تا دیر
تشنه و غرق آب و از جان سیر ۶۸
بس به صد خستگی ز جا برخاست
راه صحرا گرفت و می شد راست ۶۹
از کف پای خارهای چو تیر
می گذشتش چو سوزنی ز حریر ۷۰
پا که از برگ گل فکار شود
چون شود چون به زیر خار شود ۷۱
کس نه همراه و رهنماش مگر
سایه در زیر و آفتاب ز بر ۷۲
مینمود اندران پریشانی
گفته و کرده را پشیمانی ۷۳
قدری چو برین نمط بشتافت
گذر اندر سواد دیهی یافت ۷۴
آن دهی بود بر کرانهٔ دشت
کادمی هیچ از آن طرف نگذشت ۷۵
آمد آن مه دران خرابه شتاب
همچو مهتاب کوفتد به خراب ۷۶
در شد اندر تریچ دهقانی
در سفال شکسته ریحانی ۷۷
بود دهقان جوانی آزاده
هم هنرمند و هم ملک زاده ۷۸
طرفه بر بط زنی گزیده سرود
دست چون ابر و برق بر سر رود ۷۹
باز دانسته پردهها را راز
مضحک و مبکی و منوم ساز ۸۰
چون نگه کرد سرو سیمین را
روی گل رنگ و زلف مشکین را ۸۱
ماند حیران که این چه جانور است
وندرین دشتش از کجا گذر است ۸۲
این پری از کجا پرید اینجا
ور پری نیست چون رسید اینجا ۸۳
گفت کای چشم بد ز روی تو دور
کیستی تو بدین لطافت و نور ۸۴
ملکی با پری و یا مردم
خبری ده که با خبر گردم ۸۵
صنم تن گدل ز تنگ دلی
داد بیرون دمی به صد خجلی ۸۶
گفت یک یک ز جان بی آرام
قصهٔ خویش و غصهٔ بهرام ۸۷
گفت ز آنجا که کارنامهٔ تست
شرف ما به بارنامهٔ تست ۸۸
چون تو شایسته خداوندی
من پذیرفتمت به فرزندی ۸۹
گر قناعت کین به خشک و تری
حاضر خدمتم به ماحضری ۹۰
خواجه زان اختر فلک مایه
بر زمین بوسه داد چون سایه ۹۱
از هنرها که بود حاصل او
از دل خویش ریخت در دل او ۹۲
کرد استاد در همه جای
خاصه در پرده بریشم ونای ۹۳
چند گه جادوئی شد اندر ساز
که بکشتی و زنده کردی باز ۹۴
این خبر شهره گشت در آفاق
کز جهان جادوئی برامد طاق ۹۵
کاهو از دشت سوی خود خواند
کشد و باز زنده گرداند ۹۶
گفت و گویی بهر کران افتاد
غلغلی در همه جهان افتاد ۹۷
از پژوهندگان در گاهی
یافت دارای دولت آگاهی ۹۸
زان هوسها که بود در بهرام
زین خبر در دلش نماند آرام ۹۹
بامدادان عنان به صحرا داد
سرو را باد و باد را پا داد ۱۰۰
چون تمنای آن تماشا داشت
رفت جائی که آن تمنا داشت ۱۰۱
گفت بهرام کارزو داریم
که هنرهات پیش چشم آریم ۱۰۲
نازنین را که آن همه رم و رام
بود بهر شکنجهٔ بهرام ۱۰۳
زان تمنای شه که در خور یافت
جای جولان خویشتن دریافت ۱۰۴
گشت همراه شیر گیری شاه
نازند راه آوان زان راه ۱۰۵
چو زد آهو بسی و گور انداخت
لحن آهو نواز را بنواخت ۱۰۶
آهوان رمیده با دل ریش
پای کوبان درامدند ز پیش ۱۰۷
چو سوی خویش خواندشان به سرود
پرده خواب راست کرد به رود ۱۰۸
در زمان کان نفس فرو بردند
همه خفتند گوئیا مردند ۱۰۹
چون دمی دیدهها بهم بستند
ساخت آن جسته را که برجستند ۱۱۰
زان نمونه که شرح نتوان داد
زنده را کشت و کشته را جان داد ۱۱۱
دید شه نیز سحرمندی او
بست چشمش ز چشم بندی او ۱۱۲
لیکن آورد همچو طراران
بر گهر طعنهٔ خریداران ۱۱۳
کاین چنینها بسی است اندر دهر
هر کسی دارد از طلسمی بهر ۱۱۴
کاردانی به کشوری نبود
که ازو کار دانتری نبود ۱۱۵
در شکر خنده شد بت شیرین
گفت آری از ان ما همه این ۱۱۶
زیرکان در هنر بوند تمام
لیک بهتر زمانه از بهرام ۱۱۷
شاه آواز آشنا بشناخت
ناوکش را نشانهٔ جان ساخت ۱۱۸
داد منزل به جان مشتاقش
در برآورد چون به غلطاقش ۱۱۹
زد ز عذر گناه خود نفسی
عذرهای گذشته خواست بسی ۱۲۰
بس به صد شادی و دلارامی
باز بردش به تخت بهرامی ۱۲۱
دل کزان پیش مهربان بودش
پیش از ان شد که پیش از ان بودش ۱۲۲
شاه فرمود کان دو صورت حال
آید اندر نمونهٔ تمثال ۱۲۳
نقش بندان بخانهٔ تصویر
در خور نق نگاشته و سریر ۱۲۴
پور منذر که بود نعمان نام
در سبق هم جریدهٔ بهرام ۱۲۵
شه ز بس دانش و معانی اور
وز بزرگی و کاردانی او ۱۲۶
در همه ملک اشارتش داده
دستگاه و زارتش داده ۱۲۷
چون ز صحرا نوردی بهرام
مصلحت را گسسته دید عنان ۱۲۸
جست دانای کار مردی چند
تجربت یافته ز چرخ بلند ۱۲۹
دادشان یادگارهای گران
در خور پیشگاه تاجوران ۱۳۰
کاورند از برای خلوت بخت
هفت دختر ز هفت صاحب تخت ۱۳۱
رهروان بعد هفت ماه خرام
آوریدند هفت ماه تمام ۱۳۲
چون قوی شد بنای پردهٔ راز
کرد نعمان بنای دیگر ساز ۱۳۳
بر لب جوی مرغزاری جست
کز بهشتش نمونه بود درست ۱۳۴
خواند معمار کاردان را پیش
باز گفتش خیال خاطر خویش ۱۳۵
از زمین تا فراز گنبد مهر
هفت گنبد برآوری چو سپهر ۱۳۶
بود بنای کاردان مردی
کز زمین آسمان بنا کردی ۱۳۷
شیده نامی که هر چه پیدا کرد
خلق را زان نمونه شیدا کرد ۱۳۸
هفت گنبد چو رنگ و بوی گرفت
جا در و هفت ماه روی گرفت ۱۳۹
هر یکی هم به رنگ مسکن خویش
جامه را رنگ داده بر تن خویش ۱۴۰
چون شد اسباب هفت خانه تمام
باز گفتند قصه با بهرام ۱۴۱
کانچه نعمان کاردان آراست
زاد می زادگان نیاید راست ۱۴۲
شاه کاین مژدهٔ نشاط شنود
میل طبعش عنان ز دست ربود ۱۴۳
چون رسید اندران خجسته سواد
گشت بر لاله کرد و بر شمشاد ۱۴۴
بوی گلهاش مغز پرور گشت
مغزش از بوی گل معطر گشت ۱۴۵
بیشتر شد به بوستان فراخ
میوه بر میوه دید شاخ به شاخ ۱۴۶
چون درامد به کار خانه نو
دید هر سو نگار خانه نو ۱۴۷
جنتی بر ز جور زیبا دید
جان ز نظاره ناشکیبا دید ۱۴۸
مجلسی یافت پر ز نعمت و کام
با حریفان نو نوشت به جام ۱۴۹
آن چنان شد به روی خوبان شاد
کش ز عیش گذشته نامد یاد ۱۵۰
خواند نعمان کاردان را پیش
بخششی کردش از نهایت بیش ۱۵۱
آفرین گفت بر چنان رائی
که بر آراست آن چنان جائی ۱۵۲
روز شنبه که باد مشک انگیز
شد به دامان صبح غالیه بیز ۱۵۳
شه به گنبد سرای مشکین شد
خانه زو همچو نافه چین شد ۱۵۴
ماه هند و نژاد رومی چهر
خاست از خوابگاه ناز به مهر ۱۵۵
کرد چون ساقیان برعنائی
نقل ریزی و مجلس آرائی ۱۵۶
ز اول بامداد تا گه شام
عشرت و عیش بود و باده و جام ۱۵۷
شه ز مستی نمود رغبت خواب
هم ز گل مست بود و هم ز شراب ۱۵۸
جانش از ذوق بوسه مفتون بود
مستی نقلش از می افزون بود ۱۵۹
زان پری پیکر بهشتی وش
خواست کافسانهٔ سراید خوش ۱۶۰
گفت وقتی به روزگار نخست
بود شاهی به شهر یاری چست ۱۶۱
در سر اندیب پایه تختش
قدم آدم افسر بختش ۱۶۲
هوسی بودش از دل افروزی
در چه کار دانش آموزی ۱۶۳
داشت پیوسته چون نکو رایان
میل با زیرکان دانایان ۱۶۴
سه پسر داشت هوشمند و جوان
هم توانگر به علم و هم بتوان ۱۶۵
خواند روزی نهانی از اغیار
هر یکی را جدا به پرسش کار ۱۶۶
گفت اول به اولین فرزند
که مرا شد بنفشه سرو بلند ۱۶۷
قرعه بر تست پادشاهی را
رونق ماه تا به ماهی را ۱۶۸
آن بنا نو کنی به داد و به جود
که جهان خوش بود خدا خشنود ۱۶۹
ناتوان را برفق پیش آئی
با توانا کنی توانائی ۱۷۰
به شبانی رمه نگهداری
گوسپند ان به گرگ نگذاری ۱۷۱
پور دانا به خاک سود کلاه
گفت جاوید باد دولت شاه ۱۷۲
تا توئی ملک بر کسی نه سزاست
بی تو خود زیستن ز بهر چراست ۱۷۳
مور با آنکه در سریر شود
کی سلیمان تخت گیر شود ۱۷۴
شه دران آزمایش کارش
چون پسنیده دید گفتارش ۱۷۵
در دلش صد هزار تحسین خواند
واشکارش به خشم بیرون راند ۱۷۶
خواند فرزند دومین را پیش
خاص کردش به آزمایش خویش ۱۷۷
با فسونگر زبان به افسون داد
ماجرای گذشته بیرون داد ۱۷۸
پسر زیرک از خردمندی
کرد پرسنده را زبان بندی ۱۷۹
گفت ما را به جان و بینائی
کردنی شد هر آنچه فرمائی ۱۸۰
لیک پیشت حدیث تاج و سریر
عیب باشد ز بنده عیب مگیر ۱۸۱
دیرمان تو که تا توئی بر جای
دیگری کی نهد به مسند پای ۱۸۲
وان زمان کاین زمانه گذران
با تو نیز آن کند که با دگران ۱۸۳
مهتری هست آخر از من خرد
بار سر جز به دوش نتوان برد ۱۸۴
شاه زو هم گره در ابرو کرد
وز حضور خودش به یک سو کرد ۱۸۵
روی در خرد کاردان آورد
خردهای باز در میان آورد ۱۸۶
داد پاسخ جوان کارشناس
که ز طفلان نکو نیاید پاس ۱۸۷
شاه چون دید کان سه گوهر پاک
میشناسند گوهر از خاشاک ۱۸۸
شادمان شد ز بخت فرخ خویش
سود بر خاک بندگی رخ خویش ۱۸۹
لیکن از پیش بینی و پی غور
با جگر گوشگان شد اندر شور ۱۹۰
داد فرمان که هر سه بدر منیر
پیش گیرنده ره ز پیش سریر ۱۹۱
تا حد ملک شهریار بود
هر که ماند گناهکار بود ۱۹۲
زین سخن هر سه تن ز جای شدند
توشه بستند و ره گرای شدند ۱۹۳
ره نوشتند بی شکیب و سکون
تا شدند از دیارشان بیرون ۱۹۴
در رسیدند تا به اقلیمی
که از آن بود ملکشان نیمی ۱۹۵
روزی از گردش ستاره و ماه
می نوشتند سوی شهری راه ۱۹۶
تا که از پیش زنگی چون قیر
تک زنان سویشان گذشت چو نیر ۱۹۷
گفت کای رهروان زیبا روی
شتری دید کس روان زین سوی ۱۹۸
زان سه برنا یکی زبان بگشاد
نقش نادیده را روان بگشاد ۱۹۹
گفت کان گمشده که رفت از دست
یک طرف کور هست گفتا هست ۲۰۰
دومین باز کرد لب خندان
گفت او را کمست یک دندان ۲۰۱
سومین هوشمند با تمیز
گفت یک پای لنگ دارد نیز ۲۰۲
گفت چون راست شد نشانی او
بایدم ره به هم عنانی او ۲۰۳
باز گفتند هر یکیش جواب
که همین راه گیر و رو بشتاب ۲۰۴
مرد پوینده راه پیش گرفت
رفت و دنبال کار خویش گرفت ۲۰۵
آن جوانان براه گام به گام
می نمودند نرم نرم خرام ۲۰۶
تا زمانیکه گرم گشت سپهر
موج آتش فشاند چشمه مهر ۲۰۷
زیر عالی درخت انبه شاخ
کش دو پرتاب بود سایه فراخ ۲۰۸
در رسیدند رنجدیده ز راه
میل کردن سوی آب و گیاه ۲۰۹
چشمه دیدند دست و پا شستند
بر گل و سبزه خوابگه جستند ۲۱۰
چون ز یاد خوش درونه نواز
نرگس مستشان شد اندر ناز ۲۱۱
ساربان باز در رسید چو باد
با زبانی چو خنجر پولاد ۲۱۲
گفت این سوی تا بیک فرسنگ
پایم از تاختن نداشت درنگ ۲۱۳
دیده گردی از آن رمیده ندید
گرد چه بود که آفریده ندید ۲۱۴
گفت ازیشان یکی که بشنو گفت
هر چه دیدیم چون توانش نهفت ۲۱۵
هست بارش دو سوی رویاروی
روغن این سوی و انگبین آن سوی ۲۱۶
دومین کرد روی کار بر او
هست گفتا زنی سوار بر او ۲۱۷
سومین گفت زن گرانبار است
وز گرانیش کار دشوارست ۲۱۸
ساربان زانهمه نشان درست
گرد شک را ز پیش خاطر شست ۲۱۹
آگهی چون نداشت از فن شان
چنگ در زد سبک بدامنشان ۲۲۰
زان نفیر و فغان کزو برخاست
گرد گشتند خلق از چپ و راست ۲۲۱
تا نهایت بران قرار افتاد
که بباید شدن چو کار افتاد ۲۲۲
ملک عهد را خبر کردن
راه انصاف را نظر کردن ۲۲۳
ساربان ماجرای حال که بود
وانهمه پاسخ و سوال که بود ۲۲۴
گفت اول دعای دولت شاه
که بمان تا بود سپید و سیاه ۲۲۵
ماسه بر نامسافریم و غریب
در تک و پویه زاری و خورد نصیب ۲۲۶
میبریدیم ره ز گرش دهر
نارسیدیم بر در این شهر ۲۲۷
او شتر جست و ما به لابه و لاغ
تازه کردیم نقش او را داغ ۲۲۸
شد ملک گرم از این حکایت و گفت
کانچه پیداست چون توانش نهفت ۲۲۹
برده را بازده بهانه مکن
خویشتن را به بد نشانه مکن ۲۳۰
این سخن گفت و چون ستمکاران
بندشان کرد چون گنهکاران ۲۳۱
آن جوانان نغز با فرهنگ
سوی زندان شدند با دل تنگ ۲۳۲
شتر یاوه گشته با همه ساز
بر در ساربان رسید فراز ۲۳۳
مردی آمد که در فلان کهسار
بر درختیش مانده بود مهار ۲۳۴
من بران سو شدم بخار کشی
دیدم و کردمش مهار کشی ۲۳۵
زن که بالاش بود گفت نشان
تا من آوردمش بر تو کشان ۲۳۶
ساربان دادش آنچه واجب بود
بس به سوی ملک روان شد زود ۲۳۷
گفت باشد که من ز دولت شاه
یافتم هر چه یاوه و گشت ز راه ۲۳۸
شتر و هر چه بود بار بر او
وان عروسی که بد سوار براو ۲۳۹
شه نظر سوی عدل فرماید
بندیان را ز بند بگشاید ۲۴۰
شه ز آزار به گناهی چند
از جگر بر کشید آهی چند ۲۴۱
خواندشان با هزار خجلت و شرم
نرم دل کردشان به پرسش نرم ۲۴۲
وانگهی دادشان ز بند خلاص
خلعتی داد هر یکی را خاص ۲۴۳
پس بپرسیدشان که قصه خویش
باز پاید نمودن از کم و بیش ۲۴۴
کانچه مردم ندید پیکر او
چون نشانی دهد ز جوهر او ۲۴۵
ماجرا گرد رست باشد و راست
خواسته بی کران دهم بی خواست ۲۴۶
ور کم و بیش در میان آید
سر شمشیر در زبان آید ۲۴۷
پس یکی زان سه تن زبان بگشاد
گفت بادی همیشه خرم و شاد ۲۴۸
من که کوریش را نشان گفتم
بینشم ره نمود زان گفتم ۲۴۹
همه یک سوی دیدم اندر راه
خوردنش از درخت و خاره گیاه ۲۵۰
دومین گفت کز ره فرهنگ
من بیک پای ازانش گفتم لنگ ۲۵۱
کانچنان دیدمش براه نشان
که به یک پای رفته بود کشان ۲۵۲
برگ و شاخی که خورد کرده او
دیدم افتاده نمی خورد او ۲۵۳
هر چه ناخورده می نمود در او
برگ یک یک درست بود در او ۲۵۴
شاه گفتا که آن سه چیز نخست
هر چه گفتید راست بود و درست ۲۵۵
سه دیگر بدانش و تمیز
روشن وراست گفت باید نیز ۲۵۶
بازیکتن زبان راز گشاد
وانچه درپرده بود باز گشاد ۲۵۷
گفت کاول دمی که از من رفت
ماجرا ز انگبین و روغن رفت ۲۵۸
وان چنان بد که در خس و خاشاک
دیدم آلایشی چکیده به خاک ۲۵۹
مگس افکنده بود یک سو شور
سوی دیگر قطار لشکر مور ۲۶۰
هر چه در وی دوید مور به جهد
حکم کردم که روغن است نه شهد ۲۶۱
وانچه سویش مگس نمود هجوم
به فراست شد انگبین معلوم ۲۶۲
آن چنان دیدمش که گشت یقین
اثر زانو شتر به زمین ۲۶۳
گشت پیدا ز پهلوی زانو
نقش نعلینهای کدبانو ۲۶۴
گفت سوم که رای من بنهفت
زان سبب حامل و گرانش گفت ۲۶۵
کاندران جای کان جمازه نشین
بر جمازه سوار شد ز زمین ۲۶۶
گفتم این حامل گرانبار است
کزمین خاستنش دشوار است ۲۶۷
شاه کز هر سه تن شنید جواب
بنده شد زان فراستی به صواب ۲۶۸
هر یکی را به صد نوا و نواخت
ساخت برگی چنان که باید ساخت ۲۶۹
زان نمو دارد ور بینیشان
کرد رغبت به همنشینیشان ۲۷۰
منزلی دادشان درون سرای
تا بود نزدشان به خلوت جای ۲۷۱
دل چو گشتیش فارغ از همه کار
تازه کردی نشاط را بازار ۲۷۲
با حریفان تو و به تنهائی
باده خوردی به مجلس آرائی ۲۷۳
گوش کردی دم نهانی شان
بهره جستی ز کاردانیشان ۲۷۴
آنگهی گفت جمله را خندان
کافرین بر شما خردمندان ۲۷۵
با شما دوستان با تمیز
یافتم بهرهمندی از همه چیز ۲۷۶
با شما عیش موجب هنر است
هر چه پیش است سود بیشتر است ۲۷۷
لیک گردندهٔ جهان پیمای
نتوان بند کرد در یک جای ۲۷۸
ازین نمط خواست عذرها بسیار
بس بهر یک سپرد صد دینار ۲۷۹
هر سه از بخت شادمانهٔ خویش
ره گرفتند سوی خانه خویش ... ۲۸۰
نقش پیوند کارگاه وجود ۱
همه هستی ز ملک تا ملکوت
یک رقم زان جریدهٔ جبروت ۲
هست بی نیست آشکار و نهفت
توئی و جز ترا نشاید گفت ۳
ای به صد لطف کارسازنده
بنده را از کرم نوازنده ۴
آمدم بر در تو بیخودوار
با خودم دار بی خودم مگذار ۵
به کرم رخت خواجگیم بسوز
بندهام خوان و بندگی آموز ۶
دور کن باد خسروی ز سرم
پر کن از خاک بندگی بصرم ۷
آن چنان ره به خویش کن بازم
کز تو با دیگری نپردازم ۸
سخن آن به که بعد حمد خدای
بود از نعمت خواجهٔ دو سرای ۹
بهترین نقطهٔ رسل بشمار
آسمان دایره است او پرگار ۱۰
چار یارش بچار سوی یقین
چهار رکن و چهار صفهٔ دین ۱۱
آن بزرگان که همنشین ویند
روشن از پرتو یقین ویند ۱۲
گویم افسانههای طبع فزای
از لب لعبت فسانه سرای ۱۳
هر فسانه صراحیئی ز شراب
دور مستی و بلک داروی خواب ۱۴
هر یکی را بهشت نام کنم
حور و کوثر درو تمام کنم ۱۵
پس نویسم به کلک مشک سرشت
نام این هشت خانه هشت بهشت ۱۶
تا کسی کاندرو گذر یابد
بی قیامت بهشت دریابد ۱۷
گنج پیمای این خزینهٔ پر
از خزینه چنین گشاید در ۱۸
کافتاب جمال بهرامی
چو شد از نور در جهان نامی ۱۹
پدرش رخت زندگانی بست
او به جای پدر به تخت نشست ۲۰
هر کرا دید در خود پیشی
داد با شغل دولتش خویشی ۲۱
کاردارش نشد به روی زمین
جز خردمند و راستکار و امین ۲۲
عهدهٔ ملک چو بر ایشان بست
خود بفارغدلی به باده نشست ۲۳
عیش می کرد و کام دل می راند
باده می خورد و گنج می افشاند ۲۴
جستی از مطربان چابک دست
آنچه بی می توان شد از وی مست ۲۵
حاضر خدمتش غلامی چند
گشته همتاش در کمان و کمند ۲۶
خاصتر ز آن همه کنیزی بود
افتی در ته سپهر کبود ۲۷
بس که کردی بهر دلی آرام
به دلارا میش برآمده نام ۲۸
قامتی در خوشی چو عمر دراز
هوس انگیزتر ز عشق مجاز ۲۹
بر چو نارنج نو به شاخ درخت
سخت رسته ز صحبت دل سخت ۳۰
چو به دنبال چشم کرده نگاه
برده صد ره رونده را از راه ۳۱
نیم دزدیده خنده زیر لبش
کرده تعلیم دزدی عجبش ۳۲
سختی تلخ در لبی چو نبات
مرگ را داده چاشنی ز حیات ۳۳
گیسوی پیچ پیچش از سرناز
داده بر دست فتنه رشته دراز ۳۴
تنی از نازکی درونه فریب
پای تا سر همه لطافت و زیب ۳۵
در تماشاش روز و شب بهرام
همچو جمشید در نظارهٔ جام ۳۶
ره سوی صیدگاه بی گاهش
آهوی شیر گیر همراهش ۳۷
داشت میلی تمام در نخچیر
گور صد شیر کنده بود به تیر ۳۸
رغبتش جز به صید گور نبود
با دگر وحشیانش زور نبود ۳۹
گور چندان فکندی از سر شور
که شدی پشتهها چون گنبد گور ۴۰
با مدادان که این غزالهٔ نور
مشک شب را نهفت در کافور ۴۱
شاه بهرام هم به عادت خویش
توسنان شکار جست به پیش ۴۲
اشقر خاص زیر ران آورد
لرزه در باد مهرگان آورد ۴۳
نازنین را به همرکیبی خویش
کرد همراه ناشکیبی خویش ۴۴
شاه بهرام و ترک بهرامی
کرده صیدش بصد دلارامی ۴۵
هر دو پویه زنان به راه شدند
صید جویان به صیدگاه شدند ۴۶
زین میان ناگه از کرانهٔ دشت
آهوئی چند پیش شاه گذشت ۴۷
گفت با شه غزال شیر انداز
کاهو آمد به سوی شیر فراز ۴۸
هر یکی را ز تو چنان جویم
کانچنان افگنی که من گویم ۴۹
ناوکی زن بر آهوی ساده
که شود ماده نر نرش ماده ۵۰
شاه دریافت خورده دانی او
تاخت مرکب به هم عنانی او ۵۱
به خدنگی دو شاخ از آهوی نر
برد زانگونه کو نداشت خبر ۵۲
ضربه فرق او از انسان راند
که ازو تا به ماده فرق نماند ۵۳
کار نر چو به مادگی پرداخت
سوی ماده که نر کند در تاخت ۵۴
دو یک انداز را بهم پیوست
بس بر آهو روانه کرد ز شست ۵۵
هر دو در سر چنان نشاندش غرق
که دو شاخ پدید کرد ز فرق ۵۶
زان دو شرط هنر که در خورد کرد
کرد نر ماده ماده را نر کرد ۵۷
کرد چون خواهش صنم همه راست
از وی انصاف آن هنر درخواست ۵۸
پاسخش داد ماه نوش لبان
کی کمال تو عقده بند زبان ۵۹
این هنر قدت خداوندی
جادویی بود نی هنرمندی ۶۰
لیک از انجا که راست اندیش است
دستها را ز دستها پیشی است ۶۱
بین که تا نفگی ز بینش پیش
بینش خویش را به بینش خویش ۶۲
کانج ازین گردههات نغز نمود
نیز ازین نغز تر تواند بود ۶۳
شاه را طیره کرد گفتارش
زعفران گشت رنگ گلنارش ۶۴
گفت کای در خور جفا بدی
این چه گستاخیست و بی خردی ۶۵
من که کارم همه نمونه بود
دیگری به ز من چگونه بود ۶۶
این سخن گفت و پی به کین افشرد
او فگندش زین و مرکب برد ۶۷
ماند بی خویشتن صنم تا دیر
تشنه و غرق آب و از جان سیر ۶۸
بس به صد خستگی ز جا برخاست
راه صحرا گرفت و می شد راست ۶۹
از کف پای خارهای چو تیر
می گذشتش چو سوزنی ز حریر ۷۰
پا که از برگ گل فکار شود
چون شود چون به زیر خار شود ۷۱
کس نه همراه و رهنماش مگر
سایه در زیر و آفتاب ز بر ۷۲
مینمود اندران پریشانی
گفته و کرده را پشیمانی ۷۳
قدری چو برین نمط بشتافت
گذر اندر سواد دیهی یافت ۷۴
آن دهی بود بر کرانهٔ دشت
کادمی هیچ از آن طرف نگذشت ۷۵
آمد آن مه دران خرابه شتاب
همچو مهتاب کوفتد به خراب ۷۶
در شد اندر تریچ دهقانی
در سفال شکسته ریحانی ۷۷
بود دهقان جوانی آزاده
هم هنرمند و هم ملک زاده ۷۸
طرفه بر بط زنی گزیده سرود
دست چون ابر و برق بر سر رود ۷۹
باز دانسته پردهها را راز
مضحک و مبکی و منوم ساز ۸۰
چون نگه کرد سرو سیمین را
روی گل رنگ و زلف مشکین را ۸۱
ماند حیران که این چه جانور است
وندرین دشتش از کجا گذر است ۸۲
این پری از کجا پرید اینجا
ور پری نیست چون رسید اینجا ۸۳
گفت کای چشم بد ز روی تو دور
کیستی تو بدین لطافت و نور ۸۴
ملکی با پری و یا مردم
خبری ده که با خبر گردم ۸۵
صنم تن گدل ز تنگ دلی
داد بیرون دمی به صد خجلی ۸۶
گفت یک یک ز جان بی آرام
قصهٔ خویش و غصهٔ بهرام ۸۷
گفت ز آنجا که کارنامهٔ تست
شرف ما به بارنامهٔ تست ۸۸
چون تو شایسته خداوندی
من پذیرفتمت به فرزندی ۸۹
گر قناعت کین به خشک و تری
حاضر خدمتم به ماحضری ۹۰
خواجه زان اختر فلک مایه
بر زمین بوسه داد چون سایه ۹۱
از هنرها که بود حاصل او
از دل خویش ریخت در دل او ۹۲
کرد استاد در همه جای
خاصه در پرده بریشم ونای ۹۳
چند گه جادوئی شد اندر ساز
که بکشتی و زنده کردی باز ۹۴
این خبر شهره گشت در آفاق
کز جهان جادوئی برامد طاق ۹۵
کاهو از دشت سوی خود خواند
کشد و باز زنده گرداند ۹۶
گفت و گویی بهر کران افتاد
غلغلی در همه جهان افتاد ۹۷
از پژوهندگان در گاهی
یافت دارای دولت آگاهی ۹۸
زان هوسها که بود در بهرام
زین خبر در دلش نماند آرام ۹۹
بامدادان عنان به صحرا داد
سرو را باد و باد را پا داد ۱۰۰
چون تمنای آن تماشا داشت
رفت جائی که آن تمنا داشت ۱۰۱
گفت بهرام کارزو داریم
که هنرهات پیش چشم آریم ۱۰۲
نازنین را که آن همه رم و رام
بود بهر شکنجهٔ بهرام ۱۰۳
زان تمنای شه که در خور یافت
جای جولان خویشتن دریافت ۱۰۴
گشت همراه شیر گیری شاه
نازند راه آوان زان راه ۱۰۵
چو زد آهو بسی و گور انداخت
لحن آهو نواز را بنواخت ۱۰۶
آهوان رمیده با دل ریش
پای کوبان درامدند ز پیش ۱۰۷
چو سوی خویش خواندشان به سرود
پرده خواب راست کرد به رود ۱۰۸
در زمان کان نفس فرو بردند
همه خفتند گوئیا مردند ۱۰۹
چون دمی دیدهها بهم بستند
ساخت آن جسته را که برجستند ۱۱۰
زان نمونه که شرح نتوان داد
زنده را کشت و کشته را جان داد ۱۱۱
دید شه نیز سحرمندی او
بست چشمش ز چشم بندی او ۱۱۲
لیکن آورد همچو طراران
بر گهر طعنهٔ خریداران ۱۱۳
کاین چنینها بسی است اندر دهر
هر کسی دارد از طلسمی بهر ۱۱۴
کاردانی به کشوری نبود
که ازو کار دانتری نبود ۱۱۵
در شکر خنده شد بت شیرین
گفت آری از ان ما همه این ۱۱۶
زیرکان در هنر بوند تمام
لیک بهتر زمانه از بهرام ۱۱۷
شاه آواز آشنا بشناخت
ناوکش را نشانهٔ جان ساخت ۱۱۸
داد منزل به جان مشتاقش
در برآورد چون به غلطاقش ۱۱۹
زد ز عذر گناه خود نفسی
عذرهای گذشته خواست بسی ۱۲۰
بس به صد شادی و دلارامی
باز بردش به تخت بهرامی ۱۲۱
دل کزان پیش مهربان بودش
پیش از ان شد که پیش از ان بودش ۱۲۲
شاه فرمود کان دو صورت حال
آید اندر نمونهٔ تمثال ۱۲۳
نقش بندان بخانهٔ تصویر
در خور نق نگاشته و سریر ۱۲۴
پور منذر که بود نعمان نام
در سبق هم جریدهٔ بهرام ۱۲۵
شه ز بس دانش و معانی اور
وز بزرگی و کاردانی او ۱۲۶
در همه ملک اشارتش داده
دستگاه و زارتش داده ۱۲۷
چون ز صحرا نوردی بهرام
مصلحت را گسسته دید عنان ۱۲۸
جست دانای کار مردی چند
تجربت یافته ز چرخ بلند ۱۲۹
دادشان یادگارهای گران
در خور پیشگاه تاجوران ۱۳۰
کاورند از برای خلوت بخت
هفت دختر ز هفت صاحب تخت ۱۳۱
رهروان بعد هفت ماه خرام
آوریدند هفت ماه تمام ۱۳۲
چون قوی شد بنای پردهٔ راز
کرد نعمان بنای دیگر ساز ۱۳۳
بر لب جوی مرغزاری جست
کز بهشتش نمونه بود درست ۱۳۴
خواند معمار کاردان را پیش
باز گفتش خیال خاطر خویش ۱۳۵
از زمین تا فراز گنبد مهر
هفت گنبد برآوری چو سپهر ۱۳۶
بود بنای کاردان مردی
کز زمین آسمان بنا کردی ۱۳۷
شیده نامی که هر چه پیدا کرد
خلق را زان نمونه شیدا کرد ۱۳۸
هفت گنبد چو رنگ و بوی گرفت
جا در و هفت ماه روی گرفت ۱۳۹
هر یکی هم به رنگ مسکن خویش
جامه را رنگ داده بر تن خویش ۱۴۰
چون شد اسباب هفت خانه تمام
باز گفتند قصه با بهرام ۱۴۱
کانچه نعمان کاردان آراست
زاد می زادگان نیاید راست ۱۴۲
شاه کاین مژدهٔ نشاط شنود
میل طبعش عنان ز دست ربود ۱۴۳
چون رسید اندران خجسته سواد
گشت بر لاله کرد و بر شمشاد ۱۴۴
بوی گلهاش مغز پرور گشت
مغزش از بوی گل معطر گشت ۱۴۵
بیشتر شد به بوستان فراخ
میوه بر میوه دید شاخ به شاخ ۱۴۶
چون درامد به کار خانه نو
دید هر سو نگار خانه نو ۱۴۷
جنتی بر ز جور زیبا دید
جان ز نظاره ناشکیبا دید ۱۴۸
مجلسی یافت پر ز نعمت و کام
با حریفان نو نوشت به جام ۱۴۹
آن چنان شد به روی خوبان شاد
کش ز عیش گذشته نامد یاد ۱۵۰
خواند نعمان کاردان را پیش
بخششی کردش از نهایت بیش ۱۵۱
آفرین گفت بر چنان رائی
که بر آراست آن چنان جائی ۱۵۲
روز شنبه که باد مشک انگیز
شد به دامان صبح غالیه بیز ۱۵۳
شه به گنبد سرای مشکین شد
خانه زو همچو نافه چین شد ۱۵۴
ماه هند و نژاد رومی چهر
خاست از خوابگاه ناز به مهر ۱۵۵
کرد چون ساقیان برعنائی
نقل ریزی و مجلس آرائی ۱۵۶
ز اول بامداد تا گه شام
عشرت و عیش بود و باده و جام ۱۵۷
شه ز مستی نمود رغبت خواب
هم ز گل مست بود و هم ز شراب ۱۵۸
جانش از ذوق بوسه مفتون بود
مستی نقلش از می افزون بود ۱۵۹
زان پری پیکر بهشتی وش
خواست کافسانهٔ سراید خوش ۱۶۰
گفت وقتی به روزگار نخست
بود شاهی به شهر یاری چست ۱۶۱
در سر اندیب پایه تختش
قدم آدم افسر بختش ۱۶۲
هوسی بودش از دل افروزی
در چه کار دانش آموزی ۱۶۳
داشت پیوسته چون نکو رایان
میل با زیرکان دانایان ۱۶۴
سه پسر داشت هوشمند و جوان
هم توانگر به علم و هم بتوان ۱۶۵
خواند روزی نهانی از اغیار
هر یکی را جدا به پرسش کار ۱۶۶
گفت اول به اولین فرزند
که مرا شد بنفشه سرو بلند ۱۶۷
قرعه بر تست پادشاهی را
رونق ماه تا به ماهی را ۱۶۸
آن بنا نو کنی به داد و به جود
که جهان خوش بود خدا خشنود ۱۶۹
ناتوان را برفق پیش آئی
با توانا کنی توانائی ۱۷۰
به شبانی رمه نگهداری
گوسپند ان به گرگ نگذاری ۱۷۱
پور دانا به خاک سود کلاه
گفت جاوید باد دولت شاه ۱۷۲
تا توئی ملک بر کسی نه سزاست
بی تو خود زیستن ز بهر چراست ۱۷۳
مور با آنکه در سریر شود
کی سلیمان تخت گیر شود ۱۷۴
شه دران آزمایش کارش
چون پسنیده دید گفتارش ۱۷۵
در دلش صد هزار تحسین خواند
واشکارش به خشم بیرون راند ۱۷۶
خواند فرزند دومین را پیش
خاص کردش به آزمایش خویش ۱۷۷
با فسونگر زبان به افسون داد
ماجرای گذشته بیرون داد ۱۷۸
پسر زیرک از خردمندی
کرد پرسنده را زبان بندی ۱۷۹
گفت ما را به جان و بینائی
کردنی شد هر آنچه فرمائی ۱۸۰
لیک پیشت حدیث تاج و سریر
عیب باشد ز بنده عیب مگیر ۱۸۱
دیرمان تو که تا توئی بر جای
دیگری کی نهد به مسند پای ۱۸۲
وان زمان کاین زمانه گذران
با تو نیز آن کند که با دگران ۱۸۳
مهتری هست آخر از من خرد
بار سر جز به دوش نتوان برد ۱۸۴
شاه زو هم گره در ابرو کرد
وز حضور خودش به یک سو کرد ۱۸۵
روی در خرد کاردان آورد
خردهای باز در میان آورد ۱۸۶
داد پاسخ جوان کارشناس
که ز طفلان نکو نیاید پاس ۱۸۷
شاه چون دید کان سه گوهر پاک
میشناسند گوهر از خاشاک ۱۸۸
شادمان شد ز بخت فرخ خویش
سود بر خاک بندگی رخ خویش ۱۸۹
لیکن از پیش بینی و پی غور
با جگر گوشگان شد اندر شور ۱۹۰
داد فرمان که هر سه بدر منیر
پیش گیرنده ره ز پیش سریر ۱۹۱
تا حد ملک شهریار بود
هر که ماند گناهکار بود ۱۹۲
زین سخن هر سه تن ز جای شدند
توشه بستند و ره گرای شدند ۱۹۳
ره نوشتند بی شکیب و سکون
تا شدند از دیارشان بیرون ۱۹۴
در رسیدند تا به اقلیمی
که از آن بود ملکشان نیمی ۱۹۵
روزی از گردش ستاره و ماه
می نوشتند سوی شهری راه ۱۹۶
تا که از پیش زنگی چون قیر
تک زنان سویشان گذشت چو نیر ۱۹۷
گفت کای رهروان زیبا روی
شتری دید کس روان زین سوی ۱۹۸
زان سه برنا یکی زبان بگشاد
نقش نادیده را روان بگشاد ۱۹۹
گفت کان گمشده که رفت از دست
یک طرف کور هست گفتا هست ۲۰۰
دومین باز کرد لب خندان
گفت او را کمست یک دندان ۲۰۱
سومین هوشمند با تمیز
گفت یک پای لنگ دارد نیز ۲۰۲
گفت چون راست شد نشانی او
بایدم ره به هم عنانی او ۲۰۳
باز گفتند هر یکیش جواب
که همین راه گیر و رو بشتاب ۲۰۴
مرد پوینده راه پیش گرفت
رفت و دنبال کار خویش گرفت ۲۰۵
آن جوانان براه گام به گام
می نمودند نرم نرم خرام ۲۰۶
تا زمانیکه گرم گشت سپهر
موج آتش فشاند چشمه مهر ۲۰۷
زیر عالی درخت انبه شاخ
کش دو پرتاب بود سایه فراخ ۲۰۸
در رسیدند رنجدیده ز راه
میل کردن سوی آب و گیاه ۲۰۹
چشمه دیدند دست و پا شستند
بر گل و سبزه خوابگه جستند ۲۱۰
چون ز یاد خوش درونه نواز
نرگس مستشان شد اندر ناز ۲۱۱
ساربان باز در رسید چو باد
با زبانی چو خنجر پولاد ۲۱۲
گفت این سوی تا بیک فرسنگ
پایم از تاختن نداشت درنگ ۲۱۳
دیده گردی از آن رمیده ندید
گرد چه بود که آفریده ندید ۲۱۴
گفت ازیشان یکی که بشنو گفت
هر چه دیدیم چون توانش نهفت ۲۱۵
هست بارش دو سوی رویاروی
روغن این سوی و انگبین آن سوی ۲۱۶
دومین کرد روی کار بر او
هست گفتا زنی سوار بر او ۲۱۷
سومین گفت زن گرانبار است
وز گرانیش کار دشوارست ۲۱۸
ساربان زانهمه نشان درست
گرد شک را ز پیش خاطر شست ۲۱۹
آگهی چون نداشت از فن شان
چنگ در زد سبک بدامنشان ۲۲۰
زان نفیر و فغان کزو برخاست
گرد گشتند خلق از چپ و راست ۲۲۱
تا نهایت بران قرار افتاد
که بباید شدن چو کار افتاد ۲۲۲
ملک عهد را خبر کردن
راه انصاف را نظر کردن ۲۲۳
ساربان ماجرای حال که بود
وانهمه پاسخ و سوال که بود ۲۲۴
گفت اول دعای دولت شاه
که بمان تا بود سپید و سیاه ۲۲۵
ماسه بر نامسافریم و غریب
در تک و پویه زاری و خورد نصیب ۲۲۶
میبریدیم ره ز گرش دهر
نارسیدیم بر در این شهر ۲۲۷
او شتر جست و ما به لابه و لاغ
تازه کردیم نقش او را داغ ۲۲۸
شد ملک گرم از این حکایت و گفت
کانچه پیداست چون توانش نهفت ۲۲۹
برده را بازده بهانه مکن
خویشتن را به بد نشانه مکن ۲۳۰
این سخن گفت و چون ستمکاران
بندشان کرد چون گنهکاران ۲۳۱
آن جوانان نغز با فرهنگ
سوی زندان شدند با دل تنگ ۲۳۲
شتر یاوه گشته با همه ساز
بر در ساربان رسید فراز ۲۳۳
مردی آمد که در فلان کهسار
بر درختیش مانده بود مهار ۲۳۴
من بران سو شدم بخار کشی
دیدم و کردمش مهار کشی ۲۳۵
زن که بالاش بود گفت نشان
تا من آوردمش بر تو کشان ۲۳۶
ساربان دادش آنچه واجب بود
بس به سوی ملک روان شد زود ۲۳۷
گفت باشد که من ز دولت شاه
یافتم هر چه یاوه و گشت ز راه ۲۳۸
شتر و هر چه بود بار بر او
وان عروسی که بد سوار براو ۲۳۹
شه نظر سوی عدل فرماید
بندیان را ز بند بگشاید ۲۴۰
شه ز آزار به گناهی چند
از جگر بر کشید آهی چند ۲۴۱
خواندشان با هزار خجلت و شرم
نرم دل کردشان به پرسش نرم ۲۴۲
وانگهی دادشان ز بند خلاص
خلعتی داد هر یکی را خاص ۲۴۳
پس بپرسیدشان که قصه خویش
باز پاید نمودن از کم و بیش ۲۴۴
کانچه مردم ندید پیکر او
چون نشانی دهد ز جوهر او ۲۴۵
ماجرا گرد رست باشد و راست
خواسته بی کران دهم بی خواست ۲۴۶
ور کم و بیش در میان آید
سر شمشیر در زبان آید ۲۴۷
پس یکی زان سه تن زبان بگشاد
گفت بادی همیشه خرم و شاد ۲۴۸
من که کوریش را نشان گفتم
بینشم ره نمود زان گفتم ۲۴۹
همه یک سوی دیدم اندر راه
خوردنش از درخت و خاره گیاه ۲۵۰
دومین گفت کز ره فرهنگ
من بیک پای ازانش گفتم لنگ ۲۵۱
کانچنان دیدمش براه نشان
که به یک پای رفته بود کشان ۲۵۲
برگ و شاخی که خورد کرده او
دیدم افتاده نمی خورد او ۲۵۳
هر چه ناخورده می نمود در او
برگ یک یک درست بود در او ۲۵۴
شاه گفتا که آن سه چیز نخست
هر چه گفتید راست بود و درست ۲۵۵
سه دیگر بدانش و تمیز
روشن وراست گفت باید نیز ۲۵۶
بازیکتن زبان راز گشاد
وانچه درپرده بود باز گشاد ۲۵۷
گفت کاول دمی که از من رفت
ماجرا ز انگبین و روغن رفت ۲۵۸
وان چنان بد که در خس و خاشاک
دیدم آلایشی چکیده به خاک ۲۵۹
مگس افکنده بود یک سو شور
سوی دیگر قطار لشکر مور ۲۶۰
هر چه در وی دوید مور به جهد
حکم کردم که روغن است نه شهد ۲۶۱
وانچه سویش مگس نمود هجوم
به فراست شد انگبین معلوم ۲۶۲
آن چنان دیدمش که گشت یقین
اثر زانو شتر به زمین ۲۶۳
گشت پیدا ز پهلوی زانو
نقش نعلینهای کدبانو ۲۶۴
گفت سوم که رای من بنهفت
زان سبب حامل و گرانش گفت ۲۶۵
کاندران جای کان جمازه نشین
بر جمازه سوار شد ز زمین ۲۶۶
گفتم این حامل گرانبار است
کزمین خاستنش دشوار است ۲۶۷
شاه کز هر سه تن شنید جواب
بنده شد زان فراستی به صواب ۲۶۸
هر یکی را به صد نوا و نواخت
ساخت برگی چنان که باید ساخت ۲۶۹
زان نمو دارد ور بینیشان
کرد رغبت به همنشینیشان ۲۷۰
منزلی دادشان درون سرای
تا بود نزدشان به خلوت جای ۲۷۱
دل چو گشتیش فارغ از همه کار
تازه کردی نشاط را بازار ۲۷۲
با حریفان تو و به تنهائی
باده خوردی به مجلس آرائی ۲۷۳
گوش کردی دم نهانی شان
بهره جستی ز کاردانیشان ۲۷۴
آنگهی گفت جمله را خندان
کافرین بر شما خردمندان ۲۷۵
با شما دوستان با تمیز
یافتم بهرهمندی از همه چیز ۲۷۶
با شما عیش موجب هنر است
هر چه پیش است سود بیشتر است ۲۷۷
لیک گردندهٔ جهان پیمای
نتوان بند کرد در یک جای ۲۷۸
ازین نمط خواست عذرها بسیار
بس بهر یک سپرد صد دینار ۲۷۹
هر سه از بخت شادمانهٔ خویش
ره گرفتند سوی خانه خویش ... ۲۸۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۸۰
۴۰۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:آیینه سکندری
گوهر بعدی:بخش ۲ - پایان سرودن مثنویهای خمسه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.